گلزار ادب

اشعار وآثار اسفندیار غضنفری امرایی

قصيده‌اي كه ذيلاً ملاحظه مي‌كنيد در صحن مطهر حضرت رضا (ع) سروده شد و پنج بيت آخر آن مربوط به سال بعد (1354 ش.) مي‌باشد كه به عنوان درد‌ِدل به حضور حضرتش عرض شد.

اين پور مرتضي

اين بارگاه كيست، كِش از نور زيور است

وين پرتو از كجاست، كه گيتي منوّر است

اين‌حشمت از كه خاست كه در پيشگاه او

تاج قباد و ترگ قلندر برابر است

اين موهبت کراست كه بي‌منّت سپاه

ملك وجود خلق جهانش، مسخّر است

اين شهريار كيست‌كه در خدمتش به فخر

خاقان سرايدار و كمينْ‌بنده قيصر است

اين پايه از جلال كه‌را هست در جهان

وين منزلت كه‌را به حقيقت ميسّر است

اين پور مرتضي، گُهر بحر جان، رضا

زيبا گلي كه باغ جنان زو معطّر است

آري علي، نواده‌ي شير خدا، علي

مرآت آفتاب جمال پيمبر است

ملك جهان زِ نعمت جودش قرين امن

باغ جنان زِ فيض وجودش مشجّر است

والا‌نياي صاحب عالي‌مقام عصر

فرزند برگزيده‌ي زهراي اطهر است

نور خدا تُتُق زند اندر حريم قدس

آنجا كه صورتي زِ حقيقت مصوّر است

پاك از ملال گردد و روشن ز فيض شاه

هر جا دلي زِ محنت دنيا مكدّر است

از بس فرشتگان زِ سر شوق پر زنند

سطح بُقاع و كنگره‌ها، پاك از پَر است

تا روح را نوازد و دل را دهد جلا

هر گوشه، صوت دلكش الله‌اكبّر است

مأمور رهنمايي زوّار او سزار

مسؤول خاكروبي كاخش سكندر است

امواج سهمگين مريدان پاكدل

سبقت‌كنان نمونه‌اي از روز محشر است

هر لحظه بر فلك رود آه گناهكار

يا از دلي كه عاجز و بيمار و مضطر است

آنجا مقام و زر به پيشيزي نمي‌خرند

صدق و صفا و عاطفه مقبول آن در است

هر‌ كس به حصن شاه ولا رفت بي‌بلاست

وان كو گرفت حبل ارادت مظفّر است

فضل و شهامت و شرف و جود و معرفت

انواري از فضايل فرزند حيدر است

در مذهب من، آن‌كه بود مظهر كمال

بي ‌مهر خاندان علي شاخ بي‌بر است

آن‌كس كه رايت هنرش بگذرد زِ عرش

وآن كو، به بحر علم و معارف شناور است

بر قول خواجه رفته و فرياد مي‌زنم

آن را كه دوستي علي نيست كافر است

(امرایي) ايمن از بدخلق است يا علي

تا در دلش محبّت آل تو مضمر است

گر ذرّه‌اي زِ نور تو تابد به هستي‌ام

اي شاه تابناك‌تر از مهر خاور است

***

گر مدّتي عروس سخن رفت در حجاب

يا در مقام عجز زبان سخنور است

درد از فتور طبع ستايش‌گر تو نيست

درد از محيط ذوق‌كشِ سفله‌پرور است

پر كَند مرغ طبع مرا دهر دون‌نواز

دون‌پروري كه از همه دونان فروتر است

بسته است راه بر ادب و مردم اديب

لكن مرا اگرچه دل از غم مكدّر است

در سينه‌ام محبّت اولاد فاطمه

چون موج راه بسته‌ي درياي احمر است


                                                                                      ااا

اسفنديار غضنفري امرايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 7:53  توسط اسعد غضنفری  | 

بر گرفته از كتاب شرح ديوان ملاپر يشان نوشته‌ي اسفنديار غضنفري امرايي - ملا پريشان راجع به ملاپريشان و معرفي او لازم است قدري به عقب برگرديم و اين كار به مناسبت عقايد مذهبي و مشرب آميخته‌اي با تعصب اين مرد عارف دانشمند الزام‌آور مي‌باشد. كساني كه مطالعاتي دارند مستحضر هستند كه پس از ظهور و غلبه‌ي دين مبين اسلام و گسترش آن در كشور عزيز ما «ايران» كساني پيدا شدند كه با ارايه عقايد و آراء خاص خود فلسفه‌هايي به وجود آوردند و مسلك‌ها و مكتب‌هايي را بنياد گذاردند مانند: سيه جامه‌گان، خرم‌دينان، مبيضه، باطني‌ها، زيديه و بسياري ديگر از جمله: نقطويه و حروفيه كه فرقه‌ي اخير را مردي به نام فضل‌الله نعيمي استرآبادي معروف به فضل‌ حلال‌خور تأسيس كرد. اين مرد در سال740 ق. به دنيا آمد و پس از رسيدن به سن بلوغ بر اثر مطالعات زياد و بررسي حيات و كردار مردان تاريخي مذهبي مكتب خاصي را عرضه داشت كه متكي بر اصالت حروف بوده و با كمك حروف و اعداد به پندار خويش عقايد و نظراتي ابراز مي‌داشت. آيات قرآني و احاديث را تفسير و تأويل مي‌كرد تا اينكه به تدريج پيرواني پيدا كرد و اين گروه بعداً به نام حروفي و مسلك‌شان به حروفيه موسوم گشت. فضل‌الله در سنه 796 ق. بر اثر تحريكات رجال متعصب مذهبي دربار تيموري به فرمان «ميران‌شاه» كه مانند پدر سني شافعي بود به قتل رسيد لكن پيروانش در گوشه و كنار پنهان و آشكار به امر تبليغ پرداخته عده‌اي به عثماني رفته به رهبري مردي به نام «العلي‌الاعلي» در آناتوليا با فرقه‌ي بگتاشيه همراه و تدريجاً به خاطر برتري علمي و هوشمندي بيشتر آن فرقه را به كيش خود درآوردند تا اينكه بر اثر سوءقصد نافرجام مردي به نام احمد لر از پيروان فضل اللّه ‌عليه ‌جان شاهرخ‌ميرزا كه از نظر نژادي و بيگانگي نيز مورد تنفر مردم لرستان بود اين فرقه آنچنان مورد قهر و غضب قرار گرفت كه هيچ‌كس نتوانست از آن مصيبت هائل جان سالم به در برد تا به حدي كه بعداً نيز ديگر نتوانستند تجديد سازمان كرده و عرض وجود نمايند. احمد چنانكه از نامش پيداست از مردم لرستان بوده و در بخش شيروان از توابع پشت‌كوه ايلام مي‌زيسته است. تاريخ وقوع اين حادثه‌ي شوم را «خواند مير» در كتاب خود «حبيب‌السير» چنين آورده است: سال تاريخ هشتصد و سي بود روز جمعه پس از اداي صلوات وقعه‌اي بس عجيب واقع شد در خراسان ولي به شهر هرات كجروي در بساط چون فرزين خواست تا شهرُخي ‌زند شد مات از چگونگي پيوستن «احمد» به «حروفيه» اطلاع درستي در دست نيست ولي چنانكه از سياق امور استنباط مي‌گردد پيروان اين دو مسلك مخصوصاً «حروفيه» مدتي دور از مزاحمت مردم بلكه با استفاده‌ي از محبت لرستاني‌ها به امر تبليغ اشتغال داشته‌اند. علاقه‌‌ي نسبي مردم لر نسبت به اين جمعيت جهات گوناگون داشته مهم‌تر از همه تشابه زياد آيين «حروفيه» با تشيع و خصومت كارگزاران و عمال دولتي و دشمني دربار خلافت نسبت به دوستداران خاندان علوي و فشار زياد از حد تحمّل بر سادات و نفرتي كه ايرانيان وطن دوست با هرگونه رنگ خارجي و غير ايراني داشتند موجب شده بود تا از گوشه و كنار مملكت مقاومت‌هاي مثبت و منفي پديد آيد و از هر وسيله‌اي چه از راه دين و چه از جنبه‌هاي سياسي و غيره عليه بيدادگري‌هاي بيگانگان و بيگانه پرستان استفاده نمايند. در اين خصوص شاعران و نويسندگان پاكدل وطن‌خواه آيينه تمام نماي جريانات و رويدادهاي روز بوده‌اند. در ديوان خواجه‌ي شيراز پس از يورش ظالمانه‌ي «تيمور لنگ» و كشتار بي‌رحمانه‌ي «آل مظفر» و بروز آن حوادث هولناك كه منجر به غصب تاج و تخت ايران عزيز از سوي يك ترك خونخوار شد مي‌خوانيم: ز تند باد حوادث نمي‌توان ديدن در اين چمن كه گلي بوده است يا سمني به صبر كوش دلا زآنكه حق رها نكند چنين عزيز نگيني به دست اهريمني از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت عجب كه بوي گلي ماند و رنگ نسترني باز در جاي ديگر از ديوان خواجه چنين مي‌خوانيم: زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي مخصوصاً اين دو بيت: من آن نگين سليمان به هيچ نستانم كه گاه‌گاه بر او دست اهرمن باشد هماي گو مفكن سايه‌ي شرف هرگز در آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد در ديوان خواجه‌ي بزرگوار كه به روشني مي‌توان اوضاع آن عصر را دريافت غزلي هست كه مي‌رساند آن را پس از قتل‌عام آل مظفر و استقرار حكومت زشت و نفرت‌انگيز تيموريان بر ويرانه‌هاي ميهن عزيزمان سروده و من حيفم آمد از درج آن در اين مكان مناسب خودداري ورزم. خواجه مدتي بعد از آن حادثه‌ي خونين و پس از نكبتي كه دامنگير ايرانيان شد چنين مي‌سرايد: ياري اندر كس نمي‌بينيم ياران را چه شد دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد شهرياران بود و جاي مهربانان اين ديار مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد لعلي از كان مروت بر نيامد سال‌هاست تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد آب حيوان تيره‌گون شد خضر فرخ پي كجاست گل بگشت از رنگ خود باد بهاران را چه شد صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند كس به ميدان رو نمي‌آرد سواران را چه شد حافظ اسرار الهي كس نمي‌داند خموش از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد سعدي در تأييد سياست مدبرانه‌‌ي اتابك سعد سلغري مي‌فرمايد: سكندر به ديوار روئين و سنگ بكرد از جهان راه يأجوج تنگ تو را سد ديوار كفر از زر است نه روئين كه ديوار اسكندر است وي همچنين ضمن ابياتي كوتاه در تشويق زمام‌دار مآل‌انديش پارس چهره‌ي زشت و كريه دستگاه شوم تاتاريان را اينچنين ارايه مي‌دهد: برون رفتم از تنگ تركان چو ديدم جهان در هم افتاده چون موي رنگي همه آدميزاده بودند ليكن چو گرگان به خونخوارگي تيز چنگي چو باز آمدم كشور آسوده ديدم پلنگان رها كرده خوي پلنگي چنان بود در عهد اول كه ديدم جهان پر ز آشوب و تشويش و تنگي چنين است در عهد سلطان عادل اتابك ابوبكر سعد ابن زنگي در كتاب جاوداني شاهنامه مي‌خوانيم: همانا كه اسكندر بد نهان چه كرد از فرومايگي در جهان نياكان ما را سراسر بكشت به بيدادي آورد گيتي به مشت و اين دو بيت: ز شير شتر خوردن و سوسمار عرب را به جايي رسيدست كار كه تخت كيان را كند آرزو تفو بر تو اي چرخ گردون تفو «توجه خوانندگان محترم را به اين نكته جلب مي‌كند كه همين دو بيت بهترين تجليل از مقام نبوّت و عظمت فروغ مكتب محمّدي صلي‌الله عليه و آله و سلم مي‌باشد كه چنين قبايل وحشي، جاهل و گرسنه را در پرتو تعاليم عاليه‌ي كتاب آسماني خود «قرآن» هدايت صحيح و آموزش ممتاز خود توانست بر شرق و غرب جهان عظمت روحي و نيروي جسماني بخشد و بر ملل دنيا تفاخر كند. خان الماس، پيشواي اهل حق حمله‌ي تركان تاتار را بر كشور آشوب زده‌ي ايران اين گونه توصيف مي‌كند: ياوران آشو ياوران آشو نطق اَزَله وَرخيز وَ آشو يانه‌ي اخياران كو بستن كوكو هي داد او روژه‌گو وَ مگو بو حكوم شاهان ترك تَتَر مَيو يوم‌يوم زياي ‌تِر جور بَتر ميو بگير بگيره، سالدات سالداته آشوي شارانه شا خُشين واته آسايش كم بو نه روي سرزمين سر قله‌ي كاوان وَ جَخْتَن امين كوان مار گيرو، دشتان سواران ج ماران بهترن ژ نيزه‌داران تك بديم وَ دم نيش مارَه وَه نه ناموس وَ دس نيزه داره وَه ماران مسلمان ري حق شناسن سواران كافر خدا نشناسن مي‌گويد: دوستان آشوب است و (تأكيد مي‌كند) گفته‌ي پيشينيان است و شاه خُشين اين بلايا را پيش‌بيني كرده است، سامان‌ها و بنيادها نابود مي‌گردد، واي به روزي كه مهر سكوت و قفل خاموشي بر لب‌ها زده شود. حكمراني از آن پادشاهان (ترك و تاتار) خواهد شد، روز به روز بر ظلم و بيدادگري افزوده مي‌شود مردم به دست گروهي از سالدات‌ها گرفتار و اسير خواهند گشت. شهرها را آشوب و آشفتگي فرا مي‌گيرد و اين فرموده‌ي «شاه خُشين» است، امنيت و آسايش در سرزمين ايران محو مي‌شود و از بين مي‌رود و فراز قلل و ارتفاعات به زحمت ايمني پيدا مي‌نمايد. كوهساران را مارها و دشت و هامون را سواران به تصرف خود در مي‌آورند. مارها به مراتب بي‌آزارتر از نيزه‌داران هستند، همان بهتر كه به مارها پناه آورده و نزديك شويم نه اينكه ناموس خود را در اختيار نيزه‌داران قرار دهيم. مارها مسلمان‌تر و با انصاف آشناتر هستند و حال آنكه سواران عاملان كفرند و خداي را نمي‌شناسند. خوانندگان عزيز توجه دارند كه «شاه خُشين» از اكابر معروف فرقه‌ي «يارسان» و همان درويشي است كه به اتفاق اقوال نويسندگان «اهل حق» و تني چند از مؤرخين با «باباطاهر عريان» معاصر بوده و با وي در همدان ديدار كرده است. اين فضل‌الله به لرستان هم آمده و شايد كتاب‌ها يا يك قسمت از نوشته‌هاي خود را به نام (مصيبت‌نامه، آدم نامه، عرش‌نامه، هدايت‌نامه و جاويدان كبير) « كه توسط «مفتاح‌الحيات» تفهيم مي‌كرد در محل «باغ صوفيان» بروجرد با استفاده‌ي از مدتي كه در اين شهر فراغت داشته به رشته تحرير كشيده باشد زيرا به طور يقين كساني را از بروجرد به منظور نشر عقايد و مكتب خود با مكاتيب و نوشته‌هاي لازم به اكناف لرستان گسيل داشته و اين نوشته‌ها و واژه‌هايي كه خود مبتكر و واضع آن‌ها بوده است به مناسبت وجه تشابهي كه قبلاً گفته شد در مردم لرستان به ويژه نواحي سلسله، دلفان و طرهان اثراتي نيز به بار آورده است كه متأسفانه بعداً به صورت ديگري متجلي و به واسطه‌ي جهل و بي‌سوادي و رخنه‌ي افراد مغرض و عناصر سودجو و خودخواه اندك‌اندك به افراط و غلو گراييده است. هنوز در مناطقي كه نام برده شد و ديگر نواحي از قبيل (صحنه، دورود فرامان، كرند و جنوب كردستان) كساني هستند كه به نام« علي الهي» خوانده مي‌شوند و آداب و رسوم خاص خود دارند و دست به كارهاي حيرت‌آوري مي‌زنند. آتش در دهان مي‌گذارند و با اداي جمله‌ي (كشمش مولا) آن را تبديل به خاكستر مي‌كنند. سيخ در شكم فرو برده سوزن از زبان رد مي‌نمايند. دسته‌جمعي گرد آتش مي‌گردند و با سرهاي برهنه همه با هم جملات (حَقه، حَقه، مولام حَقه) را تكرار و در دستگاه‌هاي مختلف موسيقي به ويژه افشاري، سه گاه و ماهور مي‌خوانند: دو رو پرامان پر گُله مَيو آميرزام سوار دُلدُله مَيو دورود فرامان پر از گل مي‌شود، آقا ميرزاي ما بر دلدل سوار مي‌گردد، اين سرود را كه «كلامَش» مي‌نامند مدتي زمزمه و آن‌قدر ادامه داده و پيچ و تاب مي‌خورند تا اينكه به اوج هيجان مي‌رسند آن‌گاه حالت خلسه و اغماء دست مي‌دهد، هر يك به گوشه‌اي مي‌افتند و كم‌كم اين رقص كه آن را «جم» يعني (جمع) مي‌نامند پايان مي‌پذيرد. خوشبختانه مراسم ديگر از قبيل (شاوال‌كنان، براشرط) كه آن را به واسطه انجام عمل با حرف و اقرار نه با قلم و نوشتار (اقراري) نيز مي‌نامند همچنين حلول و نيز غلو در شخصيت و مقام حضرت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام پا به پاي پيشرفت تمدن عمومي در جهان و هدايت مستمر علماي دين و عناصر تحصيل كرده روي به متاركه و خاموشي گذارده آموزش و پرورش كشور نيز تا حدي آنان را همرنگ جماعت ساخته است مخصوصاً حضور مردان تحصيل كرده در ميان آن‌ها خود فوزي عظيم و فيضي عميم مي‌باشد. ملاپريشان در اواخر نيمه‌ي دوم سده‌ي هشتم و نيمه‌ي اول سده‌ي نهم ق. همزمان با حكومت نوزدهمين اتابك لرستان «شاه‌حسين» كه در سال 873 به دست عمال منفور تيموري شهيد شد مي‌زيسته و با شيخ سنت و جماعت «رجب بُرسي» نويسنده‌ي كتاب‌هاي مشارق‌الانوار و مشارق‌الاذكار معاصر و از شاگردان شيخ مذكور بوده لكن در فضل و دانش خويشتن را از استاد خود برتر مي‌دانسته است چنانكه مي‌گويد: شيخ رجب بُرسي وَ او گِشت قُرسي ژَ وحدت حرفي او لَه مِن پرسي پنجاه سال طريق خدمتم گذاشت غير ژَ يك رشته جُربزه نداشت
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 12:2  توسط اسعد غضنفری  | 

شرح ديوان ملا پريشان               تصحيح و ترجمه: اسفنديار غضنفري امرايي

مِن ژ بسم‌الله، مِن ژ بسم‌الله                          ابتدا مَكَم، من ژ بسم‌الله

 پريشان نامه‌ي ذكر مَكَم ‌لله                            نه اراي هر كس، پي فنا في‌الله

لارطب لا يابس الا في كتاب                            كتاب دَرجَن حمد وَ فصل‌الخطاب

حمد و بسم‌الله مندرج بيَن                             او ژ باغ با هزار گل چيَن

با دو، يك خدا، يكي رسولَن                             نقطه‌ي تحت با زوج بتولَن

 قال مولانا علي ‌بن عمران                              انا نقطةٌ مِن تحتِ با زان

با شناسابي وَ نقطه‌يِ تحتِش                         آشكارا بي درياي رحمتِش

قرآن ژاي بزمه ليش مدي خَوَر                        كتابٌ مُبين يعني بيان كَر

زماني ايام جاهليت بي                                 نبّي هات ژ او بعد نازل بي

 نُبِي نبّي وات وَ ليم وَ يزدان فرد                    نبّي و ولي ‌الله ثابت كرد

 وَ يك حرف كردش سه مطلب تمام               كلام‌‌الملوك ملوك‌الكلام

هشدار وَ حديث چَنَش موجودَن                     ماچان يه معناي قوس صعودَن

 لسان‌الله وات پَري مدعا                              من شهر علمم، علي بابِها

خيرالامورٌ اوسطها طلب                               تا گه بِچيمِن او سرِ مطلب

ترجمه: با نام خداوند بزرگ آغاز مي‌كنم، اين پريشان‌نامه را محض رضاي پروردگار ذكر مي‌نمايم، نه از براي هر كس، براي فداييان راه حق و حقيقت، نيست تر و خشكي مگر اينكه در كتاب خدا ذكر شده باشد، آنچه حق را از باطل جدا كند (حكم يا بينه يا سوگند) و جمله‌‌ي اما بعد كه خطيب پس از مقدمه بر زبان جاري كند. ستايش پروردگار با نام او نوشته شده، او از باغ (با) هزاران گل چيده است. (با) دو حرف يكي خدا و ديگري فرستاده ی او حضرت محمّد (ص) را نمايانگر است، نقطه‌ي تحت (با) شوهر زهراي اطهر امير مؤمنان علي (ع) است، علي فرزند عمران فرمود كه من نقطه‌ي تحت با هستم اين واقعيت را درك كن همان‌گونه كه (با) توسط نقطه شناخته مي‌شود علي نيز مظهر شناخت خداوند فرستاده‌ي اوست. دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين به علي شناختم من به خدا قسم خدا را درياي رحمت پروردگار را او آشكار ساخت، قرآن وي را از اين بزم آگاه مي‌سازد، كتابي كه بيان كننده‌ي حقايق است، زماني مردم در جاهليت به سر مي‌بردند پيغمبر ظهور كرد سپس قرآن نازل شد رسول خدا(ص) براي من به خداي يگانه سوگند ياد كرد كه او و ولي گراميش در اثبات وجود خداوند موفق شده‌اند، با يك حرف سه مطلب را تمام كرد، اثبات وجود حق و حقيقت ظهور پيامبر گرامي و جانشينش، سخن شاه، شاه هر سخن است، هشيار باش دو حديث در اين امر وجود دارد مي‌گويند اين به مفهوم و معني قوس صعود مي‌باشد، لسان‌الله در اثبات اين مورد گفت كه من شهر علم هستم و علي دروازه‌ي اين شهر، ميانه‌روي را انتخاب كن تا اينكه به اصل مطلب بپردازيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 7:52  توسط اسعد غضنفری  | 

برادر امرايي عزيز، بيان لر را گرفتم و خواندم، بگذار هرچه مي‌خواهد دل تنگشان بنويسند، اين نقدهاي آبكي نه تنها خدشه‌اي به كتاب وارد نمي‌كند بلكه ارزش و اعتبار آن‌را به مراتب افزون مي‌نمايد. كتاب تاريخ غضنفري مانند قله‌اي رفيع بر تارك ادبيات لرستان سالهاي سال خواهد درخشيد چنان‌كه دست تطاولِ از اين جوجه نويسنده‌ها بالاتر هم به آن نخواهد رسيد. كساني كه نه دو كتاب تاريخ خوانده‌اند و نه از شرايط اجتماعي و سياسي زمان روايت كتاب آگاهي درستي دارند و درك درستي از تاريخ و نه با آثار و شخصيت و خصوصيات اسفنديار غضنفري آشنايي دارند. كه حاصلش ميشود اين خزعبلات. من هم اكنون مشغول ويراستاري كتاب شعر ميرنوروز و نادرنامه ي الماس‌خان كندوله‌اي هستم و فرصت فكر كردن به اين چرنديات را هم ندارم تا برسد به پاسخگويي به آنها، شأن كتاب و نويسنده‌ و قهرمانان آن بسيار بالاتر از اينها است. وظيفه‌ي خود را در مقابل كتاب تاريخ لرستان تمام شده مي‌دانم و پاسخگويي به منتقدان را هم وظيفه‌ي علاقمندان به كتاب. هر نویسنده ای برای ارتقاء دانش خود و هر چه پربارتر شدن کتابش از نقد استقبال می کند ولی نقد علمی و منصفانه و بدور از حب و بغض، هیچ کاری توسط انسان خالی از لغزش نیست و کمال فقط مخصوص ذات باری است. این کتاب هم مسلماً خالی از لغزش نیست و خود نویسنده هم در جای جای کتاب به آن اشاره دارد. اگر کتاب بدون غرض و پیش داوری و منصفانه و به دقت مطالعه شود پاسخ تمام نکاتی که ممکن است برای برخی مبهم باشد در آن نهفته است. اکنون به جمله ای از پدرم که در متن کتاب آمده است و من آنرا برای تأکید در مقدمه هم آورده ام و در پایان به شعری هم از او بسنده می کنم:

« خوانندگان این تاریخ می دانند که من در انجام کارهایم تنها و منفرد بوده، علاوه بر اینکه همکاری ندارم از جهاتی مورد بخل و حسد و حتی کینه ورزی های آنهایی که پایه و مایه ای چندان ندارند نیز قرار دارم. بنابراین هرگاه کم و کسری مشاهده می فرمایند توقع اغماض و چشم پوشی داشته، همینقدر مردی پیر، بیمار و بی یار و یاور که جز عنایات لایتناهی پروردگار کسی را همراه و همکار و موافق و خلاصه مشوق خود نمی بیند مورد عنایت و محبت خود قرار دهند.» اگر این جمله پدرم به دقت خوانده شده و در مفهوم آن غور شود - البته با چشم بصیرت - معانی بسیار از آن مستفاد می شود.

از ژاژ سخن حسود ناپاك                        شد پيرهن صبوري‌‌ام چاك

با عرعر اين ددان بددم                          بيهوده بود زِ صبر زد دم

از كيد عناصر بدانديش                          و از فتنه‌ي كج دلان بدكيش

 من كز غم زندگي پريشم                        فردوسي زادگاه خويشم

گر پارسي از حكيم شد راست                  از من دو زبان بومي آراست

ور لفظ دري از او توان يافت                    الفاظ لري زِ بنده جان يافت

او رنجه زِ جور دوستان شد                     هم دوست، مرا بلاي جان شد

او خسته و نامراد و مأيوس                    من مانده اسير رنج و افسوس

سي سال قلم زد و اِلَم ديد                    فرجام، به جاي زر، ستم ديد

سي سال قلم زدم در اين شهر                جز تهمتم از كسي نشد بهر

آري فلك سفيه پرور                           اين است روالش اي برادر

پيغمبر آن هژبر ناورد                          فرياد زِ حاسد و حسد كرد

بر فرق علي كه بوتراب است                  شمشير دني‌تر از ذباب است

شد تارك آن ولي مطلق                     از تيغ حسود پست منشق

 <فرياد زِ فتنه ي حسودان                     بر تار سخيف بخل پودان

< زين كوردلان زشت بد ديد                  تنها نه حكيم طوس بد ديد

< هر جا كه نشاني از هنر بود                شد از كنش حسود نابود

< گه ياد كنم زِ نكته دانان                  وز الفت خاصه‌ي جوانان

< هر نكته شناس با فرّ و هنگ             بر كاسه‌ي ما نمي‌زند سنگ

< و آن كس كه شعور و عقل دارد         در مزرع ما خَسك نكارد

>جان در تعب است از تني چند           خس‌هاي به خار بخل پيوند

< آنان كه به غير خود نبينند              در مشرب زندگي چنينند

ustify> بدخواه لئيم سست بنياد                  جز خود نكند زِ هيچ كس ياد

>آن دوست كه بخت باد يارش             اقبال بلند در كنارش

>او يوسف مهر را نگه داشت               تفتين خسان به هيچ انگاشت

>او را به همه روال اين است               فرزانه‌ي پاكدل چنين است

< >آن زر كه عيار آن عيان است            ياري است كه فكر دوستان است

>لكن به گُلي بهار نايد                      يك تن به هزار كار نايد <

با عطف بيان نمايم انشاد                 تأكيد، زِ بخل دوستان داد

تا خوب شناسي اين خسان را            حالات پليد ناكسان را

آرم زِ برايت از نظامي                     آن شاعر نامدار نامي

نظمي كه چو آب جويبار است           در ذم حسود نابكار است

از لوث حسود زشت بنياد                اين گونه كند حكيم ما ياد

از حكيم نظامي

حاسد زِ قبول ناروايي                     دور از من و تو به ژاژخايي

چون سايه شده به نزد من پست          تعريض مرا گرفته در دست

گر بي‌هنران زنند نيشم                    هست از هنر و كمال بيشم

طنزي كند و ندارد آزرم                    چون چشمش نيست كي بود شرم

پيغمبر كو نداشت سايه                    آزاد نبود ازين طَلايه

يوسف كه زِ ماه عقد ميبست              از حقد برادران نميرست

عيسي كه دمش نداشت دودي            ميبرد جفاي هر جهودي

احمد كه سرآمد عرب بود                هم خسته‌ي خار بولهب بود

ديري است كه تا جهان چنين است     بي نيش مگس كم انگبين است

 

                                                            اسفندیار غضنفری امرایی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 10:17  توسط اسعد غضنفری  | 

سيمره را خوانده‌ام. از حسن توجه شما دوست عزيز متشكرم. آنچه كه ماندگار است همانا كتاب است، مابقي كف روي آب است. نثر محكم و جاندار و صميمي همراه با اسناد و مدارك و عكس و... مطمئناً كتاب را جاودان خواهد كرد. اين اظهار نظرها بيشتر در اثر ناآگاهي است متأسفانه فضاي مجازي فرصتي را بوجود آورده است كه هر كس به خود اجازه ميدهد هر خزعبلاتي را بنويسد و نام نويسنده و پژوهشگر و ... بر خود بنهد. من كه به اندازه‌ي يك كتابخانه نوشته از پدرم دارم در هيچكدام نديدم كه در پايان نوشته‌هايش از خود به عنوان شاعر يا محقق يا نويسنده و غيره نام برده باشد فقط نام و نام خانوادگي و بعضاً ذكر تاريخ، اكنون هر ناداني چند سطر مزخرف مي‌نويسد و در انتها با عنوان پژوهشگر و نويسنده امضاء مي‌كند و نشريات محلي هم به خاطر كمبود مطلب مبادرت به چاپ آنها مي‌كنند. البته اينها گذرا هستند و چند صباحي دل عده‌اي كوردل را خوش مي‌كند ولي آنچه ماندگار است همانا كتاب تارخ غضنفري است كه چون نگيني درخشان بر تارك تاريخ لرستان خواهد درخشيد. همانگونه كه گلزار ادب لرستان در ابتداي انتشار با حملات تند همين كوردلان مواجه شد ولي اكنون پس از سي سال كه از انتشارش مي‌گذرد تنها كتاب مرجع و قابل اعتناء در حوزه‌ي شعر و ادبيات محلي است و هماوردي براي آن پيدا نشده است. متشكرم اي مگس عرصه‌ي سيمرغ نه جولانگه توست عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري  

                                       دست حق  

دست خدا اگر نكند دستگيريَم                  پايان زِ دست چرخ ندارد اسيريَم  

با جنبشي كه مورچگان راست اتفاق         سر رفته طاقت فلك از گوشه گيريم 

 در محنتم جواني و پيري عبث گذشت       صد حيف بر جواني و دردا زِ پيريم 

 اي صبر شاد زي كه به پيكار زندگي         تنها تو در پناه حمايت پذيريم   

عمري است خون دل خورم از خوان روزگار     گويي هنوز نيست نشاني زِ سيريم   

امرائيا به سفله محبت چه فايده             با عنصر محيل چه سود از دليريم  

ياران پاك طينت من يادشان به خير           رفتند از كنار چو دندان شيريم 

 رفتند و بنده مانده ام اي كاش زودتر         سهمي رسد زِ نعمت اين مرگ ميريم  

بر پوزه‌ام زِ ضربت روباه نقش‌هاست          جز ننگ نام نيست نشاني زِ شيريم  

                                                                  اسفنديار غضنفري امرايي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 9:50  توسط اسعد غضنفری  | 

جوشن صبر

 هر دم نظر به ساحت گلزار مي‌كنم

 افسرده سرو نازم و پژمرده سوسنم

 گل‌هاي ناز را به نوازش بود نياز

 اي باد صبحدم گذري كن به گلشنم

 چون بنگرم به صفحه‌ي آئينه‌ي وجود

 فريادم از نهاد برآيد كه اين منم؟

از رنج دوستان ريايي فسرد‌ه ‌جان

 فرسوده از تطاول دور زمان تنم

 از بس جفا كه ديدم ازين ناستودگان

 تاريك شد فضاي دل پاك روشنم

 چيزي مرا به غير توكّل به دست نيست

گر آتش نفاق كند قصد خرمنم

چيزي به كف ز مكنت دنيا نمانده است

 جز گوهر سرشك كه ريزد به دامنم

 مضموني از تجسم آلام زندگي است

 فالي اگر ز دفتر ايام بر زنم

 نقص شعور بين كه به فتواي دل هنوز

 غافل ز نقش طالع خود فال مي‌زنم

 امرائي از مهابت پتك زمان چه باك

 سندانم و ز آهن صبر است جوشنم

گر عالمي به قصد هلاكم كمين كنند

 چون لطف دوست هست چه پرواي دشمنم

                                                                    اسفنديار غضنفري امرايي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 12:58  توسط اسعد غضنفری  | 

با عرض سلام به خوانندگان اين وبلاگ، بالاخره تاريخ غضنفري منتشر شد و همانگونه كه انتظار داشتم خيلي زود تركش‌هاي اهالي حقد و حسد به من رسيد. از ابتدا مي‌دانستم كه چند گروه از انتشار اين كتاب خشنود نخواهند شد و تير حسد و كوتاه‌بيني و تنگ‌نظري به سوي من و نويسنده‌ي كتاب پرتاب خواهد شد. نخست اهل قلم و نويسندگان شهرمان كه تاكنون اسفنديار غضنفري را در حوزه‌ي شعر و ادبيات تحمل كرده بودند و او توانسته بود خود را در اين حوزه‌ي به آنها تحميل كند و بناچار او را پذيرفته بودند، اكنون مشاهده مي‌كنند كه او در حوزه نثر و تاريخ‌نويسي نيز سر و گردني از همه آنها بالاتر است و اين يكي ديگر غير قابل تحمل مي‌نمايد. دسته‌ي ديگر بازماندگان سران عشاير و طوايف كه از اجدادشان بت‌هايي ساخته بودند و اكنون مي‌بينند كه چنان كه مي‌پنداشتند نبوده است و كاخ خيالاتشان را واژگون مي‌بينند. آنچه مسلم است ما هر چقدر در كتمان مفاخرمان (چه مفاخر فرهنگي و دانشمندان و چه مفاخر سياسي) بيشتر بكوشيم در دراز مدت بيشتر ضرر كرده و زمان را از دست خواهيم داد. ملتي كه كسي را نداشته باشد كه به او افتخار كند ملتي خواهد شد بدون اعتماد به نفس و بدون غرور ملي كه همواره از ساير اقوام و ملل عقبتر خواهد بود( مانند همين قوم بی اعتماد به نفس  خودمان، قوم لر). هنگامي كه آذربايجاني‌ها در سرزمين شعر و ادبيات با وجود فردوسي و سعدي و... روز تولد شهريار را به عنوان روز ملي شعر و ادبيات در سرتاسر ايران معرفي مي‌كنند و ستار خان و باقر خان و شيخ محمد خياباني و ... را دارند؛ گيلاني‌ها ميرزاكوچك‌خان و سپهدار و ... و خراساني‌ها خود را مهد شعر وادبيات ايران زمين مي‌دانند از رودكي تا ملك الشعراي بهار و از ابومسلم خراساني تا كلنل پسيان و...شيراز شهر حافظ و سعدي و منصور آل مظفر و بوشهري‌ها رييس‌علي دلواري و بختياري‌ها سردار اسعد و صمصام‌السلطنه و پژمان و افسر و مازندراني‌ها رضاخان و نيمايوشيج و اصفهاني‌ها ملاصدرا و... ما قوم لر با افتخار به چه كسي سرمان را بالا بگيريم؟ آيا وقت آن نرسيده كه دست از اين همه حقد و حسد و كوتاه‌بيني برداريم . بياييد تا قدر نخبه‌گانمان را بدانيم و بدور از تنگ نظري مقام آنان را پاس بدارم. قومي كه نخبه نداشته باشد اعتماد به نفس نخواهد داشت و محكوم به عقب‌ماندگي است.چرا در الشتر مدرسه‌اي نبايد به نام ملامنوچهر و يا ملاحقلي و .. و در نورآباد ملاپريشان و.. در كوهدشت سيد نوشاد و تركه مير و ... باشد. چگونه جوان لرستاني بايد مفاخر خود را بشناسد. چند نفر از مردم لرستان با نام اسفنديار غضنفري امرايي آشنايي دارند. از انتشار ديوان ميرنوروز در سال 1347 تاكنون چندين اثر از او منتشر شده كه هر كدام در حوزه‌هاي مختلف فرهنگي بي‌بديل بوده و هنوز همتایی براي آنها پيدا نشده است. ملاپريشان و گلزار ادب لرستان و ديوان اشعار خودش و اكنون تاريخ، نه در گذشته و نه در حال لرستان چنين آثاري نداشته است . ما چه كرده ايم براي او ، مسؤلين چه كرده‌اند، چه منتي بر او داريم كه اكنون به صورت غير منصفانه و غير علمي با گفته هايي كه آثار بغض و كينه و كوتاه‌بيني از سراسر آنها مشهود است بر وي بتازيم. آثار پدرم همه براي اولين بار خلق شده و قبل از او كسي در آن حوزه ها كار نكرده است و خود ايشان هم هيچوقت ادعاي اينكه نوشته‌هايش بي نقص هستند را نداشته است. اگر راست مي‌گوييد بياييد كارهاي او را كامل كنيد ، اگر توان نوشتن داريد اين گوي اين ميدان، بنويسيد كسي جلوي قلم كسي را نگرفته است بنويسيد! توده هاي مرده و زمان خود بهترين داور هستند و غث را از سمين جدا خواهند كرد.در پايان جمله‌اي از پدرم را كه در مقدمه و متن كتاب تاريخ آمده است و اگر به دقت و با نگاهي ژرف خوانده شود بسيار عبرت آموز است و غزلي از او:

«‌خوانندگان این تاریخ می‌دانند که من در انجام کارهایم تنها و منفرد بوده‌، علاوه بر این‌که همکاری ندارم از جهاتی مورد بُخل و حسد و حتّی کینه‌ورزی‌های آن‌هایی که پایه و مایه‌ای چندان ندارند نیز قرار دارم‌. بنابراین هرگاه کم و کسری مشاهده می‌فرمایند توقع اغماض و چشم‌پوشی داشته‌، همین‌قدر مردی پیر، بیمار و بی یار و یاور را که جز عنایات لایتناهی پروردگار‌، کسی را همراه و همکار و موافق و خلاصه مشوّق خود نمی‌بیند مورد عنایت و محبّت خود قرار دهند».

حسود

دست هوس چو بر ما به خيره باز باشد

 بي‌شك به خضر راهي ما را نياز باشد

 در كشف راز هستي جانم به لب رسيده

 اي جان فداي ياري كو اهل راز باشد

بيزاري از حقيقت بر خلق حكم‌فرماست

 آن ره بَرَد به مقصود کو اهل مجاز باشد

 در راه حق‌پرستي گر بنده‌اي نهد گام

 غم‌خوار خلق گردد مسكين‌نواز باشد

 امرائيا به خود باش كز خيل نابكاران

 تير حسود ناكس بس دل‌گداز باشد

 و اما خواننده ی همیشگی عزیز که همواره مطالب این وبلاگ را مورد عنایت خود قرار می دهند . در خصوص استفاده دانشجویان از این مطالب در جریان هستم که برخی بدون ذکر منبع و نام بردن از کسی در پایان نامه های خود از آن استفاده کرده اند. باید بگویم که کلیه ی حقوق کتاب تاریخ غضنفری به انتشارات شاپورخواست تعلق دارد و اینجانب در سود و زیان آن هیچگونه دخالتی ندارم و شایسته است جهت کمک به چاپ و نشر کتاب علاقمندان به تاریخ و ادبیات این سرزمین کتاب را خریداری و با خیال راحت از آن استفاده نمایند. این هم چند بیت از پایان قصیده ای که پدر در نعت امام رضا(ع) سروده است.

 گر مدّتي عروس سخن رفت در حجاب

 يا در مقام عجز زبان سخنور است

 درد از فتور طبع ستايش‌گر تو نيست

 درد از محيط ذوق‌كشِ سفله‌پرور است

 پر كَند مرغ طبع مرا دهر دون‌نواز

 دون‌پروري كه از همه دونان فروتر است

 بسته است راه بر ادب و مردم اديب

 لكن مرا اگرچه دل از غم مكدّر است

 در سينه‌ام محبّت اولاد فاطمه

 چون موج راه بسته‌ي درياي احمر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 9:17  توسط اسعد غضنفری  | 

فهرست موضوعي جلد اول و دوم تاريخ غضنفري فهرست موضوعي جلد اول عنوان صفحه پيش گفتار ..................................................................................................................................................................... 41 مقدمه ................................................................................................................................................................................. 47 بخش اول لرستان قبل از ميلاد تا عصر قاجار فصل اول لرستان در زمان هاي قديم لولوبي ها ............................................................................................................................................................................ 61 گوت يها .............................................................................................................................................................................. 64 هيتي ها .............................................................................................................................................................................. 66 كاسيت ها ......................................................................................................................................................................... 67 سلسله جبال زاگرس ............................................................................................................................................. 71 وجه تسميه كسپين ............................................................................................................................................... 74 هجوم به بابل ............................................................................................................................................................... 80 يك نظر اجمالي ........................................................................................................................................................ 85 فرهنگ .............................................................................................................................................................................. 89 كيش ................................................................................................................................................................................... 90 انقراض ............................................................................................................................................................................... 91 ايران پايگاه فرهنگ و هنر ................................................................................................................................ 101 گي لگَمش ....................................................................................................................................................................... 103 بازي سرنوشت ............................................................................................................................................................ 108 خصوصيات كاسيها ............................................................................................................................................... 109 فراموشي ممتد تاريخ ............................................................................................................................................ 110 تاريخ غضنفري 6 فصل دوم لرستان پس از اسلام تا اتابكان ساسانيان .......................................................................................................................................................................... 111 بازيگري هاي روزگار ................................................................................................................................................ 117 بني عيار ............................................................................................................................................................................. 121 فصل سوم اتابكان لرستان 580 ق. ..................................................................................... 127 - شجاع الدين محمد خورشيد 621 سيف الدين رستم 621 ق. ................................................................................................................................ 131 شرف الدين ابوبكر ...................................................................................................................................................... 133 عزالدين گرشاسف .................................................................................................................................................... 134 حسام الدين خليل .................................................................................................................................................... 134 640 ق. .................................................................................................................... 136 - بدرالدين مسعود 658 658 ق. .............................................................................................................................. 138 - تاج الدين شاه 677 677 ق. ..................................................................... 139 - فلك الدين حسن و عزالدين حسين 693 683 ق. .................................................................................................................. 139 - جمال الدين خضر 692 693 ق. ............................................................ 140 - حسام الدين عمر، صمصامالدين محمود 695 695 ق. ........................................................................................................................ 142 - عزالدين محمد 706 706 ق. ............................................................................................................... 142 - ملكه دولت خاتون 720 720 ق. ............................................................................................................ 142 - شجاع الدين محمود 750 750 ق. ..................................................................................................................... 143 - عزالدين محمود 804 هجوم تيمور گوركاني به خرّمآباد ............................................................................................................... 143 804 ق. ............................................................................................................................ 144 - سيدي احمد 815 815 ق. ............................................................................................................... 145 - شاه حسين عباسي 873 فهرست موضوعي 7 شاه رستم عباسي 873 ق. ................................................................................................................................ 146 940 ق. ...................................................................................................................................... 146 - اغور شاه 949 جهانگير شاه 949 ق. ........................................................................................................................................... 147 949 ق. .................................................................................................................................... 147 - شاه رستم 978 محمدي 978 ق. ...................................................................................................................................................... 149 شاه وردي خان 1006 ق. ................................................................................................................................... 152 نظري كلّي به حكومت اتابكان لر كوچك ............................................................................................ 166 فصل چهارم واليان لرستان حسين خان سليورزي ............................................................................................................................................ 171 شاه وردي خان .............................................................................................................................................................. 178 علي قلي خان .................................................................................................................................................................. 178 منوچهرخان .................................................................................................................................................................. 179 علي مردان خان و هجوم افغانها به ايران .............................................................................................. 179 حماسه مظفّرعليبيگ .......................................................................................................................................... 187 اسماعيل خان ................................................................................................................................................................ 194 حسن خان ....................................................................................................................................................................... 205 بخش دوم لرستان در عصر حاضر يا تاريخ دودمان غضنفري فصل اول از صفويه تا مشروطيت اشاره اي كوتاه به سرزمين طرهان .............................................................................................................. 210 ميرقيصر ........................................................................................................................................................................... 211 ميرغضنفر ........................................................................................................................................................................ 214 تاريخ غضنفري 8 قيصر دو م (توشمال اول) ................................................................................................................................... 214 ميركامران ....................................................................................................................................................................... 214 ميرخنجربيگ .............................................................................................................................................................. 215 ميرنصرالله (نُصير) .................................................................................................................................................... 215 توشمال خان .................................................................................................................................................................. 216 داستان يوسفخان نورعلي ............................................................................................................................... 222 جنگ حسن بخَه (حسن بقعه) ....................................................................................................................... 225 مكن بد كه بد بيني از روزگار ........................................................................................................................ 227 عيدي خان گراوند ..................................................................................................................................................... 228 فتح الله خان امرايي ................................................................................................................................................... 231 قتل مهرعليخان موموند ................................................................................................................................... 235 ركاب گردان .................................................................................................................................................................... 237 قتل دلاوري از دلفان به نام حاجيعليخان ...................................................................................... 240 قتل علي مردانخان حسنوند ........................................................................................................................... 241 قتل محمدخان والي و انتقام هولناك حسنخان از خوانين سلسله و دلفان ..... 242 استقرار حسينقليخان بهمسند واليگري پشتكوه با كمك فت حالله خان امرايي 248 انتصاب فتح اللهخان امرايي به سمت حكومت لرستان .............................................................. 252 مرگ فتح اللهخان، آنجا كه خرَد بر احساس غلبه ميكند! .................................................. 268 گذشتي عجيب بهخاطر پايداري دودمان امرايي ........................................................................... 269 برخوردارخان امرايي .............................................................................................................................................. 271 سوء قصد به جان برخوردارخان و عواقب آن ........................................................................................ 274 لشكركشي حسينقليخان ابوقداره به پيشكوه و جنگ ماديان رود .............................. 278 قتل برخوردارخان، عشق دختر سنجابي .............................................................................................. 294 فهرست موضوعي 9 خاطرات ناصرالدينشاه از لرستان در سفر عتبات عاليات ..................................................... 299 باقرخان امرايي .......................................................................................................................................................... 308 انتصاب مظفّرالملك به حكومت لرستان و متواري شدن قاسم خان ............................. 313 حكومت ضياءالدوله و انتصاب مجدد قاسمخان به فرماندهي فوج امرايي .............. 325 قاسم خان ......................................................................................................................................................................... 344 اولين رؤياي نظرعليخان .................................................................................................................................. 352 خروج نظرعليخان عليه قاسمخان 1310 ق. ................................................................................. 363 ماجراي پيوستن خوانين كوناني به نظرعليخان ........................................................................... 365 شبيخون گُلگُل و كشته شدن نامدارخان امرايي ........................................................................ 371 نبرد سرنوشت .............................................................................................................................................................. 374 جنگ اول به سال 1311 ق. ........................................................................................................................... 378 جنگ دوم در اسفند 1272 ش./ شعبان 1311 ق. ..................................................................... 380 جنگ سوم 1312 ق. ........................................................................................................................................... 392 سفر به پشتكوه .......................................................................................................................................................... 394 دومين رؤياي نظرعليخان ............................................................................................................................... 404 جنگ چهارم 1313 ق. ...................................................................................................................................... 408 جنگ پنجم 1314 ق. ......................................................................................................................................... 410 حكومت عبداللهميرزاحشمتالدوله، توقيف نظرعليخان ........................................................ 410 جنگ ششم 1315 ق. ......................................................................................................................................... 413 جنگ هفتم، جنگ سه ميرپنج، 1315 ق........................................................................................... 416 حكومت ابوالنصرميرزا حسامالسلطنه در لرستان 1316 ق. .................................................. 420 حكومت عينالدوله، توقيف مجدد نظرعليخان 1318 ق. ................................................... 425 جنگ هشتم 1318 ق. ....................................................................................................................................... 430 تاريخ غضنفري 10 جنگ نهم 1319 ق. ............................................................................................................................................. 432 مرگ قاسم خان .......................................................................................................................................................... 436 فصل دوم انقلاب مشروطيت نظرعلي خان ................................................................................................................................................................... 443 محاصره ي نهاوند توسط نظرعليخان و جنگ با داوودخان كلهر ................................... 446 جنگ زير تنگسياب با اردوي پشتكوه و حكومت حبي بالله خان بر طرهان 1322 ق./ 1283 ش. ............................................................................................................................................ 449 موضوع برج آبي ......................................................................................................................................................... 458 جنگ در چقاآويزان با سالارالدوله ............................................................................................................. 460 جنگ با سالارالدوله در گيزهرو اوايل سال 1323 ق. ................................................................ 463 ملاقات نظرعليخان با سالارالدوله و دريافت حكم واليگري پيشكوه ................... 471 يورش اول سالارالدوله سال 1325 ق./ 1286 ش. ....................................................................... 479 پايان ماجراي يورش اول سالارالدوله و بازگشت سرداران غرب كشور به محال خود ...................................................................................................................................................................................... 505 ورود رضاقليخان سردارمكرّم (نظامالسلطنه بعدي) با سم ت والي گري لرستان ، بروجرد و خوزستان و وقوع ماجراهاي مهم در لرستان (مرداد 1286 ش.) .......... 509 اقدامات غلامرضاخان والي در جهت تسلّط بر پيشكوه ............................................................ 516 جنگ "ملَه دار"رومشكان ................................................................................................................................... 521 سويلَه هرّ ........................................................................................................................................................................... 527 بازگشت اردوي پشتكوه و غارت انبار سيمره توسط نظرعلي خان .................................. 531 حكومت لطفعليخان اميرمفخّم بختياري و لشكركشي به لرستان ........................... 533 قهرماني هاي فاضلخان بيرانوند ................................................................................................................... 538 كشته شدن فاضلخان بيرانوند ..................................................................................................................... 539 فهرست موضوعي 11 آگاهي يافتن سرداراكرم از كشته شدن فاضلخان بيرانوند ................................................. 541 ورود سردار اكرم به خرّمآباد ............................................................................................................................ 542 صلاح انديشي آقاربيعاي چاغروند خرّمآبادي ..................................................................................... 544 يورش دوم سالارالدوله و جنگ ساوه 1329 ق. ............................................................................ 559 تلاقي دو اردو در نهاوند ..................................................................................................................................... 567 جنگ سالار الدوله با اميرمفخّم بختياري در تنگ توره ............................................................ 577 حركت اردوي سالارالدوله بهطرف ساوه ................................................................................................ 588 في التأخير آفات .......................................................................................................................................................... 592 سفر همدان- تاكتيكهاي نوين ................................................................................................................... 607 اردوكشي بختياريها به لرستان و جنگ اشترينان .................................................................... 610 فاجعه عبدالعليخان بختياري ........................................................................................................................ 615 سالارالدوله كجاست و سرداراكرم در چه موقعيت است؟ ...................................................... 617 شبيخون نظرعليخان به قواي بختياري در اشترينان .............................................................. 625 انعقاد معاهدهي صلح بين نظرعليخان و سران بختياري ..................................................... 635 ميزباني نظرعليخان از سالارالدوله در كوهدشت ......................................................................... 638 اظهار نظر مورخان و نويسندگان دربارهي جنگهاي ساوه و اشترينان .................... 640 خلاصه اي از يادداشتهاي سردارظفر بختياري .............................................................................. 644 خلاصه اي از نوشتههاي سرهنگ ابوالفتح اوژن .............................................................................. 649 كند و كاوي درباره تاريخ و نظري به اين نوشتهها .......................................................................... 650 يادداشت هاي متفرقه ............................................................................................................................................ 650 يادداشت هاي سردار ظفر بختياري ............................................................................................................ 650 پايان كار سالارالدوله در لرستان و تغيير حوزه فعاليتهاي وي ...................................... 657 يورش سوم سالارالدوله ....................................................................................................................................... 658 تاريخ غضنفري 12 بازي هاي روزگار ........................................................................................................................................................ 663 نامه ي سالارالدوله به نظرعليخان و جواب او ................................................................................ 666 تصرّف كرمانشاه توسط يارمحمدخان و حملهي سرداررشيد كردستاني به آنجا 671 تصرّف كرمانشاه توسط سرداررشيد و ماجراي كشته شدن محمدحسي نخان اعظم الدوله زنگنه و فرزندش حيدرقلي خان فخيم السلطنه ................................................ 673  سنّ بالسنّ والجروحالقصاص ............................................................................................................................ 675 حماسه ي عبدالباقيخان افشار در سولجه ........................................................................................... 676 قضاي نبشته نشايد سترد ................................................................................................................................. 680 يپرم خان كشته ميشود ..................................................................................................................................... 681 عبدالباقي خان، لطفعليخاني ديگر ......................................................................................................... 684 نبرد بيستون و كشته شدن داوودخان كلهر و فرزندش علي اكبرخان ........................ 688 نهم جمادي الثاني 1330 ق./ 1291 ش. ................................................................................................. 695 يارمحمدخان سيمايي نوراني از ميان اجتماع ... ............................................................................. 696 آخر شعبان 1330 ق./ 1291 ش. ................................................................................................................. 697 29 رمضان 1330 ق./ 1291 ش. .................................................................................................................. 700 روز يازدهم مهرماه، مرگ يارمحمدخان ................................................................................................ 702 يارمحمدخان كيست؟ .......................................................................................................................................... 703 دوستي دشمنيها .................................................................................................................................................... 706 21 شوال 1330 ق./ 1291 ش. ..................................................................................................................... 708 انتصاب نظرعليخان سردار اكرم به حكومت پيشكوه لرستان ........................................... 712 پايان كار سالارالدوله در غرب كشور.......................................................................................................... 713 فهرست موضوعي جلد دوم فصل سوم پس از مشروطيت مسافرت ويلسون به لرستان و ملاقات با نظرعليخان .............................................................. 725 مأموريت تجديد ميشود .................................................................................................................................... 729 شيخ خزعل .................................................................................................................................................................... 750 وضع پشتكوه و سياستهاي اميرجنگ والي ..................................................................................... 754 سفر امان الله خان، فرزند والي به طرهان و عقد قرارداد با نظرعلي خان عليه پدر 756 سفر به بروجرد و دريافت حكم واليگري پيشكوه ....................................................................... 758 نبرد امان الله خان با اردوي والي و حركت والي به سوي بغداد ........................................... 759 جنگ نوم وِلاتان تشكن ....................................................................................................................................... 764 حماسه اي غرورانگيز .............................................................................................................................................. 765 ازدواج نظرعليخان سرداراكرم با برادرزاده فاضلخان بيرانوند ......................................... 768 نگاهي به ايل بزرگ كلهر ................................................................................................................................. 771 اعاده حكومت سليمانخان اميراعظم و نيابت عباسخان امير مخصوص 1332 ق. 1293 ش.) ............................................................................................................................................. 776 ) سردار مكرّم (نظامالسلطنه) به لرستان برميگردد. ( 1293 ش./ 1332 ق.) .............. 784 بسيج عمومي نظامالسلطنه عليه نظرعليخان و حملهي سواران پشتكوه .............. 789 تاريخ غضنفري 14 فرا رسيدن خسروخان جهانگيري(سردارامنع) و نجات نظرعلي خان از محاصره توسط اردوي پشتكوه در تنگ گاوشمار ............................................................................................... 795 محاصره ي نظر علي خان در قلعه ي پاي آستان ....................................................................................... 797 جنگ شمشير چوبي ............................................................................................................................................. 803 جنگ سه كلاوان ( 1333 ق./ 1294 ش.) ........................................................................................... 804 ملاقات نظامالسلطنه و والي پشتكوه در الشتر و محاصر هي نظر علي خان در خانه ي آقابخش( آقابش) رهبر اهل حق .................................................................................................... 811 نبرد نظرعلي خان با نيروهاي روس و انگليس در بيد سرخ 1335 ق./ 1295 ش. .... 817 دلاوري هاي يوسفخان اميربهادر، محمدرحيمخان دوريشَكَه و سواران فداكار لرستان در نبرد با نيروهاي روس و انگليس ...................................................................................... 823 مهاجرين و عبور آنها از لرستان توسط نظرعليخان .............................................................. 828 نوشته ي حاج ميرز ايحيي دولتآبادي تحت عنوان اردوي سرگردان ......................... 834 دگرگوني اوضاع ......................................................................................................................................................... 838 نبرد سفره سمني ....................................................................................................................................................... 841 نبرد گريران ................................................................................................................................................................... 844 شگفتي هاي روزگار ................................................................................................................................................. 849 آن جا كه پيروزي جاي خود را به شكست ميدهد ..................................................................... 854 قتل باقرخان اعظمالسلطنه 1340 ق. / 1300 ش. .................................................................... 878 روايات گوناگون در مورد رويدادهايي كه بر قتل اعظمالسلطنه مترتّب بود ........... 884 نوشته هاي محمدعلي جمالزاده دربارهي باقرخان اعظمالسلطنه .................................. 892 الشتر در چه حال است؟ .................................................................................................................................... 902 قتل سليمانخان كلهر ......................................................................................................................................... 906 نظري به دسيسههاي پشت پرده ................................................................................................................ 909 نبرد مهرعليخان اميرمنظّم با كُلنل مظفّرالسلطنه 1340 ق . 1300 ش . ........... 932 فهرست موضوعي 15 بازي هاي سرنوشت .................................................................................................................................................. 941 والي پشتكوه چه ميانديشيد؟ 1341 ق. / 1301 ش. ............................................................ 949 آغاز نبرد فرزندان نظرعليخان ...................................................................................................................... 951 حماسه يك زن شير دل .................................................................................................................................... 955 مرگ توشمالخان اميراسعد 1341 ق. برابر با 1301 ش. ........................................................ 959 اوضاع پشتكوه تزلزل والي ................................................................................................................................ 968 فصل چهارم سلسله پهلوي جنگ زاهد شير، دگرگونيهاي بزرگ......................................................................................................... 974 پايان يك زندگي، قتل مهرعليخان اميرمنظّم ............................................................................... 1002 محاصره خرّمآباد توسط نيروهاي عشاير ............................................................................................... 1016 انتصاب سرلشكر حسينآقاخان خزاعي به سمت فرماندهي كل قواي غرب ......... 1027 انتصاب مجدد شاهبختي به فرماندهي كل قواي غرب .............................................................. 1042 مأمور مزور ...................................................................................................................................................................... 1043 رويدادي كه منشأ حوادث بسيار شد ....................................................................................................... 1045 شروع درگيري ............................................................................................................................................................ 1050 محاصره ي اردوي شاهبختي در سرخ دم لري ................................................................................... 1067 مصيبتي هايل كه بر خانواده نظرعليخان وارد گرديد ............................................................. 1079 شبيخون رومشكان و كشته شدن شاهمرادخان سالارجنگ ................................................ 1093 سفر رضاخان به لرستان و دگرگوني اوضاع( 1307 ش.) ........................................................ 1106 وفات نظرعليخان اميراشرف .......................................................................................................................... 1136 مردي مرد ....................................................................................................................................................................... 1153 ياغي گري اماناللهخان كاظمي ...................................................................................................................... 1164 فرماندهي سرهنگ زرافشان ............................................................................................................................ 1184 تاريخ غضنفري 16 بازي هاي سرنوشت .................................................................................................................................................. 1207 سرانجام والي پشتكوه ........................................................................................................................................... 1228 پايان ماجراي خوانين بيرانوند ........................................................................................................................ 1243 فلك چرخي ديگر ميخورد؛ رويدادهاي پس از شهريور 1320 ش. ............................. 1255 انتصاب سپهبد رزمآرا به فرماندهي ستاد ارتش و دگرگوني اوضاع .............................. 1274 روي كار آمدن دكتر مصدق و تأثيرات آن بر خاندان غضنفري ......................................... 1290 بخش سوم جغرافياي لرستان كوه هاي لرستان ......................................................................................................................................................... 1307 كَور ............................................................................................................................................................................... 1307 گَرين (گَرون) ..................................................................................................................................................... 1309 اسبيكُه (سفيدكوه) ........................................................................................................................................ 1311 كوه هاي بالاگريوه ............................................................................................................................................ 1317 رودخانه ها ........................................................................................................................................................................ 1318 سيمره ....................................................................................................................................................................... 1318 كَشكو (كشكان) ............................................................................................................................................... 1321 دز .................................................................................................................................................................................. 1322 آب و هوا .......................................................................................................................................................................... 1324 جنگل ها ............................................................................................................................................................................ 1326 كشاورزي ......................................................................................................................................................................... 1328 دامداري ............................................................................................................................................................................ 1329 كان ها .................................................................................................................................................................................. 1331 صنايع ................................................................................................................................................................................. 1332 فهرست موضوعي 17 طرهان ............................................................................................................................................................................... 1333 كوهدشت ............................................................................................................................................................... 1333 رومشگان ................................................................................................................................................................ 1340 سرطرهان ............................................................................................................................................................... 1342 شجره دودمان ميرغضنفر امرايي ........................................................................................................ 1345 دلفان ................................................................................................................................................................................... 1347 آثار باستاني .......................................................................................................................................................... 1352 از وقايع شگفتانگيز ..................................................................................................................................... 1354 سلسله ................................................................................................................................................................................ 1357 آثاري از كهنه و نو در بخش سلسله ............................................................................................... 1358 طوايف الشتر ....................................................................................................................................................... 1359 حسنوند ................................................................................................................................................................... 1359 يوسفوند ................................................................................................................................................................... 1359 كوليوند ..................................................................................................................................................................... 1359 سياه پوش ............................................................................................................................................................... 1359 چقلوندي مركز ايل بيرانوند ............................................................................................................................. 1361 شجره طوايف و تيرههاي ايل بيرانوند ............................................................................................ 1365 زاغه ...................................................................................................................................................................................... 1367 پاپي ...................................................................................................................................................................................... 1369 چگني ................................................................................................................................................................................. 1372 ويسيان و حومه ......................................................................................................................................................... 1374 معمولان ........................................................................................................................................................................... 1378 افرينه .................................................................................................................................................................................. 1378 تاريخ غضنفري 18 ملاوي ................................................................................................................................................................................. 1379 سيمره ................................................................................................................................................................................ 1381 دره شهر .................................................................................................................................................................... 1381 بخش الوار گرمسيري ........................................................................................................................................... 1387 اسناد و تصاوير ............................................................................................................................................................ 1389 كتاب نامه .......................................................................................................................................................................... 1427 نمايه اشخاص .............................................................................................................................................................. 1437 نمايه مكان ها ................................................................................................................................................................ 1491 نمايه ايلات، طوايف و تيرهها ........................................................................................................................... 1517
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 8:54  توسط اسعد غضنفری  | 

بالاخره بعد از 9 سال كه از تصميم به چاپ كتاب تاريخ لرستان نوشته‌ي پدرم مي‌گذرد كتاب منتشر شد. اكنون نوبت علاقمندان به تاريخ لرستان است كه با خريد كتاب و توزيع در ميان عموم مردم به انتشار تاريخ و فرهنگ لرستان كمك نمايند. 11درصد كتاب به عنوان حق‌التأليف به اينجانب تعلق گرفته است. در صورت درخواست كتاب مي‌توانيد با شماره تلفن 09166614636 جهت هماهنگي تحويل كتاب تماس بگيريد. عنوان كتاب: تاريخ غضنفري( روزگاران لرستان از آغاز تا عصر پهلوي) در دو مجلد به صورت مصور و مستند نويسنده: اسفنديار غضنفري امرايي به كوشش: اسعد غضنفري _ سيد يدالله ستوده ويراستار: اسعد غضنفري ناشر: انتشارات شاپورخواست قيمت دوره دو جلدي: 90000 هزار تومان
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 8:17  توسط اسعد غضنفری  | 

آقاي آزاد عزيز! از توجه شما ممنونم. از زمان هرودوت و گزنفون تا عصر حاضر هيچ مورخي نمي‌تواند ادعا كند كه احساساتش را در توشته‌هايش دخالت نداده است و اگر غير از اين هم باشد آن كتاب ارزش خواندن ندارد. من هم مي‌دانم كه تنها گناه پدرم اين‌است كه تاريخ دودمان خود را نگاشته است و مسلماَ اگر همين كتاب توسط شخص ديگري نوشته مي‌شد تأثير بيشتري در مخاطب داشت و احتمال غلو و به قول شما(اقراق) نه اغراق در آن نمي‌رفت. ولي اگر شما به ديده‌ي انصاف بنگريد و به كتاب‌هايي كه در مورد لرستان در سده‌ي اخير نوشته شده است مراجعه نماييد متوجه خواهيد شد كه در برهه‌هاي مهم تاريخي از تنها شخصيتي كه نام برده شده است فقط و فقط از لرستان نظرعلي‌خان است و لاغير، چه خوشمان بيايد و چه نيايد. از كسروي گرفته تا ملكزاده و سردار ظفر و مهدي بامداد و محمود محمود و نظام مافي و ووو اگر تاريخ مرحوم والي زاده معجزي يا يادداشت‌هاي روستايي و علي‌محمد ساكي و ديگران را مطالعه كرده باشيد داستانهايي در مورد نظرعلي‌خان نوشته‌اند كه پدرم عُشري از آنها را هم به قلم نياورده است. در مورد همين جنگ ساوه شما را رجوع ميد‌هم به كتاب تاريخ قاجاريه نوشته والي‌زاده معجزي تا بدانيد كه آنچه پدرم نوشته به زعم شما(تواهمات) هست يا نه؟ بايد دانسته شود كه مورخ اطلاعاتي را كه به هر طريق بدست مي‌آورد مي‌نويسد و معمولاً اين اطلاعات بيشتر از جبهه‌ي خودي هستند او كه نمي‌داند در جبهه‌ي كلهر يا كردستان چه مي‌گذشته كه آنرا به قلم آورد. مسلماً هيچ تاريخي كامل نيست و اين وظيفه‌ي ديگران است كه در مورد ايل و تبار خود بنويسند تا خواننده با مطالعه كتب مختلف در مورد يك واقعه، غث را از سمين تشخيص داده و به يك جمع‌بندي كلي دست يابد. هر چند كه مؤلف در اين كتاب در خصوص ساير طوايف و اشخاص هر گونه اطلاعات موثقي كه داشته در نگارش آن‌ها مضايقه نكرده است. چه خوب بود اگر با مطالعه ي بيشتر به جاي تنگ‌نظري و حسادت در پاسداشت زحمات نخبگان شهرمان سعه ي صدر بيشتري به خرج مي‌داديم . هيچ جامعه اي پيشرفت نمي‌كند مگر با پاسداشت بزرگانش.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 13:1  توسط اسعد غضنفری  | 

بالاخره پس از چند سال رنج و مرارت و مواجهه با انواع و اقسام ناملايمات از سوي برخي انسانها كه دروغ و تزوير را سرلوحه زندگي خود قرار داده‌اند، كتاب تاريخ به چاپخانه رفت. قاعدتاً بايستي تا اوايل تيرماه منتشر شود -گوش شيطان كر- به قول پدرم: وفا رم كرده مردي گم شده مردانگي مرده نه پاينده است عهدي ني بود برگونه پيماني بر اين مردمان نابكار تيره دل ماراست به پا بندي به دل داغي به جان رنجي به لب جاني اكنون پس از فراغت از تاريخ، كارهاي ديگري كه در دست دارم يكي كتاب نادرنامه سروده سرهنگ الماس‌خان كندوله‌اي به گويش لكي و ديگر چاپ مجدد ديوان ميرنوروز است. از خداوند بزرگ توفيق در به انجام رساندن آثار پدر را دارم. سیری به تاریخ گذشته چون وَ سودای سوز، مَپِرسی احوال 1 بُوا‌چوم پَریت، شرح وَرده‌سال چَن سردار سخت سروَرِم دیَن 2 چندین سرداران آمان و چِیَن داوا‌داو دوران هی‌هِیِم دیَن 3 کامل کیانان کِی‌کِیِم دیَن کیومرث کِی، کاموسِم دیَن 4 کیقباد کِی، کاووسِم دیَن کیف کیخسرو گرشاسِم دیَن 5 سام، سیاوَخش، قیطاسِم دیَن مردی منوچهر، کِشوادِم دیَن 6 بهزاد و بهمن نوشادِم دیَن رزم روئین‌تن کوپالِم دیَن 7 رموز رستم بِن زالِم دیَن شاه افراسیاب، ایرجِم دیَن 8 سپای سلم و تور، ژاو رَجِم دیَن سان سیامک، سنجرِم دیَن 9 جَمجَمه‌ی جولان خنجرِم دیَن سام نریمان برهانِم دیَن 10 زبردستی زال زرهانِم دیَن جنگ جهانگیر البرزم دیَن 11 گیو و گستهم، گودرزم دیَن زنگه‌ی شاوران پِر‌کینِم دیَن 12 طور تَبَردار پِر‌قینِم دیَن رزم زواره روی جنگم دیَن 13 سهراب و بیژن سرهنگم دیَن شیر خیبر‌گیر، حیدرم دیَن 14 سپای سلیمان سروَرِم دیَن نه صحرای بلا حُسینم دیَن 15 برابری بدر و حُنینم دِیَن جِمِشت جمشید جَم‌آرام دیَن 16 داراب و دارای بِن دارام دیَن قرتاس و قرتوس قشنگم دیَن 17 طهمورث، پور پَشنگِم دیَن قین قهرمان هوشنگم دیَن 18 قاتلی قرّان فرنگم دیَن آشوب اکوان ارژنگم دیَن 19 معرکه‌ی مصاف مزنگم دیَن فریدون و فَرّ هلاکوم دیَن 20 تیمور و طهماس قضا‌خوم دیَن سلسله‌ی زینت زنگولِم دیَن 21 شورشت شاپور شنگولِم دیَن قهر غضنفر قیطوسِم دِیَن 22 کوی گردن‌کشان کاموسِم دیَن قین قشمشاه قمتالِم دیَن 23 هوای همایون شهبالِم دیَن جبر جابری جَم‌جَمِم دیَن 24 رزم رعد و جُند زمزمِم دیَن مردي مقاتل خیبرِم دیَن 25 ذورالخمار، عمرو، عنترِم دیَن موج محتشم بابلِم دیَن 26 آشوی اشکبوس زابلِم دیَن بهرام چینی شماسِم دیَن 27 صیفور سرور، عبّاسِم دیَن دار و گیر دال بِن دالِم دیَن 28 کوپال گُرّه‌ی صلصالِم دیَن تخت بخت‌النصر بی‌دینم دیَن 29 دور دَقیانوس وَرینِم دیَن فرمان فرعون و حَجاجم دیَن 30 نمرود مردود، جی‌آجِم دیَن ضحاک ظالم، شَدّادِم دیَن 31 خروج کاوه‌ی حدّادِم دیَن نظم نوشروان و هرمزم دیَن 32 خسرو لال‌پوش، پرویزم دیَن فرهاد فغفور سنگ‌‌تاشِم دیَن 33 خونگار خون‌خوار، و‌ِلاشِم دیَن یزدگرد گَبر، یزیدم دیَن 34 شمر ذی‌الجوشن پلیدم دیَن سهم سفید دیو مطرقِم دیَن 35 ثمود سرکش ازرَقِم دیَن یا‌نَه گِشت وَ دین ظاهرِم دیَن 36 ژِی دُما نبرد نادرِم دیَن ها وا‌تِم پَریت ژَ نقل شیران 37 ندیم چُی نبرد نادره‌ی ایران بلی هر تا مِلک ایرانم دیَن 38 تا بنای دوران، دنیای دون بیَن هر تا مِن دیَن آشوب ایران 39 مِن ایران ندیم وِای طورَه ویران چون که خالی بی ژَ نره شیران 40 بِریا داوا‌داو دنگ دلیران
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 9:28  توسط اسعد غضنفری  | 

لرستان چه شورها كه بود در سرم ز نام لرستان چه فيض‌هاست نصيبم ز احتشام لرستان چه مردمي كه جز از راه مردمي هيهات عقاب پر نزند بر فراز بام لرستان نريخت ساقي ايام جز ز ساغر حرمت مي فخامت و آزادگي به جام لرستان شجاعت و ادب و جود و حق‌شناسي بس بهين صفات برازنده‌ي مقام لرستان ز راستي و صفا و شجاعت است و شهامت به گوش و هوش اگر مي‌رسد پيام لرستان گزيده شيعه اثني‌عشر، موحد مؤمن محمد است پيغمبر،‌ علي امام لرستان كسي كه فكر عبث كرد و راه مفسده پيمود رها نمي‌شود افتد اگر به دام لرستان هماره گوش‌ به ‌فرمان و پاي در خط ايمان اگر سكون و سلامت، ‌اگر قيام لرستان نهنگ بحر شهامت،‌ هژبر بيشه قدرت حقيقت است سرا و ادب كنام لرستان سزاي خائن ناپاك نابكار هلاك است چو تيغ قهر برون آيد از نيام لرستان كسي كه از سر و جان نگذرد به خاطر ميهن كجا رهد ز مفاجات انتقام لرستان به هوش باش و بزن جام باده امرائي كه ايزد است نگهبان خاص و عام لرستان زبان حال من و اهل اين ديار اين است فداي نام لرستان،‌ فداي نام لرستان اسفنديار غضنفري امرايي
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 10:1  توسط اسعد غضنفری  | 

 بالاخره ديوان شعر پدرم منتشر شد  و در نمايشگاه تهران رونمايي شد. از اين بابت خيلي خوشحالم. اين روزها سخت مشغول آخرين ويرايش‌هاي تاريخ هستم بنابراين خيلي كم فرصت مي‌كنم كه به وب‌لاگم سر بزنم.

متأسفانه ناشر خيلي بدقولي مي‌كند. قرار بود تا نوروز كتاب منتشر شود بعد شد نمايشگاه و حالا خدا مي‌داند تا كي. من تعهدي نسبت به آثار پدر براي خودم قائلم و به هيچوجه نمي‌خواهم آثار او مشمول روابط ناسالم معمول جاري شود و بر خلاف ميل او مطلبي به كتاب اضافه يا كم شود، بنابراين روزانه كتاب را رصد و  اصلاح مي‌كنم. اين امر باعث بروز مشكلاتي شده كه متأسفانه انتشار كتاب را به تأخير انداخته است. جلد اول به چاپخانه رفته و فيلم و زينك هم شده است جلد دوم هم تمام شده است نمايه‌ها را درآورده‌ام .يك فصل در آخر كتاب به عكس و سند اختصاص داده شده است كه بر سر مندرجات آن اختلاف است كه انشاء‌الله حل مي‌شود. 

                                                                                      متشكرم- اسعد غضنفري  

 

   

سفر امان‌الله‌خان، فرزند والی، به طرهان و عقد قرارداد با نظرعلي‌خان علیه پدر

در آن‌هنگام بين والي و فرزند ارشدش امان‌الله‌خان سردار‌جنگ كه جواني رشيد و مغرور بود كدورت‌هايي روي داد؛ تا آن‌جا كه بين پدر و فرزند شكاف افتاد. غلام‌حسين مامي،‌ باباخان حيدري، سهراب و برادران كه نفوذ زيادي بين مردم داشتند، طرفدار امان‌الله‌خان بودند، ولي چون هنوز تعدادشان كم بود مقتضي ندانستند مخالفت خود را آشكار كنند. فقط به‌صورت قهر، به طرهان رفته در "دُم‌روستان" به ‌سرداراكرم وارد شدند. در معيّت امان‌الله‌خان يك عدّه صد نفري سواره با باروبنه وجود داشت. در دُم‌روستان مدّت چهل شبانه‌روز از آن عدّه پذيرايي به‌عمل آمد و بين سرداراكرم و امان‌الله‌خان قرار‌دادي منعقد شد كه در لابلاي سطور و جملات آن بوي مخالفت با والي به مشام مي‌رسيد. در قرار‌داد سعي شده بود وجود امان‌الله‌خان در پشتكوه يك نقطه قدرت و سمبل محبوبيّت نشان داده شود و به‌موجب كلام‌الله مجيد بر‌عهده گرفته بودند كه از آن به‌‌بعد بين دو قسمت لرستان آنچه موجوديّت دارد و در آن دو بخش حكومت مي‌كند، فقط دوستي، برادري و برابري است و تحت هيچ عنواني از طرف هيچ‌يك از اين دو قسمت عليه همدگر مبادرت به جنگ و خون‌ريزي نشود. آن‌ها تعهد كردند كه روز‌به‌روز بر تحكيم و تشديد اين صميميّت و دوستداري بيفزايند تا به مراحل كمال برسد. اين اخبار به گوش والي رسيد ولي او كه مردي با تجربه و عاقل بود بر‌ حسب ظاهر، خشونت ابراز نكرد و دخالت در اين امر مهم را صلاح ندانست بلكه در كمال خون‌سردي دست به يك رشته اقدامات ظاهر‌فريب زد.

واليه‌خانم، مادر امان‌الله‌خان و دختر عبدالله‌ميرزا حشمت‌الدّوله قاجار، زن سوگلي و مورد علاقه والي بود. او به دستور شوهر با وسايل مخصوص درصدد استمالت فرزند مغرورشان بر‌آمد و با دادن مواعيد زياد، امان‌الله‌خان را خلاف تعهدي كه بر عهده گرفته بود نزد پدر برد. اين عمل موجب شد كسان امان‌الله‌خان از وي مكدّر شدند؛ از طرفي كمك و همراهي سرداراكرم را نيز از دست داد. از این‌ها گذشته اين عهد‌شكني براي مرد جوان ارزان تمان نشد، زيرا ديري نگذشت كه جواني را با همه آرزوها و اوج غرور به زير خاك تيره كشاند و جوان‌مرگ شد كه بدان خواهيم رسيد.

مبادا كه باشي تو پيمان شكن

 

كه خاك است پيمان شكن را كفن

 نظرعلي‌خان ‌به كارهاي خود مشغول بود و لكن والي از بيم اين‌كه چنين تعهداتي تجديد گردد و كار دستش بدهد درصدد برآمد ضربت كاري‌تري بر آن‌ها وارد كند كه قرار‌داد مودّت نيم‌بند، مبدّل به عمليّات خصمانه گردد. او كوشيد تا به‌تدريج فرزند را با دسيسه و طرح نقشه‌هاي ماهرانه مسلوب‌الاختيار و كاملاً تضعيف كند؛ با اين ترتيب وي را در معرض فتنه‌گري‌ها و دسايس روزمره قرارداد. عدّه‌اي مأموريّت داشتند كه در گوش مرد جوان مخالفت و جنگ با نظرعلي‌خان ‌را زمزمه كنند و از زبان پدر غير‌مستقيم مي‌رساندند كه او منتظر تعيين تكليف آن دشمن قهار و خصم‌تبار مي‌باشد و مي‌خواهد به محض از پيش برداشتن او حكومت بلامنازع هر دو قسمت لرستان را به فرزند بسپارد و از اين‌گونه سخنان همه وقت و در هر فرصت به مرد جوان بي‌تجربه القاء مي‌كردند.

بهار سال ديگر كماكان نظرعلي‌خان، ‌جعفر‌قلي‌خان برادر خود را در طرهان گذارده خود به سلسله و دلفان عزيمت كرد. در اين مدّت ميرصيد‌محمدخان هاشمي (كه گفتيم پس از خاتمه جنگ مله‌دار، نظرعلي‌خان ‌با دو هزار سوار به سيمره رفت و غلّه آن‌جا را ضبط و بين مردم تقسيم كرد)، همواره در اين فكر بود كه بار ديگر والي را عليه نظرعلي‌خان ‌برانگيزاند و او تلافي مافات كرده باشد و لذا بدون وقفه نزد والي سعايت مي‌كرد. لكن والي نظرات ديگري داشت و هدف خاص خود را دنبال مي‌كرد و آن تدارك جنگي بزرگ عليه سرداراكرم به فرماندهي پسرش امان‌الله‌خان بود. والي تصميم گرفته بود كه با اجراي اين نقشه با يك تير دو نشان را هدف كند. يكي از بين بردن نظرعلي‌خان ‌كه او را دشمن درجه اوّل خود مي‌دانست ديگر اين‌كه با اعزام فرزند به جنگ نظرعلي‌خان پايه و مايه او را در عهد و پيمان و صداقت و درستي به همگان نشان دهد و از او براي هميشه سلب اعتبار كند.

 

سفر به بروجرد و دريافت حكم والي‌گري پيشكوه

سردار‌اكرم پس از مراجعت امان‌الله‌خان به پشتكوه و مسافرت خود به دلفان، به بروجرد نزد حكمران وقت رفته و مورد توجّه و قدرداني قرار گرفت. او با دريافت خلعت و احكامي مبني بر واگذاري سرپرستي و حفظ امنيّت لرستان پيشكوه در پاييز همان‌سال به طرهان برگشت و پس از ورود دستور داد سواراني با تفنگچي‌هاي سلسله دلفان، طرهان و چگني احضار و منتظر دستور باشند. با اين‌كه چلّه زمستان بود مع‌ذلك قريب چهار هزار نفر سوار و پياده در عمله گرد آمدند. سرما سوز عجيبي داشت به طوري‌كه همه جويبارها يخ بسته بود و رودخانه بزرگ سيمره از دو سمت ساحل تا وسط منجمد شده فقط مختصر آبي از وسط جريان داشت؛ با اين تفصيل يخ‌ها را شكستند و اردو از رودخانه گذشت. پس از آن سواران دو قسمت شدند و در دو ستون به‌سمت سيمره حركت نموده و از "سيكان"،"خالصجات"،"درّه‌شهر" و"شيخ‌ما‌خان" (شيخ‌مكان) تا "تنگه چوبينه" را به باد يغما گرفتند و به تلافي تحريكات مستمر و مداوم مير و تحميل آن همه خسارت جاني و مالي آن طايفه را تاراج كردند.

 

 

 

 

قلعه شیخ‌مکان

 

نبرد امان‌الله‌خان با اردوي والي و حركت والي به‌سوي بغداد

در چنين موقعيّت مردم پشتكوه، سر‌وقت امان‌الله‌خان سردارجنگ، فرزند لايق غلام‌رضا‌خان والي پشتكوه، رفته و با وي وارد گفت‌وگو شدند، آن‌ها به عنوان اين‌كه (پدر پير گشته است و برنا تويي) به او گرويدند. با اين‌كه غلام‌حسين مامي (خُلي‌كاكا) قبلاً طرفدار امان‌الله‌خان بود، معلوم نيست چگونه پس از مراجعه مردم و گرويدن اكثر سكنه‌ي پشتكوه به امان‌الله‌خان، او به پشتيباني از والي برخاست و تقريباً تنها كسي بود از سرداران پشتكوه كه به والي وفادار ماند؛ وفايي پس از سال‌ها بي‌وفايي! شايد پول‌هاي بي‌حساب خان دخالت داشته است. از اعضاي خانواده، علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله نزد والي به‌سر مي‌برد. با اين‌كه تعداد نفرات سواره طرفدار امان‌الله‌خان به مراتب بيش‌تر از سواران پدر بود، روزي كه دو دسته‌ي آن‌ها در اطراف تپّه بزرگ "ده‌بالا" درگيري پيدا كرده به مبارزه جدي برخاستند غلام‌حسين مامي(خُلي‌) با رشادتي كه خاص او بود پرچم را به دست گرفته پيشاپيش آن دسته‌ي كوچك كه براي والي باقي مانده بود بر اردوي كثير و مجهّز امان‌الله‌خان يورش برد. تفنگچيان ملكشاهي نيز ارتفاعات "هوميان" و "مِلَه قوچ‌علي" را متصرّف شده چنان پاي‌مردي و رشادتي از خود بروز دادند كه تا آن‌روز كم‌تر نظير داشت. اين پايداري توأم با آتش تفنگ‌ها و تحريك و تحريص خُلي‌كاكا موجب شد بالاخره نيروي امان‌الله‌خان تاب فشار آن‌ها را نياورده راه هزيمت در پيش گرفتند و پاي به ‌فرار گذاشتند. در اين نبرد تلفات فراواني مخصوصاً بر سواران "بدره" وارد آمد. آن‌ها تعداد فراواني كشته و اسير بر جاي گذاشتند و سواران غلام‌حسين توانستند تعدادی سلاح و چار‌پايان از آن‌ها به غنيمت بگيرند. امان‌الله‌خان پس از تحمّل اين شكست به سمت شيروان و چرداول رفت. در آن‌جا اكثريّت قريب به اتّفاق سران طوايف پشتكوه به حضور وي آمده سوگند وفاداري ياد كردند و اردوي خان جوان مجهّزتر و با روحيه‌اي برتر، به‌سوي ده‌بالا به‌راه افتاد. والي پس از دريافت اين خبر و توجّه به اين‌كه پيروزي در اين نبرد هرگز براي او امكان‌پذير نيست؛ دستور داد اهل بيت همه‌ي آلات و اسباب خانه را جمع‌آوري و بار كرده، به اتّفاق خانواده و معدودي افراد كه هنوز نسبت به وي وفادار بودند، از پشتكوه خارج، تا از طريق "زُرباتيه" به سمت بغداد حركت كنند. او حتّي مسافتي از آن راه دور و دراز را پيموده تا باغات "اميرآباد" و "كنجيان‌چَم" رفت؛ اما در همان‌وقت و لحظات سرنوشت‌‌ساز، واليه‌خانم، مادر امان‌الله‌خان، براي بار دوم در كار مرگ و زندگي فرزند و شوهر به سود شوهر وارد عمل شده از مسافرت او جلوگيري و تعهد نمود كارها را به‌نحو مطلوب فيصله دهد.

والي در "كنجيان‌چم" به انتظار اقدامات خانمش توقّف كرد. واليه‌خانم با تعدادي زنان حرم‌سرا به پيشواز فرزند كه در حال پيش‌روي بود شتافت. او در دامنه "مانشت" به فرزند رسيد. پس از خوش‌باش و روبوسي و احسن و مرحبا، مادرِ حيله‌گر شروع به كار بردن شگردهاي زنانه كرد. ابتدا به گريه افتاد و با صداي بلند نُدبه و زاري آغاز كرد، آن‌گاه نگاهي خشم‌آلود به فرزند انداخت و با خشونت به وي خطاب نمود كه هان، حالا ديگر اين ولايت پهناور و مال و منال برايت كافي نيست؛ آيا والي‌گري پشتكوه هم برايت كم است و مي‌خواهي پدر پيرت را در بلاد عرب‌نشين آواره و سرگردان كني؟ اين پير‌مرد محترم، پدر توست و عم ريش‌سفيدت علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله اكنون با قافله‌اي از زن و فرزندان و كوچ و كلفت مي‌بايستي در و دشت و بيابان‌هاي غرب كشور ايران را زير پا گذارده مانند كولي‌هاي دوره‌گرد به خاك عرب‌هاي زبان نفهم بروند و چنين لكه ننگي تا قيامت دامنت را رها نكند؛ خير از عمر و جوانيت نبيني، رنج پدر و شير مادر حرامت بشود. خلاصه آن‌قدر از اين حرف‌ها كه ظاهراً همه زيبا، متين و منطقي مي‌نمايد در گوش فرزندش خواند كه مرد جوان غافل از كنه نيّات و مقاصد پدر و نقشه‌هايي كه عليه‌اش در دست جريان بود تسليم صحنه‌سازي‌هاي مادر شد و پذيرفت خدمت پدر شرف‌ياب گردد و از در مماشات و مدارا وارد شود:

منه تا تواني سر به‌گفتار زن

 

كه هرگز نيابي زنِ رايزن

 

 

قلعه غلام‌رضا‌خان والی در کنجان‌چم، 15 کیلومتری شمال شرقی شهرستان مهران

كساني كه مخالف با رفتن امان‌الله‌خان خدمت والي بودند، سهراب‌خان و مرادبيگ مرادي بودند كه اُمور خان‌زاده جوان را تكفّل مي‌كردند. لكن مخالفت آنان به‌جايي نرسيد و وي مستقيماً حضور پدر شتافت. مذاكرات از هر در، جريان يافت. بعد از گفت‌وگوي زياد، والي مُهر والي‌گري را از جيب جليقه‌اش در آورده به فرزند داد و گفت: «من يك مرد پير بيش نيستم كه سني گذرانده و به‌قدر كافي هم رياست كرده‌ام خوشبختانه از مال دنيا هم بي نياز هستم؛ زيرا همين‌قدر مال و ثروتي كه برايم مانده براي اعاشه خود و خانواده‌ام كفايت مي‌نمايد و همين‌ها مي‌تواند يك زندگي شاد و مرفه را برايم فراهم كنند. بنابراين بدون اكراه و ناراحتي اين مُهر را به تو مي‌سپارم و خود با مسرّت و لذّت هر چه تمام‌تر در كنار فرزندي، به مطالعه و مرور در متون تاريخ گذشته مي‌پردازم؛ چه بهتر هر گاه بتوانم در هدايت و راهنمايي تو نيز مؤثّر واقع گردم.»

والي افزود كه: «‌هم‌اكنون از هر جهت من خود را مردي خوشبخت و موفّق مي‌دانم، زيرا خداوند ملك، مال، جا و مقام را يك‌جا به من ارزاني داشته فقط فرزندي شايسته و لايق مي‌خواستم كه بارِ گران رياست و جانشيني حسين‌خان و اسماعيل‌خان را بتواند بر دوش بكشد و با احسن وجه به مقصد برساند كه آن‌را نيز عنايت فرموده و دگر هيچ‌گونه كمبودي در اين دنيا در زندگي خود مشاهده نمي‌كنم؛ تنها يك موضوع هست كه به صورت عقده‌اي مزاحم و خطرناك، آزارم مي‌دهد و از اين رهگذر در يك رنج مدام عذاب مي‌كشم و زندگي را با تلخي به‌سر مي‌برم و آن غارت و تاراج طوايف سيمره و تصاحب انبار غلات حوزه پشتكوه از سوي نظرعلي‌خان ‌امرايي مي‌باشد كه همين چند ماه پيش در فصل زمستان و ايّام (چِلّه)[1] روي داده است همين‌طور طوايف تابعه پشتكوه را كه با لرستان هم مرز هستند بر خاك سياه نشانده است.

تو از هر بابت كه فكر كني ناگزيري در بدو حكومت و رياست خود، دل آن مردم بيچاره فلك‌زده را به دست بياوري، رضايت من هم در همين است. اكنون اين تو و اين هم مُهر والي‌گري، لكن تلافي خون كشته‌گان و غار‌‌ت‌زده‌هاي سیمره را مديون مي‌باشي و بايستي به‌هر شكلي كه صلاح بداني اين لكّه‌ي بزرگ را از دودمان ابوقداره پاك كني.»

امان‌الله‌خان مست مقام والي‌گري و رياست، حرف‌هاي پدر را به سمع قبول اصغاء و بين پدر و فرزند به موجب قرآن مجيد عهد و ميثاتي منعقد شد. حال آن‌كه عين همين ميثاق را با نظرعلي‌خان ‌امرايي داشت و در آن عهد و پيمان نيز كتاب آسماني را گواه گرفت. البته والي ضمن توفيق در جلب فرزند، كساني را به سمت كلهر، سنجابي، محال قلخاني، گوران و كُليايي گسيل داشت و خوانين آن محال را عليه دوستان نظرعلي‌خان ‌تحريك نمود. از جمله عبّاس‌خان امير‌مخصوص قباديان و علي‌اكبر‌خان سردار‌مقتدر سنجابي را عليه سليمان‌خان اميراعظم، داماد نظرعلي‌خان، ‌وادار به شورش كرد. در طرهان هم ميرصيد‌محمّدخان هاشمي كه سخت جريحه‌دار و ناراحت بود، دسيسه‌كاري را به حد اشباع رسانده بود و افرادي را مِن‌جمله: عزيزخان آزادبخت، كاظم‌خان كوشكي، محمّد‌قلي (مَه‌كَه)، خان و ناصر گراوند، برادران سام‌خان محمّدي گراوند، خانلرخان، چراغ‌علي‌خان و علي‌خان آدينوند (شاعر نغز‌سرا)، كوناني‌هاي محمّد‌رضا‌خاني و بساط‌خاني، سِلَه (سليمان) و كرم رماوندي را وادار كرد كه نزد والي بروند و آن‌ها نيز قبول كردند. در اين ملاقات والي مواعيدي به اين خوانين داد كه هيچ‌گاه بدان‌ها عمل نشد.

از سلسله مهرعلي‌خان اميرمنظّم، از دلفان باقرخان اعظم‌السّلطنه خيلي مورد احترام والي بوده و همواره از آن‌ها دل‌جويي مي‌كرد و از تبعيّت سردار‌اكرم باز‌ مي‌داشت. مهرعلي‌خان و باقرخان هنوز قادر بر اين‌كه مستقيماً با نظرعلي‌خان ‌طرف شوند نبودند لكن در خفا عليه او از هر‌گونه اقدام كه از دستشان بر‌مي‌آمد مضايقه نداشتند.

قرار‌داد بين امان‌الله‌خان و پدرش موجب شد تا والي دست به اين تحريكات وسيع عليه نظرعلي‌خان ‌بزند. او با اطمينان از عمليّات همدستان محلي، محرمانه و پنهاني اردوي بسيار بزرگي را تجهيز و تحت اين عنوان كه مي‌خواهد طوايف سرحدي را از مهران و دهلران به‌سوي بين‌النهرين از گزند اعراب ايمن سازد و آن‌ها را جمع و جور كند موفّق شد سرداراكرم را از نيّات باطني خود در بي‌اطلاعي باقي بگذارد. مير‌صيد‌محمّدخان كه طراح اصلي اين نقشه بود از سيمره نزد والي به ده‌بالا رفت و اين طرح را بيش از پيش بر اساس غافل‌گيري پياده كردند.‌ عزيزخان آزادبخت و چند تن ديگر كه نام برديم از طرهان حركت كرده نزد والي رفتند و در آن‌جا به انتظار اقدامات بعدي نشستند.

 والي با سرعت هر چه بيش‌تر، بدون فوت وقت اردو را مجهّز نموده فرماندهي كل قوا را به فرزندش امان‌الله‌خان سپرد و گفت: «آنچه لازمه‌ي پدري بوده است اكنون تماماً به‌جاي آورده‌ام و دگر غصّه‌اي نيست، زيرا به روشني مي‌بينم كه آن مرد جسور در حالت بي‌خبري، آن‌چنان مقهور و منكوب مي‌گردد كه مِن‌بعد نتواند هرگز قد علم كند و تو نبايد حتّي اگر فراهم شود، در قتل او هم تأمّل كني، زيرا نظرعلي‌خان ‌دشمني است خطرناك و دفع شرّ خطر اكنون بر عهده تو فرزند شجاع و دلير من مي‌باشد.»

امان‌الله‌خان به اتّفاق ميرصيد‌محمّدخان و طرهاني‌هاي مذكور با چنان سرعتي حركت و خود را به‌سر‌حدات طرهان رسانيد كه هيچ‌كس از اين ماجرا مطلع نشد. يورش امان‌الله‌خان در رأس آن اردوي عظيم كه تعداد آن‌ها را تا هفت هزار نفر مي‌گويند، چنان مخفيانه بود كه هيچ‌كدام از سران ايلات و طوايف لرستان اطلاع حاصل نكردند. در نتيجه هيچ‌گونه كمكي از ناحيه آن‌ها ميسّر نبود. براي مقابله با اين اردو، نظرعلي‌خان ‌كه بيش از چهار‌صد نفر در اختيار نداشت دستور داد تا زن و بچّه و افراد پير و احياناً بيمار را به‌سوي "تَشكِن" و "هُميان" كوچ دهند تا خود بتواند با آن تعداد كم به‌صورت جنگ منطقه‌اي و پراكنده، چنان اردوي گران را به داخله كوهستان‌هاي سردرهم بين طرهان و دلفان بكشاند و در حال حاضر اين تنها كاري بود كه از دست او بر‌مي‌آمد.



14. از اوّل دي‌ماه تا دهم بهمن‌ماه چلّه بزرگ و از دهم بهمن تا آخر بهمن چلّه كوچك گفته مي‌شود. (و)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 9:16  توسط اسعد غضنفری  | 

علي‌مردان‌خان‌ و هجوم‌ افغان‌ها به‌ ايران‌

پس‌ از هجوم‌ افغان‌ها به‌ ايران،‌ علي‌مردان‌خان‌ والي‌ با اين‌كه مورد بي‌‌مهري‌ شاه‌ و در زندان‌ كرمان‌ به‌سر مي‌برد همين‌ كه‌ از زندان‌ آزاد شد با عجله‌ به‌كمك‌ پايتخت‌ شتافت‌ و در نبرد گلناباد به‌ اتّفاق‌ سپاهيان‌ خود شركت‌ كرد.

كرو‌سينسكي،‌ وي‌ را بزرگ‌ترين‌ سركرده‌ آن‌ زمان‌ در ايران‌ مي‌شمارد.[1]

او در ميسره‌ سپاه‌ ايران‌ جاي‌ داشت‌ و با اين‌كه يكي‌ از برادرانش‌ در ميدان‌ نبرد شهيد شد به‌ هيچ‌‌وجه‌ تحت‌ تأثير احساسات‌ برادري‌ يا بيم‌ از بروز يك‌ فاجعه‌ بزرگ‌تر براي‌ شخص‌ خودش‌ قرار نگرفت‌ و همچنان‌ دليرانه‌ شمشير زد و نبرد را ادامه‌ داد.

از رويدادهاي‌ مهم‌ و جالب، شركت‌ دو دختر خان‌ لر بود كه‌ دوش‌به‌‌دوش‌ پدر وطن‌پرست‌ خود با شجاعت‌ و دليري‌ هر چه‌ تمام‌تر مي‌جنگيدند، ولي‌ از بخت‌ بد دودمان‌ صفويه‌، چنين‌ دلاوري‌ در حين‌ كشاكش‌ نبرد به‌ سختي‌ زخم‌ برداشت به‌‌طوري‌‌كه‌ دستش‌ از كار باز ماند و دوستدارانش‌ او را از ميدان‌ به‌‌در بردند، در همان‌ لحظات‌ قواي‌ ايران هم دچار شكست‌ شده‌ بود. والي‌ لر هنگامي‌‌كه‌ دور از نبرد به‌ هوش‌ آمد ادامه‌ مبارزه‌ را بدون‌ نتيجه‌ و در شرايطي‌ كه‌ پيش‌ آمده‌ بود خود را نيازمند افراد تازه‌نفس‌ ديد لذا با همان‌ حالت‌ زخم‌داري،‌ شتابان‌ به‌ لرستان‌ برگشت‌ و توانست‌ تعدادي‌ نفرات‌ جنگ‌ ديده‌ گرد آورد. آن‌ها در خوانسار بدو پيوستند و آن‌‌گاه‌ به‌ گلناباد رفتند.

لكهارت‌ مي‌نويسد:[2] علي‌مردان‌خان‌ از گلپايگان‌ نامه‌اي‌ به‌سران‌ بختياري‌ نوشت، موقعيّت‌ حساس‌ و باريك‌ كشور را به‌ تفصيل‌ شرح‌ داد و از آن‌ها مصرّاً طلب‌ ياري‌ كرد، ولي‌ متأسّفانه‌ سرداران‌ ايلات‌ لر بزرگ‌ در چنان‌ فضاي‌ تاري‌ نخواستند اندك‌ درخششي‌ از خود ابراز دارند و مختصر نور اميدي‌ در دل‌هاي‌ مضطرب‌ و نگران‌ مردمي‌ كه‌ مي‌رفت‌ وطنشان‌ از نعمت‌ استقلال،‌ آن هم توسّط‌ مشتي‌ مردم‌ نيمه‌‌وحشي‌ چپاول‌گر از بين‌ برود بتابند و پيشنهاد برادر همسايه‌ را رد كردند.  بيش‌تر سران‌ برجسته‌ غرب‌ در آن‌ وقت‌ تصوّر مي‌كردند كه‌ مي‌توان‌ مستقيماً با افغان‌ها وارد جنگ‌ شد و آن‌ها را تار‌و‌مار كرد و هر يك‌ مي‌خواستند اين‌ افتخار را نصيب‌ خود سازند. هيچ‌كس‌ تصوّر نمي‌كرد جغد شوم‌ انقراض‌ آن‌چنان‌ بر كاخ‌ رفيع‌ سلاطين‌ بزرگ‌ صفويه‌ بال‌ و پر گسترده‌ باشد كه‌ در اندك‌ مدّت‌ و با مختصر فشار از سوي‌ دشمن‌ آن‌ ستون‌ عظيم‌ استقلال‌ و عظمت‌ از بيخ‌ و بن‌ واژگون‌ گردد. قاسم‌خان ‌‌بختياري‌ با دوازده هزار نفر از قواي خويش‌ بر محمود افغان‌ حمله‌ برد، امّا دچار شكست‌ گرديد و از ميدان‌ به‌ در رفت‌.

چون‌ بد آيد هر چه‌ آيد بد شود

 

يك‌ بدي‌ دَه‌ گردد و دَه‌ صد شود

از قضاي‌ آسماني‌ در چنين‌ موسم‌ سرنوشت‌ ساز، شاه‌وردي‌خان،‌ برادر جنگاور علي‌مردان‌خان - كه خود را در حكومت‌ لرستان‌ رقيب‌ برادر مي‌دانست -‌ براي‌ اين‌كه دور از حوزه‌ فعاليّت‌ علي‌مردان‌خان‌ مصدر خدمتي‌ شده‌ و بدان‌ وسيله‌ منزلت‌ بيشتري‌ به‌ دست‌ آورده‌ باشد نيمي‌ از لشكريان‌ لرستان ‌را با خود يك‌دل‌ كرده‌ از يك‌ سمت‌ بدون‌ سنجش‌ مقدار و ارزش‌ كار و ميزان‌ استعداد بر لشكريان‌ دشمن‌ تاخت‌ و سخت‌ به‌ جنگ‌ پرداخت‌ و با اين‌ اقدام‌ بي‌مطالعه‌ ميان‌ نيروهاي‌ لر شكافي‌ عميق‌ پديد آمد و همين‌ شكاف‌ شكست‌ هر دو قسمت‌ اردوهاي‌ لرستان را در پي‌ داشت.‌

علي‌مردان‌خان - كه موقعيّت‌ را بسيار ناگوار و خود را مستأصل‌ مي‌‌‌ديد - ضمن‌ يك‌ عريضه،‌ از حضور شاه‌ درخواست‌ كرد كه‌ فرمانده‌ مدافعان‌ شهر اصفهان‌ سيّدمحمّدخان‌ مشعشع‌ والي‌ خوزستان را كه‌ در خفا با افغان‌ها سر و سري‌ دارد و به‌ آن‌ها دل‌ بسته‌ است‌ از آن‌ سِمَت‌ خطير دور سازد و فرزند ارشد خود را به‌ خاطر اطمينان‌ خاطر و دل‌گرمي‌ مردم‌ لرستان‌ نزد او گسيل‌ دارد تا در ركاب‌ شاه‌زاده‌ به‌ لرستان‌ برود و با يك‌ "لَچَك‌‌گردان"[3]‌ نه‌‌تنها لرستان‌ بلكه‌ كليه‌ عشاير غرب‌ ايران را به‌ حركت‌ به‌ سوي‌ اصفهان‌ و نجات‌ پايتخت‌ ايران‌ وادار سازد.

هر‌گاه‌ پادشاه‌ نگون‌‌بخت‌ كه‌ از هر جهت‌ اختيار خود را از دست‌ داده‌ و تابع‌ نظريات‌ اطرافيان‌ يا در انتظار فرجي‌ غيبي‌ و آسماني‌ نشسته‌ بود به اين‌ انديشه‌ ژرف‌ توجّه كرده‌ بود، اوضاع‌ به‌ كلّي‌ بر‌مي‌گشت‌ و اين‌ ننگ‌ براي‌ ابد بر دامن‌ دلاوران‌ ايران‌ نمي‌ماند. ولي‌ شاه‌ كه‌ دستور حركت‌ طهماسب‌‌ميرزا را صادر كرد، نگفت‌ نزد علي‌مردان‌خان برود و فقط‌ منظورش‌ اين‌ بود كه‌ سومين‌ فرزندش‌ از مهلكه‌ نجات‌ يابد، به‌ همين‌ جهت‌ شاه‌زاده‌ صفوي‌ به جاي‌ اين‌كه به‌ لرستان‌ برود، راه‌ شمال‌ را در پيش‌ گرفت‌ و اين‌ هم‌ از بخت‌ بد دودماني‌ بود كه‌ سرنوشت‌ آن‌ها را بدان‌جا كه‌ خود مي‌خواست‌ سوق‌ مي‌داد.

كروسينسكي[4]‌ مي‌نويسد: «اگر طهماسب‌‌ميرزا از عقل‌ سليم‌ بي‌‌بهره‌ نبود به‌ محض‌ رسيدن‌ به‌ محل‌ امن‌ مي‌بايستي‌ سعي‌ كند به‌ قوي‌ترين‌ طرفدار پدرش‌ در خارج‌ از اصفهان‌ بپيوندد و از آن‌جا كه‌ گرجي‌ها از مساعدت‌ با ايراني‌ها خودداري‌ كرده‌ بودند مي‌بايستي‌ به‌ علي‌مردان‌خان كه در واقع‌ مايل‌ به‌ همكاري‌ با او بود ملحق‌ گردد.

اگر‌چه‌ طهماسب‌‌ميرزا شخص‌ لايقي‌ نبود، ولي‌ همكاريش‌ با والي‌ لرستان‌ موجب‌ تقويّت‌ روحيه‌ سربازانش‌ مي‌شد، امّا طهماسب‌ كه‌ مانند پدر راه‌ غلط‌ را در پيش‌ مي‌گرفت‌ به‌ جاي‌ اين‌كه به‌ علي‌مردان‌خان بپيوندد از كاشان‌ عازم‌ قزوين‌ شد و پس‌ از رسيدن‌ به‌ اين‌ شهر از روي‌ بي‌‌ميلي‌ اقدام‌ به‌ جمع‌‌آوري‌ سرباز كرد و به‌ زودي‌ به‌ لهو و لعب‌ پرداخت‌ و با اين‌ تفضيل‌ اميد نجات‌ پايتخت‌ از ميان‌ رفت‌.»

پس‌ از سقوط‌ شاه‌‌سلطان‌حسين،‌ افغان‌ها بر ايران‌ تسلّط‌ يافتند و در حكومت‌ اشرف‌ برابر يك‌ قرارداد در دوازده‌ ماده‌ كه‌ با دولت‌ عثماني‌ بسته‌ شد، نواحي‌ كرمانشاه‌، همدان‌، سنندج‌، نهاوند، لرستان‌، مراغه‌، خوي‌، تبريز، ابهر و طارم‌ را اشرف‌ به‌ حكومت‌ عثماني‌ واگذار كرد، لكن‌ مردم اين‌ شهرها به‌ مقاومت‌ و ايستادگي‌ پرداختند.

سبحان‌‌‌و‌ردي‌خان‌ فرزند حكمران‌ همدان‌ با مبارزات‌ نامنظّم‌ خود عرصه‌ را بر دشمن‌ اشغالگر تنگ‌ كرد و نيروهاي‌ افغان را به‌ ستوه‌ آورد.

لكهارت‌ مي‌نويسد: «‌با اين‌كه هيچ‌ قسمتي‌ از لرستان‌ در عهد‌نامه‌ تقسيم‌ ايران‌ با ترك‌ها واگذار نشده‌ بود ولي‌ احمد‌پاشا يك‌ سال‌ بعد از تصرّف‌ همدان‌ قوايي‌ براي‌ اشغال‌ لرستان‌ فرستاد. علي‌مردان‌خان‌ فرمانده‌ ايراني‌ چنان‌كه‌ ديديم‌ مردي‌ دلير و وطن‌‌پرست‌ بود ولي‌ مي‌دانست‌ كه‌ با پانزده‌ هزار سرباز نمي‌تواند در برابر دشمن‌ نيرومند پايداري‌ كند؛ ناچار با تعدادي‌ از ياران‌ خود به‌ قسمت‌ ديگر لرستان‌ رفت‌ و از آن‌جا به‌ عربستان‌ (خوزستان) رفت»‌.[5]

در اين‌جا تناقض‌ نوشته‌هاي‌ دو نويسنده‌ تاريخ‌ آن‌ ايّام‌ چشمگير است؛‌ زيرا اوّلي‌ ولايت‌ لرستان را جزو قرارداد، نام‌ برده‌ و واگذاري‌ آن‌را به‌ دولت‌ عثماني‌ تأييد كرده،‌ لكن‌ لكهارت‌ اين‌ نظر را رد كرده‌ است‌ و لرستان را بركنار نوشته‌ است، از طرفي‌ در كتاب‌ انقراض‌ صفويه‌ مي‌نويسد: «‌كه‌ چون‌ ياراي‌ درگيري‌ با قواي‌ عثماني‌ را نداشت‌ با عدّه‌اي‌ از ياران‌ به‌ قسمت‌ ديگري‌ از خاك‌ لرستان‌ رفت‌ و از آن‌جا رهسپار عربستان‌ شد.» در صورتي‌كه‌ كروسينسكي‌ حركت‌ علي‌مردان‌خان را به‌ منظور انحراف‌ نقشه‌هاي‌ جنگي‌ خصم‌ قلمداد كرده‌ و اين‌ اقدام‌ را سفري‌ جنگي‌ با نيروهاي‌ عثماني‌ در بغداد دانسته‌ و آن‌را موجب‌ نجات‌ اين‌ قسمت‌ از خاك‌ ايران‌ دانسته‌ است‌. در اين‌ ميان‌ نوشته‌ی‌ لكهارت‌ را شاعر، محقّق‌ و دانشمند معروف،‌ شيخ‌ محمّدعلي حزين‌ لاهيجي‌ تأييد مي‌كند، لكن‌ نويسنده‌‌ی تاريخ‌ عالم‌آراي‌ نادري‌ نوشته‌‌ی، كروسينسكي‌ را كه‌ به‌ شرح‌ آن‌ نيز خواهيم‌ پرداخت‌.

به‌ هر حال پس‌ از آن‌كه‌ همدان‌ تسليم‌ شد، فرمانده‌ كل‌ قواي‌ عثماني‌ متوجّه‌ شد كه‌ غلبه‌ بر لرستان‌ كاري‌ است‌ بس‌ دشوار و والي‌ لرستان‌ كسي‌ نيست‌ كه‌ بتوان‌ نبرد با او را سهل‌ و آسان‌ پايان‌ داد به‌ همين‌ جهت‌ در تقويّت‌ سپاه‌ خود كوشيد و تجهيزات‌ كافي‌ فراهم‌ آورده‌ با انبوه‌ لشكريان‌ به‌ سوي‌ لرستان‌ حركت‌ كرد. علي‌مردان‌خان‌ والي‌ لرستان‌ از اين‌ لشكركشي‌ مطّلع‌ و او نيز به‌ تجهيز قوا پرداخته‌ تا حدي‌ توانست‌ نفراتي‌ گرد آورد. (تعداد آن‌ها را تا پانزده‌ هزار تن‌ نوشته‌اند.)

والي‌ كارديده‌ و مدبّر، فرمان‌ ويران‌ كردن‌ دژهاي‌ بين‌ راه‌ و كوچاندن‌ ايلات‌ مسير قواي‌ دشمن‌ را صادر كرد و چون‌ متوجّه‌ كثرت‌ نيرو و تجهيزات‌ دشمن‌ شد به جاي‌ رويارويي‌ كه‌ نتيجه‌اش‌ كشته شدن‌ عدّه‌اي‌ از نيروهاي‌ اندكش‌ بود براي‌ اين‌كه توجّه‌ فرمانده‌ عثماني‌ را منحرف‌ و از ادامه‌ پيشروي‌ منصرف‌كند با تمام‌ قدرت‌ بر بغداد حمله‌ كرد.

نويسنده‌‌ي عالم‌آراي‌ نادري‌ مي‌نويسد: «‌هجوم‌ علي‌مردان‌خان‌ به‌ بغداد موجب‌ نجات‌ اين‌ قسمت‌ از خاك‌ ايران‌ گرديد و خدمت‌ والي‌ لرستان‌ از هر نظر قابل‌ تحسين‌ بود. بروجرد نيز با اين‌كه از سوي‌ قواي‌ عثماني‌ تصرّف‌ شده‌ بود مع‌ذلك ساكنانش‌ نيروهاي‌ خصم‌ را عقب‌ راندند و اين‌ مردم‌ سر‌انجام‌ در يك‌ نبرد تن‌‌به‌تن‌ شكست‌ خوردند. در چنين‌ هنگامه‌اي‌‌ خاك‌ ميهن‌ عزيز ما لگد كوب‌ سُم‌ ستوران‌ ترك‌ و افغان‌ شده‌ بود.»[6]

ميرزا محمّدعلي‌ حزين لاهيجي‌، شاعر معروف سبك هندي، از پايتخت‌ گريخته‌ بود و در خرّم‌آباد خدمت‌ علي‌مردان‌خان‌ به‌سر مي‌برد. وي‌ در‌باره‌ رويدادهاي‌ آن‌ زمان‌ اين‌‌گونه‌ مي‌‌نويسد: «‌در اين‌ وقت‌ اميرالامراي‌ آن‌ ملك‌ علي‌مردان‌خان‌ ابن‌ حسين‌خان‌ فيلي‌ از خانه‌‌زادان‌ و امراي‌ بزرگ‌ دودمان‌ علّيه‌ صفوي‌ بود. او با من‌ مودّت‌ و الفتي‌ خاص‌ داشت‌ و الحق‌ از مستعدان‌ و شجاعان‌ روزگار بود. در آن‌ قضايا و حوادث‌ كه‌ رخ‌ نمود خواهش تدارك و علاج در خاطر داشت و با وجود كثرت لشكر بنا بر اسباب‌ عايقه‌ كه‌ ذكر آن‌ها طول‌ دارد مصدر اثري‌ نتوانست‌ شد و توفيق خدمتي نمايان نيافت».[7]

سپس ادامه مي‌دهد: «‌مجملاً در خرّم‌آباد بودم‌ كه‌ آتش‌ فتنه‌ روميه‌ در آن‌ حدود اشتعال‌ داشت‌ و گاهي‌ تاخت‌ و تاز لشكريان‌ ايشان‌ به‌ نواحي‌ آن‌ بلده‌ مي‌رسيد. علي‌‌مردان‌‌خان‌ اميرالامراي‌ مذكور را به‌ خاطر رسيد كه‌ چون‌ محاربه‌ با روميه‌ در اين‌ وقت‌ كاري‌ بزرگ‌ است‌ اَنسب‌ به‌ صلاح‌ حال اين‌كه به‌ طرفي‌ از آن‌ مملكت‌ كه‌ جبال‌ صعب‌المسالك‌ است‌ با جمعيّتي‌ انبوه‌ رفته‌، بلده‌ خرّم‌آباد و نواحي‌ آن‌را كه‌ قريب‌ لشكرگاه‌ رومي‌ است‌ خالي‌ و خراب‌ افكند و با اين‌ عزيمت‌ با سپاه‌ و ديگر متعلّقان‌ حركت‌ كرده‌ به اقصاي‌ آن‌ مملكت‌ رفت‌ و امير‌حسين‌بيگ‌ سليورزي‌ را كه‌ از امراي‌ آن‌ قوم‌ بود در شهر گذاشت‌ كه‌ عامه‌ را كوچانيده‌ و قلعه‌ را خراب‌ كرده‌ به‌ او بپيوندد.

سكنه‌ شهر در اضطراب‌ افتادند و اكثر ايشان را طاقت‌ حركت‌ نبود و از دهشت‌ روميه‌ اطمينان هم نداشتند و فزع‌ قيامت‌ بر‌خاست‌. امير‌حسين‌بيگ‌ مذكور، به‌ منزل من‌ آمد و مردم‌ شهر نيز جمع‌ آمدند و از هرگونه‌ گفت‌وگو در ميان‌ گذاشتند. من‌ حركت‌ مردم‌ را بيرون‌ از قدرت‌ مردم‌ ديدم‌ و خرابي‌ آن‌ شهر را كه‌ رشك‌ گلستان‌ ارم‌ بود و خلقي‌ عظيم‌ را خراب‌تر از آن‌ به‌ دست‌ خود نمودن‌ و عجز اطفال‌ و عيال‌ ايشان را سر به‌ صحراي‌ هلاكت‌ دادن‌ نپسنديدم‌ و امير مزبور را اشارت‌ به‌ ماندن‌ و حراست‌ خود و مردم‌ را دلالت‌ و تحريص‌ به‌ اتّفاق‌ و سامان‌ يراق‌ و پاس‌ حرم‌ و مردانگي‌ نمودم‌. سخنان‌ من‌ مؤثّر و مقبول‌ افتاد و با هم‌ عهد و پيمان‌ كرده‌ هر كس‌ سلاح‌ و يراق‌ حرب‌ بر خود آراست‌ و در آن‌ كوشش‌ تمام‌ نموده‌ طرق‌ عبور دشمن‌ را به‌ قدر مقدور مسدود و در حصار و منافذ شهر را مستحكم‌ ساخته‌ به‌ لوازم‌ آن‌ پرداختند و آن‌ مقدار ايشان‌ تشجيع و تحريص‌ كردم‌ كه‌ بي وقوفان‌ ايشان‌ به‌ اندك‌ روزي‌ به‌ استعمال‌ اسلحه‌ ماهر‌ و چنان‌ دلير شدند كه‌ با سپاهي‌ گران‌ اگر روي‌ مي‌داد كارزار مي‌كردند و مردم‌ آرام‌ گرفته شهر‌ به‌ معموري‌ اوّل‌ گراييد و خود هم‌ اكثر شب‌ها با ايشان‌ در پاسداري‌ و روزها در سواري‌ موافقت‌ مي‌كردم.‌

جماعت‌ روميه‌ چون‌ به‌ استعداد مردم‌ واقف‌ شد و نام‌ كثرت‌الوس‌ فيلي‌ و صعوبت‌ مسالك‌ آن‌ مملكت‌ و وجود حاكمي‌ مانند اميرالامرا نام‌آور مذكور در ميان‌ ايشان‌ بلند آوازگي‌ داشت،‌ انديشناك‌ شدند و ديگر متعرّض‌ آن‌ حدود نگشته‌ و به ساير اطراف‌ پرداختند. اميرالامراي‌ مذكور چون‌ ديد كه‌ مردم‌ شهر به جاي خود ماندند مكرّر ايشان را تحذير كرد و كسي‌ بدان‌ التفات‌ ننمود و پس‌ از شش‌ ماه‌ كه‌ در كوهستان‌ محنت‌ بسيار كشيده‌ بود خود نيز به‌ شهر آمد و آن ‌راي‌ را مستحسن‌ شمرد».[8]

محمّدعلي‌ حزين‌، در مراجعت‌ از شوشتر به‌ لرستان،‌ اوضاع‌ را دگر‌گونه‌ ديده‌ و به‌ همان‌ صورت‌ تشريح‌ نموده‌ چنين‌ مي‌نويسد: «‌مجملاً از شوشتر، باز به‌ لرستان‌ فيلي‌ در آمدم‌ و بيمار به‌ شهر خرّم‌آباد رسيدم‌ و چنان‌ مريض‌ بودم‌ كه‌ آوازه‌ رسيدن‌ احمد پاشا سردار لشكر روم‌ به‌ آن‌ شهر شهرت‌ گرفت‌. اندك‌ مايه‌ مردمي‌ كه‌ بودند راه‌ فرار پيش‌ گرفته‌ به‌ كوهستان‌هاي‌ صعب‌ رفتند و تنها من‌ با چند خدمتكار در آن‌ شهر بوديم‌ كه‌ سردار با لشكر بي‌‌حساب‌ روميه‌ در رسيده‌ و فرود آمدند و من‌ تنها در آن‌ شهر ماندن‌ را صلاح‌ نديده‌ به‌ ميانه‌ لشكر روم‌ درآمده‌ اقامت‌ كردم‌.

سردار چند كس‌ از مردم‌ آن‌جا را پس‌ از چندي‌ به‌ دست‌ آورده‌ نويد عاطفت‌ داد و اندك‌ مايه‌ مردمي‌ جمع‌ آمده‌ از روميه‌ كسي‌ را در آن‌‌جا حاكم‌ گذارده‌ مراجعت‌ كرد و با همان‌ لشكر موافقت‌ كرده‌ به‌ كرمانشاه‌ رسيدم»‌.[9]

لكهارت‌ مي‌نويسد: «‌بهتر بود شاه‌زاده‌ به‌ علي‌مردان‌خان‌ فيلي‌ حامي‌ با‌وفا و رهبر نظامي‌ لايق‌ خود پناه‌ مي‌برد و در واقع‌ وقتي‌ در ژوئن‌ 1722 از اصفهان‌ گريخت‌ مي‌بايست‌ چنين‌ كاري‌ كرده‌ باشد».[10] اين‌ نويسنده در ادامه مي‌گويد‌: «‌در آغاز جنگ‌ علي‌مردان‌خان‌ به‌ جناح‌ راست‌ افغان‌ها حمله‌ برده‌ بود ...، زنبوركچي‌ها از لشكر افغان‌ها دست‌ به‌ شلّيك‌ زده‌ عدّه‌ي‌ زيادي‌ از ايراني‌ها را به‌ خاك‌ هلاكت‌ انداختند. برادر علي‌مردان‌خان‌ در آن‌ روز كشته‌ شد و خود او هم‌ زخمي‌ شد. آتش‌ دشمنان چنان‌ شديد و تلفات به قدري بود كه سربازان عشاير ناچار به عقب‌نشيني شدند و فرمانده زخمي خود را نيز با خود بردند.»[11] در جاي‌ ديگر مي‌نويسد: «شخص‌ اخير (علي‌مردان‌خان) كه در جنگ‌ زخمي‌ شده‌ بود سربازانش‌ او را مستقيماً به‌ منزل‌ خود بردند و به‌ اصفهان‌ نيامدند.»[12]  لكهارت‌ درباره‌ نامه‌‌ي‌ والي‌ لرستان‌ توضيحات‌ بيش‌تري‌ داده،‌ مي‌نويسد: «چند روز بعد خبر رسيد كه‌ علي‌مردان‌خان‌ والي‌ لرستان‌ به‌ گلپايگان‌ رسيده‌ است‌ و شاه،‌ نامه‌اي‌ از علي‌‌مردان‌‌خان دريافت‌ داشت‌ كه‌ در آن‌ از والي‌ عربستان [(خوزستان)] ‌ شكايت‌ كرده‌ و نوشته‌ بود كه‌ اين‌ شخص‌ مدّت‌ها بدون‌ اين‌كه كاري‌ انجام‌ دهد حقوق‌ گزاف‌ مي‌گيرد سپس‌ تقاضا كرده‌ بود كه‌ به جاي او فرمانده‌ كل‌ قوا گردد. شاه‌ سلطان‌‌حسين‌ كه‌ هميشه‌ پند بدخواهان را به سمع‌ قبول‌ اصغاء مي‌كرد در اين‌ قضيه‌ نظرات‌ ميرزا رحيم‌خان‌ حكيم‌‌باشي‌ را كه‌ از دوستان‌ نزديك‌ والي‌ عربستان‌ بود پذيرفت‌ و در نتيجه‌ تقاضاي‌ علي‌مردان‌خان را رد كرد و مانع‌ از فعاليّت‌هاي‌ خيانت‌آميز والي‌ عربستان‌ نشد».

در نامه‌اي‌ ديگر علي‌مردان‌خان‌ تقاضا كرده‌ بود به‌ نفع‌ برادرش‌ از سلطنت‌ كناره‌گيري‌ كند و نوشته‌ بود: در اين‌ وقت‌ كه‌ كشور گرفتار دشواري‌ها و مخاطرات‌ بسيار مي‌باشد صلاح‌ در آن‌ است‌ كه‌ عبّاس‌ميرزا بر تخت‌ بنشيند. آن‌گاه‌ تقاضا كرده‌ بود كه‌ شاه‌ يك‌ تن‌ از فرزندان‌ خود را به‌ عنوان‌ فرمانده‌ قواي‌ امدادي‌ تعيين‌ كند. در پايان‌ متذكّر شده بود كه‌ شاه‌ به‌جز نصايح‌ حكيم‌‌باشي‌ و مُلا‌باشي‌ حرف‌ كسي‌ را نمي‌پذيرد، در صورتي‌كه‌ هر دو از نفوذ و قدرت‌ خود سوء‌استفاده‌ كرده‌ و اشخاص‌ بي‌‌گناه‌ را از كارها بر انداختند. شاه‌ تقاضاي‌ علي‌‌مردان‌‌خان را در مورد استعفاي‌ خود نپذيرفت،‌ ولي‌ شايد در اثر درخواست‌ ثانوي‌ او بود كه‌ در شب‌ 7 و 8 ژوئن‌ 1722 (شعبان 1134 ق./ خرداد 1101 ش.) فرزند سوم‌ خود طهماسب‌‌ميرزا را با جمعي‌ از شهر بيرون‌ فرستاد.[13]

هجوم‌ علي‌‌مردان‌‌خان‌ به‌ بغداد موجب‌ شد تا تركان‌ عثماني‌ با شتاب‌ خاك‌ لرستان را تخليه‌ و به‌ كرمانشاه‌ و همدان‌ نقل‌ مكان‌ كنند‌.‌ والي‌ لرستان‌ با درايت‌ خاص‌ خود بزرگ‌ترين‌ خدمت‌ را در حساس‌ترين‌ موقعيّت‌ به‌ غرب‌ كشور ايران‌ بنمايد و روحيه‌ مردان‌ زيرسلاح‌ را تقويت‌ كند. اين‌ سردار پس‌ از ظهور نادر به‌ جهان‌‌گشاي‌ افشار پيوست‌.



11. سقوط اصفهان به روايت كروسينسكي،  بازنويسي سيّدجواد طباطبايي،  ص 75، ذيل صفحه‌ي 156. (و)

12. لارنس لكهارت، انقراض صفويه و ايّام استيلاي افاغنه در ايران، ترجمه‌ي مصطفي‌قلي ‌عماد، ص 158. (و)

13. لَچَك: دستمال‌ بزرگي‌ است‌ كه‌ بانوان‌ به‌ گُرده‌ مي‌پيچند و يا بر سر مي‌بندند. اين‌ لچك‌ را در مواقع‌ بسيار حساس‌ و دشوار و هنگامي‌ كه‌ خطري‌ خطير از سوي‌ دشمني‌ نيرومند متوجّه‌ گردد سران‌ طوايف‌ و ايلات‌ با خود برداشته‌ ميان‌ مردم‌ مي‌گردانند و منادي‌ فرياد مي‌زند: كه‌ هان‌ اي‌ مردم‌ وضع‌ بدين‌‌صورت‌ است‌ برخيزيد و  بسيج‌ شويد. هر كسي‌ هر حربه‌اي‌ كه‌ دارد با خود بردارد. در فلان‌ روز و فلان‌ موضع‌ حاضر باشد. با شنيدن‌ اين‌ ندا و ديدن‌ لَچَك‌ هر‌گاه‌ كسي‌ در خانه‌ بماند زن‌ها لَچَك خود را باز كرده‌ و به‌ گُرده‌اش‌ مي‌‌اندازند و با اين‌ عمل‌ مي‌ رسانند كه‌ او از اين‌ به‌ بعد جزء مردها نيست‌ و به جاي‌ شال‌ و كلاغي‌، لچك‌ زنان‌ بر اندامش‌ برازنده‌تر و مناسب‌تر است‌. بارها ديده‌ شده‌ كه‌ در اين‌ هنگام‌ دستجات‌ عشاير با ساز و سرنا و دهل‌هاي‌ متعدّد آن‌چنان‌ بر دشمن‌ هجوم‌ برده‌اند كه‌ او روزگار خود را گم‌ كرده‌ و جز فرار چاره‌اي‌ نداشته‌ است‌. (نگارنده)

14. كروسينسكي، راهب يسوعي از 18 سال پيش از يورش افغان‌ها در اصفهان به سر مي‌برد و پس از سقوط اصفهان در سال 1725 م. اين شهر را ترك كرد و به قسطنطنيه رفت.  ص 176 .(و)

15. لارنس لكهارت، انقراض صفويه و ايّام استيلاي افاغنه در ايران، ص 117. (و)

16. محمّدكاظم، عالم‌آراي نادري، مسكو، 1962، جلد اوّل،‌ ص 456. (و)

17. ديوان حزين لاهيجي به ضميمه‌ي تاريخ و سفرنامه حزين با تصحيح و مقابله بيژن ترقي، 1350، ص 41. (و)

18. همان، صص 48 و 49. (و)

19. همان، ص 54. (و)

20. انقراض صفويه و ايام استيلاي افاغنه در ايران، ص 126. (و)

21. همان، ص‌ 168. (و)

22. همان، ص 174. (و)

23. همان، ص‌ 184. (و)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 10:22  توسط اسعد غضنفری  | 

 از خواننده‌ي هميشگي به خاطر احساسات پاكشان تشكر مي‌كنم . فبلاً نوشتم كه كتاب تاريخ در مرحله‌ي پاياني تصحيح است و به اميد خدا چند روز آينده راهي چاپ‌خانه ميشود بنا بر اين است كه تا قبل از عيد به بازار بيايد. اگر دندان روي جگر بگذاريد بزودي به دستتان مي‌رسد. از تذكر خواننده‌عزيز هم متشكرم علي‌محمدخان دختري به نام زبيده داشته كه همسر غلام‌رضاخان آدينوند بوده است . در كتاب اصلاح شده است. اكنون قسمتي ديگر از تاريخ غضنفري را مطالعه كنيد تا اصل كتاب به دستتان برسد. 

برگرفته از تاريخ غضنفري نوشته اسفنديار غضنفري امرايي

نبرد امان‌اله‌خان با اردوي والي و حركت والي به‌سوي بغداد

در چنين موقعيّت مردم پشتكوه، سر‌وقت امان‌اله‌خان سردارجنگ، فرزند لايق غلام‌رضا‌خان والي پشتكوه، رفته و با وي وارد گفت‌وگو شدند، آن‌ها به عنوان اين‌كه (پدر پير گشته است و برنا تويي) به او گرويدند. با اين‌كه غلام‌حسين مامي (خُلي‌كاكا) قبلاً طرفدار امان‌اله‌خان بود، معلوم نيست چگونه پس از مراجعه مردم و گرويدن اكثر سكنه‌ي پشتكوه به امان‌اله‌خان، او به پشتيباني از والي برخاست و تقريباً تنها كسي بود از سرداران پشتكوه كه به والي وفادار ماند؛ وفايي پس از سال‌ها بي‌وفايي! شايد پول‌هاي بي‌حساب خان دخالت داشته است. از اعضاي خانواده، علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله نزد والي به‌سر مي‌برد. با اين‌كه تعداد نفرات سواره طرفدار امان‌اله‌خان به مراتب بيشتر از سواران پدر بود، روزي كه دو دسته‌ي آن‌ها در اطراف تپّه بزرگ "ده‌بالا" درگيري پيدا كرده به مبارزه جدي برخاستند غلام‌حسين مامي(خُلي‌) با رشادتي كه خاص او بود پرچم را به دست گرفته پيشاپيش آن دسته‌ي كوچك كه براي والي باقي مانده بود بر اردوي كثير و مجهّز امان‌اله‌خان يورش برد. تفنگچيان ملكشاهي نيز ارتفاعات "هوميان" و "مِلَه قوچ‌علي" را متصرّف شده چنان پاي‌مردي و رشادتي از خود بروز دادند كه تا آن‌روز كمتر نظير داشت. اين پايداري توأم با آتش تفنگ‌ها و تحريك و تحريص خُلي‌كاكا موجب شد بالاخره نيروي امان‌اله‌خان تاب فشار آن‌ها را نياورده راه هزيمت در پيش گرفتند و پاي به ‌فرار گذاشتند.

در اين نبرد تلفات فراواني مخصوصاً بر سواران "بدره" وارد آمد. آن‌ها تعداد فراواني كشته و اسير بر جاي گذاشتند و سواران غلام‌حسين توانستند تعدادی سلاح و چار‌پايان از آن‌ها به غنيمت بگيرند. امان‌اله‌خان پس از تحمّل اين شكست به سمت شيروان  و چرداول رفت. در آن‌جا اكثريّت قريب به اتّفاق سران طوايف پشتكوه به حضور وي آمده سوگند وفاداري ياد كردند و اردوي خان جوان مجهّزتر و با روحيه‌اي برتر، به‌سوي ده‌بالا به‌راه افتاد. والي پس از دريافت اين خبر و توجّه به اين‌كه پيروزي در اين نبرد هرگز براي او امكان‌پذير نيست؛ دستور داد اهل بيت همه‌ي آلات و اسباب خانه را جمع‌آوري و بار كرده، به اتّفاق خانواده و معدودي افراد كه هنوز نسبت به وي وفادار بودند، از پشتكوه خارج، تا از طريق "زُرباتيه" به سمت بغداد حركت كنند. او حتّي مسافتي از آن راه دور و دراز را پيموده تا باغات "اميرآباد" و "كنجيان‌چَم" رفت؛ اما در همان‌وقت و لحظات سرنوشت‌‌ساز، واليه‌خانم، مادر امان‌اله‌خان، براي بار دوم در كار مرگ و زندگي فرزند و شوهر به سود شوهر وارد عمل شده از مسافرت او جلوگيري و تعهّد نمود كارها را به‌نحو مطلوب فيصله دهد. والي در "كنجيان‌چم" به انتظار اقدامات خانمش توقّف كرد. واليه‌خانم با تعدادي زنان حرم‌سرا به پيشواز فرزند كه در حال پيش‌روي بود شتافت. او در دامنه "مانشت" به فرزند رسيد. پس از خوش‌باش و روبوسي و احسن و مرحبا، مادرِ حيله‌گر شروع به كار بردن شگردهاي زنانه كرد. ابتدا به گريه افتاد و با صداي بلند نُدبه و زاري آغاز كرد، آن‌گاه نگاهي خشم‌آلود به فرزند انداخت و با خشونت به وي خطاب نمود كه هان، حالا ديگر اين ولايت پهناور و مال و منال برايت كافي نيست؛ آيا والي‌گري پشتكوه هم برايت كم است و مي‌خواهي پدر پيرت را در بلاد عرب‌نشين آواره و سرگردان كني؟ اين پير‌مرد محترم، پدر توست و عم ريش‌سفيدت علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله اكنون با قافله‌اي از زن و فرزندان و كوچ و كلفت مي‌بايستي در و دشت و بيابان‌هاي غرب كشور ايران را زير پا گذارده مانند كولي‌هاي دوره‌گرد به خاك عرب‌هاي زبان نفهم بروند و چنين لكه ننگي تا قيامت دامنت را رها نكند؛ خير از عمر و جوانيت نبيني، رنج پدر و شير مادر حرامت بشود. خلاصه آن‌قدر از اين حرف‌ها كه ظاهراً همه زيبا، متين و منطقي مي‌نمايد در گوش فرزندش خواند كه مرد جوان غافل از كنه نيّات و مقاصد پدر و نقشه‌هايي كه عليه‌اش در دست جريان بود تسليم صحنه‌سازي‌هاي مادر شد و پذيرفت خدمت پدر شرف‌ياب گردد و از در مماشات و مدارا وارد شود:

منه تا تواني سر به گفتار زن

 

كه هرگز نيابي زنِ رايزن

كساني كه مخالف با رفتن امان‌اله‌خان خدمت والي بودند، سهراب‌خان و مرادبيگ مرادي بودند كه اُمور خان‌زاده جوان را تكفّل مي‌كردند. لكن مخالفت آنان به‌جايي نرسيد و وي مستقيماً حضور پدر شتافت. مذاكرات از هر در، جريان يافت. بعد از گفت‌وگوي زياد، والي مُهر والي‌گري را از جيب جليقه‌اش در آورده به فرزند داد و گفت: «من يك مرد پير بيش نيستم كه سني گذرانده و به‌قدر كافي هم رياست كرده‌ام خوشبختانه از مال دنيا هم بي نياز هستم؛ زيرا همين‌قدر مال و ثروتي كه برايم مانده براي اعاشه خود و خانواده‌ام كفايت مي‌نمايد و همين‌ها مي‌تواند يك زندگي شاد و مرفه را برايم فراهم كنند. بنابراين بدون اكراه و ناراحتي اين مُهر را به تو مي‌سپارم و خود با مسرّت و لذّت هر چه تمام‌تر در كنار فرزندي، به مطالعه و مرور در متون تاريخ گذشته مي‌پردازم؛ چه بهتر هر گاه بتوانم در هدايت و راهنمايي تو نيز مؤثّر واقع گردم.» والي افزود كه:« هم‌اكنون از هر جهت من خود را مردي خوشبخت و موفّق مي‌دانم، زيرا خداوند ملك، مال، جا و مقام را يك‌جا به من ارزاني داشته فقط فرزندي شايسته و لايق مي‌خواستم كه بارِ گران رياست و جانشيني حسين‌خان و اسماعيل‌خان را بتواند بر دوش بكشد و با احسن وجه به مقصد برساند كه آن‌را نيز عنايت فرموده و دگر هيچ‌گونه كمبودي در اين دنيا در زندگي خود مشاهده نمي‌كنم؛ تنها يك موضوع هست كه به صورت عقده‌اي مزاحم و خطرناك، آزارم مي‌دهد و از اين رهگذر در يك رنج مدام عذاب مي‌كشم و زندگي را با تلخي به‌سر مي‌برم و آن غارت و تاراج طوايف سيمره و تصاحب انبار غلات حوزه پشتكوه از سوي نظرعلي‌خان ‌امرايي مي‌باشد كه همين چند ماه پيش در فصل زمستان و ايام (چِلّه)[1] روي داده است همين‌طور طوايف تابعه پشتكوه را كه با لرستان هم مرز هستند بر خاك سياه نشانده است.

تو از هر بابت كه فكر كني ناگزيري در بدو حكومت و رياست خود، دل آن مردم بيچاره فلك‌زده را به دست بياوري، رضايت من هم در همين است. اكنون اين تو و اين هم مُهر والي‌گري، لكن تلافي خون كشته‌گان و غار‌‌ت‌زده‌هاي سیمره را مديون مي‌باشي و بايستي به‌هر شكلي كه صلاح بداني اين لكّه‌ي بزرگ را از دودمان ابوقداره پاك كني.»

امان‌اله‌خان مست مقام والي‌گري و رياست، حرف‌هاي پدر را به سمع قبول اصغاء و بين پدر و فرزند به موجب قرآن مجيد عهد و ميثاتي منعقد شد. حال آن‌كه عين همين ميثاق را با نظرعلي‌خان ‌امرايي داشت و در آن عهد و پيمان نيز كتاب آسماني را گواه گرفت. البته والي ضمن توفيق در جلب فرزند، كساني را به سمت كلهر، سنجابي، محال قلخاني، گوران و كُليايي گسيل داشت و خوانين آن محال را عليه دوستان نظرعلي‌خان ‌تحريك نمود. از جمله عبّاس‌خان امير‌مخصوص قباديان و علي‌اكبر‌خان سردار‌مقتدر سنجابي را عليه سليمان‌خان اميراعظم، داماد نظرعلي‌خان، ‌وادار به شورش كرد. در طرهان هم ميرصيد‌محمّدخان هاشمي كه سخت جريحه‌دار و ناراحت بود، دسيسه‌كاري را به حد اشباع رسانده بود و افرادي را مِن‌جمله: عزيزخان آزادبخت، كاظم‌خان كوشكي، محمد‌قلي معروف به(مَه‌كَه)، خان و ناصر گراوند، برادران سام‌خان محمّدي گراوند، خانلرخان، چراغ‌علي‌خان و علي‌خان آدينوند (شاعر نغز‌سرا)، كوناني‌هاي محمد‌رضا‌خاني و بساط‌خاني، سِلَه (سليمان) و كرم رماوندي را وادار كرد كه نزد والي بروند و آن‌ها نيز قبول كردند. در اين ملاقات والي مواعيدي به اين خوانين داد كه هيچ‌گاه بدان‌ها عمل نشد.

از سلسله مهرعلي‌خان اميرمنظّم، از دلفان باقرخان اعظم‌السّلطنه خيلي مورد احترام والي بوده و همواره از آن‌ها دل‌جويي مي‌كرد و از تبعيّت سردار‌اكرم باز‌ مي‌داشت. مهرعلي‌خان و باقرخان هنوز قادر بر اين‌كه مستقيماً با نظرعلي‌خان ‌طرف شوند نبودند لكن در خفا عليه او از هر‌گونه اقدام كه از دستشان بر‌مي‌آمد مضايقه نداشتند.

قرار‌داد بين امان‌اله‌خان و پدرش موجب شد تا والي دست به اين تحريكات وسيع عليه نظرعلي‌خان ‌بزند. او با اطمينان از عمليّات همدستان محلي، محرمانه و پنهاني اردوي بسيار بزرگي را تجهيز و تحت اين عنوان كه مي‌خواهد طوايف سرحدي را از مهران و دهلران به‌سوي بين‌النهرين از گزند اعراب ايمن سازد و آن‌ها را جمع و جور كند موفّق شد سرداراكرم را از نيّات باطني خود در بي‌اطلاعي باقي بگذارد. مير‌صيد‌محمّدخان كه طراح اصلي اين نقشه بود از سيمره نزد والي به ده‌بالا رفت و اين طرح را بيش از پيش بر اساس غافل‌گيري پياده كردند.‌ عزيزخان آزادبخت و چند تن ديگر كه نام برديم از طرهان حركت كرده نزد والي رفتند و در آن‌جا به انتظار اقدامات بعدي نشستند.

 والي با سرعت هر چه بيشتر، بدون فوت وقت اردو را مجهّز نموده فرماندهي كل قوا را به فرزندش امان‌اله‌خان سپرد و گفت: «آنچه لازمه‌ي پدري بوده است اكنون تماماً به‌جاي آورده‌ام و دگر غصّه‌اي نيست، زيرا به روشني مي‌بينم كه آن مرد جسور در حالت بي‌خبري، آن‌چنان مقهور و منكوب مي‌گردد كه مِن‌بعد نتواند هرگز قد علم كند و تو نبايد حتّي اگر فراهم شود، در قتل او هم تأمّل كني، زيرا نظرعلي‌خان ‌دشمني است خطرناك و دفع شرّ خطر اكنون بر عهده تو فرزند شجاع و دلير من مي‌باشد.»

امان‌اله‌خان به اتّفاق ميرصيد‌محمّدخان و طرهاني‌هاي مذكور با چنان سرعتي حركت و خود را به‌سر‌حدات طرهان رسانيد كه هيچ‌كس از اين ماجرا مطلع نشد. يورش امان‌اله‌خان در رأس آن اردوي عظيم كه تعداد آن‌ها را تا هفت هزار نفر مي‌گويند، چنان مخفيانه بود كه هيچ‌كدام از سران ايلات و طوايف لرستان اطلاع حاصل نكردند. در نتيجه هيچ‌گونه كمكي از ناحيه آن‌ها ميسّر نبود. براي مقابله با اين اردو، نظرعلي‌خان ‌كه بيش از چهار‌صد نفر در اختيار نداشت دستور داد تا زن و بچّه و افراد پير و احياناً بيمار را به‌سوي "تَشكِن" و "هُميان" كوچ دهند تا خود بتواند با آن تعداد كم به‌صورت جنگ منطقه‌اي و پراكنده، چنان اردوي گران را به داخله كوهستانهاي سردرهم بين طرهان و دلفان بكشاند و در حال حاضر اين تنها كاري بود كه از دست او بر‌مي‌آمد.



12. از اوّل دي‌ماه تا دهم بهمن‌ماه چلّه بزرگ و از دهم بهمن تا آخر بهمن چلّه كوچك گفته مي‌شود.(و)

جنگ نوم‌‌وِلاتان تَشكِن

در چنين اوضاع و احوال سواران پيشتاز پشتكوه خود را به "گُل‌گُل" رسانيدند. نبرد بين اين عدّه با اردوي نظرعلي‌خان ‌درگرفت. او در گُل‌گُل تا"سه‌كُچكِلَه"، هُميان و "كَني‌كيخا" (چشمه‌كدخدا) با همان سواران اندك از دست‌درازي سواران، همچنين تفنگچيان پشتكوه جلوگيري كرد و توانست از عبور دشمن به هوميان و رسيدن به اُول و كوچ ممانعت كند. در اين لحظات حساس كساني كه توانستند خود را به‌سرداراكرم برسانند و دوش به‌دوش او بجنگد این‌ها بودند: جعفر‌قلی‌خان امرایی‌، يوسف‌خان نورعلي، رستم‌خان كاظمي، خسرو‌خان جهانگيري‌، ابدال‌خان رشيدي‌، رشيد‌خان رشيدي‌، محمد‌رضا‌خان ايتي‌وند، عظيم‌خان ايتي‌وند، اسد‌خان نورعلي، عزيزاله‌خان خاوه‌اي، مهرعلي‌خان موموند، برخوردار‌خان‌‌ و كرم‌خان‌كرمعلي‌خاوه‌اي از دلفان و علي‌مراد‌خان، سام‌خان، منوچهرخان، قهرمان‌، پرويز، علي‌اكبر شَرخِر و اميد اقبال، صيدعلي، هاواس‌قلي (عبّاس‌قلي)، علي‌شاه، نوروز كوناني و ملك‌احمد کوشکی، این‌ها از سواران يكه‌تاز و دلاور بودند.

در "كَني‌كيخا"، اين سواران پس از بيست و چهار ساعت جنگ و تلاش به‌منظور رفع خستگي از اسب پياده شدند. دشمنان از حد شمار خارج و در ‌و‌ دشت از سوار و پياده افواج لر پشتكوهي موج مي‌زد. مسندي كنار چشمه گسترده، آتشي بر افروختند بلكه با آشاميدن يكي دو استكان چاي تا اندازه‌اي رفع خستگي كنند. ولي در همان لحظه كه اهل بيت وارد نوم‌وِلاتان تشكن شده و به‌سوي تنگه "گاوشمار" پيش مي‌رفتند، مردي را به نام گُله (گُل‌مراد شازي كوناني) مأموريّت دادند كه برگردد و با پرس‌و‌جوي دقيق از سرداراكرم اطلاعي به‌دست آورده به آن‌ها برساند. در آن هنگامه عجيب چنان عرصه بر مردم تنگ شده بود كه باور نداشتند نظرعلي‌خان ‌با آن تعداد همراهان توانسته باشند جان سالم به‌در برند.

گُلَه همان‌طور‌كه با سرعت طي طريق مي‌كرد ملاحظه كرد پنج نفر از سواران والي عدّه‌اي از زن‌ها را محاصره كرده قصد دست‌درازي به‌آن‌ها را دارند.

 

 

حماسهاي غرورانگيز

گُلَه خود را از يك بلندي با زحمت، بالا كشاند تا صدا را به امداد بر‌دارد؛ بلكه كسي آن صدا را بشنود و به‌ياري زن‌ها بشتابد. از قضا بر ستيغ كوه عدّه‌اي را مشاهده كرد كه لب چشمه‌ساري نشسته به تهيّه چاي مشغول هستند و چند قدم آن‌طرف‌تر ناگهان نظرعلي‌خان ‌را ديد كه دژم و خشمناك مرتباً گلنگدن تفنگ را مي‌چرخاند و قنداق آن را بر زمين مي‌كوبد و سخت در تشويش به‌سر مي‌برد. او فرياد برآورد: «پسر! از كجا آمده‌اي و چه خبر داري؟» گُلَه از ديدن زن و بچّه چيزي نگفت؛ زيرا با وضع موجود مقتضي نبود و فقط گفت كه: «چند سواري زير همين ديواره و دامنه‌ي كوه در حركت هستند و گويا مي‌خواهند خود را به اُول و كوچ برسانند و بايد هر چه زودتر از آن‌ها جلوگيري شود.»

سرداراکرم به مجرّد شنيدن اين خبر، بدون تأمّل از جاي برخاسته برگُرده‌ي اسب جَست. اسب، خيز برداشت و لب پرتگاه رسيد. راكب، مهلت نداد حيوان موقعيّت را درك كند و پنج متر ارتفاع را زير پايش ببيند و با خيزي بزرگتر، از آن ارتفاع پريد؛ آن‌هايي كه از پشت سر سردار پياده مي‌دويدند تا او را از ارتكاب آن عمل خطرناك باز‌دارند ملاحظه كردند كه اسب، مانند عقابي تيز‌پَر، از آن ارتفاع بزرگ پايين جَست و با چهار دست و پا بر زمين فرود آمد؛ اين كار به‌صورتي انجام يافت كه حتّي سوار هم از گُرده‌ي اسب نيافتاد. وي پس از فرود آمدن به‌سوي نقطه‌اي كه گُلَه اشاره كرده بود شتافت و سواران لر پشتكوهي را كه پنج نفر بودند تعقيب كرد. تَل كوچكي كه بر فرازش تپّه‌اي وجود دارد، سنگي نسبتاً بزرگ در كنار آن قرار داشت. آن طرف تپّه سواران والي به تلميت‌ها رسيده بودند، لكن از طرف زن‌ها كه دست كمي از مردان جنگاور نداشتند با دامن‌هاي بر كمر استوار كرده هلهله‌كنان و نعره‌زنان سنگ‌هاي ريز و درشت به سوي آنان پرتاب مي‌شد و آن انسان‌هاي بدتر از ددان را سنگباران مي‌كردند به‌گونه‌اي كه آن نابكاران را وادار ساختند تا دست به تفنگ برند و به سوي آن‌ها تير‌اندازي نمايند.

سردار اين صحنه را ديد و چنان كه عادت او در مراحل بحراني بود موي بر اندامش سيخ شد و خون جلو چشمانش را گرفت. او با اين هيبت و هيئت از اسب فرو جست و آن را به سنگي كه شرح داديم بست. آن‌گاه با سرعت تمام به‌سوي سواران شتافت. سرپرست آن‌ها كه وي را ديد فرياد زد: « جوان تو كي هستي؟» و او پاسخ داد: «خومانيم» (خودمانيم)، آن‌گاه به آن‌ها گفت:« شريكيمان» (شريك هستيم)، سوار لُر با خنده گفت: « تو نيز براي خودت چيزي بردار و ببر.» سردار، سريع زانو بر زمين زده و ضمن گفت‌وگو، با ده‌تير انگليسي سينه‌ي سردسته‌ي سواران را نشان گرفت و او را با تير اوّل از فراز زين بر سطح زمين انداخت و بلافاصله دو نفر ديگر را كه دو سه گام دورتر پهلوي هم‌دگر قرار داشتند، يكي‌يكي از پاي در‌آورد. اين كشتار به‌قدري سريع و در عين‌حال ساده و دور از خطاي جنگي انجام گرفت كه هيچ‌يك از مقتولين نتوانستند واقعيّت را درك كنند، زيرا برايشان باور كردني نبود و فرصتي براي تفكّر وجود نداشت به طوري‌كه نفر چهارم را عظمّت و سرعت عمل آن‌چنان مرعوب كرد كه تصوّر اين‌كه مي‌تواند با تفنگي كه در دست دارد به دفاع برخيزد و قاتل رفقا را به‌قصاص برساند برايش محال بود. لذا هراسان و دست‌پاچه روي به‌گريز نهاد. لكن در همان حين گريز هم نتوانست از راه هموار استفاده كند و با اسب از يك صخره سقوط نمود و كشته شد. آن‌گاه نفر پنجم كه لوله تفنگ را روي سينه خود ديد فرياد زد: «سوار دِيلِتِم»[1] در همان‌وقت خانَكَه علي‌ابدالي كاظمي و مِرالي (مراد‌علي) شفقت كه توانسته بودند از يك كوره‌راه پياده خود را برسانند به ‌سرداراكرم رسيدند و از ماجرا اطلاع يافتند. نظرعلي‌خان ‌اسير پشتكوهي را به دست آن‌ها سپرد. جعفرقلي‌خان برادر سردار نيز با ديگر خوانين و سواران وارد و از شنيدن آن داستان در ‌شگفتي فرو رفتند. نظر‌علي‌خان اسب‌ها و سلاحي كه تصاحب كرده بود به همكاران سپرد. اين خبر به امان‌اله‌خان رسيد و به او اطلاع دادند ‌كه رؤساي عشاير سلسله، دلفان و بالا‌گريوه، به خصوص ايل بزرگ بيرانوند، دسته دسته در تشكن به امداد سرداراكرم آمده‌اند.

 مرد جوان به‌فكر فرو رفت. او متوجّه شده بود كه از طرف پدر علناً به كام اژدها فرستاده شده است. در آن ايّام كساني كه باطناً با اين نبرد بي‌سامان مخالف و طرف نظرعلي‌خان ‌را داشتند، شب‌ها كه بر طبق يك سنّت عشايري مجلس بزمي آراسته مي‌شد و شاهنامه‌خوانان ابيات حماسي شاهنامه را زمزمه مي‌كردند، طوري كار را ترتيب مي‌دادند كه شاهنامه‌خوان داستان فرستادن اسفنديار به جنگ رستم از سوي پدر را بخواند و اين نقشه‌اي بود كه اثر بخشيد. هفته‌اي از شروع نبرد گذشته بود كه امان‌اله‌خان شنيد كه شاهنامه‌خوان با صداي رسا مي‌خواند:



مده از پي تاج سر را به باد

 

 

كه با تاج، خود كس ز مادر نزاد

پدر پير گشته است و بُرنا تويي

 

به زور و به مردي توانا تويي

سپه يك‌سره بر تو دارند چشم

 

تنت را مده در بلاها به خشم

اين ابيات در مرد جوان تأثير كرد. او غلام‌حسين مامي كاكا را پيش خواند و دستور داد تا سوار و تفنگچي هر جا كه رفته‌اند بسنده كنند و آهسته به كوهدشت برگردند تا دستور كلّي صادر گردد. نامه‌اي نيز به نظرعلي‌خان ‌نوشت و بدون اين‌كه شرمندگي اجازه اظهار مودّت و محبّت به‌وي بدهد فقط متذكّر شد كه اقدامات او واكنش اردوكشي‌هاي نظرعلي‌خان بوده است و‌گرنه بين ما به هيچ‌وجه قرار بر اين‌گونه عمليّات خصمانه نبوده است. اكنون دستور مراجعت داده به پشتكوه برمي‌گردم و خواهشم اين است كه با اين متاركه موافقت كنند و جنگ را متوقّف سازند تا مجالي براي گفت‌وگوهاي دوستانه به دست آيد.

دو روز بعد اگر كسي از بالاي قلعه كوهدشت دوربين را ميزان مي‌كرد، مي‌‌‌ديد كه از تنگه ‌گراز تا نعل‌شكسته سوار و پياده با نظم و ترتيب مخصوصي كه همواره بر اردوهاي والي حكم‌فرما بود، مانند صف طويل مورچگان در حركت هستند و اين ابيات محلي را زمزمه مي‌كنند:

انار لَه باغان، بله

 

وَفراو ژَ راغان، بله

انـار هـر يَـسَه، بـلـه

 

گُل دَسَه دَسَه، بله

انـار گِـر‌گِـر، بـلـه

 

سيف و صنمبر، بله

اين اردوكشي نيز مانند اردوكشي علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله اين چنين خاتمه يافت بدون اين‌كه به هدف‌هاي والي كمك كند. نتيجه‌اي كه به بار آمد تقويّت كينه‌ها و نفرت‌ها، ايجاد خسارت‌هاي جاني و مالي فراوان بود.

 



14. دِيل: افتاده و تسليم.(و)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 8:51  توسط اسعد غضنفری  | 

ضمن تشكر از خوانندگان  اين وبلاگ كه مطالب تاريخي را دنبال مي‌كنند بايد اين مژده را بدهم كه بالاخره مجوز چاپ كتاب تاريخ غضنفري از وزارت متبوعه آمد. تمام امتياز كتاب را به انتشارات شاپورخواست داده‌ام و قول داده كه تا پايان سال كتاب منتشر شود.(گوش شيطان كر) بايد دندان روي جگر گذاشت تا انشاءاله كتاب به بازار بيايد و با خيال راحت مطالبي را كه در اينجا جسته و گريخته آمده بودند مفصل و مدون بخوانيد. ديوان اشعار پدرم هم كه خودم هزينه‌ي آن را متقبل شده‌ام همراه با تاريخ منتشر مي‌شود. عنايتي هم اگر به آن بشود كمكي است براي چاپ بقيه ي آثار پدر .اينك  شعري از او: 

 

بلای حسد

 

از ژاژ سخن حسود ناپاک

 

شد پیرهن صبوریَم چاک

با عَرعَر این ددان بد‌دَم

 

بی‌هوده بوَد زِ صبر زد دَم

از کید عناصر بداندیش

 

و از فتنه­ی کج‌دلان بدکیش

من کز غم زندگی پریشم

 

فردوسی زادگاه خویشم

گر پارسی از حکیم شد راست

 

از من دو زبان بومی آراست

ور لفظ دری از او توان یافت

 

الفاظ لری زِ بنده جان یافت

او رنجه زِ جور دوستان شد

 

هم دوست، مرا بلای جان شد

او خسته و نامراد و مأیوس

 

من مانده اسیر رنج و افسوس

سی سال قلم زد و اَلَم دید

 

فرجام، به جای زر، ستم دید

سی سال قلم زدم در این شهر

 

جز تهمتم از کسی نشد بهر

آواره شد او زِ شهر و از یار

 

من نیز چنین کنم به ناچار

آری فلک سفیه‌پرور

 

این است روالش ای برادر

پیغمبر آن هژبر ناورد

 

فریاد زِ حاسد و حسد کرد

بر فرق علی که بوتراب است

 

شمشیر دنی‌تر از ذباب است

شد تارک آن ولی مطلق

 

از تیغ حسود پست منشق

*

فریاد زِ فتنه­ی حسودان

 

بر تار سخیف بُخل پودان

زین کوردلان زشت بد دید

 

تنها نه حکیم طوس بد دید

هر جا که نشانی از هنر بود

 

شد از کنش حسود نابود

گه یاد کنم زِ نکته‌دانان

 

وز الفت خاصه­ی جوانان

هر نکته‌شناس با فرّ و هنگ

 

بر کاسه­ی ما نمی­زند سنگ

و‌آن‌کس که شعور و عقل دارد

 

در مزرع ما خَسَک نکارد

جان در تعب است از تنی چند

 

خس­های به خار بُخل پیوند

آنان‌ که به غیر خود نبینند

 

در مشرب زندگی چنینند

بدخواه لئیم سست‌بنیاد

 

جز خود نکند زِ هیچ‌کس یاد

آن دوست که بخت باد یارش

 

اقبال بلند در کنارش

او یوسف مهر را نگه داشت

 

تفتین خسان به هیچ انگاشت

او را به همه روال این است

 

فرزانه­ی پاک‌دل چنین است

آن زر که عیار آن عیان است

 

یاری است که فکر دوستان است

لکن به گُلی بهار ناید

 

یک تن به هزار کار ناید

با عطف بیان نمایم انشاد

 

تأکید، زِ بخل دوستان داد

تا خوب شناسی این خسان را

 

حالات پلید ناکسان را

آرم زِ برایت از نظامی

 

آن شاعر نامدار نامی

نظمی که چو آب جویبار است

 

در ذم حسود نابکار است

از لوث حسود زشت‌بنیاد

 

این‌گونه کند حکیم ما یاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 7:48  توسط اسعد غضنفری  | 

ديوان ميرنوروز شاعر شهير لر، براي اولين بار در سال ۱۳۴۷ توسط پدرم تصحيح و منتشر شد . از آن زمان تا سال ۱۳۶۷ چهار بار به چاپ رسيد. و اكنون ناياب است. در چاپهاي بعدي  چون كتاب خيلي سريع به فروش مي‌رفت  عملاً ناشر با پدرم هماهنگي لازم را نمي‌كرد و پدرم نيز به علت مشغول بودن با ديگر آثارش و همچنين ضعف بنيه عملاً نظارتي بر انتشار كتاب نداشت. بنابراين كتاب از لحاظ اصول ويراستاري اشكالات عمده داشت. اكنون من تصميم گرفته‌ام كتاب را به صورت آبرومندي با ويراستاري جديد منتشر كنم. در ذيل مقدمه‌ي چاپ اول كتاب را ملاحظه مي‌كنيد.

                                                                                                 اسعد غضنفري

در لرستان از ديرباز شعر و ادب وجود داشته ولي آنچه به طور پراكنده و محدود به ما رسيده منحصر به زماني است كه حداكثر از سيصد سال تجاوز نمي‌كند. اشعاري كه در طي اين مدّت سروده شده اولاً به واسطه كمبود افراد باسواد و عدم رواج امر كتابت و چاپ، بسيار كم روي كاغذ آمده و درثاني آن مقدار هم كه احياناً به رشته تحرير كشيده شده بر اثر غارت و تاراج‌هاي مداوم كه در اعصار پيشين مخصوصاً در موقع ايلغار مغول و افاغنه رواج كامل داشته دست به دست و بالاخره معدوم گرديده و فقط اشعاري از چند نفر شعراي لرستان باقي مانده كه برخي در سينه و حافظه اشخاص محفوظ و نقل مي‌گردد و قسمتي در جزوه‌هايي ثبت و ضبط شده و به دست ما رسيده است.

از سرايندگاني كه نسخه‌هاي متعدّد از اشعارشان مي‌توان جست يكي ملاپريشان و ديگري ميرنوروز است.

در مورد ملاپريشان بعداً در موقع چاپ كتاب خودش سخن خواهم گفت؛ البته از گويندگان ديگر نيز اشعاري در جُنگ‌ها و جزوات خطي به طور متفرّق و پراكنده ديده مي‌شود؛ لكن جز بيست و هفت بند سروده‌هاي غلام‌رضا اركوازي كه جمعاً به پانصد بيت مي‌رسد مابقي بسيار كم و از هر يك به تفاوت از يك الي پنج قطعه يا قصيده موجود است كه اگرچه در تعداد اندك، از نظر كيفيّت حاوي كمال بلاغت، عذوبت و لطف بيان مي‌باشند و من هرگاه فرصت كنم مجموعه‌اي از آن‌ها را در يك جا جمع و با ترجمه پارسي و زيرنويسي از تعبيرات و تشبيهات بديع به چاپ خواهم رساند.[1] امّا ميرنوروز، با توجّه به اين‌كه به تبعيّت از نهضتي كه بر اثر توجّهات فرهنگ‌دوستان ايران در امر تعميم و گسترش علم و دانش به منصه ظهور رسيده، ادبيات و زبان غني لرستان را (اعم از لري و لكي) بايستي به دنياي فرهنگ و ادب عرضه و معرفي نمود. به عقيده بنده سروده‌هاي ميرنوروز اين شايستگي را دارند كه در اين امر پيشگام شوند؛ آن را به جهات ديگر نيز بر ساير شعراي لر مقدّم داشتم كه مهم‌ترين آن وجود سه گونه شعر (پارسي، ملمّع و لري) مي‌باشد؛ زيرا ميل دارم به تدريج ذهن و ذوق خوانندگان علاقه‌مند را به اين سبك ادبيات آشنا كنم تا كم‌كم از پارسي به تركيبي از لري و پارسي و سپس خود «لري» متوجّه، علاقه و ميزان تفهّم آنان را براي مطالعه و استفاده از اشعار بسيار نغز و شيواي «لكي» كه اساس ادبيات اصيل لرستان را تشكيل مي‌دهد ضمن مراعات اين سلسله مراتب تقويت و آماده سازم.

در مورد ميرنوروز آنچه لازم و مورد علاقه باشد در تلو اشعار مير استنباط مي‌شود و با قدري دقّت مي‌توان دريافت كه اين مرد با استفاده از امكانات موجود مدّت‌ها مشغول فرا گرفتن علوم ديني، فلسفي و قسمت مهمّي از معلومات متداوله عربي و پارسي بوده و در اين امر به نوعي پيش رفته است كه اكنون درك مفاهيم اشعار توحيدي و گفتار «معراجيه» ايشان بدون مراجعه و استعانت از قرآن مجيد و تفاسير و كتب فلسفه و احاديث امكان‌پذير نمي‌باشد و آن قسمت از اشعار كه در بحر هزج مثمّن محذوف سروده شده به قدري پرمغز، عميق و استادانه است كه از پيروان سبك خراساني نظاير آن را شايد فقط در آثار ناصرخسرو، خاقاني و معدودي ديگر از اساتيد اين فن بتوان يافت.

اغلب، آن قسمت از اشعار حكيم نظامي را خوانده‌ايد كه در امر تكوين عالم كون و اثبات وحدت سروده، به اين‌جا مي‌رسد كه:

از آن دوكي كه گرداند زن پير

 

قياس چرخ گردون را همي گير

با اين ابيات ميرنوروز مقايسه فرمائيد:

همه در كار خود بي‌اختيارند

 

 

به حكم ديگري مشغول كارند

ز اضدادي كه اجمالش گمان نيست

 

 

ميان‌داري كند، خود در ميان نيست

 

 

نهيبش چرخ را فرموده مادام

 

 

كه از جنبش نگيرد يك دم آرام

اگر ناطق، اگر صامت، اگر لال

 

 

همه جا، با همه كس، در همه حال

چو چرخ پيرزن پيوسته در كار

 

 

به گرد خويش سرگردان چو پرگار

اكنون دو قطعه از آثار حكيم خاقاني شرواني و ميرنوروز را در زمينه حكمت و خلقت به معرض مقايسه مي‌گذاريم.

از حكيم خاقاني:

نه هرزه است آنچه ديدستي، نه عشوه است آنچه خواندستي

 

 

نه مهمل عالم خلقي، نه قاصر علم يزداني

به دست شرع، لبس طبع ميدر گر خردمندي

 

 

به آب عقل، حيض نفس ميشوي ار مسلماني

از آن بر سر زنندت پتك هم‌چون پاي پيل ايرا

 

 

كه سنداني و در تربيع شكل كعبه را ماني

از ميرنوروز:

ز رشحات صلائب وز ترائب

 

 

نمايد در رحم يك قطره غايب

چه آبي؟ كان چو خون تاك منكر

 

 

چه جايي؟ خود ز جوف جيفه بدتر

فزايد دم‌به‌دم به رحم جايش

 

 

ز خون ممتلي بخشد غذايش

دو نكبت چون به هم تخمير سازد

 

 

به قدرت صنعتي تعمير سازد

عجب است كه سراينده اين سبك صد در صد خراساني در بحر رمل مسدّس آن‌چنان اشعاري مي‌سرايد كه در سبك هندي نظير آن را مگر در آثار استادان اين فن آن هم به ندرت بتوان جست.

وقتي كه انسان مي‌خواند:

بس كه بر من تنگ شد اين دهر پرشور

 

 

بهر وسعت مي‌گريزم در دل مور

ز انتظار پختني چشمان كفگير

 

 

مانده در حسرت، چو چشم عاشق پير

 

 

رفته از چشم پياله آب دستار

 

 

چون كف دست يتيمان خالي و خوار

نان جو چون ماه نو بينيم گه‌گاه

 

 

نان گندم چيزيَه گويَن به افواه

به ياد اين ابيات نغز و شيواي صائب تبريزي مي‌افتد كه:

چو عكس چهره خود در پياله مي‌بينم

 

 

خزان در آينه برگ لاله مي‌بينم

و:

اظها عجز پيش ستمگر ز ابلهي است

 

 

اشك كباب موجب طغيان آتش است

و:

دست طلب چو پيش خسان مي‌كني دراز

 

 

پل بسته‌اي كه بگذري از آبروي خويش

 

 

و:

حيات ما به نسيم بهانه‌اي بند است

 

 

به خاك، با سر ناخن نوشته‌اند مرا

يا تك‌بيت‌هاي كليم كاشاني:

در كيش ما تجرّد عنقا تمام نيست

 

 

در قيد نام ماند، اگر از نشان گذشت

و:

باريك بينيت چو ز پهلوي عينك است

 

 

بايد ز فكر دلبر نازك‌ميان گذشت

از نظر بيان مفاهيم عشقي، صحنه‌آرائي و طنز و كنايه، اشعار ميرنوروز از شيوه سهل و ممتنع نظامي نيز متأثّر بوده است؛ همان‌طوري كه بين مخزن‌الاسرار و خسرو و شيرين از حيث سبك و مضمون تفاوت كامل موجود مي‌باشد ميان دو قسمت سروده‌هاي مير نيز به همان اندازه تفاوت وجود دارد و با توجّه به چند بيت زير:

دلبرِم، دل خوش كِنِم، دنيا و دينِم

 

 

جان شيرينِم، عزيزِم، نازنينِم

نور ديده، قوّت جان، درمان دردِم

 

 

مرهمِ ريش و شفاي رنگِ زردِم

همچنين:

عارضش را كرده از مجموعه ساز

 

 

مستي خواب خمار و شوخي ناز

كرده خوزستاني اندر حقه‌ي ظرف

 

 

قند لب، شهد دهان، شيرين حرف

 

 

يك جهان آراسته از ناز و از نوش

 

 

روز رخ، مِهر جبين، صبح بناگوش

آفريده مخزني بر معدن جان

 

 

لعل لب، دُرج دهان، دُرّ سخندان

عارضش را از عرق بنوشته منشور

 

 

سوره نور، آيه نور علي نور

در نگارستان حُسنش بسته آئين

 

 

شهر چين، بازار چين، بتخانه چين

شيوه سهل و ممتنع يا در واقع (سبك عراقي) به وضوح پيدا و با اين تفصيل چنان‌كه در متن كتاب توجّه خواهند فرمود، سراينده ارجمند لرستاني با سه شيوه (خراساني، عراقي و هندي) آشنايي كامل داشته و سخن گفته است و عجيب‌تر اين‌كه همين تناقض در شخصيّت وجودي يا به اصطلاح عنصر ناسوتي اين شاعر نيز به طور آشكار مشهود است.

يعني مير متديّن موحّد كه مذهب را تا سرحد تعصّب و تعبّد پذيرفته، شخصيّت ديگري نيز داشته است مشحون از احساسات سركش يك موجود لاابالي عاشق‌پيشه با همه طغيان غرايز نفساني، به طوري كه آرامش آزادي و قرار و صير و سكون را به دست همان تمايلات و اهواء عنان‌گسيخته داده، سفرها كرده، رنج‌ها برده و بيچارگي‌ها به خود ديده كه تحمّل آن براي هر كس مقدور نبوده است.

چون سند معتبري جز اشعار خود مير و محفوظات و اطلاعات اهل محل در دست نيست به ذكر يكي دو مورد به استناد به ابيات وي اكتفا كرده مي‌گذريم و فقط به يك واقعيّت اشاره مي‌كنيم كه مرور زمان و تجربيات تلخ و شيرين زندگي در روحيه تلوّن‌پذير انسان بسيار مؤثّر، بسا مطالعه يك كتاب، مشاهده‌‌ي يك صحنه‌ي خاص يا برخورد با يك شخصيّت جالب و مسائل غيرمترقّبه مسير حيات آدمي را دگرگون مي‌كند و شايد درك اين‌گونه عوامل توأم با سنين كهولت در تحوّل حالات و منش شاعر گرامي ما مؤثّر افتاده و خوشبختانه ضمير مستعد وي را به حقايق معنوي و علّت غايي خلقت انساني متوجّه و بيدار ساخته كه اكثريّت قريب به اتّفاق شعرا پايه‌ي نظم را بر اساس مي و معشوق و بيان عوالم مهر و محبّت و تشريح مناظر و مرايا و امثال آن‌ها استوار كرده، در صورتي‌كه عملاً از ارتكاب بدان‌ها دوري مي‌جسته‌اند. نظامي گنجوي اشعاري در تعريف باده دارد در صورتي كه اصلاً باده‌نوش نبوده است؛ چنانچه خود گويد:

اگر نه به يزدان كه تا بوده‌ام

 

به مي دامن لب نيالوده‌ام

استاد انوري پس از سرودن آن همه اشعار نغز كه درباره باده دارد در يكي از قطعاتش مي‌خوانيم كه:

باده خوردن بسا تكيني چند

 

از هنر نيست بلكه هست خطر

چون همه رنج هست و راحت نه

 

كن بزرگي، مده مرا، تو بخور

شيخ اجل سعدي - كه شراب را بيش از همه ستوده است - در غزلي دارد كه:

از شراب وصل جانان مست شو

 

 

آنچه اكنون مي‌خوري شرّ است و آب

در آثار ساير بزرگان و استادان شعر و ادب اين موضوع نظاير بسيار دارد و در ديوان شاعر و عارف گرامي لك‌زبان، «ملا پريشان»، سخن شيرين‌تر آمده آنجا كه مي‌فرمايد:

ساقي باوَري جامي پِي مستي

 

 

سودم مستيَن، زيان ژَ هستي

جامي كه مغزِم باوَرو وَ جوش

 

 

دنيا و مافيها بِكَم فراموش

نه ژاو باده بزم حريفان رَد

 

 

منهي‌ لله، مُضلّ خرد

 

 

مستان مجاز ديوِن مَس نيِن

 

 

هوي‌پرستان حق‌پِرَس نيِن

ترجمه چنين است:

ساقي جامي بياور كه مرا مست كند- سودم در مستي و زيانم در هستي است- جامي كه مغزم را به جوش آورد- آن‌چنان كه دنيا و مافيها را فراموش كنم- نه از آن باده‌اي كه در مجالس بزم حريفان مردود آشاميده مي‌شود- نه آن باده‌اي كه انسان را از خدا دور مي‌كند و عقل و خرد را به تاريكي سوق مي‌دهد- مستان مجاز ديوسيرتانند، آن‌ها مست نيستند و هوي‌پرستان را با پرستش خداي بزرگ سر و كاري نيست.

در آثار ساير بزرگان و استادان شعر و ادب اين موضوع نظاير بسيار دارد و در ساير موارد نيز حال بر همين منوال است؛ چنانكه شيخ عطار مي‌گويد:

اي بي‌خبر از حالت رندان خرابات

 

 

زين مي نچشيدي كه شدي مست خرافات

زان باده طلب كن كه از آن موسي عمران

 

 

نوشيد و چنان بي‌خبر افتاد به ميقات

از احمد غزالي است:

با عشق روان شد ز عدم مركب ما

 

 

روشن ز شراب وصل دايم شب ما

زان مي كه حرام نيست در مذهب ما

 

 

تا روز عدم خشك نيابي شب ما

از لسان‌الغيب است كه:

ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم

 

 

اي بي‌خبر ز لذّت شُرب مدام ما

و بالاخره هاتف اصفهاني در يكي از قطعات عرفاني معروف خود اين‌گونه توجيه مي‌نمايد:

هاتف ارباب معرفت كه گهي

 

 

مست خوانندشان و گه هشيار

از مي و جام و مطرب و ساقي

 

 

و از مغ و دير و شاهد و زنّار

قصد ايشان نهفته اسراري است

 

 

كه به ايما كنند گاه اظهار

پي بري گر به رازشان داني

 

 

كه همين است سرّ آن اسرار

كه يكي هست و هيچ نيست جز او

 

 

وحدهُ لا الله ‌الا هو

چون يكي از دوستان مطالبي در غياب اظهار داشته است لذا ناگزير از بيان اين تذكّر بوده تكرار مي‌كنم كه منظور شاعر به طور كلّي به وجود آوردن احسن از اكذب، نمايش قدرت طبع و وسعت انديشه در فنون مختلف است؛ فنوني كه شعر براي توجيه بيشتر و دقيق‌تر آن‌ها به وجود مي‌آيد.

شعر به جهت حل معادلات رياضي، ترسيم نقشه ساختمان، تحديد حدود و برآورد سود و زيان كالاي تجارتي و امثال آن نيست، شعر به عبارت آخري همين است كه در ديوان‌ها مي‌خوانيد. ظرافت، عذوبت، انسجام و لطف كلام هر قدر دقيق‌تر بهتر.

  بسيار ممنون مي‌شوم هرگاه ارباب هنر و شعرشناسان واقعي با امعان نظر و از روي بصيرتي كه دارند حسن‌نيّت به خرج داده در مورد اشعار، آثار و سرگذشت ميرنوروز اطلاعات و نظرات خود را با هر نوع نقد ادبي در اختيارم بگذارند تا در چاپ‌هاي بعدي با يك دنيا تشكّر و امتنان ضمن معرفي ناقد مورد استفاده قرار گيرد.

هيچ كاري صددرصد كامل نيست؛ هيچ‌كس هم به تنهايي قادر به انجام امور بزرگ نمي‌باشد؛ به همين جهت شخصاً در اجراي نيّاتي كه به منظور معرفي فرهنگ عظيم لرستان دارم در درجه اوّل پس از فضل خداوند متعال متّكي به هم‌كاري و معاضدت ارباب فضل و هنر خواهم بود، تا چه كند همّت والايشان.

 در مورد اصل و نسب ميرنوروز، بنا بر اخبار و رواياتي كه به ما رسيده، ميرنوروز از اعقاب ميرشاهوردي‌خان فرمانرواي مقتدر لرستان در دوران سلطنت شاه‌عبّاس كبير مي‌باشد.

چنان‌كه مي‌دانيم شاهوردي‌خان با همه افراد خاندانش در سال 1006 هجري قمري به فرمان آن پادشاه كشته شد ولي توانست اندكي پس از ورود شاهنشاه صفوي به خرّم‌آباد يكي از زنان خود را - كه دختر والي هويزه بود - توسّط برادرزنش به خانه‌ي پدر بفرستد. اين زن در خانه پدر، دو پسر توأمان زاييد كه نام يكي را «احمد» و ديگري را «نيدل» نهاد و ميرنوروز نوه همان احمد مي‌باشد و نيز بنا بر قراين روشني كه ذيلاً نگاشته مي‌شود ميرنوروز در عهد سلطنت شاه طهماسب دوم مقارن هجوم افاغنه و ظهور «نادرشاه افشار» مي‌زيسته.

از اين‌كه زندگي او در زمان حكومت «قزلباش» بوده است ترديد نمي‌توان كرد زيرا خود گويد:

تن برهنه در بُن غاري چو خفاش

 

 

بهترَه زِ ديدِن روي قزلباش

و از اين دو بيت نيز متوجّه مي‌شويم كه وي مدّتي پس از زوال سلطنت شاه سليمان به دنيا آمده:

مِنگاوي دارِم ز صد يي گوسالش كم

 

 

دِ زمان شا‌ه‌سليمون ميزِنَه دَم

و:

تُف دِ ري دسِ پَتي اَر كُر شايي

 

 

چي قِرون شاه‌سليمون ناروايي

(نفرين بر تهي‌دستي كه اگر شاه‌زاده هم باشي، مانند سكّه شاه‌سليمان نارايج و بي‌رونق هستي)

و با اين بيت مسأله زندگي وي حل مي‌شود:

نوبهاري فصل گُل اُمام وِ دنيا

 

 

چارشَمَه سوري، بيست هشتم ما

يكصد و سي سه از بعد هزاري

 

 

بگذرد بر من به سختي روزگاري

كه در واقع هر يك از اشعار فوق مؤيّد شعر بعدي و بعيد نيست سال 1133 ق. تاريخ ولادت وي باشد.

از سياق اشعار فوق و هم‌چنين ابيات دردناكي كه اين شاعر شوريده ضمن گِله از روزگار در مورد مأمورين و عمال دولت سروده نيز يك دوران مظلم و تاريك از تاريخ سياسي و اجتماعي كشور ما تداعي مي‌گردد كه جز دوران هرج و مرج و خودكامگي اواخر عهد صفويه نمي‌تواند باشد.

اين آشفتگي و خانخاني (فئوداليته) منجر به سلطه نادرشاه افشار شده ولي صرف نظر از فتوحات درخشان آن نابغه نظامي، متأسّفانه وضع مملكت به حكومت زور و ديكتاتوري گرائيده، علاوه بر فحواي كلام و مضمون اشعار ميرنوروز، شواهد ديگري نيز از ساير سخنوران لُر در  دست هست كه مردم از حكومت نادرشاه نيز سخت ناراضي و بيزار بوده‌اند و محض نمونه چند بيت از يك قطعه اشعار (لكي) سيّد نوشاد ابوالوفائي طرهاني ذكر و با ترجمه از لحاظ خوانندگان محترم مي‌گذراند. اين قطعه شعر «دارجنگه» نام دارد و در لرستان و صفحات غرب ايران معروفيّت بسزايي يافته است:

تا ايسا يَه دور نادر سلطانَن

 

مردم ژَ جورِش بيزار لَه گيانَن

جهان پر آشوب، دنيا درهمَه

 

خاطر حزينه، آسايش كَمَه

رعيت فرارَن، خَلق خُلقش تنگَه

 

اقبال اولاد شاه‌صفي لنگه

ترجمه:

اكنون دوران نادرشاه است- مردم از جور او از جان خود بيزارند- جهان پر از آشوب و دنيا به هم ريخته- خاطرها پريشان، آسايش كم- رعايا فراري، خُلق مردم تنگ و بخت از دودمان صفويه برگشته است.

با اين ترتيب ملاحظه مي‌شود كه با وجود خدمات ارزنده نادر هنوز قلوب توده مردم از محبّت نسبت به خاندان صفوي تهي نبوده است.

نظري به زندگي و خروج كريم‌خان زند نيز اين موضوع را بيشتر تأئيد مي‌نمايد و به عقيده نگارنده يكي از محسنات ادبيات محلي (فولكلوريك) همانا ريزه‌كاري‌هاي تاريخي و نماياندن عرف و عادات و عقايد بومي و داخلي هر قومي است كه با قدري دقّت بسياري از نكات تاريك بدان وسيله روشن مي‌گردد.

اين‌كه ميرنوروز در دربار پادشاهان و بزرگان راه داشته است يا نه اطلاع درستي در دست نيست لكن سفري به شيراز كرده و از ديدار خوب‌رويان يا به قول خواجه، تركان شيرازي لذّت برده، دل يكي از آن‌ها را به دست آورده كه با موافقت والدين منجر به عقد زناشوئي گرديده، مدّتي از آب ركناباد آشاميده در گلگشت مصلّي به‌سير و سياحت پرداخته مشام جان را از رياحين جعفرآباد عبيرآسا معطر و تاريكي‌هاي ضمير متجاسر را از بركت زيارت شاه‌چراغ منوّر ساخته، چون بر مزار سعدي گذشته با نثار فاتحه بر روان پادشاه سخن سعادتي برده و اورادي را كه در حفظ داشته بر آرامگاه حافظِ قرآن دميده، شايد هم گاه‌گاه به تبعيّت از استاد سخن «خاقاني» سري به استخر زده و چنان‌كه خاصيّت طبع نازك شوريده‌دلان است قطرات اشكي بر خرابه قصور شاهان عالم‌گير عهد باستان برافشانده تا اين‌كه پس از يك چند به دل‌دردي هائل دچار، مداواي پزشكان مؤثّر نيفتاده در دم واپسين به خاطر مي‌آورد كه مقداري بلوط در خورجين دارد؛ مقداري از آن را به صورت پودر مي‌خورد و في‌الفور بهبود مي‌يابد. اين موضوع شاعر را به ياد وطن مألوف انداخته طاقت از كف مي‌دهد و حبّ وطن بر مهر خانواده غالب و ناچار زن را طلاق و راه لرستان را در پيش مي‌گيرد و مي‌گويد:

هموني بلي، رنجِكي عسكري ساز

 

 

بهتِرَه ز او شال و نالِ شهر شيراز

كيسه بلوط و اسباب بلوط‌سايي ساخت عسكري، براي من بهتر از زرق و برق شهر شيراز مي‌باشد.

ميرنوروز داراي صدايي گيرنده و رسا بوده است؛ در كوه‌گردي و صحرانوردي و صيدافكني مهارتي به‌سزا داشته و داراي قيافه‌اي جذاب، طبعي منيع و توكّلي عظيم بوده است.

براي جلب كمك اغنيا انديشه خود را به كار نگرفته و اگرچه مانند همه صاحبان ذوق و هنر در فشار معيشت بوده، برداشتن دست نياز را تنها سزاوار خداوند بي‌نياز دانسته است. ابناء زمان را شريك در سرنوشت خود نپنداشته و جز به مقام علم و ادب سر بر هيچ آستاني فرود نياورده تنها ممدوح خود (عبدالرضا كرد شوهاني) را جز در حدود استحقاق و صفاتي كه واجد بوده است نستوده و اصلاً ستايش را شايسته مقام كبريايي و درخور ذات اقدس پروردگار متعال تشخيص داده است.

در تشريح آلام دروني، استادي چيره‌دست بوده و مطالعه ابيات:

چرخ سرگردان ز سرگرداني من

 

 

باد بي‌سامان ز بي‌ساماني من

خاطري كاين بار غم بر وي نشستي

 

 

گر ستونش بيستون بودي شكستي

و ار كشيدي كوه‌كن اين بار اندوه

 

 

با دَمي بردش چو گرد از دامن كوه

زندگي تلخ يك جوانمرد آزاده را مجسّم مي‌كند.

بزرگي و عظمت يك بناي كهن را بهتر از هركس بيان و مجسّم مي‌نمايد.

پشت گاوماهي از بنياد آن خم

 

 

در كمرگاهش شده جدي فلك گم

در مساحت عرضش از عرض زمين بيش

 

 

گشته خط استوا از پهلويش ريش

باد اگر بردي ز بامش برگ كاهي

 

 

مي‌زدي بر كهكشان از بعد ماهي

بانگ رعد از رفعتش آواي زنگي

 

 

در ستونش بيستون يك پاره سنگي

شباب حيات را اين‌گونه تعريف مي‌كند:

اوسِنو بَخت بُلِن بي دستگيرِم

 

 

گره از مو مي‌گشادي نوك تيرِم

گر برفتي باز ترلان در دل اوج

 

 

همچو خس مي‌بستمش در حلقه موج

تن چو طبع آهوان چست و سبك‌خيز

 

 

كوره‌ي‌ دل از محبّت آتش‌انگيز

زور بازو، تاب زانو، طاقت سنگ

 

 

بوي مشكين، موي مشكين، روي گلرنگ

و چون پاي در مرز پيري مي‌گذارد اين‌چنين به ترسيم سيما و تجسّم حالات خويش مي‌پردازد:

ايسِه شوقِم سُست و ذوقم ها نشِستَه

 

 

زِه بُرِسَه تيرِم از صد جا شكِستَه

عمرِكم‌فرصت پريد از دست چون طير

 

 

چون خيال و خواب بي‌اصل و سبك‌سير

از بناگوش ديده‌باني شد پديدار

 

 

سر به گوشي گفت هوشي در سرت آر

برف پيري ريخته بر قلّه‌ي فرق

 

 

روزگار نوجواني رفت چون برق

بي‌وفائي معشوقه خود «شيرين» را آن‌چنان صريح و كوبنده به رشته نظم كشيده كه بهتر از آن نمي‌توان گفت:

كي شكست آن دُرج لعلِ آبدارت

 

 

كي به تاراج خزان داده بهارت

كي دريده پرده شرم و حجابت

 

 

كي گُلت افشرده تا ريزد گلابت

كي به‌سود آن حلقه زيبا نگينت

 

 

كي به زهر آلود نوشين انگبينت

كي ربود از خاطر نازك قرارت

 

 

كي چنين اي خرمن گل كرد خارت

كي در اين شطرنج بازي كرد ماتت

 

 

كي عطش بنشاند از آب حياتت

حيف آن سرمايه گنج غرورت

 

 

ناشي نابرده رنجي زد به طورت

حيف آن آهوي چشمان سياهت

 

 

كاين چنين صياد زشتي برد راهت

زيبايي‌هاي يك زن جوان را بدين‌سان نقاشي مي‌كند:

نازكي، نرمي، تري، تازه لطيفي

 

 

ترش و شيريني، خوشي، خوبي، ظريفي

شوخ‌چشمي، كوس استغنا فروشي

 

 

دين و دل تاراج سازي، برده هوشي

تند طوري، قمچي رايض مويني

 

 

عرق گرمي نكرده زير زيني

بِرَه‌ماسي، تسخ‌تاتاري، اساسي

 

 

سِلم زِ سايه خود كِني، هِي‌‌وِرهِراسي

وحشي از دام صيادان رميده

 

 

دانه و دام و قفس بر خود نديده

غنچه بلبل نديده ناشكفته

 

 

دُر دريا پرورديده كس نسُفته

و خلاصه به هر قسمت از مراحل و مرايا و فراز و نشيب‌هاي روزگار كه رسيده استادانه به تجسّم آن پرداخته و الحق كه حق مطلب را ادا نموده است.

به طوري كه مي‌دانيم زادگاه مير «جايدر» بوده لكن در دهلران چشم از جهان پوشيده و در همان جا هم به خاك رفته است.

وي همواره  در داخل لرستان به سير و سياحت پرداخته، در مسافرتي كه به چگني كرده، سراب نايكش بسيار او را خوش آمده، كولائي بسته و بزمي آراسته و با تني چند ياران موافق چند صباحي بياسوده و زبان حالش به بيان اين شعر مترنّم بوده است:

سر سراو‌كِي نايكش كولا بَوَني

 

 

مَشك شيراز بَزِني وا دوس بَخَني

پس از چند روز به قريه رُك‌رُك كه در همان نزديكي‌هاست مي‌رود، ديدن زنان زيباروي آنجا و دختران قشنگ آهوچشم، سخت شاعر را شيفته و شوريده‌حال مي‌كند:

مردموني هِلِ خو دِ رُك‌رُكونَه

 

ساوَه‌شو بَرز و بُلِن كولا رِمونَه

با زحمت فراوان با يكي از آن‌ها ملاقات و سوز دل شيدايي را بيان مي‌كند، ولي زن دم از عفّت مي‌زند و او را از خود مي‌راند؛ اندكي پس از ارني گفتن و لن‌تراني شنيدن گزارش به باغي در آن حوالي مي‌افتد و تصادفاً با ديدن منظره خلوت زن مورد علاقه‌اش با جواني خوش‌رو، به سختي منقلب و في‌البداهه اين ابيات را با صداي گيراي خود كه هنوز هم در لرستان مشهور مي‌باشد مي‌خواند و آنجا را ترك مي‌كند:

نه تو گُتي ره نداره حَجَرونه

 

 

مر يَه ني جا مامِلَه سودا‌گَرونه؟

نه تو گُتي حَجَرونه كمر خار

 

 

مر يَه ني سوداگري زِش اوما وِ هار؟

تو مي‌گفتي اينجا كوهسار است و بيراهه- مگر نه اين است كه يك شكارچي از آن سرازير مي‌شود؟

تو مي‌گفتي اينجا كوه خار است- مگر نه اين است كه محل بيع و شراي سوداگران مي‌باشد؟

اين موضوع خاطر او را مي‌رنجاند و به كلّي خاك چگني را ترك كرده مي‌گويد:

مردِموني هِل خو دِ چگني ني

 

ساوه‌شو برز و ريشو ديدِني ني

بزرگ‌ترين و عميق‌ترين عشق ميرنوروز در جايدر اتّفاق افتاده و اين مطلب نكته به نكته از لابه‌لاي اشعارش به چشم مي‌خورد. در مراجعت از مسافرت چگني سري به خرّم‌آباد زده از مناظر زيباي اين نقطه، آب‌هاي فراوان و آثار باستاني كه به‌خصوص اثر عميق در وي مي‌گذارد محظوظ و از طرز تكلّم جوانان و نوباوه‌گان شهر لذّت برده است:

خرموَه خرّم‌دِلَه جاكِه‌ي لُرونه

 

هر كجا لر بچيَه شيرين زِوونه

گرمسير گرم و تايي هَپلونه

 

خرموه خرّم‌دله جاكه‌ي لرونه

ضمن گشت و گذار، ديدني هم از گرداب كه در آن زمان اطرافش پر از باغات مصفّا و گل‌هاي رنگارنگ بوده و از هر جهت وضع و موقعيّت بديعي داشته است مي‌نمايد. گل‌هاي باغ رياحين شهر كه به منظور آب‌گيري مَشك‌ها همواره بر گرد گرداب اجتماعي بس بديع داشته‌اند توجّهش را به دقّت جلب و آرزو مي‌كند كه يكي از آن درخت‌ها بشود تا همه روز زيبا‌رخان در كنارش جمع، رَم كنند و باز گردند و او شاهد رفتار آهوروشان باشد و رَمِشان:

بويمِي و او چنارانكِي سَرِ گَرداو

 

 

اي همه پاپوش قَصو زِم بوردني آو

دختِرِي، پانِ ‌شوري دِ لو جويي

 

 

ار خدا قسمت كِنَه تو سي مِه خويي

اين مناظر دل‌چسب مدّتي او را پايبند نموده:

كَشتيكَم دِ لُوِ دريا لنگري وَن

 

 

نيوما كَس وِ امدادش هِي چِنو مَن

يك وقت متوجّه مي‌شود كه فصل زمستان فرا رسيده و بيم انسداد راه‌ها مي‌رود:

مي‌ترسِم اي كويانِه برفي بَشينَه

 

 

باد و بوران وِركِنه، كَس كَس نوينَه

مي‌ترسم كه كوه‌ها را برف بگيرد و باد و بوران وضعي پيش بياورد كه كس كس را نتواند ببيند.

 بالاخره بار سفر مي‌بندد و به صوب گرمسير سرازير مي‌شود تا به جايدر مي‌رسد. در جايدر بين ميرنوروز و دختر بسيار زيبايي در گذشته عهد و ميثاقي وجود داشته ولي والدين دختر به‌واسطه تهيدستي و اشتهار مير به بي‌قراري و عدم مبالات از دادن دختر به جوان قلندر‌منش امتناع مي‌ورزند؛ لكن دو دلداده عاشق نيز به هيچ وجه حاضر به عدول از پيماني كه با هم بسته‌اند نشده سخت پافشاري مي‌كنند و براي اين‌كه در فرصت مناسب‌تري دل مخالفين را به دست آورند تصميم به مسافرت گرفته هر يك به دياري رهسپار مي‌شوند.

مير چنانكه گذشت به خرّم‌آباد، چگني و محال بالاگريوه و دختر نيز به طرف دهلران كه برادران مادرش در آنجا اقامت داشته‌اند رهسپار مي‌شوند. در مراجعت ميرنوروز متوجّه مي‌شود كه از دل‌دار خبري نيست و او هنوز از سفر قراردادي خود برنگشته است. مدّتي با سختي و ناراحتي منتظر و از خداوند ديدار يار را آرزو مي‌كند:

بارالها بَرَسون درمان دردِم

 

 

پيشوازش بَكِنِم، دورِش بَگَردِم

چِكِنِم دوسي گه هيچ جا ني ديارت

 

 

مي‌گردِم شيدا و بيمَه بي‌قرارِت

خداوندا درمان درد مرا برسان- تا به استقبالش بروم و دورش بگردم.

چه كنم اي دوست كه در هيچ جا پيدايت نيست- شوريده و شيدا دنبالت مي‌گردم و آرام ندارم.

باز طاقت نياورده برايش نامه مي‌نويسد و حقيقت حال را از درون پرملال به معشوقه مي‌نمايد:

سُختمه، كَسي چي مِه هرگز نَسُختَه

 

 

قفسم خالي مَنَه ، بازِم گُرِختَه

شو گه مويِه، دِ خيالت مي‌زِنِم دَم

 

 

روز كه آيه، ني ديارِت، كُشتِمَه غم

سوخته‌ام، هيچ‌كس مانند من به ناحق نسوخته- قفسم خالي و شهبازم گريخته است.

همه شب از خيالت دم مي‌زنم- روز كه مي‌شود پيدايت نيست و اين غم مرا كشته است.

پيك براي رساندن پيام زي‌مقام معشوق رهسپار مي‌شود و عاشق بي‌قرار روز از شب نمي‌شناسد. همه روز امتداد راه را مي‌گيرد و كنار رودخانه مي‌رود و با خود مي‌انديشد كه قاصد كي برمي‌گيرد، پاسخ دل‌دار چگونه و عاقبت كار چه مي‌شود.

اين كار همه روز تا دو هفته تكرار مي‌گردد:

ايمِرو چارده روزه سراي گُدارم

 

اَگِلاتِم كِرد خدا، دَس‌آو ندارم

امروز چهارده روز است كنار اين گدار هستم - شنا بلد نيستم و خداوند معطلم كرده است.

 بالاخره قاصدي مي‌رسد و پيغام معشوقه را به عاشق بي‌قرار مي‌رساند كه تصميم همان و حُقه مِهر بدان مُهر و نشانست كه بود؛ لكن كبيركوه از برف مستور و راه بسته و وعده ديدار موكول به فصل بهار مي‌شود. اين پيام هر قدر از نظر وفاي به عهد مسرّت‌بخش است اما به جهت شوريده‌دلي كه همه چيزش را بر سر سوداي دل‌دادگي گذارده بسيار ناگوار مي‌نمايد.

چند روزي با ناشكيبايي مي‌گذراند و چون مرور زمان به كندي صورت گرفته و هجران اعصابش را در فشار مي‌گذارد سخت بي‌طاقت شده دعا مي‌كند:

سفريم دِ سَفرَه تا ماه نوروز

 

بارالها بَرَسون سالِن وِ يِي روز

مسافرم تا ماه نوروز در مسافرت است- خداوندا سال را به يك روز كوتاه كن

 چون تاب و تحمّل را از دست مي‌دهد ناچار دل‌آزرده و پريشان‌حال از جايدر خارج مي‌شود.

ميرنوروز ار عاقلي، عقلِت دِ سر هي

 

 

جايدر جاي تو ني، جاي دگر هي

ميرنوروز، اگر فهم داري و عقل در سرت هست - جايدر جاي تو نيست، جاي ديگر يافت مي‌گردد.

چون از طريق آبدانان نمي‌تواند برود، راه گرمسير را انتخاب و از طريق حسينيه و صالح‌آباد رهسپار دهلران مي‌شود.

طرز ورود، منظره‌ي شهر، موقعيّت و روحياتِ شاعر جوان مجنون اكنون براي ما قابل توصيف نيست. بايد كسي چنان مراحلي را طي كند تا بداند چه مي‌نويسد. قصد رمان‌نويسي را هم نداريم و اگر توجّه شود تمام اين مطالب از آثار خود مير روشن و با محفوظات و گفتاري كه در افواه مطلعين هست مطابقت دارد. به هر صورت بد نيست باز هم از قول خود مير بنويسيم:

اي دلِي سي دِهلُرو هِي مي‌زِني زار

 

 

يَه تونو يَه دِهلُرو يَه ديدِن يار

اي دلي كه براي دهلران هميشه زار مي‌زني- اينك اين تو و دهلران و ديدار دلدار

خوشبختانه پس از ورود ميرنوروز از طرف فاميل دختر با توجّه به جواني، ذوق سرشار، پريشاني و نابساماني او، به‌خصوص طي چنان خط سير، آن هم در وضع آن زمان، وي را اميدوار و با والدين دختر وارد مكاتبه مي‌شود و پس از مدّتي موافقت آن‌ها را جلب و ازدواج صورت مي‌گيرد و يك عشق پرالتهاب عاقبت به خير شده، دو دلداده پاك‌باز به بهترين وجه به وصال همديگر مي‌رسند.

آنچه نگارنده تحقيق كرده‌ام پس از مراجعت از شيراز اين تنها و آخرين زناشويي مير بوده است.

اين زن نسبت به شوهرش بسيار مهربان و وفادار بوده، همين زن نيك‌سيرت است كه در انقلاب روحي و تحوّل كلّي مسير زندگاني شوهر نقشي به كمال داشته و در واقع او را عاقبت به‌ خير نموده است.

روزي عمال دولت، مير را با جمعي ديگر به جهاتي كه براي مأمورين متجاوز همواره امكان دارد، توقيف و از شهر خارج مي‌كنند؛ در اين موقع ميرنوروز زن خود را مي‌بيند با عدّه‌اي از زنان از خارج رو به شهر يا قصبه مي‌آيند، چون از چشم بد مأمورين بيمناك است با همان صوت گيراي خود فرياد مي‌زند:

كوگ كهساري، باز اوما و نخجير

 

 

ار وفاداري، كنج خلوتي بير

اي كبك كوهسار، باز به شكارت كمين كرده است- اگر نسبت به من وفادار مانده‌اي خود را به گوشه‌ي خلوتي برسان.

زن فوراً متوجّه و ضمن گرفتن فاصله پاسخ مي‌دهد:

هم وفادارم، قِي بسته وفاتم

 

ار رُوي وِ جهنم خوم دِ نهاتم

من به تو وفادار و كمر وفاداري را محكم بسته‌ام- اگر به جهنم هم بروي من با تو هستم و پيشاپيش تو حركت مي‌كنم.

همان‌طوري‌كه اشعار پارسي مير محكم، فصيح و داراي ارزش ادبي است، ابيات مخلوط غنايي و تك‌بيت‌هاي لري او نيز دقيق، شيرين و داراي ريزه‌كاري‌هاي بومي و ويژگي‌هاي محلي مي‌باشد كه غالباً از سوز و گدازهاي عاشقانه حكايت مي‌كند و نيك پيداست كه از سرچشمه‌اي جوشان و دروني ملتهب تراوش مي‌نمايد.

همان اشعار غنايي مير است كه در بحر مناسب و قالب دلچسب خود تواَم با مضامين بكر و مناسب حال، آهنگ لطيف و روح‌پرور «علي‌دوستي» يا به اصطلاح لري «عليوسي» را به وجود آورده كه هنوز بر دل فرد فرد لرستاني مي‌نشيند و در كمال ذوق و علاقه به اين نغمه دلكش گوش مي‌كنند:

دينِكَم دِ گردِنِت چي سنگ در او رو

 

 

هر كَه هاستِت رو بهاش ار كافري بو

گناهم هم‌چون سنگ كف رودخانه بر گردنت- كسي را كه نسبت به تو علاقه دارد دوست بدار ولو كافر هم باشد.

از اين آهنگ اخيراً به همّت آقاي حميد ايزدپناه صفحاتي پر شده كه نه تنها در لرستان بلكه در اكثر نقاط كشور مورد استقبال و بيش از هر نغمه‌اي شنوندگان را تحت تأثير قرار مي‌دهد. اين آهنگ خاص اشعار ميرنوروز به وجود آمده مي‌توان گفت كه چنانچه مير نبود عليوسي هم نبود.

لحن آهنگ، حزن‌انگيز ولي باهيجان است؛ متأثّر مي‌كند، لكن غرور مي‌بخشد و هيچ‌گاه آهنگي اين‌چنين شنونده را تحت احساسات متفاوت، مفتون و مجذوب نمي‌كند. اميد است از اين اشعار آهنگ‌هاي متنوع دلكش ديگري نيز به وجود بيايد.

راجع به منابع و جزوه‌هايي كه مورد استفاده قرار گرفته در درجه اوّل بايد از جزوه‌اي نام برد كه در پشتكوه از آقاي آقاشيخ داراب عبدالهي به عاريت گرفتم اين جزوه كه تاريخش 27 صفرالمظفر 1333 هجري قمري است اگرچه مقداري كم دارد و افتادگي آن فراوان است لكن آنچه هست اصيل و كم اشتباه مي‌باشد. دگر جزوه آقاي ميراسفنديارخان تيمورپور (شهاب‌السّلطان) است كه به محض مراجعه در كمال گشاده‌رويي كه خاص مردان نجيب است در اختيار گذاردند آقاي شهاب راهنمايي‌هاي ديگري نيز فرمودند كه از هر جهت مفيد و موجب امتنان بوده است.

نسخه‌هاي ديگر نيز موجود است كه ضمن اشعار رسيده از طرف اشخاص مختلف با دقت مقابله و در امر تدوين، نهايت كوشش را به منظور حفظ اصالت شعر به عمل آورده به طوري‌كه در صحّت و درستي اين تعداد اشعاري كه به چاپ رسيده به مقدار زياد اطمينان حاصل است. در اين مورد سبك و سليقه ميرنوروز هم مورد توجّه و مطمح نظر بوده و در امر مقايسه تأثير كافي داشته است. فقط در تك‌بيت‌ها ممكن است معدودي از اشعار ديگران وارد شده باشد، آن هم از نظر كميّت بسيار ناچيز و از لحاظ كيفيّت جنبه فلكلوريك آن قابل توجّه خواهد بود.

اشعار ميرنوروز در سه قسمت به چاپ رسيده:

1. اشعار حكمي و ديني

2. شعرهاي پارسي و لري

3. تك‌بيت‌هاي لري

عدّه‌اي از علاقه‌مندان اشعار فراواني براي اين‌جانب فرستاده‌اند كه ضمن قدرداني از حضورشان خواهش مي‌كنم برخلاف پيش توجّه فرمايند اشعار اصيل مير را با خط خوانا، زيرنويس پارسي و روي يك صفحه كاغذ مرقوم و ارسال فرمايند تا در چاپ‌هاي آتي به نام فرستنده چاپ شود. بايد توجّه نمايند كه منظور درج آثار ميرنوروز است نه پر كردن صفحات كتاب. در اين مورد از دانشجوي باذوق لرستاني آقاي محمد ميردريكوندي امتنان دارم كه تا اندازه‌اي از تك‌بيت‌هاي ارسالي ايشان استفاده شده است.

بنده از قبول و انجام اين‌گونه امور هيچ‌گونه نظر مادي ندارم و از لحاظ شهرت نيز برادران عزيز لرستاني مرا آن‌طور كه هستم مي‌شناسند؛ نظر احياء فرهنگ غني ولي ناشناخته لرستان است. هدفم اثبات بي‌خبري و كم‌ظرفي آن استاد دانشگاه است كه ناداني خود را به حساب بي‌فرهنگي لرستان گذارده، در يك جلسه رسمي اظهاراتي نموده است كه من عاجزم ز گفتن و هر فرد باغيرت لرستاني از شنيدنش.

خوشبختانه ظرف اين مدّت قليل (بازنشستگي و ورود به خرّم‌آباد) متوجّه شدم كه چند تن مردان علاقه‌مند مشغول انجام كارهاي مثبتي در زمينه فرهنگ و موسيقي لرستان هستند از جمله: دوست دانشمند آقاي علي‌محمّد ساكي، كتاب تاريخ و جغرافياي لرستان را به چاپ رسانده كه هم‌اكنون مورد استفاده مي‌باشد همچنين سه كتاب بسيار مهم و مفيد تحت ترجمه و حاضر به چاپ دارند كه عيناً مشاهده كرده‌ام.

آقاي حميد ايزدپناه نيز با چاپ فرهنگي از گويش‌هاي لري خرّم‌آبادي و ترانه‌هاي محلي خدماتي انجام داده‌اند كه درخور تحسين مي‌باشد. از ايشان بايستي دستگاه‌هايي كه خود را مجري دستورات دولت مي‌دانند به موقع و به جا تشويق و تقويّت كنند تا اين‌گونه استعدادهاي محلي ذوقشان در خلق و ايجاد آثار ارزنده‌تري برانگيخته شود و خدمات بزرگي در زمينه‌هاي گوناگون به‌خصوص فرهنگ وسيع زاد و بوم خود بنمايند.

                                                                                          اسفنديار غضنفري امرايي-

1. مجموعه اشعار شعراي لرستان تحت نام « گلزار ادب لرستان » در سال 1363 و 1378  همچنين ديوان « ملاپريشان » در سال 1360 و « شرح ديوان ملاپريشان » در سال 1384 از آثار مؤلف به چاپ رسيده و در دسترس علاقه‌مندان مي‌باشند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 12:37  توسط اسعد غضنفری  | 

يادي از سيدالشهداء

حضرت حسين بن علي (ع)

 

اي مهر فروزنده كه روشنگر مايي

 

در اوج فضا بر سر ما چتر همايي

با عشق تو معمار قضا طرح جهان ريخت

 

از جمله‌ي مخلوق تو مقصود خدايي

قرباني هفتاد و دو تن كار بشر نيست

 

الحق كه بزرگي و بزرگ شهدايي

آن روز روا شد زِ تو فرمان الهي

 

امروز بر اركان شرف حكمروايي

گوش فلك اين نغمه‌ي ايمان و عمل را

 

هرگز نشنوده است بدين‌ گونه رسايي

جان‌بازيت از كيد عدو پرده برانداخت

 

خون شهدا داد به اسلام جلايي

عزمت شرري بود كز آن كاخ عدو سوخت

 

آن كاخ كه بُد مركز هر جور و جفايي

تاريخ فداكاري مردان جهان را

 

خوانديم و نديديم چنين فصل زِ جايي

اين قدرت جان‌بازي و اين عزم كه‌را هست

 

اين‌گونه كه آراست صف كرب و بلايي

فرزند جهان خِرَد و كان فضيلت

 

شمشيرزن و صف‌شكن و قلعه‌گشايي

در خُلق، سحاب كرم و قلزم مهري

 

بر خَلق، شهنشاه و انيس فقرايي

ديباچه‌ي ادراك كمالات الهي

 

بر زمره‌ي ارباب عقول و علمايي

بر كوهه‌ي زين، برق غضب، كوه وقاري

 

در حرمت دين، مظهر تسليم و رضايي

در صبر و رضا، صدق و صفا، گوهر والا

 

بر تارك تاريخ جهان جلوه نمايي

اسلام به‌پا خاست ز تأثير قيامت

 

جان‌بازي و دين‌گستري و كفر‌زدايي

بر روزن دل بارقه‌ي نور و سروري

 

انگيزه‌ي اميدي و بر خوف، رجايي

نجم فلك معرفت و حكمت و فضلي

 

فُلك يَم احساني و درياي سخايي.

هم مرشد اصحابي و هم راشد احباب

 

هم قبله‌ي ايماني و هم قبله نمايي

بركَند نهيبت صف بي‌داد زِ بنياد

 

بخ‌بخ چه نهيبي، چه جدالي، چه ‌غزايي

تكبير تو كاخ ستم كفر فرو ريخت

 

اين‌گونه نوايي ز كجا خواست ز نايي

محبوب ملايك، ز سما تا به زميني

 

مطلوب خلايق، ز سمك تا به سمايي

آن بقعه‌ي فردوس وشِ رشگ بهشتت

 

درگاه معلايي، فرخنده بنايي

آن بارگه داد، كه داد همگان داد

 

آنجا كه رسد، هر دل زاري به نوايي

نظّاره‌ي اين حشمت و اين شوكت و جا را

 

گو خصم بدانديش فرومايه كجايي

بردار كنون حاصل كشت عَمَلت را

 

اي آن‌كه مآل اَمَل خويش نپايي

زيبد به تو اين منزلت بالغه زيرا

 

فرزند علي، نور جلي، شمع هدايي

        

زينب، زن شيري كه عدو از دم گرمش

با آن همه ما و منم افتاد ز مايي

 

آن شير‌زن نابغه كز جمع فضايل

 

در هيچ صفاتش زِ پدر نيست جدايي

اي زاده‌ي زهرا گل گلزار وجودي

 

بار شجر مصطفوي، نجل صفايي

اي كُشته كه بر جسم جهان رمز حياتي

 

و اي تشنه كه بر چشمه‌ي جان، آب بقايي

اي داهيه مردي كه در اوصاف نگنجي

 

و اي نادره فردي كه به توصيف نيايي

اي باخته سر در سر سوداي حقيقت

 

حق را به حقيقت نبُوَد از تو جدايي

با منزلت شامِخَت اي نُخبه‌ي ابرار

 

هر قوم بر آن است كه گويد تو زِ مايي

داماد گران‌‌مايه‌ي ايراني و ما راست

 

اين فخر و مباهات كه گوييم زِ مايي

اي قبله‌ي حاجات كه با فخر و مباهات

 

آيند، بزرگان جهانت به گدايي

همچون تو و ياران تو اي طاير قدسي

 

بر شاخ شهادت كه كُند نغمه‌سرايي

باري، سخن از منزلت شامخت اين بس

 

پرورده آغوش نبي، زيب كسايي

در ماتم تنهايي ما نور اميدي

 

بر زخم دل دل‌شدگان نغز دوايي

فرزند علي را سزد اين سلسله اوصاف

 

واندر خور شاهين بود اين پايه فزايي

گم‌كرده رهيم اي ره دل‌ها به تو پيوند

 

در شأن تو باشد كه كني راهنمايي

بر خاطر افسرده از محنت ايام

 

ما را تو شفيقي و شفيعي و شفايي

بردار زِ پيرامُن ما خبث بدانديش

 

محفوظ بدار از بد ياران ريايي

اين موهبتم بس كه در اين روز كنم عرض

 

تبريك ولادت به چنان شاه ولايي

(امرایي) ازين موهبت فيض خدا‌داد

 

فرض است بر ارباب سخن چامه‌‌سرايي

از خامه بجز با مدد فيض حسيني

                                               

                                                          

 

اين‌گونه نكرده است كسي چهره‌گشايي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 8:32  توسط اسعد غضنفری  | 

از طرف‌ سپهبد اميراحمدي،‌ پزشك‌ مخصوص‌ او همراه‌ سرهنگ‌ عبداله‌خان‌ آذربرزين‌ به‌ جهت‌ مداواي ‌اميراشرف‌ به‌ كوهدشت‌ آمدند؛ ولي‌ از دست‌ پزشك‌ مذكور كاري‌ ساخته‌ نشد و آن‌ها روز بعد برگشتند. بامداد آن‌ روز كلّيّه‌ خوانين‌ و سران‌ برجسته‌ طرهان‌، سلسله‌، دلفان‌، چگني‌، عدّه‌اي‌ از رجال‌ بالا‌گريوه‌ و محترمين‌ شهر خرّم‌آباد از جمله‌ حاج‌ سيف‌اله‌خان و روح‌اله‌خان‌ والي‌زاده‌، جواد‌خان شجاع چاغروند‌، ميرزا هدايت‌اله‌‌خان معيني چاغروند(بيگلربيگي)‌، مشهدي‌ صادق‌ جوادي‌، حاج‌ علي‌اصغر ناصريان خرّم‌آبادي‌، ميرزا‌حبيب‌اله‌خان يُمن‌المُلك كمالوند،‌ ميرزا‌اسداله‌خان كمالوند (مفلوك)، ميرزا‌محمودخان وثوق‌‌المُلك كمالوند، آيت‌الله حاج‌ سيّدعيسي‌ جعفري‌الجزايري‌ و كساني‌ ديگر كه‌ به‌ ياد ندارم‌ و‌ از ماجراي‌ بيماري‌ امير اطلاع‌ يافته‌ بودند به‌ كوهدشت ‌آمده‌ در اطراف‌ بستر او گرد آمدند و او در كمال‌ هُشياري‌ با آنان‌ گفت‌وگو و اظهار امتنان‌ مي‌كرد. كدخدايان‌ امرايي، سوري‌ و ساير طوايف‌ طرهان،‌ غوغايي‌ عظيم‌ داشتند و از مشاهده‌ سرداري‌ كه‌ تمام‌ عمرش‌ در راه‌ سربلندي‌ و اعتبار آن‌ها صرف‌ شد و اينك‌ مي‌خواست‌ به‌ آخر برسد، گرد بستر او شيون‌ و زاري‌ مي‌كردند و كسي‌ قادر به‌ سكوت‌شان‌ نبود. زنان‌ برجسته‌ ايل‌ در پس‌ پرده‌ و اطاقي كه‌ توسّط‌ چيغ‌ كشيده‌ بودند آهسته‌آهسته‌ با بهترين ‌اشعار لري‌ مويه‌گري‌ مي‌كردند:

پلنگ‌ پوس‌ و كول‌ زين‌ طلاوه

 

تهرانَه‌ مَچو وَ پيري‌ شاوه‌

كيَشته‌ كرا هَر وَ زاريَه‌

 

 كُل‌ ژَ هجران‌ بي‌ سرداريَه‌[1]

ساعت‌ چهار بعد‌از‌ظهر روز هفتم‌ شهريور اميراشرف‌ مانند كسي‌ كه‌ اصلاً بيماري‌ نداشته‌ باشد بر روي‌ بستر خود نشست. در آن‌ لحظه‌ كثرت‌ جمعيّت‌ طوري‌ بود كه‌ بدون‌ اغراق‌ سر به‌ پنج‌هزار نفر مي‌زد. آن‌ها چون‌ امير را بدان‌ حالت‌ ديدند فرياد هلهله‌ و شادي‌ برداشتند و هر صفي‌ سعي‌ داشت‌ جلوتر قرار گيرد و سر و صدا چنان ‌پيچيده‌ بود كه‌ سابقه‌ نداشت‌. او با صورتي‌ بشّاش‌ و قلبي‌ شادمان‌ از اين‌ همه‌ حق‌شناسي‌ مردم‌ با دست‌ به‌ سوي ‌جمعيّت‌ اشاره‌ كرد و چون‌ آن‌ها را ساكت‌ ديد گفت‌: « فرزندان‌، خويشاوندان‌، دوستان‌ و سروران‌ عزيز، من‌ همه‌‌ي شما را به‌ خداوند متعال‌ مي‌سپارم.‌ از خداوند برايتان ‌طلب‌ بخشايش‌ و موفقيّت‌ دارم‌. آفرين‌ بر شما مردم‌ كه‌ حدي‌ بر عواطف‌ و احساسات‌تان‌ نمي‌بينم‌ و زبانم‌ از اداي ‌تشكّر، آن‌چنان كه شايسته‌ باشد قاصر است‌. اكنون‌ به‌ سلامت‌ تشريف‌ ببريد و بدانيد كه‌ هميشه‌ دعاي‌ من ‌پشت‌ سر شما خواهد بود و از شما هم ‌التماس‌ دعا دارم‌. دنيا همين‌ است‌. آن‌گاه‌ اين‌ چند بيت‌ را از شاهنامه‌خواند:

زمانه‌ به‌ زهر‌آب‌ داده‌ است‌ چنگ‌

 

بدِرّد دل‌ شير و چرم‌ پلنگ‌

همه‌ مرگ راييم ما خوب‌ و زشت

 

خنك‌ آن‌كه جز تخم‌ نيكي‌ نكشت‌

تا مي‌توانيد به‌ مردم‌ محبّت‌ كنيد و صله ارحام‌ به‌ جاي‌ آريد و از عدل ‌الهي‌ غافل‌ نباشد كه‌ مو را از ماست‌ مي‌كشد.» سپس‌ متوجّه‌ علي‌‌محمّدخان‌ شد و از او خواست‌ تا هر طور شده‌ آن‌ اجتماع‌ عظيم‌ را به‌ جانب‌ منازل‌شان‌ هدايت‌ و راهنمايي‌ كند. ساعت‌ شش‌ بعدازظهر مادرم‌ با معدودي‌ از خويشاوندان‌ نزديك‌، گرد بستر پدرم‌ حلقه‌ زده ‌بودند. برادرها نيز حضور داشتند و من‌ هم‌ با احساس‌ خاص‌ يك‌ فرزند كه‌ هنوز به‌ سن‌ بلوغ‌ نرسيده‌ ناظر آن‌ صحنه‌ بودم. از غرائب‌ اُمور اين‌كه با وجود نداشتن‌ معلومات‌ عربي‌ و سواد كافي‌ در چهار مورد بر نحوه‌ قرائت ‌قرآن‌ سيّدعبدالحسين‌ عطايي‌ كه‌ روحاني‌ با سواد كافي‌، مخصوصاً در قسمت‌ قرائت‌ قرآن‌ بود ايراداتي‌ گرفت‌ كه‌ سيّد را متحيّر و ناگزير بر تجديد قرائت‌ ساخت‌. آياتي‌ كه‌ شايد اصلاً مورد استفاده‌ و مرور آن‌ مرد جنگي ‌قرار نگرفته‌ بودند. خوب‌ به‌ خاطر دارم‌ كه‌ بار آخر اندكي‌ هم‌ ناراحت‌ شد و به‌ زبان‌ گلايه‌ گفت‌: « آقا چرا دقّت ‌نمي‌كني‌؟ شايد اين‌ طور مي‌انديشي‌ كه‌ من‌ نمي‌فهمم‌؟ نه‌ اين‌ طور نيست‌ و من‌ خيلي‌ هم‌ خوب‌ درك‌ مي‌كنم، ‌جمله‌ چنين‌ است‌ نه‌ چنان‌.» آن‌گاه‌ آيه‌ را چنان‌كه بود بازگو مي‌كرد. ساعت‌ شش‌ و نيم‌ گفت‌وگويش‌ با دنياي‌ فاني‌ و مادي‌ قطع‌ شد و دگر با كسي‌ حرف‌ نزد، چشم‌ها را بست‌ و مشغول‌ بردن‌ نام‌ سران‌ برجسته‌اي‌ شد كه‌ در ايّام ‌حيات‌ و در طول‌ مبارزات‌ و نبردهاي‌ سهمگين‌ همواره‌ با او بودند و رشته‌ مودّت‌ مستحكمي‌ در ميان‌ داشتند كه‌ گذشت‌ روزگار هم‌ نتوانست‌ آن‌ را از هم‌ بگسلد: رضاقلي‌خان‌، سرتيپ‌‌خان‌، ‌محمّدرضاخان‌، منصورخان‌، يوسف‌خان‌، خسروخان‌، سرهنگ‌ موسي‌خان ‌و ....

يكايك‌ اين‌ مردان‌ جنگاور وفادار را به‌ نظر آورده‌ مخاطب‌ قرار داد و گفت‌: « كه‌ شتاب‌ لازم‌ نيست‌ و من‌ هم‌‌اكنون‌ نزد شما خواهم‌ آمد. من‌ به‌ پريان‌[2]رسيده‌ام.»‌ آن‌ گاه‌ ابياتي‌ ديگر از شاهنامه‌ را زمزمه‌ كرد:

زمين‌ گر گشاده‌ كند راز خويش

 

نمايد سرانجام‌ و آغاز خويش‌

كنارش‌ پُر از تاجداران‌ بُود

 

بَرَش‌ پُر ز خون‌ سواران‌ بُود

پُر از مرد دانا بُود دامنش

 

‌پُر از ماه‌رخ‌ جيب‌ پيراهنش

چه‌ افسر نهي‌ بر سرت‌ بر، چه‌ ترگ

 

‌نهالين‌ ز خشت‌ است‌ و بالين‌ ز مرگ‌

و به‌ كرّات‌ شهادت‌ را بر زبان‌ جاري‌ ساخت‌ و مكرّر اظهار توبه‌ و استغفار نموده‌ و از كساني‌ كه‌ با آن‌ها سخن ‌مي‌گفت تشكّر كرد.

اين‌ حالت‌ جذبه‌ و نشاط‌ به‌ تدريج‌ كم‌ مي‌شد و در ساعت‌ هفت‌ محيط‌ كاملاً ساكت‌ و آرام‌ و يك‌ روحانيّت‌ خاص‌ بر آن‌جا حكم‌فرما بود. آفتاب‌ غروب‌ كرده‌، دامنه‌ آسمان كه بر فراز كوه‌هاي‌ چلانه‌ و نعل‌شكسته‌ كشيده ‌شده‌ بود افق‌ را به‌ رنگ‌ ديباي‌ سرخ‌ درآورده‌ و اين‌ سرخي‌ هر قدر از كوه‌ها فاصله‌ مي‌گرفت‌ بيش‌تر رنگ‌ مي‌باخت‌ تا اين‌كه‌ به‌ كلّي‌ محو مي‌شد و رنگ‌ آسمان‌ را به‌ خود مي‌گرفت. اين‌ پيوند سرخ‌‌فام‌ اندك‌‌اندك‌ به‌ تيرگي‌ گراييد سپس‌ سرتاسر آسمان‌ به‌ رنگ‌ آبي‌ شفاف،‌ تك‌تك‌ ستارگان‌ خود را به‌ معرض‌ نمايش‌ گذاشت‌. پيش‌تر و بيش‌تر از ديگر ستارگان‌ سيّاره‌ي‌ رخشان‌ زهره در فصل‌ پاييز سرشب‌ يك‌ بار در باختر و سحرگاهان‌ بار دگر چشمك‌زنان‌ و سوسوكنان‌ در آسمان‌ خاور ديده‌ مي‌شود، اينك‌ به‌ صورت‌ بسيار دل‌انگيزي‌ جلوه‌ مي‌كرد و چون‌ ماه‌ شب‌ چهارم‌ حلقه‌اي‌ از زرِ ناب‌ در فاصله‌اي‌ كم‌ به‌ آن‌ نور مي‌پاشيد و مثل‌ اين‌كه‌ قراري‌ با هم‌ داشتند كه‌ ماه‌ با سرعتي‌ بيش‌تر زُهره‌ را پشت‌ سر مي‌گذاشت‌. شايد بعد از آن‌ شب‌ بارها من‌ اين‌ صحنه‌ را در غرب‌ آسمان‌ ديده‌ باشم‌ ولي‌ تنها وضع‌ خاص‌ ملكوتي‌ آن‌ شب‌ است‌ كه‌ هرگز از لوح‌ خاطرم‌ محو نمي‌شود.

اميراشرف‌ آسوده‌ غنوده‌ بود، شايد هم‌ ما اين‌ چنين‌ تصوّر مي‌كرديم‌ كه‌ در خواب‌ است‌ با همين‌ انديشه‌، زن‌ و فرزندان‌ و ديگر حاضران‌ كولا را ترك‌ كردند و مانند آن‌ همه‌ مشهودات‌ تأثّرآور و در عين‌ حال‌ غرورآفرين‌ از گِرد بسترش‌ پراكنده‌ و موقّتاً از آن‌جا دور شدند. طولي‌ نكشيد كه‌ صداي‌ ناله‌ و فرياد گُله‌ آبدارباشي‌ بلند شد و در حالي كه‌ بر سر و صورت‌ خود مي‌زد مرگ‌ سردار بزرگ‌ لرستان‌ را اعلام‌ كرد؛ در صورتي‌‌كه‌ همه‌ مي‌پنداشتند امير در خواب‌ است‌، چون‌ كه‌ بر حسب‌ ظاهر چيزي‌ كه‌ علامت‌ مرگ‌ باشد در سيما و وجنات‌ او مشهود نبود.

 

مَردي‌ مُرد

آري‌ مَردي‌ مُرد! مَردي‌ كه‌ سرگذشت‌ او در اوراق‌ گذشته‌ ذكر شد و اين‌ نوشته‌ها نه‌ شرح‌ كامل‌ زندگاني‌ او بود و نه‌ گوياي‌ حالات‌، خُلقيّات‌، خصوصيّات‌ و نحوة‌ نشست‌ها، برخوردها و دگرگوني‌هاي‌ ايّام‌ حيات‌ پُر از تلاطم‌ و مخاطره‌اي او، در چشمان‌ او نوعي‌ اثر جاذبه‌ وجود داشت‌ كه‌ دوستان‌ را مجذوب‌ و دشمنان‌ را مرعوب‌ مي‌كرد. در مجالس‌ هميشه‌ سر به‌ زير داشت‌ و دور تا دورش‌ علاوه‌ بر نشسته‌ها، ديوارهايي‌ از چند صف‌ افراد ايستاده‌ بودند كه ‌دريافت‌ يك‌ فرمان‌ از جانب‌ او را فوزي‌ عظيم‌ مي‌پنداشتند و بدان‌ افتخار مي‌كردند؛ گاهي‌ كه‌ بر حسب‌ لزوم‌ سر برمي‌داشت تا دستوري‌ به‌ كسي‌ بدهد صفوف‌ نفرات‌ ايستاده‌ از هيبت‌ نگاهش‌ درهم‌ مي‌ريخت‌ و هيچ‌كس‌ تاب‌ يك‌ لحظه‌ نگاهش‌ را نداشت؛ بسيار كم‌ حرف‌ مي‌زد و جز در برابر سئوال‌ و پرسش‌، سخني‌ بر زبان‌ نمي‌‌راند. نسبت‌ به‌ افراد دودمان‌ نُصير،كلاً مهربان‌ بود و با عدالت‌ رفتار مي‌كرد. شخصاً ديدم‌ كه‌ به‌ خاطر مشاهده‌ حالات‌ يك‌ نفر از بني‌اعمام،‌ يعني‌ مرحوم‌ زين‌العابدين‌خان‌ معروف‌ به‌ عابد، فرزند شادروان‌ قاسم‌خان‌ ميرپنج،‌ كه‌ دُچار بيماري‌ وسوسه‌ و فراموشي‌ شده‌ و جنون‌ ادواري‌ به‌ وي‌ دست‌ داده‌ بود، قلبش‌ كه‌ مانند كوهي‌ استوار بود لرزيد و از ‌چشماني‌ كه‌ در ميدان‌هاي‌ نبرد صدها كشته‌ و زخمي‌ ديده‌ بود و ابداً اعتناء نداشت،‌ اشك‌ تأسّف‌ و تأثّر فرو ريخت. همه‌ شب‌ نزديكان‌ و محارم‌ را در هر يك‌ از خانه‌ها كه‌ بود نزد خود مي‌خواند و مي‌نشاند و به‌ اين‌ وسيله‌ ازكم‌ و كيف‌ حال‌شان‌ آگاه‌ مي‌شد و به‌ رفع ‌آلام‌ آن‌ها مي‌كوشيد.

در سخاوت‌ هنوز نظيرش‌ را كسي‌ به‌ خاطر ندارد، به‌ طوري‌ كه‌ پس‌ از مرگ،‌ ورثه‌اش‌ يك‌ شعير مِلك‌ به‌ ارث ‌نبردند و چيزي‌ از ماليه‌ دنيا به‌ دست‌ نياوردند. زماني‌ كه‌ درب‌‌گنبد ابوالوفا بوديم‌، درويشي‌ به‌ نام‌ غلام‌رضا حضورش‌ آمد و چون‌ مردي‌ فهميده‌ و با ادب‌ بود مدّتي‌ در خدمتش‌ ماند. وقت‌ رفتن‌ عباي‌ منحصرش‌ را به‌ او بخشيد در صورتي‌ كه‌ خود بدون‌ روپوش‌ ماند.

در شجاعت‌ آنچه‌ در متن‌ كتاب‌ خوانده‌ايد فقط‌ مي‌تواند نمونه‌هايي‌ از سلحشوري‌ و شجاعت‌ او بوده‌ باشد؛ او متهوّر بود و در تمام‌ جنگ‌ها جز اين‌ هدفش‌ نبود، مرگ‌ هست‌ و بازگشت‌ نيست. شكست‌ براي‌ او مفهوم‌ خارجي ‌نداشت‌؛ زيرا پس‌ از هر شكست‌ در فاصله‌اي‌ اندك‌ با تجربه‌اي‌ بيش‌تر برمي‌گشت‌ و دشمن‌ را از ميان‌ برمي‌داشت. در دوستي‌ از هر جهت‌ استوار بود. دوستان‌ مي‌دانستند كه‌ براي‌ كي‌ و به‌ چه‌ مناسبت‌ خدمت‌ مي‌كنند و پاداش ‌مي‌گيرند و با دشمنان‌ داراي‌ گذشت‌ فراوان‌ بود ولي‌ عكس‌ پدر نامدارش‌ به‌هيچ‌وجه‌ احتياط‌ لازم‌ را از دست ‌نمي‌داد. در سخن‌ بسيار گرم‌ و كلامش‌ فوق‌ا‌لعاده‌ گيرا و مؤثّر بود به‌طوري‌كه‌ حتّي‌ مستر ويلسون‌ سفير فوق‌ا‌لعاده‌ ملكه‌ ويكتوريا به‌ اين‌ نكته‌ تصريح‌ دارد و سخن‌سنجي‌ و مجلس‌ او را مي‌ستايد.

چون‌ در متن‌ كتاب‌ خوانندگان‌ محترم‌ بر بسياري‌ ديگر از صفات‌ و شخصيّت‌ اين‌ مرد توجّه‌ خواهند كرد لذا بيش‌ از اين‌ ادامه‌ نمي‌دهد، ولي‌ مطلب‌ بسيار جالب‌ و معجزه‌آسايي‌ كه‌ در حين‌ مرگ‌ نظرعلي‌خان ‌رخ‌ داد آمدن ‌آقا شيخ‌‌حمزه از نجف‌ اشرف‌ بود. در نجف‌ يك‌ قطعه‌ زمين‌ را جد اعلاي‌ ما، ميرغضنفر، پس‌ از مراجعت‌ از اصفهان‌ و دربار شاهان‌ صفوي‌ خريداري‌ و آن‌ را وقف‌ محل‌ دفن‌ خود و بازماندگانش‌ قرار مي‌دهد. توليّت‌ اين‌ گورستان هم به‌ يكي‌ از مُلاهاي ‌نجف‌ به‌ نام‌ شيخ‌ ‌محمّد، محوّل‌ مي‌گردد و در قبال‌ دريافت‌ يك‌ مقرّري‌ سالانه‌ قرار بر اين‌ داده‌ مي‌شود كه‌ جنازه ‌هر يك‌ از اين‌ خانواده‌ را شيخ‌ مزبور يا جانشينان‌ او در اين‌ مكان‌ دفن‌ كنند. اجساد مرحومان‌ ميرغضنفر، ميركامران‌، ميرخنجر، ميرنصراله‌، توشمال‌خان‌، فتح‌اله‌خان‌، برخوردارخان‌، باقرخان‌، قاسم‌خان‌، از اولاد ميرقيصربيگ ‌به‌ ترتيب‌ به‌ نجف ‌اشرف‌ منتقل‌ و در جوار رحمت‌ مولاي‌ مردان‌ حضرت‌ علي‌بن‌‌ابي‌‌طالب‌ عليه‌السلام‌ دفن‌ شده‌اند و اما نظرعلي‌خان ‌دستور داد در گوشه‌اي‌ از آن‌ محوطه،‌ بقعه‌ مخصوصي‌ بنا كردند و به‌ شيخ‌ حمزه‌ نواده‌ شيخ‌ ‌محمّد كليد آن‌ را تحويل‌ و سپرد كه‌ آن‌ بقعه‌ را اختصاص‌ به‌ شخص‌ خود و فرزندانش‌ بدهند.

 

سردرب آرامگاه امير‌اشرف

شيخ‌ حمزه‌  متولي آرامگاه به همراه فرزندانش

 

آرامگاه خاندان غضنفري در نجف اشرف

 

اين‌ مرد در همان‌ ايّام،‌ شبي‌ در عالم‌ رؤيا مي‌بيند كه‌ نظرعلي‌خان ‌در صحن‌ مطهّر مولاي‌ پرهيزكاران‌ به‌ او برخورد كرده‌ و مي‌گويد: « آقا من‌ منتظر شما هستم‌، همين‌ فردا بامداد حركت‌ كرده‌ مستقيماً به‌ كوهدشت‌ بيا، مبادا درنگ‌ كني‌.» شيخ‌ اين‌ خواب‌ را به‌ دوستان‌ خود فاش‌ مي‌كند ولي‌ شب‌ بعد بار دگر نظرعلي‌خان ‌را مي‌بيند كه ‌ناراحت‌ است‌ و از او مي‌پرسد كه:‌» آقا! مگر چه‌ شده‌ كه‌ نزد ما نمي‌آيي‌؟ من‌ در انتظارت‌ هستم‌ فوري‌ حركت‌ كن‌.» اين ‌بار بر شيخ‌ يقين‌ مي‌شود كه‌ رؤياها صادق‌ است‌، لذا بار و بنه‌ را بسته‌ و به‌ كوهدشت‌ حركت‌ كرد؛ حال‌ چه‌ وقتي‌ وارد شد؟ درست ‌همان‌روزي‌ كه‌ اميراشرف‌ براي‌ هميشه‌ چشم‌ از جهان‌ پوشيده‌ بود و اين‌ جز رضاي‌ پروردگار نبود. همه ‌مي‌دانستند ارادت‌ آن‌ مرحوم‌ نسبت‌ به‌ سادات‌ و احترامي‌ كه‌ در حق‌ اولاد پيغمبر (ص)‌ قايل‌ بود حد و حصري ‌نداشت؛ بنابراين‌ از ديدن‌ شيخ‌ و توضيح‌ وي‌ در مورد رؤياي‌ خويش‌ در كسي‌ ايجاد شگفتي‌ و ناباوري‌ نكرد، فقط ‌موجب‌ شد تا شور و خروش‌ مردم‌ به‌ اوج‌ كمال‌ برسد و عموماً يك‌دل‌ و يك‌‌زبان‌ فرياد مي‌زدند: « اميراشرف‌ را حضرت‌ اميرالمؤمنين (ع)‌ پيش‌ خود برد.» جسد را در رودخانه‌ گُدارپهن‌ كه‌ اكنون‌ به‌ صورت‌ جوي‌ باريكي‌ از ميان‌ شهر كوهدشت‌ مي‌گذرد و آن‌ روزها رودخانه‌اي‌ پُر آب‌ و ژرف‌ بود، گذاشتند. مردي‌ در سنين‌ نزديك‌ به‌ هشتاد سال با آن‌ همه‌ ناملايمات‌ روحي‌ و جسمي‌، اعتياد به‌ مشروب‌ و ترياك‌ مي‌بايستي‌ در آن‌ لحظات‌ مبدّل‌ به‌ يك‌ اسكلت‌ شده‌ باشد، لكن‌ باور كردني‌ نيست‌ اگر بگويم‌ عضلات‌ بازوهايش‌ مانند جفتي‌ دنبل‌ به‌ چشم‌ بيننده‌ حيرت‌ و شگفتي‌ ايجاد مي‌كرد. سينه‌ داراي‌ برجستگي‌ مشخص‌ بود كه‌ از وسط‌ پستان‌ها خطي‌ مشكي‌ از موهاي‌ بلند كشيده‌ شده‌ در وسط ‌ناف‌ وسعت‌ گرفته‌ بود. موهاي‌ ساعد، بازو، پاها و شانه‌هايش‌ با درازي‌ مشخّص‌ و با رنگي‌ بسيار زيبا و خوش‌نما بيننده‌ را به‌ تحسين‌ برمي‌انگيخت‌ و براي‌ هيچ‌كس‌ چنان‌ پديده‌اي‌ باور كردني‌ نبود. در همان‌ چند روز كه‌ به‌ تغسيل‌ جنازه‌ مشغول‌ بودند و هفت‌ دسته‌ ساز و دهل‌ و نواهاي‌ عزا بر فلك‌ طنين انداخته‌ بود و كُتَل‌ها را در گردش‌ مي‌دادند، با شتاب‌ هر چه‌ تمام‌تر مأمورين‌ كافي‌ براي‌ نبش‌ قبور كساني‌ كه‌ به ‌امانت‌ گذاشته‌ شده‌ بودند عزيمت‌ و استخوان‌هاي‌ اين‌ افراد را تا آن‌جايي‌ كه‌ به‌ خاطر دارم‌ از اطراف‌ به‌ كوهدشت ‌آوردند:

1. شادروان يداله‌خان‌ سردارناصر، فرزندش،‌ كه‌ در نبرد دُم چخماخه‌ با شاه‌بختي‌ شهيد شد.

2. شادروان ‌مهرعلي‌خان،‌ فرزند خُردسال‌ ديگر او، كه‌ به‌ مناسبت‌ هواي‌ سرد كوهستان‌ها به‌ ذات‌الريه‌ مبتلا و در منزل‌ علي‌مرادخان‌ عبّاسي‌ بدرود حيات‌ گفت‌.

3. شادروان ‌ شاه‌مرادخان‌ سردارجنگ‌ كه‌ در جنگ‌ رومشكان‌ با نيروهاي‌ شاه‌‌بختي‌ به‌ شهادت‌ رسيد.

4. شادروان‌ آقارضاخان آزادبخت‌ كه‌ در سال‌ 1306‌ش. در ماديان‌رود هنگام‌ بازستاندن‌ غارت‌ از بيرانوندها كشته شد.

5. شادروان ‌محمّدقاسم‌ كمالوند كه‌ لله‌ من‌ بود و مرا چنان كه در گذشته‌ توضيح‌ دادم‌ بزرگ‌ كرده‌ بود و در ماه‌ اسفند 1307‌‌ش. به‌ دنياي‌ باقي‌ شتافت‌.

6. شادروان‌ رحيم‌ امرايي‌ فرزند كريم‌ از افراد‌ لايق‌، كه‌ به‌ اتّفاق آقارضا‌خان آزادبخت‌ هنگام‌ تعقيب‌ غارت‌گران‌ كشته ‌شد.

7. شادروان اسفنديارخان ميرشا‌ه‌قلي‌ كه‌ در نبرد دُم چخماخه‌ هم‌زمان‌ با مرحوم‌ يداله‌خان‌ سردارناصركشته‌ شد. و افراد ديگر از رؤسا و برگزيدگان‌ منطقه‌ كه‌ به‌ درستي‌ به‌ خاطر ندارم‌.

 

 

نشسته از چپ:

1. علي‌محمّد‌خان‌ امير‌اعظم 2. نظرعلي‌خان ‌امير‌اشرف 3. نصرت‌اله‌خان امير‌ارفع

ايستاده از چپ:

1. اسداله‌خان سنجابي، پسر فرهاد‌ميرزا 2. محمّد‌زكي امرايي، لله اميراعظم

3. فرهادخان رماوندي 4. برانازار كاكاوند 5. امير‌خان كمالوند پسر صيد‌قاسم

6. اسفنديارخان رماوندي 7. آقارضا‌خان آزادبخت (شهاب‌لشكر)

8. گُله (گُل‌مراد)، آبدار مخصوص امير‌اشرف

جسد نظرعلي‌خان ‌را در پارچه‌اي‌ از كتان‌ آغشته‌ به‌ موم‌ ‌پيچيدند و در سه‌ لايه‌ كتان‌ آغشته‌ به‌ موم‌ گذاردند. پس‌ از آن‌ يك‌ لايه‌ نمد فشرده‌ و قيراندود را به‌ روي‌ آن‌ كشيدند و سخت‌ و محكم‌ با طناب‌هاي‌ باريك‌ و ظريف‌ بستند؛ سپس‌ لاي‌ يك‌ لحاف‌ نازك‌ هشته‌ و آن‌ لحاف‌ را هم‌ قيراندود كردند و بعد از آن‌ جسد را در يك‌ صندوق‌ كه‌ استادان‌ ماهر در همان‌ دو سه‌ روز تدارك‌ ديده‌ بودند نهادند و تمام‌ منافذ و حتّي‌ بدنه‌ خارجي‌ صندوق‌ را قير مذاب‌ ماليدند. روز‌ سوم، ‌تمام‌ اين‌ صندوق‌ها درب‌ ديوان‌خانه‌ اميراشرف‌ همان‌ مكاني‌ كه‌ از دنيا رخت‌ بر بسته‌ بود حاضر شد و با هر صندوق‌ يك‌ نفر از فرزندان‌ يا خويشاوندان‌ متوفّي‌ آماده‌ حركت‌ شدند. پس‌ از آن‌كه صندوق‌ها را بار قاطرها كردند ساعت‌ چهار بعد‌از‌ظهر از قلعه‌ي‌ كوهدشت‌ به‌ راه‌ افتادند. جنازه‌ي‌ نظرعلي‌خان ‌در جلو بعد فرزندان،‌ آن‌گاه ‌عدّه‌اي‌ از بهترين‌ و صميمي‌ترين‌ خوانين‌ و نوكرباب‌ محل‌ به‌ رديف‌ حركت‌ كردند. تشريح‌ آن‌ منظره‌ و بيان‌ آن‌ حالت‌ و نقل‌ آن‌ رويداد براي‌ من‌ مقدور نيست‌ و امكان‌ ندارد كه‌ بتوان‌ با قلم،‌ عوالم‌ روحي‌ و عوامل‌ معنوي‌ را حتّي ‌به‌ طور اندك‌ هم‌ تجسّم‌ بخشيد. من‌ به‌ گوش‌ خود شنيدم،‌ مردي‌ از بزرگان‌ طرهان‌ به‌ نام‌ فرهاد سليمان‌بيگ ‌سرپرست‌ تيره‌ طايفه‌ اولاد كه‌ عمر خود را در خدمت‌ نظرعلي‌خان ‌سپري‌ ساخته‌ بود در آن‌ دم‌ كه‌ كاروان حامل‌ آن‌ مرحوم‌ و ديگران‌ حركت‌ مي‌كرد كنار قاطر حامل‌ جنازه‌ اميراشرف،‌ با وجود كِبَر سن‌ و بيماري‌ و ناتواني ‌تا فاصله‌ دو كيلومتري‌ قلعه‌ راه‌ افتاده‌ مرتّباً كاه‌ و كُتَل‌ روي‌ سر خود مي‌ريخت‌ و هنگامي‌ كه‌ مي‌خواست‌ او را رها كند و برگردد با ناله‌اي‌ سوزناك‌ مي‌گفت: « هان‌ اي‌ مردم‌ اينك‌ امير از ميان‌ ما رفت‌ و كساني‌ را كه‌ دوست‌ مي‌داشت نيز همراه‌ خود برد.» و به‌ راستي‌ همان‌گونه‌ كه‌ زندگي‌ اين‌ مرد استثنايي‌ بود، به‌ ترتيبي‌ كه‌ سخت‌ مايه‌‌ي اعجاب‌ و حيرت‌ خاص‌ و عام‌ شد، آن‌ زندگي‌ را چنان‌ مرگي‌ مي‌زيبد و لاغير.[3]



27. بر پشت‌ زين‌ تمام‌‌طلا به‌ منظور استقبال‌ از شاه‌ به‌ تهران‌ مي‌رود. به‌ كوهدشت‌ بنگريد كه‌ چگونه‌ در شيون‌ و زاريست‌. اين‌ها همه‌ بر اثر فقدان‌ سردار مي‌باشد. (نگارنده)

28. پريان‌، روستاي‌ سر‌سبزي‌ در هشت‌ كيلومتري‌ باختر كوهدشت است. (و)

29. بازماندگان نظرعلي‌خان: نظرعلي‌خان در طول حيات خود داراي تعداد پنچ همسر عقدي بوده است كه به شرح ذيل با اسامي فرزندان آن‌ها ذكر مي‌گردد.

1. طاووس‌خانم، دختر محمّدحسين‌خان سررشته‌دار ضروني، از ايشان دو فرزند به‌وجود آمده است: مهرعلي‌خان كه در نوجواني فوت مي‌كند و يك دختر به‌نام صاحب‌نصرت همسر امان‌اله‌خان غضنفري كه علي‌رضاخان و فتح‌اله‌خان فرزندان وي مي‌باشند. ←

→ 2. آغاسلطان، دختر كرم‌اله‌خان كاكاوند، از ايشان سه پسر و پنج دختر به شرح ذيل به‌وجود آمده است:

- علي‌محمّدخان، ايشان داراي دو همسر عقدي بوده است؛ نخست واليه‌خانم، دختر يوسف‌خان نورعلي اميربهادر كه غلام‌رضاخان، محمّدرضاخان و مهين‌دخت فرزندان وي هستند و دوم ملكه‌خانم، دختر فخيم‌السّلطنه زنگنه كه سيروس، خسرو و آمنه‌خانم از وي مي‌باشند.

- توشمال‌خان كه در جواني كشته مي‌شود.

- مهرعلي‌خان دوم كه ايشان نيز در نوجواني فوت كرده است.

- آغازيباخانم، ابتدا همسر سالارالدّوله قاجار بوده است؛ سپس با غلام‌علي‌خان بيرانوند اميرهمايون ازدواج كرده كه غلام‌رضاخان همايوني، علي داور و يك دختر به نام شمس(همسر مرتضي‌خان اعظمي و مادر دكتر هوشنگ اعظمي) را از وي داشته است. پس از كشته شدن غلام‌علي‌خان با غلام‌شاه‌خان سرتيپ‌نيا ازدواج كرده كه از وي يك دختر به‌نام ملوك‌خانم به‌وجود آمده است.

- قمرالسلطنه، ابتدا همسر علي‌اكبرخان كلهر بوده، پس از كشته شدن او به ازدواج سليمان‌خان كلهر درآمده كه او نيز كشته مي‌شود. در نهايت به ازدواج ماشاالله‌خان جهانگيري درآمده است. از وي فرزندي باقي نمانده است.

- قميله، همسر يوسف‌خان اميربهادر كه در جواني فوت مي‌كند.

- كوكب‌خانم(كوكي)، ابتدا همسر يوسف‌خان اميربهادر بوده، پس از كشته‌شدن وي به ازدواج ابراهيم‌خان رشيدي درآمده، از وي فرزندان ذيل به وجود آمده است: عزت‌اله‌خان، اردشير، آقامحمّد و سه دختر به نام‌هاي فاطمه‌خانم، گوهردولت و معصومه.

- ...خانم، همسر امان‌اله‌خان كاظمي، از ايشان فرزندي به‌وجود نيامده است.

3. آغابي‌بي‌بيگم، دختر ميرزاسيّدرضا تفرشي، از ايشان فرزندان ذيل به‌وجود آمده است:

- نصرت‌اله‌خان، داراي دو همسر عقدي بوده است؛ نخست زرين‌خانم دختر اسداله سالاري كه علي‌اكبرخان، عبّاس‌خان و سه دختر به نام‌هاي شاه‌زاده، قمر و ايران فرزندان وي هستند. دوم، شاه‌زنان دختر محمودي اسفندياري بالوند كه هوشنگ،تيمور، اردشير و توران‌خانم از وي مي‌باشند.

- يداله‌خان كه در نوجواني كشته مي‌شود.

4. آهوخانم، خواهر باقرخان اعظم‌السّلطنه كه از ايشان اين فرزندان به‌وجود آمده‌اند:

-اسداله‌خان، همسر وي جواهر نوه فرهادميرزا جلالي بوده است، حميد و چهار دختر به نام‌هاي توران، ايران، ديانا و شهناز فرزندان وي هستند.

-علي‌قلي‌خان، كه دو پسر به نام‌هاي صيدمحمّدخان و سيف‌اله و دو دختر به نام‌هاي عالم‌تاج و كشور از وي به جاي مانده است.

- يك دختر، همسر اله‌يارخان عبّاسي گراوند، كه از وي فرزندي باقي نمانده است.

5. قزي‌خانم، دختر كسعلي‌خان بيرانوند، فرزندان وي به شرح ذيل مي باشند:

- اميرغضنفر، نام همسر وي ميناخانم بوده، دو پسر به نام‌هاي حسن و محمّد و دو دختر به نام‌هاي سيما و فخرالدوله از وي باقي مانده است. ←

→- اسفنديارخان(نگارنده)، همسر وي صديقه‌خانم نوه‌ي طهماسب‌خان ميربگ، مسعود، سعيد و اسعد فرزندان وي هستند.

- محمدحسين‌خان نام همسر وي خانم فرزين اميرسليماني و يك دختر به نام خندانه از وي باقي‌مانده است.

- واليه‌خانم، همسر علي‌مرادخان گراوند، غلام‌حسين‌خان و محمّدكاظم‌خان و دو دختر به نام‌هاي سكينه و فاطمه فرزندان وي هستند.(و) ‌

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1392ساعت 7:51  توسط اسعد غضنفری  | 

وفات‌ نظرعلي‌خان ‌اميراشرف‌

در همان‌ ايّام،‌ اميراشرف‌ دچار تورّم‌ پا شد و سعي‌ پزشكان‌ در مداواي‌ او به‌ نتيجه‌ نرسيد؛ روز چهارم‌ شهريور 1308 به‌ بستر افتاد. همان‌روز به‌ اميراعظم‌ اطلاع‌ دادند كه‌ اميراشرف‌ به‌ بستر افتاده‌ و او به‌ بالين‌ پدر شتافت‌. اميراشرف‌ از او خواست‌ كه‌ فردا عصر، خود و ديگر افراد خانواده‌ و چند تن‌ از خوانين‌ كه‌ نام‌شان‌ را برد، نزد او بروند؛ ضمناً به‌ آقا سيّد‌عبدالحسين‌ عطايي شيرازي‌ اطلاع‌ داده‌ شود كه‌ نزد او برود. اميراشرف‌ جز دو بار در تمام‌ مدّت‌ عمر مبتلا به‌ بيماري‌ نشد و سر به‌ بالين‌ ناخوشي‌ نگذاشت‌. يكي‌ در زندان حشمت‌الدّوله و ديگري‌ در گيرودار جنگ‌ گريران‌ بود كه‌ در هر دو مرتبه‌ گرفتار تب‌ شديد شده‌ و تا دم‌ مرگ‌ رفته‌ بود و جز آن‌ دو نوبت‌ هيچ‌‌گاه‌ ديده‌ نشد كه‌ وي‌ دچار بيماري‌ شده‌ باشد.

دگر از مميّزات‌ او، آن‌ بود كه‌ چه‌ در اندرون‌ و چه‌ در ديوانخانه‌ (ديوِخان)‌ از متّكا و بالش‌ استفاده‌ نمي‌كرد، همواره‌ چهار‌زانو مي‌نشست‌ و عبا بر دوش‌ داشت‌، چه‌ در زمستان‌ و چه در‌ تابستان‌. او ساعت‌ ده‌ صبح از بستر خواب‌ بر‌مي‌خواست‌. پس‌ از بيداري،‌ دست‌ و رو را مي‌شست‌ و بدون‌ خوردن ‌ناشتايي‌ از خانه‌ يكي‌ از چهار زن‌ عقدي‌ كه‌ داشت‌ خارج‌ مي‌شد. پس‌ از خروج‌ به‌تدريج‌ جمع‌ زيادي‌ گِردش‌ جمع ‌مي‌شد و پشت‌ سرش‌ قرار گرفته‌ راه‌ مي‌افتادند و تا ديوانخانه‌ مي‌رسيد، اغلب‌ قريب‌ به‌ ششصد نفر پشت‌ سرش ‌مي‌افتادند. پس‌ از نشستن‌ در ديوانخانه‌ يكي‌ از نزديكان‌، مأموريّت‌ داشت‌ تا هر شخصيّت‌ معتبري‌ كه‌ معمولاً خان‌ او را مي‌شناسد را در حين‌ ورود معرفي‌ كند. پس‌ از ذكر نام‌ آن‌ شخص،‌ او سر برداشته‌ در حالي‌‌كه‌ تازه‌‌وارد را مي‌نگريست‌ اجازه‌ جلوس‌ مي‌داد و آهسته‌ مي‌گفت: « بَنْشين‌ باوَم »‌ (بنشين‌ بابام‌). بايد يادآور شد كه‌ او همواره‌ سر به زير داشت‌ و ساكت‌ و آرام‌ بود و تا ضرورتي‌ پيش‌ نمي‌آمد لب‌ به‌ سخن‌ نمي‌گشود. هر‌گاه‌ يك‌ شخصيّت‌ مهم‌ از شهرها و بلد ديگر مي‌آمد به‌ تفاوت‌ تا بيرون‌ چادر از وي‌ استقبال‌ مي‌كرد و اين‌ پيشواز در حالتي‌ بود كه‌ دست‌ها از آستين‌ عبا خارج‌ و لبه‌هاي‌ آن را به هم‌ وصل‌ مي‌كرد و پس‌ از اين‌كه‌ اندكي‌ سرش‌ خم‌ مي‌شد سلام‌ مي‌داد. لكن ‌احوال‌پرسي‌ وقتي‌ صورت‌ مي‌گرفت‌ كه‌ با مهمان‌ به‌ چادر وارد شده‌ و مي‌نشستند. اين‌ چادر، داراي‌ سه‌ پوش‌ بود بدين‌ قرار: پوش‌ زيرين‌ به رنگ‌ صورتي‌ روشن‌، پوش‌ وسطي‌ به رنگ‌ آبي‌ روشن‌ و پوش‌ بزرگ‌ به رنگ سفيد بود.

اين‌ چادر، يك ‌ديرك‌ داشت‌ به‌ ارتفاع‌ شش‌ متر در سه‌ پوش‌ و پوش‌ زيرين‌ چهار متر ارتفاع‌ داشت‌. ديرك كلاً از سه‌ قطعه‌ چوب‌ خيزران‌ ساخته‌ شده‌ بود كه‌ به‌ همديگر اتّصال‌ داشتند و محل‌ اتّصال‌ را زبانه‌ مي‌ناميدند. زيرا به‌ شكل‌ زبان‌ ساخته ‌شده‌ بود و حلقه‌اي‌ كه‌ آن‌ زبانه‌ها را در آن‌ قرار مي‌دادند به‌ نام‌ مُيوَس ‌(موبست)‌ و اين‌ موبست‌ها از نخ‌هاي‌ محكم‌ مويين‌ بافته‌ شده‌ بودند. دامن‌ چادر، مدوّر و داراي‌ برگه‌هاي‌ متعدّد متساوي‌ دور تا دور از ابريشم‌ كه‌ آن را بر حسب‌ لزوم‌ پايين‌ و بالا مي‌كشيدند. مساحت آن‌ 12×12 متر بود. يعني‌ از هر گوشه‌ تا انتهاي‌ گوشه‌ي‌ مقابل آن‌ 12 متر مي‌شد و تمام مساحت‌‌ آن‌ از فرش‌هاي‌ سرانداز، ميان‌فرش‌، كناره‌ و قاليچه‌ مناسب‌ و موزون‌ مفروش‌ مي‌شد. در سمت‌ آبدارخانه‌، دو رشته ‌قالي‌هاي‌ كناره‌، گسترده‌ مي‌شد. بين‌ قسمت‌ اصلي‌ چادر و آبدارخانه‌، يك‌ پرده‌ از كتان‌ هم‌رنگ‌ كشيده‌ شده‌ بود كه‌ دري‌ در يك‌ سمت‌ آن‌ تعبيه‌ شده‌ كه‌ از آن‌ عمله‌ي‌ خدمت،‌ رفت‌ و آمد مي‌كردند. طناب‌هاي‌ چادر عموماً از ابريشم‌ بود و در فاصله‌ هر يك‌ متر، يك‌ طناب‌ به‌ شكل‌ خاصي‌ گسترده‌ شده‌ بود، كه‌ مي‌شد آن را سهل‌ و ممتنع‌ به‌ حساب‌ آورد. زيرا در عين‌ استحكام‌ خيلي‌ آسان‌ مي‌شد آن‌ را عوض‌ كرد.

ميخ‌ها از آهن‌ ساخته‌ شده‌ بود، به‌شكل‌ مثلث‌ كه‌ از نوك‌ تا سر ميخ‌، سه‌ تيغه‌ بود و به‌ اين‌ ترتيب‌ خيلي‌ سريع‌ و آسان‌ در زمين‌ فرو مي‌رفت‌. در انتهاي‌ ديرك‌ شش‌ متري‌ يك‌ گوي‌ از نقره‌ نصب‌ شده‌ بود كه‌ مانند قنديل‌ ساخته‌ بودند و آن‌قدر بزرگ‌ بود كه‌ از مسافت‌ دور برق‌ آن‌ در خورشيد منعكس‌ مي‌شد و مي‌درخشيد به‌ طوري‌كه ‌چشم‌ را خيره‌ مي‌ساخت‌. براي‌ طناب‌ها يك‌ در ميان،‌ تيره‌هاي‌ ظريفي‌ از چوب‌ خيزران‌ باريك‌ ولي‌ محكم‌، به‌ نام‌ (پاچِلَه)‌ وجود داشت‌ كه‌ هنگام‌ لزوم‌ دامن‌هاي‌ چادر توسّط‌ آن‌ها بالا مي‌رفت‌. پاچِلَه‌ داراي‌ دو شاخه‌ بود كه ‌ريسمان‌ را نگاه‌ مي‌داشت. اين‌ چادر را در ملاقات‌ سال‌ 1911م.‌ اميراشرف‌ به‌ ويلسون‌ سفير سيّار انگليس‌ سفارش داد و او در هندوستان‌ تهيّه‌ و به‌ لرستان‌ فرستاد و تحويل‌ امير داده‌ شد. هنگام‌ حمل،‌ هشت‌ رأس قاطر به‌ زحمت‌ آن را مي‌كشيدند. ابوالفتح‌‌ميرزا سالارالدّوله‌ كه‌ داماد خان‌ لرستان‌ بود نيز يك‌ دستگاه‌ چادر سه‌ پوش‌ به‌ پدر زن‌ خود بخشيد. لكن‌ هرگز به‌‌پاي‌ اين‌ چادر نمي‌رسيد.

گفتيم‌ كه‌ سر ساعت‌ ده‌ از حرم‌سرا به‌ ديوانخانه‌ مي‌رفت‌ و در آن‌جا تنها چيزي‌ كه‌ از حيث‌ خوردني‌ها مصرف ‌مي‌شد دوغ‌ بود. جز دوغ‌، لب‌ به‌ هيچ‌ آشاميدني‌ و خوراكي‌ نمي‌زد. دوغ‌ را در مَشك‌ مي‌ريختند و در زير و روي‌ آن‌ قطعه‌هاي‌ برف‌ پيچيده‌، در (چُووير)[19] مي‌گذاشتند. اين‌ برف‌ها از كوه‌هاي‌ ‌اسبي‌كوه‌ (سفيدكوه‌) واقع در چگني با قاطر حمل‌ مي‌شد و براي‌ اين‌كه در بين‌ راه‌ ذوب‌ نشود علاوه‌ بر سرعت‌ در حركت‌، قطعات‌ مستطيل‌ شكل‌ برف‌ را كه‌ كاملاً فشرده‌ مي‌شد، ميان‌ نوعي‌ گياه‌ معطّر كه‌ نام‌ برديم‌ مي‌گذاشتند، آن‌گاه‌ با گوني‌ مي‌پيچيدند؛ چنان‌كه‌ حداقل‌ سه‌ چهارم‌ برف‌ها به‌ مقصد مي‌رسيد. غير از آنچه‌ در مجلس‌ وجود داشت‌ بساط‌ منقل‌ و وافور بود كه‌ رسم‌ آن زمان‌ ايجاب‌ مي‌كرد. اين‌ بساط‌ تا ساعت‌ چهار و پنج‌ بعد‌‌از‌ظهر گسترده‌ بود و كساني‌ بودند كه‌ در اين‌ امر شركت‌ داشتند، از جمله:‌ رضاقلي‌خان‌ نورعلي‌ ، حيات‌قلي‌خان‌ حسام‌لشكر كوشكي‌، آقامحمّد كوشكي‌، محمّدابراهيم‌خان‌ اميرمعظّم‌ كاكاوند، ابدال‌خان‌ سردارظفر رشيدي‌ و عدّه‌‌اي‌ ديگر‌. عصر در ساعت‌ معيّن‌ اين‌ بساط‌ برچيده‌ مي‌شد و او در كنار چشمه‌ و اگر هوا سرد بود در كنج‌ ديوانخانه‌ با آفتابه‌ و لگن‌ دقيقاً وضو مي‌گرفت‌ و گلبندي‌ و پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ را از خود دور مي‌ساخت‌ و سجّاده‌ را مي‌گسترد و به‌ اقامه‌ نماز مي‌ايستاد‌. نماز بسيار طولاني‌ بود و آن‌قدر ادامه‌ داشت‌ تا غروب ‌مي‌شد، نماز عصر به‌ مغرب‌ و مغرب‌ به‌ عشا مي‌پيوست‌ تا اين‌كه‌ شب‌ فرا مي‌رسيد. اين‌ موضوع‌ چنان‌ تثبيت ‌شده‌ بود كه‌ چنانچه‌ كسي‌ تا وقت‌ نماز، كاري‌ با او داشت‌ مي‌بايستي‌ آن را فيصله‌ دهد وگرنه‌ مي‌بايست‌ تا روز ديگر صبر كند.

از همه‌ خوراكي‌هايي‌ كه‌ در آشپزخانه‌‌ي مفصل‌ او طبخ‌ مي‌شد جز جوجه‌اي‌ كه‌ از آن‌ آبگوشت‌ تهيّه‌ مي‌كردند لب‌ به‌ هيچ‌ غدايي‌ نمي‌زد. پس از صرف شام شروع‌ مي‌كرد به‌ اظهارات‌ متفرّقه‌، او غالباً به بهانه‌هاي مختلف كساني‌ را مورد بي‌مهري‌ قرار مي‌داد يا خسارت‌هايي‌ وارد مي‌ساخت، لكن‌ فرداي‌ آن‌ شب‌ از ياد‌آوري‌ حركات‌ شب‌ قبل‌ ناراحت‌ مي‌گرديد و تلافي ‌مي‌كرد و انعام‌هايي‌ اعطاء مي‌نمود؛ به‌ همين‌ جهت‌ بسيار كسان‌ آرزو داشتند كه‌ در چنين‌ شب‌هايي‌ طرف‌ خشم ‌امير واقع‌ شوند، زيرا مي‌دانستند كه‌ فرادي‌ خوبي‌ در پي‌ خواهند داشت‌ و قضيه‌ به‌ سودشان‌ تمام‌ مي‌گردد.

در تمام‌ شب‌هايي‌ كه‌ اميراشرف ‌به‌ اندورن‌ مي‌رفت‌ اقوام‌ و خويشاوندان‌ درجه‌ي‌ اوّل‌ و دودمان‌ نُصِير مي‌بايستي‌ در خانه‌اي‌ كه‌ بود حضور يابند و دور و بر رئيس‌ دودمان‌ را بگيرند. شمع‌ها در لاله‌هاي‌ كريستال‌ كه ‌معمولاً نقش‌ دو شير در دو طرف‌ داشتند مي‌سوخت؛ در زمستان‌ وسط‌ خانه‌ حوض‌كرسي‌ مي‌ساختند و آن ‌گود به ابعاد‌ دو متر در دو متر با عمق‌ 25 سانتي‌متر بود؛ در ميان‌ اين‌گود مربع‌ شكل،‌ يك‌ اجاق‌ چهار گوش مربع شكل ديگري كه هر يك از اضلاعش 50 سانتي‌متر بود مي‌كندند كه‌ آن هم تقريباً 25 سانتي‌متر عمق‌ داشت‌ و ميان‌ آن‌ هيزم‌هاي‌ خشك‌ كه‌ آن‌ را زنگ‌ مي‌ناميدند مي‌ريختند و مراقب‌ بودند كه شعله‌ي آتش همواره‌ برقرار باشد و هيچ‌‌گاه‌ خاموش‌ نشود. گود بزرگ‌ حوض‌كرسي‌ و اجاق‌ را (گُور) در زبان‌ لكي‌ و در زبان‌ لري‌ (تژگاه) مي‌ناميدند كه‌ آتشگاه ‌باشد و در سمت‌ حوض‌ كرسي‌ چراغ‌هاي‌ كريستال‌ كه‌ (بارِفتِن)‌ مي‌گفتند و بسيار ارزش‌ داشت‌ توسّط‌ شمع‌هاي‌ معطّر مي‌سوخت‌ و فضاي‌ خانه‌ را روشنايي‌ مي‌بخشيد و من‌ نظير آن‌ را هرگز در اين‌ دوره‌ و زمانه‌ نديده‌ام‌.

در كنار چادر، آلونك‌ مخصوص‌ خوانندگان‌ و نوازندگان‌ بود و آن‌ها تميره (تبيره‌ يا تنبور فارسي)‌ و بلور (ني)‌ را در حد استادي، بسيار شنيدني‌ و گيرا مي‌نواختند؛ با ميكَش‌ يا كمانچه‌ و دوزَلَه‌ نيز آشنايي‌ كامل‌ داشتند. نواهايي‌ كه‌ مورد استفاده‌ قرار مي‌گرفت:‌ مير‌نوروزي‌، عليوسي‌، اركوازي‌، گوراني،‌ مور، پاوه‌ موري‌، كُركه‌ و هورَه‌ بود، ولي‌ اميراشرف‌ اشعار نظامي‌ را بعد از شاهنامه‌ بيش‌تر دوست‌ مي‌داشت. شاهنامه‌ منحصر به‌ روزها بود و شب‌ اختصاص‌ به‌ ديگر آهنگ‌ها داشت‌.

چراغ‌‌خان‌ و ميرزا‌ امرايي‌ و صِيَ ا‌‌مرايي‌ و مُلا ‌براكه‌ در واقع‌ پيشتاز نوازندگان‌ و خوانندگان‌ بودند. طبعاً بچّه‌ها نيز در اين‌ مجالس‌ شبانه‌ حضور داشتند و او از ايشان‌ مي‌خواست‌ تا از آنچه‌ مي‌دانند و ياد دارند برايش سخن بگويند يا بخوانند. يكي مثنوي بلد بود، دگري شاهنامه، سه ديگر نظامي‌گنجوي، اشعاري‌ از خواجه‌ و قطعه‌هايي‌ از گلستان‌ شيخ‌ شيراز، مخصوصاً از كتاب‌ نصاب‌‌الصبيان‌ ابونصر فراهي‌، سخن‌ مي‌گفتند و شعر مي‌خواندند؛ از ايشان‌ حساب‌ مي‌گرفت‌ و فراخور هوش‌ و استعدادشان‌ انعام‌ مي‌داد. من بارها از پدرم‌ اشرفي‌ مي‌گرفتم‌ و گاه‌ به‌ من‌ ليره‌ هم‌ مي‌داد. رسم‌ اين‌ بود كه‌ اگر بچّه‌ واقعاً از برادران ‌پيشرفتش‌ بيش‌تر بود مشت‌ او را از ليره‌ يا اشرفي‌ پُر مي‌كرد، اين‌ انعام‌ها نيز همواه‌ از‌آن‌ِ لله‌ها بود تا در حفظ‌ و تربيت‌ بچّه‌ي‌ سپرده‌ به‌ خود بيش‌تر كوشا و آگاه‌ باشند و من‌ به‌ خاطر ندارم‌ از اين‌ همه‌ مسكوك‌ يك‌ سكّه‌ به‌ مادرم ‌يا كسان‌ ديگر رسيده‌ باشد.

با تميره نواها و آهنگ‌هايي‌ كه‌ در لرستان‌ مقام‌ گويند از قبيل:‌ مالَه‌ ژيري، خَريوي‌، كَپ‌‌كَپو، رارا، سحري‌، هُوه‌هُوه‌، هَلپَر‌كَه‌، شونَه‌شَكي‌، سنگين‌سما، شالَه‌را، نقاره‌، كلام‌ و غيره‌ مي‌نواختند كه‌ بسيار دل‌انگير و گيرا بود و با اين‌ مقام‌ها كساني كه‌ خوانندگي‌ مي‌كردند مورد توجّه‌ قرار مي‌گرفتند و به‌ آن‌ها به فراخور انعام‌ داده‌ مي‌شد. اين‌ مراسم‌ در ساعت‌ دوازده‌ شب‌ خاتمه‌ مي‌يافت‌ و كم‌كم‌ عمه‌ها، خاله‌ها، برادران‌، فرزندان‌ و ديگر بستگان‌ نزديك‌تر با خداحافظي‌ و دعا براي‌ بزرگ‌ خانواده‌ به‌ سوي‌ منازل‌ خود رهسپار مي‌شدند و خود او سر ساعت‌ دوازده‌ و نيم‌ به‌ بستر مي‌رفت‌. او به هر يك‌ از خانه‌ي‌ چهار همسر خود كه‌ مي‌رفت‌، قبلاً قراولان‌ در نزديكي‌ خانه‌ چادر خود را برپا ساخته‌ به‌ پاسداري‌ مي‌نشستند و كشيك‌ مي‌دادند و همواره‌ گوش‌ به ‌فرمان‌ بودند. جز هفت‌ نفري‌ كه‌ كارشان‌ منحصر به‌ قراولي‌ در شب‌ها بود، بيست‌ نفر نيز به‌ نام‌ فراش‌، خدمت ‌مي‌كردند و مردي‌ به‌ نام‌ شاه‌نظر بر آن‌ها رياست‌ داشت‌ كه‌ او را فراش‌باشي‌ مي‌ناميدند. اين‌ شخص‌ نسبت‌ به ‌ارباب‌ خود عشق‌ مي‌ورزيد، هنوز ديده‌ و شينده‌ نشده‌ كسي‌ مانند شاه‌نظر تا آخر عمر آن چنان‌ صميمي‌ و فداكار باقي‌ بماند. البته‌ همه‌ همكاران‌ و زير دستان‌ او صميميّت‌ داشتند. لكن‌ يكي‌ شاه‌نظر فراشباشي‌ و دگري‌ گُله‌(گلمراد) كه‌ سرپرست‌ آبدارخانه‌ بود، عجيب‌ ارباب‌شان‌ را دوست‌ مي‌داشتند بلكه‌ مي‌پرستيدند. اين‌ دو تن‌ كه‌ هر دو امرايي‌ بودند وقتي‌ مي‌‌‌ديدند امير اندك‌ ناراحتي‌ دارد به‌ گريه‌ مي‌افتادند و هنگام‌ شادي‌هاي‌ او آن‌چنان‌ به‌ وجد مي‌آمدند كه‌ بيننده‌ را مبهوت‌ مي‌ساختند. روزها بدون‌ استثنا يك‌ جلد شاهنامه‌ خط‌ علي‌رضا عبّاسي‌ با تصويرهاي‌ برجسته‌ ميناكاري‌ و مُذهّب‌ روي‌ خرك‌ رحل‌ گذارده‌ شده‌ بود كه‌ آن هم‌ به‌‌نوبه‌ داستاني‌ عجيب‌ دارد.

اين‌ كتاب‌ را حسن‌خان‌ والي‌ هنگام‌ مرگ‌ به‌ رسم‌ امانت‌ به‌ ميرتيمور، رئيس‌ طايفه‌ ميرهاي‌ سيمره‌، - كه‌ سمت ‌نيابت‌ و توليّت‌ او را داشته‌ است‌ -  مي‌سپارد و مي‌گويد: من‌ به‌ اين‌ كتاب‌ علاقه‌ فراوان‌ دارم‌ و از ارزش‌ فوق‌ا‌لعاده ‌آن‌ آگاهي‌ كامل‌ دارم‌ به‌ طوري‌كه‌ مايل‌ نيستم‌ قبل‌ از تثبيت‌ والي‌گري‌ در بين‌ بچّه‌ها اين‌ كتاب‌ دست‌ به‌ دست ‌افتد. او گفت‌ كه‌: « من‌ اكنون‌ در شرف‌ مرگ‌ هستم‌ و با وجود اختلاف‌ بين‌ فرزندان‌ و ورثه‌ برايم‌ روشن‌ نيست كار بر كدام يك‌ استقرار خواهد يافت،‌ لذا از شما مي‌خواهم تا رسيدن‌ هر يك‌ از آن‌ها به‌ مسند والي‌گري‌ پشتكوه‌ اين‌امانت‌ را نگهداري‌ كني‌ و آن را به‌ كسي‌كه‌ والي‌ مي‌شود بسپاري‌.»

مير، ‌اين‌ وصيّت‌ را ناديده‌ مي‌گيرد و كتاب‌ را به‌ خود اختصاص‌ مي‌دهد تا اين‌كه بالاخره‌ خودش‌ هم‌ از دنيا مي‌رود و كتاب‌ گران‌بها به‌ دست‌ فرزند ارشدش‌ مير‌صيد‌محمّدخان‌ اشرف‌العشاير مي‌رسد و كتاب‌ در خانواده‌ ميرها بود تا اين‌كه بر اثر اختلافات‌ شديد بين‌ نظرعلي‌خان ‌و غلام‌رضا‌خان‌ والي‌ پشتكوه‌ پس‌از اردوكشي‌ عظيم‌ والي‌ و نبرد "مِلَه‌دار" و تحميل‌ خسارت‌ فراوان‌ بر طرهان‌، سلسله‌ و دلفان‌ به تلافي‌ اين‌ عمل ‌پس‌ از مراجعت‌ اردوي‌ والي‌ به‌ پشتكوه‌، نظرعلي‌خان ‌تعدادي‌ سوار مسلّح به‌ سركردگي‌ سرهنگ ‌موسي‌خان ‌حسنوند‌ كه‌ از دوستداران‌ نيرومند او بود، سر وقت‌ ميرها و ساكنان‌ سيمره‌ فرستاد و آن‌ها را به‌ باد غارت‌ گرفت‌ و در آن‌ يورش‌ يكي‌ از برادران‌ مير به‌ نام‌ ميرمحمّدقاسم‌ كشته‌ شد و از جمله‌ غنايم‌ بسيار، اين‌ كتاب‌ شاهنامه‌ نيز به دست‌ سرهنگ‌ افتاد كه‌ آن‌ را به‌ نظرعلي‌خان ‌هديه‌ كرد.

اين‌ شاهنامه‌ به‌ خط‌ علي‌رضاي‌ عبّاسي‌ بود و با استفاده‌ از مُشك‌ (ناف‌ آهوي‌ خُتن)‌ و مركّب‌ چين‌ نوشته‌ شده‌ بود به‌ طوري‌كه‌ هر وقت‌ آن‌ را مي‌گشودند رايحه‌ آن‌ فضا را اشباع‌ مي‌كرد. تمام‌ سرخط‌هاي ‌آن طلاي‌ ناب‌ مذاب‌ بود و خطوط‌ آن در زير انگشتان‌ لمس‌ مي‌شدند. كاغذ آن‌ از نوع‌ كاغذ خان‌‌بالغ‌ بود كه آن را تيرمه‌ مي‌گفتند؛ به رنگ ‌زرد روشن‌ و داراي‌ خطوط‌ مويي، مهم‌ترين‌ مميّزات‌ كتاب‌ پرده‌هاي‌ نقاشي‌ آن‌ بود كه‌ جز به‌ معجزه نمي‌شد فرض ‌كرد. متن‌ اين‌ پرده‌ها كه‌ روي‌ پوست‌ آهو نقاشي‌ شده‌ بودند برجسته‌ و از جواهر تراشيده‌ استفاده‌ شده‌ و همه‌ي‌ آن‌ها را با رنگ‌هاي ‌الوان‌ و متناسب‌ ساخته‌ بودند. به‌ خاطر دارم‌ كمندي‌ كه‌ رستم‌ برگردن‌ خاقان‌ چين‌ انداخته‌ بود و موجب‌ كنده‌ شدن‌ خاقان‌ از پشت‌ پيل‌ شده‌ بود، نقاشي‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ خاقان‌ به‌ طوري‌ كنده‌ شده‌ بود كه‌ سرش ‌پايين‌ و پاهايش‌ به‌ هوا رفته‌ و مي‌خواسته‌ است‌ زمين‌ بخورد، تاج‌ از سرش‌ به‌ فاصله‌اي‌ دورتر افتاده،‌ مقداري‌ از جواهر آن‌ به‌ واسطه‌ شكستن‌ تاج‌ در كنار آن‌ پخش‌ شده‌ بود؛ اين‌ جواهر عبارت‌ بودند: از ريزه‌هاي ‌الماس‌، ياقوت‌، پيروزه‌، عقيق‌ و غيره‌ و همه‌ آن‌ها در زير انگشت‌ برجستگي‌شان‌ احساس‌ مي‌شد. سوزن‌ كه‌ مي‌گذاشتم‌ در هر يك‌ از حلقه‌هاي‌ كمند رستم،‌ گير مي‌كرد و اين‌ كاري‌ بود غيرقابل‌ تصوّر و باور نكردني،‌ آن‌جا كه‌ بيژن‌ سر از بدن‌ هومان‌ كنده‌ و بالاي‌ جنازه‌ سردار بزرگ‌ توران‌ ايستاده‌ و چنگ‌ خود را ميان‌ زلف‌هاي‌ مقتول‌ فرو برده‌ بود آن‌چنان‌ حالتي‌ به‌ آن‌ سر بريده‌ داده‌ بودند كه‌ بچّه‌ها وحشت‌ مي‌كردند. در زير آن‌ تصوير نوشته‌ شده‌ بود:

ز بيژن‌ فزون‌ بود هومان‌ به زور

 

هنر عيب‌ گردد چو برگشت‌ هور

شاهكار آن‌ پرده‌ها، پرده‌اي‌ بود كه‌ نشان‌ مي‌داد‌ رستم‌ ديو سپيد را به‌ هلاكت‌ رسانده‌ است‌ و آن‌ به‌‌قدري ‌مهيب‌ و رعب‌انگيز بود كه‌ وصف‌ نتوان‌ كرد؛ همچنين‌ ساير پرده‌ها كه‌ همه‌ خارج‌ از متن‌ و با اين‌كه‌ همه‌ تا‌خورده‌ بودند، مع‌ذالك‌ وقتي‌ باز مي‌كردند اثري‌ از تا‌خوردگي‌ به‌ چشم‌ نمي‌خورد و اين‌ پوست‌ها طوري‌ دباغي‌ و عمل‌ آمده‌ بودند كه‌ تا‌خوردن‌ در آن‌ها اثر نمي‌گذاشت. ابياتي‌ كه‌ در آن‌ شاهنامه‌ بود من‌ هنوز در هيچ‌يك‌ از چاپ‌ها و شاهنامه‌هاي‌ خطي‌ نديده‌ام‌. براي‌ نمونه‌ چند مورد آن‌ را ذكر مي‌كنم‌، در همين‌ نبرد رستم‌ با ديو‌ سپيد ابتداي ‌داستان‌ چنين‌ شروع‌ مي‌شود:

بدو گفت‌ كاي‌ گُرد روشن‌ روان

 

دو راه‌ است‌ ز ايران‌ به‌ مازندران‌

تو زين‌ هر دو ره‌ بر كدام‌ آمدي

 

‌كز ايدر به‌ جوياي‌ نام‌ آمدي

كجا رفت‌ ارژنگ‌ سالار من‌

 

كه‌ تو آمدستي‌ به‌ پيكار من‌

بدو گفت‌ كز هفت‌‌خوان‌ آمدم

 

‌پي‌ كشتن‌ تو دوان‌ آمدم‌

سر از تن‌ بكندم‌ من‌ ارژنگ‌ را

 

به‌ خون‌ تو آغشته‌ام‌ چنگ‌ را

همچنين‌ ابياتي‌ هنگام‌ مرگ‌ رستم‌ و ناليدن‌ زال‌ زر در سوگ‌ او. مهم‌تر از آن دو، رزم‌ فرامرز با بهمن‌ و گاهِ ‌ملاقات‌ توس‌، نوذر و گيو دختري‌ زيبا روي‌ را، دختري‌ كه‌ به‌ عقد كيكاوس‌ درآمد و بعد سياووش‌ از بطن‌ او به وجود آمد. در اين‌ كتاب‌ اشعار ديگري‌ ديده‌ مي‌شد كه‌ در شاهنامه‌هاي‌ ديگر وجود نداشت‌.

براي‌ شاهنامه‌خواني‌ افرادي‌ بودند كه‌ نيكو و پُر هيجان‌ مي‌خواندند؛ ولي‌ از همه‌ آن‌ها شاخص‌تر مردي‌ بود به‌ نام ‌احمد يادگار از طايفه‌ كوليوند الشتر كه‌ صدايي‌ بسيار رسا و خوش‌طنين‌ داشت.‌ او شاهنامه‌ را در متجاوز از ده‌ لحن ‌مي‌خواند كه‌ هر يك‌ از ديگر الحان‌ كاملاً متفاوت‌ و متمايز بود. همين‌ احمد بود كه‌ همراه‌ امان‌اله‌خان‌ و عدّه‌اي ‌از خوانين‌ و رعاياي‌ ساكن‌ طرهان‌، هنگام‌ دومين‌ مسافرت‌ رضاشاه‌ و گشودن‌ تونل‌ معمولان‌ اشعاري ‌خواند و مورد توجّه‌ پهلوي‌ قرارگرفت‌. احمد به‌ تناسب‌، آهنگ‌هاي‌ رزمي ‌و بزمي‌ را هر كدام‌ به‌ جاي‌ خود مي‌خواند و شنوندگان‌ را به‌ وجد مي‌آورد.

سرنوشت‌ شاهنامه‌ مورد نظر اين‌ شد كه‌ پس‌ از عقد و ازدواج‌ عمه‌خانم‌ صاحب‌عزّت براي‌ والي‌ و متاركه‌ قطعي‌ منازعات‌ و خصومت‌هاي‌ ديرين‌ و برقراري‌ محيط‌ صلح‌ و آشتي‌ بين‌ دو سردار بزرگ‌ دو بخش‌ از لرستان‌ پشتكوه‌ و پيشكوه،‌ والي‌ ده‌ نفر شتر، بيست‌ رأس‌ گاوميش‌ و چند جلد كتاب‌هاي‌ گران‌بهاي‌ خطي‌ براي‌‌ پدرم‌ فرستاد و پس‌ از ذكر اين‌كه اين‌ شاهنامه‌ يادگار جد امجدش‌ حسن‌خان‌ بوده‌ نزد خانواده‌ سليورزي ‌جنبه‌ ميراث‌ مقدّس‌ دارد آرزوي‌ خود را براي‌ اعاده‌ آن‌ ذكر نموده‌ و انجام‌ چنين‌ كاري‌ را منّتي‌ بزرگ‌ قلمداد كرده‌ بود. ولي‌ نظرعلي‌خان ‌شترها و گاوميش‌ها را برگرداند، به عذر اين‌كه در پيشكوه‌ بيشه‌ و محل‌ مناسب‌ جهت ‌نگاهداري‌ آن‌ها وجود ندارد و دستور داد كتاب‌ گران‌قدر را توسّط‌ فرستادگان‌ والي‌ براي‌ او فرستادند. او كتاب‌هاي ‌ارسالي‌ والي‌ را پذيرفت‌ و تا آن‌جا كه‌ به‌ خاطر دارم‌ يكي‌ از آن‌ كتاب‌ها، عبارت‌ از مثنوي‌ معنوي‌ بود كه‌ با خط ‌فوق‌ا‌لعاده‌ زيبا و پُر ارزش‌ نوشته‌ شده‌ بود و جلدي‌ از مقواي‌ مُذهّب‌ داشت‌ كه‌ شايد در حال‌ حاضر همان‌ جلد مي‌تواند با بهاي‌ بسيار سنگيني‌ قيمت‌گذاري‌ شود. صورتك‌هاي‌ زيادي‌ نيز در برگ‌هاي‌ كتاب‌ ديده‌ مي‌شد كه ‌معلوم‌ بود كار استاد يا استادان‌ چيره‌ دست‌ بودند.

نظرعلي‌خان ‌دو قلعه‌ يكي‌ چهار برجي‌ تمام‌ آجر در دو طبقه‌ و دگري‌ هفت‌ برجي‌ ساخته‌ از سنگ‌ و ساروج‌ بسيار بزرگ‌ آن هم در دو طبقه‌ داراي‌ حمام‌ و حوض‌خانه‌ و دو رشته‌ اصطبل‌ وسيع،‌ اوّلي‌ در كوهدشت‌ و دگري‌ در پاي‌آستان‌ ساخت.‌ قلعه‌ كوهدشت‌ از بين‌ رفت‌ و دست‌ تطاول‌ ابناء روزگار خشتي‌ هم‌ از آن‌ برجاي ‌نگذاشت‌ و جايش‌ را هم‌ ساختمان‌ كردند، لكن‌ آثار خرابه‌ قلعه‌ پاي‌آستان‌ هنوز عظمتش‌ را در روزگاري‌ نه‌ چندان ‌دور به رخ بينندگان‌ مي‌كشد.

نظرعلي‌خان ‌به‌ باغ‌، ابنيه‌ و آباداني‌ علاقه‌ فراوان‌ داشت.‌ باغ‌ بسيار وسيعي‌ در پاي‌آستان‌ غرس‌ كرد كه‌ خيلي‌ هم‌ توسعه‌ پيدا نمود و هم‌ اكنون‌ هم‌ به‌ مردم‌ آن‌ محال‌ انواع‌ ميوه‌ها را مي‌رساند و در حدود چهل‌ هكتار زمين‌ بسيار بارآور و مستعد را در برگرفته‌ است‌. او مِلك‌ نمي‌خريد و از كسي‌ هم‌ نمي‌پذيرفت‌، زيرا همه‌ را از آن‌ خود مي‌دانست‌، نه‌ از خودي‌ كه‌ ثمر آن‌ را ضبط‌ كند، بلكه‌ رعيت‌ تأمين‌ شود و زمين آباد گردد و او در ميان‌ يك‌ ايل‌ مرفه‌ و راضي‌ همه‌ چيز دارد و اين‌ دارندگي‌ با تصاحب‌ مِلك‌ و مال‌ مردم‌ قابل‌ قياس‌ نيست‌. او بارها مي‌گفت: « يك‌ انسان‌ عاقل‌ مِلك‌ و مالي‌ را كه‌ متعلّق‌ به‌ خودش‌ مي‌باشد عنوان‌ غضب‌ رويش ‌نمي‌گذارد.» او عقيده‌ داشت‌ هر يك‌ از فرزندان كه لياقت‌ داشته‌ باشند هيچ‌گاه‌ در مضيقه‌ نمي‌ماند و آن‌هايي‌ هم‌ كه ‌نالايق‌ هستند اگر ماليه‌ جهان‌ را به‌ آن‌ها بدهند قادر به‌ نگهداري‌ آن‌ نخواهند بود و اين‌ ضرب‌المثل‌ را بارها به‌ گوش‌ خود از زبان‌ او شنيده‌ام‌ كه‌ مي‌گفت: « كُرّ خاص‌ مال‌ اَرا چَسي‌، كُرّ پيس‌ مال‌ اَرا چَسي.»‌ (فرزند لايق‌ ثروت‌ لازم‌ ندارد؛ فرزند نالايق‌ هم‌ ثروت‌ لازم ‌ندارد). درست‌ هم‌ هست،‌ زيرا اوّلي‌ درمي‌آورد و دوّمي ‌درمي‌بازد و تاريخ‌ اخير حيات‌ دودمان‌ ما اين‌ حقيقت‌ را بارها لمس‌ كرده‌ است‌.

گفتيم‌ كه‌: او دستور گرد آمدن‌ افراد خانواده‌ و چند تن‌ اشخاصي‌ كه‌ از خانواده‌ جدا نبودند داد. دو ساعت‌ از ظهر گذشته‌ زن‌ها، فرزندان‌ و ديگر افرادي‌ كه‌ دستور داده‌ بود به‌‌تدريج‌ گرد آمدند. سيّدعبدالحسين‌ عطايي‌ آن‌ روحاني عارف‌پيشه‌ بزرگ‌وار كه‌ خدايش‌ رحمت‌ كناد در مجلس‌ حضور يافت‌. سردار نامدار لرستان‌ بر بالشي‌ كه‌ هيچ‌‌گاه‌ عادت‌ نداشت‌ تكيه‌ زده‌ دست‌ها را از طرفين‌ عبا خارج‌ كرده‌ روي‌ سينه‌ گزارده‌ بود. روي‌ به‌ سقف‌ كولايي‌ كه‌ از ني‌ و جِگَن‌ ساخته‌ و شاخه‌هاي‌ بلوط‌ سايه‌اي‌ مطبوع‌ بدان‌ داده‌ بود انداخت،‌ نفسي‌ كه‌ به گوش‌ حاضران‌ رسيد از سينه‌ برآورد و اين‌ مصراع‌ شعر لري‌ را زير لب‌ زمزمه‌ كرد:

شير نر گَردِه‌ كَشي‌ ميها بَميرَه‌ (شير نر گردن‌ برافراشته‌ عزم رحلت دارد) و با همان‌ تُن‌ صدا گفت‌:

چه‌ باشد گنج‌ دنيا رنج‌ دنيا

 

نيرزد رنج‌ دنيا گنج‌ دنيا

سيّد كه‌ اُنس‌ و علاقه‌ فراوان‌ به او داشت‌ ناراحت‌ شده‌ گفت‌: « خدا نكند امير، تو ان‌شاءالله زنده‌ ميماني‌ و اين ‌آرزوي‌ همه‌ مردم‌ به‌ خصوص‌ ايل‌ وفادار خودت‌ امرايي‌ و سوري‌ مي‌باشد.» امير نظري‌ به‌ حضار انداخت. آخرين‌ فرزندش‌ محمّدحسين‌خان‌ در آن‌ موقع‌ خيلي‌ كوچك‌ بود و بازي‌ مي‌كرد و من فرزند ما‌قبل‌ آخر بودم‌ كه‌ بي‌اندازه‌ و خارج‌ از حد تصوّر به من‌ علاقه‌مند‌ بود و چون‌ من‌ هم‌ به‌ پدر علاقه ‌زياد داشتم‌ با شعور اندك‌ كه‌ خاص‌ بچّه‌هاي‌ ده‌ دوازده‌ ساله‌ است‌ احساس‌ مي‌كردم‌ كه‌ يك‌ واقعه‌‌ي ناگوار در شرف ‌وقوع‌ است‌ و از حالت‌ غم‌ گرفته‌ي‌ مجلسيان‌ متوجّه‌ غيرعادي‌ بودن‌ جلسه‌ شده‌ لذا زانو به زانوي‌ مادرم‌ نشسته‌ مترصّد بودم‌ تا چه‌ پيش‌ آيد، آيا پدر از دستمان‌ خواهد رفت‌ و ما را بي‌كس‌ و يتيم‌ خواهد گذاشت‌؟ ما برادر ديگر از مادرمان‌ داريم‌ و او دو سال‌ از من‌ بزرگتر و به‌ نام‌ اميرغضنفر‌ نياي‌ بزرگمان‌ موسوم‌ مي‌باشد. لكن‌ در آن‌ زمان اميرغضنفر نزد خالوهايش خوانين‌ بيرانوند بود و حضور نداشت‌.

فرزندان‌ ديگر همه‌ بزرگ‌ و صاحب‌عنوان ‌بودند و اين‌ ما بوديم‌ كه‌ هنوز به‌ سن‌ بلوغ‌ نرسيده‌ و راه‌ به جايي‌ نمي‌برديم،‌ به‌خصوص‌ كه‌ براي‌ ما مِلك ‌‌و ‌منالي ‌هم‌ به‌ جاي‌ نگذاشت‌. گويا در نگاهي‌ كه‌ به‌ اطراف‌ انداخت‌ همين‌ مسايل‌‌ در ذهنش‌ گذشت‌، چون‌ متوجّه‌ من‌ شد، نگاهش‌ متوقّف‌ و حالش‌ منقلب‌ گرديد و مدّتي‌ اين‌ نگاه‌ از سيماي‌ من‌ برداشته‌ نشد. بالاخره‌ با تأسّف‌ و تأثّر مجدّداً سر بالا كرد و به‌ قدر دو سه‌ دقيقه‌ ساكت همان‌‌گونه‌ به‌ سقف‌ مي‌نگريست؛ همه‌ منتظر بودند نخستين‌ كلام‌ كه‌ بر زبان‌ پدرم جاري‌ مي‌شود مربوط‌ به‌ ما باشد؛ ولي‌ به‌ زودي‌ معلوم‌ شد كه‌ همه‌ در اشتباه‌ هستند، زيرا بيانات‌ امير تا آن‌جا كه‌ به‌ خاطر دارم‌ تقريباً چنين‌ بود: « قدري‌ از گذشته‌ صحبت‌ كرد. از اين‌كه‌ مسند رياست‌ پس‌ از قتل‌ برخوردارخان‌ به‌ فرزندان‌ شادروان فتح‌اله‌خان امرايي‌ منتقل‌ شد و قدرت‌هايي‌ مانند: حشمت‌الدّوله‌ و ظل‌السّلطان‌ آن‌ها را تقويّت‌ مي‌نمودند و در سرتاسر لرستان، ‌دودمان‌هاي‌ سرشناس‌ و مردان‌ جنگي‌ پشت‌ سر آن‌ها جسورانه‌ و از روي‌ صداقت‌ خدمت‌ مي‌كردند. مدّتي‌ ساكت ‌ماند آن‌گاه‌ گفت‌: دست‌ خالي‌ و فقط‌ به اتّكاي‌ لطف‌ پروردگار متعال‌، به‌ اتّفاق ويسالي‌ و فرزندش‌ صيالي‌ عليه ‌آن‌ها قيام‌ كردم‌. حق‌ را در مركز قرار داده‌، توانستم‌ به‌ دست‌درازي‌هاي‌ والي‌ با آن‌ سپاهيان‌ منظّم‌ و نيروي‌ فوق‌العاده‌ خاتمه‌ دهم‌ و بر نيمي‌ از لرستان‌ پيشكوه‌ حكومت‌ نمايم‌ و اكنون‌ كه‌ از دنيا مي‌روم‌ از خداوند سپاسگزارم‌ كه‌ فرزندانم‌ جانشينم‌ هستند. من‌ مِلك‌ كسي‌ را غصب‌ نكردم‌ و مال ‌ ‌و‌منال‌ كسي‌ را در حيطه‌ تصرّف‌ در نياوردم،‌ شما نيز چنين‌ باشيد تا خدا از شما راضي‌ باشد.»

آن‌‌گاه‌ به‌ علي‌‌محمّدخان‌ نگريست‌ و گفت: « افراد دودمان‌ به‌ تو چشم‌ دارند بايد آن‌چنان كه من‌ رفتار كردم‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها عمل‌ كني.‌ حيات‌قلي‌خان‌ را به‌ تو مي‌سپارم‌، او برادر منصورخان‌ و خود از صميمي‌ترين‌ ياران‌ من‌ بوده‌ است‌. علي‌مرادخان‌ را لازم‌ است‌ احترام‌ كني‌ و در اعتبارش‌ بكوشي،‌ او برادر شجاعش‌ شاه‌مرادخان‌ را به‌ خاطر حفظ‌ مواريث‌ ما از دست‌ داد و اكنون‌ پير شده‌ و زنش ‌خواهرت‌ مي‌باشد.» پس‌ از سفارش‌ عدّه‌اي‌ ديگر از قبيل‌ صيد‌علي‌ كوناني‌، سام‌خان‌ گراوند، ملك‌احمد‌خان كوشكي‌، يارحسن‌ سوري‌، اميدعلي‌ امرايي‌، حتّي‌ سفارش‌ گُله‌ آبدارباشي‌ و شاه‌نظر فراش‌باشي‌ را هم‌ نمود. او گفت‌: « تا آن‌جا كه‌ جان‌ و ناموس‌ شما در خطر نباشد با دولتيان‌ درگيري‌ پيدا نكنيد، زيرا دولت‌ مسؤول‌ حفظ‌ امنيّت‌ و آسايش ‌سرتاسر مملكت‌ مي‌باشد و نبايد در يك‌ نقطه‌ او را مشغول‌ كرد، مگر اين‌كه‌ مأموريني‌ ناصالح‌ و جبّار و متجاوز شما را مجبور كند، كه‌ در اين‌ صورت‌ حفظ‌ جان‌ و ناموس‌ بر هر فرد مسلمان‌ واجب‌ است‌.»

هوا رو به‌ تاريكي‌ گذاشته‌ بود كه‌ همه‌ را مرخّص‌ كرد. علي‌‌محمّدخان‌ همچنين‌ كساني‌ مانند: حيات‌قلي‌خان،‌ صيد‌علي‌ كوناني‌ و دخترها مايل‌ نبودند او را ترك‌ كنند ولي‌ وي‌ دستور داد كه‌ تنهايش‌ بگذارند. پس‌ از آن‌كه ‌علي‌‌محمّدخان‌ و به‌ دنبالش‌ ديگران‌ با اكراه‌ برخاستند و رفتند او به‌ مادرم‌ اشاره‌ كرد كه‌ چند لحظه‌ تأمّل‌ كند، آن‌گاه‌ او را نزد خود خواند. جز مادرم‌ و من‌ كه‌ دغدغه‌ بچّه‌گانه‌ خاصي‌ داشتم‌ فقط‌  سيّدعبدالحسين‌ عطايي‌ حضور داشت‌ كه‌ با صوتي‌ بسيار دل‌نشين‌ آيات‌ قرآني‌ را تلاوت‌ مي‌كرد. مادر با نوعي‌ دلخوري‌ ماند و چون‌ همه ‌رفتند خطاب‌ به‌ مادرم‌ چنين‌ گفت‌: « مي‌دانم از اين‌كه‌ فرزندان‌ تو را يادآور نشدم‌ و درباره‌ آن‌ها چيزي‌ نگفتم ناراحت‌ شده‌اي‌ حق‌ هم‌ داري‌ ولي‌ اين‌ ظاهر قضيه‌ است‌ كه‌ تصوّر كرده‌اي‌، آنچه‌ به‌ قدر جويي‌ اثر ندارد همين‌ بيانات‌ من‌ است‌ و پس‌ از من‌ خواهي‌ ديد كوچكترين‌ فايده‌اي‌ بر آن‌ مترتّب‌ نمي‌باشد.»

مادرم‌ جواب‌ داد كه‌: « تو تا زنده‌ بودي‌ هر قدر مِلك‌ و علاقه‌ مِلكي‌ داشتي‌ همه‌ را يك‌ جا به‌ نصرت‌اله‌خان ‌بخشيدي‌ و حكومت‌ و رياست‌ را هم‌ به‌ علي‌‌محمّدخان‌ دادي‌. اگر جواهر، مسكوك‌ و نقدينه‌اي‌ هم‌ به‌ دست ‌مي‌آمد آن‌ها را بين‌ زنان بزرگترت‌ تقسيم‌ مي‌كردي‌ بدون‌ اين‌كه‌ در فكر صغيرهاي‌ من‌ باشي‌ و اكنون‌ هم‌ حتّي‌ از يك‌ سفارش‌، ولو بي‌اثر درباره‌ اين‌ بچّه‌ها مضايقه‌ داري‌ و من‌ مانده‌ام‌ كه‌ نمي‌دانم با دست‌ خالي‌ چه‌كار توانم‌ كرد، با اين‌ وجود من‌ هم‌‌اكنون‌ تو را مي‌بخشم‌ و از خداوند مي‌خواهم كه‌ در دنيا و آخرت‌ سرفراز و آسوده‌ باشي‌ و براي ‌اين‌ اطفال‌ هم‌ به‌ خدا پناه‌ مي‌برم‌. او خود بخشاينده‌اي‌ مهربان‌ است‌.» در اين‌جا پدرم‌ مطلبي‌ را بيان‌داشت‌ كه‌ پس‌ از پنجاه‌ سال‌ هنوز در گوش‌هايم‌ طنيني‌ عظيم‌ دارد او گفت‌: « من‌ اين‌ حقيقت‌ تلخ‌ را متوجّه‌ شدم‌ و پس‌ از فكر زياد به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ درباره‌ي‌ تو و فرزندان‌ كوچكم‌ بهتر اين‌ است‌ متوسّل‌ به‌ خدا شوم‌ و همين‌ كار را هم‌ كردم‌، هر‌گاه‌ پس‌ از اين‌ توسّل‌ به‌ پيشگاه‌ خداوند به‌ علي‌‌محمّدخان هم چيزي‌ مي‌گفتم‌ براي‌ پروردگار خود قايل‌ به‌ شريك‌ مي‌شدم‌ و اصالت‌ توكّل‌ و توسّلم‌ به‌ رازق‌ كل‌، مخدوش‌ و بي‌اثر مي‌شد و از بين‌ مي‌رفت‌ و تو اينك‌ برو و با خيال‌ آسوده‌ منتظر رحمت‌الهي‌ باش.»آن‌‌گاه‌ دست‌ را به‌ دعا برداشت‌ و گفت‌: «پروردگارا‌! من‌ از اين‌ شيرزن‌ رضايت‌ كامل‌ دارم‌. او در حيات‌ من‌ هم‌ رنج‌ فراوان ‌برده‌ است‌. تو او را روسفيد كن. پروردگارا! سه‌ طفل‌ نابالغ‌ خود را باز هم‌ به‌ تو مي‌سپارم،‌ تو كه‌ بر همه‌ برتري‌ و از همه‌ آگاه‌تر هستي‌!» بعد به‌ من‌ متوجّه‌ گرديد و همان‌طوري‌ كه‌ مي‌نگريست‌ ملاحظه‌ كردم‌ كه‌ با قيافه‌اي‌ گشاده‌ و متبسّم‌ اندك‌ اندك‌ پلك‌هايش‌ روي‌ هم‌ قرار گرفت‌.

سيّدعبدالحسين‌ - كه‌ در مدّت‌ گفت‌وگو ساكت‌ نشسته‌ بود - قرآن‌ را گشوده‌ شروع‌ به‌ قرائت كرد ‌و ما با تأثّر برخاستيم‌. مادرم‌ موقعي‌ كه‌ برمي‌خاست‌ سر را بلند كرده‌ با صدايي‌  اندوهناك‌ گفت:‌ « خدايا هر چند كه‌ به‌ من ‌محنت‌ زياد رسيده‌ و محبّتي‌ در خور نديده‌ام‌ ولي‌ چون‌ گناه‌ از اين‌ مرد نبوده‌ است‌ در اين‌ دَم‌ آخر او را مي‌بخشم‌ و برايش‌ بخشايش‌ خاص‌ تو را مسألت‌ دارم‌.»

                                                                                              ادامه دارد...



26. نوعي گياه خودرو. (و)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 12:25  توسط اسعد غضنفری  | 

مطالب قدیمی‌تر