X
تبلیغات
گلزار ادب

گلزار ادب

اشعار وآثار اسفندیار غضنفری امرایی

حركت اردوي سالار‌الدّوله به‌طرف ساوه

از طرف‌ شاه‌زاده‌ دستور حركت‌ داده‌ شد و از طريق‌ "شرّا" به‌سوي‌ ساوه راه‌ افتادند. در اين‌جا باز تكرار مي‌كنيم‌ كه‌ دستگاه‌ محمّدعلي‌‌‌ميرزا در تهران‌ مشروطيّت را يك‌ كانون‌ خطر براي‌ استقلال‌ مملكت‌ و عامل‌ تجزيه‌ ايران‌ معرفي‌ و مبلّغين‌ مزدور شاه‌زاده‌ به‌ نظرعلي‌خان كه‌ در برابر سرداران‌ ايل‌ بختياري‌ حساسيّت‌ كامل‌ داشت‌ چنين‌ وانمود كرده‌ بودند كه‌ بختياري‌ها با كمك‌ امپراتوري‌ انگلستان‌ بر آن‌ سرند كه‌ زير لواي‌ مشروطه‌خواهي‌ بر دولت‌ و كشور ايران‌ استيلا يابند؛ به‌ همين‌ جهت‌ پيش‌ از حركت‌ اردو، سرداراكرم‌ دستور داد دو تن‌ از خوش‌‌نويسان‌ لرستان‌ اين‌ جملات‌ را روي‌ كاغذ آورده‌ و پس‌ از تكثير بين‌ سپاهيان‌ و رجال‌ سرشناس‌ آن‌ نواحي‌ توزيع‌ و منتشر سازند.

متن‌ نامه‌ تا آن‌جايي‌ كه‌ به‌خاطر معمّر‌ين‌ مانده‌ بدين‌ قرار بوده:‌ « برادران‌ عزيز و سروران‌ گرامي‌ ايلات‌ لرستان‌، كلهر و كردستان‌! آنچه‌ را كه‌ من‌ بخواهم‌ به‌ عرض‌ برسانم‌ خود بهتر مي‌دانيد. اكنون‌ بر قاطبه‌ مردم‌ روشن‌ شده‌ است‌ كه‌ رجال‌ بختياري‌ سر سپردگان‌ اجنبي‌ و اين‌ مزد و حقوقي‌ كه‌ به‌ سواران‌ جنگاورشان‌ مي‌پردازند عموماً از خزانه‌ بيگانه‌ تأمين‌ مي‌گردد. خداوند متعال‌ را به‌ ياري‌ طلبيد و دست‌ خائن‌ به‌ وطن‌ را از مرفق‌ قطع‌ كنيد. اين‌جانب‌ از دل‌ و جان‌ خادم‌ و خدمت‌گزار شاه‌ و وطن‌ محبوبمان‌ خواهم‌ بود و دوش‌ به‌ دوش‌ برادران‌ غيور خود مي‌جنگم‌.»

نظرعلي

اردوي‌ عظيم‌ سالارالدّوله‌ - كه‌ بعضي‌ از مورخين‌ تعداد آن‌ را تا شصت‌ هزار هم‌ گفته‌‌اند- روز هشتم‌ ماه‌ رمضان‌ سال‌ 1329ق. برابر با دوازدهم تیرماه 1290 ش. پس‌ از آن‌ پيروزي‌ درخشان كه ذكر آن‌ گذشت‌ به‌‌سوي‌ ساوه حركت‌ كرد. بار‌ها دسته‌هايي‌ از دهات‌ و قصبات‌ اطراف‌ حضور شاه‌زاده‌ دادخواهي‌ مي‌كردند و چاره‌ بي‌دادگري‌هاي افراد سپاهي‌ را مي‌خواستند، بدون‌ اين‌كه نتيجه‌اي عايد آن‌ها بشود. در اين‌ مورد گناه‌ از شاه‌زاده‌ بود زيرا كسي‌ كه‌ فرمان‌ بسيج‌ يك‌ اردوي‌ بيست‌ هزار نفري‌ را صادر مي‌كند بايد به‌ تغذيه لباس‌ و مواجب‌ آن‌ها هم‌ بيانديشد. چند بار نزديك‌ بود بين‌ سرداراكرم‌ و داوودخان‌ كلهر‌ به‌ كدورت‌ بكشد، ولي‌ هر بار دخالت‌ علي‌اكبرخان فرزند داوودخان مانع‌ از آن‌ مي‌گشت‌. در ملاير قشوني‌ همراه‌ سالارالدّوله‌ بود كه‌ فاقد ديسيبلين‌ نظامي‌‌ و با تاكتيك‌هاي جنگي‌ آشنايي‌ نداشت‌. هر دسته‌ از گوشه‌اي آمده‌ بودند؛ از لرستان‌ نظرعلي‌خان و از پشتكوه غلامشاه‌خان، از كردستان‌ سردار‌رشيد، از كلهر داوودخان، از كرمانشاه‌ معاون‌الملك‌ و معاون‌الرعايا، از همدان‌ علي‌رضاخان گروسي،‌ از ايلات‌ افشار عبدالباقي‌خان افشار و عبّاس‌خان‌ چناري‌ و غيره‌، ‌اين سرداران‌ با هر مشقّت‌ و زحمتي‌ بود جلو زياده‌‌روي‌هاي افراد را مي‌گرفتند. ‌سردار‌رشيد كردستاني‌ هم‌ كم ‌‌و ‌بيش‌ در تلاش‌ حفظ‌ ظاهر بود، امّا دار و دسته‌ كلهر، سنجابي‌، كلخاني‌ و محال‌ هم‌جوار، تعدّي‌ و دست‌‌درازي‌ به‌ مردم‌ بي‌‌گناه‌ را به‌ حدّ اشباع‌ رسانيده‌ بودند. مي‌گويند: يكي‌ از تفنگچي‌هاي كلهر آشيانه‌ گنجشكي‌ را با جوجه‌‌هاي تازه‌ از تخم‌ درآمده‌ آن‌ از شاخه‌ درخت‌ كنده‌ و آن‌ را روي‌ دست‌ گرفته‌ فرياد مي‌زد:« ‌هاي بلبله‌كان‌ وَ زا و زاتيلان‌« (هان‌ اين‌ يك‌ بلبل‌ است‌ با نوزادانش‌) توقّف طولانی‌ چنين‌ افرادي‌ با چنان‌ روحيّات‌ و احساس ‌و درك‌ مسايل‌ به‌ مدّت‌ زياد اساساً و مخصوصاً پس‌ از كسب‌ آن‌ پيروزي،‌ اشتباه و دور از احتياط‌ بوده‌ است.‌ اين‌ توقّف‌ در قبال‌ اردويي‌ هفت‌‌جوش‌ و بي‌‌مواجب‌ را مي‌توان اوّلين‌ اشتباه‌ سالارالدّوله‌ و نخستين‌ غفلت‌ سرداران‌ اردو دانست. پانزده‌ روز توقّف‌ بيهوده‌ اين‌ سپاه‌، فرصت‌ گران‌بهايي‌ بود تا از آن‌ طرف‌ دولت‌ و مجاهدين‌ بختياري‌ در مركز به‌دست‌ و پا افتند و در رفع‌ بلايي‌ كه‌ مي‌رفت‌ نازل‌ گردد بكوشند. دولتي‌ كه‌ نه‌ پول‌ در خزانه‌ داشت‌ و نه‌ آه‌ در بساط، در همان‌ مدّت‌ توانست‌ بر اثر جدّيت‌ و كوشش‌ مستر شوستر آمريكايي‌ وجوهي‌ تهيه‌ و نيرويي‌ را گر‌چه‌ اندك‌ ولي‌ مجهّز به‌ ميدان‌ نبرد گسيل‌ دارد.

سرعت‌ عمل‌ و غافل‌گيري‌ را نظرعلي‌خان در تمام‌ مبارزاتش‌ به‌‌كار مي‌بست؛ ولي‌ اكنون‌ از اين‌كه اوقات‌ بدان‌ صورت‌ هدر مي‌رفت‌ رنج‌ مي‌برد. ثانياً، بسيار هستند كساني‌ كه‌ سخنان‌ شاه‌زاده‌ را كه‌ گفته‌ بود: اگر به‌ نتيجه‌ رسيدم‌ نخستين‌ كاري‌ كه‌ انجام‌ خواهم‌ داد از بين‌ بردن‌ سه‌ تن‌ از سران‌ اردو‌ است‌، علّت‌ عمده‌ تقاعد سران‌ مورد نظر مي‌دانند. از برادرم، علي‌محمّدخان، ‌ شنيدم‌ كه‌ سرداراكرم‌ هر‌گاه‌ اطراف‌ را از بيگانگان‌ خالي‌ مي‌‌‌ديد با تأسّف‌ اظهار مي‌داشت كه‌:« نمي‌دانم با بختياري‌ها چه‌ كنم‌ كه‌ چشم‌ ديدنشان‌ را ندارم‌ و‌گر‌نه‌ صد دختر در حرمسراي‌ اين‌ جوان‌ جلف‌ سبك‌سر داشته‌ باشم‌ يك‌ لحظه‌ در ترك‌ او تأمّل‌ نخواهم‌ كرد، ولي‌ مي‌بينم‌ اكنون‌ اين‌ من‌ هستم‌ كه‌ بايد به‌ منظور سد كردن نفوذ بختياري‌ در لرستان‌ بجنگم‌ نه‌ كلهر، سنجابي‌، كرد و همداني،‌ ‌من‌ از آن‌ بيم‌ دارم‌ كه‌ سردار‌رشيد و داوودخان - كه‌ اين‌ بيانات‌ ابلهانه‌ را شنيده‌اند - محرمانه‌ با دشمنان‌ ارتباط‌ به‌‌هم‌رسانند و ما را در يك‌ موقعيّت‌ باريك‌ تنها بگذارند و به‌‌دنبال‌ كار خود بروند. در اين‌‌صورت‌ شكست‌ سالارالدّوله‌ اجتناب‌‌ناپذير است.‌«

 

علي‌رضاخان گروسي

 

حضرت‌ والا سالارالدّوله‌ با داعيه‌ عظيمش‌ حرفي‌ مي‌زند كه‌ بر اثر آن‌، اوّل‌ چند تن‌ از بزرگ‌‌ترين سرداران‌ اردوي‌ لرستان‌ از جمله‌ صيدمهدي‌خان‌، مهرعلي‌خان و رؤساي‌ ايل‌ حسنوند و سالار خزلي‌ و اعظم‌السّلطنه کاکاوند به‌جاي‌ ابراز فداكاري‌ و شركت‌ در جنگ‌ و راندن‌ دشمن‌ به‌ زندان‌ رفته‌ از گردونه‌ خارج‌ مي‌شوند. اين‌ خود زياني‌ نمايان‌ بود كه‌ عايد اردوي‌ لرستان‌ شد. از اين‌كه بگذرد با وجود تبراي‌ مكرّر شاه‌زاده‌ كشف‌ گفتار نابه‌جا و نسنجيده‌ زيان‌‌بخش‌ او سه‌ سردار بزرگ‌ كه‌ سه‌ پايه‌ از چهار ركن‌ قائم‌ قيام‌ او بودند بيم‌ناك‌ و در خود فرو برد كه‌ اين‌ گوسفند پس‌ از رهايي‌ از چنگال‌ گرگ‌، خود گرگي‌ خواهد شد كه‌ همه‌ را در چنگالش‌ خواهد فشرد. پس‌ بايد مراقب‌ بود و سر را عبث‌، دم‌ كارد قصاب‌ نداد و البته‌ فرصتي‌ لازم‌ است‌ تا اين‌ آسودگي‌ و جمعيّت‌‌ خاطر را بتوان‌ با دادن‌ امتحانات‌ كافي‌ فراهم‌ ساخت‌. اين‌ فرصت‌ كي‌ به‌دست‌ آمد؟ همان‌ وقتي‌ كه‌ در جنگ ساوه، در حالي كه سواران‌ غيور لرستاني از هر جانب‌ عرصه‌ را بر دشمن‌ تنگ‌ كرده‌ بودند و پي‌در‌پي‌ آن‌ها را عقب‌ مي‌‌راندند، ناگهان‌ علي‌رضاخان گروسي‌ - كه‌ خود يكي‌ از يلان‌ روزگار بوده‌ است‌ - نزد نظرعلي‌خان مي‌شتابد و با غريوي‌ پلنگ‌آسا فرياد مي‌زند: «سردار! سردار لرستان!‌ چه‌ مي‌كني‌؟ زود باش‌ و برخيز كه‌ رفقا همه‌ رفتند‌ آري‌ رفتند و ما را در پشت‌ سر خود تنها گذاشتند».

كي‌ رفت‌ چه‌ مي‌گويي‌؟ آري‌ سردار، رفتند، داوودخان كلهر، سردار‌رشيد، دو ستون‌ سپاه‌ و دو ركن‌ اساسي‌ و اصلي‌ پس‌ از جنگي‌ سبك‌ و ناچيز عنان‌ مركب‌ها را برگرداندند و به‌سمت همدان‌، ملاير و‌ كرمانشاه‌ گريختند. (اگر بتوان‌ نام‌ آن‌ را گريز گذاشت).

از امروز كاري‌ به‌ فردا ممان‌

 

چه‌ داني‌ كه‌ فردا چه‌ آيد زمان‌

جور و بيداد اردو در مدّت‌ پانزده‌ روز توقّف،‌ وَ‌بالش‌ در مراجعت‌ بيشتر دامن‌ فراريان را گرفت‌، زيرا اردو‌هاي پراكنده‌ و شكست‌‌خورده‌ كه‌ دشمن‌ هم‌ كمابيش‌ در دنبالشان‌ بود با چنان‌ نفرتي‌ از سوي‌ مردم‌ مواجه‌ گرديدند كه‌ حتي‌ از دادن‌ كاسه‌اي آب‌ هم‌ به‌ آن‌ها دريغ‌ مي‌كردند.

 

في‌التأخير آفات‌

اردو حركت‌ كرد. آن‌ها مرتّباً پيش‌ مي‌رفتند و دسته‌‌هاي سواره‌ بختياري‌ بر اثر شكست‌ قبلي‌ ياراي‌ برابري‌ نداشت‌ و از برابر سيل‌ سپاهيان‌ عقب‌ مي‌نشستند و به‌سمت‌ اراک‌ و ساوه مي‌گريختند. آن‌ها متوجّه‌ شده‌ بودند كه‌ تاب‌ مقاومت‌ ندارند و سعي‌ داشتند جريان‌ را به‌ تهران‌ منعكس‌ و از مركز طلب كمك‌ كنند. زياد هم‌ به ‌كمك‌ تهران‌ اميدواري‌ نداشتند، زيرا بعيد نبود هر لحظه‌ انقلاب‌ و شورشي‌ در پايتخت‌ روي‌ دهد و مجاهدين‌ و دولتيان‌ را به ‌خود مشغول‌ كند. ولي‌ دولت‌ روز دهم‌ رمضان‌ 1329ق. برابر با چهاردهم تیرماه 1290ش. وسايل‌ حركت‌ يفرم‌خان‌ و ماژر هارم‌شان‌ آلماني‌ با سه‌ هزار و پانصد سوار مجاهد، ‌سه ‌عرّاده توپ‌ شنيدر، يك‌ عرّاده‌ ماكزيم‌، پانصد نفر سوار بختياري‌ تحت‌ فرماندهي‌ سرداربهادر و سردارمحتشم‌ و اميرمجاهد به‌سمت‌ ساوه را ترتيب داده‌ و آن‌ها حركت‌ كردند.‌ هنگام‌ ورود به‌ ساوه، نظرعلي‌خان پيش‌جنگ‌ بود و عالي‌خان رضايي‌ ،فرزند سرتيپ‌خان ايتي‌وند، جلوتر از او به‌ عنوان‌ طلايه‌‌دار راه‌ مي‌پيمود. عدّ‌ه‌اي نيز از سواران‌ كَلخاني‌، كليايي‌ و گوراني‌ پيش‌ مي‌رفتند و مراقب‌ بودند تا اشتباهي‌ در برخورد‌ها روي‌ ننمايد. ‌اين‌جا نيز متوجّه‌ نقص‌ و ضعف‌ فرماندهي‌ مي‌شويم. فرمانده‌ كل‌ قوا كه‌ مي‌دانست‌ نفراتش‌ را دسته‌‌هاي چريك‌ عشاير تشكيل‌ مي‌‌دهند قاعده‌ اين‌ بود كه‌ براي‌ آن‌ها اسم‌ شب‌ قايل‌ شود و چند نفري‌ را به‌‌صورت‌ رابط‌ مداوم‌ برقرار و توسّط‌ آن‌ها از چگونگي‌ وضعيّت‌ صفوف‌ مختلف‌ آگاهي‌ به ‌هم‌‌ رساند. اين‌ اطلاعات‌ را به‌ آگاهي‌ كانون‌هاي جنگ‌ برساند تا همه‌ از موقع‌ و موضع‌ و موقعيّت‌ همديگر مستحضر باشند. نقشه‌‌هاي ترسيم‌ شده‌ را به‌دست‌ سرداران‌ ايلات‌ بسپارند تا راهنماي‌ آنان‌ باشد و از روي‌ آن‌ موقعيّت‌ حريف‌ را بسنجند و در فرصت‌ مناسب‌ بر آن‌ها حمله‌ كنند. ‌اين‌‌ها هيچ‌‌كدام‌ نبود؛ بسيار ساده‌ و به‌صورت‌ كاروان‌هاي عادي‌ كه‌ چند تن‌ كاروانچي‌ بر آن‌ها سرپرستي‌ كنند طي‌ طريق‌ مي‌كردند و بر اثر همين‌ بي‌‌اطلاعي‌ و فقدان‌ تاكتيك‌هاي سپاهي‌گري‌ و خصوصيّات‌ امر نظام‌، بين دو دسته‌‌ سواران‌ لرستاني‌ از يك‌‌سو و كلخاني‌ و كليايي‌ها از سوي‌ ديگر، بدين‌ خيال‌ كه‌ با دشمن‌ روبه‌رو گرديده‌‌اند برخوردي‌ خونين‌ روي‌ داد و هر يك‌ از دو دسته‌ با اين‌ پندار كه‌ با سواران‌ بختياري‌ طرف‌ مي‌باشند تا آخرين‌ نفس‌ و توانايي‌ ايستادگي‌ كردند. از بخت‌ بد، هر دو دسته‌ از نخبه‌ سواران‌ و سركرده‌‌هاي آن‌ها هم‌ افرادي‌ با شخصيّت‌ و شجاع‌ بودند. آن‌ها تا روشني‌ روز از همديگر كشتند؛ كشتاري‌ وحشتناك‌ و خون‌بار، از دسته‌ نظرعلي‌خان فرمانده‌ شجاعشان،‌ عالي‌خان رضايي‌، و عين‌شاه‌، صيدحسن‌ سياه‌منصور با تعداد كثيري‌ از افراد  به‌قتل‌ رسيدند. از دسته‌ كليايي‌ و كلخاني‌ نيز حسين‌خان‌ معاون‌‌لشكر- كه‌ مردي‌ برجسته‌ از حوزه‌ كرمانشاهان بود - از پاي‌ درآمد و بايد گفت‌ كه‌ هر دو طرف‌ تقريباً نابود شدند. اين‌ پيش‌آمد شوم‌ براي‌ سالارالدّوله‌ نقشي‌ تعيين‌كننده‌ داشت‌ و هر كس‌ به‌ نوعي‌ تطيّر مي‌زد. (كُل‌ تطيّر شوم‌).

پس‌ از دميدن‌ روز، هر دو طرف‌ ملاحظه‌ كردند كه‌ با دست‌ خود دمار از روزگار خود برآورده‌اند. اين‌ جريان‌ اسفناك‌ آن‌گونه‌ كه‌ سالارالدّوله‌ را متأثّر و منقلب‌ كرد موجب‌ خرسندي‌ مجاهدين‌ فراري‌ گرديد؛ لكن‌ سرداراكرم‌ به‌ سالارالدّوله‌ پيشنهاد حركت‌ داد و اردو به‌ راه‌ افتاد. اين‌ اردو آن‌چنان‌ متراكم‌ و انبوه‌ بود كه‌ اين‌گونه‌ تلفات‌ اثر كمي‌ بر جاي‌ مي‌گذاشت‌؛ ولي‌ از نظر كيفي‌ تأثير نامطلوب‌ در اذهان‌ باقي‌ گذاشت‌. مجاهدين‌ بختياري‌ به‌سركردگي‌ سردار‌ظفر و سردار‌جنگ‌ و امير‌جنگ‌ و ديگر سران‌ ايل‌ كه‌ خود را در برابر نيروي‌ عظيم‌ خصم‌ ناتوان‌ مي‌‌‌ديدند و به‌ تهران هم زياد اطمينان‌ نداشتند بنا‌به‌ مَثَل‌ معروف:

چون‌ به‌ قوّت، حريف‌ خصم‌ نه‌اي

 

حيله‌ و مكر را از دست‌ مده‌

با هم‌ به‌ مشورت‌ پرداخته‌ و چون‌ از موضوع‌ ناراحتي‌ سرداران‌ جنگي‌ اردوي‌ سالارالدّوله‌ اطلاع‌ داشتند به‌ هر سه‌ نفر آن‌ها پيام‌هايي‌ فرستادند. پيامي‌ كه‌ براي‌ نظرعلي‌خان فرستادند چنين‌ بود: «حكم‌ والي‌گري‌‌ پيشكوه‌ لرستان‌، پرداخت‌ هفتاد هزار ليره‌ طلا در برابر متاركه‌ نبرد» آن‌ها به‌ويژه‌ در خصوص ‌برادري‌ لرستان‌ و بختياري‌ و هم‌خوني‌ دو ايل‌ بزرگ‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آوردند و تا توانستند نسبت‌ به‌ نظرعلي‌خان اظهار محبّت‌ كردند و متن‌ نامه‌ را (برادر خودمان)‌ پُر كرده‌ بود. نظرعلي‌خان جواب‌ داد كه‌: «من‌ فردي‌ لرستاني‌ هستم‌ و آقايان‌ نيز لر هستيد و قبول‌ اين‌ پيشنهاد به‌ مثابه‌ تسليم‌ لرستان‌ به‌ بختياري است.» باز تكرار مي‌كنم‌ كه‌ سالارالدّوله‌ و دستگاه‌ وسيع‌ تبليغاتي‌ او چنين‌ به‌سرداراكرم‌ و ديگر سرداران‌ غرب‌ ايران‌ تفهيم‌ كرده‌ بودند كه‌ سران‌ بختياري‌ با عَلَم‌ كردن‌ لواي‌ مشروطيّت و در تحت‌ اين‌ عنوان‌ ترتيب‌ تقسيم‌ ايران‌ را بين‌ روسيه‌ و انگلستان‌ به‌ اين‌ شرط‌ كه‌ ولايات‌ مركزي‌ متعلّق‌ به‌ آن‌ها باشد داده‌ و اين‌ طرح‌ شوم‌ را پذيرفته‌اند. سالارالدّوله‌ خود را با اين‌ ترتيب‌ در نظر آن‌ها حامي‌ و طرفدار استقلال‌ و تماميّت‌ كشور، زير چتر سلطنت‌ قاجاريه‌ مجسّم‌ ساخته‌ بود. اين‌ تبليغات‌ تا حدود زيادي‌ در روح‌ ساده‌ و بي‌رياي‌ سران‌ عشاير اثر گذارده‌ بود به ‌طوري‌‌كه‌ حاضر شدند با بذل‌ جان‌ و مال،‌ وي‌ را كه‌ سمبل‌ يك‌پارچگي‌ ايران‌ فرض‌ مي‌شد و حافظ‌ تاج‌ و تخت‌ جلوه‌ مي‌نمود ياري‌ دهند و آن‌چنان‌ تحت‌ تأثير قرار گرفته‌ بودند كه‌ به‌ هيچ‌‌وجه‌ به‌ اساس‌ كار نمي‌انديشيدند و تا مراجعت‌ نظرعلي‌خان و برخورد سوم‌ او در اشترينان‌ اين‌ وضع‌ ادامه‌ داشت‌ كه‌ بدان‌ خواهيم‌ رسيد.

همين‌ پيشنهاد به‌ جهت‌ داوودخان كلهر و سردار‌رشيد كردستاني‌ نيز فرستاده‌ شد. از اين‌كه چنين‌ پيامي‌ براي‌ نظرعلي‌خان واصل‌ شد در پيش‌گاه‌ تاريخ‌ جاي‌ ترديد نيست‌ و پاسخ‌ هم‌ جز اين‌كه شرح‌ داده‌ شد نبوده‌ است‌؛ ولي‌ سران‌ سپاهيان‌ مختلف‌ در آن‌ دقايق‌ و لحظات‌ سرنوشت‌ساز دور از هم‌ و هر يك‌ در قسمتي‌ از فرونت‌ جنگ،‌ نبرد مي‌كرده‌، در كنار هم‌ نبودند تا ما بدانيم‌ محقّقاً پاسخ‌ دو سردار ديگر چه‌ بوده‌ است‌ و همين‌قدر به‌ تحقيق‌ دانسته‌ مي‌شود كه‌ هر دو سردار در سخت‌‌ترين لحظات‌ گيرودار طرفين، دست‌ از جنگ‌ كشيده‌ و سريعاً عقب‌ نشسته‌اند؛ حال‌ اين‌ عقب‌‌نشيني‌ بر اثر فشار دشمن‌ بوده‌، توپ‌خانه‌ يفرم‌خان ارمني‌ باعث‌ شده‌، وجوه‌ فراواني‌ به‌ جيب‌ها سرازير گرديده‌، يا يادآوري‌ تهديد شوم‌ سالارالدّوله‌ فرصت‌ را به‌ اختيارشان‌ گذاشته‌ و در نتيجه‌ اين‌ صحنه‌ به‌ وجود آمده،‌ چون‌ بعد از آن هم هيچ‌‌گاه‌ بين‌ نظرعلي‌خان و دو سردار ديگر ملاقاتي‌ دست‌ نداده‌ است؛ هر چه‌ بوده‌ و هر چه‌ باعث‌ سستي اردوهاي كلهر و كردستان شده‌ داوري‌ آن‌ بسيار مشكل‌ و به‌ سينه‌ تاريخ‌ سپرده‌ مي‌شود. آنچه‌ بعد از ده‌‌ها سال‌ عجيب‌ مي‌نمايد كثرت‌ سپاهيان‌ فاتح‌ سالارالدّوله‌ و قلّت‌ نفرات‌ دشمن‌ است‌. در اردوي‌ سالارالدّوله‌ توپ‌هاي گوناگون‌ وجود داشته‌ كه‌ مي‌توانسته‌ است مفيد واقع‌ شود‌. يك‌ موضوع‌ مشكوك‌ نيز ايجاد حيرت‌ مي‌كند كه‌ بعد از شكست‌ شاه‌زاده‌ چرا نيروي‌ كلهر و كردستان‌ مورد تعقيب‌ مجاهدين‌ قرار نگرفتند و همه‌ نيروي‌ آن‌ها صرف‌ مبارزه‌ با نظرعلي‌خان شد؟ راجع‌ به‌ شهامت‌ و جرأت آن‌ها هم‌ جاي‌ گفتگو نيست؛ زيرا هر دو سردار، شيراني‌ شرزه‌ بوده‌اند و جريان‌ جنگ‌هاي بيستون و قضيه‌ درگيري‌ با مجاهد رزمنده‌ يارمحمّدخان كرمانشاهي كه‌ در آتيه‌ به‌ طور مشروح‌ خواهيم‌ نوشت‌ ثبات‌ قدم‌ و دلاوري‌ هر دو را كاملاً نشان‌ مي‌دهد. با اين‌ تفصيل‌ اين‌‌ها همه‌ از دايره‌ فرض‌ و گمان‌ پاي‌ فراتر نگذارده‌ و نبايد زياد به‌ آن‌ها اطمينان‌ كرد؛ هر چند قراين‌ و اشارات‌ ما را وسوسه‌ كند.[1]

پس‌ از شكست‌ سردار‌ظفر و مجاهدين‌ بختياري‌، روز سوم‌ شوال‌ سال‌ 1329ق. برابر با مرداد1290 ش. ناگهان‌ اين‌ خبر بين‌ سپاهيان‌ دو طرف‌ مانند رعد صدا كرد. خبر چه‌ بود؟ سردار‌بهادر و سردار‌جنگ‌ با پانصد سوار مسلّح‌ بختياري‌، يفرم‌خان ارمني‌ با نيروي‌ مجاهد تحت فرمان‌ و سه‌ عرّاده‌ توپ‌ شنيدر و يك‌ عرّاده‌ ماكزيم‌، ضمناً چهار هزار نفر مزدور دولتي‌، قدم‌ به‌ ميدان‌ نبرد گذارده‌اند. اكنون‌ وضع‌ به‌كلّي‌ عوض‌ شده‌ است‌. پس‌ از ورود سردار‌بهادر و ديگران‌، تا آن‌جا كه‌ حاضران‌ در ميدان‌ جنگ‌ و مردان‌ كهنسال‌ تعريف‌ مي‌كنند در روز سوم‌ ماه‌ شوال‌ آرايش‌ جنگي‌ اردو‌هاي سالارالدّوله‌ بدين‌ قرار بوده‌ است‌:

1. دسته‌ پيشتاز 2. قلب‌ سپاه‌ 3. نيروي‌ امدادي‌ و پشت‌ جبهه‌؛

قسمت‌ اوّل‌، به‌سركردگي‌ نظرعلي‌خان سرداراكرم‌ حركت‌ كرد و پس‌ از تماس‌ و برخورد با مجاهدين‌ به‌ نبرد پرداخت‌ و موانع‌ را به‌ منظور رسيدن‌ به‌ ساوه از پيش‌ برداشت‌ و به‌ پيش‌رَوي‌ خود ادامه‌ داد. قبلاً متذكّر شديم‌ كه‌ برابر دستور اميرجنگ والي‌ پشتكوه‌ در تمام‌ مدّت‌ جنگ‌ غلام‌شاه‌خان و سواران‌ لر پشتكوه‌ با سرداراكرم‌ اتّفاق‌ و اتّحاد كامل‌ داشته‌ و  دوش‌ به‌ دوش‌ او مي‌جنگيدند.

قسمت‌ دوم‌، تحت‌ فرمان‌ داوودخان كلهر و سردار‌رشيد كردستاني‌ قرار داشت‌ كه‌ در آن‌ صف‌ مشغول‌ پيش‌رَوي‌ بوده‌ و هنوز به‌ نبرد ادامه‌ مي‌دادند؛ لكن‌ به‌جاي‌ اين‌كه صف‌ خود را با همان‌ آرايش‌ قراردادي،‌ مُمِد و پشتيبان‌ سردار‌اكرم‌ قرار دهند، كم‌كم‌ سمت‌ باختر شهر را با يك‌ نيم‌‌دايره خفيف‌ دور زده‌ به‌ طرف‌ شمال‌ شهر عنان‌ كشيدند و با اين‌ تصميم‌ عملاً پشت‌ جبهه‌ لرستاني‌ها را خالي‌ گذاشتند كه‌ خود اين‌ موضوع‌ مي‌تواند ايجاد شبهه‌ كند.

قسمت‌ سوم،‌ زير نظر حاج‌ علي‌رضاخان‌‌گروسي‌ و عبّاس‌خان چناري‌ و عبدالباقي‌خان افشار چاردولي‌ همراه‌ سواران‌ جمعي‌، حركت‌ كردند و در قفاي‌ دو صف‌ سپاهيان‌ لر، كلهر و كردستان‌ قرار گرفتند.

دسته‌ چهارمي‌ نيز خود‌به‌خود به‌ وجود آمد كه‌ عبارت‌ بودند از: افرادي‌ از گوشه‌ و كنار به‌ خيال‌ كسب‌ غنايم‌ و جمع‌ مال،‌ خود را داخل‌ اردو كرده‌ و صفي‌ تشكيل‌ دادند. از بخت‌ بد، شاه‌زاده‌ به‌جاي‌ حضور در رديف‌ اوّل‌ و نظارت‌ مستقيم‌ و مستمر بر ميدان‌هاي نبرد و صدور فرامين‌ جنگي،‌ آن‌چنان كه وظيفه‌ هر فرمانده‌ و سالار سپاه‌ مي‌باشد خود را در ميان‌ اين‌ صف‌ بي‌سر‌و‌پاي‌ فاقد سرپرست‌ و پيشواي‌ مشخّص‌ قرار داد و اين‌ بر اثر همان‌ ترس‌ و جُبن ذاتي‌ او بود. ترسي‌ كه‌ همه‌ فرصت‌هاي گران‌بها را از دست‌ او خارج‌ مي‌ساخت‌ و عاقبت‌ هم ‌‌زمام‌ اُمور را از كف‌ بي‌‌كفايتش‌ به‌ در كرد.

سپهبد كه‌ جانش‌ گرامي‌ بود

 

از او ننگ‌ خيزد نه‌ نامي‌ بود

اين‌ افراد، يعني‌ ملتزمين‌ ركاب‌ فرماندهي‌ كل،‌ فقط‌ مترصّد بودند صفوف‌ جنگنده‌ پيشين‌ به‌ فتوحاتي‌ دست‌ يابند و آن‌ها انگل‌‌وار سهمي‌ از غنايم‌ يا به‌ قول‌ خودشان‌ يَخْدُرمه‌ حاصل‌ از آن‌ پيروزي را‌ به ‌دست‌آورند.

قدم‌ بگذار در ميدان‌ مردي

 

زِ مردي‌ گر بترسي‌ كُشته‌ گردي‌

امّا شاه‌زاده‌ بيش‌ از آن‌ جبون‌ و ترسو بود كه‌ بتوان‌ حدي‌ بر آن‌ قايل‌ شد. سرداراكرم‌ در جبهه‌ اوّل‌ نزديك‌ شهر به‌ بختياري‌ها رسيد و نبرد كه‌ تا آن‌ لحظه‌ صورت‌ پراكنده‌ داشت‌ شدّت‌ گرفت‌. در صف‌ مجاهدين‌ توپ‌هاي آماده‌ و توپچي‌هاي ورزيد‌ه‌اي وجود داشت‌ و سواران‌ بختياري‌ نيز آزموده‌ جنگ‌ بودند. دسته‌ قزاق‌ هم‌ با وجود فرمانده‌ لايق‌ خود يفرم‌خان، كاملاً با وظايف‌ و مسؤوليّتشان‌ آشنا بودند؛ ولي‌ نيروي‌ لرستان‌ فقط‌ از روحيه‌اي قوي‌ و فرماندهي‌ شجاع‌ بهره‌‌مند بود.

سرداراكرم‌ در كنار باغات‌ ساوه دستور داد چادر‌ها را برافراشتند. او مي‌پنداشت‌ با ضرب‌‌شستي‌ كه‌ در جنگ‌ توره‌ بر آن‌ها وارد آورده‌ مي‌تواند به‌ آساني‌ مغلوبشان‌ كند. اين‌ موفقيّت‌ در صورتي‌ ميسّر بود كه‌ صفوف‌ دوم‌ و سوم‌ نيز به امداد او بشتابند و او با چنين‌ روحيه‌ و پنداري‌ چادر زد. او مي‌خواست‌ به‌ دشمن‌ نشان دهد كه‌ از توپ‌خانه‌ و نيرو‌هاي امدادي‌ آن‌ها بيمي‌ ندارد. بختياري‌ها كه‌ در زمين‌ باز هدف‌ گلوله‌ افراد لر قرار مي‌گرفتند به‌دستور سردار‌بهادر و سردار‌جنگ‌ از تپّه‌ ماهور‌ها و كاه‌ريز‌ها استفاده كرده، توپ‌ها را در پناه آن‌ها سوار و تفنگ‌چيان لرستان را آماج توپ‌هاي خود قرار دادند. نبرد آغاز شد، تير بر دهان محمودخان اسفندياري‌ (محمودي‌ بالوند) اصابت‌ كرد. محمّدرحيم‌خان (دوريشَكَه‌) زخم‌ برداشت، محمّدقاسم كمالوند مجروح شد، كُر‌گُجر كاكاوند كشته شد و اسب بي‌صاحبش به اردو برگشت، اسب‌ معروف‌ نهيمان در زير ران‌ سرداراكرم‌ به‌ قتل‌ رسيد.[2]

نظرعلي‌خان پس‌ از مدّتي‌ جنگ‌هاي سنگر به‌‌سنگر بر اسب‌ كهيلان‌ سوار شد و با وجود غرّش‌ توپ‌خانه‌ حريف‌ بر آن‌ها حمله‌ برد و به‌سختي‌ پافشاري‌ كرد. در گرماگرم‌ آن‌ نبرد خونين،‌ خبري‌ مانند صاعقه‌ در سرتاسر ميدان‌ جنگ‌ طنين‌ انداخت‌. ناگهان‌ گفته‌ شد كه‌ داوودخان كلهر به‌ كلّي‌ شكست‌ خورده‌ و از ميدان‌ به‌در رفته‌ است‌. اين‌ خبر هنگامي‌ رسيد كه‌ سرداراكرم‌ تمام‌ توجّه‌ يفرم‌خان و سردار‌بهادر را به‌‌خود جلب‌ كرده‌ و هرگاه‌ خان بزرگ‌ كلهر از پشت‌ سر، همان‌‌طوري‌‌كه‌ قرار گذارده‌ بودند پيش‌ مي‌آمد مقاومت‌ سواران‌ لرستان‌ تبديل‌ به‌ حمله‌‌هاي شديدتري‌ مي‌شد و اگر از سمت‌ شمال‌ هم‌ سردار‌رشيد به‌ نبردي‌ جدّي‌ مي‌پرداخت‌ باز قسمت‌ مهمي‌ از نيروي‌ مجاهدين‌ مجبور بودند بار سنگين‌ جنگ‌ را در جبهه‌ سرداراكرم‌ سبك‌ كنند؛ در نتيجه‌، او كار بختياري‌ها را يك‌سره‌ مي‌كرد و سالارالدّوله‌ مي‌توانست‌ به‌ پيش‌روي‌ خود به‌‌سوي‌ تهران‌ ادامه‌ دهد.

نظرعلي‌خان - كه‌ مردي‌ عشاير بود و خيانت‌ را بدان‌ صورت‌ نمي‌توانست باور كند- اين‌ خبر را دروغ‌ پنداشته‌ حمل‌ بر تباني‌ دولتيان‌ و مجاهدين‌ كرد تا بدان‌وسيله‌ روحيه‌ سواران‌ را تضعيف‌ كنند و هنوز هم‌ به‌ انتظار رسيدن‌ سواران‌ كلهر به‌سركردگي‌ داوودخان‌ به‌ پافشاري‌ خود ادامه‌ داد و سنگر را ترك‌ نكرد؛ لكن‌ علي‌رغم‌ اين‌ پندار، هنوز از طرف‌ كلهر‌ها اثري‌ مشهود نبود و فشار بر سرداراكرم‌ افزوني‌ يافت‌. در اين‌ بين‌ حاج‌ علي‌رضاخان‌گروسي‌ - كه‌ با سواران‌ خود دوش‌‌به‌دوش‌ سپاهيان‌ لرستان‌ مي‌جنگيد - از سمت‌ شمال‌ جبهه‌ با شتاب‌ خود را به‌ نظرعلي‌خان ‌رسانيده‌ فرياد زد: «سردار، به‌ چه‌ كاري‌ ادامه‌ مي‌دهي‌ و براي كي مي‌خواهي فداكاري‌ كني‌؟ داوودخان ميدان‌ را خالي‌ كرده‌ و رفته‌ است.‌« هنوز حرف‌ حاجي‌ تمام‌ نشده‌ بود كه‌ به‌ او اطلاع‌ دادند: خود شاه‌زاده‌ هم‌ بدون‌ اين‌كه وارد نبرد شود از قفاي‌ داوودخان فرار كرده‌ است‌. پس‌ از وصول‌ اين‌ اخبار حاجي‌ به‌سرداراكرم‌ هشدار داد كه‌ فوراً دست‌ از مبارزه‌ بكشد تا به‌ اتّفاق‌ عقب‌نشيني‌ كنند. با اين‌ وصف‌ سرداراكرم‌ از انجام‌ پيشنهاد او سر باز زده‌ گفت:‌» با همه‌ اين‌ گرفتاري‌ها شما مي‌دانيد كه‌ من‌ عكس‌ طايفه‌ و سران‌ ايل‌ كلهر و كردستان‌ فردي‌ لر هستم‌ و خود با چند تن‌ از سران‌ لر طرف‌ مي‌باشم؛ اكنون‌ نبرد بين‌ دو قسمت‌ از لرستان‌ شعله‌ كشيده‌ است‌، بنابراين‌ به‌ هيچ‌‌وجه‌ نمي‌توانم‌ در برابر سردار‌بهادر و ديگر سرداران‌ بختياري‌ رو به‌ گريز نهم‌.» در اين‌ موقع‌ سرتاسر منطقه‌ي‌ ساوه از تپّه‌ و ماهور زير سُم‌ اسب‌ها و غرّش‌ توپ‌ها و دود باروت‌ و گرد و خاك‌ مبدّل‌ به‌ صحنه‌اي از قيامت‌ شده‌ بود. هياهو و هلهله‌ و فرياد مردان‌، شيهه‌ اسب‌ها و غرّش‌ مداوم‌ توپ‌خانه‌ يفرم‌خان، مخصوصاً در آن‌ هنگام‌ بيداد مي‌كرد. گرد و خاك‌ از زمين‌ برخاسته‌ هوا را تيره‌ و تار ساخته‌ بود چنان‌كه كس‌، كس‌ را نمي‌‌‌ديد و موقعيّت‌ به‌ وضع‌ غيرقابل‌ علاجي‌ به‌ مخاطره‌ افتاده‌ بود. اخبار ناگوار يكي‌ پس‌ از ديگري به‌ گوش‌ مي‌خورد. سالارالدّوله‌، داوودخان‌، سردار رشيد، همه‌ و همه‌ پشت‌ به‌ ميدان‌ نبرد كرده‌ بودند. سرداراكرم قبلاً نمي‌توانست باور كند و پس‌ از تحقّق‌ مطلب‌ و صحّت‌ خبر‌ها، گرفتار تعصّب‌ ايلي‌ و مسأله‌ لر بزرگ‌ (بختياري‌ها) شده‌ بود. او معتقد بود كه‌ اين‌ صحنه‌‌ها همه‌اش‌ زير سر خوانين‌ بختياري‌ مي‌باشد و آن‌ها مملكت‌ را به‌ تجزيه‌ خواهند كشاند. بر او يقين‌ شده‌ بود كه‌ خان بختياري‌ هر كجا پاي‌ نهد دست‌ به يغما دارد و يغماگر نمي‌تواند مشروطه‌‌خواه‌ و كشور‌مدار باشد. در اين‌ صورت‌ بايد جنگيد و نبايد گذاشت‌ اين‌ پيروزي‌ها تبديل‌ به‌ شكست‌ گردد و پاي‌ دشمن‌ به‌ خاك‌ لرستان‌ برسد. با اين‌ افكار باز هم‌ جنگيد، كُشت‌ و كُشته‌ داد. اسب‌ كُهيلان هم به‌ قتل‌ رسيد و اسب‌هاي ديگر. بالاخره‌ پس‌ از اين‌كه سواران‌ گروسي‌ و همداني‌ ملاحظه‌ كردند كه‌ نظرعلي‌خان را بوي‌ باروت‌، صفير گلوله‌ و غرّش‌ توپ‌خانه‌ گيج‌ و از خود بي‌‌خود كرده‌، دسته‌‌جمعي‌ به‌‌سوي‌ او رفتند و بر ماديان‌ شُميليه‌ سوار كردند و از تيررس‌ توپ‌خانه‌ به‌‌در بردند و در پناه‌ خود، بنه‌ و لوازم‌ اردو را بر تعدادي‌ اسب‌ و استر، ‌بار و از ميدان‌ خارج‌ نمودند.

هنگامي‌ نظرعلي‌خان به‌ منظور عقب‌‌نشيني،‌ تسليم‌ پيشنهاد حاج‌ علي‌رضاخان گروسي‌ و ياران‌ او شد كه‌ او اظهار داشت:‌ سالارالدّوله‌ علي‌رغم‌ نظر سرداراكرم‌ خوانين‌ زنداني‌ حسنوند را از بند رها و مرخّص‌ كرده‌ است‌. حاجي‌ اين‌ خبر را آن‌چنان‌ به‌ موقع‌ بيان‌ داشت‌ كه‌ بهتر از آن‌ نمي‌شد فكر كرد؛ زيرا همين‌ عمل‌ مُمِد گفتار قبلي‌ شاه‌زاده‌ شده‌، سرداراكرم‌ را بيشتر از پيش‌ آزرده‌ و مأيوس‌ ساخت‌؛ به‌طوري‌‌كه‌ با حالت‌ نفرت‌ و تأسّف‌ عنان‌ اسب‌ را كشيده‌ به‌ حمايت‌ زخمي‌ها و نجات‌ ياران‌ و جمع‌آوري‌ بار‌ و ‌بنه‌ پرداخت‌. او يكي‌ از چابك‌‌سواران‌ را به‌ نوبران‌ فرستاد تا از وضع‌ كرد‌هاي جاف‌، جوان‌رود، كلخاني‌، گوراني‌، كليايي‌، سنجابي‌، چناري‌، افشار و ساير متّحدان‌ اطلاع‌ درستي‌ كسب‌ كند، ولي‌ خود بدان‌ صوب‌ نرفت.‌ در صورتي‌كه‌ پس‌ از فرار كلهر، صلاح كار در اين بود نظرعلي‌خان كه از پشت سر خود مأيوس شده و نيرو‌هاي كلهر را از دست‌ داده‌ بود با سرعت‌ به‌ نوبران‌ بشتابد و در آن‌ جبهه‌ ضربه‌ نهايي‌ را با كمك‌ افراد رشيد ايلات‌ مزبور وارد سازد. شايد چنين‌ نيّتي‌ هم‌ داشت؛‌ لكن‌ كار از بنياد خراب‌ شده‌ بود (فرار حضرت‌ والا). اكنون‌ ديگر بر سرداراكرم‌ ايرادي‌ نبود و هرگز كسي‌ نمي‌گفت كه‌ خان‌ لرستان‌ از برابر بختياري‌ها گريخته‌ است‌. از طرفي‌ پس‌ از فرار فرمانده‌ كل‌ و مدّعي‌ اصلي‌ ادامه‌ جنگ‌ چه‌ محملي‌ مي‌توانست‌ داشته‌ باشد؟ آيا سرداراكرم‌ شخصاً مدّعي است‌ و منظور شخصي‌ دارد؟

ساعتي‌ از متاركه‌ نبرد از طرف‌ سرداراكرم‌ سپري‌ شد بدون‌ اين‌كه از جانب‌ دولتيان‌ مورد حمله‌ قرار گيرد و فشاري‌ بر وي‌ وارد گردد. همين‌ توقّف‌ كوتاه،‌ موجب‌ شد تا او زخمي‌ها را به‌ پشت‌ جبهه‌ بفرستد. آفتاب‌ در شرف‌ زوال‌ و هوا به‌ تاريكي‌ مي‌گراييد. سواري‌ كه‌ فرستاده‌ بودند خبر آورد كه‌ در قسمت‌هاي نوبران‌ و مناطق‌ شرقي‌ و شمالي‌ پس‌ از يك‌ درگيري‌ شديد قدرت‌ توپ‌خانه‌ دولتيان‌ توانسته‌ است‌ به‌ مقاومت‌ كرد‌ها خاتمه‌ دهد و از پس‌ يك‌ كشتار وحشتناك‌ از دو سو، بالاخره‌ خبر فرار شاه‌زاده‌ سواران‌ جنگي‌ را وادار به‌ عقب‌نشيني‌ ساخته‌ است‌. آن‌ها هم‌اكنون‌ روي‌ به‌ محال‌ خود در حال‌ عقب‌نشيني هستند. با اين‌ وضع‌ تنها قسمتي ‌كه‌ سرداراكرم‌ پس‌ از رفتن‌ داوودخان بدان‌ مي‌انديشيد اكنون‌ ديگر وجود نداشت‌ و معلوم‌ شد سران‌ ديگر اردوي‌ عظيم‌ شاه‌زاده‌ را نيز مرض‌ مُسري‌ فرار رهبر اردو و سردار ايل‌ كلهر فرا گرفته‌ و اين‌ نيروي‌ عظيم‌ پس‌ از تحمّل‌ آن‌ همه‌ زحمت‌ و دردسر اكنون‌ به‌ كلّي‌ جنگ‌ را باخته‌ است‌.

 فراريان‌ جنگ‌ ساوه به‌ سه‌ قسمت‌ تقسيم‌ مي‌شدند:

نخست‌: كلهر، سنجابي‌، كلخاني،‌ جاف‌، جوان‌رود، كليايي‌، افشار، گوران‌‌ به‌سوي‌ كرمانشاه‌؛

دوم‌: سواران‌ نهاوند، خزل، ملاير، تويسركان و بروجرد  به‌سمت‌ آن‌ محال؛

سوم‌: سرداراكرم‌، غلام‌شاه‌خان پسر والي‌ پشتكوه‌ و علي‌رضا‌خان‌ گروسي‌؛

قسمت‌هاي اوّل‌ و دوم‌، شتابان‌ هر يك‌ به‌سمت‌ محال‌ خودشان‌ عزيمت‌ و جنگ‌ و مشروطيّت و سالارالدّوله‌ از آن‌ پس‌ براي‌ هيچ‌‌يك‌ از آن‌ها مفهوم‌ و معنايي‌ نداشت‌.

كارواني‌ زده‌ شد اما كار اين‌ گروه‌ ناسَرِه‌ شد. تلفات‌ هر چه‌ بود گذشت و هر رويدادي‌ كه‌ روي‌ نمود تكرار آن‌ را هرگز به‌ مُخَيّله‌ خود راه‌ نمي‌دادند. ولي‌ سرداراكرم‌ هدف‌ ديگري داشت‌ و به آيند‌ه‌اي دشوارتر از گذشته‌ مي‌انديشيد. او نمي‌خواست‌ نسبت‌ فراري‌ را قبول‌ كند. ياران‌ و هم‌رزمانش‌ گريخته‌اند. سالار بي‌عرضگي‌ نشان‌ داده‌ و ممكن‌ است‌ بعداً نتوان‌ وي‌ را در هيچ‌ كشمكشي‌ ملاقات كرد؛ لكن‌ او فردي‌ لرستاني‌ است‌ كه‌ در قبال‌ ايل‌ و تبارش‌ مسؤوليّت‌هاي بزرگي‌ بر عهده‌ دارد و هرگاه‌ به‌ خوانين‌ بختياري‌ فرصت‌ داده‌ شود بدون‌ ترديد، آنان‌ دمار از روزگار مردم‌ لرستان‌ بر‌خواهند آورد و به‌ هيچ‌چيزي‌ ترحّم‌ نخواهند كرد. آن‌‌گاه‌ مسؤول‌ و مسبب‌ چنان‌ عواقب‌ شوم‌ و ناگوار همانا شخص‌ او خواهد بود؛ در اين‌ صورت‌ نبايد كار را تمام‌ شده‌ انگاشت‌.

فعلاً مردي‌ به‌نام‌ سالارالدّوله‌ وجود ندارد و نيرويش‌ هم‌ در هم‌ شكسته،‌ پس‌ واجب‌ مي‌نمايد كه‌ اين ‌اردو به‌ تهران‌ برگردد وگرنه‌ قضايا طور ديگر و نيّت‌ چيز ديگر است‌ كه‌ نمي‌توان‌ گفت‌ جز ادامه‌ خونريزي‌ به‌‌منظور دست‌اندازي‌ به‌ جان‌ و مال‌ مردم‌ بي‌گناه‌ هدف‌ ديگري‌ دارند. با اين‌ افكار، نامه‌اي نوشت‌ و براي‌ خوانين‌ بختياري‌ فرستاد و خاطر‌نشان‌ ساخت‌ كه‌ هر‌گاه‌ از همين‌ نقطه‌ برنگردند و نقشه‌ ورود به‌ لرستان‌ را در سر بپرورانند ناچار همه‌جا با او برخورد خواهند داشت‌ و مصادف‌ خواهند گشت‌ و او حريف‌ از جان‌ گذشته‌اي در برابر آنان‌ خواهد بود. بعد از ارسال‌ نامه‌، سواراني‌ را كه‌ باقي ‌‌مانده‌ بودند جمع‌ آورده به‌ اتّفاق‌ غلام‌شاه‌خان سردار‌اشرف و علي‌رضاخان‌ گروسي‌ به‌سمت‌ ملاير عزيمت‌ كرد.

قبلاً متذكّر شديم‌ كه‌ در تمام‌ مدّت‌ اقامت‌ اردو در ملاير، نظر به‌ نظم‌ و ترتيب‌ محكمي‌ كه‌ در اردوي‌ لرستان‌ حكم‌فرما بود هيچ‌‌گونه‌ تعدي‌ و تجاوزي‌ نسبت‌ به‌ مردم‌ شهري‌ و دهات‌ و قصبات‌ آن‌ نواحي‌ وارد نگرديد؛ به‌ همين‌ جهت‌ پس‌ از متاركه‌ جنگ‌ و برگشتن‌ سواران‌ لرستاني‌ از ناحيه‌ مردم‌ بين‌ راه‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها همراهي‌ مي‌كردند. پس‌ از ورود به‌ ملاير معلوم‌ شد حضرت‌ والا در آن‌ شهر متوقّف‌ گرديده‌ است‌. او پس‌ از ورود سرداراكرم‌ با شرمندگي‌ به‌ ملاقاتش‌ شتافت‌ و حاج سيف‌الدّوله‌ را با حاج علي‌رضاخان‌ گروسي‌ - كه‌ مورد احترام‌ نظرعلي‌خان بود - نزد او فرستاد و آن‌ها را واسطه‌ قرار داد كه‌ ترتيبي‌ بدهد بلكه‌ با اتّكاء به‌ شخصيّت‌ او و احترامي‌ كه‌ صرف‌‌نظر از مسايل‌ طايفگي‌ نزد سرداران‌ بختياري‌ دارد بين‌ آن‌ها قراردادي‌ منعقد گردد و وضع‌ از آن‌ صورتي‌ كه‌ هست‌ خارج‌ شود و نقشي‌ در دستگاه‌هاي مملكتي‌ بر عهده‌ وي‌ واگذار كنند. در ديداري‌ كه‌ به‌عمل‌ آمد، سالارالدّوله‌ مصرّاً بر فرار داوودخان كلهر تكيه‌ كرد و گناه‌ را بر گردن‌ او گذارد او گفت:‌» پس‌ از اين‌كه شما در صف‌ اوّل‌ قرار گرفتيد پشت ‌‌سرتان‌ سپاه‌ كلهر قرار گرفت‌ و من‌ به‌ اتّكاي‌ سوگند‌هاي مؤكّد او و بدين‌منظور كه‌ قفاي‌ كلهر را مستحكم‌ كنم‌ و ضمناً از ادامه‌ مبارزه‌ آن‌ها اطمينان‌ بيشتر بيابم‌ در صف‌ سوم‌ مشغول‌ جمع‌آوري‌ افراد و دستجات‌ مختلف‌ شدم و منتظر بودم‌ در وقت‌ و هنگام‌ مقتضي‌ خود را وارد معركه‌ نمايم‌ امّا ‌خانِ كلهر از پس‌ يك‌ رشته‌ جنگ‌هاي متفرّقه‌ و كم‌‌ارزش‌ همين‌‌كه‌ ميدان‌ جدال‌ گرم‌ شد يك‌‌مرتبه‌ با تمام‌ افراد تحت‌ اختيارش‌ روي‌ برتافته‌ و با نحوي‌ هراس‌انگيز پشت‌ جبهه‌ شما را ترك‌ و با انبوه‌ جمعيّت‌ به‌ من‌ هجوم‌ بردند و گفتند كه:‌ علاوه‌ بر مجاهدين‌ بختياري‌ و يفرم‌خان، مجدّداً از تهران‌ دسته‌‌هاي كثيري‌ نفرات‌ با توپ‌خانه‌ مجهّز بر صفوف‌ سرداراكرم‌ و سردار‌رشيد حمله‌ آورده‌ يك‌ قسمت‌ را اسير گرفته‌ و قسمت‌هاي ديگر را در محاصره‌ انداخته‌اند و بدون‌ اين‌كه مجال‌ سخن‌ به‌ من‌ بدهد، خطاب‌ به‌ افرادش‌ فرياد زد ميدان‌ را ترك‌ كنند و جان‌ خود را نجات‌ دهند؛ آن‌گاه‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌: شما نيز بايد خود را از انداختن‌ به‌دام‌ مجاهدين‌ و قزاق‌ها برهانيد تا بتوانيد بار ديگر با نحوه‌ي‌ مؤثّرتري‌ جنگ‌ را تجديد نماييد.» شاه‌زاده‌ با تأثّر اظهار داشت‌ كه‌:       «مراجعت‌ سواران‌ كلهر و بيانات‌ داوودخان به‌‌قدري‌ هيجان‌انگيز بود كه‌ تا خواستم‌ به‌خود بجنبم‌ هشتاد‌صدم‌ افراد تحت‌ فرمانم‌ به‌ اردوي فراري‌ كلهر پيوستند و من‌ وقتي‌ متوجّه‌ شدم‌ كه‌ در صورت‌ تأمّل‌ دو ساعت‌ طول‌ نخواهيد كشيد كه‌ دولتيان‌ سر برسند و مرا بكشند يا اسير سازند و چيزي‌ نمي‌گذرد كه‌ آن‌ تعداد قليل‌ نيز مرا ر‌ها مي‌سازند بنابراين‌ از راه‌ اضطرار ناگزير به‌ ترك‌ صحنه‌ شدم‌ و تأسّفم‌ بيشتر از اين‌ است‌ كه‌ خان مقتدر كلهر حتّي‌ نخواست‌ مرا با خود ببرد و در يك‌ نقطه‌ امن‌ به‌ خويش‌ واگذار كند.»

بدون‌ اين‌كه‌ جُبن‌ و ترس‌ سالارالدّوله‌ را انكار كنيم،‌ متوجّه‌ مي‌شويم كه‌ او اين‌ اظهارات‌ را از روي‌ صداقت‌ گفته‌ و بياناتش‌ جنبه‌ ريا و فريب‌ نداشته‌ است.‌ ولي‌ آيا اين‌ كار درستي‌ است‌ كه‌ مدّعي‌ چنين‌ امر خطيري‌ در آستانه‌ پيروزي‌ قطعي‌، خود را در صفوف‌ مابعد قرار بدهد و وظيفه‌ بُنه‌‌دار‌ها را انجام‌ دهد؟ آيا در صورت‌ حضور در صف‌ اوّل‌ و نظارت‌ بر صحنه‌‌هاي نبرد و كسب‌ اخبار متواتر، مجال‌ انحرافي‌ براي‌ سپاهيان‌، بدان‌ صفت‌ ميسّر بود؟ آيا كسي‌ كه‌ تا اين‌ اندازه‌ به‌ قول‌ خود او دست‌خوش‌ اضطراب‌ مي‌گردد و آن‌چنان‌ در بند جان‌ خويشتن‌ است‌ حق‌ دارد از ديگران‌ متوقّع‌ جان‌‌بازي‌ و فداكاري‌ باشد؟

سرداراكرم‌ در صدد عزيمت‌ به‌ لرستان‌ بود؛ ولي‌ اصرار و خواهش‌ زياده‌ از حد شاه‌زاده‌ و دوستان‌ او اين‌ تصميم‌ را عقيم‌ گذارد. حاج‌ علي‌رضاخان گروسي‌ و عدّ‌ه‌اي از خوانين‌ و رؤساي‌ محلي‌ از جمله‌ عبّاس‌قلي‌خان سالارهمايون ملايري‌، كريم‌خان صارم‌السّلطان بروجردي‌، عبدالباقي‌خان افشار چاردولي‌ و ديگر رؤساي‌ قبايل‌ همدان‌ و ثلاث‌ پيشنهاد كردند كه‌ سرداراكرم‌ به‌ اتّفاق‌ سالارالدّوله‌ سفري‌ به‌ همدان‌ بروند و در تماس‌ با رؤساي‌ ايلات‌ و عشاير آن‌ حدود، ترتيب‌ كار بسيجي‌ عمومي‌ از مردم‌ آن‌ نواحي‌ را بدهند و از آن‌جا متوجّه‌ ولايات‌ كرمانشاه‌ و كردستان‌ شوند. اين‌ سفر را نظرعلي‌خان با اكراه‌ پذيرفت‌ زيرا او هر پيشنهادي‌ را براي‌ جلوگيري‌ از ورود رؤساي‌ بختياري‌ به‌ صفحات‌ غرب‌ بخصوص‌ حوزه‌ لرستان،‌ ولو مطابق‌ ذوق‌ و سليقه‌اش‌ هم‌ نبود مي‌پذيرفت‌ و اين‌ سياست،‌ مادام‌ كه‌ خيالش‌ از ناحيه‌ بختياري‌ها آسوده‌ نبود ادامه‌ داشت‌ و به‌ همين‌ مضمون‌ هم‌ جريان‌ را براي‌ خوانين‌ مذكور تشريح‌ كرده‌، به‌ آن‌ها نوشته‌ و به‌ كرّات‌ گفته‌ بود كه‌ مگر بختياري‌ها از روي‌ جنازه‌ام‌ بگذرند و به‌ لرستان‌ قدم‌ بگذارند و اكنون مي‌ديد كه وجود سالارالدّوله براي تهديد سران بختياري هنوز سودمند مي‌باشد و لذا اين پيشنهاد را قبول نمود.[3]

 

 

سفر همدان- تاكتيك‌هاي نوين



32. با توجه‌ به‌ شخصيّت‌ دو سردار معتبر غرب‌ ايران‌، سردار‌رشيد و داوودخان‌ بهتر اين‌ است‌ كه‌ در اين‌ مسايل‌ تا آن‌جا كه‌ اسناد معتبري‌ در دست‌ نيست‌ قضاوت‌ را بر عهده‌ مرور زمان‌ واگذار كنيم‌ تا حكمي‌ خلاف‌ حقيقت‌ صادر نشود. وظيفه‌ ما اين‌ است‌ كه‌ به‌ شرح‌ مطالب‌ و وقايع‌ عيني‌ با مراعات‌ امانت‌ جزء به‌ جزء بپردازيم‌ و بر عهده‌ خوانندگان‌ است‌ كه‌ پژوهش‌ بيشتري‌ به‌ عمل‌ بياورند و دقايق‌ تاريخي‌ را روشن‌تر سازند.(نگارنده)

 

33. بد نيست‌ نحوه‌ي‌ كشته‌ شدن‌ آن‌ اسب‌ بي‌نظير را از زبان‌‌ كربلايي‌ محمّدخان بهادري‌ طولابي‌ - كه‌ در صداقت‌ شهرت‌ كامل‌ داشت‌ - بشنويد:

شبي‌ در قريه زرّين‌چقا چگني‌ به‌ اتّفاق‌ محمّدحسين‌خان برادرم‌ و تني‌ چند از دوستان‌ از جمله‌ هدايت‌الله‌ عسكري‌ رئيس دادگستري‌ لرستان‌ مهمان‌‌ محمّدخان‌ بوديم.‌ بهار بود و وسايل‌ از هر حيث‌ فراهم‌، پس‌ از صرف‌ شامي‌ بسيار مطبوع‌ صحبت‌ با گفتگو‌هاي متفرّقه‌ گل‌ انداخت‌، اما چشم‌ همه‌ متوجّه‌ آن‌ مرد جهان‌ديده‌ بود و همه‌ مخصوصاً نگارنده‌ اين‌ سطور از وي‌ خواستيم‌ تا از لابه‌لاي‌ دفتر خاطراتش‌ چند سطري‌ بيرون‌ كشد و با آن‌ زبان‌ گويا و بيان‌ شيرين‌ به‌ صندوق‌ سينه‌ ما بسپارد. محمّدخان از خويشاوندان‌ نيك‌ ما بود و به‌ غايت‌ مورد توجّه‌ و محبّت‌ نظرعلي‌خان قرار داشت‌ و چون‌ از آن‌ مرد عنايت‌ فراوان‌ ديده‌ بود خود را همواره‌ مرهون‌ او مي‌دانست‌ و با نيكي‌ از او ياد مي‌كرد. او گفت‌:

پس‌ از اين‌كه سرداراكرم‌ از آمدن‌ داوودخان كلهر، سردار‌رشيد كردستاني‌ و ساير متّحدان‌ مأيوس‌ شد تصميم‌ گرفت‌ به‌ تنهايي‌ با همان‌ نيرويي‌ كه‌ از لرستان‌ در اختيار داشت‌ با نيروهاي‌ بختياري‌ بجنگد. در كنار تپّه‌اي كوچك‌ كه‌ از انباشتن‌ خاك‌هاي يك‌ چاه‌ به‌ وجود آمده‌ بود، سرداراكرم‌ از گُرده‌ نهيمان‌ فرود آمد. پس‌ از آن‌ به اطراف‌ نگريست‌ و چون‌ چشمش‌ به‌ من‌ افتاد با تأثّر گفت‌: روله(فرزندم)‌، تو هنوز بچّه‌اي‌! كي‌ گفته‌ است‌ تا خود را به‌ كشتن‌ دهي‌؟ عرض‌ كردم‌: سردار، كيست‌ كه‌ جانش‌ از جان‌ تو عزيزتر باشد؟ هزار مثل‌ من‌ تصدّق‌ تو باد. با يك‌ تبسّم‌ پدرانه‌ گفت:‌ پس‌ بيا جلو و دهانه‌ نهيمان‌ را بگير وآن‌را همين‌جا نگهدار چون‌ من‌ نمي‌توانم‌ در اين‌جا سواره‌ بجنگم‌. من‌ دهانه اسب‌ را به‌دست‌ گرفتم‌ و سردار در پشت‌ آن‌ تَل‌ خاك‌ به‌ نبرد با يفرم‌‌خان و سردار‌‌ بهادر و سردار‌‌ ظفر پرداخت‌. اسب‌ كه‌ مي‌‌‌ديد صاحبش‌ پياده ‌است‌ مرتباً سُم‌ بر زمين‌ مي‌كوبيد و شيهه‌ مي‌كشيد. در همان‌ وقت‌ متوجّه‌ شدم‌ كه‌ اسب‌ بر روي‌ هر دو پا بلند شد و سپس‌ به‌ سختي‌ لرزيد و سه‌ چهار بار سر را كه‌ بي‌‌اغراق‌ بر گردني‌ به‌ درازاي ‌بيش از دو متر قرار داشت‌ پايين‌ و بالا برد و همان‌گونه‌ كه‌ داشتم‌ نگاه‌ مي‌كردم‌ ديدم‌ خون‌ مانند فواره‌ از بيخ‌ گردن‌ اسب‌ فوران مي‌زند، ولي‌ او همچنان‌ مانند يك‌ لخت‌ كوه‌ برپا ايستاده‌ بود، تا اين‌كه خون‌ها همه‌ بر زمين‌ ريخت‌ و با كمال‌ حيرت‌ آميخته‌ با تأثّر ملاحظه‌ كردم‌ كه‌ در دَم‌ آخر يك‌ شيهه‌ به‌ همان‌ شيوه‌ هميشگي‌ كشيده‌ مانند درختي‌ تناور از پاي‌ درآمد و بر زمين‌ سقوط‌ كرد. من‌ چه‌ حالتي‌ داشتم‌ و چگونه‌ اين‌ ضايعه‌ را به‌ اطلاع‌ سردار كه‌ آن‌‌همه‌ بدان‌ علاقه‌مند بود برسانم‌؟ در انديشه‌‌ي راه‌ چار‌ه‌اي بودم‌ و خود براي‌ فقدان‌ آن‌ حيوان‌ بي‌‌نظير افسوس‌ مي‌خوردم‌ كه‌ شنيدم‌ سرداراكرم‌ از ماوراي‌ تَل‌ خاك‌ بدون‌ اين‌كه ما را ببيند فرياد زد:  فرزندم‌، نهيمان‌ را چه‌ مي‌شود؟ آن‌ را كشتند؟ و اين جمله را تكرار كرد، چون‌ مرا ساكت‌ ديد از پشت‌ سنگر بيرون‌ آمده‌ با مشاهده‌ اسب‌ بي‌‌همتايش‌ با آن‌ سوابق‌ خدمت‌، اندوهي‌ واضح‌ چهره‌ مردانه‌اش‌ را در هم‌ فشرد و عباي‌ خود را از تن‌ بيرون‌ كرد و پس‌ از اين‌كه چند بار دست‌ بر چشم‌ و يال‌ آن‌ حيوان‌ كشيد عبا را بر روي‌ لاشه‌اش‌ كشيد و فقط‌ گفت‌: كاش‌ فرصت‌ كنم‌ لااقل‌ اين‌ لاشه‌ خدمت‌ كرده‌ را به‌ خاك‌ بسپارم‌. شايد علّت‌ ديگري‌ هم‌ در مورد پوشاندن‌ لاشه‌ ←  → نهيمان‌  وجود داشته‌ و آن‌ استتار از ديد هم‌رزمان‌ در صحنه‌ جدال‌ بوده‌ است‌، زيرا مشاهده‌ آن‌ ممكن‌ بود در روحيه‌ آن‌ دلاوران‌ اثر بگذارد كه‌ در چنان‌ موقعيّتي‌ صلاح‌ نبود.(نگارنده)

34. معجزي والي‌زاده راجع به جنگ ساوه در صفحه 424 جلد اوّل كتاب خود‏‏‏‏‏‎‎‏ ذيل عنوان "نامه به نظرعلي‌خان اميراشرف" چنين مي‌نويسد: «مقدمتاً بايد بگويم كه در ميان عموم حاميان و طرفداران شاه‌زاده چه در نوبت اوّل كه عليه محمّدعلي‌شاه و علي‌الظاهر تحت عنوان جانب‌داري از رژيم مشروطه كه پدرش مظفّرالدّين‌شاه به ملّت عطا كرده بود قيام كرد و چه در اين نوبت كه با محمّد‌علي‌شاه سوگند وفاداري ياد كرده بود و مي‌خواست سلطنت از دست‌رفته را براي وي باز‌ستاند ‏ تنها شخص نظرعلي‌خان اميراشرف امرايي با وي يك‌دل و يك‌رنگ بود و از صميم قلب براي موفقيّت وي مي‌كوشيد و ساير خوانين و سركردگان غالباً به قيد احتياط و يا به شوق غارت ←  → و چپاول مردم بيچاره و بي‌نوا آن هم توأم با دورويي و نفاق و محافظه‌كاري دور او را گرفته و از صميم قلب در كار او كوشا نبودند و همين محافظه‌كاري‌ها بالاخره منجر به شكست سالارالدّوله شد ‏ چنان كه شرح آن بيايد.

هر گاه در پيرامون روحيات و عمليّات يكان‌يكان همراهان و هواخواهان و سران جيش او مطالعه و بررسي كنيم واضح مي‌شود كه همه عناصر اين اردو اعم از كادر فرماندهي كه عبارت از خوانين و سركردگان عشاير بودند و اعم از افراد هيچكدام صميمانه به‌نفع شاه‌زاده كار نمي‌كردند . يا به اميد غارتگري دنبال وي افتاده بودند و يا از ترس كه شاه‌زاده اسباب زحمتشان را فراهم نكند و سركردگان درجه اوّل هم دو جانبه كار مي‌كردند كه اگر سالار‌الدّوله موفقيّتي بدست آورد گردني افراخته، بگويند فاتح و گشاينده تهران ما بوديم و اگر هم شكست خورد به اولياي مركز بگويند كه ما سالارالدّوله را به بازي گرفته‌ايم و همراهي ما با او براي دفع شر بوده نه جنگ با دولت. مثلاً والي پشتكوه لرستان با اينكه پدر زن سالارالدّوله بود و شاه‌زاده مي‌خواست از طفيل وجود او بر تخت شاهنشاهي ايران صعود كند‏‏‏ غلام‌شاه‌خان پسرش را با چهار صد نفر به ياري سالارالدّوله فرستاد كه اگر فاتح شد ‏ او همه كاره داماد باشد و اگر مغلوب شد به اولياي دولت بگويد پسر من بدون كسب اجازه از من با سواران خود به شاه‌زاده پيوسته و من راضي نبوده‌ام. دومين هواخواه مقتدر سالارالدّوله داوودخان كلهر بود كه عموم سركردگان اردوي شاه‌زاده متّفق‌القولند مشارٌاليه به طور محرمانه و سري با دولتيان ارتباط داشته و حتي عقيده دارند كه چون مقادير زيادي ليره از دولت گرفته بود ‏ عمداً موجبات شكست اردو را فراهم آورد. و اما خوانين و سركردگان كردستان را كه مهمترين حاميان شاه‌زاده بوده و قبل از همه به ياري او برخاسته‌اند ‏ قبلاً شناختيم كه در خانه مشيرديوان پيش از ورود سالارالدّوله جمع شده بودند و مي‌خواستند در مورد مخالفت يا هماهنگي با او تصميم بگيرند. تنها فرياد دسته‌جمعي نوكران آن‌ها كه گفتند ما به شاه‌زاده تسليم مي‌شويم و او را ياري مي‌دهيم و اگر شما خلاف اين دستوري بدهيد اطاعت نخواهيم كرد‏ موجب شد تا خوانين كردستان به محض شنيدن اين   سخنان ناچار به سوي شاه‌زاده گرويده و نتوانند تصميم نامساعدي عليه شاه‌زاده و منويّات او اتّخاذ كنند و در واقع از رأي نوكران خود كه تشكيل اكثريّت را مي‌دادند ‏ تبعيّت كردند. راجع به خوانين جاف و عشاير مرزي ديگر احتياج به اقامه دليل و برهان نيست كه براي چه منظوري دنبال شاه‌زاده راه افتاده بودند.

لكن در ميان تمام اين سركردگان و گردنكشان كه در جيش سالارالدّوله بودند ‏ فقط نظرعلي‌خان اميراشرف امرايي بدون هيچگونه ترديد و دودلي و در كمال مردانگي و شهامت و بدون ترس و بيم و واهمه از جان و دل مي‌كوشيد كه شاه‌زاده را به هدفش برساند يعني سالارالدّوله يا محمّدعلي‌ميرزا را بر تخت سلطنت ايران نشاند و به خاك لرستان برگردد.

نظرعلي‌خان در همه كارهايش اين طور پوست كنده و صريح بود. او اهل دورويي و ترديد و دودلي نبود. با هر كس دوست بود تا آخرين رمق حيات در راه ياري او فعاليّت مي‌كرد و با هر كس دشمن بود تا آخرين نفس براي نابودي و فناي او كوشش مي‌كرد. از خصوصيّات نظرعلي‌خان شجاعت فطري‏، سخاوت و حجب حياي او بود. وي به قدري شرم حضور داشت كه اگر فرضاً فحش از كسي مي‌شنيد سرش را پايين مي‌انداخت.

نظرعلي‌خان در حكومت قبل سالارالدّوله مدّت‌هاي مديد با او دشمن بود و به ياغي‌گري با او برخاست و چند بار به اردوي شاه‌زاده شبيخون زد و او را به ستوه آورد كه نگارنده جريان را در شرح حال نظرعلي‌خان نگارش داده است. اما بعد از اينكه با وساطت اشخاص با سالارالدّوله آشتي كرد و دخترش را به او داد در راه دوستي و موفقيّت او ← → از بذل جان و مال كوتاهي نداشت. چنان كه بعداً مي‌خوانيم كه در همين اردوكشي تنها كسي كه در مقابل بختياريان و نيروي دولتي پايداري و استقامت كرد و تا آخرين فشنگ خود را مصرف نكرد سنگر را خالي ننمود اميراشرف بود و سايرين بدون خجالت فرار كردند.»

معجزي واليزاده در صفحه 479 تحت عنوان "پايداري و شجاعت نظرعلي‌خان اميراشرف امرايي" اين چنين ادامه مي‌دهد: «... در لرستان زندگاني اميراشرف با ساير رؤسا و خوانين لرستان از اين جهت فرق دارد كه ساير رؤساي لرستان هر كدام وارث اقتدارات و قيطول و املاك پدر خود بوده اند ولي اميراشرف بعد از فوت مرحوم برخوردارخان كه هدايت در متمم روضه‌الصفا در چند مورد از وي ياد كرده و او را به شجاعت در جبهه‌هاي جنگ ستوده است به‌واسطه صغر سن در حجر تربيت اعمامش باقرخان و قاسم‌خان ميرپنج قرار مي‌گيرد و قاسم خان مقام و منزلت و بلكه همه امتيازات ديواني او را تصاحب مي‌كند. اميراشرف وقتي به سن بلوغ رسيد يكي از نوكران معمولي قاسم‌خان بود ولي چون نظري بلند و همّتي عالي داشت با دست تهي و بدون اعوان و انصار عليه ميرپنج قيام كرد و در سايه شجاعت، رياست موروثي خويش را بدست آورد و بالاخره مرد شماره يك پيشكوه لرستان شناخته شد. با اينكه در شجاعت ضرب‌المثل بود و در جنگ‌ها بي‌باكانه خود را به قلب دشمن مي‌زد مع‌هذا حتي يك بار هم مجروح نشد.

با اين كه در زندگاني پر ماجراي خويش نيمي از عمر را در ياغي‌گري و در‌به‌دري گذرانيده، به محض اينكه محيط براي تجديد حيات اجتماعي او مساعد مي‌شد در ظرف مدّت قليلي موقعيّت نخست را به‌دست مي‌آورد. در صورتي‌كه مقتضاي زندگي عشايري و ايلي در هر محلي چنان است كه اگر يك نفر خان و رئيس از گروهي خارج شد فوراً نفر ديگري جاي او را اشغال مي‌كند و او براي هميشه از كار مي‌افتد. با اينكه از نظر بنيه و اندام قامتي   بالنسبه كوتاه و مزاجي ضعيف و چشماني عليل داشت و به‌واسطه اعتياداتي بر سلامت مزاج خود لطمه وارد مي‌ساخت مع‌ذالك در ميادين جنگ آن چنان استقامت و شجاعت خارق‌العاده‌اي از خود نشان مي‌داد و به‌طوري در مقابل گرسنگي و زحمت پايداري مي‌كرد كه همه را غرق حيرت مي‌ساخت. خلاصه سوانح زندگي نظرعلي‌خان بسيار است. او در تمام موقعي كه عين‌الدّوله والي لرستان بود در زير زنجير بود و چند بار عين‌الدّوله او را چوب زد به قسمي كه ناخن‌هاي دست و پاي او در زير ضربات چوب‌هاي بي‌رحمانه فراشان عين‌الدّوله به هوا پرتاب مي‌شد.

 نویسنده در صفحه 482 ذيل عنوان "شروع جنگ" ادامه مي‌دهد:

«نظرعلي‌خان به‌مجرد ورود به كاريز فوراً سواران خود را فرمان داد كه سنگرها را ببندند. طولي نكشيد كه تمام تپّه ماهورهاي آن طرف ساوه و ناحيه كاريز به اشغال سواران نظرعلي‌خان اميراشرف درآمد و سنگرها را در مقابل بختياري‌ها و مجاهدين بستند و آتش جنگ شعله‌ور گرديد. نظرعلي‌خان به اتّفاق پنج نفر در يك سنگر مشغول تيراندازي بودند اين پنج نفر كه با نظرعلي‌خان در يك سنگر مقر داشته‌اند نامبردگان زير بودند:" 1-سبزعلي بازوند2- ماكي رومياني3-صيدقاسم4-محمد قاسم5- كرگجر". نيروي دولتي، هم از حيث نفر و هم از لحاظ تسليحات و تجهيزات بر نيروي نظرعلي‌خان برتري داشت  زيرا آن‌ها داراي توپ‌هاي قلعه‌كوب و مسلسل‌هاي سبك و سنگين بودند و مخصوصاً توپ‌هاي اطريشي كه اخيراً سپهدار ابتياع كرده بود كاملاً نيروي دولتي را تقويّت مي‌كرد. جنگ شروع شد و صداي شليك تفنگ و مسلسل و توپ‌خانه صحنه رزم را به جوش آورد. آتش توپ‌خانه قواي دولتي خيلي قوي بود و توپچي‌ها مردانه تيراندازي مي‌كردند. لرستاني‌ها قصد پايداري ← → داشتند ولي تيراندازي به‌ويژه فداييان يفرم‌خان درست به هدف مي‌خورد. دهشت عجيبي جنگجويان لرستاني را فرا گرفت. سواران طرهاني هميشه در مرحله اوّل خوب رشادت نشان مي‌دهند ولي اگر كاري از پيش نبردند ميدان را خالي مي‌كنند برعكس سواران و مردان دلفان كه بعد از قدري جنگ آن وقت گرم مي‌شوند و خوب جنگ مي‌كنند. دلفاني‌ها هنوز گرم نشده بودند و طرهاني‌ها هم در مرحله اوّل كاري از پيش نبرده و از طرفي غرّش توپ‌ها اكثريّت را كشته و آن‌ها را به هول و هراس افكند، لذا رده اوّل سنگرها را خالي كردند و طولي نكشيد كه به همه سرايت كرد و شكست به اردو افتاد و فرار كردند. همه رفتند و فقط يك سنگر پايداري مي‌كرد. نيروي دولتي از پايداري اين سنگر دچار شگفتي مي‌شوند. خوانين بختياري مي‌گويند: "به خدا صاحب اين سنگر كسي غير از نظرعلي‌خان اميراشرف امرايي نيست." و بعد كه با دوربين نگاه مي‌كنند مي‌گويند: "درست تشخيص داده‌ايم. نظرعلي‌خان است. اكنون هفت نفر سوار زبده از جان گذشته مي‌خواهيم كه به اين سنگر يورش برده و افراد آن را كشته يا اسير كرده بياورند." هفت نفر از سواران شجاع و رزمنده بختياري كه خوانين تصديق شجاعت آن‌ها را كرده‌اند آماده حركت به طرف سنگر مزبور مي‌شوند. از اين‌طرف نظرعلي‌خان مدّتي لاينقطع مي‌جنگيد و با اعتيادي كه داشت چاي ننوشيده بود و لذا به ماكي رومياني مي‌گويد:" زود آتشي برافروز و يك استكان چاي به من بده تا بدنم گرم شود."ماكي مي‌گويد: "امير اين چه موقع چاي خوردن است." امير اشرف جواب مي‌‌‌‌دهد:" عذر ميار و مشغول شو." هنوز چاي حاضر نشده بود كه همراهان به وي گزارش مي‌دهند كه هفت نفر سوار به طرف آن‌ها پيش مي‌آيند. نظرعلي‌خان مي‌گويد: "من چشمم خوب كار نمي‌كند يك استكان چاي به من بدهيد تا چاي تمام مي‌شود آن‌ها هم به تيررس مي‌آيند." هر پنج نفر شهادت مي‌دهند كه هفت سوار به طرف سنگر آن‌ها حركت مي‌كنند. نظرعلي‌خان مي‌گويد :” يك استكان چاي براي من بريزيد .” بعد از صرف چند استكان چاي و قدري رفع خستگي و زدن چند پك به سيگار نظرعلي‌خان تفنگ را از زمين برمي‌دارد و در اين موقع سواران بختياري هم به تيررس او نزديك شده‌اند . وي فشنگ را به لوله تفنگ برده سوار نخستين را هدف مي‌كند و از خانه زين سرنگون مي‌سازد. بعد سوار دوم و سوم خلاصه هفت نفر را چه خودشان را و چه اسبشان را مي‌كشد. در اين موقع هم، هوا رو به تاريكي رفته بود و سران بختياري هنوز در انتظار مراجعت هفت نفر سواران اعزامي مي‌باشند. در پايان موضوع پايداري نظرعلي‌خان اميراشرف در همين حال كه قضيه فرار لرستانيان را (به استثناء سنگر اميراشرف) تصديق داريم ناگزير از ذكر اين مطلب مي‌باشيم كه اگر داودخان و سواران كلهر شروع به فرار از جلو اردوهاي بختياريان و مجاهدين نمي‌كردند ساير رزمندگان و خصوصا لرستانيان به اين وضع افتضاح‌آميز پا به فرار نمي‌گذاشتند و اين قدر تلفات و اسيري نمي‌دادند ...

موقعی که امیراشرف از سنگر خود برخاست آفتاب غروب کرده بود و غیر از او و چند نفر از ملازمینش، دیاری از آن سپاه عظیم برجای نمانده بود. به قراری که نگارنده از جمعی شنیده گویا امیراشرف با وجود هزیمت لرستانیان باز هم قصد ادامه جنگ را داشته ولی با اصرار همراهان بر حذر شده که از سنگر برخیزد که بختیاریان و مجاهدین به او یورش نبرند و اسیرش نسازند.»(و)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:31  توسط اسعد غضنفری  | 

    يورش‌ دوم‌ سالارالدّوله‌ و جنگ‌ ساوه، 1329 ق.

شاه‌زاده‌ ابوالفتح‌‌ميرزا سالارالدّوله‌ بار ديگر در سال‌ 1329 هجري‌ قمري‌ برابر با 1290 شمسي به‌ حكومت‌ كردستان‌ و كرمانشاه‌ منصوب‌ و سفری به‌ خرّم‌‌آباد کرد. اين‌ جوان ‌جاه‌‌طلب‌ هر بار به‌ شكلي‌ باعث‌ خرابي‌ و نابساماني‌هايي‌ مي‌گرديد. او در خرّم‌‌آباد توقّف‌ كوتاهي‌ كرده‌ به‌ كرمانشاهان‌ رهسپار شد، لكن‌ در حين‌ حركت،‌ نامه‌اي براي‌ نظرعلي‌خان ‌فرستاد كه‌ مطالبي‌ را عنوان‌ كرده‌ خواسته‌ بود با صميميّت‌ بيشتر اين‌‌بار رؤساي‌ ايلات‌ و طوايف‌ لرستان‌ را از همه‌ مناطق‌ دعوت‌ به‌ همكاري‌ كند و در نقطه‌اي مشخّص‌ گرد آيند. نوشته‌ بود:

من‌ اكنون‌ به‌ كرمانشاه‌ مي‌روم‌ و چون‌ رؤساي‌ بزرگ‌ ايلات‌ كرد، كلهر، سنجابي‌ و مردم‌ كرمانشاه‌ عموماً وعده‌ي‌ همكاري‌ داده‌اند لذا به‌زودي‌ با اردويي‌ عظيم‌ و ابزار كار از كرمانشاهان‌ به‌ مقصد نهاوند يا همدان‌ حركت‌ و مسير خود را قريباً مشخّص‌ خواهم‌ كرد. وي‌ از نظرعلي‌خان ‌خواسته‌ بود در اين‌ اردوكشي‌ ابراز فعاليّت‌ كند و در چند جاي‌ نامه‌ از سردار تجليل‌ به‌‌عمل‌ آورده‌ مخصوصاً نوشته‌ بود، درست‌ است‌ كه‌ نيمي‌ از مردم‌ كشورمان‌ را هم‌‌اكنون‌ تحت‌ سلطه‌ خود دارم،‌ لكن‌ سردار بايد بداند كه‌ اميد سپاه‌ و سپهبد بدوست‌. سالارالدّوله‌ نظير نامه‌ي‌ سردار‌اكرم‌ را براي‌ والي‌ پشتكوه‌ نيز نوشته‌ بود همچنين‌ براي‌ رؤساي بزرگ‌ ايلات و‌ عشاير مخصوصاً باقرخان اعظم‌السّلطنه، صید مهدی‌خان‌حسنوند، غلام‌علي‌خان، علي‌مردان‌خان، شيخ‌علي‌خان بیرانوند ، فاضل‌خان ايلخاني‌ سكوند، حسن‌خان (حسن‌ گدا) و چند نفر ديگر از رؤساي‌ بالاگريوه‌ اين‌‌كار را به‌ انجام‌ رسانيده‌ بود.

واضح‌ است‌ كه‌ نظرعلي‌خان از دريافت‌ اين‌ نامه‌ و خبر ورود اين‌ مرد جاه‌طلب‌ به‌ صحنه‌ سياست‌ به‌ سختي‌ ناراحت‌ شد؛ او مدّتي‌ سر به‌ جيب‌ تفكّر فرو برده‌ به‌‌خود مشغول‌ شد و ناچار بدون‌ اين‌كه تمايلي‌ به‌ اين‌ كار داشته‌ باشد دستور داد رؤساي‌ سرشناس‌ طرهان‌، سلسله‌ و دلفان‌ به‌‌‌تدريج‌ حضور يافته‌، نامه‌اي نيز براي‌ بیگلربیگی‌ و سران‌ دست‌‌اندر‌كار سياست‌ خرّم‌‌آباد فرستاده‌ آن‌ها را هم‌ دعوت‌ كرد و پس‌ از مدّتي‌ از خرّم‌‌آباد چند تن‌ از سردمداران‌ به‌ اتّفاق‌ بیگلربیگی‌، از سلسله‌: صيدمهدي‌خان‌، مهرعلي‌خان و سرهنگ‌ موسي‌خان حسنوند- از دلفان‌: باقرخان، محمّدابراهيم‌خان از طایفه‌ی کاکاوند- يوسف‌خان، ابدال‌خان‌،‏‏‏ رشيدخان از طایفه‌ی نورعلی- رستم‌خان كاظمي‌، طهماسب‌خان، خاني‌ جهانگيري‌ به اتّفاق فرزندانش خسروخان و ماشاءالله‌خان از طايفه‌ي میربگ- محمّدرضاخان ایتی‌وند به اتّفاق برادرانش فرزندان سرتيپ‌خان- از طرهان‌: علي‌مراد‌خان‌، سام‌خان، الهيارخان، محمدرحيم‌خان (دوريشكه)‌ از طایفه گراوند- حيات‌قلي‌خان كوشكي، عزيزخان آزادبخت، چراغعلي‌خان و غلام‌رضا‌خان آدينوند و كدخدايان‌ امرايي و سوري‌ عموماً در گُل‌گُل جمع‌ شده‌ و به‌ مذاكره‌ پرداختند.

سالارالدّوله‌ وضع‌ تهران‌ را مغشوش‌! شاه‌ را فراري‌! مشروطه‌ را در شرف‌ زوال‌ قلمداد كرده‌ و نوشته‌ بود كه‌ اگر اين‌بار هر چه‌ زودتر چاره‌‌انديشي‌ نشود نه‌ از شاه‌ و نه‌ مشروطه‌ و نه‌ از استقلال‌ و تماميّت‌ ارضي كشور اثري‌ باقي‌ نخواهد ماند و روي‌‌هم‌رفته‌ نه‌ شنگل‌ بماند نه‌ خاقان‌ چين‌. اين‌ها اُموري‌ خُرد و آسان‌ نبودند كه‌ بتوان‌ پيش‌ خود جعل‌ نمود و مردم‌ را بدان‌ وسيله‌ اغفال‌ كرد. از اين‌كه شاه‌ با مشروطيّت در‌افتاده‌ بود هم‌ ترديدي‌ وجود نداشت‌ و مداخلات‌ دولت‌هاي خارجي‌ نيز امري‌ محرز بود. براي‌ چاره‌‌جويي‌ در اين‌ زمينه‌ هم‌ چه‌ شخصي‌ مي‌توانست‌ بيشتر از فرزند شاه‌ صلاحيّت داشته‌ باشد؟ ذكر اين‌ نكته‌ بسيار بجاست‌ كه‌ سالارالدّوله‌ در سفر‌هاي پيشين‌ خود به‌ لرستان‌ و غرب‌ كشور، آن‌ طوري‌ كه‌ بعد‌ها در طي‌ رويداد‌هاي بزرگ‌ نشان‌ داد هنوز جُبن و ترس‌ ذاتي‌ و جِبِلي‌ خود را بروز نداده‌ بود.

اردوكشي‌ مهم‌ او قضاياي‌ نهاوند به‌ سال‌ 1325ق. بود كه‌ بدون‌ پرداختن‌ به‌ جنگ‌ و خونريزي‌ صحنه‌ عمليّات، با ميانجي‌گري‌ ظهيرالدّوله‌ و سران‌ قراگوزلو و نظرعلي‌خان و داوودخان بدل‌ به‌ صلح‌ و آشتي‌ شد و غير از آن‌ جباني‌ شاه‌زاده‌ مجالي‌ براي‌ خودنمايي‌ نيافته‌ بود. بنابراين‌ سردار‌اكرم‌ و ديگر سران‌ عشاير نتوانستند دليلي‌ بر رد پيشنهاد او بيابند و عذري‌ بياورند. به هر صورت‌ تصميم‌ گرفته‌ شد نامه‌هايي‌ به‌ نواحي‌ تابعه‌ بنويسند و از رؤساي‌ ايلات‌ بخواهند تا با تجهيزاتي‌ كه‌ در اختيار دارند در روز معيّن‌ به‌ خاوه‌، سنجابي‌ و نورعلي‌ بروند و خود نيز پس‌ از تدارك‌ كار‌ها به‌ آن‌ها بپيوندد.

 

 

رديف جلو از راست: مهدی‌خان کوليوند، نظرعلی‌خان حسنوند، صيدمهدی‌خان حسنوند، مهرعلی‌خان سرتيپ سگوند، علي‌محمّدخان حسنوند، حسين‌قلي‌خان كرم‌علي

 

نشسته: سردارظفر بختياري

اكنون‌ به‌ اين‌ تلگراف‌ محمّد‌علي‌شاه‌ در يك‌ فاصله‌ كوتاه‌ از ورود شاه‌زاده‌ به‌ كرمانشاه‌ توجّه‌ فرماييد:

از: آستارا، به‌: سن‌ پطرزبورغ، بغداد و كرمانشاهان‌

برادر عزيزم‌ سالارالدّوله‌ من‌ با شش هزار سوار بلباس‌ و تركمن‌ براي‌ تهران‌ آمدم‌ و شما هم‌ خيلي‌ زود خودت‌ را به‌ دروازه‌ تهران‌ برسانيد. ابداً به‌ اردوي‌ تئاتر تهران‌ اعتنا نكنيد همه‌ با هم‌ سه‌ هزار بختياري‌ و غيره‌ است.‌ هر چه‌ زودتر خودت‌ را برسان‌ چون‌ كه‌ دير رسيدن‌ شما مي‌تواند شكست‌ بزرگي‌ به‌ اردوي‌ ما برساند.

محمّدعلي‌‌شاه‌ قاجار  1329ق.‌

پاسخ‌ سالارالدّوله‌

از: كرمانشاهان‌، به‌: بغداد، سن‌ پطرزبورغ‌ و استرآباد به‌ اردوي‌ شاهنشاهي‌

بنده‌ هم‌ با بيست‌ و پنج‌ هزار عشاير جاف‌، كردستان‌، كلهر، سنجابي‌، پشتكوه‌ والي‌ و افواج‌ كردستان، كرمانشاهان‌ و گروس‌ در كرمانشاه‌ هستم،‌ انتظار نظرعلي‌خان ‌و قواي‌ لرستان‌ را دارم‌. همدان را هم‌ تصرف‌ نموده‌ام‌، در همين‌ دو سه‌ روز به‌ خواست‌ خداوندي‌ و اقبال‌ بي‌زوال‌ شاهنشاهي‌ به‌ جانب‌ تهران‌ حركت‌ خواهم نمود كه‌ در آن‌جا خاك پاي‌ همايوني‌ را با يك‌ دنيا مسرّت‌ و شادماني‌ بوسيده‌ در مقابل‌ تخت‌ شاهنشاهي‌ گردن‌ چاكري‌ خم‌ نمايد.

سالارالدّوله‌ 1329 ق‌

روز 12 شعبان‌ باز اين‌ تلگراف‌ واصل‌ شد:

تلگراف‌ شما به‌ من‌ رسيد از مندرجاتش‌ خيلي‌ خوش‌وقت‌ شدم؛‌ قوه‌ تهران‌ خيلي‌ حقيرتر است‌ از آنچه‌ شما تصوّر كنيد؛ چون‌ مقصود ما گرفتن‌ تهران‌ است‌ شما بايد هر چه‌ مي‌توانيد زودتر قشونتان‌ را بفرستيد براي‌ گرفتن‌ تهران‌، قشون‌ تهران‌ اكنون‌ در ايوان‌ كيف‌ است‌ از اين‌ سبب‌ با عجله‌ بياييد چون‌ دير رسيدن‌ شما مي‌تواند به‌ كلّي‌ كار ما را خراب‌ كند.

محمّدعلي‌‌شاه‌ 1329 ق‌

باز روز 13 شعبان‌ 1329 اين‌ تلگراف‌ از استرآباد به‌ سالارالدّوله‌ رسيد:

 

برادر عزيز سالارالدّوله‌

اردوي‌ خود را دو قسمت‌ بكنيد، يك‌ قسمت‌ را به‌ دروازه‌ همدان‌ و قسمت‌ ديگر را به‌ دروازه‌ شاه‌عبدالعظيم‌ برسانيد، خودتان‌ در شاه‌عبدالعظيم‌ منتظر من‌ باشيد، من‌ هم‌ علاوه‌ بر شش هزار سوار سابق‌، هشت هزار سوار تركمن‌ حاضر دارم‌، از سه‌ خط به‌ دروازه‌ قزوين‌، يوسف‌‌آباد، دروازه‌ دو‌لاب‌ مي‌فرستم‌.

محمّدعلي‌‌شاه‌ قاجار  1329 ق‌

خبرهايي‌ نيز جسته‌ و گريخته‌ به‌ شاه‌زاده‌ مي‌رسيد كه‌ مؤيّد تلگراف‌ برادر تاج‌دارش‌ بود و مي‌پنداشت‌ اكنون‌ كه‌ چرخ‌ زمان‌ به‌سود پادشاه‌ مخلوع‌ به‌ گردش‌ درآمده‌ او نيز سهمي‌ بزرگ‌ در كسب‌ اين‌ موفقيّت‌ها احراز كند و حقي‌ بر گردن‌ برادر پيدا نمايد. بنابراين‌ در صدد برآمد يك‌ نفر را به‌جاي‌ خودش‌ در شهر كرمانشاهان‌ قائم‌مقام‌ كند و براي‌ حصول‌ اين‌ مقصود ياد برادر كهتر خود، شاه‌زاده عضد‌السّلطان،‌ افتاد كه‌ در اين‌ اوان‌ در آستانه‌ شاه‌‌زند اراك‌ مي‌زيست‌. او با داوودخان كلهر و نماينده‌ي‌ نظرعلي‌خان ‌مذاكره‌ و پيشنهاد كرد كه‌ آن‌ها ترتيب‌ ملاقات‌ با عضد‌السّلطان‌ و حركت‌ دادن‌ او را از اراك‌ ظرف‌ دو هفته‌ به‌ كرمانشاهان‌ بدهند تا وي‌ برادر را در آن‌جا نايب‌ خويش‌ قرار دهد و با اطمينان‌ خاطر به‌‌سوي ‌هدف‌ بزرگش‌ روانه‌ شود. لكن‌ آن‌ها عذر خواستند و علّت‌ آن‌را وجود انبوه‌ سواران‌ مجاهد و بختياري‌ و مزدوران‌ دولت‌ در سرتاسر خطوط‌ قلمداد نمودند. شاه‌زاده‌ پس‌ از مذاكرات‌ زياد انجام‌ اين‌ امر خطير را بر عهده‌ مردوخ امام‌جمعه‌ كردستان‌ محول‌ كرد و اقدام‌ به‌ اين‌ امر را از وي‌ خواست‌.

امام‌‌جمعه‌ براي‌ اجراي‌ دستور شرايطي‌ پيشنهاد كرد، همه‌ي‌ آن‌ها مورد موافقت‌ واقع‌ و پس‌ از تأمين‌ وسايل‌ لازم‌ و تهيه‌ نيازمندي‌هاي كافي‌ فرداي‌ آن روز يعني‌ روز 14 شعبان‌ 1329 ق.‌ با احمد مؤيّدالوزرا و دوازده‌ سوار مسلّح‌ به همراه‌ خود راه‌ ملاير و اراك‌ را پيش‌ گرفت‌. مسافرت‌ آن‌ مرد دانشمند توأم‌ با پيش‌آمدهايي‌ بوده‌ است‌ كه‌ با نوشته‌‌هاي ما ملازمه‌ دارد، او مي‌نويسد:

«در بين‌ راه‌ همه‌جا اظهار داشتيم‌ كه‌ از طرف‌ سالارالدّوله‌ آمده‌ايم‌ تا با تماس‌ با قوام‌السّلطنه‌ و سردار‌جنگ‌ بختياري‌ در اراك‌ آمده‌ قرار في‌‌ما‌بين‌ سالارالدّوله‌ و دولت‌ را بدهند تا از جنگ‌ و اردوكشي‌ جلوگيري‌ شود، تا رسيديم‌ به‌ دولت‌‌آباد ملاير، راهگذري‌ خبر داد كه‌ پانصد سوار اميرمفخّم‌ بختياري‌ آن‌جاست‌؛ سپس‌ قريب‌ پنجاه‌ سوار به‌ ما تاختند و ما به‌ كوه‌ پناه‌ برديم‌ تا رسيديم‌ به‌ قلّه‌‌ي‌ كوه‌ متوجّه‌ شديم‌ كه‌ احمد‌ميرزا با فرزندش‌ نيستند، يك‌ ساعت‌ از شب‌ گذشته‌ سياهي‌ سواران‌ را ديديم‌ كه‌ برگشتند و رفتند و ما از كوه‌ پايين‌ آمده‌ شاه‌زاده‌ را ديديم‌ كه‌ به‌ انتظار نشسته‌، كيفيّت‌ را پرسيديم‌ گفت‌: همين‌ كه‌ شما زديد به‌ كوه،‌ اسب‌ من‌ نتوانست‌ بالا برود ناچار ميان‌ باغي‌ پياده‌ شدم‌ و اسبم‌ را به‌ درختي‌ بستم‌ و سرداريَم را وارونه پوشيدم‌، يكي‌ از سواران‌ پهلوي‌ من‌ آمده‌ گفت‌ اين‌ سواران كه بودند؟

گفتم‌ سواران‌ نظرعلي‌خان ‌بودند، شما را كه‌ از دور ديدند به‌ اين‌ گمان كه از اردوي‌ سالارالدّوله‌ هستيد واهمه‌ كردند و به‌ كوه‌ زدند، اين‌ را كه‌ گفتم‌ خبر برد به‌ سايرين‌ و آن‌ها از تيراندازي‌ دست‌ كشيده‌ و رفتند، روز 17 شعبان‌ به‌ قريه‌ آستانه‌ رسيديم‌ و شاه‌زاده‌ عضد‌السّلطان‌ را حاضر كرديم‌ كه‌ با ما بيايد.»[1]

 امام‌ مردوخ‌ در اين‌ مسافرت‌ حامل‌ تأمين‌‌نامچه‌اي از طرف‌ شاه‌زاده‌ سالارالدّوله‌ براي‌ اميرمفخّم‌ بختياري‌ نيز بوده‌ كه‌ به‌ اين‌ بيت‌ پايان‌ مي‌يافت‌:

برخيز و بيا كه‌ ما تُراييم

 

بيگانه‌ مشو كه‌ آشناييم

سران نامداری که از کرمانشاه همراه با سالارالدوله به طرف نهاوند حرکت کردند عبارت بودند از:

از كلهر: داوودخان‌ سردارمظفّر، علي‌اكبرخان سردارجنگ‌ فرزند داوودخان.‌

از سنجابي‌: شيرخان صمصام‌الممالك‌، قاسم‌خان سردار‌ناصر، علي‌اكبرخان سردار مقتدر.

از كليايي‌: امان‌الله‌خان فتح‌السّلطان‌، امام‌قلی‌خان سردار‌اشرف، حسین‌قلی‌خان سردار امجد.

از كردستان‌: عبّاس‌خان سردار‌رشيد، سلیمان‌خان شرف‌المُلک، حسین‌خان مظفّرالسّلطنه.

از كرمانشاه‌: اكبرخان، حسين‌خان، حسن‌خان معاون‌المُلك.‌

از گروس‌: علي‌رضاخان گروسي.‌

از افشار: عبدالباقي‌خان افشار چاردولي‌، عبّاس‌خان‌ چناري‌.

از اورامان: جعفرسلطان، کریم‌بیگ.

از گوران: حسین‌خان سردار‌منصور.

از کرند: اسمعیل‌خان سالار‌افخم.

از ماهي‌دشت‌: اكبّرخان خمان‌، نعمت‌الله‌خان شيباني‌، عبدالله‌خان ضيغم‌‌لشكر،  حسن‌خان‌ فراش‌باشي‌، شهبازخان و كساني‌ ديگر از شهر‌ها و روستا‌ها كه‌ مجموع‌ سواران‌ زير فرمان‌ آن‌ها را در حدود چهارده هزار نفر تخمين‌ زده‌اند. اين‌‌ها در خدمت‌ سالار اواخر بهار 1390 ش. 1329 ق.  از کرمانشاه‌ به‌ مقصد نهاوند حركت‌ كردند تا در آن‌جا به‌ اردوي‌ لرستان‌ بپيوندند.

 

خوانين دلفان

از راست: سهراب‌خان، نجف‌قلي‌خان، ابراهيم‌خان كاكاوند، خسروخان موموند،

مرادعلي‌خان موموند، حبيب‌الله‌خان كاكاوند، مهرعلي‌خان كاكاوند

غلام‌رضاخان ‌اميرجنگ والي‌ پشتكوه‌ نيز غلام‌شاه‌خان فرزند خود را با حدود سیصد و پنجاه سوار و تفنگچی مستقيماً به‌ دلفان‌ نزد نظرعلي‌خان فرستاد.

 

تلاقي‌ دو اردو در نهاوند

هنگام‌ حركت‌ اردو، شاه‌زاده‌ سالارالدّوله‌ پيكي‌ تندرو با يك‌ نامه‌ به‌ لرستان‌ فرستاده‌ به‌ نظرعلي‌خان ‌اطلاع‌ داد تا او هم‌ از لرستان‌ به‌ صوب‌ نهاوند حركت‌ كند. نظرعلي‌خان ‌در آن‌ ايّام‌ كه‌ سران‌ برجسته‌ ايلات‌ از اطراف‌ به‌كرمانشاهان‌ آمده‌ و در نقاط‌ اطراف‌ شهر متمركز مي‌شدند تا در روز معيّن‌ متّفقاً در خدمت‌ شاه‌زاده‌ حركت‌ كنند، همان‌طور که قبلاً گفته شد، دستور داد خسروخان كاظمي‌ و ميرزا سلطان‌علي‌ معين‌‌دفتر، دو خوش‌نويس‌ ممتاز، نامه‌هاي دوستانه‌اي به‌صورت‌ بخش‌نامه‌ براي‌ سران‌ سرشناس‌ ايلات‌ لرستان‌ نوشته‌ و توسّط‌ شاطر‌هاي ورزيده‌ ارسال‌ و از آن‌ها تقاضا نمود به‌ خاوه عزيمت‌ و در قلعه‌ كفراج‌ به‌ او بپيوندند. اين‌ اردو تا آن‌جا كه‌ از حافظه‌ پيران‌ سال‌خورده‌ لرستان‌ شنيده‌ شده‌ به‌ قرار ذيل‌ بوده‌اند:

از پشتكوه‌: غلام‌شاه‌‌خان پسر والي‌ با يكصد و پنجاه سوار و دويست پياده.

از طرهان‌: نظرعلي‌خان ‌سردار‌اكرم- سام‌خان محمدي‌، حسين‌قلي، علي‌‌مرادخان، الهيارخان، قهرمان‌، منوچهر، پرويز، محمّد‌رحيم‌خان (دوريشكه‌)، ناصر از طایفه گراوند-  حيات‌‌قلي‌خان، كاظم‌خان و ملك‌احمد از طايفه‌ي كوشكي- چراغ‌علي‌‌خان، خانلر‌خان و علي‌مرادخان از طایفه آدينوند- صيدعلي‌، ايمان‌قلي‌خان‌،  امام‌علي ‌(ايمه‌)، علي‌‌شاه‌، حاجه‌، جهان‌، جعفرخان از طایفه کونانی- عزيزخان و آقارضا آزادبخت- كريم و مهدي ميرشاه‌قلي- يارحسن‌ خاصي‌، صيدعلي‌ قره‌ليوند، محمّدولي‌، اميدعلي‌، نصور، عزيزعلي‌، رستم‌خان، صف‌قلي‌، علي‌محمّد، رشیدخان، بگََه‌، از تيره‌‌هاي امرايي و سوري- مرادعلي ‌(مرالي‌) شفقت‌، كُر‌گُجَر، حيات‌ عَمَر، ملك‌احمد، محمّدقلي‌، رضا، مهدي‌بگ، كاظم‌، حاتم‌، كرمي‌، نامدار، خسرو، حاجي‌ها، مري‌خان، عزيزالله‌ از طایفه‌ چگني‌- ابراهيم‌خان شیراوند‌- محمّدخان، رستم‌‌خان (روسي‌)، خان‌بابا‌خان از طایفه طولابی.

از بيرانوند: شيخ‌علي‌خان(شيخه) ، علي‌مردان‌خان ‌، ميرزاخان، نجف‌، غلام‌علي‌خان‌(خُله‌)، ولي‌الله‌خان (وَلكَه‌)، سّلطان‌‌محمّدمراد، عزيزخان‌ سپهوند، محمّدعلي‌خان (مَمدَه‌)، شيرمحمّدخان (شيره‌). 

از سكوند: شير‌محمّدخان، فاضل‌خان ايلخاني‌، محمّدحسين‌خان، محمّد‌حسن‌، حسن‌، حسين‌ و خانجان‌، سه‌ تن‌ پسران‌ گداخان‌.

از پاپي‌: حسين‌قلي‌خان، احمدخان، صيدمحمّدخان‌.

از جودكي‌: مرادخان، علي‌مرادخان، عبّاس‌خان‌، جهانگيرخان‌.

از خرّم‌‌آباد: آقاربيعا، بیگلربیگی، حبيب‌الله‌خان‌‌ كمالوند (يُمن‌المُلك‌)،  حبیب‌الله‌خان ديوان‌بيگي‌، حاج سيف‌الله‌خان و سردارخان از والي‌زاده‌‌ها- ميرشيخ‌‌علي و ميرغيضي‌ از ساكي‌ها.

از سلسله‌: صيد‌مهدي‌خان امیرالعشایر و پسرانش مهرعلي‌خان و حسين‌خان، عزيزخان صادقي، علي‌محمّدخان، سرهنگ ‌موسي‌خان، سهراب‌ برادر او، حاج زین‌العابدین‌خان (حاج‌ زينَكَه)‌، صيدميرزا يوسفوند، عزيز، چنگيز كوليوند، حسين‌قلي‌ منصوريان‌، تشمال‌، مره‌، قلي‌، احمدخان، محمّدخان، منصورخان، كسعلي‌، فيض‌الله‌، حيات‌، رضا، برخوردار (بخي‌)، خانكه‌، كريم‌خان، نجف‌، خاني‌، هرمز چاواري‌، محمّدقلي‌، حبيب‌الله‌خان‌، شرف‌علي‌.

از دلفان‌: طهماسب‌‌خان، ايمان‌‌قلي‌خان‌، خسرو‌خان ، ماشاالله‌خان،  جهانگیر‌خان (خان) جهانگیری، احمدخان، ملك‌علي ‌(معروف‌ به مله‌)، قاسم‌، درويش‌خان، رستم‌خان، خسرو‌خان، امان‌الله‌خان کاظمی و خانكه‌ از طایفه میربگ.

از كاكاوند: باقرخان‌ اعظم‌السّلطنه‌، ابراهيم‌خان اميرمعظّم‌، حبيب‌الله‌خان‌، سهراب‌، جافر، علي‌، عيسي‌، غلام‌، شاه‌مراد، ميرزاعلي‌، ميرزاكريم‌، بيران‌، ميرزاجان‌، طهماسب‌، صيدجعفر، خدامراد، ساقي‌، محمّدخان، محمّد، برانازار، اجاق‌، كمربيگ‌، قاضي‌، اسد‌خان‌.

ازخاوه: اسدالله‌خان‌ سالاري‌، حاجي‌، آزادخان، شاه‌قلي‌، حيات‌.

از ايتي‌وند: سرتيپ‌خان‌، عالي‌خان، محمّدرضاخان، علي‌رضاخان، ملك‌نيازخان، غلام‌رضاخان‌، كريم‌خان، امان‌الله‌خان، (اين‌ هفت‌ تن‌ فرزندان‌ سرتيپ‌خان‌ بوده‌اند)  عظيم‌خان، فرج‌الله، جمعه‌، نظه‌.

از نورعلي‌: يوسف‌خان، امام‌قلی‌خان، صحبت‌الله‌خان، ابدال‌خان‌، رشيدخان، غلام‌رضا خان.

از بروجرد و نهاوند نيز اين‌ افراد در خاوه به‌ اردوي‌ سرداراكرم‌ پيوستند:

از  بروجرد: محمّد‌خان امير‌امنع‌ ياراحمدي‌، سالار‌نصرت‌، نصرت‌السّلطان‌، حاج علي‌ميرزا و حاج‌ اكبر گودرزي‌، خسروخان دهكردي‌، صارم‌السّلطان‌، حاج‌ سردار.

از نهاوند: مهرعلي‌خان، ابراهيم‌خان ظفرالسّلطان‌، صمصام‌، شهاب‌السّلطان‌، محمّدشريف‌خان سلگي ‌(سالارنظام‌)، خدادادخان، درويش‌، حسن‌خان سالار، سالار بابا قاسمي‌، اسدالله‌ سردار‌جنگ‌، فتح‌علي‌خان و لطف‌علي‌خان (لِفَه‌).

 

 

ايستاده از چپ: حاج‌سالار، محمّدحسين‌ميرزا زمانيان، ابراهيم‌خان ظفرالسّلطان نهاوندي،

حاج نظام، جهانگير‌ميرزا، اسماعيل‌خان ظفرالسّلطان، سلطان يوسف‌ميرزا حاج‌انتظام

 

تعداد اين‌ جمعيّت‌ را در حدود پنج‌ هزار نفر نوشته‌اند. اين‌ اردو مدّت‌ چهار شبانه‌روز در خاوه و گچينه‌ و سنجابي‌ پذيرايي‌ شدند تا سواران‌ دور دست‌ ايلات‌ لرستان هم خود را برسانند. پس‌ از اين‌كه همگي‌ وارد شدند به‌دستور سرداراكرم‌ از خاوه‌ و اطراف‌ گرد آمده‌ و از راه‌"وِرازاوِنَه‌" از كوه‌ گرين‌ (گرون‌) بالا رفته‌ و به‌ قريه"تويانَه‌" سرازير و در نقطه‌اي بين‌ شهر نهاوند و قصبه‌"فارسمان" خيمه‌‌ها را برافراشتند. پس‌ از مدّتي‌ اطلاع‌ رسيد كه‌ سالار با نيروهايش‌ وارد مي‌گردد.

نظرعلي‌خان ‌براي‌ استقبال،‌ اقدامات‌ لازمه‌ را به‌عمل‌ آورد. پنج‌ هزار سوار مسلّح‌ هر دسته‌ و گروهي‌ زير نظر رئيس مربوطه‌ به‌‌تدريج‌ در زميني‌ وسيع‌ كنار رودخانه‌ گاماسياب‌ گرد آمده‌ طبق‌ سنن‌ خاص، پنج‌ نفر يساول‌ به‌نام‌هاي صيد‌قاسم‌، محمّد‌قاسم‌ كمالوند، الفت‌ صادقي‌، علي‌شاه‌ كوناني‌ و منصور‌ِ علي‌خان صف‌‌ها را آراستند. دو نفر شيپورچي‌ به‌نام‌هاي علي‌ و جمعه‌ قرعلیوند در وقت‌ معيّن‌ نگران‌ ميدان‌ بودند.

دو نفر طبال‌ موسوم‌ به‌ علي‌صفر و علي‌كرم‌ دَليجه‌‌اي‌، دوال‌‌ها را در دست‌ گرفته‌ مرتّباً با تفاوت‌ زماني‌ كم،‌ شيپورچي‌ها را كمك‌ مي‌كردند. پس‌ از حركت‌ اردو، كار طبال‌ها مداوم‌ و شيپورچيان‌ تا ورود به‌ مركز ستاد ساكت‌ بودند. ده‌ نفر شاطر زير نظر منصور با گرز‌هاي نقره‌ پيشاپيش‌ اردو در حركت‌ بودند. يساول‌ها از گوشه‌ و كنار، برابر صفوف‌ سواران‌ مراقب‌ انتظام‌ سپاه‌ بودند و جولان‌ مي‌دادند و اگر فلان كَهَرسوار يا راكب‌ فلان‌ اسب‌ كِرِند و سفيد از هر سو تخلّفي‌ مرتكب‌ مي‌شد با نعره‌ي« كهرسوار آرام»‌، او را متوجّه‌ مي‌نمود. ابدال‌ شهبازي‌ با سرپرستي‌ پنجاه‌ نفر آشپز ماهر و يكصد تن‌ مطبخي‌ لحظه‌‌اي فرصت‌ را در نحوه‌ بهتر پختن‌ اغذيه‌ و تنوع‌ هر چه‌ بيشتر از دست‌ نمي‌داد. پنجاه‌ رأس‌ قاطر پيوسته‌ از اطراف‌ خواربار تهيه‌ و به‌ انبار اردو منتقل‌ مي‌ساختند‌ و براي‌ تهيه‌ عليق‌ چهارپايان‌ نيز پنجاه‌ قاطردار همواره‌ در تكاپو بودند.

گُله ‌(گل‌مراد) آبدارباشي‌ نيز با وظيفه‌ خود آشنا بود و با كارگران‌ زير فرمان،‌ شربت‌ و چاي‌ تازه‌ در اختيار مي‌گذاشت‌. اين‌ پيش‌‌باز در قريه‌ "كهريز‌كهريز‌ها"، بيست‌ كيلومتري‌ شمال‌ شهر نهاوند صورت‌ گرفت‌ و در آن‌جا دو اردوي‌ بزرگ‌ با هم‌ تلاقي‌ كردند. تعداد نفرات‌ اردوي‌ شاه‌زاده‌ را در تاريخ‌ها مختلف‌ نوشته‌اند و حقيقت‌ آن‌ است‌ كه‌ با اردوي‌ سرداراكرم‌ جمعاً حدود نوزده‌ هزار سوار و تفنگچي مجهّز در اختيار او قرار داشته‌ است‌.

درباره‌ كثرت‌ اردوي‌ شاه‌زاده‌ نقل‌ مي‌كنند كه‌: خرگوشي‌ از ميان‌ ني‌زار‌هاي كنار رودخانه‌ خارج‌ شده‌ با مشاهده‌ آن‌ همه‌ جمعيّت،‌ شروع‌ به‌ دويدن‌ مي‌كند اما از هر سو مواجه‌ با سپاهيان‌ مي‌گردد و راه‌ را بسته‌ مي‌بيند؛ ناچار پس‌ از مدّتي‌ دويدن‌ خسته‌ و تسليم‌ مي‌شود. اين‌ موضوع را‌ آن‌ روز‌ها به‌ فال‌ نيك‌ گرفتند لكن‌ عد‌ّه‌اي هم‌ بر آن‌ بودند كه‌ خرگوش‌ حيواني‌ است‌ ضعيف‌ و اسارت‌ آن‌ ميمنت‌ ندارد. جاي‌ حيرت‌ است‌ كه‌ اين‌ سپاه‌ نوزده‌ هزار نفري‌ را براي‌ مدّت‌ دو هفته‌ مهرعلي‌خان ظفرالسّلطان‌، شهاب‌السلطان و خدادادخان‌ پذيرايي‌ كردند؛ لكن‌ چون‌ من‌ شخصاً با آن‌ بزرگان‌ آمد و رفت‌ داشته‌ام‌ اين ‌موضوع‌ را تأييد مي‌كنم‌.

 اين‌ اردو‌ها مدّت سه‌ روز در نهاوند توقّف‌ داشته‌ مقداري‌ اسلحه‌ و لوازم‌ از شهر‌هاي خرّم‌‌آباد‌، بروجرد، نهاوند و نواحي‌ هم‌جوار تهيه‌ و تا توانستند در اين‌ زمينه‌ اقدام‌ كردند. سپس‌ فرمان‌ حركت‌ صادر و شيپورچي‌ها در شيپور دميدند. اردو فاصله‌ بين‌ نهاوند و ملاير را با سرعت‌ پيمود و در ملاير هر سركرد‌ه‌اي در رأس‌ ابواب جمع‌ خود در نقاط‌ مختلف‌ خيمه‌‌ها را برافراشتند و پارك‌ حاج‌سيف‌الدّوله‌ به شاه‌زاده‌ اختصاص‌ يافت‌.

وضع‌ اردويي‌ نامنظّم‌ چريكي‌ به‌طور يقين‌ از حيث‌ آذوقه‌ و عليق‌ نمي‌تواند تابع‌ يك‌ قاعده‌ و نَسَق‌ منظّم‌ باشد. به‌ اين‌‌گونه‌ دسته‌جات‌ گاه‌ وسيله‌ اعاشه‌ دست‌ مي‌دهد گاه‌ هم‌ مي‌شود كه‌ دُچار كمبود مي‌گردند. در ملاير دو سه‌ روزي‌ كه‌ گذشت‌ مزاحمت‌ دسته‌‌هاي مختلف‌ عشاير كم ‌‌و ‌بيش‌ شروع‌ و براي‌ تأمين‌ معاش‌ و تهيه‌ عليق‌ براي‌ چهارپايان‌ غالباً سوار‌ها به‌ دهات‌ اطراف‌ ملاير مي‌رفتند و ايجاد مزاحمت‌ مي‌كردند. به‌ همين‌ جهت‌ رؤساي طوايف‌ و كدخدايان‌ دهات‌ ترجيح‌ مي‌دادند شخصاً در تأمين‌ مايحتاج‌ اردو پيش‌‌قدم‌ شوند، مقدار لازم‌ خواربار و كاه‌ و جو فراهم‌ آورده‌ به‌ شهر مي‌بردند و بين‌ آن‌هايي‌ كه‌ در مضيقه‌ بودند توزيع‌ مي‌كردند.

جمعيّت‌ به‌قدري‌ زياد بود كه‌ شهر و حومه‌ و حتّي‌ دامنه‌ جبال‌ اطراف‌ را نيز در بر گرفته‌ به‌صورت‌ متراكم‌ چادر زده‌ بودند؛ ولي‌ افراد هر ايل‌ در يك‌ نقطه‌ مشخّص‌ متمركز بودند. سالارالدّوله‌ كه‌ مدّعي‌ امري‌ بدان‌ عظمت‌ بود، ضمناً مي‌خواست‌ مشروطيّت را در نطفه‌ خفه‌ كند، جواني‌ بود بسيار سبك‌مغز، سطحي‌ و كم‌‌ظرفيّت‌ و ترسو. او كه‌ با تمام‌ وجود متّكي‌ به‌سردار‌اكرم،‌ ‌داوودخان و سردار‌رشيد بود و نقطه‌ قدرت‌ و ابزار پيشرفتش‌ منحصر به‌ اين‌ سه‌ تن‌ بود در همان‌ شب‌ و‌رود به‌ ملاير پس‌ از آن‌كه‌ دَمي‌ تَر كرده‌ بود در جلسه‌اي با حضور صيدمهدي‌خان، مهرعلي‌خان حسنوند، حسن‌خان‌ سالار خزلي و باقرخان اعظم‌السّلطنه،‌ به‌ گفتگو نشسته‌ ضمن‌ طرح‌ يك‌ سلسله‌ مطالب‌ بيهوده از روي‌ سادگي‌ و خامي‌ اظهار داشت‌ كه:‌ پيروزي‌ من‌ قطعي‌ است‌ و شما بايد بدانيد كه‌ به‌ محض‌ استقرار در مسند پادشاهي‌ نخستين‌ اقدامي‌ كه‌ به‌عمل‌ خواهم‌ آورد اعدام‌ سه‌ تن‌ كساني‌ است‌ كه‌ ميل‌ ندارم‌ يك‌ ساعت‌ پس‌ از اخذ نتيجه‌ زنده‌ بمانند و چون‌ حسن‌خان‌ اسامي‌ آن‌ سه‌ تن‌ را پرسيد با صراحت‌ جواب‌ داد كه‌: آن‌ها نظرعلي‌خان، داوودخان و سردار‌رشيد كردستاني‌ مي‌باشند و سپس افزود كه‌ البته‌ در مقابل،‌ نسبت‌ به‌ شما‌ها عنايات‌ و محبّت‌ مخصوص‌ خواهم‌ داشت‌.

اين‌ اظهارات‌ به‌ مضمون‌ (كُلُّ‌ سِرَّ جاوَزَالاِثنينِ شاعَ‌)‌ براي‌ مدّتي‌ در پرده‌ استتار نماند و به‌‌گوش‌ سرداران‌ نام‌برده‌ رسيد. گفته‌ مي‌شود كه:‌ شنيدن‌ چنان‌ تهديدي‌ در آن‌ موقعيّت‌ حساس‌ از ناحيه‌ كسي‌ كه‌ مي‌بايد براي‌ موفقيّتش‌ جان‌ فدا كنند، زيان‌ فراوان‌ به‌بار آورد. براي‌ اين‌كه شاه‌زاده‌ آن‌ اردوي‌ عظيم‌ را تحت‌ عنوان‌ دفاع‌ از سلطنت‌ پادشاه‌ منصوب‌ كه‌ مورد تهديد مشروطه‌خواهان‌، بختياري‌ها و عدّ‌ه‌اي ديگر از رجال‌ بزرگ‌ و موجّه‌ كشور قرار گرفته‌ است‌ بسيج‌ كرده‌ و به‌سران‌ اين‌ اردو گفته‌ بود كه‌ سلطنت‌ در خطر است‌ و مي‌خواهند شاه‌ ايران‌ را از ميان‌ بردارند و اساس‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ را واژگون‌ كنند؛ لكن‌ اكنون‌ كه‌ خود را در مسند قدرت‌ انگاشت‌ مدّعي‌ سلطنت‌ شده‌ در صدد قيام‌ عليه‌ شاه‌ و دولت‌ افتاده‌ بود. در اين‌ صورت‌ چه‌ تفاوتي‌ بين‌ او و مشروطه‌‌طلبان مي‌توانست باشد؟ دگر اين‌كه براي‌ هر جنبند‌ه‌اي حفظ‌ جان‌ واجب‌ عيني‌ است‌ چگونه‌ مي‌توانستند‌ براي‌ كسي‌ كوشش‌ كنند كه‌ مترصّد فرصت‌ است‌ تا آن‌ها را پس‌ از رفع‌ احتياج‌ نابود سازد؟

واكنش‌ هر يك‌ از سه‌ سردار نام‌‌برده‌ نحو‌ه‌اي خاص‌ خود داشت‌ و در برابر استماع‌ چنان‌ تهديدي‌ هر يك‌ به‌ نوعي‌ عمل‌ كردند. ما از اقدامات‌ دو نفر سران‌ كردستان‌ و كلهر اطلاعی نداریم، ولي‌ نظرعلي‌خان پس‌ از شنيدن‌ حرف‌هاي سالارالدّوله‌ دستور داد بزرگان‌ اردوي‌ خودش‌ در چادر او حضور يابند و مطلب‌ را با آن‌ها در ميان‌ گذاشت‌ تا نظر خود را ابراز دارند. رأي‌ اكثريّت‌ بر آن‌ قرار گرفت‌ كه‌ صيدمهدي‌خان حسنوند با همراهان‌ او توقيف‌ شوند. با انجام‌ اين‌ عمل‌ انتشار آن‌ بيانات‌ را كاري‌ تعمّدي‌ جلوه‌ داده‌ گفته‌ شد كه‌ اين‌ چند نفر با انتشار چنين‌ جعليّاتي‌ مي‌خواسته‌اند سران‌ برجسته‌ اردوي‌ شاه‌زاده‌ را از ادامه‌ خدمت‌ باز دارند و در موقعيّتي‌ بسيار دقيق‌ و حساس‌ رشته‌ اُمور را از هم‌ بُگسَلند.

اين‌‌ راه‌ حل‌، نسبتاً مناسب‌ با اوضاع‌ بود و جز اين، يا مي‌بايد اين‌ سه‌ سردار ترك‌ خدمت‌ كنند و بي‌ سروصدا به محال خود برگردند يا عليه سالارالدّوله علناً دست به شورش بزنند. ترك خدمت و قيام‌ بر ضد كسي‌ كه‌ درباره‌اش‌ قول‌ و قرارهايي‌ داده‌ بودند و تمام‌ اميدش‌ به‌ ياري‌ آن‌ها بود هرگاه‌ به‌ حساب‌ ناجوان‌مردي‌ هم‌ گذارده‌ نمي‌شد در انظار ممكن‌ بود حمل‌ بر جُبن‌ و هراس‌ از حريفان‌ بختياري‌ گردد و اين‌ همان‌ نكته‌اي بود كه‌ مخصوصاً نظرعلي‌خان از آن‌ احتراز كامل‌ داشت‌. از سويي‌ اين‌ احتمال‌ نيز مي‌رفت‌ كه‌ كسي‌ باورش‌ نشود فرزند مظفّرالدّين‌شاه‌ و مدّعي‌ تاج‌ و تخت‌ كشور شاهنشاهي،‌ واقعاً چنين‌ اظهاراتي‌ آن‌هم در محضر جمعي‌ خوانين‌ بدون‌ مسؤوليّت‌ بر زبان آورده باشد. سردار‌اكرم‌ دستور داد تا صيدمهدي‌خان‌ و همراهان‌ همچنين‌ ديگر خوانين‌ و سردسته‌‌هاي اردوي‌ لرستان‌ در چادر او حضور يابند؛ چون‌ خبر آورده‌ بودند كه‌ لطف‌علی‌خان‌ اميرمفخّم‌ و مرتضی‌قلی‌‌خان صمصام‌‌ بختياري‌ حركت‌ كرده‌ و براي‌ شروع‌ به‌ جنگ‌ پيش‌ مي‌آيند و لازم‌ بود در اين‌ باب‌ با آقايان‌ مشورت‌هايي‌ به‌عمل‌ آيد. صيدمهدي‌خان‌ -كه‌ مردي‌ زيرك‌ بود- در بدو ورود اثر كدورت‌ از طرز نگاه‌ و برداشت‌هاي سرد از طرف‌ سردار‌اكرم‌ را احساس‌ كرد و متوجّه‌ شد كه‌ مسايلي‌ در كار و از طرف‌ او سخن‌‌پراكني‌هايي‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. در همان‌ لحظه‌ سردار‌اكرم‌ خطاب‌ به‌ حضار گفت:‌ از آن‌ سو محمّدعلي‌‌شاه و بختياري‌ها، قواي‌ دولتي‌ و يفرم‌خان ارمنی با مجاهدين‌ آذربايجاني‌ مجهّز به‌ توپ‌خانه‌ و وسايل‌ جنگي‌ در حال‌ حركت‌ به‌سوي‌ ما هستند و هدف‌ مستقيم‌ آن‌ها نابودي‌ چند تن‌ رجالي‌ است‌ كه‌ دست‌ معاضدت‌ و همكاري‌ براي‌ سالار دراز كرده‌اند و حاضرند تا از جان‌ و مال‌ خود بگذرند تا وي‌ را در نيل‌ به‌ هدف‌هايش‌ ياري‌ دهند؛ ولي‌ از طرفي‌ مي‌بينيم‌ افرادي‌ مغرض‌ و بي‌‌مسؤوليّت‌ در گوشه‌ و كنار گِرد هم‌ مي‌نشينند نقشه‌ جور مي‌كنند و سَم‌پاشي‌ و دروغ‌‌پراكني‌ راه‌ مي‌اندازند‌ و اين‌ حرف‌هاي نسنجيده‌ ممکن است به‌دسته‌بندي‌هاي خطرناك منجر‌ شود و اين‌ همان‌ قضيه‌ كوسه‌ و ريش‌ پهن‌ مي‌باشد كه‌ در اين‌ وضع‌ خاص‌ با عقل‌ سليم‌ جور در‌نمي‌آيد.

مهرعلي‌خان فرزند ارشد صيدمهدي‌خان‌ كه‌ در آن‌ موقع‌ لقب‌ سالار‌امجد را داشت‌ از صف‌ حاضران‌ سر برداشت‌ و پرسيد:« اين‌هايي‌ كه‌ مي‌فرماييد چه‌ كساني‌ هستند؟»  نظرعلي‌خان با تلخي‌ پاسخ‌ داد: شما و پدرتان‌ و همراهان‌ هستيد. آن‌‌گاه‌ دستور داد آن‌ها را به‌ زندان‌ انداختند. صيد‌علي‌ كوناني‌ و محمّدقاسم‌ كمالوند، صيدمهدي‌خان‌، مهرعلي‌خان و ساير ياران‌ آن‌ها را از مجلس‌ خارج‌ و به‌ چادري‌ كه‌ اختصاص‌ به‌ زندانيان‌ موقّت‌ اردو داشت‌ بردند و به‌ زنجير كشيدند. ناراحتي‌ سه‌ سردار بزرگ‌ سپاه‌ از شنيدن‌ چنان‌ مطالبي‌ فراوان‌ بود و عكس‌العمل‌ آن‌ براي‌ شاه‌زاده‌ اگر در همان‌ حين‌ نشان‌ داده‌ نشد بعداً به‌صورتي‌ نامطلوب‌ خودنمايي‌ كرد؛ زيرا بعد از آن‌ و پس‌ از به‌ زندان‌ رفتن‌ رؤساي‌ ايل‌ حسنوند هيچ‌‌كس‌ در سبك‌سري‌ و كم ‌خِرَدي‌ سالارالدّوله‌ ترديد نكرد؛ جز يك‌ مرد ابله‌ ممكن‌ نيست‌ كسي‌ بدان‌ صورت‌ تيشه‌ به‌ ريشه‌ بخت‌ و اقبال‌ خود بزند و افراد كاملاً مؤثّر را از خود برنجاند و مأيوس‌ سازد.

پس‌ از حبس‌ نام‌بردگان،‌ حسين‌خان فرزند ديگر صيدمهدي‌خان توانست‌ از اردو بگريزد و به‌ لرستان‌ برگردد. سردار‌اكرم‌ دستور داد خسرو‌خان جهانگيري‌ موموند زنداني‌ها را به‌ همان‌ صورت‌ زنجير كرده،‌ ضمن‌ نامه‌اي به‌ حضور شاه‌زاده‌ ببرد. او علّت‌ اين‌ عمل‌ را به‌‌صورتي‌ كه‌ اتّفاق‌ افتاده‌ بود گزارش‌ داد و نوشت‌ كه‌ در نيل‌ به‌ مقصود بزرگي‌ كه‌ در پيش‌ است‌ وجود و حضور اين‌‌گونه‌ افراد خلاف‌ مصلحت‌ و تنبيه‌ آن‌ها واجب‌ مي‌نمايد. ‌

سالارالدّوله‌ با اين‌كه مي‌دانست‌ سبب‌ وقوع‌ اين‌ حادثه‌ ناگوار واكنش‌ اظهارات‌ خود او مي‌باشد و باطناً مايل‌ به‌ ادامه‌ حبس‌ آقايان‌ نبود، ناچار دستور داد آنان‌ را با تشريفاتي‌ به‌ زندان‌ افكندند. حسن‌خان اميراجلال‌ كيكداني‌ با تعدادي‌ سواران‌ ابوابجمع،‌ همان‌ وقت‌ از اردوي‌ سالارالدّوله‌ خارج‌ شد. او به‌ تهران‌ رفته‌ خود را به‌ مجاهدين‌ رسانيد.[2]

جنگ سالار‌الدّوله با اميرمفخّم بختياري در تنگ توره

اميرمفخّم‌ و صمصام‌ بختياري‌ - كه‌ به‌دستور دولت‌ از سمت‌ اراک‌ با دو هزار سوار آزموده‌ و چند عرّاده توپ‌ به‌ منظور نبرد با سالارالدّوله‌ حركت‌ كرده‌ بودند - در تاريخ‌ ششم‌ رمضان‌ سال‌ 1329ق. مطابق با دهم تیر‌ماه 1290ش. به‌ قريه‌ شاه‌زند رسيدند. سالارالدّوله‌ پس‌ از دريافت‌ اين‌ خبر، نظرعلي‌خان‌ و داوودخان كلهر را به‌ عنوان‌ پيش‌‌جنگ‌ تعيين‌ و اين‌ دو متّفقاً به‌ صوب‌ اراک‌ رهسپار شدند. در پشت‌ تنگ ‌توره‌ دو سپاه‌ با همديگر تلاقي‌ و در يك‌ نبرد خونين‌ درگير شدند. سپاهيان‌ لر و كلهر در اين‌ معركه‌ كاملاً به‌ پيروزي‌ رسيدند و قواي‌ بختياري‌ و متّحدين‌ آن‌ها به‌ كلّي‌ شكست‌ خورده‌ و تار‌و‌مار شدند. در پايان‌ جنگ‌ معلوم‌ شد به‌واسطه‌ پافشاري‌ و استقامت‌ فريقين‌ افراد زيادي‌ به‌‌قتل‌ رسيده‌اند و سپاهيان‌ فاتح‌ هزيمت‌ يافته‌گان‌ را تا نزديكي‌ اراك‌ دنبال‌ كردند. در اين‌ جنگ‌ خونين‌ محمّدرحيم‌خان گراوند (دوريشَكَه‌) آن‌ روز به‌ پرچم‌دار سپاه‌ دشمن‌ حمله‌ کرده، پس‌ از قتل‌ او پرچم‌ را به‌دست‌ آورده‌ به‌ غنيمت‌ برد. توپ‌هاي دشمن‌ نيز به‌دست‌ سواران‌ كلهر افتاد. با احراز اين‌ پيروزي‌ توسّط‌ دو سردار سپاه‌ غرب‌ آن‌ها به‌ ملایر برگشتند و نتيجه‌ را به‌ سالارالدّوله‌ گزارش‌ دادند. فرداي‌ آن‌ روز پرچم‌ را به‌ نظرعلي‌خان تسليم‌ كردند. در اين‌جا باز به‌ يكي‌ ديگر از اشتباهات‌ شاه‌زاده‌ بر مي‌خوريم‌ و آن‌ فرستادن‌ غلام‌رضا‌خان احتشام‌السّلطنه،‌ پسر امير‌افخم‌ قراگزلو همداني، ‌است‌ كه‌ براي‌ بار دوم‌ نظرعلي‌خان را از وي‌ مأيوس‌ و مكدّر ساخت‌ و در نظر ديگر سركردگان‌ اردو صورت‌ نامطلوبي‌ پيدا كرد تا آن‌جا كه‌ براي‌ بار دوم‌ سردار‌اكرم‌ ناگزير به‌ واكنش‌ گرديد. احتشام‌السّلطنه‌ ذاتاً جواني‌ سبك‌سر و جلف‌ بود مضافاً در شُرب‌ مُسكرات‌ هم‌ افراط‌ مي‌كرد.

مادام‌ كه‌ اين‌‌گونه‌ افراد نادان‌ تحت‌ كنترل‌ اولياي‌ مربوطه‌ باشند كم‌تر حُمق‌ جِبِلي‌ را به‌ نمايش‌ مي‌گذارند و لذا كم‌تر مردم‌ دور‌دست آن‌ها را به‌ جلافت‌ مي‌شناسند؛ امّا هنگامي‌ كه‌ به آن‌ها كار و مأموريّتي‌ مراجعه‌ كردند با به‌كار گرفتن‌ طبيعت‌ ذاتي،‌ هم‌ خود را بر سر زبان‌ها مي‌اندازند و هم‌ موجب‌ ناراحتي‌ ديگران‌ مي‌گردند. سالارالدّوله‌ كه‌ شنيده‌ بود سواران‌ اردوي‌ سردار‌اكرم‌ پرچم‌ دشمن‌ را به‌ غنيمت‌ گرفته‌اند بدون‌ اين‌كه مجالي‌ بدهد تا خود سردار آن‌ را به‌ حضور بفرستد در صدد دريافت‌ آن‌ برآمد و در انتخاب‌ فرستاده‌ هم‌‌ دقّت‌ كافي‌ ننمود.‌ او به‌ احتشام‌السّلطنه‌ دستور داد به‌ اردوي‌ سردار‌اكرم‌ برود و پرچم‌ را از او مأخوذ دارد. اين‌ جوان‌ عجول،‌ سوار بر اسب‌ به‌ اتّفاق‌ دو نفر از افراد خود شتابان‌ به‌ اردوي‌ نظرعلي‌خان رفت‌ و پس‌ از ورود به‌ درب‌ چادر بدون‌ اين‌كه پياده‌ شود و آدابي‌ به‌جاي‌ آورد پيام‌ شاه‌زاده‌ را ابلاغ‌ كرد.

سردار متحيّر از طرز ورود مرد جوان‌ گفت:‌ «آقا چرا نمي‌فرماييد؟ بفرماييد! شما از سوي‌ حضرت‌ والا آمده‌ايد و بايد مظهر ادب‌ باشيد.» پس‌ از اين‌كه مرد جوان‌ از اسب‌ فرود آمد باز با عجله‌ و سرسري‌ گفت‌:« من‌ براي‌ بردن‌ پرچم‌ آمده‌ام‌؛ دستور دهيد فوراً آن‌ را به‌ من‌ تسليم‌ كنند و معطل‌ نكنند.» سردار‌اكرم‌ با اندكي‌ ناراحتي‌ گفت‌:« آقاي‌ محترم‌! ملاحظه‌ مي‌كنيد اكنون‌ شب‌ است؛‌ وانگهي‌ اين‌ پرچم‌ را يك‌ تن‌ از دلاوران‌ اردوي‌ من‌ به‌ بهاي خطر جاني‌ به‌ غنيمت‌ گرفته‌، او كار‌هاي مهم‌تري‌ نيز انجام‌ داده‌ و بنابراين‌ بر من‌ واجب‌ است‌ شخصاً چنين‌ مرد فداكار را ضمن‌ تشريفات‌ خاص،‌ خدمت‌ شاه‌زاده‌ بفرستم‌ و او را حضوراً معرفي‌ كنم‌ و اين‌ لازمه‌ي‌ اُمور سپاهي‌گري‌ است‌. هنوز اوّل‌ كار است‌ و ما مشكلات‌ فراواني‌ داريم‌ كه‌ توسّط‌ همين‌ افراد جسور و از خود گذشته‌ بايد از پيش‌ برداشته‌ شود.» مرد جوان‌ بدون‌ تأمّل‌ پاسخ‌ داد:« زياد حرف‌ نزنيم‌، شاه‌زاده‌ خودش‌ همه‌ را مي‌شناسد و نيازي‌ به‌ معرفي‌ نمي‌باشد.» آن‌گاه‌ به‌سوي‌ پرچم‌ هجوم‌ برد.‌ به‌‌واسطه‌ چنين‌ پيروزي‌ بزرگ،‌ عصر آن‌ روز، يعني‌ همان‌ لحظه‌اي كه‌ آن‌ جوان‌ با آن‌ شيوه‌ نابخردانه‌ نزد نظرعلي‌خان آمد؛ زير آن‌ چادرپوش بزرگ‌ و اطراف‌ خيمه‌‌هاي اردوي‌ لرستان‌ تا مسافت‌ دور از افراد سپاهي‌، شهري‌ و مردم‌ اطراف‌ شهر موج‌ مي‌زد.

روزي‌ بسيار بزرگ‌ و فتحي‌ فوق‌ا‌لعاده‌ نمايان‌ بود. فرياد هلهله‌ شادي،‌ زمين‌ و زمان‌ را به‌ لرزه‌ انداخته‌ هر گوشه‌ دسته‌‌هاي گوناگون‌ با آهنگ‌هاي هيجان‌انگيز ساز و دهل‌ و دف‌ و ني‌ به‌ رقص‌ پرداخته‌ و بر دو سردار پيروزمند درود و تهنيّت‌ مي‌فرستادند و براي‌ سلامتي‌ آن‌ها و سركردگان‌ شادباش مي‌گفتند. در چادر‌ سردار‌اكرم‌ صف‌هاي متراكمي‌ به‌ رديف‌ نشسته‌ و ايستاده‌ بودند و احمد يادگار دلفاني،‌ آن‌ شاهنامه‌‌خوان‌ بي‌‌نظير، مانند غرّش‌ رعد شروع‌ به‌ خواندن‌ كرد. از رستم‌ سخن‌ گفت،‌ به‌ البرز كوه‌ رفت‌ و كي‌قباد را براي‌ تصاحب‌ تاج‌ و تخت‌ بي‌صاحب‌ ايران‌ با خود آورد و بر تخت‌ نشاند.

 

 

از راست: رشيد ياسمي، معاون‌الملك، علي‌اكبرخان سردار‌مقتدر سنجابي، مرآت‌السّلطان جهانسوز، علي‌خان اعظم زنگنه (اميركل)، قاسم‌خان سردارناصر سنجابي، حسين‌خان سالارظفر سنجابي

 

پدرم‌ آن‌ گزين‌ مهان‌ سر به‌سر

 

كه‌ خوانند او را همي‌ زال‌ زر

مرا گفت‌ رو تا به‌ البرز كوه

 

قباد گزين‌ را ببين‌ با گروه‌

به‌ شاهي‌ بر او آفرين‌ كُن‌ يكي

 

مكُن‌ پيش‌ او بر درنگ‌ اندكي‌

بگويَش‌ كه‌ گُردان‌ تو را خواستند

 

سر تخت‌ شاهي‌ بياراستند

برآمد خروش‌ از دل‌ زير و بَم‌

 

فراوان‌ بشد شادي، اندوه‌ كم‌

كه‌ شاهي‌ چو شه‌ كي‌قباد از جهان

 

نباشد كس‌ از آشكار و نهان‌

همي‌دون‌ ببودند يك‌ هفته‌ شاد

 

به‌ بزم‌ و به رامش‌ بر كي‌قباد

‌به‌هشتم‌ بياراسته‌ تخت‌ عاج

 

بياويختند از بر عاج‌، تاج‌

بياريد پس‌ گفت‌ جام‌ نبيد

 

به‌ ياد تهمتن‌ به‌ لب‌ بركشيد

تمهتن‌ همي‌دون يكي‌ جام‌ مي

 

بخورد، آفرين‌ كرد بر شاه‌ كِي‌

به‌ شاهي‌ به‌ تخت‌ اندر آمد قباد

 

همان‌ تاج‌ شاهي‌ به‌سر بر نهاد

 

صداي‌ پر طنين‌ احمد با اشعاري‌ كه‌ مناسب‌ آن‌ بزم‌ و آن‌ برهه‌ از زمان،‌ انتخاب‌ شده‌ بود موي‌ بر تن‌ شنوندگان‌ راست‌ مي‌كرد. در چنين‌ بحبوحه‌اي، ناگهان‌ جواني‌ سرزده‌ وارد شود و از جانب‌ كسي‌ كه‌ آن‌ همه‌ فداكاري‌ و شور و شادي‌ به‌خاطر او انجام‌ مي‌گرفت‌ چنين‌ حركات‌ جنون‌آميزي‌ از خود نشان‌ دهد محيط‌ چه‌ وضعي‌ به‌خود خواهد گرفت‌ و بازتابش‌ چه‌ خواهد بود؟ پس‌ از آن‌ هجوم‌ جسورانه‌ و رفتار نسنجيده‌ احتشام‌السّلطنه‌، نظرها يك‌ مرتبه‌ متوجّه‌ سردار‌اكرم‌ شد. محمّدرحيم‌خان  با گردن‌ افراشته‌ در برابر رهبر رزم‌آزماي‌ خود ايستاد و با چشماني‌ كه‌ به‌ خون‌ نشسته‌ بود با ناراحتي‌ قبضه‌ شمشير را در مشت‌ خود مي‌فشرد؛ متوجّه‌ نگاه‌ تند سرداراكرم شد و دانست‌ كه‌ او نبايد در اين‌ موضوع‌ مداخله‌ كند و بايد منتظر باشد كه‌ واكنش‌ سردار چه‌ خواهد بود. نگاه‌ نظرعلي‌خان از محمّدرحيم‌خان برگشت‌ و متوجّه‌ جوان‌ مهاجم‌ شد. او مانند يك‌ شاهين‌ كه‌ بر شكارش‌ حمله‌ور شود دست‌ برد و از زير فرش‌ يك‌ قبضه‌ هفت‌تير بيرون‌ آورد و درحالي‌كه‌ مي‌غرّيد و شيطان‌ را لعنت‌ مي‌كرد به‌‌سوي‌ احتشام‌السّلطنه‌ هجوم برد‌. كساني‌ كه‌ نظرعلي‌خان را ديده‌اند از جمله‌ نگارنده‌ متوجّه‌ هستند كه‌ آن‌ مرد، پر‌حوصله،‌ خوددار و كم‌‌حرف‌ بود. شايد در تمام‌ مدّت‌ روز اگر سؤالي‌ از او نمي‌كردند يك‌ كلمه‌ حرف‌ نمي‌زد. اما همين‌ مرد بردبار و متين،‌ هنگامي‌ كه‌ خشم‌ بر او چيره‌ مي‌شد و به‌‌ندرت‌ اين‌ كار صورت‌ مي‌گرفت‌ مانند دريا به‌ تلاطم‌ مي‌افتاد و چون‌ پلنگ‌ مي‌غرّيد. موي‌ بر اندامش‌ راست‌ مي‌شد و چشمانش‌ همچون‌ دو مشعل‌ فروزان‌ در چشم‌خانه‌ مي‌درخشيد. با توجّه‌ به‌ آن‌ همه‌ حُسن‌نيّت‌ و كسب‌ چنان‌ پيروزي‌ بزرگ‌، آن‌گاه‌ اعزام‌ اين‌‌چنين‌ مرد نابخرد و‌ در نتيجه‌ی‌ آن‌ حركات‌ و اظهارات‌ دور از نزاكت‌ بلكه‌ خصمانه،‌ اين‌ حالت‌ بر او عارض‌ شد و چنان‌كه‌ گفتيم‌ دست‌ به‌ قبضه‌ هفت‌تير برد و به‌ طرف‌ فرزند اميرافخم‌ روي‌ آورد و در‌حالي‌كه‌ به‌ شدّت‌ ناراحت‌ بود لوله‌ سلاح‌ را متوجّه‌ او كرد. آن‌ مرد جبان‌ را چنان‌ بيمي‌ عارض‌ گرديد كه‌ كاملاً خود را باخت‌ و شتابان‌ روي‌ به‌ گريز نهاد و در ميان‌ انبوه‌ جمعيّت‌ گم‌ شد.

 وي‌ مرتّباً اظهار ندامت‌ مي‌كرد و از كردار خود پوزش‌ مي‌خواست‌ و كساني‌ كه‌ در آن‌ موقع‌ حضور داشتند از طرز رفتار و حركات‌ فرستاده‌ حضرت‌ والا و بعد آن‌ نحوه‌ پشيماني‌ و پريشان‌حاليش،‌ گرفتار يأس‌ شدند و ناراحت‌ از وضعي‌ كه‌ پيش‌ آمده‌ بود از سردار تقاضا كردند كه‌ از تنبيه‌ آن‌ جوان‌ خودداري‌ كند و جريان‌ را با خود سالارالدّوله‌ در ميان‌ بگذارد؛ شايد از عواقب‌ وخيمي‌ كه‌ از بروز نظاير اين‌‌گونه‌ اقدامات‌ حساب‌ نشده‌ به‌بار خواهد آمد توجّه‌ پيدا كند و قدري‌ بيشتر خود را كنترل‌ نمايد. احتشام‌السّلطنه‌ پس‌ از دسته‌‌گلي‌ كه‌ به‌ آب‌ داده‌ بود با هول‌ و هراس‌ عجيبي‌ نزد سالار برگشت‌ و قضايا را شرح‌ داد. سالارالدّوله‌ در انديشه‌ فرو رفت‌ و با تلخي‌ احتشام‌ را سرزنش‌ نمود و گفت:‌ «كجا رواست‌ با كسي‌ كه‌ با چنان‌ صداقت‌ و صميميّت‌ مي‌جنگد اين‌‌گونه‌ تلافي‌ كرده‌ و رفتار كنيم‌؟»

او فرمان‌ داد فردا اوّل‌ وقت‌ ترتيب‌ ديدار با سردار‌اكرم‌ را برايش‌ فراهم‌ سازند؛ ولي‌ آيا مردي‌ كه‌ مدّعي‌ سلطنت‌ بر يك‌ كشور مي‌باشد نمي‌داند كه‌ رسالت‌ يك‌ مرد سفيه‌ دايماً مست‌ نتيجه‌اي جز اين‌ در بر نخواهد داشت‌. براي‌ نظرعلي‌خان اوضاع‌ صورت‌ خاصي‌ پيدا كرده‌ بود. او مي‌انديشيد براي‌ كي‌ مي‌جنگد، اين‌ همه‌ فداكاري‌ براي‌ چيست‌؟ شاه‌، كشور، مشروطيّت، ملّت‌، آخر براي‌ كدام‌ هدف‌؟ شاه‌ كه‌ در تهران‌ نشسته‌ است؛‌ محمّدعلي‌‌‌ميرزا را از كشور اخراج‌ كرده‌اند؛ مشروطيّت را هم‌ كه‌ شخص‌ پادشاه‌ قبول‌ دارد و برادران‌ بختياري‌ نيز آن‌ را تأييد و تقويّت‌ مي‌كنند. كشور را هم‌ اگر خطري‌ تهديد كند همين‌ جنگ‌هاي برادر‌كشي‌ است‌ كه‌ او خود گوشه‌اي از آن‌ را گرفته‌ و تقويّت‌ مي‌كند؛ تازه‌ بايد مترصّد هم‌ باشد كه‌ حضرت‌ والا پس‌ از نيل‌ به‌ پيروزي‌ قطعي‌ نخستين‌ كارش‌ تنبيه‌ و دمار او ‌باشد. ولي‌ او دست‌ كمك‌ و معاضدت‌ به‌ فرزند پادشاه‌ داده‌ بود؛ از طرفي‌ او را به‌دامادي‌ و در نتيجه‌ به‌ فرزندي‌ خود پذيرفته‌ بود. همه‌ي‌‌ دل‌گرمي‌ شاه‌زاده‌ به‌ او بود؛ لذا چگونه‌ مي‌توانست‌ يك‌‌باره‌ طردش‌ كند و رهايش‌ سازد؟ اما‌ نبايد او را ر‌ها كرد و اين‌ خلاف‌ روح‌ جوان‌مردي‌ است‌. كاري‌ است‌ شده‌ و چاره‌ هم‌ ندارد. او شب‌ را با اين‌ خيالات‌ به ‌روز آورد و بامدادان كه سران‌ سپاه‌ به‌ حضورش‌ آمدند پيش‌آمد روز قبل‌ را با آن‌ها در ميان‌ گذاشت‌ و هر دو جانب‌ قضيه‌ را شرح‌ داد و در خاتمه‌ گفت‌: « اكنون‌ منتظرم‌ تا شما آقايان‌ نظرات‌ خودتان‌ را بيان‌ بفرماييد كه‌ چه‌ بايد كرد؟» حُضار هر يك‌ چيزي‌ گفتند و ضمن‌ اظهار اطمينان‌ به‌ رهبري‌ او اظهار داشتند كه‌ همه‌ حاضر هستيم‌ رأي‌ تو را به‌كار بنديم‌. ما همه‌ به‌ شاه‌زاده‌ قول‌ و قرارهايي‌ داده‌ايم‌ و سوگندهايي‌ خورده‌ايم‌ كه‌ او را ياري‌ كنيم،‌ لكن‌ هر‌گاه‌ شما ناراحت‌ باشي‌ و از همكاري‌ دست‌ برداري،‌ اردوي‌‌ پيشكوه‌ لرستان‌ خود‌به‌‌خود پراكنده‌ خواهد شد؛ زيرا هيچ‌‌كس‌ مانند شما مورد قبول‌ همه‌ نيست‌ و اين‌‌بار سنگين‌ رهبري‌ را نمي‌تواند به دوش بگيرد؛ بنابراين‌ هر‌گونه‌ صلاح‌ مي‌دانيد عمل‌ كنيد؛ لكن‌ سخني‌ را ما بايستي‌ ناگفته‌ نگذاريم‌ و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ خدمت‌ به‌ حضرت‌ والا حكم‌ يك‌ بذر‌افشاني‌ ديم‌ دارد و نمي‌توان‌ با خاطري‌ مطمئن‌ در كار او انديشيد و ايمان‌ داشت‌.

غلام‌شاه‌خان فرزند والي‌ پشتكوه‌ نيز بيان‌ داشت‌ كه‌ آقايان‌ محترم‌ تا آن‌جا كه‌ لازم‌ بود مطالب‌ را ابراز داشتند و همه‌ آن‌ها مورد تأييد و تصديق‌ من‌ هم‌ مي‌باشد، ولي‌ اين‌كه فرمودند اردوي‌ لر‌ پيشكوه،‌ صحيح‌ نبود، زيرا ما هم‌ كه‌ از لرستان‌ پشتكوه‌ هستيم‌ سرنوشتمان‌ با آقايان‌ پيوند ناگسستني‌ دارد و ما هم‌ به‌ لياقت‌ و كارداني‌ سرداراكرم‌ ايمان‌ داريم‌ و از او كاملاً پيروي‌ خواهيم‌ كرد. تنها نگراني‌ كه‌ داريم‌ اين‌گونه‌ رفتار است‌ كه‌ گاه‌‌به‌گاه‌ از جانب‌ سالارالدّوله‌ ظاهر مي‌گردد و معتقدم‌ كه‌ بهتر است‌ بگوييم‌ جداً مأيوس‌ هستيم‌‌. مبارزان‌ جنگ‌ اخير انتظار داشتند پاداش‌ درخوري‌ دريافت‌ كنند؛ لقب‌ بگيرند و تشويق‌ بشوند ولي‌ اكنون‌ مي‌بينند كه‌ در انظار ديگر سپاهيان‌ تحقير هم‌ مي‌شوند و با اين‌ روحيه‌ ناراحت‌كننده لازم‌ مي‌نمود كه‌ از طرف‌ سرداراكرم‌ يك‌ قدم‌ اساسي‌ برداشته‌ شود تا اعاده‌ حيثيّت‌ شده‌ باشد، در غير اين‌صورت‌ ممكن‌ بود وضع‌ غير قابل‌ پيش‌بيني‌ پيش‌ بيايد و كار به‌جاي‌ باريك‌ بكشد.

 

از راست: نجف‌قلي‌خان صمصام‌السّلطنه بختياري، نصيرخان سردارجنگ بختياري

سرداراكرم‌ صلاح‌ در آن‌ ديد كه‌ تحقير شاه‌زاده‌ را با تحقير او جبران‌ كند و جز اين‌ هيچ‌گونه‌ عملي‌ كه‌ كافي‌ به‌‌جهت‌ اعاده‌ وضع‌ عادي‌ باشد وجود نداشت‌. او در اين‌ زمينه‌ با غلام‌شاه‌خان‌ فرزند والي‌ پشتكوه‌، ، فاضل‌خان‌ سكوند، شيرمحمّدخان سكوند، ميرزا رحيم‌خان چاغروند (بیگلربیگی) و خوانين طرهان و دلفان‌ مشورت‌ كرد و همه‌ به‌ اتّفاق‌‌آراء نظر دادند كه‌ چون‌ بعد از اظهاراتي‌ كه‌ سالارالدّوله‌ نزد صيدمهدي‌خان كرد نمي‌بايستي‌ تظاهر به‌ بي‌‌مهري‌ از جانب‌ او تكرار شود و در عوض‌ حق‌ اين‌ بود كه‌ عمل‌ لغو اوّليه‌ را به‌ نحو مطلوب‌ جبران‌ نمايد، لذا بعيد نيست‌ كه‌ اين‌ مخمصه‌ به‌صورت‌هاي مختلف‌ تكرار گردد. بنابراين‌ چاره‌ اين‌ است‌ كه‌ سپاهيان‌ لرستان‌ پشتكوه‌ و پيشكوه‌ چادر‌ها را برچينند و هر كس‌ به‌سوي‌ ايل‌ و طايفه‌ خود رهسپار شود و در اين‌ صورت‌ است‌ كه‌ حضرت‌ والا متوجّه‌ اتّحاد و يك‌پارچگي‌ ما خواهد شد و بيش‌ از پيش‌ شخصيّت‌ و نفوذ سرداراكرم‌ را ادراك‌ خواهد كرد. اين‌ پيشنهاد پذيرفته‌ شد و صداي‌ ل‌ها از هرسو‌ بلند شد و دستور داده‌ شد كه‌ جمعيّت‌ آماده‌ حركت‌ به‌سوي‌ لرستان‌ شوند.

اين‌ خبر به‌ سالارالدّوله‌ رسيد. شاه‌زاده‌ كه‌ خود ماجرا مي‌آفريد مضطرب‌ شد و اكبرخان معاون‌الرعايا و حسن‌خان معاون‌لشكر را به‌ حضور طلبيده‌ تني‌ چند از محارم‌ و نزديكان‌ برجسته‌ خود را با يك‌ جلد كلام‌الله‌ مجيد نزد نظرعلي‌خان فرستاد. آن‌ها پس‌ از ورود، پيام‌ شاه‌زاده‌ را به‌ نظرعلي‌خان ابلاغ‌ كردند و گفتند كه:‌ شاه‌زاده‌ از اين‌ پيش‌آمد به‌ شدّت‌ نگران‌ است‌ و آن‌ را ناشي‌ از جواني‌ و ناپختگي‌ احتشام‌السّلطنه‌ مي‌داند و سوگند ياد كرده‌ است‌ كه‌ به‌ هيچ‌‌وجه‌ من‌الوجوه‌ نيّت‌ توهين‌ در بين‌ نبوده‌ است‌ و گفته‌ است‌ كه‌ چگونه‌ مي‌شود به‌سردار بزرگي‌ كه‌ چشم‌ چراغ‌ اردو مي‌باشد، بتوان‌ توهين‌ روا داشت‌. آن‌ها از سردار تقاضا كردند خواهش‌ ايشان‌ را بپذيرد و از حركت‌ به‌سوي‌ لرستان‌ صرف‌نظر كند، ضمناً او را به‌ صرف‌ ناهار در حضور سالار دعوت‌ كردند. از طرفي‌ معاون‌لشكر نزد  فاضل‌خان سكوند كه‌ نزد سرداراكرم‌ احترام‌ و نفوذ فراوان‌ داشت و گرامي‌ بود رفته‌ او را وادار كرد تا نزد سردار واسطه‌ شود و با اين‌ ترتيب‌ توانستند او را از حركت‌ به‌ لرستان‌ باز دارند.

او پس‌ از انصراف‌ به‌ اتّفاق‌ آقايان‌ نزد سالارالدّوله‌ رفت‌ و در اين‌ ملاقات‌ شاه‌زاده‌ بيان‌ داشت‌ كه:‌ من‌ همه‌ اميدم‌ بر بازوان‌ تواناي‌ تو و سواران‌ فداكار لرستاني‌ است‌ و نبايد اين‌گونه‌ رويداد‌ها براي‌ شما ايجاد سوءتفاهم‌ كند. سرداراكرم‌ جواب‌ داد كه‌: اين‌ پرچم‌ آسان‌ به‌دست‌ نيامده‌ و تا آن‌ در اهتزاز بود دشمن‌ به‌ جنگ‌ ادامه‌ مي‌داد. من‌ تصميم‌ داشتم‌ كه‌ ضمن‌ يك‌ تشريفات‌ ویژه و چشم‌گير كه‌ مردم‌ اين‌ نواحي‌ مشاهده‌ كنند آن‌را حضورتان‌ بفرستم‌ و‌گرنه‌ مرا با پرچم‌ دولتي‌ چه‌ نيازي‌ هست‌؛ ضمناً حضرت‌ والا توجّه‌ داشته‌ باشند كه‌ توپ‌خانه‌ اردوي اميرمفخّم بختياري را نيز سواران لرستان از كار انداختند و با اين تصوّر كه توپ‌خانه‌ي از كار افتاده‌ ارزشي‌ ندارد آن را بر جاي‌ گذاشتند و اين‌ موضوع‌ را همه‌ مي‌دانند. بالاخره‌ موضوع‌ پرچم‌ به‌ اين‌ ترتيب‌ منتفي‌ و احتشام‌السّلطنه‌ حضوراً از سرداراكرم‌ عذر‌خواهي‌ كرد و با هم‌ روبوسي‌ نمودند.

داوودخان كلهر نيز حضور والاحضرت‌ رفت‌ و گفت‌: در كسب‌ پيروزي‌ فرزند ارشدش‌ علي‌اكبرخان‌ نقش‌ عمد‌ه‌اي داشته‌ و از شاه‌زاده‌ خواست‌ تا به‌ منظور تشويق‌ پسرش‌ لقبي‌ شايسته‌ اهدا گردد، در ضمن از سرداراكرم‌ بخواهد دخترش‌ را به‌ عقد ازدواج‌ علي‌اكبرخان درآورد و سالار هر دو تقاضاي‌ خان كلهر را عملي‌ ساخت‌ و با اعطای لقب‌ با نظرعلي‌خان در‌باره‌ ازدواج‌ دخترش با فرزند داوودخان وارد مذاكره‌ و توانست‌ رضايت‌ پدر را جلب‌ و طي‌ تشريفاتي‌ قرار نامزدي‌ آن‌ها را گذاشتند. انجام‌ مراسم‌ عروسي‌ اين‌ زوج‌ بعداً در گُل‌گُل طرهان‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ بدان‌ خواهيم‌ رسيد. همان‌روز بنا‌بر پيشنهاد نظرعلي‌خان نظر به‌ تهوّري‌ كه‌ در جنگ‌ از عبدالله‌خان قوچه‌اي مشهود افتاده‌ بود به‌وي‌ لقب‌ ضيغم‌‌لشكر دادند.[3]

همچنين‌ يوسف‌خان به‌ لقب‌ سالارسلطان‌، محمّدرحيم‌خان، ضرغام‌‌لشكر، لقب‌ گرفتند و مبلغ‌ دو هزار ليره‌ به‌ هر يك‌ از دو سردار سپاه‌ فاتح‌ لرستاني‌ و كلهر پرداخت‌ شد تا بين‌ لشكريان‌ تقسيم‌ گردد. در اين‌جا بي‌تناسب‌ نيست‌ ‌گفته‌ شود كه‌ شاه‌زاده‌ به‌ منظور دل‌داري‌ سرداراكرم‌ عد‌ّه‌اي از خويشاوندان‌ قاجار را در پارك‌ حاج‌ سيف‌الدّوله جمع‌ كرد، ‌تحت‌ اين‌ عنوان كه در صورت‌ پيروزي‌ قطعي‌ نظرعلي‌خان كه‌ پدر زن‌ او مي‌باشد و مردي‌ است‌‌ لايق‌ قطعاً بر قسمت‌هاي هم‌جوار لرستان‌ نيز نفوذ خواهد يافت‌ و به‌ رعايت‌ حُسن‌ هم‌جواري‌ صلاح‌ مي‌داند كه‌ بين‌ خانواده‌ حاج سیف‌الدّوله‌ با سرداراكرم‌ نيز يك‌ پيوند نزديك‌ صورت‌ گيرد و اين‌ موضوع‌ براي‌ طرفين‌ كاملاً به‌ صرفه‌ مي‌باشد و در تأمين‌ امنيّت‌ اين‌ محال‌ اثر كلّي‌ دارد. اين‌ پيشنهاد را همه‌ تأييد كردند و قرار شد سالارالدّوله‌ دستور دهد اين‌ موضوع‌ با سرداراكرم‌ در ميان‌ گذارده‌ شود.

سرداراكرم‌ اساساً با اين‌ ازدواج‌ موافقت‌ كرد، ولي‌ قرار بر اين‌ شد كه‌ پس‌ از روشن‌ شدن‌ كار‌هاي نظامي‌ و سياسي‌ در مراجعت‌ از طرف‌ او دختر حاج سيف‌الدّوله‌ به‌ جهت‌ نصرت‌الله‌خان امير‌ارفع،‌ فرزند سردار، خواستگاري‌ و عمل‌ نامزدي‌ انجام‌ پذيرد. ما مي‌دانيم‌ كه‌ سفر جنگي‌ سالارالدّوله‌ به‌ علل‌ گوناگون ‌كه‌ همه‌ را خود او موجب‌ بود با شكست‌ و ناكامي‌ مواجه‌ گرديد؛ لكن‌ چنان‌كه‌ در صفحات‌ آتي‌ ملاحظه ‌خواهيد كرد نظرعلي‌خان با سران‌ بختياري‌ در اشترينان‌ آشتي‌ كرد و در نتيجه‌ اين مصالحه، بروجرد و نهاوند نيز جزو منطقه‌ نفوذ او قرار گرفت‌ و او حاج‌ محمّدشريف‌خان سالار‌نظام ‌سلگي را در نهاوند به‌ نيابت‌ خود تعيين‌ و نصرت‌الله‌خان پسرش‌ را به‌خاطر انجام‌ همين‌ قرابت‌ در بروجرد گذاشت‌ و به‌ غلام‌علي‌خان بيرانوند وكالت‌ داد تا موضوع‌ نامزدي‌ و آن‌گاه‌ عقد دختر حاج‌ سيف‌الدّوله‌ عضدي‌ را دنبال‌ كنند. آن‌ها مسافرت‌هايي‌ به‌ ملاير انجام‌ دادند و كار نامزدي‌ را تمام‌ كردند و قرار شد سر فرصت‌ از جانب‌ سرداراكرم‌ عمل‌ عروسي‌ انجام‌ گيرد. اين‌ موضوع‌ كاري‌ انجام‌ يافته‌ بود تا آن‌جا كه‌ در همان‌ اوقات‌ يكي‌ از شاه‌زادگان كه از حاجي‌ دل‌خور و به‌صورت‌ قهر به تهران‌ رفته‌ بود نامه‌اي به‌ او نوشته‌ بود كه‌ علاوه‌ بر جنبه‌ سنديّت‌ تاريخي‌ مضموني‌ شيرين‌ و طنزي‌ ظريف‌ را در بر داشت او نوشته‌ بود: بعدالعنوان؛‌»شنيده‌ام‌ كه‌ دختر به‌ نظر داد‌ه‌اي من‌ نيز اگر برگردم‌ يا سر مي‌دهم‌ يا دختر به‌ نظر مي‌دهم ‌...» لكن‌ اين‌ پيوند مناسب‌ انجام‌ نشد و علل‌ آن‌ را بيشتر به‌ خواست‌ خداوند و تقدير الهي‌ بايد نسبت‌ داد.

 



29. محمّد مردوخ كردستاني، تاريخ كرد و كردستان و توابع، چاپ دوم 1353، ج 2، ص 286. (و)

30. حسن‌خان اميراجلال‌ بعدها كه‌‌ به‌ لرستان‌ آمد، علْت‌ ترك‌ سالارالدّوله‌ را بيشتر از ساير جهات‌ همين‌ موضوع‌ بيان‌ مي‌داشت و مي‌گفت: « پس‌ از شنيدن‌ اين‌ حرف‌ در سخافت‌ رأي‌ و ناداني‌ شاه‌زاده‌ برايم‌ جاي‌ شك‌ و ترديد باقي‌ نماند و سعي‌ كردم‌ تا خودم‌ را بيهوده‌ در گرداب‌ مهالك‌ نياندازم‌ و همين‌ كار را هم‌ كردم‌.» (نگارنده)

31. نگارنده‌ هنگامي‌ كه‌ در سنوات‌ 1341 تا 1344 خورشيدي با سِمَت‌ رئيس اداره‌ راه‌ شوسه‌ ايلام‌ در پشتكوه‌ بودم‌ پسر مرحوم‌ ضيغم‌لشكر را كه‌ تراب‌خان نام‌ داشت‌ ديدار كردم‌ او مباشرت‌ راه‌ شوسه‌ گيلان‌‌غرب‌ را بر عهده‌ داشت‌ و تابع‌ اداره‌ راه‌ ايلام‌ بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 8:44  توسط اسعد غضنفری  | 

همدمي

 

دُردانه‌‌اي كه يافت نگردد به هر يَمي

 

باشد كلام دلكش ياران همدمي

بنشست گَرد تفرقه بر گلشن وجود

 

اي ابر مُشكبار صفا كن تو با نَمي

رنگ شباب و رونق ايام خوشدلي

 

بنشست‌ و خاست‌ بر گل‌ عمرم‌ چو شبنمي

از آنچه در جواني و پيري گذشته بود

 

ما مانده‌ايم و سايه‌ي افكار درهمي

اي آن‌كه مال داري و اهمال مي‌كني

 

سر باز مي‌زني زِ اصول مسلّمي

بيني چو رنجه‌خاطري از رنج روزگار

 

در راه التيام قدم نه، ولو كمي

احسان و دستگيري ابناء آدمي

 

نيكو وظيفه‌اي است كه زيبد زِ آدمي

ايثار جان اگر نتواني زبان گشاي

 

دينارت ‌اَر كه ‌نيست‌ كرم كن به ‌درهمي

نوشي اگر مجال فتد احتياط كن

 

جان را مدار رنجه زِ عيش فراهمي

لبريز ساغرم زِ مي مهر مرتضي است

 

يك‌ جرعه زين زلال نبخشم به‌ عالمي

امرایيا به دفع الم كوش و مي بنوش

 

آن‌ كيست كز زمانه ندارد به دل ‌غمي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 11:12  توسط اسعد غضنفری  | 

با تشكر از آقايان كوليوند و ياراحمدي كه همواره مرا در ادامه اين راه تشويق مي كنند.

 از تذكر آقاي كوليوند ممنونم؛ فکر می کنم ابوالوفا در شمال غرب کوهدشت باشد ولی در چند جای دیگر هم دیده ام که در شرق کوهدشت ذکر شده باید مطمئن شوم. ولی بابا حبیب در منطقه سرکن عبدولی در شرق رومشگان قرار دارد.

در مورد چاپ تاريخ هم مدت شش ماه است كه براي كسب مجوز، آن را به وزارت خانه فرستاده ام و منتظر صدور مجوز هستم. اميدوار بودم امسال در بيستمين سالروز درگذشت پدرم ان را منتشر كنم كه نشد . اميدوارم سال آينده توفيق انتشار آن را داشته باشم. اين كتاب همانگونه كه در مقدمه‌ي آن شرح داده ام مملو است از داستان هاي شيرين و جذاب از قهرماني ها، جنگ و گريزها و ماجراهاي خواندني كه با قلمي سحار به رشته ي تحرير درآمده و كساني كه  در اين مدت هفت سالي كه مشغول ويرايش ان بوده ام كتاب را جسته و گريخته در انتشارات شاپور خواست ديده اند متفق القولند كه كتابي است شايد در تاريخ‌نگاري سراسر ايران زمين در نوع خود كم نظير و همانطور كه اقاي ياراحمدي گفته اند فيلم ها از آن مي شود ساخت . شايد در آينده ي نزديك اين اتفاق بيفتد. به اميد خدا! همچنين از آقايان امرايي و كرمي و ابراهيمي تشكر مي‌كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 9:26  توسط اسعد غضنفری  | 

شبيخون رومشكان و كشته شدن شاه‌مراد‌خان سالار‌جنگ

 شب‌ فرا رسيد! شاه‌مرادخان‌ به‌ اصرار مي‌خواست‌ همان‌‌موقع‌ بر خصم‌ هجوم‌ بَرَد. سام‌خان‌ محمّدي‌‌گراوند معروف به (‌بِرا) و ملك‌احمد‌خان كوشكي‌ مخالف‌ بوده‌ و منتظر رسيدن‌ چريك‌هاي‌ كمكي ‌بالاگريوه‌، بين‌ آن‌ها بر سر همين‌ موضوع‌ بگومگو درگرفت‌ و بالاخره‌ سام‌خان‌ با حالت‌ تعرّض‌ برخاسته‌ بر اسب ‌نشست‌ و گفت:‌ «ياالله سوار شويد تا برويم‌ و ببينيم‌ خدا چه‌ مي‌خواهد و تقدير چيست‌؟»

آن‌ها از نقطه‌ "باوه‌حُوي" (بابا‌حبيب)‌ به‌"تنگ‌ بِرَه‌" سرازير شدند و قدم‌ به‌ همواري‌ رومشكان‌ گذاشتند. علي‌محمّدخان‌ با تعدادي‌ از سواران،‌ در صف‌ دوم‌ قرار داشتند و بقيه‌ با سرعت‌ مشغول‌ پيش‌رَوي‌ به‌ سمت‌ چغابل ‌شدند. شاه‌مرادخان‌ هنگامي ‌به‌ چغابل‌ رسيد كه‌ آفتاب‌ سرزده‌ بود. آفتابي‌ كه‌ همان‌ روز مي‌بايستي‌ لاشه‌ پيل‌وار سردار جنگ‌جو را در ميدان‌ نبرد در چنگال‌ دشمناني‌ كه‌ از استماع‌ اسمش‌ در هراس‌ مي‌شدند ببيند و مشاهده‌ كند.

هوا آن‌چنان‌ روشن‌ بود كه‌ گرگ‌ از ميش‌ و دوست‌ از دشمن‌ به‌ خوبي‌ تشخيص‌ داده‌ مي‌شد و با اين ‌تفصيل،‌ اسم‌ شبيخون‌ بر اين‌ نبرد مفهومي ‌نداشت.‌ نخستين‌ كساني‌ كه‌ به‌ منظور حفظ‌ جان‌ امان‌الله‌خان‌ و محمود‌خان‌ در آن‌ هنگامه‌ فداكاري‌ كردند خانواده‌ شهبازي‌ها، (عبّاس‌، رضا‌علي‌، شيخ‌‌حسن‌، شيخ‌حسين‌ و حسين‌قلي) بودند. پس‌ از آن‌ها دليجه‌اي‌ها، علي‌‌صفر، عزيزمراد و همراهان‌، سپس‌ خوانين‌ رشيدي‌ (ابدال‌خان، ابراهيم‌خان، رشيدخان) و بالاخره ‌اللهيارخان‌ عبّاسي‌، پرويز و غلام‌رضاخان آدينوند و ايمان‌قلي‌خان‌ كوناني‌. اين‌ها چادر امان‌الله‌خان‌ را احاطه‌ كرده‌ و به ‌تيراندازي‌ و دفاع‌ پرداختند. سواران‌ علي‌محمّدخان‌ كه دير جنبيده‌ بودند و روز روشن‌، آن‌ها را دريافته‌ بود كماكان‌ به ‌حملات‌ خود ادامه‌ دادند و در اتّخاذ اين‌ روش‌ تقريباً ناچار بودند؛ حساب‌ها درست‌ از كار در‌نيامده‌ بود و ميدان‌ خالي كردن هم‌ به‌ اين‌ آساني‌ كار مردان‌ جنگي‌ نبود.

در اين‌ هنگامه‌ مرگ‌ و زندگي،‌ ابتدا اسب‌ مؤمن‌علي‌ از نوكران‌ علي‌محمّدخان‌ كشته‌ شد و تفنگش‌ به دست رضا‌علي ‌‌شهبازي افتاد. بزرگترين‌ نكبتي‌ كه‌ دامن‌‌گير سواران‌ علي‌محمّدخان‌ شد اين‌ بود كه‌ فشنگ‌ در لوله‌ تفنگ‌ شاه‌مرادخان‌ گير كرد، اگر نه،‌ به هر ترتيبي‌ بود هدف‌ خودش‌ را كه ‌قتل‌ امان‌الله‌خان‌ بود دنبال‌ مي‌كرد و اي‌ بسا كه‌ به‌ نتيجه‌ هم‌ مي‌رسيد و ليكن‌:

نه‌ بر آرزو رفت‌ گَردان‌ سپهر

 

از آزادگان‌ پاك‌ ببريد مهر

شاه‌مرادخان،‌ مدّتي‌ سعي‌ كرد تا تفنگي‌ به‌‌دست‌ آورد و همين‌ مدّت‌ توانست‌ ورق‌ كارزار را برگرداند. او ملاحظه‌ كرد كه‌ شكست‌ خورده‌، محمّد‌قاسم‌ كمالوند از فراز تپّه‌ چغابل‌ مرتّباً باران‌ گلوله‌ بر سواران‌ علي‌محمّدخان‌ مي‌ريخت.‌ در آن هنگامه، محمّد‌حسن‌ كوناني‌ فرزند محمّد كه‌ اسمش‌ در اين‌ كتاب‌ فراوان‌ آمده‌ به‌ حمله‌ پرداخت‌ و با هلهله‌ و گاله‌ مي‌كوشيد تا از شكست‌ قطعي‌ جلوگيري‌ كند كه‌ در چنان‌ لحظه‌ي‌ حساس‌، تيري‌ به‌ اسبش‌ خورد و او را بر زمين‌ زد. وي‌ به‌ علي‌محمّدخان‌ وفادار بود.

محمّد‌قلي‌خان‌ غضنفري‌ از طرفداران‌ امان‌الله‌خان‌ به‌ محمّدحسن‌ رسيده پشت‌ گردنش‌ را محكم‌ گرفت‌ و خواست‌ دستگيرش‌ نمايد. ولي‌ محمّد‌حسن‌ با تيري‌ كه‌ بر زانويش ‌زد او را نقش‌ زمين‌ ساخت.‌ عدّه‌اي‌ ديگر به‌ همين‌ منظور خود را به‌ اين‌ مرد جنگي‌ رسانيدند، ولي‌ سبزه‌ كوناني‌ از بني‌ اعمام‌ وي شتابان‌ به امدادش‌ رسيده‌ او را از ميدان‌ به‌در برد. در چنين‌ موقعي‌ كه‌ دولتيان‌ در تعقيب‌ سواران‌ عشاير بودند، اميراعظم‌ شخصاً به‌ دفاع‌ پرداخت‌ و در همواري‌ پشت‌ چغابل‌ جلو آنان‌ را سد كرد. اسب‌ علي‌بگ‌ از سواران‌ امان‌الله‌خان‌ را كشت‌ و رشادتي‌ تام‌ و تمام‌ از خود نشان‌ داد. اسب‌ غلام‌شاه‌‌خان‌ فرزند يوسف‌خان‌ امير‌بهادر‌ تير خورد و توسّط‌ سواران‌ گراوند زير نظر اللهيار‌خان‌ اسير گرديد، او هيجده سال بيش‌تر نداشت .

شاه‌مرادخان‌ جلو سربازان‌ و قواي ‌عشاير كمكي‌ آن‌ها را به نوبه‌ گرفت. حيدر‌علي‌خان گراوند زخم‌‌دار شد. عزيزخان‌ خسروي‌ عمو‌زاده‌ غلام‌رضاخان‌ آدينوند به قتل‌ رسيد. براي‌ فرار از مسؤوليّت‌ و حوادث‌ بعدي‌ پس‌ از اين‌كه‌ هجوم‌ مهاجمين‌ به‌ نتيجه‌ نرسيد و دولتي‌ها دست‌ به‌ تفنگ‌ شدند و دوست‌ و دشمن‌ معلوم‌ شد، همه‌ مردم‌ رومشكان‌ سواي‌ معدودي‌، عليه‌ فرزند نظرعلي‌خان ‌و كسانش‌ به‌ جُنب‌ و جوش‌ افتادند. هر كسي‌ سعي‌ مي‌كرد خودي‌ را در نظر دولتيان‌ خدمت‌گزار بشناساند. اردوي‌ دولتي‌ و سواران‌ امان‌الله‌خان‌ در دنبال‌ سواران‌ عشاير به‌ راه‌ افتادند و بر آن‌ها هجوم‌ بردند كه ‌براي‌ بار دوم‌ علي‌محمّدخان‌ شخصاً عنان‌ مركب‌ را كشيده‌ با شدّت‌ مبادرت‌ به‌ جنگ‌ كرد و با فداكاري‌ جلو پيشرفت‌ سواران‌ خصم‌ را گرفت‌. فرزند ارشد نظرعلي‌خان ‌در آن‌ جنگ‌ استقامتي‌ نشان‌ داد كه‌ دوست‌ و دشمن‌ دندان‌ حيرت‌ گَزيدند و معاينه‌ نبردهاي‌ نظرعلي‌خان ‌را به چشم‌ ديدند. او محكم‌ دهانه‌ "تنگ‌بِرَه‌" را گرفته‌ بود. شاه‌مرادخان‌، سام‌خان‌، ملك‌احمدخان و چند تن‌ از سواران‌ دلاور به‌ او پيوستند و نقطه‌ مقاومت‌ قوي‌تر شد، سبزه‌ كوناني‌ نيز در حالي‌كه‌ محمّد‌حسن‌ را به‌ ترك‌ داشت‌ فرا رسيد.

اميراعظم‌ فوراً ماديان‌ نويرَك‌ نامي ‌را كه‌ از سواران‌ دست‌ دوم‌ بود گرفته‌ به‌ محمّد‌حسن‌ داد و به‌ سبزه‌ گفت: ‌نويرَك‌ را از ميدان‌ خارج‌ كن‌ كه‌ كشته‌ نشود، آن‌گاه‌ نزد من‌ برگرد. علي‌صفر‌دليجه‌اي كه‌ لله برادر علي‌محمّدخان‌ بود هم ‌ارباب‌ قديم‌ و حق‌ نان‌ و نمك‌ را ترك‌ كرده‌ با اسلحه‌ي‌ دوست‌ نزد دشمن‌ رفت‌ و با ارباب‌ قديم‌ به‌ نبرد پرداخت.‌ او مي‌خواست‌ به‌ شخص‌ اميراعظم‌، يعني‌ ولي‌‌نعمت‌ بلاواسطه‌اش‌ صدمه‌اي‌ برساند و اگر بشود او را از ميان ‌بردارد. ولي‌ از قضا هدف‌ تير علي‌محمّدخان‌ واقع‌ و گلوله‌، فكين‌ او را متلاشي‌ كرد و به‌ اين‌ ترتيب‌ از ميدان‌ نبرد خارج‌ شد. شاه‌مرادخان،‌ جنگ‌ را تا ارتفاعات‌ بابا‌‌حبيب‌ ادامه‌ داد. بعد از اين‌كه‌ از گردنه‌ سرازير شدند و مقداري ‌هم‌ از شيب‌ گردنه را‌ طي‌ كردند ناگهان‌ مانند كسي‌ كه‌ فرمان‌ قضا بر آن‌ نازل‌ شده‌ باشد گفت:‌ « بگذاريد كه‌ برگردم‌ و اين‌ سه‌ گلوله‌اي‌ كه‌ برايم‌ باقيمانده‌ را براي‌ دشمن‌ خالي‌ كنم‌.» برادرش‌ علي‌مرادخان كه از وي‌ بزرگتر بود خواست‌ ممانعت‌ كند لكن‌:

نبشته‌ چنين‌ بود و بود آنچه‌ بود

 

نداند كسي‌ راز چرخ‌ كبود

و مرد دلاور بي‌نظير، در آن‌ دمدمه‌ آخر طعمه‌ هلاك‌ شد. او اسب‌ قِرَه‌‌كهر را به جولان‌ درآورد و از سربالايي‌ بابا‌ بالا رفت‌، سه‌ گلوله‌ را يكي‌ پس‌ از ديگري‌ براي‌ دشمنان‌ خالي‌ كرد و براي‌ اين كه‌ از همان‌ راه بر‌گردد عنان ‌اسبش‌ را بگردانيد و نيش‌ ركاب‌ بر بغل‌ آن‌ آشنا ساخت‌. اسب‌ در حال‌ چرخش‌ بود كه‌ ناگهان:‌

ناگه‌ ز كمين‌‌گوشه‌ يكي‌ سخت‌ كماني‌

 

تيري ز قضا و قدر انداخت‌ بر او راست‌

بر بال‌ عقاب‌ آمد آن‌ تير جگر دوز

 

از عالم‌ عِلويش‌ به‌ سفليش‌ فرو‌كاست‌

چون‌ نيك‌ نظر كرد پَر خويش‌ در آن‌ ديد

 

گفتا ز كه‌ ناليم،‌ از ماست‌ كه‌ بر ماست‌

آري‌ مرد جوان‌ شجاع‌ و رشيد، قرباني‌ حق‌كشي‌ها، كينه‌ها، لجاج‌ها و نارسايي‌هاي‌ محيط‌ خود شد و آن كه‌ او را كشت‌ هم‌ از نزديكان‌ خود او بود. از او بود هر آنچه‌ بر سر او رفت‌. تير، برگردن‌ او خورده،‌ كتف‌ و گردن‌ را به‌ كلّي‌ متلاشي كرده‌ بود، فقط‌ او توانست‌ سر اسب‌ را برگرداند و در حدود سيصد متر سرازيري‌ را بپيمايد. در سمت‌ چپ‌ بقعه‌ به‌ فاصله‌ پنجاه‌ متر، از فراز زين‌ بر سطح‌ زمين‌ درغلتيد. او تنها يك‌ كلمه‌ بر زبان‌ راند و گفت:‌ «عَلَه[1]‌هَنگتِم»‌ (علي‌ تير خوردم) و خاموش‌ شد و با مرگ‌ او ستون‌ فقرات‌ قدرت ‌علي‌محمّدخان‌ درهم‌ شكست‌.[2]

پس‌ از شهادت‌ شاه‌مرادخان سالار جنگ - چون‌ من‌ او را شهيد مي‌دانم- برادرش‌ علي‌مرادخان‌ و ساير كسان‌ بر بالين‌ او رسيده‌ اسبش‌ را بردند. لكن‌ نتوانستند خودش‌ را همراه‌ ببرند. نخستين‌ كسي‌ كه‌ از اردوي‌ دولتي‌ بالاي‌ سرش ‌رسيد عزيزمراد رضايي‌ دليجه‌اي‌ بود. او تفنگش‌ را برداشت‌. پس‌ از چند لحظه‌ امان‌الله‌خان، ‌اللهيار‌خان‌ و ديگران‌ وارد شدند. امان‌الله‌خان‌ با خشونت‌ اظهاراتي‌ كرد كه‌ با مخالفت ‌اللهيارخان‌ مواجه‌ شد.

تگرگي‌ شديد باريدن‌ گرفت‌ كه‌ موجب‌ شد علي‌محمّدخان‌ بتواند از دسترس‌ سواران‌ خصم‌ فاصله‌ بگيرد و به‌ "تنگ‌‌ريزه"‌ و پران‌پرويز برود. اردوي‌ دولتي‌ هم‌ در رومشكان‌ ماند، ولي‌ چون‌ توقّف‌ اردوي اميراعظم در آن‌جا صلاح‌ نبود لذا به‌ طرف‌ آبادي‌ كدخدا موسي‌ اكبري جودكي‌ حركت‌ نمودند. اين‌ كدخدا نهايت‌ محبّت‌ و مراقبت‌ را درباره‌ مهمانان‌ معمول‌ داشت‌. روز بعد از آن‌جا به‌ راه‌ افتادند تا به‌ دادآباد بالاگريوه‌ رسيدند. علي‌محمّدخان‌ مدّتي‌ به‌ همين‌ صورت‌ وقت‌ مي‌گذارند تا اين‌كه‌ از سوي‌ سران‌ بالاگريوه‌ به‌ او پيشنهاد شد به‌ سمت ‌هُرو بروند. اما سام‌خان‌ محمّدي‌ اين‌ پيشنهاد را نپسنديد، لذا بار ديگر به‌ طرهان‌ برگشتند تا به‌ رودخانه‌ كشكان‌ رسيدند. آب‌ كشكان‌ به‌ خاطر بارندگي‌هاي ‌فراوان‌ بالا آمده‌ بود و عبور از آن‌ مشكل‌ بود تا اين‌كه‌ گُداري‌ در "زوران‌‌تَل"‌ يافتند و توانستند از آب‌ عبور كرده و به‌ خانه‌ محمّد‌شاه‌ پسر علي‌شاه‌ زيودار صادقي‌ رئيس‌ طايفه‌ مذكور رسيدند. در آن‌جا مردم‌ زيودار وي‌ را به‌ غار "ليتَنجاو" و "رستم‌كُش"هدايت‌ كردند.

اين‌ غار دو كوره‌ راه‌ دارد كه‌ چنانچه‌ دو نفر تفنگدار از آن‌ نگهباني‌ كند غيرقابل‌ تسخير مي‌باشد. مدّت‌ پنج‌ شبانه‌روز از طرف‌ محمّدشاه‌ نسبت‌ به‌ علي‌محمّدخان‌ و شصت‌ و چهار تن‌ سوارانش‌ پذيرايي‌هاي‌ گرم‌ و صميمانه‌ به‌ عمل‌ آمد. از طرف ‌اللهيارخان‌ توسّط‌ مردي‌ به‌ نام‌ محمّدرحيم‌ بلوراني‌ با علي‌مرادخان‌ برادر شاه‌مرادخان‌ تماس‌ حاصل‌ شد و بالاخره‌ در رومشكان‌ آن‌ها به‌ مشورت‌ پرداخته‌ و قرار گذاشتند كه‌ علي‌‌مرادخان‌ تأمين‌ گرفته‌ خود را در كوهدشت‌ به‌ دولتيان‌ معرفي‌ نمايد و به‌تدريج با درايتي‌ كه‌ در اُمور دارد اقوام‌ و خويشاوندان‌ پراكنده‌ را گرد آورده‌ و سرپرستي‌ نمايد تا خيلي‌ در فشار نمانند. نا‌گفته‌ نماند كه‌ خواهر علي‌محمّدخان كه خواهر تني‌ نگارنده‌ مي‌باشد عيال‌ علي‌مرادخان‌ بود. آن‌ها با اندوه‌ فراوان‌ صورت‌ همديگر را بوسيدند و ملاقات‌ بعدي‌ را موكول‌ به‌ مشيّت‌ پروردگار كردند. او و سواران‌ همراهش‌ رفتند و اميراعظم‌ با ديگر همراهانش‌ باقي‌ ماندند.

علي‌مرادخان،‌ از"خُشه‌نام"سرازير و به‌ رماوند ‌عليا حركت‌ كرد. در آن‌جا چون‌ آب‌ سيمره‌ مجال‌ نمي‌داد به‌ رماوندي‌ها پيغام‌ داد و آن‌ها مقدار زيادي‌ خواربار و اثاثه‌ ضروري‌ برايش‌ فرستادند. در ساحل‌ رودخانه‌ سواراني‌كه‌ پيش‌ اميراعظم‌ مانده‌ بودند برايش‌ سوگند ياد كردند كه‌ مادام‌العمر نسبت‌ به‌ او وفادار بمانند و تحت‌ هيچ‌ عنواني‌ تركش‌ نكنند. ولي‌ در همان‌ روز كُهزاد كوناني‌ و صيدعبّاس‌ تركاشوند اسب‌ و اسلحه‌ امير را برداشته‌ نزد شاه‌‌بختي‌ رفتند. اميراعظم‌، برادرش ‌مهرعلي‌خان‌ و علي‌رضا فرزند حيات‌‌قلي‌خان‌ كوشكي‌ را به‌ خانه‌ ميرزا‌محمّدخان‌ تيمورپور به‌ سيمره‌ فرستاد. ميرزا در آن‌‌موقع‌ در تنگ‌چوبينه‌ مي‌زيست‌ و آن‌ نقطه‌ محلي‌ بسيار امن‌ و مستحكم‌ بود.

 

 

مهرعلي‌خان غضنفري

فرزند نظرعلي‌خان اميراشرف

مهرعلي‌خان‌ در سن‌ چهارده‌ سالگي‌ بسيار زيبا و خوش‌ سيما و بي‌نهايت‌ مورد محبّت‌ و علاقه‌ نظرعلي‌خان ‌بود. او با علي‌محمّدخان‌ از بطن‌ مرحومه‌ آغاسلطان،‌ دختر كرم‌الله‌خان‌ كاكاوند، بودند كه‌ ذكرش‌ در اين‌ تاريخ‌ آمده‌ است‌. پس‌ از اعزام‌ برادر، اميراعظم‌ با سام‌خان‌ و ملك‌احمد‌خان‌ و دگر همراهان‌ به سمت‌ "كَوَر" و "دَروَن‌‌سي" ‌سرطرهان‌ رهسپار شدند. اين‌ دربند چنانچه‌ دو، سه‌ نفر نگهبان‌ داشته‌ باشد لشكر سلم‌ و تور هم‌ قادر به‌ رخنه‌ در آن‌ نمي‌باشد. سام‌خان‌ به‌ طايفه‌ اطلاع‌ داد و از طرف‌ مردم‌ سيل‌ خواربار، عليق‌، فشنگ‌، وسايل‌‌ خواب‌ و امثال‌ آن‌ها سرازير شد. اميراعظم‌ تصميم‌ گرفت‌ كه ‌لااقل‌ مدّتي‌ در آن‌جا توقّف‌ كند تا با تجديد قوا به‌ راهي‌ كه‌ فرمانده‌ كل‌ قوا خواه‌ و ناخواه‌ پيش‌ پايش‌ گذارده‌ است ‌ادامه‌ دهد.

امام‌قلي‌خان‌ گراوند و ملك‌احمد‌خان‌ كوشكي‌ مأمور نگهداري‌ راه‌هاي‌ كوه‌ شدند و ديگران‌ با فراغت‌ خاطر در ستيغ‌ كوه‌ به‌ انتظار رسيدن جواب‌ نامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي ‌ ميرزا‌محمّدخان‌ توقّف‌ كردند. علي‌محمّدخان‌ قبلاً اهل‌‌بيت ‌و منسوبان‌ نزديك‌ خود را كلاً به‌ هُليلان‌ نزد ايمان‌قلي‌خان‌ اسفندياري‌ بالوند برده‌ و اينك‌ در يك‌ نقطه‌ امن ‌سُكنا‌ گزيده‌ و به‌ انتظار نشست‌.

در چنين‌ موقعيّت‌ بسيار حساس‌ كه‌ سرنوشت‌ علي‌محمّدخان‌ و دودمان‌ نظرعلي‌خان ‌دچار جزر و مدي ‌بس‌ هولناك‌ شده‌ و روزگار برگ‌هاي‌ سياه‌ خود را يكي‌ پس‌ از ديگري‌ عليه‌ اين‌ خانواده‌ بر زمين‌ مي‌زد و سيماي ‌كريهش را به تناوب نشان‌ مي‌داد، فرمانده‌ كل‌ قوا ضمن‌ لشكر‌كشي‌ها و كشت‌ و كشتارهاي‌ بي‌رحمانه‌اي‌ كه‌ حاصل ‌اين‌ تاكتيك‌ لجوجانه‌ بود، دستور داد در تعقيب‌ نامه‌ شماره‌ 1535 بيستم‌ آذر ماه‌ 1306شمسي. نامه‌ ديگري‌ شديدتر از آن‌به‌ حكومت‌ عشايري‌ طرهان به‌ اين‌ مضمون‌ نوشته‌ نسخه‌هاي‌ بسياري‌ از آن‌ را براي ‌كلّيّه‌ سران‌ سرشناس‌ خوانين‌، كدخدايان‌ و مؤسّسات‌ وابسته‌ به‌ دستگاه‌ ارسال‌ داشتند و با اين‌ عمل‌ راه‌ هرگونه‌ اميد به‌ گشايش‌ را مسدود ساخت‌. مضمون‌ نامه‌ چنين‌ بود:

[دستورالعمل سرتيپ محمّد ذكريا شاه‌بختي به حكومت عشايري طرهان[3]]

2026 - 19 / 11 / 1306

حكومت‌ عشايري‌ طرهان‌، راپورت‌ 171 شما ملاحظه‌ شد. در موضوع‌ و علّت‌ مأموريّتي‌ كه‌ فعلاً به‌ شما محول‌ شده‌ است‌ و لزوم‌ انجام‌ آن‌ به‌ اسرع‌ وقت‌ و با نهايت‌ جديّت‌ ديگر هيچ‌ محتاج‌ به‌ تذكّر نمي‌دانم. همين‌قدر بدانيد من ‌علي‌محمّد‌خان و همراهانش‌ را از شما زنده‌ يا كشته‌ شده‌ مي‌خواهم.

 

 

فرماندهي‌ لشكر غرب‌ و قواي‌ اعزامي‌ به‌ لرستان‌ سرتيپ‌ شاه‌‌بختي‌

 



21. علي‌مرادخان برادر بزرگتر شاه‌مرادخان.

22. در رثاي‌ اين‌ مرد شجاع‌ ثابت‌ قدم‌ و فداكار، نصرت‌الله‌خان‌ امير ‌ارفع برادر نگارنده‌ ابياتي‌ در 66 بيت‌ به‌گويش‌ لَكي‌ سروده‌ كه‌ ارزش‌ دارد چند بيت‌ آن‌ را به‌ يادگار در اين‌ دفتر ثبت‌ كنيم‌. اين‌ چكامه‌ به‌ طور كامل‌ در كتاب‌ گلزار ادب‌ لرستان‌ چاپ‌ گرديده‌ است‌:

وِي‌ وِيانِم‌ رو، وِي‌ وِيانم‌ رو

 

خانا ژِي‌ دردَه،‌ وِي‌ ويانِم‌ رو

رو پي‌ او يكتاي،‌ هم‌ يگانِم‌ رو
­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­

 

او شيرين‌ رفتار، نجيبانِم‌ رو
­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­

وَ رزم‌ مبارز حريفانِم‌ رو

 

وَ بزم‌ سر حلقه‌ ظريفانِم‌ رو

وَ بي‌كس‌ شهيد مَنه‌ي‌ خاكِم‌ رو

 

بدن ژَ زامان منكر چاكِم رو

هياهوي‌ جدال‌ روژ جنگم‌ رو

 

هر جا گالاگال‌ شُوَه‌زنگِم‌ رو

زلزله‌ ميدان‌ رومشكانم‌ رو

 

سَر داده‌ پَري،‌ ارث‌ خانِم‌ رو

روژ وَ تكاپوي‌ زِلِه‌ جنگم‌ رو

 

سردار سر‌خيل‌ دل‌ ژَ سنگِم‌ رو

رو توس‌ نوذر زره‌ پوشِم‌ رو

 

رو گيو گودرز رو شيدوشِم‌ رو

در‌ رأس‌ قُشَن‌ اميراعظم

 

‌اژ توس‌ نوذر او روژ نُوي‌ كم

وَ تنيا سنگر ويش نكرد خالي

 

تواتر قطار شَنگ مكرد خالي

وينه‌ تهمتن‌ پوس‌ بَور نه‌ تن

 

‌پَري‌ بِراوَر اهريمنان‌ من‌...

 

23. در آن هنگام حاكم عشايري طرهان،  امان‌الله‌خان سردار‌بهادر بوده است. (و)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 11:15  توسط اسعد غضنفری  | 

افكار و آثار اسفنديار غضنفري امرايي

   حكايت تأليفات پدرم، شرح غم‌انگيزي است از داستان مردي كه به پشتوانه‌ي ذوق شاعري و هوش و استعداد خدادادي و عشق مفرطي كه به تاريخ و ادبيات سرزمينش داشت، عمري را بدون معلّم و مربّي و تنها با تلاش و كوشش خود به آموختن و تحقيق و تفحّص و سپس نوشتن آنچه را كه آموخته بود گذراند و آثاري بوجود آورد كه هر كدام در نوع خود نو بودند و روشنگر گوشه‌هاي تاريك فرهنگ و تاريخ و ادبيات زادگاهش. مردي كه بدون هيچگونه چشم‌داشت مادي، عمري را در كمال شرافت و وارستگي و عزّت نفس در كنج خلوت خود قلم زد و خلق كرد بدون اين‌كه هيچگاه قدر زحماتش دانسته شود و به تنها آرزويش كه انتشار آثارش بود جامه‌ي عمل پوشانده شود. او نه در پي كسب نام و شهرت بود و نه مقيّد به ماديّات، نگران بود كه پس از خودش حاصل زحماتش يا از بين بروند و يا اين‌كه آن‌گونه كه بايسته است به چاپ نرسند؛ چرا كه مي‌دانست كه هيچكس مانند خودش مسلّط به ادبيات، لغت، تاريخ، جغرافيا و آداب و رسوم لرستان نيست كه بتواند كارهاي او را به سرانجام برساند. كمااينكه هنوز ميرنوروز و ملاپريشان و گلزارش زيب ادبيات مناطق لر و لك‌نشين هستند و بديلي براي آن‌ها يافت نشده است. بارها شاهد بودم به كساني كه گاه و بي‌گاه به خدمتش مي‌آمدند مي‌گفت: « اين‌ها را ببريد و به‌نام خودتان چاپ كنيد، نمي‌خواهم نامي هم از من برده شود؛ اين‌ها گنجينه‌هايي هستند از شعر و لغت و تاريخ و فرهنگ اين مرز و بوم كه مي‌ترسم بعد از خودم از بين بروند و به دست فراموشي سپرده شوند.» به همه كس اعتماد مي‌كرد و نوشته‌هاي خودش و اسناد و عكس‌هاي قديمي را كه با زحمت و مرارت به‌دست آورده بود بدون هيچ‌گونه بخل و امساك  در  اختيار ديگران مي‌گذاشت؛ كمااينكه تمام آثارش را طي قراردادي كه اكنون نزد من موجود است در سال 1365 به آقاي يوسف‌علي ميرشكاك كه توسّط آقاي هوشنگ بيرانوند - كه حُسن‌نيّت داشتند و مي‌خواستند خدمتي به پدرم بكنند - به پدرم معرفي شدند و او تمام آثار را به تهران برد و پس از مدّتي دست به دست شدن از طريق آقاي اميدعلي مسعودي سر از انتشارات برگ درآوردند. هر چند وقت يك بار پدرم مرا براي پيگيري انجام كارها به تهران مي‌فرستاد و من به انتشارات برگ واقع در خيابان سميه مراجعه و مشاهده مي‌كردم كه چند نفر ويراستار مشغول كار روي آن‌ها هستند. سالها گذشت تا اين‌كه در سال 1371 پدرم دار فاني را با همه آلام و دردهايش وداع گفت و به خالق خود پيوست. پس از چندي من براي استرداد كتاب‌ها به انتشارات مذكور مراجعه كردم و با كمال تأسّف مشاهده كردم كه دو جلد لغت‌نامه‌ي لكي و لري، نيمي از گلزار ادب لرستان و ضميمه‌ي نادرنامه كه حاوي لغات اصيل كتاب بود و كتاب شجاعان تاريخ مفقود شده‌اند و من كه دستم به جايي بند نبود همان آثار موجود را به خرّم‌آباد برگرداندم. خوشبختانه پيش‌نويس لغت‌نامه اكنون نزد من موجود است و كتاب گلزار را هم از روي دست‌نوشته‌ها و چاپ اوّل آن توانستم مجدّداً به چاپ برسانم كه هم‌اكنون ناياب است و تصميم دارم پس از فراغت از كتاب تاريخ و ديوان اشعار پدرم و نادر‌نامه، اكنون كه تجربه‌ي بيشتري كسب كرده‌ام كتاب گلزار را با كيفيّت بهتري منتشر كنم.

پدرم با وجودي‌كه از سن شانزده سالگي به‌خاطر نشيبي كه جبر زمانه در وضع معيشت او و مادر و برادرش پديد آورد مجبور به كوچ از ديار خود و كار تلاش براي تحصيل لقمه‌اي نان شد و به خاطر شرافت ذاتي و وارستگي و بي‌نيازي – كه خميرمايه‌ي شخصيّتش را تشكيل مي‌دادند-  تا آخر عمر حتّي براي انتشار آثارش كه بزرگترين آرزويش بود هيچگاه در برابر صاحبان قدرت سر فرود نياورد و قسمت اعظم سي و پنج سال خدمات دولتي‌اش را در تبعيد در دورافتاده‌ترين نقاط كشور گذرانيد.

با وجود مباينت با وضعيت شغلي‌اش در اداره راه، هيچگاه دست از مطالعه و تحقيق و تفحّص برنداشت.    براي تحصيل نسخه‌اي خطي يا دست‌نويسي از اشعار فلان شاعر با اسب و قاطر به دوردست‌ترين مناطق در غرب كشور سفر مي‌كرد و هر كجا مي‌شنيد پيري سالخورده شعري يا ضرب‌المثل و يا خاطره‌ي تاريخي  در بر دارد، او را با هر مرارتي بود مي‌يافت و محفوظاتش را يادداشت مي‌كرد. دوران بازنشستگي از خدمات اداري فرصتي بود تا او فارغ از قيل و قال ابناء زمانه به تصحيح و تدوين و سپس تايپ  نوشته‌هايش با ماشين تحرير فرسوده‌اي كه در خانه داشت بپردازد.

در سال 1347 ديوان ميرنوروز، شاعر شهير لر، را تصحيح و به چاپ رسانيد كه تاكنون پنج بار چاپ شده است و اكنون ناياب است. از پدرم گه‌گاه كه در خلوت با خود درد دل مي‌كرد شنيدم كه گفت:« ميرنوروز در افواه مردم، فردي آواره‌ و عاشق‌پيشه‌ شناخته شده بود و من او را  به عارفي شوريده‌حال و خداجو تبديل كردم.»

شرح‌حال كارمندان دولت - سروده‌ي خودش - كه حاوي اشعاري انتقادي از وضعيت اسف‌بار ادارات و معيشت كارمندان دولت بود را در سال 1350 در چاپ‌خانه‌ي دانش خرّم‌اباد به چاپ رسانيد. اين كتاب با اين ابيات آغاز مي‌شود:

                             نوكر سالخورده‌اي ديدم             حاصل زحمتش بپرسيدم

                             آه سر داد و گفت با زاري:           اشك دل، خون ديده، بي‌گاري

                             بر شكم سنگ جوع مي‌بنديم      نوكر دولتيم، خرسنديم

 

در سال 1355 ديوان ملاپريشان شاعر و عارف بزرگ لك را با خط خودش به صورت افست در چاپ‌خانه‌ي دانش و توسّط انتشارات كتابفروشي رشنو منتشر كرد.

آخرين اثرش كه در زمان حيات با هر زحمتي بود به همّت مرحوم غلام‌حسين رضايي- كه فردي اديب و اهل شعر بود- به چاپ رسيد گلزار ادب لرستان بود كه آن را با همان ماشين تحرير ، خودش تايپ كرد و در چاپ‌خانه‌ي دانش خرّم‌اباد در سال 1363 به  صورت افست منتشر شد. شايد اگر اسفنديار غضنفري نبود اكنون نامي هم از شاعران بزرگي چون تركه‌مير و نجف و نوشاد و خانه‌ داجيوند، غلام‌رضا اركوازي و.... نبود و اين گنجينه هاي پر بار از لغات اصيل لكي و لري كه ريشه در پارسي باستان دارند و اين اشعار نغز و دلكش كلاً به دست فراموشي سپرده شده و تاريخ ادبيات اين حوزه‌ي وسيع از كشور عزيزمان تهي بود. ترجمه‌ي شيواي اشعار لكي و لري كه هيچكس پس از او نتوانسته است اين كار را انجام دهد و از مرحوم محي‌الدّين صالحي شاعر و اديب معروف كردستاني - كه خود كتاب‌هاي ارزشمندي در زمينه‌ي شعر و ادبيات لكي و كردي تأليف و منتشر كرده و از معدود دوستان مخلص پدرم بود- شنيدم كه گفت: « در بسياري از اشعار، ترجمه‌ي غضنفري بر اصل شعر برتري دارد.»   اين‌ها آثاري بودند كه در زمان حيات پدرم منتشر شدند.

ساير آثار او به شرح ذيل مي‌باشد:

- شرح ديوان ملاپريشان يا عارف كيست، صوفي كدام است؟ كه شامل كليّه‌ي اشعار ملا همراه با ترجمه و تفصير ابيات و مطابقت آراي ملا با بزرگان عرفان و تصوّف ايران‌زمين، كتابي غني و پر بار، حاوي نكات نغز عرفاني كه مستلزم تحقيقي جامع و صرف وقت زياد و غور و بررسي در كتب متصّوفه و عرفا بوده است. خوشبختانه من توانستم در سال 1387 آن را به چاپ برسانم و اكنون در كتابفروشي‌ها در دسترس علاقه‌مندان مي‌باشد.

- تاريخ وجغرافياي لرستان يا تاريخ غضنفري(روزگاران لرستان از آغاز تا عصر پهلوي)-  اين كتاب شامل سه بخش است: بخش اوّل، لرستان، قبل از ميلاد تا عصر قاجار كه تماماً از متون كهن استخراج گرديده است. بخش دوم، لرستان در عصر حاضر يا تاريخ دودمان غضنفري كه در نتيجه‌ي تلاش و كوشش مؤلف، از سينه‌ي پيران سالخورده و همچنين اسناد و مداركي كه با سعي فراوان به‌دست آورده و كتب تاريخي موجود به رشته‌ي تحرير كشيده شده است. اين قسمت كتاب به خاطر طبع شاعري كه در فطرت او آميخته بود و تسلّط بر ادبيات و فولكلور و جغرافياي منطقه، با نثر شاعرانه و تأثيرگذار حاوي داستان‌ها و ماجراهايي خواندني، آميخته با آداب و رسوم و اعتقادات مردم لرستان، روشنگر بسياري از رخدادهاي صد سال اخير غرب كشور مي‌باشد. و بخش سوم جغرافياي لرستان مي‌باشد كه به‌صورت يك سفرنامه با نثري روان حاوي نكات فولكلوريك مناطق مختلف و ايلات لرستان به رشته‌ي تحرير درآمده است.

 مدّت هفت سال در انتشارات شاپورخواست روي اين كتاب كار شده و توانسته‌ام اسناد و مداركي كه جديداً منتشر شده‌اند را در حد بضاعت خود به كتاب بيافزايم و خوشبختانه امسال توانستم كتاب را آماده‌ي چاپ كرده و به تهران براي كسب مجوز انتشار بفرستم. هدفم اين بود كه امسال كه بيستمين سال درگذشت پدرم است آن را منتشر كنم و منتظر صدور مجوز از وزارت‌خانه مي‌باشم. مطمئنم انتشار اين كتاب تحوّل بزرگي در تاريخ لرستان ايجاد خواهد كرد.

- مجموعه اشعار پدرم كه بالغ بر دوازده هزار بيت در بحور مختلف عروضي مي‌باشد و من گزيده‌اي از آن را آماده‌ي چاپ كرده‌ام كه انشاء‌الله تا پايان سال منتشر مي‌شود.

- كتاب نادرنامه( شرح جنگ‌هاي نادر شاه افشار)، اشعار لكي، سروده‌ي سرهنگ الماس‌خان كندوله‌‌اي همراه با ترجمه‌ي ابيات كه اكنون در انتشارات شاپورخواست مشغول تايپ و ويراستاري آن هستم.

- لغت‌نامه، شامل هفت هزار لغت لكي و هفت هزار لغت لري كه متأسّفانه همانطور كه توضيح دادم نسخه‌ي آماده‌ي چاپ كتاب كه در زمان حيات پدرم خودم فونتيك آن‌ها را نوشتم در تهران مفقود شد. نسخه‌ي پيش نويس آن اكنون نزد اين‌جانب موجود است كه نياز به كار دارد.

- فولكلور، ضرب‌المثل‌ها و آداب و رسوم لرستان

- كتاب شجاعان تاريخ، به فارسي كه حاوي شرح زندگاني شخصيّت‌هاي تاريخي اين مرز و بوم مانند لطف علي‌خان زند، منصورآل مظفّر، جلال‌الدّين خوارزم شاه و.... است.

مطلب را با سخني و در پايان قصيده‌اي از پدرم كه بيانگر مكنونات قلبي او و گله‌اي است از محيطي كه در آن زندگي كرد، خاتمه مي‌دهم:

«... همين طور هم چگونه مي‌توانم باور كنم – چون باور كردني نيست – كسي يافت شود كه به من بي مهري ورزد؛ زيرا موجباتي به جهت بي‌مهري اصلاً وجود ندارد. كسي كه چهل سال در يك شهر با حفظ آبروي خاندان بزرگ خود، در غزّت نفس، احترام به مقدسات عامه، قناعت و بي نيازي و صراحت شناخته شده است. كسي كه وارد در هيچگونه بند و بستي نيست، با هيچكس كار ندارد و در پي هيچ نوع پست و مقامي نيست. كسي كه يك عمر، خود را در پناه خدا گرفته و در سايه تعليمات آسماني مولاي پرهيزكاران در ايمني و آسايش زيسته است. كسي‌كه سروكارش با كتاب و شعارش با كتابت است؛ آيا نبايد او را تقويت كرد و به وي نيروي بيشتري داد تا به كار خود كه اغلب مربوط به ادبيات فولكلوريك لرستان مي‌باشد با دلگرمي و نشاط روحي ادامه دهد؟ من راه خود را با دقّت كافي انتخاب كرده ام و صميمانه آن‌را دنبال مي‌كنم و مطمئنم كه فضل خدا مرا ياري خواهد داد و مورد تاييد نيك‌انديشان قرار خواهد داد . در خاتمه انتظار دارم كساني‌كه راهي به حريم شاه ولايت دارند به اين دو بيت كه زبان روح و بيان ضمير من است توجه فرمايند:

                  امراييا، ز آل علي چاره جو كه ما              پرورده‌ي محبّت اين خانواده‌ايم

                  اين افتخار بس كه در آيين زندگي            تعظيم كس نكرده به‌پاي ايستاده‌ايم

           

     چه مي‌كني؟

 

اي دل درين سراچه‌ي تاري، چه مي‌كني؟

 

در خانه‌اي كه اُنس نداري چه مي‌كني؟

در مزرعي كه نيست ميسّر به كام دل

 

تخم صفا و عاطفه‌ كاري چه مي‌كني؟

آنجا كه بلبلان خوش‌الحان باغ نظم

 

در كنج خانه‌اند حصاري چه مي‌كني؟

آنجا كه اختران سپهر سخنوري

 

باشند زِ اجتماع فراري چه مي‌كني؟

با اين جواهر سخن و رشحه‌ي قلم

 

آنجا كه نيست نقش كهنه مزاري چه مي‌كني؟

تشويق نيست ‌سرزنش و بخل و كينه هست

 

گر بهره‌اي زِ صبر نداري چه مي‌كني؟

تا بر رقيب مايه‌ي تكذيب غالب است

 

در كار شعر پاي‌فشاري چه مي‌كني؟

معشوق را چو با تو سر التفات نيست

 

بهر وصال، روز‌شماري چه مي‌كني؟

آنجا كه بر نسيم صبا بسته است راه

 

نَظّاره بر نگار عماري چه مي‌كني؟

فصل خزان به ساحت بستان و طرف باغ

 

محروم از نسيم بهاري چه مي‌كني؟

ياران بنزدار مهياي تسخرند

 

گلگشت با الاغ سواري چه مي‌كني؟

كالاي نام نيك به حُسن عمل خرند

 

زين ‌نقد خوش‌عيار چه داري چه مي‌كني؟

با شهپر خيال و به منقار آرزو

 

آهنگ نقش باز شكاري چه مي‌كني؟

فردا كه هر كسي ثمر كشته بِدرَوَد

 

در پيشگاه حضرت باري چه مي‌كني؟

كارَت چو از قناعت و امساك در‌گذشت

 

با اين حقوق و عايله‌واري چه مي‌كني؟

دادند مزد پاكي سي سال خدمتت

 

باري شكايت از غم ژاري چه مي‌كني؟

بهر دو نان زِ سفره دونان سفله‌طبع

 

اي آزمند تعزيه‌داري چه مي‌كني؟

واي بنده‌ي خدای بر ابناء روزگار

 

پيرانه‌سر تحمّل خواري چه مي‌كني؟

اي جان كج‌سليقه به درگاه هر سفيه

 

كز مردمي ‌است، يكسره عاري ‌چه مي‌كني؟

با اين روال ساده نباشد مجال زيست

 

دور از فريب و مغلطه‌كاري چه مي‌كني؟

بر سنگ‌دل اثر نكند آه مستمند

 

داني ‌چو نيست عاطفه، زاري چه مي‌كني؟

بوي وفا نمي‌شنوم از برادران

 

آنجا كه نيست عِرق براري چه مي‌كني؟

امرایيا به جز نَسَب و علم و فضل و جود

 

آنيت لازم است، نداري چه مي‌كني؟

آني كه باشد از الف و مَد نون جدا

 

بين (لنا) تو نقطه‌‌گذاري چه مي‌كني؟

 

   

   

 

        

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 11:0  توسط اسعد غضنفری  | 

محاصره‌ي اردوي‌ شاه‌بختي‌ در سرخ‌‌دُم‌ لري

نويسندگان‌ هر يك‌ به گونه‌اي‌ در اين‌ باب‌ سخن‌ گفته‌، اظهار نظر نموده‌اند. ولي‌ حقيقت‌ قضيه‌ آن است‌ كه‌ قواي ‌شاه‌بختي‌ مدّت‌ هفده‌ روز در حلقه‌ي‌ محاصره‌ چريك‌هاي‌ لرستان‌ بود. اين‌كه‌ مشارٌاليه‌، همراهان‌، صاحب‌منصبان‌ و افراد نظامي تحت‌ فرمانش‌ در اين‌ مدّت‌ به جاي گوشت‌ گوسفند و گاو، گوشت‌ يابو، قاطر و از همه‌ بدتر گوشت‌ خر را مورد استفاده‌ قرار داده‌اند به‌هيچ‌‌وجه‌ صحّت‌ ندارد. اين‌ واژه‌اي‌ بود كه‌ عدّه‌اي‌ از آن‌ بهره‌برداري‌ها كردند و بعداً به مقامات‌ عاليه‌ رسيدند. كما اين‌كه‌ اين‌ جمله‌ را هنگامي كه‌ براي‌ رضاشاه‌ بيان‌ كردند بر طبع ‌او گران‌ آمد و وي‌ را بيش‌ از پيش‌ از فرمانده‌ ساده‌ دل‌ خود بيزار و متنفّر ساخت‌.

در خلال‌ محاصره‌ي‌ اردو، اللهيارخان‌ عبّاسي گراوند با عدّه‌اي‌ از سوي‌ اميراعظم‌ مأموريّت داشت‌ دهانه‌ تنگ‌ گراز را حفظ‌ كند. شاه‌مرادخان‌ گراوند آن‌ جوان‌ شجاع‌ نامدار كه‌ به‌ ماجراي‌ دردناك‌ و اسف‌آور او خواهيم‌ رسيد به اتّفاق ‌برادر ناتني‌ اميراعظم،‌ يدالله‌خان - كه جواني‌ در سنين‌ هجده‌ و سخت‌ جنگاور بود - به منظور نگهداري‌ حوزه‌ درب‌گنبد، در رأس‌ عدّه‌اي‌ سوار و تفنگچي‌ رهسپار آن‌ حدود شدند. قواي‌ شاه‌‌بختي‌ چون‌ ارتباطش‌ چند روزي‌ با اطراف‌ قطع‌ شد دچار كمبود خواربار گرديد. لكن‌ به صورتي كه‌ گفته‌ و نوشته‌اند اين‌ مضيقه‌ ادامه‌ نيافت‌ و فرمانده ‌مذكور نظر به‌ كينه‌ و نفرتي‌ كه‌ از علي‌محمّدخان‌ به دل‌ گرفته‌ بود دستور داد چند رأس‌ قاطر، اسب‌ و الاغ‌ را سر بريده‌، شخصاً اولين‌ قطعه‌ از آن‌ گوشت‌ها را خود به دندان‌ كشيد و در همان‌ حالت‌ فرمان‌ داد قطعات‌ متعدّدي‌ عكس‌برداري‌ كنند و اين‌ عكس‌ها بعداً نتيجه‌ معكوس‌ براي‌ شخص‌ او داد كه‌ به اختصار بيان‌ داشتيم‌ و باز در اين‌ مورد سخن‌ خواهيم‌ گفت.‌ البته‌ چنان‌كه‌ گفته‌ شد افراد گمنامي ‌در همان‌ اردو از اين‌ عكس‌ها كمال‌ استفاده‌ را نمودند.

پس‌ از خوردن‌ گوشت‌ يابو، از طرف‌ فرماندهي‌ كل همه‌ي‌ درجه‌داران‌ و افراد سپاهي‌ همين‌ كار را كردند. در صورتي‌كه‌ در همان‌‌موقع‌ سرتيپ‌ مهدي‌قلي‌خان‌ تاج‌بخش‌ با يك‌ هنگ‌ مجهّز و چند كاروان‌ خواربار و مهمات‌ از راه‌ گردنه‌ گراز مشغول‌ پيشروي‌ بود. گفته‌ شده‌ كه ‌اللهيارخان‌ عبّاسي‌ گراوند در امر جلوگيري‌ از عبور تاج‌بخش‌ از تنگه‌ مزبور مماشات‌ كرده‌ و تسامح‌ ورزيده‌ است‌. اين‌ نظر از آن‌ جهت‌ ابراز شد كه‌ مادر اللهيارخان‌ گراوند، آسيه‌ خانم‌، خواهر نامدارخان‌ و بنابراين‌ او عمه‌زاده‌ امان‌الله‌خان‌ غضنفري‌ بود و گفته‌ايم‌ كه‌ امان‌الله‌خان ‌توسّط‌ سرهنگ‌ بلوچ‌ به‌ شاه‌‌بختي‌ معرفي‌ شد و اُمور عشايري‌ حوزه‌هاي‌ زير فرمان‌ علي‌محمّدخان‌ را، فرمانده ‌قوا به‌ وي‌ محول‌ ساخته‌ و در حقيقت‌ او را جانشين‌ دودمان‌ اميراشرف‌ قرار داده‌ بود. با اين‌ وصف‌ اين‌جانب‌ كه ‌در آن‌ ساليان‌ بالغ‌ بوده‌ و جريان‌ را كاملاً به خاطر دارم،‌ نه‌ تنها اللهيارخان‌ غفلت‌ نكرد بلكه‌ مدّت‌ زماني‌ هم ‌نيروي‌ مجهّز به‌ توپ‌ و تفنگ‌ و طياره‌ سرتيپ‌ مهدي‌قلي‌خان‌ تاج‌‌بخش‌ را در ارتفاعات‌ و شيارهاي‌ كوه‌ها معطل‌ ساخت‌ و جز با كوشش‌ فوق‌ا‌لعاده‌ نظاميان‌ و برتري‌ تجهيزات‌ و تحمّل‌ تلفات‌ زياد، مخصوصاً عدم‌ آگاهي ‌نيروهاي‌ عشاير از تاكتيك‌هاي‌ جنگي‌، هرگز مهدي‌قلي‌خان تاج‌بخش نتوانست‌ از گردنه‌‌ي گراز بگذارد.

سرتيپ‌ شاه‌‌بختي،‌ پس‌ از ورود به كوهدشت‌ و استقرار در منتهي‌اليه‌ "چنار" دستور داد تا يك‌ پادگان‌ از تفنگداران‌ پياده‌‌نظام‌ به‌ گردنه‌ سرخ‌‌دُم‌ بروند و از آن‌جا نگهباني‌ كنند. همان‌ شب‌ كدخدا بختيار مال‌سبزعلي ‌بيرانوند كه‌ جواني‌ شجاع‌ بود با عدّه‌اي‌ از همراهان‌ و چند نفري‌ از مردم‌ طايفه‌ي‌ قره‌ليوند به جايي‌ كه‌ ساخلوي ‌اردوي‌ دولتي‌ مشغول‌ نگهباني‌ بود حمله‌ برده‌ غفلتاً عدّه‌اي‌ را مقتول‌، چند نفري‌ را مجروح‌ و بقيه‌ را ناگزير به فرار كردند و توانستند چند قبضه‌ تفنگ‌ را نيز به‌ غنيمت‌ برند. اين‌ افراد به جاي اين‌كه‌ خود در همان‌جا توقّف‌ كنند و جريان‌ را به‌ اميراعظم‌ اطلاع‌ دهند، پس‌ از انهدام‌ پاسگاه‌ نظامي‌ها فوراً به سوي مركز اردوي‌ عشاير بيرانوند شتافتند‌ و اين‌ نتيجه‌ي ‌بي‌اطلاعي‌ لرها از فنون‌ جنگي‌ بود. بين‌ اردوهاي‌ عشاير آن‌ ديسيپلين‌ و انضباط‌ محكم‌ وجود نداشت كه ‌درك‌ موقعيّت‌ و مسئوليّت‌ كنند و تنها به‌ قوّه‌ شهامت‌ و پشتوانه‌ شجاعت‌ مي‌جنگيدند نه‌ با به كاربستن‌ فنون‌ نبرد.

 شاه‌‌بختي‌، پس‌ از دريافت‌ اين‌ خبر دستور داد يك‌ گردان‌ نظامي ‌با تمام‌ وسايل‌‌ جنگي‌ به‌ آن‌ محل‌ كه‌ موقعيّت مهمّي‌ از نظر ارتباط‌ داشت‌ گسيل‌ داشتند، حتّي‌ دستگاه‌هاي‌ مُرس‌ و بي‌سيم‌ نيز در آن‌ نقطه‌ تعبيه‌ كردند.

از سمت‌ چنار امان‌الله هادي، داماد شيخ‌علي‌خان بيرانوند، با عدّه‌اي‌ به قصد تصرّف‌ آن‌ سنگر رفتند. اما دير شده‌ بود، ناچار در همان‌ نزديكي‌ موضع‌ گرفتند و به‌ مراقبت‌ ساخلوي مذكور پرداختند. در آن‌ لحظات‌ كارواني‌ حامل ‌خواربار و وسايل‌‌ جنگي‌ از طرف‌ خرّم‌آباد به قصد اردوي‌ شاه‌‌بختي‌ به‌ چنار رسيد و توسّط‌ امان‌الله نامبرده‌ توقيف‌ شد و تعدادي‌ اسب‌، استر، الاغ‌ و اثاثه‌ نيز به دست امان‌الله افتاد.

سرتاسر منطقه‌ پهناور كوهدشت‌ را دستجات‌ نظامي ‌و عشاير فرا گرفته‌ بودند. علي‌محمّدخان‌ به‌ ماجرايي ‌كشانده‌ شده‌ بود كه‌ نه‌ لازم‌ مي‌نمود و نه‌ جلو گرفتن‌ از آن‌ با صرف‌ اندكي‌ حُسن‌‌نيّت‌ كار مشكلي‌ بود. او در رأس‌ آن ‌اردوها قرار گرفته‌ خيل‌ سواران‌ و تفنگچي‌ها بيش‌ از هر كس‌ از او دستور مي‌گرفتند و دستجات‌ مختلف‌، گزارش ‌كار خود را به‌ او تسليم‌ مي‌كردند.

چون‌ عرصه‌ بر اردوي‌ شاه‌بختي‌ تنگ‌ شد، نامه‌هاي‌ عتاب‌آميزي‌ به‌ سرتيپ‌ تاج‌بخش‌ و ياور حاجي‌علي‌خان‌ رزم‌آرا نوشته‌ به كرمانشاهان‌ فرستاد. اين‌ دو اردو با تمام‌ وسايل‌‌ لازم‌ به محض‌ دريافت‌ نامه‌هاي‌ شاه‌‌بختي‌كه‌ با شتاب، تقاضاي‌ كمك‌ نظامي‌كرده‌ بود از مقر فرماندهي‌ خود حركت‌ كرده‌ از طريق‌ ماهيدشت‌ به راه‌ افتادند. در بين‌ راه‌ نيز علاوه‌ بر نفرات‌ نظامي‌، عدّه‌اي‌ از خوانين‌ و رؤساي‌ ايلات‌ و طوايف‌ از جمله‌ علي‌رضاخان‌ شهاب‌الدوله، برادر ناتني‌ والي‌ پشتكوه‌، خوانين‌ بالوند، جلالوند و عثمانوند، ماهيدشت‌ و هُليلان‌ را با خود آورده‌ بودند. از" قلعه‌ حاجي‌‌رستم‌بيگ"،‌ "سرجو"، "تنگ‌ سان‌ رستم"به‌ "‌گَر‌ كَني‌ماهي"هُليلان‌ وارد و در آن‌جا توقّف‌ كردند تا اطلاعات‌ دقيق‌تري‌ به دست آورند. از آن‌سو اميراعظم‌ آگاهي‌ يافت‌ كه‌ رزم‌آرا از راه‌ هُليلان‌ و سرتيپ‌ تاج‌بخش‌ از سمت‌ دلفان‌ و گردنه‌ گراز مشغول‌ پيشروي‌ هستند. به همين‌ جهت‌ به ‌اللهيارخان‌ عبّاسي‌ گراوند مأموريّت ‌داده‌ شد جلو پيشرفت‌ سرتيپ‌ را بگيرد. اللهيارخان‌ به طوري‌كه‌ قبلاً ذكر شد، توانست‌ مدّت‌ سه‌ روز راه‌ عبور از گردنه‌ را بر سپاهيان‌ تاج‌بخش‌ ببندد. لكن‌ برتري‌ ابزار جنگي،‌ او را به زانو درآورد و ناچار به‌ عقب‌نشيني‌ شد و با اين ‌پيشامد سرتيپ‌ تاج‌بخش‌ مقدار كافي‌ خواربار و لوازم‌ مورد احتياج‌ به شاه‌‌بختي‌ رسانيد و اين‌ عمل‌ پس‌ از هفده ‌روز محاصره‌ فرمانده‌ كل قوا از طرف‌ عشاير لرستان‌ بود.

سرتيپ‌ شاه‌بختي،‌ ياور غلام‌حسين‌خان‌ قويمي‌ (زاغي‌) را با نامه‌اي‌ نزد نظرعلي‌خان ‌فرستاد. اين‌ افسر از پيش‌ با اميراعظم‌ روابط‌ دوستانه‌ داشت‌. او افسري‌ بسيار شجاع‌، سخي‌ و بزرگوار بود. از وي‌ پذيرايي‌ شاياني‌ به عمل‌ آمد و براي‌ دادن‌ پاسخ،‌ انجمني‌ از سران‌ اردو تشكيل‌ و گفتگوي‌ فراوان‌ صورت‌ گرفت‌.

شاه‌بختي‌ خواسته‌ بود تا علي‌محمّدخان‌ كلّيّه‌ خوانين‌ بالاگويوه‌، مير و بيرانوند را دستگير و نزد او بفرستد؛ خودش‌ هم‌ اسلحه‌ اردو را جمع‌آوري‌ كند و شخصاً خدمت‌ ايشان‌ تقديم‌ نمايد. تكليف‌ شاق‌ و خواهش‌ غيرقابل ‌اجراي‌ شاه‌بختي‌ مانند اين‌ بود كه‌ بگويند: كجدار و مريز!

نتيجه‌ كنكاش‌ و مشاوره‌ حاضران‌ اين‌ شد كه‌ پاسخ‌ داده‌ شود: خوانين‌ و رؤساي‌ لرستان كه در اين‌جا گرد آمده‌اند هر يك‌ داراي‌ همكاراني‌ هستند و تا بيخ‌ دندان‌ مسلّح‌ مي‌باشند. بنابراين‌ چگونه‌ مي‌توان‌ آن‌ها را دسته‌جمعي‌ اسير كرد و دست‌ بسته‌ حضور فرمانده‌ محترم‌ تسليم‌ نمود؟ شخص‌ علي‌محمّدخان هم با چنين‌ اوضاع‌ كه‌ پيش‌آمده‌ و از قراين‌ هيچ‌گونه نظر مساعد درباره‌ او وجود ندارد و تمام‌ مجاري‌ اُمور دال‌ بر آن است‌ كه‌ سرنوشتي‌ شوم‌ و دردناك‌ به انتظارش‌ نشسته‌ است.‌ ضمناً از شاه‌بختي ‌چند تقاضا كردند:

اولاً، از دربار براي‌ علي‌محمّدخان‌ تأمين‌ گرفته‌ شود و به او ابزار كار و قوّه‌ كافي‌ بدهند تا سران‌ سركش‌ را از طريق‌ دوستي‌ نه‌ با زور، وادار به همكاري‌ با مقامات‌ مربوطه‌ كند. ثانياً، شنيده‌ شده‌ كه‌ امان‌الله‌خان‌ را همراه‌ آورده‌اند، او را سرِ خانه‌ و زندگيش در‌ ميشكُر عودت‌ دهند؛ در غير اين‌ صورت‌ واضح‌ است‌ كه‌ هدف‌ فقط‌ تباهي‌ اركان‌ خاندان‌ نظرعلي‌خان ‌مي‌باشد.

ثالثاً، فرزندان‌ نظرعلي‌خان ‌و همه‌ خويشاوندان‌، تا اين‌ اواخر مورد محبّت‌ و طرف‌ توجّه‌ فرمانده‌ كل قوا بوده ‌از روي‌ صداقت‌ و درستي،‌ اُمور ارجاعي‌ را انجام‌ داده‌ايم‌ و اسنادي‌ در دست‌ داريم‌ كه‌ دليل‌ بر صدق‌ اين‌ مقال ‌است‌. حال‌ چگونه‌ يك‌باره‌ متجاسر و ياغي‌ و طاغي‌ از كار در آمده‌ايم‌؟ آيا جز اين‌كه‌ نظريات‌ خصوصي‌ و رقابت ‌شخصي‌ مي‌رود تا دودمان‌هايي‌ را به باد فنا و نيستي‌ سوق‌ دهد. دودمان‌هايي‌ كه‌ مي‌توانند براي‌ اين‌ مملكت‌ و مردم‌ آن‌ سودمند باشند و آيا چنين‌ است‌ نتيجه‌ خدمت‌ و فداكاري‌ مردم‌ اين‌ كشور؟ ياور غلام‌حسين‌خان‌ پس ‌از دريافت‌ پاسخ‌ حركت‌ كرد و عدّه‌اي‌ براي‌ مشايعت‌ و محافظت‌ او تا نزديكي‌ اردوي‌ دولتي‌ همراهيش‌ كردند.

هر گاه‌ شاه‌بختي‌ با اين‌ پيشنهادات‌ موافقت‌ مي‌نمود، قضايا بدون‌ هر گونه‌ پيشامد‌ سويي حل‌ و فصل‌ شده ‌خاتمه‌ مي‌يافت‌؛ لكن‌ عكس‌ اين‌ انتظار روي‌ نمود چون كه‌ روز بعد چند فروند هواپيما به جولان‌ درآمده‌ اعلاميه‌هايي‌ عليه‌ اميراعظم‌ پخش‌ كردند. اين‌ هواپيماها همه‌ روزه‌ اوج‌ گرفته‌ بدون‌ هدف‌گيري‌ دقيق‌ به مواضع‌ جنگي‌ و مراكز تجمع‌ عشاير حمله‌ كرده‌ آن‌ها را بمباران‌ مي‌كردند. در هُليلان، شاه‌مرادخان‌ سالارجنگ‌ از جانب‌ اميراعظم‌ مأمور حفظ‌ آن‌ منطقه‌ شد و در درب‌گنبد امام‌زاده‌ محمّد تمركز يافت‌. او شنيد كه‌ ياور حاجي‌علي‌خان رزم‌آرا با فوج‌ سواره‌ نظام‌ منصور از كرمانشاهان‌ حركت‌ كرده‌ به زودي‌ به‌ هليلان خواهد آمد تا به‌ اردوي‌ شاه‌بختي‌ بپيوندد. يدالله‌خان،‌ برادر علي‌محمّدخان،‌ از كوهدشت‌ به‌ مدد شاه‌مرادخان‌ شتافت‌ و آن‌ها براي‌ جلوگيري‌ از ورود رزم‌آرا با شدّت‌ و حدّت‌ هر چه‌ بيشتر به‌ اردوي رزم‌آرا حمله‌ كردند.

در اين‌ نبرد، عادل‌ از خوانين‌ گرمه‌اي‌ كشته‌ شد. همچنين‌ اسب‌ يدالله‌خان‌ كشته‌ و غلام‌علي‌ از نوكران ‌سرشناس‌ به سختي‌ زخم‌ خورد و نيروهاي‌ عشاير پس‌ از يك‌ هفته‌ پايداري‌ به مناسبت‌ كمبود آذوقه‌ و تجهيزات‌ كافي‌ كم‌كم‌ پراكنده‌ شدند. به اين‌ ترتيب‌ رزم‌آرا نيز توانست‌ به‌ قواي‌ شاه‌بختي‌ بپيوندد. شاه‌مرادخان - كه سرداري‌ جنگاور و دلير بود - مدّت‌ها با اندك‌ سواراني‌ كه‌ برايش‌ مانده‌ بود در بين‌ راه‌ مخصوصاً در گردنه‌ "سرگيز" اولادقباد و در طي‌ تمام‌ مدّت‌ راه‌پيمايي‌ اردوي‌ رزم‌آرا با عمليّات‌ ايذايي‌ تعرّضاتي‌ صورت‌ داد تا اين‌كه‌ نزد علي‌محمّدخان‌ به‌ قلعه‌ي كوهدشت‌ آمد.

دو فروند هواپيما كه‌ در اختيار شاه‌‌بختي‌ بود در اين‌ كش‌مكش‌ها مداخله‌ مؤثّر داشتند. به خاطر دارم‌ كه‌ لرهاي‌ ساده‌دل‌ همين‌ كه‌ صداي‌ غرش‌ آن‌ها را مي‌شنيدند سراسيمه‌ بوته‌هاي‌ رَزو و خار و خس‌ را جمع‌ مي‌كردند و آتش‌مي‌زدند چون‌ معتقد بودند كه‌ دود اين‌ آتش‌‌سوزي‌ها مانع‌ از ديد خلبان‌ هواپيما مي‌گردد. از لحاظ‌ ارعاب‌ مردم‌ اين‌ طيّاره‌ها نقش‌ كم‌ و بيشي‌ را بر عهده‌ داشتند ولي‌ تنها براي‌ توده‌هاي‌ عوام‌ نه ‌سپاهيان‌ عشاير، چون كه‌ آن‌ها به محض‌ ديدن‌ هواپيما پراكنده‌ مي‌شدند و آن‌ را از اثر مي‌انداختند، ولي‌ مردم‌ چادرنشين‌ از آن‌ بيم‌ داشتند كه‌ خانه‌هايشان‌ هدف‌ بمب‌ قرار گيرد. يكي‌ از آن‌ دو هواپيما را سرهنگ‌ محمود‌خان ‌پولادين‌ و ديگري‌ را سرهنگ‌ تقي‌خان ‌آلپ‌ هدايت‌ مي‌كردند. لرها اين‌ مرغ‌ آهنين‌ را منحصراً بالو يا بالون ‌مي‌ناميدند.

طولي‌ نكشيد كه‌ نيروهاي‌ زير فرمان‌ علي‌محمّدخان‌ به‌ سه‌ دسته‌ تقسيم‌ گرديدند. نخست‌ خوانين ‌بيرانوند و طرهان كه با او بودند. دوّم‌ يك‌ دسته‌ از افراد گمنام‌ و بي‌سروپا كه‌ ميدان‌ را خالي‌ كرده‌ دنبال‌ كار خود رفتند. قسمت‌ سوّم‌ كساني‌ بودند كه‌ از پيش‌ قلباً و در باطن دل‌ با دودمان‌ برخوردار‌خان‌ نداشتند و اينك‌ وقت‌ آن ‌رسيده‌ بود كه‌ خود را از زير بار نفوذ آن‌ خانواده‌ خارج‌ سازند. بنابراين‌ يكايك‌ نزد شاه‌‌بختي‌ رفته‌ از وي‌ تأمين‌ گرفتند. شاه‌بختي‌ هم‌ اين‌ گونه‌ افراد را با روي‌ گشاده‌ مي‌پذيرفت‌ و آن‌ها را به‌ امان‌الله‌خان سردار‌بهادر‌ معرفي‌ مي‌كرد.

پس‌ از شكستن‌ محاصره‌، نيروهاي‌ نظامي ‌به‌ جنبش‌ بيشتري‌ پرداخته آماده‌ شدند تا با علي‌محمّدخان‌ درگيري‌هاي‌ بيشتري‌ پيدا كنند و كارش‌ را يك‌سره‌ سازند. از طرفي‌ علي‌محمّدخان هم كه‌ وضع‌ را نامساعد ديد، تا قلعه‌ را در تصرّف‌ داشت‌ به دالاب‌ آمده‌ دستور داد هر چند خانوار كه‌ عمله‌ را تشكيل‌ مي‌دادند با وسايلي‌ كه‌ مقدور مي‌شود به‌ قسمت‌هاي‌ غرب‌ طرهان‌ كوچ‌ كنند. زن‌ و بچّه‌ علي‌محمّدخان‌ با يك‌ قسمت‌ عمله‌ به طرف‌ سرطرهان‌ رفتند. نصرت‌الله‌خان‌، سام‌خان‌ محمّدي،‌ علي‌مرادخان،‌ ايلخاني‌ گراوند، حيات‌قلي‌‌خان‌ و ملك‌احمد‌خان‌ كوشكي‌ با اين‌ كاروان‌ به‌ سرطرهان‌ رهسپار شدند.

علي‌محمّدخان‌ با خوانين‌ بيرانوند و كساني‌ كه‌ نزد وي‌ بودند قلعه‌ را ترك‌ كرده‌ به‌ "كُژينَه"و "گاميرو" رفتند و بلافاصله‌ ياور حاجي‌علي‌خان‌ رزم‌آرا به‌ آن‌جا آمد و قلعه‌ بي‌نگهبان‌ را متصرّف‌ شد. باز مجالي‌ پيش ‌آمد تا اين‌ آدمي‌زاده‌ كه‌ خود را اشرف‌ مخلوقات‌ مي‌داند بار دگر صفا، وفا، حق‌شناسي‌ و نمك‌‌خوارگي‌ خود را محك‌ زند و به مورد امتحان‌ بگذارد. آن كه‌ قيدي‌ در اين‌ ضوابط‌ ندارد و اصلي‌ در زندگي ‌انساني‌ خود نمي‌شناسد هر طور كه‌ به سودش‌ تمام‌ مي‌شود عمل‌ كند و دنبال‌ منافع‌ شخصي‌ و خصوصي‌ خويش ‌برود و پس‌ از اندك‌ مدّتي‌ با تفنگ‌هاي‌ ارباب‌ سابق‌ خود، سينه‌ و مغز خويشاوندان‌ و ياران‌ او را هدف‌ گلوله‌ قرار دهد همچنان كه‌ شد و ما به‌ چشمان‌ خود ديديم‌.

در اين‌ يادداشت‌ها گاه‌ به‌ واژه‌ نوكرباب‌ برمي‌خوريم‌. اين‌ يك‌ اصطلاح محلي‌ است‌ و جمع‌ نوكر را گويند. اين ‌نوكرباب‌ و عدّه‌اي‌ از خوانين‌ همين‌ كه‌ ملاحظه‌ كردند، آب‌ اقتدار خان‌ بزرگ‌ كم‌كم‌ دارد از جويبار چرخ‌ و فلك‌ مي‌افتد و اين‌ سرچشمه‌ زلال‌ كه‌ خود و پدرانشان‌ همواره‌ از آن‌ سيراب‌ مي‌شده‌اند مي‌رود تا بخشكد، آن‌ها هم اندك‌ اندك‌ دور و بر او را خالي‌ كردند؛ ولي‌ اين‌ كارها با تأمّل‌ و تأنّي‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ به‌تدريج و در‌ جاي‌ خود خواهد آمد. عمله‌ دست‌ به كوچ‌ زد؛ عدّه‌اي‌ با زن‌ و فرزند و خويشاوندان‌ خيلي‌ نزديك‌ علي‌محمّدخان‌ به‌ سرطرهان‌ و كوهساران‌ صعب‌العبور "گَوَر"،[1] عدّه‌اي‌ نيز به طرف‌ رومشكان‌ و پران‌‌پريز، چند خانواري‌ به جانب‌ سيمره‌، رماوند و قليلي‌ نيز به‌ رودبار و ديار هنميني‌ عزيمت‌ كردند و در فاصله‌اي اندك آن همه‌ سياه‌چادر كه‌ بند در بند برپا كرده‌ و پهلو به‌ عمله‌ والي‌ پشتكوه ‌مي‌زد آن‌چنان‌ در هم‌ ريخت‌ و متلاشي‌ شد كه‌ تصوّر آن‌ را نمي‌شد كرد.

به‌ يك‌ گردش‌ چرخ‌ نيلوفري‌

 

نه‌ نادر به‌جا ماند و نه‌ نادري‌

ناگفته‌ نماند كه‌ سرپرست‌‌هاي اين‌ خانواده‌ها هنوز نسبت‌ به‌ خاندان‌ نظرعلي‌خان ‌وفادار و در اردوي‌ او خدمت ‌مي‌كردند. خود علي‌محمّدخان‌ نيز شخصاً با خوانين‌ و نوكرباب‌ و سران‌ ايل‌ بزرگ‌ بيرانوند و بالاگريوه‌ متوجّه ‌دُم‌روستان‌ و سرطرهان‌ شد. تا اين‌ تاريخ‌ هنوز اسمي‌ از امان‌الله‌خان‌ سردار‌بهادر به نحو مؤثّر برده‌ نشده است‌. ايشان‌ فرزند نامدارخان‌ بود كه‌ در ميشنان ‌در نبرد با نظرعلي‌خان ‌به‌ قتل‌ رسيد و شرح‌ آن‌ به تفصيل‌ گذشت‌.

نامدارخان‌ پسر امان‌الله‌خان‌ و او فرزند ميرنصرالله بود كه‌ با عزيزالله‌خان‌ و فيض‌الله‌خان‌ از يك‌ مادر به نام ‌گل‌بانو بودند و آن‌ها هر سه‌ برادران‌ ناتني‌ مرحومان‌ توشمال‌خان و فتح‌الله‌خان‌ محسوب‌ مي‌شدند. امان‌الله‌خان‌ هنگام‌ قتل‌ پدر هنوز در بطن‌ مادر بود و بعداً كه‌ رشد كرد مورد محبّت‌ و حمايت‌ نظرعلي‌خان ‌قرار گرفت‌ و دو دانگ‌ از زمين‌هاي‌ ميشكُر واقع‌ در بخش‌ چگني‌، متعلّق‌ به‌ خود را به‌ او بخشيد و دختري‌ كه‌ به نام‌ صاحب‌نصرت ‌از طاووس‌ دختر سررشته‌دار ضروني‌ داشت‌ به عقد و ازدواج‌ او درآورد. او اغلب‌ در خدمت‌ نظرعلي‌خان ‌به سر مي‌برد و در نبرد گريران‌ در هر دو مرحله‌ از جنگ‌ حضور داشت‌ و انگشتان‌ هر دو دستش‌ مورد اصابت‌ گلوله‌ قرار گرفت‌ و همين‌ طور بود تا اين‌كه‌ اختيار كارها را نظرعلي‌خان ‌به‌ علي‌محمّدخان‌ مراجعه‌ و او را به‌ جاي‌ خود بر اوضاع‌ مسلّط‌ ساخت‌.

از اين‌ تاريخ‌ او و يك‌ عدّه‌ ديگر از قبيل‌ هدايت‌الله‌خان‌ و فرزندان ‌شادروان قاسم‌خان‌ ميرپنج‌ به‌ خاطر عدم‌ توجّه‌ رئيس‌ خانواده‌ ناچار به‌ گوشه‌ و كنار رفته‌ مدّتي‌ در نهاوند نزد حسن‌خان‌ اميراجلال‌ كيكداني‌ مي‌زيست‌. پس‌ از حضور نيروهاي‌ نظامي ‌خود را به‌ آن‌ها نزديك‌ ساخت‌ و از قِبَل‌ اين‌ اشتباهات‌ كه‌ از دو سو به منصه‌‌ي ظهور رسيد، راه‌ براي‌ پيش‌رفتش‌ باز و معجزه‌ فرج‌ بعد از شدّت‌ روي‌ نمود. شاه‌‌بختي‌ كه‌ به‌ شدّت‌ از علي‌محمّدخان ‌بيزار شده‌ بود مخصوصاً تصميم‌ گرفت‌ كسي‌ را علم‌ كند كه‌ از هر جهت‌ با خانواده‌ نظرعلي‌خان ‌مباينت‌ و خصومت‌ فراوان‌ داشته‌ باشد. بنابراين‌ پس‌ از رفع‌ محاصره‌، سرهنگ‌ علي‌اكبرخان‌ سياه‌پوش‌ را به‌ سمت ‌حكومت‌ نظامي‌ منصوب‌ و امان‌الله‌خان‌ را با نيابت ‌اللهيار‌خان‌ گراوند به‌ حكومت‌ عشايري‌ طرهان‌ و توابع‌ برگزيد. دادن‌ سِمَت‌ معاونت‌ به ‌اللهيار‌خان‌ به‌ خاطر لجي‌ بود كه‌ فرمانده‌ قوا با‌ شاه‌مرادخان‌ گراوند داشت‌ چون‌ اين‌ دو پسر عمو هميشه‌ با يك‌ديگر دشمني‌ و خصومت‌ مي‌ورزيدند.

فرمانده‌ عالي‌ قوايي‌ كه‌ از جانب‌ شاه‌ مملكت‌ مأمور تأمين‌ امنيّت‌ و آسايش‌ يك‌ منطقه‌ وسيع‌ از بلاد كشور شده بود تا اين‌ حدود شخصيّت‌ و مقام‌ خود را پايين‌ آورده‌ و نظريّات‌ شخصي‌ و خصوصي‌ را در اُمور كلّي‌ مملكت ‌دخالت‌ مي‌داد. در آن‌موقع‌ طوايف‌ دلفان‌ براي‌ علف‌چَر به‌ كوهدشت‌ كوچ‌ كرده‌ بودند. رزم‌آرا آن‌ها را به پاي‌ قلعه‌ هدايت‌ كرد تا كسي‌ آن‌ها را غارت‌ نكند. شاه‌مراد‌خان كه در پاپل‌ ماديان‌رود نگهباني‌ آن‌ منطقه‌ را بر عهده‌ داشت‌ با دوربين‌ آن ‌سياه‌‌چادرها را ملاحظه‌ كرده،‌ شب‌ هنگام‌ پرويز گراوند داماد و پسر عم‌ خود را مأمور كرد تا برود و آن‌ آبادي‌ها را به باد يغما گيرد. پرويز اين كار را انجام‌ داده‌ و از طرف‌ نيروهاي‌ محافظ‌، جز خالي‌ كردن‌ چند تير تفنگ‌ دفاع مؤثّري‌ به عمل‌ نيامد.

پس‌ از دو سه‌ روز كه‌ علي‌اكبرخان‌ سياه‌‌پوش‌، امان‌الله‌خان‌ و اللهيارخان‌ به‌ دُم‌روستان رفتند، شاه‌مرادخان‌ براي‌ جنگيدن‌ با آن‌ها مايل‌ به‌ حركت‌ بود. لكن‌ اميراعظم‌ مانع‌ شد، چون‌ ممكن‌ بود كه‌ به‌ سرهنگ‌ لطمه‌اي ‌وارد گردد. او به اين‌ گونه‌ پيشامدها روي‌ خوش‌ نشان‌ نمي‌داد و آن‌ها را خلاف‌ مصالح‌ خود مي‌دانست‌.

شاه‌‌بختي،‌ درصدد تعقيب علي‌محمّدخان‌ بود. سرهنگ‌ علي‌اكبرخان‌ سياه‌پوش‌ در دُم‌روستان ‌توسّط‌ طرهاني‌ها تشكيل‌ اردويي‌ از عشاير داد و در آن‌جا با اللهيار‌خان‌ و امان‌الله‌خان‌ متمركز گرديد. علي‌محمّدخان‌ به بازوند رفت‌ و ميان‌ آن‌ طايفه‌ در رومشكان‌ اقامت‌ گزيد. خوانين‌ بيرانوند در اين‌ مسافرت‌ با اميراعظم‌ بودند و در بازوند حضور داشتند كه‌ اطلاع‌ يافتند شاه‌‌بختي‌ از كوهدشت‌ حركت‌ نموده‌ است‌. در همين‌ روزها بود كه‌ بخش‌نامه‌اي‌ كه‌ ذيلاً ملاحظه‌ مي‌كنيد از طرف‌ فرماندهي‌ كل قوا صادر شد:

 

 

][

قشون‌ دولت‌ عليّه‌ ايران‌

]نشان شير و خورشيد و تاج[

لشكر غرب

اركان‌ حرب‌ قوا

 دايره‌

 نمره‌ 1535

به تاريخ 20/9/1306

متّحدالمآل‌

به عموم‌ خوانين‌، نوكران‌، كدخدايان‌ و افراد دور و نزديك‌ خاطر نشان‌ مي‌گردد كه‌ هر كس‌ زنده‌ علي‌محمّدخان‌ را به مركز فرماندهي‌ قواي‌ غرب‌ تسليم‌ كند به پاداش‌ يك‌ هزار تومان‌ و مرده‌ او را پانصد تومان‌ به‌ چنين ‌شخص‌ يا اشخاصي‌ نقداً پرداخت‌ خواهد شد.

فرمانده‌ قواي‌ غرب‌ سرتيپ‌ شاه‌‌بختي‌

 

بر خواننده‌ قضاوت‌ درباره‌ اين‌ سياست‌ و صدور چنين‌ بخش‌نامه‌اي‌ بسيار آسان‌ است‌. مي‌گويند هر گاه ‌سياست‌ معروف‌ تسليم‌ بلا قيد و شرط‌ نبود كشورهاي‌ محور و ژاپن‌ خيلي‌ زودتر تسليم‌ نيروهاي‌ متّفقين‌ در جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ مي‌شدند و آن‌ همه‌ قتل‌ و كشتار روي‌ نمي‌نمود.

كه‌ تيزي‌ و تندي‌ نيايد بكار

 

به‌ نرمي‌ درآيد ز سوراخ‌ مار

نياز به تذكّر نيست‌ كه‌ قرائت‌ اين‌ متّحدالمآل‌ تا چه‌ اندازه‌ در بسيج‌ آخرين‌ نيروي‌ ممكن‌ و مقاومت‌ تا آخرين ‌روز فرماندهي‌ اين‌ فرمانده‌ لجوج‌ گرديد به طوري‌‌كه‌ از آن‌ روز به‌ بعد فكر هرگونه‌ صلح‌، سلم‌، تسليم‌ و رضا به‌ كلّي‌ از دماغ‌ علي‌محمّدخان‌ و طرفدارانش‌ خارج شد و مبارزه‌ عملاً و به‌ نحو غيرقابل‌ تصوّر شروع‌ شد، آنچه‌ را كه ‌امكان‌ داشت‌ پيش‌ نيايد.

شاه‌بختي،‌ پس‌از صدور اين‌ بخش‌نامه‌، امان‌الله‌خان‌ را نيز علي‌‌رغم‌ تمايل‌ نظرعلي‌خان كه هنوز در تلاش‌ بود بلكه‌ بتواند رشته‌هاي‌ بريده‌ را به هم‌ پيوند دهد در رأس‌ طرهان‌ و توابع‌ منصوب‌ و برايش‌ ابلاغ‌ رسمي‌ از اركان‌ حرب‌ صادر و مفاد آن‌ را به كلّيّه‌ طوايف‌ منطقه‌ تفهيم‌ كرد و اين‌ هم‌ نفرت‌ بيشتري‌ برانگيخت‌ و برعقده‌ها بيفزود. اردوي‌ نظامي‌در تاريخ‌ 25 آذر 1306 يك‌باره‌ از سرخ‌دُم‌ لري‌ برخاست‌ و پس‌ از تصرّف‌ قلعه‌ كه‌ گفتيم‌ از طرف‌ علي‌محمّدخان‌ تخليه‌ شده‌ بود، روز بيست و هفتم از گردنه‌ نعل‌شكسته‌ عبور و بدون‌ برخورد با دشمن‌، روز 28 آذر ماه‌ در "فخرآباد" ميشنان‌ چادر زدند. امان‌الله‌خان هم بنا بر فرمان‌ شاه‌بختي‌ در رأس‌ اردوي‌ مركب‌ از خوانين‌ و نوكر‌باب‌ -كه‌ از پيش،‌ دل‌ با علي‌محمّدخان‌ نداشتند - و عدّه‌اي‌ از عناصر بي‌كار - كه‌ به‌ خاطر ادامه‌ زندگي‌ خود را به‌ اين‌ گونه‌ ماجراها مي‌كشانند - در كنار قواي‌ نظامي‌ و زير پوشش‌ توپ‌خانه‌ قرار داشت‌. روز 29 آذر ماه‌ شاه‌بختي‌ او را خواسته‌ گفت:‌ «علي‌محمّدخان‌ با كسانش‌ از "كل آستان"سرازير شده‌ به سمت‌ سرطرهان عزيمت‌ كرده ‌است‌. شما بايد با سواران‌ زير فرمانت‌ و عدّه‌اي‌ از نظاميان‌ مسلّح‌ به سرعت‌ به دنبالش‌ بروي‌ و اگر بر وي دست‌ يافتي‌ به‌ زندگيش‌ خاتمه‌ دهي‌.»

امان‌الله‌خان‌ همان‌‌روز حركت‌ كرد؛ ناهار را در باغ‌ پاي‌‌آستان‌ صرف‌ و عصر به دُم‌‌روستان‌ رسيده‌ دستور داد تا چادرها را برافراشتند. اين‌ خبر به‌ علي‌محمّدخان كه در منطقه‌ كوشكي‌ متوقّف‌ بود رسيد؛ او بي‌درنگ به اتّفاق‌ ياران‌ و تعدادي‌ از سواران‌ و تفنگچي‌هاي‌ بيرانوند بر امان‌الله‌خان‌ تاخت‌ و اردوي‌ او را مورد هجوم ‌سخت‌ قرار داد. امان‌الله‌خان‌ زير فشار يورش‌ ناگهاني‌ خصم،‌ تاب‌ مقاومت‌ نياورده‌ مجبور به‌ عقب‌نشيني‌ شد و از "نو ري" (‌راه نو)‌ بالا رفته‌ شتابان‌ به‌ اردوي‌ شاه‌بختي‌ پيوست‌. اين‌ موضوع‌ زياده‌ از حد بر فرمانده‌ متعصّب‌ و شجاع‌ گران‌ آمد و از اهانت‌هاي‌ لفظي‌ به‌ امان‌الله‌خان‌ مضايقه‌ نكرد.

پس‌ از اين‌ واقعه‌، جاسوس‌ها خبر آوردند كه‌ علي‌محمّدخان‌ در قريه‌ "باغ ‌‌تَمِر" خانه‌ كدخدا صيد‌كريم‌ فرود آمده ‌است‌. شاه‌‌بختي‌ فرمان‌ داد همان‌ شب‌ با عدّه‌ كافي‌ سوار و پياده‌‌نظام‌ به‌ خصم‌ شبيخون‌ بزنند. به محض‌ ورود و تصرّف‌ ارتفاعات‌ اطراف‌ قريه،‌ توپچي‌ها را گفت‌ كه: بدون‌ سروصدا در نقاطي‌ كه‌ لازم‌ بود موضع‌ بگيرند و سربازان‌ تا صدور دستور، حق‌ تيراندازي‌ ندارند. پس‌ از صدور دستورات‌ ديگر و طرح‌ نقشه‌ شبيخون‌، شخصاً با تعدادي‌ توپ‌ و تفنگداران‌ ماهر در مركز فرماندهي‌ قلّه‌ي‌ كوه‌ كه‌ در سمت‌ مُشرِف‌ بر آبادي ‌محل‌ سكونت‌ عشاير مخالف‌ بود بالا رفت‌ و در يك‌ سنگر سنگ‌چين‌ قرار گرفت‌. افسران‌ تحت‌ فرمان‌، هر يك‌ با دسته‌اي‌ به‌ يك‌ نقطه‌ رهسپار شدند، ولي‌ سرهنگ‌ بلوچ‌ كه‌ در دلاوري ‌مانندش‌ كم‌ ديده‌ شده‌ است‌، دستور داشت‌ تا به‌ محل‌ سكونت‌ خود علي‌محمّدخان‌ يعني‌ خانه‌ كدخدا صيد‌كريم‌ نزديك‌ شود و دقيقاً ساكنان‌ آن‌ خانه‌ را زير نظر بگيرد و تفنگ‌هاي‌ فشنگ‌گذاري‌ شده‌ را درست‌ مُحاذي‌ آن‌ سياه‌چادر قراول‌ بروند و به محض‌ اين كه‌ كسي‌ از آن‌جا بيرون‌ آمد في‌الفور هدف‌ گلوله‌اش‌ قرار دهند و از پاي‌ درآورند تا به‌ اين‌ غائله‌ خاتمه‌ داده‌ شود.

سربازان‌ دستجات‌ ديگر دقيقاً مواضع‌ خود را مستحكم‌ نموده‌ در جايگاه‌شان‌ مستقر شدند ولي‌ چون‌ مقدّر چيز دگر بود، سرهنگ‌ بلوچ‌ با همه‌ زيركي‌ و هشياري‌ راه‌ را به واسطه‌ تاريكي‌ شب‌ اشتباه‌ رفته‌ يك‌سر متوجّه‌ ارتفاعات‌ "سه‌‌‌دَن" شد. هوا داشت‌ گرگ‌ و ميش‌ مي‌شد كه‌ طبق‌ قرار قبلي‌، علامت‌ شروع‌ به‌ شبيخون‌ و تعرّض‌ به‌ خصم‌ داده‌ شد و به‌ يك‌بار توپ‌خانه‌ شروع‌ به‌ شليك‌ كرده‌ از صداي‌ غرش‌ توپ‌ و تفنگ‌ و هلهله‌ سربازان‌ پيش‌ از همه‌ علي‌محمّدخان‌ از جاي‌ جسته‌ دامن‌ چادر را بالا زد و با دقّت‌ جريان‌ را مورد بررسي‌ قرار داد.

سرهنگ‌ بلوچ‌ همان‌طور كه‌ با دسته‌ سربازانش‌ به راهپيمايي‌ مشغول‌ بود ناگهان‌ صداي‌ غرش‌ سهمگين‌ توپ‌ها را از پشت‌سر استماع‌ كرد و متوجّه‌ اشتباه‌ بزرگ‌ خود شده‌ فرمان‌ مراجعت‌ داد. ولي‌ علي‌محمّدخان‌ پس‌ از اطلاع‌ از دام‌ گسترده‌ شده‌ به اتّفاق‌ سواران‌ مربوطه‌ بر اسب‌هايي‌ كه‌ قبلاً زين‌ كرده‌ بودند سوار و از همان‌ رخنه‌اي‌ كه ‌در اثر اشتباه‌ سرهنگ‌ بلوچ‌ ايجاد شده‌ بود از حلقه‌ي‌ محاصره‌ خارج‌ شدند. در اين‌ برخورد تنها مردي ‌به نام‌ كريم‌ گراوند به قتل‌ رسيد و چند‌ رأس‌ حيوان هم كه‌ در ميان‌ پرچين‌ خفته ‌بودند از پاي‌ درآمدند. خورشيد نزديك‌ به‌ طلوع‌ و هوا داشت‌ كم‌كم‌ روشن‌ مي‌شد. سرتيپ‌ شاه‌بختي‌ كه‌ متوجّه ‌شده‌ بود مرغ‌ از قفس‌ پريده‌ با اطلاعي‌ كه‌ از اشتباه‌ سرهنگ‌ بلوچ‌ به دستش‌ رسيد آن‌چنان‌ ناراحت‌ و عصبي‌ شد كه‌ فرمان‌ تعقيب‌ سواران‌ عشاير را صادر كرد و به سرهنگ‌ ضمن‌ سرزنش‌ زياد پيغام‌ داد كه‌ به دنبال‌ علي‌محمّدخان‌ تا هر جا كه‌ منجر به دستگيريش‌ بشود شتاب‌ كند. اين‌ دستور موجب‌ شد كه‌ مدافعين‌ براي‌ حمايت‌ از تفنگداران‌ پياده‌ بنا بر رسوم‌ ايلي‌ و طايفگي‌ به دفاع‌ پردازند و دست‌ به جنگ‌ تدافعي‌ بزنند. بر اثر حملات‌ پي‌درپي ‌اسفنديار ميرشاهقلي‌ كه چندين‌ بار ارتفاعات‌ محل‌ سنگر سربازان‌ را مورد هجوم ‌قرار داده‌ و دور زد، تيري‌ بر جمجمه‌اش‌ اصابت‌ كرد و از اسب‌ نگونسار گرديد. اسفنديار را از ميدان‌ نبرد خارج ‌كردند و به‌ محل‌ امني‌ فرستادند.

 

مصيبتي ‌هايل كه‌ بر خانواده‌ نظرعلي‌خان ‌وارد گرديد

پس‌ از زخمي‌ شدن‌ اسفنديار ميرشاهقلي،‌ كسي‌ كه‌ بيش‌ از ديگر‌ سواران‌ و تفنگچي‌ها ابراز شجاعت‌ و رشادت‌ كرد، فرزند 18 ساله‌ نظرعلي‌خان ‌از دختر ميرزا سيّدرضا‌خان‌ معروف،‌ به نام‌ يدالله‌خان‌ بود كه‌ معمولاً  او را (يَدي)‌ خطاب‌ مي‌كردند و لقب‌ سردارناصر داشت‌. بدون‌ تعصّب‌ برادري‌ و فقط‌ به خاطر اظهار حقايق، ‌جاي‌ دارد گفته شود كه‌ چنان‌ سواري‌ در آن‌ سن‌ و سال‌، كمتر ديده‌ شده‌! او در عين‌ رشادت‌،خوش‌منظر و با سخاوت‌ و شيرين‌بيان‌ بود. سوادش‌كم‌، ولي‌ شاهنامه‌ را در سبكي‌ كه‌ مخصوص‌ خود او بود، بسيار گيرا و خوش‌آهنگ‌ مي‌خواند، علاقه‌اي‌ فراوان‌ نسبت‌ به من‌ داشت‌ و اغلب‌ مرا كه‌ خيلي‌ كوچك‌ بودم‌ بغل‌ مي‌گرفت‌ و آن‌قدر مي‌بوسيد كه‌ صدايم‌ درمي‌آمد. نسبت‌ به‌ مادرم‌ كه‌ زن‌ پدرش‌ باشد احترامي‌ سرشار قايل‌ بود و همه‌ روز به‌ او سر مي‌زد و سر بر زانويش‌ مي‌گذاشت‌ و همواره‌ مورد نوازش‌ و محبّت‌ مادرم‌ قرار مي‌گرفت‌ و اين‌ محبّت‌ را مادرم ‌درباره‌ سايرين‌ كم‌تر داشت‌ و بارها مي‌گفت: فرزندم‌ مواظب‌ جانت‌ باش! مثل‌ اين‌كه‌ مرگ‌ را در همان‌ سنين،‌ گِرد سر جوان‌ مغرور دلاور معاينه‌ مي‌‌‌ديد. دريغ‌ از آن‌ نهال‌ برومند كه‌ در راه‌ دفاع‌ از حق و حقوق‌ خاندان‌ خود مردانه ‌جنگيد و شرافتمندانه‌ جان‌ داد. روانش‌ شاد باد.

يدالله‌خان‌ چند سنگر را از دست‌ نظامي‌ها گرفت‌. دو بار تپّه‌ي‌ مخصوص‌ و محل‌ توقّف‌ شاه‌بختي‌ را دور زد تا اين كه‌ به‌ توپچيان‌ رسيد و آن‌ها را فراري داد و سرمست غرور به نبرد ادامه داد تا اين كه از رو‌به‌رو هدف تير يكي از توپچيان قرار گرفت. تير مستقيماً بر پيشاني‌ بلندش‌ اصابت‌ و سر پُر‌شورش‌ را به كلّي‌ متلاشي‌ و به زندگيش‌ كه ‌مشحون‌ از يك‌ سلسله‌ ناملايمات‌ و گرفتاري‌ها و دست‌ آخر نبرد با نيروي‌ منظّم‌ دولت‌ بود خاتمه‌ داده‌ شد.

 

از چپ: 1. يدالله‌خان سردار‌ناصر فرزند نظرعلي‌خان امرايي اميراشرف

2. داراب‌‌قاسي دوريش، برادر رضاعي يدالله‌خان)

پس‌ از او كسي‌ كه‌ توانست‌ پياده‌ها را از اسارت‌ برهاند، شاه‌مرادخان‌ سردارجنگ‌ بود كه‌ از رشادت‌ و شهامت‌ گذشته‌، سواري‌ متهوّر و جسور بود، همچنين‌ صديق،‌ با وفا و شريف‌ شناخته‌ شده‌ بود. او مي‌دانست‌ كه‌ اين ‌جنگ‌ها حاصلي‌ جز بدبختي‌ ندارد و با نيرويي‌ كه‌ كشتار افرادش‌ در آن‌ نقصاني‌ ايجاد نمي‌كند و بلافاصله‌ جاي ‌خالي‌ را مي‌تواند پر كند جنگيدن‌ نوعي‌ خودكشي‌ است‌. لكن‌ همه‌ گرفتار تعصّب‌ خشك‌ سرتيپ‌ شاه‌بختي‌ و ترس‌ از سرنوشتي‌ نظير عبّاس‌خان‌ اميرمخصوص‌، شيخ‌علي‌خان، غلام‌‌علي‌خان، ميرزا‌خان‌، ولي‌الله‌خان‌، عبدالحسين‌خان‌، مهرعلي‌خان،‌ شيرمحمّدخان‌، معين‌السّلطنه‌ و يوسف‌خان‌ بودند و چاره‌ را منحصر و مرگ‌ شرافتمندانه‌ را برتر از گرفتاري‌ در چنگال‌ بي‌رحم‌ اين‌ گونه‌ فرماند‌هاني مي‌دانستند. پايداري ‌اين‌ سه‌ تن‌ كه‌ منجر به قتل‌ دو تن‌ از آنان‌ گرديد و شهامت‌ شخص‌ علي‌محمّدخان‌ و ديگر همراهان‌ توانست ‌پياده‌ها را از صحنه‌ نبرد دور سازد و در صفوف‌ نظامي ‌نيز اختلالي‌ روي‌ نمود كه‌ ناچار جنگ‌ را نتوانستند دنبال‌كنند. لذا علي‌محمّدخان‌ با ديگر سواران‌ به‌ تفنگچيان‌ پيوسته‌ از "توه‌‌خشكه‌" عبور و به‌ "عالي‌گيژان"منتهي‌اليه‌ رومشكان‌ در سمت‌ جنوب‌ رسيدند. اسفنديار ميرشاه‌قلي را كه‌ زنده‌ بود، نزد علي‌محمّدخان‌ بردند و ملاحظه‌ شد كه ‌جاي‌ گلوله‌ هر چند كه‌ ظاهراً كم‌ عمق‌ مي‌باشد ولي‌ كار خود را كرده‌ و به‌ عضو حساس‌ سر تماس‌ گرفته‌ و اثر كرده ‌است‌، زيرا در مقابل‌ پرسش‌هاي‌ علي‌محمّدخان‌ و دگران‌ پاسخ‌هاي‌ بي‌سروته‌ مي‌داد و سرش‌ مرتّب‌ تكان ‌مي‌خورد.

اين‌ جوان‌ دلاور پس‌ از سه‌ روز كه‌ او را به‌ رماوند مِلك‌ شخصيش‌ بردند، فوت‌ كرد. لاشه‌ يدالله‌خان‌ در ميدان‌ نبرد باقي‌ ماند و او را در همان‌ نقطه‌ دفن‌ كردند. لكن‌ پس‌ از دو روز كدخدايان‌ طايفه‌ عبدوَلي‌ از اين‌ جريان ‌آگاه‌ و او را بيرون‌ آورده‌ به‌ قريه‌ "كُژينه"‌ برده‌ در گورستان‌ آن‌جا كه‌ مدّت‌ها جاي‌ عمله‌ و مركز حكمراني‌ نياكانش‌ بود به خاك‌ سپردند تا اين‌كه‌ پس‌ از درگذشت‌ اميراشرف،‌ جنازه‌ فرزندانش‌ با عدّه‌اي‌ از بزرگان‌ طرهان‌ به ‌نجف‌اشرف‌ انتقال‌ داده‌ شد. (سال‌ 1308 شمسي)



18. اين‌ كوه‌ يكي‌ از شاخه‌هاي‌ مهم‌ سلسله‌ جبال‌ زاگرس‌ و دنباله ‌كوه‌ معرف‌ قَلاجه‌ است‌. (نگارنده)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 8:54  توسط اسعد غضنفری  | 

 

موقعيّت جغرافيايي لرستان

لرستان‌ با وسعت‌‌ 5/28559 كيلومتر‌ مربع و 1000000نفر جمعيّت  بين‌ 33 درجه‌ و 2 دقيقه‌ عرض‌ شمالي‌ و 46 درجه‌ و 51 دقيقه‌ طول‌ شرقي‌ از نصف‌‌النهار گرينويچ،‌ در غرب‌ كشور ايران‌، از شمال به استان‌هاي‌ همدان‌ و كرمانشاهان‌، از غرب به‌ استان‌ ايلام‌، از جنوب‌ به استان خوزستان‌ و از مشرق‌ به استان‌هاي اصفهان‌ و مركزي محدود است.‌‌[1]

 

وجه‌ تسميه‌ لُر

در اين‌ خصوص‌ نظريه‌هاي گوناگون‌ ابراز گرديده‌ است‌. لكن‌ آنچه‌ به نظر من‌ بيشتر مقرون‌ به‌ حقيقت‌ مي‌باشد اين‌ است‌: در نزديكي‌ دزفول‌‌ شهري‌ وجود داشته‌ كه‌ آثار خرابه‌هاي‌ آن‌ هنوز هم‌ باقي‌ است.‌ اين‌ شهر را " لور" مي‌ناميده‌‌اند و گفته‌اند كه‌ آن‌ را مردي‌ به‌ همين‌ نام‌، بنا كرده‌ و خود بر طوايف‌ زيادي‌ كه‌ تا بروجرد پراكنده‌ بوده‌‌اند تسلّط‌ و برتري‌ داشته‌ و در كوچ‌هاي‌ ساليانه،‌ اين‌ حوزه‌ وسيع‌ را زير نظر داشته‌ است‌.

در مورد شهر لور هنوز بيت‌ زير ميان‌ ساكنان‌ گرمسير رواج‌ دارد و زمزمه‌اش مي‌كنند:

يَه‌ شهر لوره

 

كافر وِ زورهَ[2]

اين بيت خود دلالت‌ بر انحطاط‌ و زوال‌ شهري دارد كه زماني آباد و پُر رونق بوده است.

از خواص‌ فلكلور هر محل‌ يكي اين است كه‌ از لابه‌لاي‌ آن‌ مطالب‌ مهم تاريخي‌ دانسته‌ مي‌شود. اين‌ سرزمين‌ در حال‌ حاضر محل‌ سكونت‌ و زراعت‌ تيره‌هايي‌ از ايلات‌ بيرانوند، سگوندهاي‌ رحيم‌خاني‌ و گرمسيرنشين‌ است‌. همين‌ تك‌بيت‌ خود بازگو كننده‌ هجومي‌ توأم‌ با كشتار و ويراني‌ است؛‌ نه عوامل طبيعي مانند: سيل و زلزله يا بيماري‌هاي كشنده.

اين‌ قول‌ را استخري‌ هم‌ در كتاب‌ مسالك‌ ممالك‌ تأييد كرده‌ و مسافتش‌ را تا شاپورخواست‌ (خرّم‌آباد كنوني)‌ سي‌ فرسنگ[3] دانسته‌ است.[4] اين‌ مسافت‌ به صورت‌ ميان‌بُر با كيلومتر‌شمار امروزي‌ موافقت‌ دارد. همچنين‌ در تاريخ‌ و جغرافياي‌ خوزستان‌ نيز به اين قول اشاره‌ شده‌ است‌.[5]

 

نژاد

همه‌ي‌ خصوصيّات‌ نژاد آريايي‌ تا آن‌جا كه‌ اهل‌ تحقيق‌ نظر داده‌اند به صورت ويژگي‌هاي جسمي و روحي و رواني در وجود مردم لرستان ديده مي‌شود. از نظر جسمي، اندامي‌ كشيده‌، عضلاتي‌ قوي‌ و پيچيده‌، بيني‌ عقابي،‌ چشمان‌ درشت‌ سياه‌ و ابروان‌ پُر پشت،‌ از نظر روحي و رواني، شجاعت‌، بردباري‌، راستي‌ و وفاي‌ به عهد كه نشانه‌‌هايي‌ از ويژگي‌هاي نژاد اصيل‌ آريايي‌ است‌‌ در اين‌ قوم‌ ديده‌ مي‌شود. از طرفي‌ خط‌سير و سرزميني‌ كه‌ برابر اطلاعات‌ حاصله‌ مركز فرمانروايي‌ آن‌ها بوده‌ همچنين‌ اسامي‌ خدايان‌ كاسيت‌ها هرگونه‌ شك‌ و ترديدي‌ را در صحت‌ اين‌ نظريه‌ برطرف‌ مي‌سازد.

درباره‌ي اين‌كه قوم‌ كاسيت‌ از كدام‌ شاخه‌ اين‌ نژاد بوده‌اند اطلاع‌ درستي‌ در دست‌ نيست؛‌ چه كاسيت‌ها ساليان‌ دراز قبل‌ از اقوام‌ ماد‌ و هخامنشي‌ در اين‌ سرزمين‌ مي‌زيسته‌ و از همين‌جا با عيلامي‌ها، بابلي‌ها و ديگر ملل‌ سامي‌‌نژاد، پنجه‌ در پنجه‌ ‌افكنده‌اند.

"لُرد كِرزن‌" معتقد است:‌ « لرهاي‌ كوچك‌ و بزرگ‌ تا‌كنون‌ در ميان‌ آگاهان‌ مجهول‌‌الهويه‌ باقي‌ مانده‌ و اطلاعي‌ از نژاد و تبارشان‌ به‌ دست‌ نيامده‌ است‌. پاره‌اي‌ آن‌ها را سامي‌، پاره‌اي‌ ترك‌نژاد و جمعي‌ نيز آريايي‌ خالص دانسته‌اند.[6]»

"راولينسون"،‌ آن‌ها را از يك‌ نژاد غيرمعروف‌ و باقي‌مانده‌ انترسان‌ ناميده‌ و ترديد دارد كه‌ اينان‌ ترك‌ هستند يا ايراني‌ آريايي‌.[7]

"ريچ"‌، لرها را از نژاد كُرد دانسته‌ و اين‌ اشتباه‌ به خاطر لهجه‌ي‌ لكي‌ كه‌ يكي‌ از دو گويش‌ لرستان‌ مي‌باشد به وي‌ دست‌ داده‌، اشتباهي‌ كه‌ براي‌ ملك‌‌الشعراء بهار نيز پيدا شده است.[8]

گويش‌ لكي‌، كردي‌ نيست‌ بلكه‌ آميزه‌اي‌ است‌ از زبان‌ پهلوي‌ ميانه‌ و ايران‌ باستان كه ريشه‌ي‌ سنسكريت‌ دارد و ادبيات‌ لكي‌ نيز با تغييراتي‌ در گويش‌ها و اندكي‌ اختلاف‌ لهجه‌ صورت‌ خاصي‌ دارد كه‌ اورامي ناميده‌ مي‌شود و با اين‌ لهجه‌ سرايندگان جنوب‌ كردستان‌ و كرمانشاهان‌ نيز شعر سروده‌‌اند و آثار آن‌ها با اشعار سرايندگان‌ لرستان‌ تفاوت‌ چشم‌گيري‌ ندارد.

ريچ‌ مي‌گويد:« در سال‌ 1316 به‌ لرستان‌ رفتم‌ و دريافتم‌ كه‌ آن‌ها به‌ زبان‌ كردي‌ صحبت‌ مي‌كنند. او با اين‌ برخورد پنداشته‌ است‌ كه‌ اصل‌ و ريشه‌ي‌ لر از كردستان‌ است‌.

مسعودي در كتاب ‌التنبيه‌ و‌الاشراف‌‌ نيز همين‌ نظر را ابراز داشته است.[9]

    ابن‌ قتيبه‌، لرها را از بازماندگان‌ افرادي‌ مي‌داند كه‌ در زمان‌ سلطنت‌ ضحاك‌ با‌ قبول خوالي‌گري دربار، هر بار يكي از دو نفر جواني كه مغز سرشان را به ماران دوش ضحاك مي‌دادند نجات داده و پس از تجمع، آنان را روانه‌ مكان‌هاي مخفي مي‌كرده‌اند. اينان همان كساني بوده‌اند كه در انقلاب كاوه‌ي آهنگر حضور داشته‌اند و او را در اين مبارزه ياري داده و آن را به‌ ثمر رساندند. اين‌ نظر هم‌ از لحاظ‌ قدمت‌ كاسيت‌ها نسبت‌ به‌ مادها كه‌ ضحاك‌ را از آن‌ قوم‌ دانسته‌اند، قابل پذيرش نمي‌نمايد.

اين‌ افراد را فردوسي‌ كُرد دانسته‌ و درباره‌ي آنان چنين‌ مي‌سُرايد:

از آن‌ دو يكي‌ را بپرداختند

 

جـز ايـن‌ چاره‌اي‌ نيـز نشناختند

برون‌ كرد مغز سر گوسپند

 

بـر آميخت‌ بـا مغـز آن‌ ارجمـند

يكي‌ را به جان‌ داد زنهار و گفت: ‌

 

نـگر تا نياري‌ سـر اندر نهفت‌

نگر تا نباشي در آباد شهر

 

تـرا در جهان‌ كوه‌ و دشتست‌ بهر

به جاي‌ سرش‌ زان‌ سر بي‌بها

 

خـورش‌ ساختـند از پي‌ اژدها

از اين‌‌گونه‌ بر ماهيان‌ سي‌ جوان

 

از ايشان‌ همي‌ يافتندي‌ روان‌

چو گرد آمدندي‌ بر ايشان‌ دويست‌

 

بدان‌سان كه نشناختندي‌ كه‌ كيست

خورش‌گر از ايشان‌ بزي‌ چند و ميش‌

 

بـدادي‌ و صحرا نهاديش‌ پيش‌

كنـون‌ كُرد از آن‌ تخمه‌ دارد نژاد

 

كز آباد نايد به دل‌ برش‌ ياد

بُـوَد خـانـه‌‌هاشان‌ همه‌ از پلاس

 

نـدارند در دل‌ ز يزدان‌ هراس‌

شادروان‌ غلام‌رضا رشيد‌ياسمي،‌ ريشه‌ كُرد و لُر را يكي‌ دانسته‌ و از نژاد ماد نام‌ از هواداران‌ كورش‌ هخامنشي‌ مي‌شمرد.[10]

 تاج‌العروس[11]‌ و معيني‌ هم‌ مطالبي‌ درباره‌ي‌ نژاد لر در كتاب‌هاي‌ خود آورده‌اند كه‌ جنبه‌ي‌ افسانه بودن‌ آن‌ها بر حقايقشان‌ مي‌چربد.

 آنچه‌ را که از ويژگي‌ها و علايم‌ نژادي‌ اين قوم مي‌توان‌ استنباط‌ كرد كلاً دليل‌ بر آريايي‌ بودن‌ آنان است.‌ لكن‌ همچنان كه‌ خاصيّت‌ مرور زمان‌ است‌ هر قوم‌، تيره‌ و گروهي‌ از هر نژادي كه باشند طي ساليان‌ دراز با مسافرت‌ها، جنگ‌ها، پيروزي‌ها و شكست‌ها، پيوندهاي‌ سياسي‌، برقراري‌ ارتباط‌ با همسايگان‌ و تأثيرپذيري از سوي‌ آن‌ها، تخمه‌ها و نژادها در هم‌ مي‌آميزند و در نتيجه‌ اختلاط‌ و آميختگي نژادي به وجود مي‌آيد‌.

سعيد نفيسي،‌ مي‌نويسد: « قراين‌ فراواني‌ وجود دارد كه‌ ساسانيان‌ از كردهاي‌ ساكن‌ فارس‌ بوده‌اند و لااقل‌ مي‌توان‌ بدون‌ ترديد مادر اردشير اوّل‌ را كرد دانست».[12]

اين‌ اختلاط‌ نژادي همواره‌ وجود داشته‌ است‌ و مانع‌ از آن‌ است‌ كه‌ يك‌ نژاد براي‌ هميشه‌ سالم‌ و يك‌دست‌ باقي‌ بماند.

در زمان‌ حكومت‌ شاه‌‌عبّاس، نادرشاه ‌و اخيراً در سلطنت‌ پهلوي‌ تعداد كثيري‌ از اهالي لرستان‌ را به سمت‌ خراسان‌ كوچ‌ دادند و بالعكس‌، در اين ديار قبايلي‌ را مي‌شناسيم‌ كه‌ در اصل‌ لر نبوده‌اند.

بدليسي،‌ در شرف‌نامه‌ مي‌نويسد: « چون‌ در كول‌ مردم‌ بسيار شدند، هر گروهي‌ به موضعي‌ رهسپار شد و ايشان‌ را به همان‌ موضع‌ باز خوانند چنان‌كه‌ در آن‌ كول‌ چنگروي‌ و اوتري‌ بودند و هر قبيله‌ از لرها كه‌ در آن‌ كول‌ مقام‌ ندارند؛ لر اصلي نيستند و شعب‌ ايشان‌ بسيار هست؛‌ مانند: كرسكي‌، لينكي‌، روزبهاني‌، ساكي‌، شادلوي‌، داود‌ عياني‌، محمّد‌كماري‌ و چنگروي[13] كه‌ امراي‌ لر كوچك‌‌اند؛ بازمانده‌ي‌ ايشان‌ شعب‌ سليورزي‌ و شعب‌ ديگر را مي‌توان نام بُرد كه‌ در حال‌ حاضر چنين‌ تيره‌ها و طوايفي‌ در سرزمين لرستان‌ وجود ندارند.»[14] بدليسي‌ مي‌افزايد: « و امّا قوم‌ سامي‌ و اسبان‌ و سهي و اركي اگر چه‌ زبان‌ لري‌ دارند ولي‌ لر نيستند».[15]

در لرستان‌ اين‌ اصل‌ كلّي‌ را بايد در نظر داشت‌ كه‌ بر اثر آميزش‌ لرها با اقوام عيلامي‌، اكدي‌، بابلي، ماد، هخامنشي‌، سلوكي‌، اشكاني‌، ساساني‌، عرب‌، مغولي‌، افغان و هندي‌ طي‌ چهار هزار سال‌ دگرگوني‌هايي‌ در امر نژادي‌ اين قوم ايجاد مي‌كند كه‌ صرف‌نظر از اثرات‌ خاص‌ آب‌ و هوا مي‌توان‌ ملاحظه‌ كرد‌، ايل‌ جسور بيرانوند را با ايل‌ محتاط‌ و ملاحظه‌ كار حسنوند كه‌ همسايه‌ ديوار به ديوار آن‌ها هستند يا مردم‌ خانه‌‌به‌دوش‌ و پُركار بالاگريوه‌ را با ايل‌ متجمّل‌ شاعرمنش‌ با سواد و علاقه‌مند به‌ موسيقي‌ و ادبيات‌ دلفان‌ و طرهان كه‌ اين‌ حقيقت‌ را اثبات‌ مي‌كند.

در منتخب‌التواريخ‌ معيني‌، آمده‌ است‌: « تا زمان‌ مغول،‌ قشلاق‌ در لرستان‌ مرسوم‌ نبوده‌ و اين‌ شيوه‌ را مغول‌ها باب‌ كرده‌اند».[16]

با وجودي‌ كه‌ تفاوت‌ در آب‌و‌هوا، عادات‌، آداب، شكل‌ ظاهري‌ و رنگ‌ چهره‌، بين‌ تيره‌هاي‌ مختلف‌ ديده‌ مي‌شود، مع‌ذلك اين قوم شباهت فراوان‌ با همديگر دارند كه با تكيه بر اين شباهت‌ها يك فرد لر را در همه‌‌جا مي‌توان‌ شناخت‌.

 

گويش‌

در لرستان، هم‌اكنون‌ دو گويش وجود دارد. نخست‌، لكي كه‌ سلسله‌، دلفان‌، نيمي‌ از طرهان، ايل‌ بيرانوند و ساكنان‌ هُليلان‌ بدان‌ تكلّم‌ مي‌كنند. دوم،‌ لري‌ كه‌ ميرها، طوايف‌ متعدّد بالاگريوه‌، بهاروند، جودكي‌، پاپي‌ و شعب‌ آن‌ها، چگني و نيمي‌ از طرهان‌ با آن‌ گويش‌ حرف‌ مي‌زنند.گويش لكي‌ نسبت‌ به‌ لري‌ ويژگي‌هاي‌ گسترده‌تري‌ دارد و سالم‌تر مانده‌ است‌. در اين‌ گويش‌ براي‌ هر شيئي‌ واژه‌اي‌ مخصوص‌ وجود دارد و واژه‌هاي‌ اوستايي‌، فُرس‌ باستان،‌ پهلوي‌ اشكاني‌ و ساساني در اين گويش‌ به وفور ديده‌ مي‌شود. با اين‌ وصف‌ تعدادي‌ از واژه‌هاي‌ تركي‌ و مغولي‌ در آن‌ وارد شده‌ كه‌ بيشتر اختصاص‌ به‌ ابزار سواري‌ و آلات‌ نبرد و ظروف‌ خانه‌‌ دارند‌. مانند: زين‌، قفل‌، منقل‌، گلنگدن‌، قمچي، قاچ‌، قُشقِن‌، قَشاو، قاوان‌، قَلتاق‌، جُل‌، جُلشال، قوري‌، استكان‌، نعلبكي‌، سماور و غيره‌.

لغات‌ مترادف‌ در گويش‌ لكي‌ و لري‌ به صورت‌ يك‌سان‌ وارد شده‌ است‌. اين‌ گويش‌ها داراي‌ قواعد محكم‌ دستوري‌ بوده‌ و اصول‌ دقيق‌ فن‌ كتابت‌ بر آن‌ها حكم‌فرما مي‌باشد. مصادر، افعال‌، صيغه‌ها و مشتقات‌ بر همان‌ سياق‌ و شيوه‌ فارسي‌ به‌ كار رفته‌، تنوين‌ ندارد و از صيغه‌هاي‌ مؤنّث‌ و مذّكر آزاد است‌ ، در عين‌ حال‌ اين روند در همه‌‌جا يك‌‌دست‌ و يك‌نواخت‌ باقي‌ نمانده است. در بعضي‌ طوايف‌ حرف‌ها جابه‌جا مي‌شوند. بيرانوند‌ها به چشم مي‌گويد: "چيم‌"، در دلفان‌ و طرهان ‌با كشيدن‌ حرف‌ چ‌ "چَم‌" گفته‌ مي‌شود. حسنوند‌ها همين‌ چشم را "گِلاره‌" و اهالي بالا‌گريوه‌ "تيَه‌" و خرم‌‌آبادي‌‌ها‌ "چََش‌" گويند.

اين‌ اختلافات‌ در واژه‌ها و اصطلاحات‌ همه‌جا و بين‌ ديگر زبان‌ها نيز ديده‌ مي‌شود. ما سعي‌ كرده‌ايم‌ در لغت‌‌‌نامه‌ خودمان‌ اين‌ موضوع‌ را در فيش‌ها ضبط‌ و نسبت‌ به‌ آن‌ها توضيحات‌ كافي‌ بدهيم.‌ به‌ طور نمونه‌: چشم را در فارسي‌ چشم‌، ديده‌، بينايي‌ و بيننده‌ نيز مي‌گويند.

فردوسي‌ گفته است‌:

به‌ بينندگان‌ آفريننده‌ را

 

نبيني‌ مرنجان‌ دو بيننده‌ را

سعدي‌ مي‌گويد:

ديده‌ را فايده‌ آنست‌ كه‌ دلبر بيند

 

گر نبيند چه كُند فايده‌ بينايي‌ را

حافظ‌ دارد:

چشم‌ حافظ‌ زيربام‌ قصر آن‌ حوري‌سرشت‌

 

شيوه جنات تجري تحته‌الانهار داشت

ضمناً بايد توجّه‌ داشت كه‌ ادبيات‌ لكي‌ از لهجه‌ و گويش‌ اورامي‌ متأثّر است و از آن‌ استقبال‌ كرده‌ و شعراي‌ معروف‌ لرستان‌ در گذشته‌ و حال‌ سروده‌هايشان‌ را با اين‌ گويش هماهنگ‌ ساخته‌اند. كما اين‌كه در گويش‌ اورامي‌ استفاده‌ از ادبيات‌ لكي‌ كاملاً مشهود است‌. اين‌ زبان‌ شُعبي‌ نيز دارد كه‌ سليمانيه‌، مكري‌، سنندجي‌، كرمانشاهي‌، بايزيدي‌،
لكي، كرمانجي‌ و عبدويي‌ مهم‌ترين‌ آن‌ها هستند.

 

ديرينگي‌

از كاوش‌هايي‌ كه‌ در سال 1945 توسّط‌ استاد "گيرشمن‌" صورت‌ گرفته‌ در غاري‌ واقع‌ در تنگه‌ "پَبده"[17]‌ از محال‌ بختياري،‌ بقاياي‌ انسان‌ ما‌قبل‌ تاريخ‌ را كشف‌ كرده‌اند. قدمت‌ آن‌ها را به‌ پانزده‌ هزار سال‌ مي‌رساند. در سال‌هاي‌ بين‌ 1343 ش. تا 1348 ش. توسّط‌ هيأت‌هاي‌ دانشگاه‌ رايس آمريكا[18] و كمبريج‌ انگلستان‌[19] اعلام‌ شد، آثاري‌ از عهد حجر يافت‌ شده كه‌ قدمت سنگ‌نگاره‌هاي "هُميان"‌ در قشر موستري، را‌ به‌ چهل‌ هزار سال‌ مي‌رساند.

برابر نظريه‌ي‌ دانشمندان‌ و كاوش‌گران و‌ بر اساس‌ اشياء و ابزار كشف شده، لرستان‌ در اعصار كهن‌ به‌ سه‌ بخش‌ مساباتيك‌، كابيانه‌ و گريبانه موسوم‌ بوده‌ است. اين‌ سه‌ بخش‌ زير فرمان‌ دولت‌ عيلام‌ قرار داشته‌اند. ضمناً نام‌ شهرهاي‌ خايدالو و ماداكتو نيز ديده‌ مي‌شود كه‌ دو شهر بزرگ‌ از قلمرو عيلام‌ را تشكيل‌ مي‌داده‌اند.

خايدالو همين‌ خرّم‌آباد كنوني‌ است‌ كه‌ در سلطنت‌ ساسانيان‌ تجديد بنا شده‌ و به نام‌ باني‌ خود شاپور ساسانی به‌ شاپورخواست‌ ناميده شده‌ است‌. ماداكتو نيز درّه‌شهر كنوني است كه مركز‌ سيمره‌‌ مي‌باشد و شواهد تاريخي از گذشتهی با عظمت آن حكايت مي‌كنند.

در عصر سلاطين‌ ساساني‌ لرستان‌ را "فهلو" يا "پهلو" مي‌ناميده‌اند و آن‌ داراي‌ دو قسمت‌ شمال‌ و جنوب‌ بوده‌ كه‌ بخش‌ جنوبي‌ "ماسان"‌ يا "ماسپتن‌" نام‌ داشته‌، كه پس‌ از پيروزي‌ مسلمين‌ به‌ "ماسبذان"‌‌ و "ماسه‌بذان" تغییر نام داده است.

 بخش‌ شمالي،‌ "مهرگان‌‌كتك"‌ يا "مهرگان‌‌كده"‌ مي‌باشد كه‌ آن هم‌ در همان‌ اوقات‌ به‌ "مهرجان‌‌قذق"‌ تحريف‌ شده، در مهرجان‌‌قذق‌ هنگام‌ هجوم‌ سپاه‌ عرب‌ مسلمان،‌ دژي‌ وجود داشته‌ كه‌ مركز فرماندهي‌ سپاهيان‌ ايران‌ و ستاد عمليّات‌ تدافعي‌ فرمانده‌ كل‌ قوا هرمزان‌ بوده‌ است‌. در قسمت‌هاي‌ ميانه‌ نيز شهرهایي‌ با نام‌ كوذشت‌، شاپورخواست‌ و الشتر وجود داشته‌ كه‌ بناي‌ آن‌ها به فرمان‌ شاپور اوّل‌ صورت‌ گرفته است.

احمد‌بن‌‌ابي‌‌يعقوب‌، متوفّاي‌ 292 هجري‌ قمري‌ درباره‌ي ماسبذان‌ مي‌نويسد: « آن‌ شهري‌ است‌ جليل‌‌القدر با عظمت،‌ پر وسعت،‌ ميان‌ كوه‌ها و درّه‌ها كه‌ به آن‌ "سيروان" (شيروان‌ كنوني‌) گفته‌ مي‌شود و از همه‌ شهرها به‌ مكّه‌ نزديك‌تر است‌ و در آن‌ چشمه‌هاي‌ آب‌ سرگشاده‌ هست‌ كه‌ از وسط‌ شهر به سوي‌ نهرهاي‌ بزرگ‌ جاري‌ است»‌.[20] درباره‌ي‌ سيمره‌ مي‌نويسد: « از سيمره‌‌ تا شيروان كه‌ شهر زمستاني است‌ و به‌ مهرجان‌قذق موسوم‌ مي‌باشد، دو منزل‌ راه‌ است‌ و شهر  سيمره در مزج‌ افسج‌ واقع‌ است‌. اهل‌ آن‌ مردمي‌ آميخته‌ از عرب‌ و عجم‌‌اند از فارس‌ و كرد‌هايند. اين‌ شهر در زمان‌ خلافت‌ عمر گشوده‌ شد و خراج‌ آن‌ به دو ميليون‌ و پانصد هزار درهم‌ بالغ‌ است‌. زبان‌شان‌ فارسي‌ است‌، هر كس‌ بخواهد از بغداد به‌ حلوان‌ برود از پل‌ نهروان‌ به‌ دسكره‌ و طرازستان‌ به‌ جلولاي‌ دقيعه‌ روند و جنگ‌ زمان‌ عمر با فارسيان‌ در همين‌‌جا اتّفاق‌ افتاد كه‌ سعد‌بن‌‌ابي‌‌وقاص‌ در پي‌ آن‌ها رسيد. (سال‌ نوزدهم‌ هجرت‌) از جلولا به‌ خانقين‌ روند سپس‌ به قصر‌‌شيرين‌ و حلوان».

در جنگ‌ بزرگ‌ شاهپور اوّل‌ با والِريَن امپراتور روم،‌ اسيران‌ رومي‌ در عمران و آباداني‌ مناطق‌ خوربران‌ و ساير نقاط‌ لرستان‌ اثر كلّي‌ داشته‌ و آثار ارزنده‌اي‌ از قبيل:‌ پل‌هاي‌ عظيم‌ و سدهاي‌ بزرگ‌، مخصوصاً سد شادروان‌ و بند‌ميزان‌ و تبديل‌ شط‌ به‌ شطيط‌، خطوط‌ ارتباطي‌ و ساختمان‌ پله‌‌كان‌ها در كمركش‌ كوه‌ها كه‌ لرها آن‌ها را "گوَربَني"‌ يعني‌ بناي‌ متعلّق‌ به‌ گبرها، كه‌ نمونه‌‌هايي‌ از آن‌ها در "سه‌دَن"‌، "مِلَه‌‌دار" رومشكان‌، "تنگ سياب"، "پاي‌آستان"‌ و تنگ‌ "‌سي‌‌پله"‌ هُليلان‌ ديده‌ مي‌شود كه نشانگر توجّه‌ خاص‌ دولت‌ به اين‌ ناحيه‌ مي‌باشد.

شهرهاي‌ لرستان‌ در عصر ساسانيان‌ عبارت‌ بودند از: شاپورخواست‌ كه‌ بر روي‌ خرابه‌هاي‌ خايدالو ساخته‌ شد و اكنون‌ خرّم‌آباد ناميده‌ مي‌شود.

 مهرجان‌قذق‌ كه‌ قبلاً ماداكتو بوده‌ و سپس‌ درّه‌شهر نام‌ گرفت‌.

ماسبذان كه اينك‌ به نام‌ شيروان‌ وجود دارد و يكي‌ از مناطق‌ آباد ايلام‌ مي‌باشد.

الشتر در 48 كيلومتري شمال‌ شهر خرم‌آباد كه در اين‌ شهر آتشكده‌اي‌ وجود داشته‌ است‌ كه‌ آن را "اروخش‌" مي‌ناميده‌اند.

 پل‌هاي‌ گاوميشان‌، سي‌‌پِلَه‌، پل‌دختر، كشكان‌ و معمولان، پل شكسته خرم‌آباد‌ از شاهكارهاي‌ معماري‌ هستند و آن‌ها را بايد از پديده‌هاي‌ شگفت‌آفرين‌ دست‌ انسان‌ به شمار آورد.‌ ديدن‌ اين‌ پل‌هاي‌ عظيم،‌ بيننده‌ را در بهت‌ و حيرتي‌ سخت‌ فرو مي‌برد و نمي‌تواند باور كند كه‌ انسان‌ داراي‌ چنان‌ نيرويي‌ باشد!

من‌ گفته‌ام‌:

پُل‌هاي‌ عظيمي‌ كه‌ به جا مانده‌ زِ شاهان‌

 

در و‌هم ‌نگنجد كه‌ بِنا بوده‌ ز بَنّا

از آن‌جا كه‌ نظير اين‌ آثار در هيچ‌يك‌ از شهرهاي كشور پهناور ساسانيان‌ وجود نداشته وجود اين امر توجّه بيش از حد كشور‌مداران‌ را به اين‌ ناحيه‌ ثابت‌ مي‌كند.

اوضاع‌ تا ظهور اسلام‌ بر همين‌ روال‌ برقرار بوده‌ از آن‌ پس‌ تا سده‌ هفتم‌ خاك‌ پهله  را "جبال"‌ مي‌ناميده‌اند كه‌ با وجود كثرت‌ كوهساران‌ و سلسله‌ جبال‌ زاگرس‌ اسم‌ با مسمّايي‌ بوده است.‌ براي‌ اين‌كه مطالب‌ را جامع‌تر نوشته‌ باشيم‌ قدري‌ به‌ عقب‌ برمي‌گرديم‌ و به اختصار مطالبي‌ را كه‌ لازمه‌ اين‌ كتاب‌ مي‌باشد به نظر مي‌رسانيم‌. در كتاب‌ جغرافياي‌ تاريخي‌ خوزستان‌ آمده‌ است‌ كه:‌ لرستان‌ قبل‌ از اسلام‌ داراي‌ سه‌ بخش‌ مساباتيك‌، كابيانه‌ و گريبانه‌ بوده‌ است‌.[21]

استرابون‌ در شرح‌ راه‌هاي‌ سلوكي‌ گويد: « سه‌ راه‌ براي‌ ورود به اين‌ سرزمين‌ كوهستاني‌ هست‌: يكي‌ از ماد از راه‌ زاگرس‌ از مساباتيك‌، دوم‌ از شوش‌ از ميان‌ دشت‌ كابيانه‌ و اين‌ هر دو ولايت‌ عيلامي‌ هستند. راه‌ سوم‌ از پارس‌ است‌ و گريبانه‌ نيز ولايتي‌ است‌ عيلامي».[22] با توجّه‌ به‌ نقشه‌‌ي گذشته‌ و كنوني‌ لرستان‌ معلوم‌ مي‌شود كه‌ مناطق‌ كابيانه‌ و مساباتيك‌ در پشت‌كوه‌ قرار داشته‌اند. اين‌ تقسيمات‌ كه‌ متعلّق‌ به دوره‌ عيلام‌ است‌ در زمان‌ ساسانيان‌ به هم‌ خورده‌ و مناطق‌ مزبور به صورت‌ مهرگان‌‌كدك و ماسبذان‌ در‌آمده‌ است‌. در كتاب‌ معجم‌البلدان‌ ياقوت‌حموي‌ آمده‌ است‌ كه: ‌» اين‌ كلمات‌ معرّب‌ شده‌اند. اين‌ دو نام‌ به جاي‌ كلمه‌ لرستان‌ تا سده‌ چهارم‌ و پنجم‌ به‌ كار برده‌ مي‌شده‌ است‌.» مورخيني‌ مانند: ياقوت‌، مسعودي‌، ابن‌‌حوقل، مسعر‌بن‌مهلهل‌ خزرجي‌، به هيچ‌وجه‌ اسمي‌ از لرستان‌ نبرده‌اند. آن‌ها قسمت‌ شمالي‌ را ماسبذان‌ و بخش‌ جنوبي‌ را مهرجان‌‌قذق‌ گفته‌اند. ياقوت‌ در توضيح‌ اين‌ كلمات‌ مي‌نويسد: «ما‌سبذان‌ (ماه‌‌سپندان‌) بوده‌ و مِهرجان‌‌قَذَق‌ از كلمات‌ مهر، آفتاب‌، محبّت‌ و جان،‌ روح‌ و قَذَق‌ نام‌ شخص‌ تشكيل‌ شده‌.»[23] اين‌ نويسنده‌ لرستان‌ را با سيمره دو نقطه‌ دانسته‌ است،‌[24] لكن‌ نويسنده‌ي‌ كتاب‌ احسن‌‌التقاسيم‌ هر دو را يك‌ ناحيه‌ مي‌شناسد و اشتباه‌ او را جبران‌ مي‌نمايد.[25]

 احمد‌بن‌‌يعقوب‌ مي‌نويسد: «‌سيمره پايتخت‌ مِهرجان‌قَذَق‌ مي‌باشد».[26]

ما‌سبذان‌ يا لرستان‌ شمالي‌ از بروجرد تا شيروان‌ (شهري‌ تاريخي‌ در جنوب‌ لرستان)‌ و مِهرجان‌‌قَذَق‌ يا لرستان‌ جنوبي‌ از دامنه‌هاي‌ شرقي‌ كبيركوه‌ تا مرز عراق‌ ادامه‌ داشته‌ است و جمله‌ لر‌كوچك‌ در سده‌ هفتم‌ جانشين‌ اين‌ اسامي‌ شده‌ و مي‌دانيم‌ كه‌ لر بزرگ‌ اطلاق‌ بر بختياري‌ است‌.

نزهت‌‌القلوب‌:« تومان‌ لر‌كوچك‌ ولايتي‌ معتبر است‌.[27] حقوق ديواني آن‌جا كه به اتابك مي‌رفت گويند صد تومان بوده است. امّا آنچه به ديوان مغول مي‌دهند نه تومان و يك هزار دينار به دفتر آمده است».

ياقوت‌حموي‌: « اللُر به ضم‌ اوّل‌ و سكون‌ ثاني‌، ناحيه‌ وسيعي‌ است‌ بين‌ خوزستان‌ و اصفهان كه جزو ولايت‌ خوزستان‌ محسوب‌ مي‌گردد».[28]

ابوعلي‌ تنوخي: « لر نام‌ طوايفي‌ است‌ كه‌ در كوه‌هاي‌ اين‌ ناحيه‌ سكونت‌ دارند».[29]

استخري‌: «لرستان‌ ناحيه‌اي‌ است‌ كه‌ در ميان‌ كوه‌هاي‌ مرتفعي‌ محصور شده‌ و كلمه‌ لر كوچك‌ پس‌ از مدّتي‌ به‌ لرستان‌ فيلي‌ مبدّل‌ گشته‌ است‌».[30]

دِمُرگان‌: « چون‌ مردم‌ همواره‌ شورش‌ مي‌كردند كلمه‌ فيلي‌ يعني‌ شورشي‌ پسوند اين‌ منطقه‌ شد».[31]

در سده‌ هفتم‌ به تدريج نام‌ لرستان‌ وارد كتب‌ تاريخ‌ و جغرافيا شده‌، كلمه‌ لر‌كوچك‌ بر لرستان‌ كنوني‌ و لر‌بزرگ‌ چنان‌كه‌ قبلاً نوشته‌ شد بر خاك‌ بختياري‌ اطلاق‌ ‌مي‌شد و در مورد كلمه‌ فيلي،‌ پسوند لرستان‌ نيز گفته‌ شده‌ كه‌ چون‌ مردم‌ لرستان‌ همواره‌ در حال‌ شورش‌ و طغيان‌ به سر مي‌بردند به آن‌ها فيلي‌ (شورشي‌) گفته‌ شده‌ است. نيز گفته‌ مي‌شود، كه‌ چون‌ اهالي‌ لرستان‌ در ارتفاعات‌ و سرزمين‌هاي‌ كوهستاني‌ مي‌زيسته‌اند آن‌ها را فيلي‌ يعني‌ بالانشين‌ و كوه‌نشين‌ ناميده‌اند كه ظاهراً اين‌ نسبت‌ مناسب‌تر است‌. زيرا بزرگان‌ لرستان‌ با تفاخر بدان‌ مي‌نگرند و فيلي‌ بودن‌ را براي‌ خود عنواني‌ خاص‌ كه‌ احترام‌‌آميز باشد مي‌دانند و بي‌مورد است‌ كساني‌ به‌ شورشي‌ بودن‌ و طغيان‌گري‌ و اين‌‌گونه‌ نسبت‌ها مباهات‌ كنند.

پس‌ از تشكيل‌ دولت‌ قاجار، لرستان‌ به‌ دو قسمت‌ پيش‌كوه‌ و پشت‌كوه‌ تفكيك‌ شد و كبير‌كوه‌ با دويست‌ كيلومتر طول،‌ حد فاصل‌ اين‌ دو قسمت‌ گرديد. لكن‌ از طرف‌ والي‌ پشت‌كوه‌ تجاوز‌هايي‌ به عمل‌ مي‌آمد و در زمان‌ حسين‌قلي‌خان ابو‌قداره و فرزندش‌ غلام‌رضا‌خان ‌ امير‌جنگ،‌ جنگ‌هاي‌ بس‌ خونين‌ و هولناكي‌ بين‌ اين‌ خانواده‌ و سران‌ لرستان‌ به‌خصوص‌ خانواده‌ غضنفري‌ صورت‌ مي‌گرفت‌. جنگ‌ بزرگ‌ سراب‌ داراب‌ هُرو بين‌ حسن‌خان‌ والي پدر‌بزرگ حسين‌قلي‌خان و خوانين‌ جنگجوي‌ بيرانوند، يا قتل‌ حدود سي‌ تن‌ از خوانين‌ برجسته‌ سلسله‌ و دلفان‌ به‌ دست‌ همين‌ حسن‌خان كه مشروح‌ اين‌ واقعه‌‌‌ را در متن کتاب خواهيد خواند. نبرد تنگ‌‌ هاله‌ بين‌ برخوردارخان‌ امرايي و حسين‌قلي‌خان ابو‌قداره، جنگ‌ مِلَه‌‌دار و نبرد تنگ‌سياب،‌ بين‌ غلام‌رضاخان‌‌ و نظرعلي‌خان امرايي فرزند برخوردارخان‌ نمونه‌‌هايي‌ از زياده‌روي‌ خان‌هاي‌ پشتكوه‌ مي‌باشد و خوانندگان‌ گرامي‌ همه‌ اين‌ رويدادها‌ را در همين‌ كتاب‌ خواهند خواند. نه‌تنها از طرف والي‌هاي پشتكوه براي لرستان همواره مزاحمت‌هاي غالباً خون‌بار ايجاد مي‌شد، از سوي سران بزرگ ايل بختياري كه تصميم بر ضميمه كردن لرستان به بختياري را داشتند نيز اين‌گونه دردسرها وجود داشته است. نبرد خونين خوانين بيرانوند با لطف‌علي‌خان اميرمفخم و مرتضي‌قلي‌خان ‌صمصام،‌ در رازان و هرو و قتل مرحوم فاضل‌خان بيرانوند فرزند اسد‌خان فيلي كه تا تنگه‌ي زاهدشير هم پيش آمدند و قيام نظرعلي‌خان سردار‌اكرم امرايي به خون‌خواهي فاضل‌خان بيرانوند و راندن بختياري‌ها  از لرستان نمونه ديگري است از گرفتاري‌هاي سران لرستان كه بيش از همه گرفتاري‌ها قضاياي جنگ ساوه و آمدن جعفرقلي‌خان سردار‌بهادر بختياري (سردار اسعد سوم)  به اشترينان باز هم به نيّت ضميمه كردن لرستان به بختياري را بايد به حساب آورد كه آن هم منجر به ناكامي آن‌ها شد.

                                     اسفندیار غضنفری‌امرایی- تابستان 1359 خورشيدي



1. طبق سرشماري سال 1385 جمعيّت لرستان 527/716/1 مي‌باشد. (و)

2. اين‌جا شهر لور است‌ و كافر قدرت گرفته‌ است‌. (نگارنده)

3. فرسنگ يا فرسخ يا پرسنگ متشكل از 3 ميل و هر ميل 1000 باع و هر باع «4 ذراع شرعيه» و تقريباً به اندازه‌ي 6 كيلومتر مي‌باشد. ذراع شرعيه مساوي 875/49 سانتي‌متر است. (هينس، اوزان و مقياس‌ها در اسلام).(و)

4. استخري، مسالك‌الممالك، ويرايش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1961 م. (و)

5. سيّدمحمّدعلي امام‌شوشتري، تاريخ و جغرافياي خوزستان، تهران، مؤسسه اميركبير، 1331. (و)

6. لرد كرزن، ايران و مسأله ايران، ترجمه‌ي علي جواهر كلام، تهران، انتشارات ابن سينا، 1347، ص 207. (و)

7. هنري راولينسون، سفرنامه راولينسون، ترجمه اسكندر امان‌اللهي بهاروند، تهران، انتشارات آگاه، 1362. (و)

8. كلوديوس جيمز ريچ، سفرنامه ريچ در كردستان، 1820 م.

9. ابوالحسن مسعودي، التنبيه‌و‌الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، انتشارات علمي فرهنگي، 1365. (و)

10. غلامرضا رشيدياسمي، كرد و پيوستگي‌هاي نژادي و تاريخي او، چاپ دوم، كتاب‌فروشي سقراط. (و)

11. مرتضي الزبيدي، تاج‌العروس،‌ چاپ قاهره. (و)

12. سعيد نفيسي، تاريخ اجتماعي ايران. (و)

13. در اسامي‌ موجود نام‌هايي‌ تحريف‌ شده‌ مانند چنگري‌ كه‌ چنگروي‌ آمده‌ است‌.(نگارنده)

14. اميرشرف‌خان بدليسي،شرفنامه (تاريخ مفصل كردستان)، تهران؛ مؤسسه علمي، 1343، ص 57. (و)

15. همان منبع، ص 57. (و)

16. معين‌الدّين نطنزي ، منتخب‌التواريخ معيني، به كوشش ژان اوبن، تهران، 1336. (و)

17. پبده (Pabda): واقع در 24 كيلومتري غرب شهر لالي شهرستان مسجد‌سليمان. (و)

18. فرانك هول، دوره‌ي پيش از تاريخ در جنوب غربي ايران (باستان)، ص 4. (و)

19. پروفسور مك بورني، شماره سوم مجله باستان‌شناسي و هنر ايران. (و)

20. احمد‌ابن‌ابي‌يعقوب، ‌البلدان، ترجمه دكتر ابراهيم آيتي، تهران؛ بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 44. (و)

21. سيّدمحمّدعلي امام‌شوشتري ، جغرافياي‌ تاريخي‌ خوزستان‌، تهران؛ مؤسسه اميركبير، 1331. (و)

22. استرابون، جغرافياي عمومي جهان. (و)

23. ياقوت حموي، معجم‌البلدان. (و)

24. همان. (و)

25. محمّد بن احمد مقدسي، احسن‌التقاسيم، ترجمه علي‌نقي منزوي. (و)

26. البلدان، ترجمه ابراهيم آيتي، تهران؛ 1347. (و)

27. حمدالله مستوفي ، نزهة‌القلوب، به اهتمام دكتر محمّد دبيرسياقي، تهران، 1336. ص 78. (و)

28. معجم‌البلدان. (و)

29. ابو‌علي تنوخي ، نشوارالمحاضره و اخبارالمذاكره يا جامع‌التواريخ، چاپ بيروت. (و)

30. مسالك‌الممالك، ويرايش ايرج افشار. (و)

31. ژاگ دمرگان، جغرافياي غرب ايران، ترجمه دكتر وديعي، تبريز: انتشارات چهر، 1339. (و)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 12:3  توسط اسعد غضنفری  | 

 

تقديم به:

 

 

 

همه‌ي گُلگون‌كَفَنان سرزمين لرستان

آن‌هايي‌كه در راه دين و دادگري و ميهن به خون گلگون خود رنگين شده‌اند.

  جد بزرگ نويسنده‌ي اين كتاب توشمال‌خان امرايي و فرزند برومند او شهيد سعيد غضنفري كه هر دو در خرّم‌شهر، در راه دفاع از دين و وطن و حفظ ارزش‌ها به شهادت رسيدند.

جد نويسنده‌ي كتاب برخوردارخان سرتيپ امرايي و برادرش يدالله‌خان غضنفري كه در راه دفاع از قاموس ايلياتي و شرافت خانوادگي خود جان عزيز به وديعه نهادند.

 و احياءگر فرهنگ، ادبيات و تاريخ لرستان، اسفنديار غضنفري امرايي كه عمر خويش بر سر اعتلاي نام لرستان نهاد.

و به يقين اينان بنا به فرموده‌ي امام علي(ع):

« در اين جهان جز نام و افتخار نخواهند داشت و در آن جهان جز فردوس برين خانه نخواهند كرد.»

 

 

 

 

 

 

پيش‌گفتار

 

سرزمين پهناور لرستان با وجود دارا بودن گذشته‌اي پر‌بار و تأثير‌گذار در تاريخ كشور عزيزمان ايران، به علل مختلف فرهنگي‌، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و‌... از مزيّت داشتن تاريخي جامع و كامل بي‌بهره بوده است. شايد عدّه‌ي كساني كه در طول ساليان گذشته در اين ديار با پشتوانه‌ي علمي و ادبي كافي، همّت كرده، دست به قلم برده و آثاری به وجود آورده‌اند به تعداد انگشتان يك دست نيز نمي‌رسد‌؛ كه آن‌ها نيز به علّت كژي‌ها‌، كوتاهي‌ها و حسادت‌ها چه از جانب مسؤولين امر و چه بي‌قدري محيط حاصل از فقر فرهنگي نتوانسته‌اند آثاري درخور مُداقه و قابل اعتناء به منصه‌ي ظهور برسانند‌.

قلّت اشخاص اهل قلم و علاقه‌مند از یک‌سو و دشواری ثبت وقايع و حفظ اسناد و مدارك، ناشی از زندگی عشایری و کوچ‌نشینی مردم لرستان از سوی دیگر، موجب مغفول ماندن بسیاری از رخدادها و سير حوادث گذشته و به وجود نيامدن تاريخي مستند و قابل اعتناء در اين ديار شده است؛ به‌طوري‌كه علاقه‌مندان به دانستن رخ دادهای گذشته‌ی این سرزمین را از دست‌يابي به تاريخي منحصر و مستند محرو‌م کرده است.

مؤلّف اين كتاب‌، نه به پشتوانه‌ي تحصيلات كلاسيك و علم‌اندوزي از مراكز آموزشي،‌ بلكه به سبب هوش و استعداد ذاتي و عشق و علاقه‌ي مفرط به شهر و ديار و ايل و تبار خود و نیز در اثر مطالعه‌ي بسيار و جهد بليغ و سير در متون ادب و تاريخ كهن اين سرزمين، از عنفوان جواني و به اقتضای موقعيّت‌هاي اجتماعي و خانوادگي، تفحّص و تجسّس در زمينه‌هاي مختلف فرهنگي (‌تاريخ‌، ادبيات، فولكلور‌، لغت و ‌...‌) را وجهه‌ي همّت خود قرار داده در ثبت و ضبط آنچه كه مربوط به لرستان و قوم لر‌، مشاهده مي‌كرده‌، مي‌شنيده و مي‌خوانده، اقدام نموده است.

اینک حاصل عمر او، چندين مجلّد كتاب با‌ ارزش در زمينه‌هاي مختلف فولكلور‌، آداب و رسوم‌، لغت‌نامه لُري و لَكي‌، ادبیات و تاريخ است‌.

كتاب حاضر تاريخي است براي نسل‌هاي آينده‌، كتابي زنده و ملموس با حکایت‌های مهیّج و چهره‌پردازي‌هاي زيبا كه با قلمي روان و نثري سليس، ناشي از طبع حساس و ذوق لطيف نويسنده به رشته‌ي تحرير كشيده شده است‌. مندرجات كتاب يا ناشي از مشاهدات نويسنده بوده كه طي ساليان طولاني با دقّت تمام بر روي كاغذ آمده است ‌و يا اطلاعاتي است كه با كنجكاوي و وسواس بسيار از اشخاص آگاه که خود در متن حوادث بوده‌اند كسب مي‌كرده، يا نقل‌قول‌هايي است از كتاب‌هاي مختلف و اسنادي كه با وجود کمبود منابع و مآخذ و دشواري دسترسي به آن‌ها و نیز عدم حمايت‌هاي مادي و معنوي لازم، تماماً با کوشش و پشتکار خارق‌العاده به دست آورده است‌.

چنان‌كه ذكر شد، نويسنده از سال‌هاي دور، تأليف چنين كتابي را مَد ‌نظر داشته و با دلبستگي و علاقه‌ي تمام به تهيه‌ي ملزومات آن همّت گمارده و البته براي اين كار از موقعيّت‌هاي شغلي، مناسبات اجتماعي و خانوادگي خود استفاده‌ي بهينه كرده است‌. قلم روان و طبع حساس شاعرانه مؤلّف، مزيد بر علّت بوده كه با استفاده از مواد و امكانات موجود، توانسته است گذشته‌ي فراموش شده‌ي نياكان‌مان را پيش چشم آيندگان مجسّم و محسوس سازد. شايد اين كتاب آخرين فرصتي باشد كه بسياري از وقايع و حوادث و داستان‌هاي مردمان گذشته‌ي اين ديار خصوصاً در قرن اخیر، از دل خاك بيرون آمده و زواياي تاريك و مبهم آن زنده و در اختيار خوانندگان قرار گيرد‌.

واضح و مبرهن است كه نوشتن سرگذشت افراد و دودمان‌ها با وجود عصبيّت‌ها و اختلافات ايلي و طايفگي در لرستان، به‌گونه‌اي كه كسي را نرنجاند و طايفه‌اي را به واكنش وا ندارد امري بسيار مشكل و شايد غير ممكن است و هيچ مورخي نمي‌تواند مدّعي شود كه به طور تمام و كمال احساسات و عواطف خود را در قلمش دخالت نداده است و اين كتاب نيز از اين قاعده مستثني نيست. با اين وجود نويسنده تمام كوشش خود را به كار برده است كه تا حد ممکن و با استفاده از نوشته‌هاي مورخين و اسناد موجود و تحقيق از كساني كه خود در متن حوادث، نقش تأثير‌گذار داشته‌اند، واقعيّات را به دور از حُب و بغض به رشته‌ي تحرير بكشد‌.

 «يكي تاريخ مي‌نوشت‌، واقعه‌اي در نظرش اتّفاق افتاد‌، دوستان در ملاقات مختلف روايت كردند‌. كتاب خودش را در آتش انداخت‌، گفت‌: همه‌ي روايات از اين قبيل است‌. از طرف ديگر گفته اند‌: دروغي نيست كه از راستي بنيان نگرفته باشد‌.

مُلاي [رومي] ‌گويد‌:

  كي دروغي قيمت آرد ني ز راست   اندر عالم هر دروغي از راست خاست» [1]

 حُسن ديگر كتاب كه آن را از ديگر تواريخ ممتاز مي‌نمايد‌، آوردن داستان‌هاي جالب از رشادت‌ها‌، جانبازی‌ها، ایل‌مداری و تعصّبات طایفگی، جنگ و گريزها و ذكر رفتار و منش انسان‌ها‌، آداب و رسوم و اعتقادات‌، همچنين اسامي مكان‌هاي جغرافيايي به تفصيل و مشروح است‌. خواننده چنان محو قلم روان و نثر شيواي نويسنده مي‌شود كه خود را در سال‌هاي گذشته و متن حوادث و رويدادها احساس مي‌كند؛ به طوري‌كه گاه تميز مرز ميان داستان و تاريخ براي خواننده مشكل مي‌شود.

متن كتاب به سه بخش تقسيم گرديده است. بخش اوّل، شامل لرستان از ماقبل تاريخ تا زمان سلسله‌ي قاجاريه كه تمام و كمال توسّط مؤلّف از متون كهن و نوشته‌هاي مورخين گذشته استخراج گرديده است‌. نويسنده آنچه را كه در خصوص لرستان و قوم لر در منابع مختلف يافته ‏به رشته‌ي تحرير كشيده است؛ به گونه‌اي كه خواننده مي‌تواند به سهولت به اطلاعات ذي‌قيمتي از تاريخ كهن لرستان دست‌رسي پيدا كند‌. كتاب‌نامه‌‌اي كه در انتهاي كتاب آورده شده، خود به خوبي گوياي كوششي است كه با وجود قلّت منابع و مآخذ در زمان تأليف كتاب توسّط مؤلّف صورت گرفته است‌.

بخش دوم كتاب كه ارزشي به مراتب افزون‌تر دارد و بيش‌تر منظور نظر مؤلّف بوده است؛ شامل تاريخ معاصر لرستان از عصر مشروطيّت و سلطنت پهلوي اوّل تا ماجراي كودتاي 1332 شمسي، به‌خصوص تاريخ دودمان غضنفری و حيات پُر ماجراي نظرعلي‌خان اميراشرف كه بيش‌ترين و تأثيرگذارترين نقش را در تاريخ سده‌ي اخير لرستان داشته است، مي‌باشد. در اين قسمت علاوه بر مطالعه‌ي داستان‌هاي شيرين و جذاب، خواننده به بسياري از نكات مغفول تاريخ كه تا‌كنون در هيچ كتاب ديگري نخوانده است آگاهي حاصل مي‌كند‌.

به جرأت مي‌توان گفت كه: در هيچ كتابي قيام‌هاي سالارالدّوله، فرزند مظفّرالدّين‌شاه، و تلاش وي براي رسيدن به تاج و تخت قاجاريه و داستان جنگ‌هاي ساوه، اشترينان، بيستون و ماجراي كشته شدن يپرم‌خان ارمني و يارمحمّدخان كرمانشاهي كه بخش اعظمي از تاريخ مشروطيّت ايران را شامل مي‌شود - چنان‌كه در اين كتاب آمده است - به تفصيل و به طور مستند نوشته نشده است. نقش نظرعلي‌خان اميراشرف به عنوان فرمانده‌ي قواي لرستان و همكاري وي با مشروطه‌طلبان و نجات لرستان از فجايعي كه در كرمانشاهان به وقوع پيوست؛ ماجراهاي حكومت نظام‌السّلطنه و خدمات نظرعلي‌خان به مهاجرين و نبرد با نيروهاي روس و انگليس، مبارزات بي‌امان با حكومت‌هاي مستبدانه‌ي شاه‌زادگان قاجار، مانند حشمت‌الدّوله و عين‌الدّوله و ممانعت از دست‌درازي‌هاي واليان پشتكوه و سران ايل بزرگ بختياري به لرستان، همه و همه نشان‌دهنده‌ي روح عدالت‌طلبي، آزادي‌خواهي و ايل‌مداري نظرعلي‌خان اميراشرف است.

اغلب نويسندگان غير لُر چهره‌اي منفي از مردم لرستان- خصوصاً در سده‌ي اخير- ترسيم كرده‌اند و اغلب از ايشان به عنوان اشرار، متمرّد، غارتگر و ضد مشروطه ياد شده است. متأسّفانه اندك نويسندگان لُر نيز تحت تأثير اين نوشته‌ها نتوانسته‌اند چهره‌ي واقعي و مثبت مردم لرستان را نمايان سازند. خواننده، پس از مطالعه‌ي اين كتاب متوجّه خواهد شد كه بر خلاف آنچه تاكنون مي‌پنداشته، خطه‌ي لرستان مملو از مردان وطن‌پرست، شجاع و سخي بوده كه اگر سياست‌هاي نادرست حكام قاجار و پهلوي نبود مي‌توانستند منشاء اثرات ماندگار در كشور عزيزمان ايران باشند.

 عنوان بخش سوم كتاب "جغرافياي لرستان" مي‌باشد كه توضيح مختصري در ابتداي آن بخش داده شده است. خوانندگان محترم را به مطالعه‌ي آن توصيه مي‌كند.

در نوشته‌های پدرم به جمله‌ای برخورد کردم که تمام آنچه را كه در قلبم می‌گذرد و نمی‌توانم آن را به‌روی کاغذ بیاورم در این یک جمله یافتم: «‌خوانندگان این تاریخ می‌دانند که من در انجام کارهایم تنها و منفرد بوده‌، علاوه بر این‌که همکاری ندارم از جهاتی مورد بُخل و حسد و حتّی کینه‌ورزی‌های آن‌هایی که پایه و مایه‌ای چندان ندارند نیز قرار دارم‌. بنابراین هرگاه کم و کسری مشاهده می‌فرمایند توقع اغماض و چشم‌پوشی داشته‌، همین‌قدر مردی پیر، بیمار و بی یار و یاور را که جز عنایات لایتناهی پروردگار‌، کسی را همراه و همکار و موافق و خلاصه مشوّق خود نمی‌بیند مورد عنایت و محبّت خود قرار دهند».

 به خاطر خدشه وارد نشدن به اصالت کتاب و قلم نویسنده و این‌که همان‌گونه که در بالا از قول نویسنده اشاره شد او در انجام کارهایش تنها بوده و هیچ‌کس کوچک‌ترین سهمی در به ‌انجام رساندن تألیفات او نداشته است؛ ترجیح دادم که پس از مرگ، شریکی برای او نتراشیده و ویراستاری کتاب را خودم به انجام برسانم؛ بنابراین با مراجعه به کتب مختلف و صرف وقت زياد، نهایت سعی خود را کرده‌ام تا کتاب کم‌ترین غلط را از نظر شکلی و املائی و اصول کتابت داشته باشد. انتظار دارم در صورت مشاهده‌ی هرگونه اشکال در ویراستاری کتاب، خوانندگان فرهيخته به‌دیده‌ی اغماض نگريسته از راهنمايي‌هاي خود اين‌جانب را بي‌نصيب نگذارند.    

آدرس دقيق منابع و مآخذ به‌صورت زيرنويس حتي‌الامكان نوشته شده‌اند كه با توجّه به فقر كتاب و كتاب‌خانه در خرّم‌آباد بهتر از اين براي من مقدور نبود. تعدادی عكس و سند كه مؤلّف در طول حيات خود گردآوري كرده و با دقّت و وسواس خاص همه‌ي اسناد را بازخواني كرده بودند - كه خود كاري نو و كم سابقه می‌باشد - به ارزش کتاب به مراتب افزوده‌اند. اکثریّت قریب به اتّفاق  اسناد و عکس‌ها از گنجینه‌ی گردآوری شده توسّط خود مؤلّف بوده که توسّط ایشان بازخوانی شده بودند و من سعی کرده‌ام اصل اسناد را همراه با متن بازخوانی شده‌ی آن‌ها در کتاب بیاورم. نوشته‌هايي كه بر روي برخي عكس‌ها و اسناد مشاهده مي‌شود خط خود مؤلّف است كه موضوع سند و شخصيّت‌هاي عكس را معرفي كرده است. متأسّفانه اصل تعداد قلیلی از اسناد به علّت دست به‌دست شدن در طول زمان مفقود شده و يا از حيّز انتفاع ساقط شده بودند که به ناچار فقط متن بازخوانی شده توسّط خود مؤلّف، در کتاب آورده شده است. همچنین تعدادی عکس از رجال عصر قاجار و پهلوی به کتاب افزوده گرديده است. زيرنويس‌هايي كه اين‌جانب به اصل كتاب افزوده‌ام با علامت«(و)» و زيرنويس‌هايي كه مربوط به متن اصلي كتاب بوده‌اند با علامت«(نگارنده)» مشخّص شده‌اند.

     لازم است از مادرم که سال‌ها تنها مونس و همراه پدرم بودند و اکنون نیز در چاپ آثار پدرم مرا از لحاظ مالی کمک می‌کند و همسرم خانم دکتر هنگامه غضنفری که همواره مشوّق من در تلاش برای به انجام رساندن آثار پربار پدرم هستند، سپاسگزاری نمایم‌.

‌از جناب آقای سیّد‌یدالله ستوده مدیر محترم انتشارات شاپور‌خواست، که از اطلاعات ايشان در تصحيح كتاب استفاده‌ي بسيار شد؛ همچنين تعدادی عکس جهت استناد بیش‌تر به متن کتاب افزودند؛ و از فرزند ايشان آقاي سيّدعرفان ستوده كه با دقّت و وسواس خاص صفحه‌آرايي كتاب را به انجام رساندند، متشكّرم.

در پايان خداوند منان را شاکرم كه توانستم با وجود همه‌ي كاستي‌ها و مشقّت‌هاي ناشي از عدم تخصص كافي و مشكلات چاپ و نشر كتاب‌، گامي ديگر در جهت نشر تاريخ و فرهنگ اين مرز و بوم برداشته و اكنون پس از بيست سال كه‌ از درگذشت پدرم مي‌گذرد، به يكي ديگر از آرزوهاي به خاك رفته‌ي او جامه‌ي عمل بپوشانم‌.

 

 خرّم‌آباد لرستان- ارديبهشت ماه 1391 شمسي

اسعد غضنفري



1. نقل از كتاب خاطرات و خطرات ( مخبرالسلطنه هدايت).

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 8:20  توسط اسعد غضنفری  | 

در شب شعر خرمآباد بحث داغي توسط آقاي مهدي سهيلي كه به دعوت انجمن شعر و

ادب از تهران آمده بود درگرفت و در باب (كهنه و نو) سخن به درازا كشيد. من ابياتي را ارتجالاً

ساخته و در حضور جمع كثير شهر، استاندار و مديران كل خواندم. اين شعر را بعداً در كتاب

عقاب خود چاپ كردند. البته در اصل سرودن اين شعر به عنوان خير مقدم به اين مهمان بود.

اختر سهيل

مژده دادند زِ آسمان ادب                             سر زند اختر سهيل امشب

شد چو فيض حضورش ارزاني                        ديدمش آفتاب نوراني

اين سهيل از يمن نيامده است                      از يمن نزد من نيامده است

اينكه چون مهر پرتوافشان است                     افقش آفتاب ايران است

ليك نورش زِ آسمان ادب                             هست روشنگر جهان ادب

اين همان گوهر گرانقدر است                        كه به دانش، مقام او صدر است

آن كه در شعر و محتواي سخن                      شعر نو ساخت زيب سبك كهن

خوش بياراست اندر اين غوغا                        نقش خيرالامور اوسطها

رنجها برد و سعيها فرمود                             تا كه اين باب ساده را بگشود

عدهاي كاندرين دبستانند                             پيشكسوت، يكي هم ايشانند

كار فرزانگان چنين باشد                              هدف اهل دانش اين باشد

شعر نو

شعر نو، يك پديدهي ژرف است                    ليك در نحوه‌ي سخن، حرف است

هر كلام بديع و شيوه‌ي نو                            ساده و پاك از تكلف و غو

نغز و ژرف و بديع، شعر نو است                    گر نه اين است شعر نيست هوَست

دادِ معني اگر تواني داد                               نه ديگر نعره لازم است نه داد

رگ گردن چرا ورم گيرد                             كوره‌ي خشم از چه دَم گيرد

لگد و مشت، كار شاعر نيست                       جان شاعر زِ خشم و كينه تهي است

قلب او ملهم خدا باشد                                در صفي بعد انبياء باشد

خلف انبياء از من نيست                            اين كلام خدا به نص جلي است

بايد اين غنچه‌ها شكفته شود                      شعر ناب و اصيل گفته شود

در فراز و نشيب اين ره تفت                       آن كه ناماندني است خواهد رفت

و آن كه بر اصل يك حساب دقيق               كند افكار عامه‌اش تصديق

يابد از مسند ادب پايه                              او بود شاعر گرانمايه

بحث كافي از اين در است امشب              سخن دوست خو شتر است امشب

آمدي اي عزيز از ره دور                           بزم ما يافت از صفاي تو نور

(وه چه خوش آمدي صفا كردي                 خوب كردي كه ياد ما كردي)

خوب كردي، خوش آمدي اي دوست          كار خوبان هميشه خوب و نكوست

*

اي به ملك سخن فريد زمان                     اي فريد زمان به نطق و بيان

اي ادب روشن از مشاعره‌ات                      روشن از جمع بزم نادره‌ات

اي وجودت ضياء ديده و دل                     شوري افكندي اندرين محفل

كه بماند به يادگار از تو شد                      زمستان ما بهار از تو

باد با اين صفت در آينده                         همچنان فيض تو فزاينده

شهر شعر از وجودت آذين باد                 تا بود كار اهل دل اين باد

از لرستان و خلق فيلي ما                        تهنيت باد بر سهيلي ما

آن كه با عشق شعر زنده بود                     قدمش روي چشم بنده بود

بنده را نيست پايگاه ادب                        ليك جان ميدهم به راه ادب

جان كه تنخواه ناچيز من است                چون درين ره رود عزيز من است

هر كه را قلب پاك و طبع نكوست             جان ناقابلم تصدق اوست

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1391ساعت 8:16  توسط اسعد غضنفری  | 

ضمن تشكر از ابراز لطف برخي از خوانندگان و عذرخواهي از خوانندگاني كه نظر مساعدي به اين نوشته ها ندارند . راستش را بخواهيد من اهل وب و با كامپيوتر زياد ميانه اي ندارم . شايد به علت بي ذوقي و شايد هم گرفتاري و مشغله‌ي زندگي . اين وبلاگ را هم بيشتر براي شناساندن افكار و آثار پدرم اسفنديار غضنفري امرايي درست كردم شايد براي علاقه‌مندان و محققان لرستاني مفيد فايده باشد. بنابراين گهگاه قطعه شعري و يا مطلب تاريخي از دو اثر او را كه آماده‌ي چاپ كرده‌ام ( گزيده ي ديوان اشعار و تاريخ غضنفري يا روزگاران لرستان از آغاز تا عصر پهلوي )  در ان قرار مي‌دهم بيشتر براي استفاده اهل تحقيق و آمادگي ذهني دوستداران فرهنگ و تاريخ لرستان. انشاءالله اگر وضعيت اقتصادي اجازه داد قصد دارم اين دو كتاب را تا پايان امسال منتشر كنم . فكر مي كنم خدمتي باشد به فرهنگ لرستان. من از خودم چيزي براي نوشتن و گفتن ندارم و شايد ماهي يكبار به اين وبلاگ سر نمي زنم بنابراين اگر جواب اظهار لطف ها و تكذيبهاي خوانندگان داده نمي شود عذرخواهي مي كنم. اين هم غزلي از پدرم:

                          

                                                   حسود

 

دست هوس چو بر ما به خيره باز باشد

 

بي‌شك به خضر راهي ما را نياز باشد

در كشف راز هستي، جانم به لب رسيده

 

اي جان فداي ياري، كو اهل راز باشد

بيزاري از حقيقت بر خلق حكم‌فرماست

 

آن ره بَرَد به مقصود کَاهل مجاز باشد

در راه حق‌پرستي گر بنده‌اي نهد گام

 

غم‌خوار خلق گردد مسكين‌نواز باشد

امرایيا به خود باش كز خيل نابكاران

 

تير حسود ناكس بس دل‌گداز باشد

                                                                                                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 12:49  توسط اسعد غضنفری  | 

سردار مكرّم (نظام‌السّلطنه)‌ به‌ لرستان‌ بر‌مي‌گردد. (1293 ش./1332ق.)

سردار‌مكرّم با لقب‌ نظام‌السّلطنه‌ و عنوان‌ فرمانرواي‌ لرستان‌ بار ديگر به‌ بروجرد وارد شد. مرد پول‌‌دوست‌ و سخت‌گيري‌ كه‌ در مأموريّت ‌پيشين‌ بدون‌ سابقه‌ي‌ سوء آن‌چنان‌ بر سران‌ لرستان‌ سخت‌ گرفت‌ كه آن‌گونه‌ با او وارد عمل‌ شدند و عليه‌اش‌ سر به شورش ‌برداشتند. عجيب‌ نيست‌ هر‌گاه‌ در مأموريّت‌ ثانوي‌، گذشته‌ي‌ دردناكش‌ را به ياد ‌آورد و كينه‌ كهن را نو كند. او را نظرعلي‌خان ‌و ديگر رؤساي معتبر لرستان‌ تبريك‌ ورود گفتند و عدّه‌اي‌ نيز حضورش‌ رسيدند.

نظرعلی‌خان به نامه‌ای که سران مخالف در خرّم‌آباد برای او نوشتند و او را جهت مقابله با قوای ژاندارمری و کمک به ایل بیرانوند به سیلاخور دعوت کرده بودند‌، صریحاً جواب رد داده و آن‌ها را به همکاری با قوای مزبور جهت حفظ امنیّت و رفاه اهالی لرستان دعوت کرد.

از نظرعلي سيّد حسين حسيني به نظام‌السّلطنه

2 جمادي‌الثاني 1332

در عريضه‌ي قبل عرض شد كه اشرار شهري محض انجام مقاصد خودشان، خوانين طوايف سگوند و بيرانوند و معدود قليلي از كدخدايان طوايف حسنوند و ديركوند را به شهر دعوت نموده، مدّت پنج شبانه‌روز هر چه خواستند كه جمعيّت طوايف معروضه را به معاونت اشرار بيرانوند روانه نمايند، امكان نيافته و هر يك به محلّ خود عودت نمودند. حتّي آن‌كه بعضي از خوانين و غالب رعيّت بيرانوند به‌كلّي خود را كنار كشيدند آقاربيعا و ديوان‌بيگي باز هم ساكت نشده، علي‌مردان‌خان بيرانوند را با چند نفر ديگر به خانه‌ي خوانين سگوند روانه نموده و خود آقا‌ربيعا هم يك روز بعد به آن‌جا رفته و به آن‌ها ملحق شده. صبيّه‌ي مرحوم محمّدرحيم‌خان بيرانوند را به جهت شيرمحمّدخان نامزد نموده و در همان مجلس عهد مي‌نمايد كه اوّلا طايفه‌ي سگوند نه از سوارهاي ژاندارم حمايت نمايند، نه از اشرار بيرانوند سعايت نمايند.

ثانياً كاغذي به جناب نظرعلي‌خان سردار نوشته و خواهش كرده بودند كه با جمعيّت طرهان بيايد كه بروند سيلاخور، در نزد خود قرار داده بودند كه اگر مشارٌاليه خواهش آن‌ها را اجابت نمود، ايشان نيز همه قسم همراهي نمايند. جناب سردار دعوت آن‌ها را اجابت ننموده و جوابي كه مبني بر تعرّض و نصيحت بود، نوشته كه سواد آن ذيلاً عرض شد. اشرار شهري از اين فقره مضطرب گرديده، ديوان‌بيگي و بيگلربيگي در صدد هستند كه خودشان به طرهان بروند، اگر ممكن شد، جناب سردار را حركت دهند و اگر ممكن نشد، اجالتاً خود را به اين‌وسيله از شهر خارج نموده باشند.

«نوشته‌جات به‌ما رسيد و موجب كمال حيرت گرديد، زيرا كه نوشته بود كه اگر اين‌جانب با استعداد به آن صفحات نيايم، ساير طوايف حاضر به نزاع و جدال با اداره‌ي مباركه‌ي ژاندارم نمي‌شوند. اگر مقصود اين اداره‌ي جليه از انتظام ولايت در رفاهيّت رعيّت و كشيدن خط‌آهن است، بر همگي ماها فرض است كه از آن‌ها تقويّت بنماييم و اگر به قول خودتان غرض آن‌ها قلع و قمع مسلمين و رواج دين عيسوي است، پس چرا آقايان بروجرد كه حجج اسلام و پيشواي اهالي ايران هستند، ساكت و آرام نشسته و نهايت رضايت و هم‌راهي را از آن‌ها دارند. بهتر اين است كه شما مانع و مخل خيال آن‌ها نباشيد تا به مأموريّت خود عمل نموده و در ضمن مقصودشان معلوم گردد.»

نظرعلي. [1]

 

با این وجود نظام‌السّلطنه همواره‌ در انديشه‌ بود و به‌ فرصتي‌ مي‌انديشيد تا ناگهان‌ ضربه‌اي‌ كاري‌ بر سردار‌اکرم و ديگر خوانین‌ هم‌پیمان او مانند آقاربیعا، معین‌السّلطنه‌، دیوان‌بیگی و خصوصاً خوانین بیرانوند (‌غلام‌علی‌خان‌، علی‌مردان‌خان، شیخ‌علی‌خان و ...) وارد سازد و براي‌ حصول‌ اين‌ مقصود بدون‌ اين‌كه‌ در ظاهر چهره‌ي‌ مخالف‌ خود را بنماياند، حتّي‌ شروع‌ به دل‌جويي‌ و استمالت‌ از خوانين‌ لرستان‌ كرد. از سلسله‌ و دلفان‌ حتّي‌ طرهان‌ و سایر ایلات و طوایف و شهر خرّم‌آباد كساني‌ را كه‌ قبلاً با آن‌ها آشنايي‌ داشت‌ نزد خويش‌ فرا خواند و به‌ جلب‌ رضايت‌ آن‌ها همّت‌ گماشت‌. ضمناً نامه‌اي ‌براي‌ والي‌ پشتكوه‌ نوشته‌ محرمانه‌ او را از اين‌كه‌ اراده‌ي‌ تدمير و طرد سردار‌اكرم‌ و سرکوبی ایل بیرانوند را دارد در جريان‌ گذارد و از او خواست‌ كه ‌خود يا فرزندش‌ با نيرويي‌ مجهّز به‌ لرستان‌ حمله‌ كنند. در مسافرتي‌ كه‌ به‌ شهر خرّم‌آباد كرد، كوشيد تا عدّه‌اي‌ از سران ‌شهر از جمله میرزا‌حبیب‌الله‌خان یُمن‌المُلک و برادرانش (مفلوک و وثوق) که با چاغروندها خصومت داشتند را با نظرات‌ خود هماهنگ كند، و به تهديد و ارعاب خوانيني كه دعوت او را اجابت ننموده بودند پرداخت. نامه‌ي ذيل از طرف مرادعلي‌خان(درويش‌خان) كاظمي موموند به نظام‌السّلطنه مؤيّد مطلب فوق است:

 از مرادعلي به نظام‌السّلطنه

21 رمضان 1332

قربان آستان مباركت شوم، دست‌خط انجم‌نقط مطاعه‌ي مبارك، كه به سرافرازي و افتخار اقلّ غلامان مرقوم و صادر فرموده بوديد، شرف مصادرت يافته، زيارت شد، تاج تارك خود ساخته. از ورود موكب مسعود مبارك، به مقر حكومتي، تشكّرات حضرت خداوند تبارك و تعالي را به‌جا آورده.

اين كه امر و مقرّر فرموده تمام خوانين لرستان جهت خدمت‌گزاري حاضر گرديده‌اند، فدويان شرف‌ياب آستان مبارك نشده، آن اشخاصي كه شرفياب شده‌اند، از تمام اهالي بروجرد و نهاوند و غيره، رسيدگي فرماييد، در اين مدّت انقلاب و شورش ممالك محروسه، غير از دزدي و راه‌زني و مال مسلمانان خدا مسروق داشتن، مشغولياتي نداشته‌اند. فعلاً از دست بيچارگي خود را خدمت‌گزار دولت و حكومت به قلم زده، شرف‌يابي را حاصل كرده‌اند. در فقره‌ي شرف‌ياب نشدن جان‌نثاران دو علّت داشته، اوّل حسب‌الامر اولياي دولت، در خدمت جناب مستطاب اجّل اكرم امجد آقاي سردار‌‌اكرم والي پيشكوه، محض اصلاح بين سرداران كلهر و سنجابي، به سمت كرمانشاهان رفته‌ايم. تا اين بود از مرحمت بندگان حضرت مستطاب اجلّ اشرف اعظم روحي فداه، آقاي سردار‌اكرم، بين آن‌ها را اصلاح داد، كه در اين تاج‌گذاري اعلي‌حضرت اقدس همايون ارواحنا فداه، خون‌ريزي واقع نشود. اين كار را خدمت نماياني دانسته، از دولت قوي‌شوكت قاهره‌ي بندگان حضرت مستطاب اشرف روحي فداه، انجام داده‌ايم.

اين‌كه در مراجعت، شرف‌يابي را از آستان مبارك حاصل نكرده، خاطر عاطر عطوفت ذخاير مبارك مسبوق است كه در تمام دلفان و طرهان، دو ثلث سلسله بسته به آقاي سردار‌اكرم هستند و فردا فرد وصلت هستند و مدّت مديدي است امورات اين صفحات مذكور به صواب‌ديد آقاي سردار‌اكرم گذشته، نظم و نگاه‌داري اين سه ولايت به‌عهده و در كف كفايت جناب سردار‌اكرم بوده. باز هم به قانون معمول انتظار داريم از طرف قرين‌اشرف بندگان مستطاب اجلّ اشرف اعظم روحي فداه، جناب سردار‌اكرم را احضار فرماييد به صفحات سلسله و دلفان بيايد ، موافق ميل مقدّس مبارك نظم ولايت و وصول و ايصال ماليات را قبول كرده، مشغول ترتيب و اطاعت اوامر مطاعه‌ي مبارك بشود. عموم فدويان هم در كمال شوق مشغول خدمت‌گزاري و جان‌نثاري آستان مبارك گرديم و به‌نوعي جهت انجام خدمات راجعه، قيام و اقدام نماييم كه ترفيه خاطر مبارك را حاصل نموده، مورد مراحم خسروانه شويم.

چنانچه خداي نخواسته، به غير از سردار‌اكرم، كسي را مأمور اين صفحات بفرماييد، فدويان قوّه‌ي انجام هيچ خدمتي را نداريم و ناچار از جاي خود حركت كرده، آن‌وقت اسباب اغتشاش ولايت در ورود حضرت مستطاب اجلّ اشرف اعظم روحي‌فداه فراهم مي‌شود، زيرا كه خاطر مقدّس مبارك از غرضات بين طوايف پشتكوه و پيشكوه مستحضر است، حاجت به عرض و جسارت غلامان نيست.

امر امر مبارك است[2]

 حاكم كينه‌توز مصمّم به تدمير نظرعلي‌خان و طرفدارانش، آقاربيعا، مرد متنفّذ و خوشنام و بزرگ طايفه‌ي چاغروند را با ارسال قرآن ممهور به بروجرد كشاند و در زندان بروجرد زهر خورانيد. هم‌چنين به دستور او ديوان‌بيگي كه از ترس عازم طرهان شده و مي‌خواست به نظرعلي‌خان پناهنده شود در قريه سراب چنگايي توسّط رستم‌خان طولابي با گلوله كشته شد. بيگلربيگي به كوهدشت نزد نظرعلي‌خان رفته از آن‌جا براي دادخواهي عازم كرمانشاهان و تهران شد.

 بسيج عمومي نظام‌السّلطنه عليه نظرعلي‌خان و حمله‌ي سواران پشتكوه

از مختصات‌ رويدادهاي‌ بزرگ‌، شناخت‌ دوستان‌ يك‌رنگ‌ جاني‌ و دشمنان‌ هر رنگ‌ و ناني‌ مي‌باشد. همين كه‌ بر مردم‌ مسلّم‌ شد كه‌ نظرعلي‌خان ‌مورد بي‌مهري‌ خصومت‌آميز دولت‌ مي‌باشد و حاكم لرستان كمر به ‌قتل  او و دوستانش بسته است، همچنين شنيدند كه‌ نيروي‌ دولتي‌ و تفنگچيان‌ ‌والي‌ پشتكوه با راهنمايي‌ و همكاري‌ عدّه‌اي‌ از سران‌ برجسته‌ لرستان‌ از شرق‌ و غرب، نظرعلي‌خان ‌را مورد تهاجم‌ قرار مي‌‌دهند و اين‌ نبرد را تا نابودي‌ او ادامه‌ خواهند داد، از طرهان‌ طوايف‌ كوناني،‌ آدينوند، كوشكي،‌ هر دو دودمان‌ گراوند، آزادبخت‌ و رماوندي‌ها با رمه‌ و گله‌هاي‌ خود محال‌ پشتكوه‌ را در پيش‌ گرفته‌ در بخش‌هاي‌ "شيروان" و "چرداول" تا "آسمان‌آباد" و "چهار ‌مِلَه"‌، بند در بند چادرها را برپا كردند و به والي‌ پيغام‌ دادند كه‌ از اين‌ به‌بعد پيروي‌ از نظرعلي‌خان ‌را ترك‌ خواهند كرد و تابع‌ اوامر خان‌ والي‌ خواهند بود. ايلات‌ امرايي‌ و سوري‌ از انجام‌ اين‌ عمل‌ سر باز زده‌ به‌ عذر اين‌كه‌ خاندان‌ نُصير جزيي‌ از خون‌ آن‌ها است‌ حاضر نشدند از جاي‌ خود حركت‌ كنند ولي‌ هنگامي‌كه‌ به آن‌ها پيشنهاد شد براي‌ سرپرستي‌ آن ‌طوايف‌ يك‌ نفر از اين‌ خانواده‌ انتخاب‌ و بر آن‌ها خواهند گماشت‌ مخالفتي‌ از خود نشان‌ ندادند.

از ناحيه‌ي‌ اين‌ طوايف‌ نيز كمك‌ مؤثّري‌ براي‌ نظرعلي‌خان ‌امكان‌ نداشت‌ و آن‌ها منتظر پيش‌آمد بودند تا بدانند چه‌ بايد كرد و چه‌ راهي‌ را مي‌توانند در پيش‌ گيرند.

تنها طایفه و دسته‌جاتی که به نظرعلی‌خان به‌نحو تمام و کمال و با صمیمیّت و فداکاری که در آن‌موقع باید گفت نوعی جان‌بازی بود وفادار ماندند، طایفه‌ی عبدُوَلی، ابدال با طایفه‌ی رشنو و قاسی‌درویش بودند. از عمله نیز این افراد نزد نظرعلی‌خان ماندند و از فشار و خشونت مخالفین هراسی به خود راه ندادند:

حیات‌قلی‌خان کوشکی، منوچهرخان و پرویز‌خان گراوند، محراب‌عالی از تیره نظرعلیوند، میرشاقلی رئیس طایفه رماوند، فرزندان موسی‌بیگ و کهزاد کونانی، جماعت اولاد امرایی ساکن در پریان و گل‌گل، کریم تفنگدارباشی، صید‌قاسم و محمّد‌قاسم کمالوند، علی‌صفر و عزیز‌مراد دلیجه‌ای، امید‌اقبال کوشکی، صید‌علی کونانی، گنجی قره‌لیوند، حسن، حسین، علی‌بیگ آب‌باریکی. و از دلفان: ابراهیم‌خان کاکاوند، سرتیپ‌خان ایتی‌وند با فرزندانش، خان و خسرو جهانگیری، یوسف‌خان و امام‌قلی‌خان نورعلی، دودمان توشمال‌کرمعلی از خاوه، بهار و مهره اولادقباد، به این عدّه سرهنگ موسی‌خان و دودمان حاجی‌زینَکَه حسنوند نیز افزوده شد.

 مجموع‌ همراهان‌ سردار عبارت‌ از سيصد سوار بود و در حدود پنجاه‌ نفر تفنگچي‌ نيز با اين‌ سيصد سوار همكاري‌ مي‌كردند که براي‌ نگهباني‌ اُول‌ و كوچ‌ و رسيدگي‌ به‌ جا‌ماندگان‌ و دست‌گيري ‌نيازمندان‌ از آن‌ها استفاده‌ مي‌شد، ولي كار جنگي‌ از آن‌ها ساخته‌ نبود و نمي‌توانستند‌ پا به‌ پاي‌ سواران‌ تيز‌تك‌ فعاليّتي‌ داشته‌باشند. این افراد نسبت به نظرعلی‌خان وفادار مانده بودند و باقی خوانین و نوکر‌باب مناطق نامبرده بالا عموماً به صف مخالف پیوسته، یا پیش نظام‌السّلطنه رفتند یا اینکه در سلک زیردستان امیر جنگ والی پشتکوه درآمدند.

 با اين‌ تفصيلات‌ و مطالبي‌ كه‌ نوشته‌ شد در چنين‌ موقعيّتي‌ كه‌ نظام‌السّلطنه‌ جداً عليه‌ نظرعلي‌خان ‌وارد عمل‌ شده‌ و مير‌صيد‌محمّدخان‌ نيز مشغول‌ دسته‌بندي‌‌ بين‌ مردم‌ و طوايف‌ عليه‌ او بود، والي‌ كه‌ هيچ‌گاه‌ نقش‌ سردار‌اكرم‌ از لوح‌ ضميرش‌ زدوده‌ نمي‌شد براي‌ بار سوم‌ فرزندش‌ را طلبيده‌ مأموريّت‌ داد كه‌ در رأس‌ سواره‌ و پياده‌هاي‌ پشتكوه‌ و خوانين‌ طرهان‌، سلسله‌، دلفان‌ و طوايفي‌ از طرهان‌ كه‌ در چرداول‌ خيمه‌ زده‌ بودند حركت‌ و وارد عمل‌ گردد.

فصل‌ پاييز بود و آن‌ عدّه‌ از خوانين‌ سلسله‌ و دلفان كه طرفدار نظرعلي‌خان ‌بودند با توجّه به‌ اقدامات‌ گسترده‌ نظام‌السّلطنه‌ مافي‌ از يك‌‌طرف‌ و از سوي‌ ديگر اقدام‌ به‌ لشكركشي‌ والي‌ پشتكوه‌ و نيروي‌ دشمنان‌ محلي‌ خود را ناتوان‌ و در اقليّت‌ مي‌‌‌ديدند، با اثاثه خانه‌، حَشَم‌ و رمه‌ با خانواده‌هاي‌ خود به‌ "سركَشتي"‌ رفته،‌ آن‌ها را در حرم‌ بابا‌بزرگ‌ امانت‌گذاردند و منتظر ماندند تا از سردار‌اكرم‌ خبري‌ به‌ آن‌ها برسد. اردوي‌ پشتكوه‌ كه‌ از لحاظ‌ كثرت‌ جمعيّت‌ از نيروي‌ پيشين‌ بيشتر و داراي‌ اسلحه‌ كامل‌تري‌ بودند و فرمانده‌ي‌ شجاعي‌ هم‌ بر آن‌ها فرمان‌ مي‌‌راند، از طريق‌ "ميمه" و "آبدانان"‌ به ‌سیمره‌ وارد شدند تا در آن‌جا ترتيب‌ شركت‌ در جنگ‌ را با حريف‌ بدهند. والي‌ مخصوصاً در گوش‌ فرزند جاه‌‌طلب ‌خود زمزمه‌ كرده‌ بود كه‌ اين‌ سفر آخرين‌ لشكركشي‌ عليه‌ نظرعلي‌خان ‌مي‌باشد و بايستي‌ براي‌ هميشه‌ كار او تمام‌ شود، كشته‌ يا اسير گردد. والي‌ هر قدر مرد جنگ‌ و تحرك‌ كافي‌ نبود در تدبير مُلك‌‌داري‌ و اداره‌ اُمور حكمراني‌ يدي‌ طولا و مهارتي‌ به‌‌سزا داشت‌ و زود مي‌توانست‌ در دل‌ ديگران‌ نفوذ كند و با استفاده از اين‌ مزيّت‌ توانست‌ فرزند را ‌عليه‌ نظرعلي‌خان بسيج‌ نمايد.

 نظرعلي‌خان كه از هر طرف‌ خود را مورد حمله‌ و هجوم‌ دشمنان‌ نيرومند مي‌‌‌ديد، دستور داد عمله‌ از كوهدشت‌ به‌ تشكن كوچ‌ كند و پس‌ از ورود در "نوم‌ولاتان"چادرها را برافراشتند. در آن ‌هنگام‌ طايفه‌ بازوند تماماً تحت‌ ارشاد علي‌‌قدم‌ نام‌ و محمّد‌قاسم‌ كوليوند، چون‌ خبر حركت‌ عمله‌ را شنيدند به‌سمت‌ چگني‌ كوچ‌ كردند و از پل‌ كشكان‌ تا "كُلَهي" (كُلَه‌هو) چادر زدند. اين‌ وقايع‌ در سالي‌ اتّفاق‌ افتاد كه‌ آفتاب‌ گرفته‌ و كسوف‌ كامل‌ روي‌ داده‌ بود. سپاهيان‌ پشتكوه‌ مانند مور و ملخ‌، تحت ‌راهنمايي‌ مير‌صيد‌محمّدخان‌ اشرف‌العشاير و بلديّت‌ خوانين‌ مهاجر طرهاني‌، زير فرمان امان‌الله‌خان- ‌خان‌زاده‌ جوان‌- شتابان‌ از پاي‌آستان وگُل‌گُل شبانه‌ به‌ كوهدشت رسيدند. در آن‌روز به تحریک عزیزخان آزادبخت چند ردیف از آجرهای دیوار قلعه‌ی کوهدشت را برداشته و خراب کردند.

نظرعلی‌خان، علی‌صفر دلیجه‌ای و عبدالعلی‌خان فاضلی آزادبخت و حَسِک زنگنه را فرستاد که با تعدادی از سواران به گردنه‌ی گراز بروند و نگهبانی کنند و چنانچه قوای پشتکوه به آن‌جا رسیدند خبر دهند. لکن آن‌ها به کوره‌راه‌ها پرداخته و از راه‌های اصلی و اساسی منحرف گردیدند . این غفلت موجب شد که قوای پشتکوه پس‌ از رفع‌ خستگي‌، سريعاً به‌ "تنگه‌‌ گُراز" هجوم برده،‌ عدّه‌اي‌ از خوانين‌ طرهان‌ را كه‌ نزد خود داشتند به‌ هدايت‌ نفرات‌ گماشتند. آن‌ها حبيب‌الله‌خان ظفر‌لشگر برادر‌ نظرعلي‌خان را ‌به عنوان ‌پيش‌جنگ‌ از جلو فرستادند. آوردن‌ حبيب‌الله‌خان‌ بيشتر به‌ منظور جلب‌

 

 

رضايت‌ ايلات‌ امرايي‌، سوري‌ و دوست‌داران‌ خاندان‌ نُصير بود.

شب‌ را آن‌ها در ستيغ‌ كوه‌ گُراز بيتوته‌ كردند و بامدادان‌ به‌سوي‌ پل ‌‌كشكان‌ و مناطق‌ تحت‌ نفوذ سردار‌اكرم‌ به‌راه‌ افتادند. همان‌ صبحگاهان‌ عدّه‌اي‌ از ياران‌ وفادار نظرعلي‌خان ‌از ايلات‌ سلسله‌، دلفان‌، طرهان‌، چگني‌ و دسته‌هايي‌ هم‌ از ايل‌ بيرانوند و بالا‌گريوه‌ كه‌ آگاهي‌ يافته‌ بودند، در تشكن به‌ او پيوستند. ظهر دستور ناهار داده‌ شد. هوايي‌ سخت‌ مه‌آلود و گرفته‌ بود به طوري‌كه‌ از چند قدمي‌ نمي‌شد كسي را به‌جاي آورد. در چنين‌ اوضاع‌ و احوال‌ صداي‌ صفير گلوله‌اي‌ به‌گوش‌ رسيد؛ بدواً ‌پنداشتند تير از لوله‌ تفنگ‌ شكارچيان‌ خارج‌ شده‌ اما به‌زودي ‌دريافتند كه‌ سواران‌ مجهّز پشتكوه‌ و طرهاني‌هاي‌ مهاجر به‌ "كُلَهي"‌ وارد شده‌ و ميان‌ طوايف‌ بازوند و عبد‌ولي‌ رخنه‌ كرده‌ و به‌ غارت‌گري‌ پرداخته‌اند.

سردار‌اكرم‌ با سرعت‌ بر گُرده‌ اسب‌ نشسته‌ با چند تن‌ از سواران‌ بر فراز تلي‌ برآمد و با دقّت‌ به‌ نظاره‌ پرداخت. عمله پس از اطلاع از ورود اردو‌هاي دشمن دست به جمع‌آوري اثاثه خانه زده و به‌كوچ پرداختند. تا دو ساعت‌ از ظهر گذشته‌ نظرعلي‌خان ‌توانست‌ با آن‌ اردوي‌كثير مبارزه‌ كند. علی‌صفر و همراهان که گفتیم به عنوان پیش قراول و طلایه‌دار به گردنه‌ی گراز فرستاده شده بودند، بعد‌از‌ظهر، بی‌اطلاع از شروع نبرد، مراجعت کردند. او به این تصوّر که سردار در چادر نشسته، مستقیماً به آن چادر وارد گردید ولی ناگهان متوجّه شد که شکل لباس ساکنین چادر، همچنین نحوه‌ی تکلّمشان کاملاً بیگانه است، بنابراین به دو تن از همراهان گفت: اشتباه کرده‌ایم فرار کنید و به سوی سفیدکوه پای به‌فرار گذاشتند. محمد‌رحیم‌خان دوریشَکَه و شاه‌مرادخان گراوند بیش از دیگران به دنبال آن سه نفر تاختند. در تیراندازی‌هایی که صورت گرفت عبدالعلی‌خان‌ فاضلی آزادبخت کشته شد، شاه‌مرادخان هم به حَسِک رسید و او را خلع سلاح نمود، ولی علی‌صفر دلیجه‌ای نجات یافت و به میان طوایف چگنی رفت.

 آن‌‌روز نزديك‌ به‌ غروب‌ آفتاب‌ طوايف‌ بازوند و عبد‌ُوَلي‌ و كلّيّه‌ي‌ افراد عمله‌ توانستند به سلامت‌ و بدون‌ تحمّل‌ خسارت‌ به ‌تنگه‌ "گاوشمار" برسند. آن‌ها در دو طرف‌ تنگه‌ چادر زده‌ و توقّف‌ نمودند. بامداد روز ديگر دستور داده‌ شد عمله‌ و ايلات‌ از تنگه‌ بگذرند و از آن‌ عبور كنند. موقعيّت‌ تنگه‌ مزبور از اين‌ قرار بود، رودخانه‌ بزرگ‌ كشكان‌ از آن مي‌گذشت و آب رودخانه به مقداري رسيده بود كه عبور از آن‌ با كُندي ‌صورت‌ مي‌گرفت‌. در چنين‌ وضعي‌ سردار‌‌اكرم‌ شخصاً وارد رودخانه‌ شد و پس‌ از پيمودن‌ مسافتي‌ كوتاه‌ فرمان‌ داد كلّيّه‌ تلميت‌‌بارها هم‌ وارد رودخانه‌ شدند و از ميان‌ تنگه‌ شروع‌ به‌ پيش‌روي‌ كردند.

 

فرا رسیدن خسروخان جهانگیری(سردار‌امنع) و نجات نظرعلی‌خان از محاصره توسّط اردوی پشتکوه در تنگ گاوشمار

در مدخل‌ تنگه‌‌ي گاوشمار، از دو سمت‌، تفنگچيان‌ طايفه‌ ميربگ ‌كه‌ با دستور نظام‌السّلطنه‌ داخل‌ اردوي‌ امان‌الله‌خان ‌پسر والي‌ شده‌ بودند، مأموريّت‌ داشتند مانع‌ از خروج‌ سردار و ياران‌ او گردند. آن‌ها هنگامي‌كه‌ سردار‌اكرم‌ را با اهل‌بيت‌ وسط‌ رودخانه‌ و كوره‌راه‌هاي‌ بين‌ تنگه‌ ديدند كه‌ بدا‌ن‌سو در حال‌ پيش‌روي‌ است‌ تفنگ‌هاي‌ خود را سر دست‌ گرفتند و آماده‌ شليك‌ شدند و ترديدي‌ نبود كه‌ در صورت‌ شليك‌ بزرگترين‌ فاجعه‌ لرستان‌ روي‌ مي‌داد.

آن‌هايي‌ كه‌ با نظرعلي‌خان ‌جنگيده‌اند برآنند كه‌ وي‌ با يك‌ شگرد خاص‌ بعيد نبود دشمنان‌ را به‌نحوي‌ از سر راه‌ خود بردارد و از آن‌ تنگنا خلاص‌ شود. در هر صورت‌ در چنان‌ وضع‌ و موقعيّتي‌ سرپرست‌ تفنگچيان‌، كدخدا عبدالعلي‌ باوالي‌ ميربگ‌ با يك‌ خيز خود را به ياران‌ رسانده‌، بر آن‌ها نهيب‌ زد كه‌: «برادران‌ چه‌ مي‌خواهيد بكنيد؟ مي‌خواهيد كسي‌ كه‌ گردن‌ ما را از يوغ‌ تفنگچيان‌ ملكشاهي‌ آزاد كرده‌ است‌ بكُشيد و از والي‌ كه‌ همواره‌ براي‌ لرستان‌ مرگ‌ و غارت‌گري‌ به ‌ارمغان‌ مي‌آورد انعام‌ بگيريد؟ هرگز اين‌ ننگ‌ بر دامن‌ ايل‌ ميريگ‌ نخواهد نشست. شما با اين‌ مرد كار نداشته‌ باشيد و بگذاريد او برود، آن‌گاه‌ دستور نظام‌السّلطنه‌ را در مورد ايل‌ و تبارش‌ به اجرا بگذاريد.»

اين‌ دستور مي‌تواند دليلي‌ بر كياست‌ و زيركي‌ اين‌ مرد به حساب‌ بيايد، زيرا چنانچه‌ اين‌ جمله‌ را به‌ تفنگچيان‌ نمي‌گفت ممكن‌ بود از ميان‌ آن‌ها كسي‌ پيدا شود كه‌ به‌ اغواي‌ نفس‌ آزمند از دستور او سر باز زند، ولي‌ او با وعده‌ غنيمت‌ زبان‌ آزمند آن‌ها را بست‌ و رفقايش را راضي ‌ساخت.‌

در اين‌ چند جمله‌ هم‌ اجراي‌ فرمان‌ نظام‌السّلطنه‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد و هم‌ به‌ وعده‌ غنيمت‌ دل‌خوش‌ داشتند. با اين‌ بيانات‌ جان‌ نظرعلي‌خان ‌و همراهان‌ نجات‌ يافت‌. امّا پس‌ از خروج‌ او از ميان‌ تنگه‌ و ورود اُول‌ به ميان‌ تنگه، ‌يك‌باره‌ از سوار و پياده‌ دلفان كه از طرف‌ اردوي‌ امان‌الله‌خان‌ كاملاً تقويّت‌ شده‌ بودند شروع‌ به‌ تعرّض‌ كرده‌ به‌سوي‌ اُول ‌و كوچ‌ طوايف‌ بازوند و عبدولي‌ هجوم‌ بردند. در حيني‌ كه‌ نظرعلي‌خان ‌به‌ منظور عبور وارد تنگه‌ گاوشمار مي‌شد، همين‌كه‌ خود و عمله‌ و طوايف،‌ داخل‌ رودخانه‌ شدند سواران‌ پشتكوه‌ فرا‌رسيده‌ شتابان‌ درصدد بر‌آمدند بلافاصله‌ به‌‌دنبال‌ سردار وارد تنگه‌ شوند، لكن‌ در اين‌جا خسروخان جهانگيري‌ موموند ‌بر فراز ارتفاعات‌ از پشت‌ دوربيني‌ كه‌ با آن‌ درصدد يافتن‌ ردّ پاي‌ سردار‌اكرم‌ بود جريان‌ را دريافت‌ و مانند شاهيني‌ كه ‌بر خيل‌ كبوتر زند، هِي‌ بر سواران‌ زد و براي‌ نجات‌ جان‌ سردار بر تفنگچيان‌ ملكشاهي‌ و سواران‌ پشتكوه‌ يورش‌ برد. اين‌ حمله‌ي‌ غافل‌گيرانه،‌ چون‌ با تهوّر و دلسوزي‌ تقويّت‌ مي‌گرديد آن‌چنان‌ مؤثّر واقع‌ شد كه‌ حتّي‌ براي‌ مهاجمين‌ نيز ايجاد حيرت‌ مي‌كرد. او آن‌‌قدر استقامت‌ و پايداري‌ از خود نشان‌ داد كه‌ سردار‌اكرم‌ به شرحي‌ كه‌ گفتيم‌ توانست‌ با عمله‌ و اهل‌ بيت‌ از آن‌جا گذر كند. خسروخان به‌ اين‌ نيّت‌ كه‌ مانع‌ عبور اردوي‌ پشتكوه‌ از تنگه‌ گاوشمار گردد به اتّفاق‌ يوسف‌خان نورعلي‌، محمّد‌رضا‌خان‌ ايتي‌وند و ديگر ياران‌ توانست‌ با شهامت‌، دو شبانه‌روز در ارتفاعات‌ "ماديان‌راه"‌، "اِشكِني"‌، "زيوَر" و غيره‌ با آن‌ اردوي‌ عظيم‌ بجنگد و از عبور آن‌ها جلوگيري‌ به‌ عمل‌ آورد.

 از آن‌سوي‌ گاوشمار، سردار‌اكرم‌ و برادرش‌ جعفرقلي‌خان امیر‌تومان، علي‌رضاخان‌، ملك‌‌نياز‌خان‌، امان‌الله‌خان‌ رضايي‌ و (خان)‌ برادر خسرو‌ جهانگيري به سمت‌ زيور حركت‌ كردند و شب‌ را در همان‌ نقطه‌ بيتوته‌ نمودند. روز بعد از يك‌ كوره‌راه‌ سخت‌ به سمت‌ "سر‌كشتي"و بقعه‌ بابا‌بزرگ‌ به‌راه‌ افتادند. آن‌ها در بين‌ راه‌ كنار چشمه‌ساري‌ فرود آمده‌ تا اندكي‌ رفع‌ خستگي‌ نمايند. در همين‌ وقت‌ صداي‌ صفير گلوله‌هاي‌ پراكنده‌اي ‌تك‌تك‌ شنيده‌ مي‌شد. از طرف‌ خوانين‌ به‌ سردار‌اكرم‌ تكليف‌ شد موافقت‌ كند هر چه‌ زودتر به‌ حرم‌ بابا‌بزرگ بروند. جهانگير‌‌خان ‌معروف به (خان)‌ برادر خسروخان، حاجي‌خان‌ كاظمي‌، منصورخان‌ سالاري‌ و شكرالله‌خان‌ مظفّري‌ از سمت‌ گنبد به‌منظور پيوستن‌ به سردار حركت‌ كرده‌ و به او رسيدند. سردار‌اكرم، خان را به دنبال‌ خسروخان كه‌ هنوز مشغول‌ جنگ‌ با دشمنان‌ بود گسيل‌ داشت. سه‌ نفر از نوكرها همراه‌ خان‌ بودند، آن‌ها در دامنه‌ي‌ كوه‌، سنگر گرفته،‌ پياده‌ به‌ نبرد پرداختند. اما تفنگچي‌هاي‌ دلفاني‌ از قفا بر آن‌ها رگبار گشودند و در همان‌ شليك‌ اوّل،‌ خان كشته‌ شد و سه‌ تن‌ همراهان‌ نتوانستند پيكر بي‌جان‌ وي‌ را از صحنه‌ خارج‌ كنند. لطفي‌بيگ‌ كوناني‌ قدري‌ دورتر به‌ قتل‌ رسيد. كريم‌ تفنگدار‌باشي‌ و فرزندش ‌رحيم‌ كه‌ به‌ امداد خان شتافته‌ بودند هر دو به سختي‌ زخم‌ برداشتند. بر اثر تلاش‌ و فداكاري‌هاي‌ سردار‌اكرم‌ و همراهان‌ از جان‌گذشته‌، اُول و كوچ كه در حال حركت بودند بدون اين‌كه زياد متحمّل سختي و ناراحتي شوند يا كسي از آن‌ها اسير گردد به بقعه بابا‌بزرگ رسيدند و اين لحظه‌اي بود كه دشمنان نيز به همان‌جا رسيده بودند. عدّه‌اي را سردار مأمور كرد تا بر فراز باروي بقعه مراقب مهاجمين باشند و هر كه را ديدند بي‌درنگ از پاي در‌آورند. چند تير تفنگ از طرف دشمن به بقعه شليك شد، لكن اين امر دوامي نكرد. سردار دو تن از درويش‌هاي بابا را مأمور كرد كه شبانه بروند و لاشه خان را به حرم انتقال دهند و اين دستور اجرا شد و پيكر مرد فداكار را در همان مجاورت بابا به خاك سپردند.

از خسروخان جهانگيري تا اين تاريخ اطلاعي نرسيده و در كمركش جبال سر‌كَشتي (كله اِشكني) به سمت بالا در حركت و فعاليّت بوده پيوسته با دشمنان در حال جنگ و گريز بود.

سردار‌اكرم با سواران وابسته، خانواده را در حرم بابا گذاشته، شخصاً به‌سوي آبادي‌هاي "كُر ابدالاني" و "بابا‌بزرگي" عزيمت نموده، بامداد روز بعد از نو برگشته، عمله را كوچ داد و آن‌ها را مستقيماً به درب گنبد شاه‌محمّد در هليلان شرقي كه جزء طرهان مي‌باشد رسانيد، پس از اندكي استراحت به مقصد "دالگير ‌دالگيرها" و "چم‌آسيان" ، مقابل طوايف كاوش‌وند و بالوند راند و چون اثاثه مورد نياز به منظور سبك‌باري در گوشه و كنار امانت گذارده يا به تاراج داده بودند، در زير رگبارهاي شديد آن مناطق اغلب، ماشته‌هايي[3] برافراشته و در زير آن‌ها بيتوته ‌كردند.

 

محاصره‌ي نظر‌علي‌خان در قلعه‌ي پاي‌آستان

يك ماه اين خانه‌‌‌به‌دوشي ادامه داشت و اين جمعيّت پس از تحمّل آن همه دردسر و ناراحتي هنوز هم در پنجه مشكلات گرفتار بودند. مهرعلي‌خان و حسين‌خان اسفندياري بالوند كمك‌هاي مختصري كه مي‌توانستند‌ انجام دادند. همان‌روزي كه سردار‌اكرم به سوي دالگير‌‌دالگيرها و محال كاوش‌وَند كوچ كرد موضوع به اطلاع امان‌الله‌خان رسيد. فرزند والي كه باطناً ناراحت و با وجدان خود در كشمكش بود و صراحتاً مي‌دانست كه پدر او را نه به قصد پيروزي، بلكه به كام مرگ و نيستي مي‌فرستد، شورايي از بزرگان اردو تشكيل داد و بعد از مشورت با همكاران گفته شد كه نبرد با سردار‌اكرم هر گاه جا‌به‌جا منجر به پيروزي قطعي و نابودي او نگردد عملي بيهوده و بلانتيجه مي‌باشد. او هم اكنون با اردوي ما كه اساس آن را پيادگان تفنگچي تشكيل مي‌‌دهند فرسنگ‌ها فاصله گرفته و اين فاصله را تفنگداران ما بايستي ظرف چند روز طي كنند، ولي همان وقت متوجّه مي‌شوند كه او جاي ديگر است و اين عمل تكرار مي‌شود و پس از اين‌كه اين اردو بر اثر اين همه راه‌پيمايي خسته و كوفته شد، آن‌گاه مورد تهاجم پي‌در‌پي او قرار مي‌گيرد. در همان جلسه امان‌الله‌خان آرزو كرده بود كه كاش من فرزند چنين مردي مي‌بودم. اين همه جنب و جوش و اين همه تاختن و به‌هر تاختن لشكري ساختن.

مي‌گويند كه اين سخنان به سمع والي رسيده و بيش از پيش تيرگي روابط پدر و فرزند را موجب شده بود. باري امان‌الله‌خان تصميم گرفت شخصاَ به ده‌بالا برگردد و براي درگيري و خاتمه كار نظرعلي‌خان، ‌سوار و تفنگچي به‌قدر كافي در اختيار حبيب‌الله‌خان بگذارند. براي حصول اين مقصود دستور داد اردو از سر‌كشتي به سمت تَشكِن و چگني حركت و از آن‌جا به كوهدشت رفته به اتّفاق حبيب‌الله‌خان و خوانين مخالف سردار‌اكرم از پاي‌آستان سرازير و در زير تنگ سياب، پس از اين‌كه سه هراز نفر سوار و پياده در اختيار حبيب‌الله‌خان گذارد از همدگر جدا شده، امان‌الله‌خان به پشتكوه و حبيب‌الله‌خان به عزم حركت به كوهدشت و در دست گرفتن حكمراني طرهان و ديگر مناطق مربوطه موقّتاً با نيروي پشتكوه و مخالفين داخلي در زير‌تنگ‌سياب متمركز شد. از آن‌سو نظرعلي‌خان ‌پس از تحمّل آن زحمات و ريزش مسلسل باران‌هاي موسمي، دستور داد تا همراهان به سمت طرهان كوچ نمايند. از تصادفات عجيب روزگار اين‌كه در همان فصل سرما و برف و باران كه وي عزم رفتن طرهان نمود و بدان‌سو رهسپار بود، از ييلاق كلّيّه‌ي ايلات و تيره‌هاي طوايف دلفان با رؤساي مربوطه بدون دغدغه به اين خيال كه كسي وجود ندارد تا در برابرشان مقاومت كند بر روال همه ساله به منظور علف‌چراني به سمت گرمسير مي‌رفتند. سردار‌اكرم به پاي‌آستان وارد شده هنوز جا‌به‌جا نشده بود كه خبر ورود او را به طوايف دلفان دادند و آن‌ها درحين كوچ، از ورود سردار به طرهان مطلع شدند و ناگزير به تدارك جنگ پرداختند و نيز موقعيّت خود‌شان را به خوانين همراه حبيب‌الله‌خان گزارش دادند. مخالفين با كمك مؤثّر پشتكوه به فرماندهي حبيب‌الله‌خان و همه نيرويي كه در اختيار داشتند از زير‌تنگ‌سياب به‌جانب طرهان حركت كردند. دلفاني‌هاي گرمسيري مَقدم حبيب‌الله‌خان را گرامي داشته، با ساز و دهل و هدايا به پيشوازش رفتند.

 از ايل بزرگ كاكاوند، دو تيره مهم شه‌مراد و ميرزالي گوش به اعظم‌السّلطنه نداده، براي خود دسته‌هايي جمع آورده به زير‌"تنگ‌گرمَه" آمدند و در آن‌جا رحل اقامت افكندند. رستم‌خان و حُسي بالوند نيز آمده بودند كه با سردار‌اكرم ديدار كنند و به پاي‌آستان رسيده، شنيدند دلفاني‌ها از سمت كوهدشت و طرهاني‌هاي تحت فرمان حبيب‌الله‌خان از جانب "روستان" مشغول پيش‌روي هستند. در بين اين دو دسته قوي و زورمند و آن حمله گاز‌انبري، نظرعلي‌خان ‌تنها به اتّفاق ياران فداكاري كه با خود داشت و بيش از یکصد تن نبودند مانده بود. وضع به‌صورتي بود كه خطرات عمده را نشان مي‌داد. طي اين مدّت طوري زمينه‌چيني شده بود كه از بيم نظام‌السّلطنه و والي كسي ياراي پيوستن به اين مرد جنگ‌جو را نداشت‌. حتّي از ارسال نامه و پيام‌هاي خصوصي نيز واهمه داشتند. يك روز قبل از اين‌كه نظرعلي‌خان ‌و همراهان او جا‌به‌جا شوند، ديده شد دور تا دور قريه پاي‌آستان ارتفاعات "ضَرون‌ری" تا "كُله‌ری"، "كَل‌آستان"، "دَری‌پر"، "تنگ‌ خسروآباد"، نسار "خياران" و تقاطع "كَل‌‌سرخ"، سوار و تفنگچي از همه سو مانند مور و ملخ حلقه زده‌اند. نظر‌علي‌خان سريعاً زن و بچّه را با بستگان و ياران همراه با مقداري كه مقدور بود، اثاثه و خواربار از باغ به قلعه منتقل و خود نيز به آن‌جا رفت و دستور داد درب قلعه را استوار بستند.[4]

 عدّه‌اي قراول و نگهبان در همه اوقات بر فراز برج‌هاي هفت‌گانه به پاسداري مشغول بودند. صداي تير تفنگ و گواژه تفنگداران از داخل و خارج قلعه در تمام مدّت شبانه‌روز يك لحظه قطع نمي‌شد. شب‌ها با استفاده از تاريكي تا پاي بارو‌هاي دژ مي‌آمدند و به حرّافي و اشتلم مي‌پرداختند.

نخستين حمله‌اي كه از پشت سر بر دشمنان صورت گرفت، از جانب يوسف‌خان نورعلي، محمّدرضا‌خان ايتي‌وند، خسرو‌خان جهانگيري، بهار اولاد‌قباد و دسته‌اي از خوانين كرمعلي خاوه به‌عمل آمد كه از ناحيه"سركَل‌آستان" شبانه، دست به شبيخون زدند و تلفاتي بر دشمنان وارد ساختند، ولي نتيجه‌اي بر آن مترتّب نبود و عقب نشستند. روزانه ششم از محاصره، آن عدّه از سواران نظرعلي‌خان، ‌كه براي رفع ما‌يحتاج خود رفته بودند به اتّفاق كدخدايان طايفه علي و مظفّروند كاكاوند كه جمعاً یکصد و پنجاه نفر مي‌شدند فرا رسيده از نقطه "سنگ‌‌سيلا" (سنگ‌‌سوراخ) تا كُله‌‌ري، ضرين‌‌ري تاخت آورده و پيشرفت‌هايي هم كردند لكن آن‌ها نيز پس از يك سلسله مبارزات سخت و خونين، ناچار عقب‌نشيني كردند. فرزند بيرام(بهرام) كاكاوند در اين يورش به قتل رسيد. امام‌علي كوناني و قاسي‌درويش هم با تني چند در سنگ‌‌سيلا به اسارت دشمنان در‌آمدند.

 محصورين قلعه وارد در دومين دهه شدند. هر ساعت كه مي‌گذشت آثار سختي و صعوبت افزوني مي‌گرفت. آن‌ها با وضع ناگواري مواجه بودند كه تحمّل آن به يك معجزه نياز داشت، زيرا فقدان خواربار و عليق چهار‌پايان هر لحظه نمودار‌تر مي‌گشت. دور قلعه را تفنگداران دشمن، تنگ گرفته بودند به‌نحوي كه مجالي براي خروج وجود نداشت. يأس بر افراد عادي چيره شده و بر بزرگترها نيز سرايت ‌كرده بود. براي سد‌جوع تعدادي از احشام را ذبح كرده، گوشت آن‌ها را بين خود توزيع مي‌نمودند و تعداد بيشتري از چهارپايان از گرسنگي تلف شدند. آذوقه به انتها رسيده و هيچ‌گونه راه اميدي وجود نداشت و آنچه به فكر كسي نمي‌رسيد، فرجي بعد از شدّت بود:

اين قضا، صد بار گر راهت زند

 

بر فراز چرخ، خرگاهت زند

آري! در چنان روز و روزگاري كه مشكلات به اوج خود رسيده بود، بامدادان اوّل وقت روز هيجدهم از اين محاصره از سمت"كوره" و "دري‌پَر" يك نفر پيش آمده و كَپَنَك خود را به علامت دوستي بالاي چوب برد و پس از اين‌كه تير‌اندازي‌ها متوقّف شد به درون قلعه آمده تقاضاي ملاقات با سردار‌اكرم را نمود. صيدعلي كوناني او را شناخته اظهار آشنايي كرد و به خدمت سردار برد.

اين مرد حامل پيغامي از طرف كوناني‌هاي منصوري بود. آن‌ها ضمن يك نامه، از سردار‌اكرم تقاضاي اطمينان و تأمين كرده و خواسته بودند كه در آينده اُمور ملكي و طايفگي و كلّيّه حق و حقوق موروثي‌شان از جانب سردار‌اكرم محفوظ نگاهداشته شود و آن‌چه حق دارند بدان نايل‌ آيند. سردار‌اكرم پس از خواندن نامه، صيدعلي كوناني را خواسته و به او گفت: «خوانين منصور‌خاني به من چنين پيشنهادي داده‌اند، لكن با وجود تنگنايي كه هم‌اكنون بدان گرفتار هستم و مي‌دانم كه خدمت اين دسته افراد جنگجو در حال حاضر به‌ما تأثير كلّي دارد، مع‌ذلك قبول اين پيشنهاد را منوط به موافقت و تأييد شخص شما و فاميل وابسته مي‌كنم و اين حق شما است كه همواره نسبت به من وفادار بوده‌ايد، اكنون ميل دارم بدون تكلّف و اجبار نظر خودتان را در اين باره اعلام داريد تا بدانم چه بايد كرد.»

صيدعلي، علي‌شاه و ياران آن‌ها با حيرت و شگفتي از اين فتوّت و بزرگواري پاسخ دادند كه:« نه تنها ميراث ملكي و طايفگي، جان و هستي ما متعلّق به شما است و جاي گفتگو نيست و ما حاضر هستيم با خوانين كوناني منصوري خويشي هم بكنيم و حقشان را محفوظ بداريم و برادر‌وار به شما خدمت كنيم.»

پس از بيانات صيدعلي و ياران، دستور داده شد معين‌دفتر با مضموني محكم و مطمئن براي آن دسته از خوانين كوناني نامه‌اي نوشت و به آن‌ها اطمينان داد كه از هر گونه حقي كه داشته باشند جانب‌داري و آن را محفوظ بدارد. نامه را قاصد دريافت كرد و از قلعه بيرون رفت. به‌محض اين‌كه قاصد به "دَري‌‌پَر" رسيد معلوم شد كه تفنگداران كوناني و آن‌هايي كه محاصره‌ي سمت جنوبي قلعه را بر عهده داشتند حركت كرده و محل خود را ترك نموده‌اند و در آن نقطه مزاحمتي در كار نيست. پس از يك نصف روز يك‌باره از "چِلَگَه"، "كَني‌‌ميرزا" تا "ضرون" و"سركَل‌آستان"، حتّي يك نفر هم براي نمونه بر جاي نمانده و هر دسته به طرفي پراكنده شده بودند. بدين صورت خواسته‌ي خداوند اين بود كه سردار‌اكرم در واپسين لحظات كه از هر سو راه‌ها بسته و قطع اميد شده بود، با اين سهولت و آساني از خطر دشمنان انبوه و كينه‌توز رهايي يابد و چنان‌كه خواهيم ديد باز هم تجديد نيرو كند.

پس از سه روز او دستور داد به سمت كوهدشت حركت كنند. سران دلفاني مخالف طوري در عقب‌نشيني شتاب به‌خرج دادند كه طوايف وابسته را جا گذارده خود به دامنه‌هاي سفيدكوه عزيمت كردند. چهار روز پس از ورود به كوهدشت دسته‌هاي دوست و دشمن هر‌كس در هر نقطه‌اي كه بود خود را به كوهدشت رسانده به سردار‌اكرم تسليم شدند و دست دوستي دادند.

خبر رسيد كه سواران ايل سگوند به سر‌كردگي شير‌محمّدخان، كريم‌خان، صيد‌محمّدخان و ايمان‌قلي‌خان آمده‌اند. آن‌ها در تشكن چگني به سردار اكرم وارد و مورد پذيرايي‌هاي محترمانه قرار گرفتند. به سردار‌اكرم خبر رسيد كه ايلات دلفان در حال مراجعت به قشلاق هستند. دستور داد تا یکصد سوار به سركردگي حيات‌قلي‌خان حسام‌لشكر كوشكي ميان آن طوايف رفتند و به تعدادي كه در تنگه گاوشمار از طرف آن‌ها به طوايف عبدولي و بازوند از حيث اموال و حشم خسارت وارد آمده بود از آن‌ها وصول و بدون دخالت ميان دو طايفه مزبور تقسيم و توزيع گردد. ضمن مراجعه حيات‌قلي‌خان، مهرعلي‌خان سلطان‌شاهي به اتّفاق عدّه‌اي از بستگان درصدد انجام اقداماتي برآمد ولي از آن نتيجه‌اي نگرفته بلكه خود هم اسير و به سردار تعهّد وفاداري سپرد و به همان‌گونه هم رفتار نمود. خوانين دلفان و عدّه‌اي از طرهاني‌ها كه ايجاد آن دردسرها را كرده بودند نزد نظرعلي‌خان ‌آمدند و اين بار اوّل نبود كه اين اتّفاق مي‌افتاد. چند روز بعد كه اوضاع آرام شد خوانين سگوند به خرّم‌آباد برگشتند و سردار هم به كوهدشت مراجعت نمود. اين بود نتيجه اقداماتي كه از طرف عدّه‌اي به خاطر جلب رضايت نظام‌السّلطنه و امير‌جنگ والي پشتكوه به اميد دريافت پاداش و استفاده‌هاي مادي صورت گرفت. تحريكات مير‌صيد‌محمّدخان كماكان ادامه داشت و از طرف كارگزاران دولتي با والي تماس‌هايي برقرار و دولت سعي داشت با كمك اميرجنگ والي ماليات كل لرستان را به حيطه وصول در‌آورد و با اين عمل ضعف خود را جبران نمايد. در اين مورد تنها كسي كه مانع آزادي عمل والي مي‌شد فقط سردار‌اكرم بود كه حوزه قدرتش بين مركز ايالت و منطقه پشتكوه والي واقع بود.

بايد گفت كه: در چنين ايّامي فرزند جوان و جاه‌‌طلب والي يعني امان‌الله‌خان سردارجنگ بدرود حيات گفته بود و مردم پشتكوه براي سود‌جوئي، مايل بودند يك نفر را در برابر والي علم كنند كه با او از در مخالفت در‌آيد تا آنان از آب گل‌آلوده ماهي بگيرند. براي حصول اين مقصود با علي‌قلي‌خان پسر دوم والي ارتباط برقرار كردند، لكن بعداً معلوم شد كه وي مرد اين ميدان نيست و پدر هم به اين موضوع واقف بود و با فراغ ‌خاطر به حكومت خود ادامه داد.

 



18. منصوره اتّحاديه، مكاتبات و مراسلات رضاقلي‌خان نظام‌السّلطنه صص 92 و 93.(و)

19. همان، صص186و187.(و)

 

20. رختخواب پيچ پشمي.(و)

21. در وسط ملك پاي‌آستان آثاري از يك قلعه بسيار بزرگ و عظيم ديده مي‌شد كه آن را "دژ ‌سلسال" مي‌ناميدند. نظرعلي‌خان ‌پس از اين‌كه بر مرحوم قاسم‌خان ميرپنج استيلا يافت دستور احداث دژي بر روي پي‌هاي دژ ‌سلسال صادر كرد. تمام مصالح ديوار و باروي آن از سنگ‌هاي كلنگي و ساروج بود، ولي رديف شرقي و ← → شمالي را با آجر اختصاص به ساختن اطاق‌هاي بزرگ و وسيع داده سالني بزرگ به نام حسينيه در سمت شرقي وجود داشت. قسمت جنوبي را گرمابه‌هاي مردانه و زنانه با حوض‌خانه‌هاي مناسب ساخته بودند و در قسمت غربي دو رديف طويله (اصطبل) بنا شده بود كه درب بزرگ از وسط آن‌دو مي‌گذشت. آثار اين قلعه هنوز هم باقي و گوياي بزرگي و عظمّت آن مي‌باشد. (نگارنده)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 8:51  توسط اسعد غضنفری  | 

ورود سردارمكرّم (نظام‌السّلطنه بعدي) با سمت‌ والي‌گري‌ لرستان‌، بروجرد و خوزستان و وقوع‌ ماجراهاي‌ مهم‌ در لرستان (مرداد 1286 ش.)‌

سردارمكرّم ‌(مجيرالسّلطنه سابق و نظام‌السّلطنه‌ بعدي)‌ والي‌ لرستان‌ شد و به‌ خرّم‌آباد آمده‌ در شمشير‌آباد (محسن‌‌آباد سابق‌) مستقرگرديد. نظرعلي‌خان ‌در آن‌ ایّام به خاطر ايستادگي‌ در برابر مطامع‌ غلام‌رضا‌خان‌ والي‌ پشتكوه‌ كه‌ اراده‌‌ي استيلا بر لرستان ‌پيشكوه‌ را داشت‌ مورد حمايت‌ و قدرداني‌ سران‌ ايلات‌ و طوايف‌ لرستان‌ واقع‌ و با ديدارهاي‌ دسته‌‌جمعي‌ اين ‌علاقه‌مندي‌ را تأكيد مي‌كردند. او وجوهي‌ بابت‌ ماليات‌ ديواني‌ ايلات‌ طرهان‌، سلسله‌، دلفان‌ و چگني‌ براي‌ سردار‌مكرّم فرستاد، لكن‌ حكومت‌ انتظار داشت‌ ماليات‌ كلّيّه‌ طوايف‌ لرستان‌ را ايشان‌ وصول‌ و ايصال‌ دارد. به‌ وي‌ گزارش‌ شد كه ‌موقعيّت‌ او در برابر ايلات‌ بزرگ‌ لرستان‌ در حد شيخوخيّت‌ مي‌باشد و سابقه‌ ندارد چنين‌ عملي‌ صورت‌ گرفته‌ باشد. اما اين‌ مطلب‌ در سردارمكرّم‌ اثري‌ نكرد و آن‌قدر بر اصرار خود افزود كه‌ تحمّل‌ آن‌ امكان‌پذير نبود. بالاخره‌ اين‌ عناد كار را به‌ كدورت‌‌هايي‌ كشاند كه‌ عاقبت‌ منجر به وقوع‌ زد‌و‌خورد، سپس‌ نبرد بين‌ او و سران‌ لرستان‌ گرديد. وقوع‌ پيش‌آمدهاي‌ سويي‌ هم‌ به‌اين‌ جدال‌ دامن‌ زد. از جمله‌‌ شيخ‌علي‌خان‌ بيرانوند با عدّه‌اي‌ از تفنگچي‌هاي‌ ياراحمدي‌ در هُرو به‌ مأمورين‌ دولت حمله‌ كرد. از طرف‌ ساير خوانين‌ نيز در گوشه‌ و كنار جنگ‌هايي‌ اتّفاق‌ افتاد و اين‌ اوضاع‌ بالاخره‌ حضور نظرعلي‌خان ‌و دخالت‌ او را ايجاب‌ نمود.

يك نمونه رسيد پرداخت ماليات دلفان توسّط نظرعلي‌خان به حكومت مركزي كه ممهور به مهر سردار‌مكرّم است، به دست ما رسيده كه ملاحظه مي‌كنيد:

 

 [رسيد پرداخت ماليات دلفان توسّط نظرعلي‌خان به

رضاقلي‌خان مافي(سردارمكرّم)]

هو

عوض

مأخوذ جناب اميرالامراءالعظام اجلال‌نظام حاكم سلسله و دلفان از بابت ماليات و متوجّهات ديواني طوايف دلفان از قرار يك طغري برات به مهر مشارٌاليه كه در دفتر جناب جلالت‌نصاب ميرزاعلي‌خان مستوفي ضبط است.

] سياق: مبلغ بيست و هشت تومان و هشت هزار و چهارصد دينار[

] سياق: مبلغ بيست و هشت تومان و هشت هزار و چهارصد دينار وجه رايج خزانه  سال قوئيل كه نصف آن چهارده تومان و چهار هزار و دويست دينار مي‌باشد.[

عمده‌الامراءالعظام نظرعلي‌خان فتح‌السّلطان از بابت ماليات و متوجّهات ديواني دلفان.

]بياض[

تحريرا: في شهر رمضان‌المبارك سنه 1325 ]ق.[

] سجع مهر: سردار مكرّم 1324 ق.[

]حاشيه 1:[ مبلغ بيست و هشت تومان و هشت هزار و چهارصد دينار حواله دلفان صحيح است.

] حاشيه 2:[ ملاحظه شد.

 

 سردار‌مكرّم چون‌‌ بر فشار خود عليه‌ سران‌ ايلات‌ ‌افزود، اكثر آن‌ها‌ در قريه‌ دوره‌ چگني ‌گرد آمده‌ و نامه‌اي‌ براي‌ سردار‌اكرم فرستادند كه‌ در آن‌ به‌ تيرگي‌ اوضاع‌ اشاره‌ و مسأ‌له حركت‌ او را پيش‌ كشيدند. سردار‌اكرم‌ در آن‌ موقع‌ در تشكن‌ بود، وقتي‌ كه‌ نامه‌ را به‌ دستش‌ دادند اظهار تأسّف‌ كرد و ناراحت‌ گرديد. او مي‌‌‌ديد سردار‌مكرّم ‌به‌ پيشنهادهايش‌ ترتيب‌ اثر نداده‌ و اكنون‌ اگر بخواهد دست‌ روي‌ دست‌ بگذارد به‌زودي‌ نظاميان را به ساير نقاط ‌هم‌ خواهند فرستاد و جنگيدن‌ هم‌ كار درستي‌ نيست‌. او مي‌‌‌ديد كه‌ دوستان‌ او رؤساي‌ ايلات‌ در مضيقه‌ و از او طلب ‌ياري‌ نموده‌اند و رد پيشنهاد آن‌ها‌ دون‌ دوستي‌ و مصلحت‌ بود. بالاخره‌ بر اثر فشار زياد همراهان‌ و اطرافيان‌ ناگزير دستور داد دويست‌ و پنجاه‌ سوار و تعداد كمتري‌ تفنگچي‌ وسايل‌ حركت‌ را آماده‌ كنند و بامداد روز بعد به سوي‌ خرّم‌آباد حركت‌ نمود.

سردار‌مكرّم با اردوي‌ مجهّز دولتي‌ در پامنار چادر‌ زده‌ و مهيّاي‌ جنگ‌ ايستاد. نظرعلي‌خان بسيار كوشيد تا وي را متوجّه كند و به اتّفاق‌ ترتيبي‌ بدهند كه‌ كار به وخامت‌ بيش‌تري‌ نگرايد، ولي‌ اين‌ كوشش‌ها به جايي‌ نرسيد و نبرد بين‌ نيروهاي‌دولتي‌ و خوانين‌ لرستان‌ در‌گرفت‌. در دشت‌ "كُرَه‌گاه"‌ واقع در جنوب شهر خرّم‌آباد دو اردو به سوي‌ همدگر تيراندازي‌ كردند. اين‌ جدال‌ زياد طول ‌نكشيد و بر اثر حملات‌ جسورانه‌ تفنگداران‌ عشاير، نيروي‌ دولتي‌ درهم‌ شكست‌ و خود سردار‌مكرّم كه‌ گفته‌ مي‌شود يكي‌ ازشجاعان‌ روزگار بوده‌ در حال‌ عقب‌‌نشيني‌ به‌  محسن‌‌آباد برگشت. ا‌و به‌ محض‌ ورود، فرمان‌ داد تيراندازاني‌ بر فراز باروها كمين‌ كرده‌ دقيقاً به‌ حراست‌ والي‌ محصور بپردازند. از اين‌‌سو شيخ‌علي‌خان بيرانوند‌ عدّه‌اي‌ را وادار كرد تا كپنك‌ها را از آب‌ كرگانه‌ خيس‌ كرده‌ بر بدنه‌ ديوارهاي‌ گلي‌ مي‌زدند، آن‌گاه‌ با كارد و خنجر محل‌ خيس‌ شده‌ را سوراخ‌ مي‌نمودند. با اين‌ترتيب‌ ديري‌ نپاييد كه‌ مردان‌ عشاير در حصار رخنه‌ كرده‌ و گروه‌ گروه‌ به داخل‌ آن‌ هجوم‌ بردند. سردارمكرّم كه‌ از پيش، ‌خطر را دريافته‌ بود با وسايلي‌ توانست‌ از حصار گريخته،‌ خود را به‌ خانه سيدمحمّدباقر‌ امام‌جمعه‌ شهر برساند و به صورت پناهنده در آن‌جا ‌اقامت‌ نمايد. به‌ سردار‌اكرم‌ اطلاع‌ دادند عدّه‌اي‌ از خوانين‌ از جمله‌ حسن‌ گدا، غلام‌علي‌خان بيرانوند‌، فاضل‌خان‌سكوند ايلخاني‌ و چند تن‌ ديگر به‌ دستور سردارمكرّم‌ در بروجرد به‌ زندان‌ افتاده‌اند. پس‌ از اين‌كه‌ جنگ‌ به‌ پايان ‌رسيد، نظرعلي‌خان ‌به‌ امام‌جمعه‌ پيغام‌ داد كه‌ از سردارمكرّم دستور آزادي‌ بنديان‌ را دريافت‌ و براي‌ او بفرستد. او اين ‌عمل‌ را انجام‌ داد و همان‌وقت‌ خان‌جان‌خان برادر حسن‌خان‌‌ سكوند به بروجرد رفته‌ و با ارائه‌ فرمان‌، زندانيان‌ را آزاد ساخت‌ و به‌ خرّم‌آباد آورد. آنچه‌ در اين‌ قضيه‌ غرابت‌ دارد، اين‌كه‌ در آمدن‌ نظرعلي‌خان ‌از تشكن‌ به خرّم‌آباد در درجه‌ي‌ اوّل‌ مردم‌ شهر اصرار داشتند و آن‌ها‌، آن‌گونه از ژاندام‌ها نفرت داشتند كه‌ حتّي‌ مطرب‌ها كه‌ همواره‌ سخن‌گوي‌ اتّفاقات‌ مهم‌ محل‌ بوده‌اند با كمانچه‌، دف‌ و دوزله‌ ابياتي‌ مي‌خواندند كه ‌مفهومش‌ تنفّر از دولتيان‌ و انتظار ورود سردار‌اكرم‌ بود، آن‌ها‌ مي‌خواندند:

بارالها بَرَسون‌ دو تا زِ او شيران

 

سيف‌الله‌ زِ كربلا نَظَه‌ زِ طرهان[1]

لكن همين مردم پس از شكست سردارمكرّم، عليه نظر‌علي‌خان شورش كردند و جانب حاكم را گر‌فتند. سرداراكرم شنيد، شيخ‌علي‌خان بيرانوند تعدادي اسب و استر و اثاثه از محسن‌آباد برداشته و بدون خداحافظي به هُرو رفته است. اين امر بر سردار گِران افتاد‌؛ زيرا علّت ناراحتي مردم شهر بيش‌تر بستگي به همان نحوه‌ي عمل شيخ‌علي‌خان داشت‌. وانگهي شيوه‌ي رفتار با يك حاكم و مأمور عالي‌رتبه دولت غير از رفتاري است كه در بين مردم ايلات و عشاير مرسوم مي‌باشد و در حقيقت هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد‌. اشتباهات سردار‌مكرّم و خشم مردم يك واقعه‌ي ناگوار را موجب شده بود و سرداراكرم بر آن بود كه با ديداري از حكمران، از وي عذرخواهي كند و مراتب احترام را به‌جاي آورد و هر طور كه شده تلافي مافات را بنمايد‌. لكن اكنون مي‌ديد اقدام شيخ‌علي‌خان كار را به بن‌بست كشانده و اين زخم، ديگر التيام‌پذير نمي‌‌باشد. لذا از نظر جلوگيري از برخورد سوارانش با مردم شهر فرمان داد، چادرها را از پشت‌بازار برچينند و از راه "شيركشان" به چگني عزيمت و در تَشكِن فرود آمد. سردار‌مكرّم بر اثر اين پيشامد ناگوار گر‌فتار اندوهي سنگين شده، متوجّه گرديد كه در نظر مردم، آن اعتبار و وجهه‌ي گذشته را ندارد و به نحو محسوس خوارمايه و حقير جلوه مي‌نمايد‌. بنابراين نتوانست دگر‌بار زمام امور را در دست گيرد و بر مسند فرمان‌روايي تكيه زند؛ بنابراين جهات بدون تشريفات معمول راه تهران را در پيش‌گرفت و به مركز رهسپار شد.

 

 

 



20. خداوندا! دو تن از شير‌مردان را به كمك ما برسان، سيف‌الله از كربلا و نظر‌علي‌خان از طرهان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 13:22  توسط اسعد غضنفری  | 

توكّل

 

ما روي در طريق توكّل نهاده‌ايم

 

با اشك مهر بذر وفا آب داده‌ايم

دل بر رضا نهاده و در پنجه‌ي قضا

 

در دست دوست ساغر و در جام، باده‌ايم

با دامن پر از خس و آغوش پر ز خار

 

چون گردباد سر به بيابان نهاده‌ايم

بر ما متاع ذوق ز بازار معرفت

 

منما كه نقد عافيت از دست داده‌ايم

خوش آمد اين حقيقت تلخم كه خواجه گفت:

 

«ما آن شقايقيم كه با داغ زاده‌ايم»

گر خود ز آهنيم درين كارگاه زفت

 

زير فشار چرخ زمان چون بُراده‌ايم

در رهگذار سيل فنا جا گرفته‌ايم

 

عمري است راهبان چنين صعب جاده‌ايم

آرايش جمال خرد را چه كرده‌ايم

 

پيرايش نهال هنر را چه داده‌ايم

ما را وبال سرزنش نفس مي‌كشد

 

كه آزادگان نسل كهن را نواده‌ايم

با دوستان بنزسوار اي صبا بگوي

 

ما رهروان راه صداقت، پياده‌ايم

مي‌خواست بخت يار شود ليك در عمل

 

مأيوس شد چو ديد كه ما بي‌اراده‌ايم

در لابه‌لاي دفتر كوبيسم زندگي

 

اين رنجمان كُشد كه همان نقش ساده‌ايم

امرائيا ز آل علي چاره‌ جو كه ما

 

پرورده‌ي محبت اين خانواده‌ايم

اين افتخار بس كه در آئين زندگي

 

تعظيم كس نكرده به پاي ايستاده‌ايم

گر اندرون خسته‌دلان خانه خداست

 

اين باب را ز روز ازل ما گشاده‌ايم

õõõ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 12:43  توسط اسعد غضنفری  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیش‌گفتار

فرزند پدری فرزانه و ادیب بودن، موهبتی است که در کنار سرمستی بهرهمندی از وجود گرانقدر و سراسر فضلش، مسؤولیت خطیر پاسداشت تلاش‌ها و انتشار آثار او را بر دوش من نهاده است. آثاری که خود شاهد بودهام در تنگنایی سیاسی و اجتماعی و در فقدان مکنت مالی، با چه پشتکار و رنجی، بدون حمایت و بل با انواع مرارت و سختی، آفریده شدند.

گنجینهای که حاصل عمر سراسر عزّت و افتخار مردی است که با وجود فراهم بودن فرصت برخورداری از کمک‌های دولتی در روابط معمول جاری، هرگز منّت بندگان را بر خود نپذیرفت. او که با تکیه بر توجّهات هستی‌بخش خرد‌آفرین، و برخورداری از هوش و استعداد خدادادی و اصالت خانوادگي‌اش، هماره آزاده زیست و تاوان آزادگی‌اش، سال‌ها کشمکش با عوامل دولتی و درگیری‌های مداوم  با صاحبان قدرت و ثروت بود. انتقادات تند و گزنده از اوضاع اجتماعی و سیاسی و خفقان حاکم بر مملکت ستم‌شاهی كه بخش اعظم سروده‌هايش مبيّن آن است، باعث  تبعید به متروک‌ترین نقاط ایران‌زمین و دست آخر کنج عُزلت نشستن و سر در جیب مطالعه فرو بردن و سُرايش شعر و برگزیدن کتاب به عنوان تنها دوست و همدم قابل اعتماد بود. او به خوبي به رسالت اصلي خود به عنوان يك هنرمند كه همانا آيينه‌ي تمام‌نماي اجتماع زمان خود بودن و درد جامعه را بازگو كردن است واقف بود و اشعارش گوياي اوضاع كلّي سه دهه از كشور ايران و خصوصاَ لرستان است.

در نتیجه‌ي انتخاب چنین طریقتی با آرزوی چاپ آثارش که هر کدام روشنی‌بخش گوشه‌ای تاریک از تاریخ‌، ادبیات و فولکلور لرستان هستند دار‌ فانی را وداع و به دیار باقی شتافت.

 

بس كن امراييا فضول مباش

 

اين همه تابع اصول مباش

در چنان وضع، با چنين احوال

 

طالب مبحث و عقول مباش

 

تا كه اوضاع مُلك زين نَََمَط است

 

فكر اصلاح زندگي غلط است

مملکت همچو گَنده‌ي مرداب

 

وين عناصر روان در آن چو بط است

 

محكمه بسته است قاضي نيست

 

خبري از حساب ماضي نيست

هر كه در فكر سود خويشتن است

 

كس به اصلاح كار راضي نيست ...[1]
 

 

مرور جریان زندگی پدرم، تجلّی تجمیع عشق با آزردگی و دل‌شکستگی با امید است. اگر چه روح لطیف او را یارای باور تزویر و دورویی نیست، اما در همین فضای گل‌آلوده، دلبستگی‌های انسانی و دوستی‌های ارزشمند را آرزو و جستجو می‌کند و در عین حال، ناامید از یافتن یاران موافق، دل به رحمت پروردگار می سپرد:

 

ما روی در طریق توکّل نهاده‌ایم

 

با اشک مِهر، بذر وفا آب داده‌ایم

دل بر رضا نهاده و در پنجه‌ی قضا

 

در دست دوست ساغر و در جام، باده‌ایم ...[2]

 

 

آنچه رنج پدر را افزون می‌نمود این بود که چنین جهدی نه تنها با تشویق و مساعدت همراهی نمی‌شد بلکه با انواع حسادت‌ها و تنگ‌نظری‌های موجود، دشوارتر می‌نمود، بدان‌گونه که گاه با تمام عشق به زادگاهش خود را در آنجا بیگانه می‌پنداشت:

 

اي دل درين سراچه‌ي تاري چه مي‌كني؟

 

در خانه‌اي كه اُنس نداري چه مي‌كني؟

در مزرعي كه نيست ميسّر به كام دل

 

تخم صفا و عاطفه‌ كاري چه مي‌كني؟

آنجا كه بلبلان خوش‌الحان باغ نظم

 

در كنج خانه‌اند حصاري چه مي‌كني؟

آنجا كه اختران سپهر سخنوري

 

باشند زِ اجتماع فراري چه مي‌كني؟...[3]

 

و او که قدر زحمات خود در اعتلای فرهنگ و ادبیات زاد و بومش را به خوبی می‌شناخت گاه بر اثر یاوه‌گویی‌های عناصر حسود و تنگ‌نظر  طاقت از کف می‌داد، چنان‌که  آرزوی کوچ از این دیار را در دل داشت‌:

 

از ژاژ سخن حسود ناپاک

 

شد پیرهن صبوریَم چاک

از کید عناصر بداندیش

 

و از فتنه­ی کج‌دلان بدکیش

من کز غم زندگی پریشم

 

فردوسی زادگاه خویشم

گر پارسی از حکیم شد راست

 

از من دو زبان بومی آراست

ور لفظ دری از او توان یافت

 

الفاظ لری زِ بنده جان یافت

او رنجه زِ جور دوستان شد

 

هم دوست، مرا بلای جان شد

سی سال قلم زد و اَلَم دید

 

فرجام، به جای زر، ستم دید

سی سال قلم زدم در این شهر

 

جز تهمتم از کسی نشد بهر

آواره شد او زِ شهر و از یار

 

من نیز چنین کنم به ناچار[4]

 

و گاه بغض ناشي از رنج دورويی و تزویر و نامردمي‌ها چنان گلويش را مي‌فشرد که طاقت از کف داده و ناله سر می‌داد:

 

سخن بر دل گراني مي‌كند، اي اشك داماني

 

ندارد داروي طبعم اثر، اي ناله درماني

جهان تار است از گَرد ستم، اي آسمان برقي

 

زمين بار است از خار اَلَم، اي چرخ طوفاني

نمي‌بينم نشان از مردمي، كو يار هم‌دردي

 

زمين تب كرده از بار فتن، كو ابر باراني ...[5]

 

این‌گونه است که رنج و درد ناشی از فضای حاکم گلایه‌وار در سراسر اشعارش که اینک بخشی از آن در دیوان حاضر منتشر گردیده، منعکس است. روح حساس و دل‌شکسته از داغ فرزند، تاب چنین نامرادی را نداشت و شعر تنها همدم مردی شد که دُردانه‌ي گمشده‌ای داشت و آن کلام دلکش یاران همدمی بود.

 

دُردانه‌ای که یافت نگردد به هر یَمی

 

باشد کلام دلکش یاران همدمی

بنشست گرد تفرقه بر گلشن وجود

 

ای ابر مشک‌بار صفا کن تو با نمی

از آنچه در جواني و پيري گذشته بود

 

ما مانده‌ايم و سايه‌ي افكار درهمي ...[6]

 

با وجود تمام اين نامرادي‌ها و تنگ‌نظري‌ها دمي از ياد گذشته‌ي افتخارآميز موطن خود غافل نبود و قابلیت و سرمایه‌های ارزشمند دیار خویش را به زیباترین وجه توصیف می‌نمود، سرزمینی که عمر خود را بدون هر‌گونه چشمداشت، در راه اعتلاي تاریخ و فرهنگ آن نهاده بود‌:

 

هر گوشه ‌كه كاوش كني ‌از خاك لرستان

 

آثار گهربار پديد آيد از آنجا

هر دخمه ‌نماينده‌ي گنجي ‌است پُر از ارج

 

هر غار گشاينده‌ي ‌عهدي ‌است گران‌سا ...[7]

با وجود پای‌بندی‌های شدید اعتقادی، و یاری‌گری‌های انسانی، از هر گونه تظاهر و بازگو نمودن کرده‌های خود ‌گریزان و باور داشت که مهر و کرم را نباید به زبان آورد، حاصل عمل ما خود بهترین سند کردار ماست:

 

آن‌كس که نظر بر گل زيباي من افكند

 

گل غنچه خود را به كف پاي من افكند

زيبا سخني گفت سحر بلبل شيدا

 

آن دم كه نظر بر گل و سرو و سمن افكند

يا دست كريمي چو صدف باش گهربار

 

يا سايه‌ي مهري كه به سر نارون افكند

خواهند و بر‌آرند گُهر از دل دريا

 

اين مرد عمل گفت چو طرح سخن افكند

گر هست عمل شرط شرف، جامه‌ي ديبا

 

خوش پيرهني بود كه زاهد زِ تن افكند‌ ...

 

من که نه به انتخاب خود بلکه به اقتضای تحصیلات و اشتغال، در مسیر دیگری درگیر بودم، فرصت این را یافتم تا علی‌رغم قلّت بضاعت خویش، از یک‌سو به آرزوی دیرینه پدر جامه‌ی عمل بپوشانم، و از دیگر‌سو، به دغدغه حقیقی‌ام که تاریخ و ادبیات بود بپردازم. تاریخی که او چند دهه از عمر خود را برای جمع‌آوری و نگارش‌اش صرف کرد و تصحیح و مستند‌سازی آن چند سال برای من به طول انجامید و ادبیاتی که نقل شفاهی می‌شد و او به جهد و مهر، آن را از سینه‌ها بیرون کشید و در گُلزار ادب لرستان گنجانید و احیا نمود.

و اینک سپاس بسیار خدای بزرگ، که به من امکان جاودانه‌سازی میراث ارزشمند پدر و افتخار به انجام رسانیدن آثارش را بخشید، باشد که یادگاری باشد از شایستگانی که در این دیار کم نبوده و نیستند اما قدر وجود و منزلت حقیقی‌شان بر مردمان آشکار نمی‌گردد.

در پایان لازم می‌دانم از دوست فرهیخته آقای سام دالوند که در تصحیح نهایی کتاب نکات ارزنده‌ای یادآوری نمودند، همچنین استاد ارجمند آقای ایرج کاظمی که مقدمه ی مبسوطی زیب دیوان کردند و آقای یدالله ستوده مدیر محترم انتشارات شاپور خواست قدردانی نمایم.

 

                                                                                    اسعد غضنفری

آبان ماه 1390 خورشیدی



1. شعر "بس كن امراييا" صفحه‌ي ...

2. شعر "طريق توكل" صفحه‌ي ...

3. شعر "چه مي كني؟" صفحه‌ي ...

شعر "حسود" صفحه‌ي ... 4.

5. شعر "نگراني هاي دل" صفحه‌ي ...

6. شعر "همدمي" صفحه‌ي ...

7. شعر "لرستان" صفحه‌ي ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 20:20  توسط اسعد غضنفری  | 

متشكرم سعيد جان ، ضمن تبريك سال نو و آرزوي تندرستي براي شما هنرمند عزيز ، از اينكه گاهي يادي از من مي‌كني ممنونم
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 8:41  توسط اسعد غضنفری  | 


              داستان­هایی از (برجلی) چگنی   چنان‌که مردم لرستان اطلاع دارند در حدود یکصد سال پیش مردی به نام «برجعلی» که در گویش لری «بُرجَلی» گفته می‌شود، در طایفه چگنی می­زیسته و به نسبت زمان استعدادی در شیوه­های دلقکی و مسخرگی داشته و کارهایی می‌کرده است که آن روزها و در آن محیط ساده دور از ریا مورد اعجاب مردم واقع و خود او مخصوصاً در بازگو کردن مطالب و به هم بافتن رطب و یابس مهارتی بسزا داشته و از آن استفاده می­کرده است. من هر‌­چند در اصالت این حکایات زیاد خوش‌بین نیستم و آن­ها را مهم و معتبر نمی­دانم ولی چون نمونه­ای از ذوق و نشانی از وضع روحی مردم آن روزگار و در واقع فلکلور اجتماع یکصد سال پیش می­باشد آن‌ها را به نظم کشیدم.

اسفنديار غضنفري امرايي

  داستان

  آن شنیدم به عهد دقیانوس         که کَلی بود با شَلی مأنوس

مدتی در جوار هم بودند   بس گُهر کز سخن همی سودند

چون زمستان شد و شبان دراز   باب گفتار هر طرف شد باز

 آن دو بر زعم فصل سرد شتا   رسم کردند شب­نشینی را

 گفت شَل با کَل ای برادر من   ای تو همراه یار و یاور من

شب دراز است و وقت ما آزاد   سخنی کن که غم رود از یاد

 تا که من هم به وسع دانش خویش   قصه پردازم ای مهین درویش

کَل بدو گفت: من به جان گویم   هرچه دانم به رایگان گویم

شد توافق چو بینشان حاصل   باز شد، عقده کهن از دل

شل نخست ابتدا  به گفتن کرد   داستانی شنیدنی آورد

شَل   گفت بشنو حکایتي دلکش   تا شود خاطر عزیزت خوش

«بُرجلی» نامی از دیار سماق   که بد از حيث بذله­گویی طاق

 روزی از روزها که تنها شد   بهر آذوقه سوی صحرا شد

شب چو خورشید میل مغرب کرد   رو به سوی دهی بزرگ آورد کرد

رو سوی کدخدای بلد   تا کند راه جوع خود را سد

کدخدا چون خسیس و ممسک بود   التفاتی به ميهمان ننمود

بلکه او را زِ خانه بیرون کرد   با ترشرویی و ستیز و نبرد

«برجلی» با هزار حیله و فن   کرد در خانه زنی مسکن

 بود زن مبتلای دندان‌درد   روز و شب خسته از غم آن درد

زین سبب از فشار و از سختی   بود جویای رفع بدبختی

 گفت با ميهمان که نامت چیست؟   حرفه و پیشه و مرامت چیست؟

 «برجلی» چون‌که داشت آگاهی   گفت با وی کنون اگر خواهی

نیست چون من طبیب در دنیا   می­نمایم علاج دردت را

پیرزن زین سخن چو گل بشکفت   رو سوی «برجلی» نموده و گفت:

 هان قدم‌رنجه سوی خوانم کن   فارغ از این بلای جانم کن

 روی چشم من آشیانه‌ي توست   پس بفرما که خانه خانه­ی توست

خوان بگسترد و چای هم قلیان   کرد تقدیم مرد گرسنه جان

 سیر شد چون‌که مرد با‌تدبیر   خواست نزدیک خویش آن زن پیر

دید دندان او بسی سفت است   سَر یک رشته نخ به بیخش بست

 سر دیگر ببست بر نُک پا   تند کرد آن‌چنان که پا به هوا

رفت و چسبید بر زمین پشتش   بعد تر کرد نوک انگشتش

 هشت بر درب ... خانم   کرد خانم حواس خود را گم

جست بر پا و بند دندان را   کند از بیخ و بُن به ضربت پا

زن ازین واقعه پریشان­وار   هشت از زور درد، پا به فرار

آن­چنان واله و پریشان بود   که نه دیگر به فکر دندان بود

همه در فکر آن طبابت بود   فکر دندان و بند و نخ ننمود

آن یکی چون بدین نهج دیدش   علت اختلال پرسیدش

گفت: هی­هی، طبیبی آمده است   طرفه نقشی به کار من زده است

دست و پا بست و سرنگونم کرد   بعد دندان برون ... کرد

 کی شنید این حکایت ای یاران   که ز ... کَس برون کشد دندان

مرگ بر این سبک‌سر بد‌ذات   تا نماید طبابت از اموات  

 گریز  

 چون نظر می­کنم به وضع نوین   این فسانه شود به بنده یقین

 کاین زمان هم شعار اهل ظلوم   هست بر وفق آن طبابت شوم

گشته از یک گروه ظلم­پسند   نخ حیلت به پای مردم بند

نوک انگشت حیله و تزویر   زیر مردم نهاده با تدبیر

هرچه این جمع بی­نوا دارند   با تکان دادنی برون آرند

گو به اینان هر آنچه بردارید   نوش‌جان بادتان که مختارید

این همه پول و ملک و مال زیاد   نیست چون پرسشی مبارک باد

 هرچه بردید، هرچه هم ببرید   نوشتان چون‌که نخبه بشرید

نخبه در این جهان ماده‌پرست   متمول بود، اگر‌چه خرست

تو که هم با تقلب و تزویر   برسیدی به ثروت بی­پیر

 شدی از التفات آزادی   صاحب ملک و باغ و آبادی

نیست هیچت زِ فقر آگاهی   بیش ازین از خدا چه می­خواهی

بخور، ای رند حقه­باز جری   گر کنی اندکی عدول، خری

بی ‌بلانسبت از خری خرتر   گر بپیچی ازین نصیحت سر

تا تو را پای داده دست برآر   آنچه مقدور می­شود بردار

دست حیلت به جد و جهد برآر   ور به ... اندر است بیرون آر    

 کَل  

 «کَل» چو بشنید این سخن، برخاست   داستانی بدین نهج آراست

 مادر «برجلی» زِ راه نیاز   کرد با پور خود بدین‌سان راز

 که مرا درد سر، زبون کرده   پیریم سخت واژگون کرده

رمق از تن ربوده کاهلیَم   جان‌سپارم اگر به خود هِلیَم

مهر را با دلت قرین آور   رحم بر مادر حزين آور

نظری بر غم نهانم کن   فارغ از این بلای جانم کن

 گفت: از دست من چه برخیزد   باز‌ گو تا به مقدمت ریزد

من نخواهم جز رضایت تو   نیستم عاجز از حمایت تو

 چیست درمان درد پنهانی   هان بفرمای آن‌که میدانی

 تا برای تواَش به چنگ آرم   کافرم گر دمی درنگ آرم

داد پاسخ که ای عزیز دلم   ای تو تنها وجود غم‌گسلم

 گوشت باشد علاج درد‌سرم   هست زِ ایام پیش در نظرم

 که زِ من رنج این بلای عظیم   شود از اکل گوشت مرغ عقیم

 گفت: منّت ‌پذیر فرمانم   گر در این کار سر‌ رسد جانم

 شب بیارم خروس و مرغی چند   تا شود خاطرت زِ من خرسند

 پیرزن خُفت با عذاب شکم   شکم، آن منشأ فلاکت و غم

 از شکم آدمی تباه شود   شکم است آن‌که دام راه شو

د شب بگسترد چون‌که پرده غم   «برجلی» رفت بهر صید حرم

 در دل شب زِ چشم فتنه نهان   شد سوی مرغ­های خانه روان

 دو عدد مرغ چاق و مست گرفت   تیغ تیزی سپس به دست گرفت

 کشت آن مرغگان مادر خویش   فارغ از حال پیر زال پریش

 شُست و پاکیزه کرد مرغان را   کرد بیدار مام نادان را

 که بپا خیز ای عزیز دلم   من زِ تأخیر کار خود خجلم

 خیز و بنمای صورت ماهت   گوشت آورده­ام به درگاهت

زن چو این مژده را به گوش شنید   دلش از شوق گوشت مرغ تپید

 چون ‌که بشنید نام طعمه‌ي خویش   تیز بر پای جست و آمد پیش

 دید یک جفت مرغ چاق و چله   گشت شیدا زِ آز نفس دله

 مرغ جوعش به عرش سر بکشید   هر دو را در زمان به سیخ کشید

 چون‌که بریان شدند با فرزند   خورد آن خوش‌طعام نفس‌پسند

 شب چو بگذشت، آفتاب منیر   رفت و بنشست بر فراز سریر

 پرده تار را زِ هم بگسست   آسمان را زِ لوح ظلمت شست

مادر «برجلی» به عادت پیش   کرد رو سوی مرغدانی خویش

از عددشان چو نیک جویا شد   سخت حیران ازین معمّا شد

 هرچه در گوشه و کنار شتافت   دو عدد از میانه کم‌تر یافت

مدتی سر به جیب فکرت داد   ناگهان یاد «برجلی» افتاد

 زود دریافت دستبرد از کیست   ناله­ها سر نمود و سخت گریست

 رخ خراشید و شیون آغازید   سوی فرزند نابکار دوید

 چون بیامد به نزد پور غمین   گفت با وی به شیون و نفرین

 که تو، ای شیر من حرامت باد   ای فرومایه پور بدبنیاد

 زه کشیدی شکار زید کنی   یا که مرغان خانه صید کنی؟

 رفتی از دردسر رها کنیم   یا به دل نیش جان­گزا زنیم

 مرگ همراهت ای خبیث دغل   ای هماره به کار مکر و حیَل

 ای عذاب الیم منتظرت   کرده جن بر ره خطا نظرت

چه شد آن مهر و مام فرزندی   کاین چنین دل زِ مهر من کندی

 کُشتی از روی عمد مرغانم   بلکه بردی زِ کالبد جانم

 همچنان داد کرد و ناله نمود   چند سنگی بدو حواله نمود

 «برجلی» گفت: این چنین مشتاب   گرچه قلبت زِ رنج گشته کباب

 تو زِ من مرغ دیگران خواهی   نیستت زین حقیقت آگاهی

 کان دگر هم زِ رنج سرقت مال   مثل تو می­شود قرین ملال

 نشنیدی که شیر با کفتار   چون نصیحت کند به وقت شکار

 که تو را تا كه هست قدرت و توش   شیر پستان میش غیر مدوش

 دیگران را دل از جفا مخراش   غافل از انتقام دهر مباش

شَل  

 شاه گفتار از سرير کیان   چون درآمد به مرغزار بیان

از دهان قفل خامشی برداشت   در چمن بذر نکته‌سنجی کاشت

شاخه نسترن گرفت به دست   رفت و بر مسند کلام نشست

 گفت: آن نصر­الدین خطه لُر   «برجلی»، آن زِ شوخ‌طبعی پُر

 روزی از روزها زِ جور فلک   باز محتاج شد به دوز و کلک

 چون‌که آزادگان چنین باشند   عمری آماج تیر کین باشند

 تا فقیری به دار دنیا هست   خلق را با غنی معادا هست

 اقویا از بلیه محفوظند   بینوایان همیشه مبغوضند

 از «بَخی»[1] وجه مستمری داشت   رو به درگاه آن امیر گذاشت

 لکن از بخت و طالع مشئوم   نبد آن رادمرد در آن بوم

 گفت: والی[2] که نیز زِ اعیان است   پشت‌کوهش همه به فرمان است

 می­روم تا از او عنان گیرم   از دم همتش توان گیرم

 از کجا او مرا غنی نکند   رحم بر پیر منحنی نکند

چون ورا از «بخی» فراوان­تر   هست ملک و منال و زیور

  بی­گمان رفع حاجتم سازد   خود رهین کرامتم سازد

 جز محبت توانگران نکنند   که زِ انعام خود زیان نکنند

هست والی بزرگ دریا‌‌دل   بلکه دریا زِ بذل اوست خجل

 مکرمت شیوه­ی مسلمانی است   کار خورشید پرتو‌افشانی است

 رفت با این خیال تا ایلام   خدمت حکمران صاحب نام

 شد سوی بارگاه آن سردار   خواست از پرده­دار رخصت بار

 چون‌که حاجب ازو سؤال نمود   «برجلی» نقل حسب حال نمود

 گفت: مردی فقیر درویشم   فاقد اسب و استر و میشم

نانم از رهبر لرستان است   هست آن نامدار دریا دست

 بخشد از جیب مکرمت مالم   هست جویای کار و احوالم

 لکن امسال از آن عزیز وجود   نرسیده است بخشش معهود

 زین سبب گشته­ام پریشان‌حال   آمدم تا به این عظیم محال

 بلکه زِ انعام خان توان یابم   مستمندم، علاج آن یابم

این زمان خواهش مرا بپذیر   سر ره را بر این فقیر مگیر

 تا روم وصف حال خویش کنم   آگهش از دل پریش کنم

 بلکه از راه معدلت­خواهی   با براتی کند مرا راهی

 داد پاسخ، چه حرف­ها شنوم   از چو تو احمقي چها شنوم

 احمق، این بارگاه خانان است   کی در آن بویی از گدایان است

برو ای مرد فکر دیگر کن   این خیالات را زِ سر در کن

 پس به عنف از سرای خان راندش   تخم نفرت به خاطر افشاندش

 چون زِ درگاه حکمران مطرود   گشت، افکار خویش جمع نمود

 گفت: باید که فکر دیگر کرد   حیله­ی تازه­ای به کار آورد

تا شوی بر خر مراد سوار   هم برآورد از این عنود دمار

رفت تا در کنار چشمه آب   دید جمعی زنان به رنگ و لعاب

 کاسه­ای آب کرد پیشنهاد   نیز گوشی به حرف آنان داد

 از قضا گفت‌وگوی آن نسوان   بود بر وفق نقشه­ی ایشان

 دید هر یک زِ عضوی از خانه   شده مهجور، همچو پروانه

از تف اشتیاق می­سوزد   دیده بر راه آرزو دوزد

 تا کی آید مسافرش از راه   کی زِ برج امید بیند ماه

 نیک چون شد زِ حالشان آگاه   رفت نزدیکشان به ناله و آه

 نرم نرمک گریستن آغازید   زن چو آن حالت نزار بدید

 گفت با وی که هست حالت چون   از چه گریی چنین به سوز درون؟

 گفت: از من مپرس صورت حال   تا نگردی چو من قرین ملال

ناگزیرم به شرح قصه مساز   که نداری تو طاقت این راز

لحظه­ای دست از دلم بردار   این زمانم به حال خود بگذار

تا بر آن رفتگان کنم شیون   که بدان‌سان زِ فتنه دشمن

دم شیروان شدند جمله تباه   حیف، افسوس، صدهزاران آه

 چند تن از کسان من بودند   نازنین­تر زِ جان من بودند

 جز من و یک زن و دو مرد دگر   کس از آن جمع جان نبرد به در

زین سخن­ها بگفت و آه کشید   دست بر سر زد و به گِل غلتید

 زین مصیبت زنان عمله‌ي[3] خان   سخت گشتند واله و حیران

چون‌که راه قوافل معهود   آن زمان از مسیر شیروان بود

 زین سبب حرف «برجلی» چون تیر   کرد در قلب حاضران تأثیر

شیونی بس عظیم سر کردند   جانب خانه­ها گذر کردند

چون روایت به اهل خانه کشید   آتش معرکه زبانه کشید

 موی کندند و رخ زِ غم کندند   اسب­ها را همه کُتَل بستند

گیسوان را زِ بیخ ببریدند   فش و یال ستورها چیدند

 گشت طبل عزا طنین‌افکن   بر فلک رفت ناله و شیون

 محشری بس بزرگ گشت پدید   تا که مطلب به گوش خان رسید

گفت: موضوع چیست؟ راوی كيست؟   بر که خواهند اهل «عمله» گریست؟

 داد فرمان که در زمان باید   مرد راوی حضور ما آید

تا شویم از قضیه مستحضر   هم بدانیم راز این محشر

 رهسپر خادمان خان گشتند   در پی «برجلی» روان گشتند

 از لب چشمه­سار بردندش   به غلامان خان سپردندش

 اذن رخصت گرفت و داخل شد   بعد صحبت از آن قوافل شد

 «برجلی» دید وقت باریک است   سخت راه فرار تاریک است

رفت نزدیک و آستان بوسید   بعد دست جناب خان بوسید

 گفت: کای والی عدالت­خواه   اَر ببخشی مرا، اگر که تباه

 این خبر را زِ من درست مگیر   زِ آن‌که نبود مرا در آن تقصیر

 این تغافل زِ پرده­دارت بود   او مرا زِ آستانه طرد نمود

 پس زِ سر، داستان خویش بگفت   ماند والی از این قضیه شگفت

 که چسان مرد رند سفسطه­کار   یافت در بارگاه والی، بار

 گفت بخشم تو را کفاف معاش   لیک با این تذکر آگه باش

 زین سپس تا به سالیان دراز   گر بدین‌جا گذارت افتد باز

 پوست از کله­ات برون آرم   در‌گذر پر زِ کاه بگذارم

 تا رسد هر کسی زند سنگت   خاک ریزد به چشم الدنگت

 «برجلی» چون گرفت آن تن­خواه   بهر رجعت گذاشت پای به راه

جانش از شوق و وجد بشکفتی   با خود آهسته اين‌چنین گفتی:

 از لئیمان به جز تظاهر و زور   نتوان کرد سور خود را جور

 تا دو صد تار گیسوان نبری   لقمه نانی زِ خوانشان نخوری

  کَل

  «شَل» به سر برد چون حکایت خان   گشت خاموش و ختم کرد بیان

«کَل» چنین کرد داستان آغاز   که تو ای مونس شبان دراز

 با همه زیرکی که در بشر است   باز گاهی زِ گاو ابله­تر است

 با همه ادعای هوش و خرد   گاه خود را به دست خر سپرد

 حیله­گر چون به راه دام تَنَد   راه صد مرد با‌سواد زند

 خاصه زن­ها که اسفه­الناسند   ساده و کند‌ذهن و وسواسند

 هر که خواهد به قلبشان تازد   با کمی حیله کارشان سازد

 در عمل فکر عاقبت نکنند   با کس از کار خویش دم نزنند

 ور زنند آن خلاف مصلحت است   نتوان دل به عهد اینان بست

 روزی افتاد «برجلی» را کار   بر دهی از حوالی چاوار

 رفت در خانه زنی، وان زن   داشت نُه مرغ و یک خروس ثمن

 پوست بر تن دریده از مستی   کش همان بود ثروت از هستی

 گفت: به­به چه مرغ­های درشت   حیف باشد یکي ­یکی را کُشت

 همه بهر خوراک خان خوبند   چون بسی چاق و مست و مطلوبند

 خان بسی گوشت مرغ دارد دوست   دوست دارد خوراک مرغ و نکوست

گر اجازت دهی زِ روی کرم   همگی را به صد عدد درهم

می­توانم دو روزه بفروشم   بلکه با جد و جهد می­کوشم

تا زِ خان وجه بیشتر گیرم   چون زِ وضع تو سخت دلگیرم

نتوانم تو را بدین اخلاق   واگذارم چنین به رنج و محاق

 حق فراوان به گردنم داری   نتوان هشتنت بدین خواری

بند کن پای مرغ‌ها را زود   کاهلی در عمل ندارد سود

 چون‌که بسیار وقت باریک است   شب رسیده است و راه تاریک است

 باید الحال کار گردد ختم   باشد این کار خیر بر من حتم

 اعتمادت اگر به من سست است   تک‌خروسی که نزد مرغان هست

 می­گذارم به رهن مرغانت   تا شود جمع خاطر از آنت

آن بمانَد به نزد تو گِروی   هست نزد تو این خروس قوی

 این بگفت و میان مرغان تاخت   بند بر پای نُه عدد انداخت

 گفت: اکنون به دِه فراز شوم   پس از انجام کار باز شوم

 وجه بدهم، خروس بردارم   باز رو سوی دهکده آرم

چون زِ کار خروس پردازم   بی­تأمل به خدمتت تازم

 وجه کافی به نزد تو آرم   از تو رنج نیاز بردارم

 این بگفت به چاک حیلت زد   مرغ­ها را بدین وسیلت زد

 رفت و چشم امیدش از دنبال   دوخت آن پیرزال کج‌اقبال

 تا که بهر خروس باز آید   بر ویَش عاقبت نیاز آید

 چون‌که بی­بهره از فضیلت بود   غافل از حیله­باز و حیلت بود

 آنچنان بود غافل از ترفن   که ندانست کان خروس ثمن

 از خودش رفته مایه در کارش   شده یکسر تباه بازارش

 شد بدین­سان چو شیوه‌ي تعلیم   جهل یابد بدین نهج تعمیم

 هر که نادان و بی­خرد باشد   سود را از زیان نه بشناسد

 می­کند وقف غیر مالش را   هر که آید برد منالش را

 شد زِ نادانی زن اکبیر   «برجلی» را نصیب مرغ کثیر

 مقصد بنده نیست لفظ اعم   گاه زن­های خوب بینی هم

 همگی نیستند ساده و پست   در چمن خار هست و گل هم هست

 نوش بی‌نیش غیر مقدور است   انگبین پر زِ نیش زنبور است

   شَل

  گفت: «شَل» کای مرا رفیق کهن   بشنو این داستان زِ پیر سخن پرده­دار حریم حرمت راز   این‌چنین داستان کند آغاز که یکی مرد احمق جاهل   بتر از من به قدر کافی چِل پست و بدنام و نابکار و دغل   همه در کار طرح مکر و حیل در فرومایگی به گیتی طاق   در دهش سخت­تر زِ سنگ سماق عاری از بخشش و صفا و کرم   بنده‌ي پول و دوستدار درم مردم­آزار، ظالم و پفیوز   غرق فسق و فجور شب تا روز فکرتش خام و خلقتش فاسد   رذل و بدبین، بد‌دل و حاسد دشمن دودمان و خویش و تبار   کس زِ دستش نبرد یک دینار مظهر بخل، منکر ابناء   سفره­اش بسته چون کتاب بهاء عیب­هایش اگر کنم تحریر   عجز دارد بیانم از تقریر با همه عیب­های نامحدود   در بیان خلاف نادر بود کاذبی بی­نظیر و همتا بود   اندکی لب به راستی نگشود خوی خودخواهی از همه افزون   بود غالب به طبع آن معجون آنچنان کز کمال خودخواهی   نبد از عیب خویشش آگاهی چون به مجلس نشستی آن اکبیر   می­نمودی زِ خویشتن تقدیر چون کُمیت مفاخرت راندی   خویش را مظهر ادب خواندی که به فضل و کمال بی­چونم   هست دانش زِ جمله افزونم کس چو من منبع کرامت نیست   هیچ‌کس را چو من شهامت نیست تا زمین گرد خویش گردیده   مام دوران چو من نزاییده از من امروز زنده ایران است   بخششم همچو ریگ کشکان است در سخاوت چو حاتم طايی   چون فلاطون به علم و دانایی الغرض من فلان و بهمانم   صاحب اسم در لرستانم شبی این‌گونه محفلی بر پای   بود و آن بی­تمیز یاوه­سرای باز زین تُرَهات جور به جور   گفت و افکند باد در شیپور که ابا این صفات و جاه و مقام   که مرا هست پیش خلق تمام بر فلک سر‌کشیده خرگاهم   تا از این پس کجا کشد جاهم «برجلی»، آن ظریف بذله‌سرا   ناگهان از میانه خاست بپا گفت: جای تو در ته چاه است   تیز بر ریش هرچه خود‌خواه است   کَل   گفت: استاد نکته‌سنج ظریف   که یکی تُرک نابکار عنیف شد به دستور حکمران مسؤول   تا کند وجه مالیات وصول از قضا زان همه بلوک و شعب   «برجلی» شد نصیبش از مشرب بینوا تُرک شد به خانه­ی لُر   تا کند جیب خویشتن را پُر تُرک در فکر سود سرشارش   لُر بدان سر که چون شود کارش با چنین فکرهای جور به جور   کرد آغاز گفت‌وگو مأمور گفت: مأمور حکمرانم من   تا ستانم زِ تو دویست تُمن هشت ساعت تو راست مهلت کار   بیشتر نیست فرصت و هنجار اگر این مهلتم به سر آید   حکمرانم تباه فرماید «برجلی» گفت: این وجوه زیاد   چون توانم به رأس مهلت داد؟ مگر امشب به من ببخشایی   اندرین دهکده فرود آیی تا مگر من زِ التفات شما   چاره کار را کنم فردا گفت: نی، امر حکمران اولی است   مطلقاً نفی امر جایز نیست حکم مافوق واجب­الاجراست   این سخن را نه جای چون و چراست «برجلی» چون ورا مصمّم دید   گفت باید به حیلتی گروید پس بدو گفت: کای به قربانت   خوش به این اعتقاد و ایمانت خوش کلامی به مخلصت گفتی   در حقیقت دُرّ سخن سفتی فکر اجرای امر باید بود   به جز این گفت‌وگو ندارد سود پس بفرما به کلبه چاکر   تا شوی از قضیه مستحضر شوی آگه زِ کار این دنیا   که چسان دین‌بَر است و هوش‌ربا چه کلک­ها به پا کند هر روز   برف را آب می­کند به تموز می­رساند به عارفان ذلت   می­سپارد به جاهلان دولت گاه فردی هنرور دانا   افکند بی­گنه به چاه سیاه گه به یک بی­شعور کم ‌مدرک   می­دهد جاه و مال تا به درک دلقکی را گهی به سرعت تیر   به ریاست رساند این اکبیر گاه هم یک ادیب نغز‌سرای   با همان سرعت افکند از پای بی­حیا چون سپهر گردون نیست   بی­وفا­تر ازین دَدِ دون نیست الغرض آنقدر ورّاجی کرد   تا که آن مرد را به راه آورد تُرک دید آفتاب مغرب کرد   ظلمت او را مطلع از شب کرد نیست دیگر مجال چون و چرا   لاجرم کرد اندر آنجا جا «برجلی» خواست همسرش را زود   گفت: این ترک نابکار عنود با چنین خلق و خوی نفرت­زا   صبح، ما را همه کند رسوا این تهی‌مغز سخت‌جان چرند   کَلَکَش را پگاه باید کند زود آش عدس مهیا کن   نمکش را به قدر اعلا کن تا چشانم خوراک مطبوعش   که نخورده رئیس متبوعش دید ميهمان که پاسی از شب شد   نیست باری اثر زِ گوشت و نخود گفت با کدخدای ميهماندار   که مرا بیش ازین گرسنه مدار داد پاسخ که­ات غذا بچشم   هرچه خواهی به منتها بخشم لیک تا نصف شب نیامد شام   بعد چون دید آن عجیب طعام اشتها چون به حد غایت بود   طعمه را فکر کیفیت ننمود خورد تا آن‌که معده ارضا شد   کاسه­ای آب زان سپس جا شد رفت و خوابيد بر امید وصول   چه بلاها که خیزد از این پول برجلی هم از آن طرف چون تیر   رفت و برداشت یک عدد زنجیر سگ بور درشت خود را خواست   بست درب اطاق ميهمان راست تا که وی در برون نیابد راه   نشود نقشه­اش عقیم و تباه نصف شب تُرک پرخور نادان   خاست بر‌پا زِ ثقل معده نوان دید سگ را، پریش و حیران شد   خویشتن را کمی عقب بنشاند جست‌وجو کرد هر طرف به شتاب   آنچه می­خواست سخت بُد نایاب عاقبت یک طویله پیدا کرد   رفت و بر روی آخوری جا کرد تا که آخور گرفت در آن ...د   بعد خود را به رختخواب کشید گفت اکنون به خواب باید شد   کس چه داند سحر چه خواهد شد بود خائف که «برجلی» زین کار   شود آگاه و کار گردد زار صبح چون آفتاب عالم­گیر   روی بنمود از نقاب حریر برجلی از قضیه شد آگاه   سخت برداشت بانگ واویلا کاین خرابی که بر من آوردست   کی چنین عن به آخورم کردست؟ وه گر این کار زشت نامطبوع   یابد اندر میان خلق شیوع شود ایمان مردم از من سلب   آه ازین کار زشت و شیوه قلب می­کنند این زمان به من نفرین   که به آخور نموده­ای توهین کس چه داند که ...دمان از کیست   یا که منظور شخص ریقو چیست؟ همه گویند: کار «برجلی» است   این‌چنین کار زشت از آن دَلی است حال باید بدانم این اسرار   از کجا سر‌زده است این ادبار تا به خلقش نشان دهم این بار   کش ببخشند کیفر کردار کیفر این گناه اعدام است   عامل این قضیه بدنام است آه و افسوس، من تباه شدم   پست همچون غبار راه شدم با چنان گفت‌وگوی و قال و مقال   تُرک از ترس آبرو فی­الحال متوحش به سوی اسب آمد   بی­محابا زِ حال و حسب آمد با دلی پر زِ ترس و بیم خطر   خانه را ترک کرد و زد به گذر چون‌که قدری نمود ره را طی   بانگ برداشت تُرک­وار که هی کپک اوغلی بدقواره لُر   مَنَ پُر عن نمودمت آخور این سخن گفت و تاخت بر مرکب   رفت و گم گشت در سیاهی شب بهره­ای جز خسارت و بوری   دستگیرش نشد زِ مأموری شَل   شل پس از استماع این گفتار   بر سریر سخن گرفت قرار گفت استاد داستان‌سازی   این‌چنین کرد قصه‌پردازی که در ایام پور فتح­الله   «قاسم»[4] آن حکمران با فر و جاه تُرک بی­مایه­ای سبکسر زفت   سر خط از حکمران وقت گرفت نزد والی چنین نمود قبول   که کند وجه مالیات وصول بود آن مرد از فضیلت دور   با درم جور، از کرم مهجور متخلق به خُلق حیوانی   متظاهر به فعل انسانی حکم از اولیای دیوان شد   با تنی چند سوی طرهان شد چون بیامد به نزد قاسم‌خان   داد فرمان که از ره احسان آن فرستادگان دولت را   جای نیکو دهند و آب و غذا لیک مأمور تُرک زشت‌نهاد   نارسیده بنای فحش نهاد چون حضور امیر طرهان شد   همچو دد خشمناک و غرّان شد میزدی نعره­های بس گنده   که سنه گلمده قبا غنده زهر نیش زبان الکن او   در دل اهل «عمله» رفت فرو هرچه خان می­نمود دلداری   در دل سنگ او نبد کاری کس زبان ورا نفهمیدی   وز کسی نیز حرف نشنیدی با چنان خُلق‌و‌خوی نفرت­زا   کرد از جان بَری اهالی را همه رو سوی حاکم آوردند   واندران باب مشورت کردند هرچه دولت به اقتدار بود   بر همه نقشه­ها سوار بود شد چو مرد سفیه مأمورش   بر دهی هم نمی­رسد زورش اندر این‌باره گفت‌وگوها شد   «برجلی» زان میان مهیا شد گفت رازی شنیده­ام به نهان   بی‌هنر تُرک بیلمز نادان در سُرین زخمی از دُمل دارد    خان حاکم اگر که بگذارد روم این لحظه فکر چاره کنم    کلکش را به حیله­ای بِکَنَم  پس به تعجیل بهر زخم دُمل   رفت سر‌وقت پیر تُرک دغل دید مشغول مردم‌آزاریست   فحش‌ها بر زبان او جاریست گاه هم در خفا و آهسته   دست بر روی زخم سر‌بسته هشته و از درد آن خروشیدی   زوزه­ای بر‌کشیده جوشیدی «برجلی» هم به شیوه مأمور   زار و نالان شدی بدان دستور هرچه تُرک خلیده دل کردی   وی همان را به جای آوردی آخرالامر تُرک بد‌اخلاق   سوی او حمله برد با شلاق خواست شلاق بر قفا زنَدَش   متنبه از آن ادا کُنَدَش داد زد «برجلی» افسونگر   که هلا زخم کاریم بنگر ای که سر‌کرده‌ای و سرداری   سر رفعت بر آسمان داری همچو تو در سبیل و هیکل و ریش   کس ندیده است در جهان زین پیش ای که بانگ تو چون دهل باشد   خرس پیش تو مختجل باشد دردمندم، نباشدم تأمین   هان بیا زخم کاریم را بین چون دو روز است زان دوای عجیب   حاصل زحمت «ایوب» طبیب چرک سر داده است و به گشته   اندکی رو به عافیت هشته حال با زخم تازیانه خویش   منما چاک این جراحت ریش ظلم کم کن که ظالمان پستند   ظالمان دشمن خدا هستند نکند مرد ظالم پفیوز   شب تاریک زندگی را روز مشت خود را مزن به تارک کس   تا نیفتی به پای کس چو مگس کرد چندی از آن دوا تعریف   تا که مشغول کرد ذهن حریف اندکی از خشونت وی کاست   «برجلی» را به خدمت خود خواست لیک او زین عمل تحاشی کرد   پشت بنمود و رو به دِه آورد تُرک، کز وصف معجز دارو   در عجب بود، کرد روی بدو گفت: همت نما، به دادم رس   رحمی آور بدین تن بی‌کس گر مسلمانی از برای خدا   اندکی زین دوا به من بخشا تا گذارم به زخم مهلک خویش   نتوانم تحمّل از این بیش داد پاسخ که رو ازین اخلاق   توبه کن تا کنم به تو ارفاق هم ببخشد دوای مطلوبت   تا هم اندر زمان کند خوبت این‌چنین بی‌ادب مران توسن   نوشَت اَر آرزوست نیش مزن   گفت: اکنون زِ لطف روی متاب   بعد صحبت کنیم در این باب سعی کن حالیا به درمانم   دارد از دست می‌رود جانم اگر از نیک‌مردمان هستی   وارهانم زِ محنت هستی پس از این گفت‌وگو روانه شدند   بهر درمان به کُنج خانه شدند دُمل تُرک را جراحت بود   درد و تشویش او به غایت بود مترصد که از ره احسان   میزبانش چسان کند درمان بود غافل که از قضا و قدر   زآنچه خود کِشته است یابد بر مختصر، آن پزشک قلابی   داشت قدری مواد تیزابی درد‌خیز و محّرق و جان‌سوز   در حرارت چو آفتاب تموز طرح معجون بس عجیبی کرد   نزد رنجور بی‌خبر آورد با مهارت حضور او بنشست   داروی زفت را به زخمش بست گفت: این نوشداروی جان‌بخش   التهابش نخست آرد غش لیک کم­کم زِ هیبتش کاهد   شود آن‌سان که خاطرت خواهد صبر کن در مصائب و سختی   تا شود دور، شور و بد‌بختی گفت این حرف و زد به چاک فرار   بُرد دارو زِ تُرک صبر و قرار مدتی مرد نابکار جسور   بود در رنج و التهاب صبور لیک سوزَش زِ سوزِش آن زخم   ریخت در بین ابروانش اخم همچو خرسی مهیب بر‌پا جست   رشته و بند را زِ هم بگسست خواست دنبال «برجلی» تازد   از بلایا مطّلعش سازد واژگون روی بر زمین آورد   داروی زفت کار خود را کرد مرد کژخوی پست پتیاره   شد زِ داروی زفت بیچاره مدتی داد کرد و نعره کشید   لیک دادش به گوش کس نرسید وا‌رسید از سوابق اعمال   کس نیامد کز او بپرسد حال وجهه بد‌کنش چنین باشد   حاصل کِشت فتنه این باشد آری، آن سخت‌جان یک جو مست   مرغ روحش به اهرمن پیوست سر شد آن طمطراق و نعره و داد   گشت خَلقی زِ محنتش آزاد به رفیقانش چون رسید خبر   جمع گشتند گرد یکدیگر دفن کردند جسم بد‌خو را   جسم بد‌حجم ماجراجو را پس از آن با توافق آراء   بین خود نیک‌مردی از رفقا بهر تنسیق امر بگزیدند   با مدارا به کار چسبیدند حکمران نیز استعانت کرد   وز پی کارشان روانت کرد همه جا مالیات و پول آمد   پول در حیطه وصول آمد همه در کار بهره‌ور گشتند   پس از انجام کار بر‌گشتند آری آنان که ظالم و پستند   دشمن عقل و معرفت هستند در‌خور این گروه مرگ بود   نی سزاوار دار و برگ بود قدرت اندر کف ستمکاره   ظلم باشد به خلق بیچاره کار در دست مرد احمق پست   همچو تیغ است در کف بدمست   کَل   «کَل» چو بنشیند راز پنهانی   داد سر، توسن سخنرانی گفت روزی به فصل تابستان   «برجلی» شد به جانب بستان دید مردی به سال ده پنجه   سوده کار و از محن رنجه از تمام مواهب دنیا   بر همان قطعه باغ داشت رجا تا مگر میوه‌ای به بار آید   لقمه نانی به دست ژار آید «برجلی» را چو دید برپا خاست   جای بنمود و خدمتش استاد بعد لطف و نوازش سرشار   چای آورد و میوه بسیار بر سر سفره چون که جا کردند   قصه گفتند و رازها کردند طول داد آن فسونگر عیار   تا که خورشید شد پس کهسار اندک اندک کشاند تاریکی   راه خورشید را به باریکی سلب شد قدرت از فرشته نور   دیو ظلمت دمیده در شیپور باز با گفت‌وگو و قال و مقال   باغبان را گرفت راه مجال مدتی گرم نقل گفتن شد   تا که باری مجال خفتن شد تا طرف را کند زِ بستر دور   گفت افسانه­های جور ‌به ‌جور باغبان، مرد ساده‌لوح نخفت   مترصد که او چه خواهد گفت او هم از گفته­های دیرینش   گفت بس قصه­های شیرینش   حکایت   گفت: در روزگار شاه عباس   که ازو هر پلید داشت هراس گفت: جغدی به جغد همسایه   که تو، ای مونس گرانمایه گشته­ام از حقیقتی آگاه   که تو را هست دختری چون ماه سال از او دو هفت نگذشته   پای بر فرق گلرخان هشته نیز ما را یکی پسر باشد   پسری نیک، با‌هنر باشد گر پذیری ورا به دامادی   زندگی­ها کنند با شادی بهر مِهر و نکاح جانانه   بخشمت چند کاخ ویرانه داد پاسخ که من ورا دادم   برتر از تو شود، که دامادم؟ لیک بهر خراج درگاهم   از تو ویرانه بیشتر خواهم تا نگویند او دنی­زاده ا­ست   دخترش را به رایگان داده است گفت: با خود که اندرین دوران   هر طرف بنگری بود ویران هر چه بینی عمارت و خانه   همه بی­صاحبند و ویرانه نیست یک ملک و مرتع و خانه   کاندرین عهد نیست ویرانه مردم خام و عاطل و بی‌عار   بیشتر هم خرابی آرد بار هر کجا کاین صفات مرسوم است   بیش ازین بر زوال محکوم است آن بلد کز صفا گریزان است   گرگ بر آن امیر و چوپان است آن‌که خودخواه و بی­مبالات است   پیشرفت وی از محالات است تا که ملّت اسیر و بی­کاره است   بینوا، هرزه­گرد و بیچاره است نیست بیچاره فکر آبادی   او نبیند به خواب آزادی شادی از آن دیار رم کرده   فقر و ادبار قد علم کرده سخن حق به گوش کس نرود   کس خریدار حرف حق نشود پس من از پیشنهاد تو شادم   هرچه خواهی خرابه­ات دادم نکته   از شما نکته­ای سؤال کنم   پس از آن قطع این مقال کنم اندرین کشور خراب‌آباد   کی چنین روزگار دارد یاد که کسی فکر مردمی نبود   جور و بیداد را کمی نبود کارها را به ناکسان سپرند   ابلهان را مقام و جان سپرند کاسبان جمله محتکر باشند   خلقی از این روش کدر باشند با دعا سد کنند باران را   تا ببینند رنج یاران را قحط نان را بقای خود دانند   هرز جان را صفای خود دانند بار­الها به لطف و اکرامت   که زِ ما وا مگیر انعامت درد ما را به فضل درمان کن   دفع محنت زِ ملک ایران کن به مقامات احمد مختار   شب ظلمت از این میان بردار نیک­خواهان که دم زِ خیر زنند   دل به گفتار اجنبی ننهند آن رئیسی که دزد و خائن نیست   آن‌که غارتگر خزائن نیست آن وزیری که راه حق پوید   آن امیری که حرف حق گوید رهبری کو دم از فلاح زند   پیشوايی که بر صلاح تند آن نمایندگان پاک‌نهاد   که زِ ما دور نیستند به داد آن‌که میهن­پرست مردم خواست   مردمان را هماره پشت و پناست آن‌که مجری نقش دزدان نیست   خویشتن در شمار آنان نیست آن‌که همواره کار نیک کند   دل بر اسباب دنیوی ننهد آن‌که باشد به حق خود قانع   نیست نفس لئیم را تابع نشود عبد نفس اماره   نکند پرده­ی کسی پاره آن‌که ظاهر صلاح و مادی نیست   نزد او مالک و فقیر یکی است آن‌که مجری نص قرآن است   آن کند کان صلاح انسان است آن‌که در اختیار قانون است   عدل و دادش به قلب مکنون است آن‌که نستاند از ضعیفان مال   نستاند به جز زِ راه حلال آن‌که نبود شریک دزد و دغل   نزند گول، خلق را به حیل جمله را افتخار و عزت‌بخش   در تمام شئون قدرت‌بخش ایمن از آفت و بلا باشند   همچنان فکر کار ما باشند گر نگردد عنایتت شامل   تا ابد حل نمی­شود مشکل غیر درگاه تو پناهی نیست   به جز این در پناهگاهی نیست باغبان چون شنید این گفتار   کرد تحسین «برجلی» بسیار گفت از روی صدق و بی­طرفی   تو طرفدار نیکی و شرفی من هم از این مسائل و گفتار   دانم و دارم از برم بسیار گر نباشد مزید رنج و ملال   عرضه دارم به خدمتت فی­الحال «برجلی» از خدا همین می­خواست   کرد از مرد باغبان درخواست تا بگوید حکایت نغزش   بزداید کسالت از مغزش گفت: پس گوش کن که چرخ کهن   چون جهاند به میل خود توسن گویی این نابکار بی­انصاف   جاده آرزوش باشد صاف تا به هر شیوه آرزو دارد   آدمی‌زاده را بیازارد ابلهان نزد این عجوزه‌ي هیز   بیشتر از من و تواند عزیز و آن‌که در کار فتنه است و دروغ   بیشتر دارد اعتبار و فروغ مردمی چند اگر بیازاری   سر رفعت به کهکشان آری او به ما ظلم می­کند ما داد   چشم داریم، از فلک فریاد روزگاری است ظالمی نادان   برده از جسم و جان خلق توان همه را عبد خویش می­داند   خر خود بر مراد می­راند مدتی حکمران مطلق بود   ظلم بر ظلم خود همی افزود غیر تزویر و آز و مکر و دروغ   در دل تیره­اش نبود فروغ من چه گویم که او چسان می­کرد   آنچه ناید بگفت آن می­کرد بعد گفتند دور آزادی است   ظلم سر رفت و موسم شادیست دور مردانگی و دین­داری است   واژگون شبه مردم­آزاری است تا زمانی که جرم محرز نیست   بهر تعقیب یک مجوز نیست نتوان بر کسی ستم کردن   یا دلی را اسیر غم کردن این زمان دور دموکرات است   که فلک از عدالتش مات است مرد خائن دم از عدالت زد   کوس خود‌رأیی و دخالت زد گفت: کو دزد؟ تا سرش بکنم   بهر عبرت ورا به دار زنم سارقان را به دار آویزم   خاک در چشم یاغیان ریزم باید اکنون به پای منبر رفت   درس پاکی زِ اهل علم شنفت نکشم هرگز از عبادت دست   کز عبادت به حق توان پیوست عده­ای جمع کرد و جیره بداد   فکر تمهید تازه­ای افتاد داد آن عده را تفنگ و فشنگ   تا که دزدی کنند از هر رنگ دزد بی­اسلحه مسلّح شد   جاده دزدیش مسطّح شد حال خواهد هر آنچه خویش، کند   بیشتر از زمان پیش کند نه ورا ترسی از عدالت هست   نه ورا بویی از اصالت هست حال چندی است واژگون گشته   دلش از التهاب خون گشته چون که فهمیده کش مجاب کنند   دفع افراد ناصواب کنند حاکمی سختگیر بر سر کار   باشد و نیستش مجال فرار او ندارد ستم به خلق روا   نپسندد ستم به خلق خدا از پس سالیان رنج و محن   افق زندگی بود روشن کاین چنین رهبر بزرگ آمد   میش، ایمن زِ چنگ گرگ آمد دستی از آستین غیب رسید   پرده فتنه و ریا بدرید اندرین روزگار ماده­پرست   که شکم­ها همه زِ ماده پُر است کرده ثابت که مرد مادی نیست   هم زِ فرماندهان عادی نیست آرزویی بجز رضای خدا   نیست آن رادمرد عادل را چون نه حرف ورا خریدار است   روز روشن به دیده­اش تار است رعب آن رادمرد ظالم‌کش   برده از وی قرار و طاقت و هش تا به رأس این امیر آگاه است   کار در دست این وطن­خواه است پست و مردود هر پلید دنی است   چاره دزد ترک را­هزنی است مرد شیاد خوب می­داند   که ازین پس فرار نتواند زین سبب مرد رند ناهنجار   گشته از خواب بیکران بیدار فکر تمهید چاره افتاده   نقش دیگر به فکرتش زاده جمع کرده­ست خدایان را   رهبران بزرگ سامان را هر یکی را به یک نهج راضی   کرده در عکس شیوه­ی ماضی تا نسازند راز او را فاش   نشود سنگسار آن کلاش اندرین روزگار دزد بگیر   دزد اصلی نیافتد اندر گیر با رعایا و کدخدای دیار   شده جور از برای اول بار عده­ای را به پول خام کند   دسته­ای با خوراک رام کند چون که اطراف کار سنجیده   سود خود را درین عمل دیده که در این برهه مهره اندازد   مدتی نرد دوستی بازد تا ازین دوستی چه بار آید   وین محبت کجا به کار آید   دوستی خرس   این حکایت شنو که در شیراز   بود مردی به خرسکی دم‌ساز هر دو زان‌سان شدند با هم دوست   که تو گفتی دو مغز در یک پوست چند روزی گذشت از ایام   چرخ چپگرد شوخ بدفرجام ناگهان فکر آن دو تن افتاد   دام ژرفی به راهشان بنهاد کوه رفتند بلکه صید کنند   صید، پنهان زِ عمرو زید کنند در کف جوع بی­قرار شدند   جانب کوه رهسپار شدند بس ‌که بُد صیدگاه ایشان دور   از دو موجود غافل مغرور قدرت طی راه طاق آمد   خواب و راحت به اتفاق آمد لیک چون آن دیار امن نبود   خرس با آدمی خطاب نمود گفت: یک لحظه­ام نگهبان شو   حافظم از بلا و دستان شو بعد من بر تو پاسبان گردم   حاضر خدمتت به جان گردم چون سخن دافع گزند آمد   آدمی را سخن پسند آمد خُفت بر اعتماد خرس دژم   خرس مشغول پاسبانی، هم اندران هین یکی مگس پَر زد   بر سر آدمی فرود آمد ونگ ونگش چنان به جوش آمد   که از او خرس در خروش آمد گفت با خود که این لجوج مگس   برده صوتش سبق زِ بانگ جرس می­کند پاره گوش دوست مرا   صبر و طاقت کجا نکوست مرا خواب را از سرش به در سازد   حاصل کار را هدر سازد این زمانش به سنگ محو کنم   نیک باشد اگر نه سهو کنم عزم خود را درست جزم نمود   با مگس قصد جنگ و رزم نمود رفت و برداشت سنگ ناخاری   امتحان کرد مر ورا باری خرس نادان نازموده دد   سنگ را بر سر رفیقش زد سنگ را روی دوست خود ول کرد   کار را بر قضا محول کرد آنچنان سنگ بر رفیقش زد   که مخ از کله­اش برون آورد خرس نادان بی­شعور درشت   عوض پشه یار خود را کشت آن فرومایه پست ناهنجار   بر‌کشید از رفیق خویش دمار نیکی ابلهان چنین باشد   دوستداری خرس این باشد مُرد آن ساده‌لوح خرس‌پرست   در قبال رفیق لیوه پست   شل   «برجلی» را دل از حکایت تفت   آمد و بر سر حکایت رفت گفت: من هم زِ فتنه‌ی خرسان   شمه­ای یاد دارم، اینک آن قصه را بهر تو بیان سازم   فتنه خرس را عیان سازم   حکایت   درگه اقتدار شاه عباس   که از­و بود دیو و دد به هراس یک نفر مال­دار سوداگر   بهر سودا گرفت راه سفر زن و فرزند خویش را بگذاشت   دو نفر بر محافظت بگماشت مدتی بر مراد دل بگذشت   تا دگرگونه چرخ بر سر گشت بود اندر جوار آن زن پاک   لوطئی، داشت خرسکی بی­باک خرس ناپاک نارسای عنود   مدتی در کمین فرصت بود دید چون رفت تاجر هشیار   نصف شب رفت جانب دلدار شهوت از دست خرس ناهنجار   برد یک‌باره هوش و صبر و قرار گیج و آشفته­اش بدان‌سان کرد   یکسره قصد وصل جانان کرد عشق نازل به خانه­ی دل شد   کار دل زین بلیه مشکل شد آن هیولای از هوس رنجه   رفت آهسته با نُک پنجه دید آنجا که جای دلدار است   دو نفر حافظ کماندار است تا ببینند محو سازندش   به مکافات دل رسانندش زین سبب آن دد جهان‌دیده   که در این کار بود ورزیده رفت و بنشست در پس اشجار   فارغ از ترس و مخفی از دلدار شب تاریک چون به نیم آمد   خرس با احتیاط و بیم آمد پای در کاخ هشته داخل شد   دله دنبال خواهش دل شد چون نظر کرد پاسبانان را   دید خوابیده­اند، پس زِ قفا گردن آن دو را گرفت به دست   کوفت بر هم، زِ هر دو سر بشکست ناله­ای بس خفیف سر دادند   پس بر روی زمین در‌افتادند ماجرا را درین مکان بگذار   نظری سوی شاه کشور آر موضع ترک قصه را بشناس   گوش کن داستان «شاه عباس» شاه کو مرشد خوش‌آئین بود   رسم دیرین حضرتش این بود چون که اندر محیط شهرستان   ستمی رفت بر فرو‌دستان دل شاه جهان به درد شدی   درد با شاه در نبرد شدی دم به دم زار و ناتوان گشتی   تا پی ماجرا روان گشتی همه جا شهر را گذر کردی   تا زِ مظلوم دفع شر کردی تا نگشتی رضای دل تأمین   درد سلطان نیافتی تسکین چون رسیدی به مقصد منظور   رنج گشتی زِ جان خسرو دور بر روال همیشه آن شب هم   شاه برخاست از فشار الم همه جا، هر طرف به جهد و به جد   ره سپردی به شهر و کوی و بلد هر کجا سر‌کشیده بگذشتی   رو سوی خانه­ی دگر هشتی عاقبت از ره قضا و قدر   شد گذارش به قصر سوداگر چون بدان‌جا رسید رنج الیم   گشت از جسم شهریار عقیم در همان وقت خرسک بدبخت   در جدل بود با زن سرسخت بهر حفظ شرف زنک ناچار   می­کشیدی زِ سوز دل هاوار خرس از فرط شهوت و مستی   هر طرف می­دوید با چستی آخر­الامر روی زن بجهید   دست او را گرفت و پیش کشید بر زمینش کشاند و پایین جست   در میان دو پای او بنشست پنجه را هشت روی حقه ناف   که بزد برق، تیغ شه زِ غلاف شاه بیدار در کمال غضب   گام برداشت سوی خرس جلب دد چو از هول شه هراسان شد   زن رها کرد و در غم جان شد لیک شمشیر خسرو عادل   خرس را بردرید سینه و دل گر نبد شاه پاکدل بیدار   کردی آن زشت‌خوی افسون‌کار دامن آن عفیف عصمت‌کیش   طعمه آتش شرارت خویش زن از آن پرتگاه مدهش جست   شاه بیدار بود، عصمت رست پس از اتمام این بیان عمیق   دید سنگین زِ خواب چشم رفیق باغبان را چنان به خواب نمود   که دگر فکر باغ و میوه نبود رفت و افتاد ناگهان چون مست   شدت خواب چشم او را بست باز با جمله‌های گوناگون   کرد وی را به چنگ خواب زبون تا در‌افتاد عاقبت از پا   غافل از کید ميهمان دغا «برجلی» پس زِ روی صبر و فراغ   رفت و مشغول شد به غارت باغ آنچه جا داشت کیسه‌اش برداشت   پس از آن رو زِ میزبان برگاشت خفت تا میزبان خواب‌آلود   میهمان، هرچه میوه بود ربود پس از آن این عبارت دلبند   به نوشتش به روی کاغذ قند در مکانی برابر رویش   لای سنگی گذاشت پهلویش که ای گرفتار خلسه خرگوش   مگر از خویشتن نبودت هوش تا نیوشی حدیث شاه عباس   خواب نازت نیفکند به هراس؟ مگر از اتفاق خرس و بشر   نگشودی خود از حقیقت در که ز یک لحظه استراحت و خواب    چون شود چشمه امید سراب؟ خویشتن را بشر ندانستی   جای خالی زِ خرس دانستی فکر کردی که هر که گفت سلام   یا که برداشت در رفاقت گام یا که خورد از تو لقمه‌ای روز­ی   نیست در فکر محنت‌اندوزی از چنین کس دلت نگردد ریش   دور کن این خیال از سر خویش به خدائی که خالق من و توست   دشمن جان تو هموست نخست گر چنین است نوع پندارت   عمری آشفته است بازارت «کل» چو آگه از این معما شد   لبش از بهر گفت‌وگو وا ­شد بحر گفتار چون به موج رسید   ابر تقریر آن به اوج رسید از دل ابر چون خروش آمد   این حکایت از آن به گوش آمد   حکایت   «برجلی» بهرِ گشت و سیر و سفر   پای هشت از دیار خویش به در برد با خویشتن یکی انبان   کرد رو زی عشایر دلفان پر زِ ادویه بود انبانش   نیز هم بود سفره نانش از گیاهان هرز بیهوده   بود خورجین کهنه‌اش توده هر کجا روزی آمدی بندش   می‌نمود این قضیه خرسندش که دوایی به زید بفروشد   شیر یک فرد ساده را دوشد مُردی اَر یک سفیه بی ادراک   نبدی مرد حیله‌گر را باک در محیطی که شحنه مست بود   دزد مختار هر چه هست بود وضع امروز هم چنین باشد   درد سنگین ما همین باشد مرد بقال نیز قصاب است   آن دگر شیخ  هست و هم شابست او به بر، گه پنیر، گه پروار   این به سر، گه کلاه، گه دستار اکثریت ز بس گرفتار است   دست بیدادگر به بازار است رشته کارها چو نیست جدا   نیست مسؤول در میان پیدا مختصر آن پزشک بی‌تصدیق   تا سر شب نمود طی طریق سر شب دید خانه‌هايی چند   شد دلش از سواد ده خرسند رفت و در خانه‌ای گرفت قرار   خویش را زد به خواندن اذکار رکعتی چند چون به جای آورد   باز آغاز وِرد خواندن کرد پس بیاورد کهنه انبانش   زان در آورد دارو و نانش از همان نان خود تناول کرد   شُکرها با زبان نه از دل کرد میزبان را خطاب کرد که زود   آن‌که دارند ناخوش و مردود هین بیا­یند و خود نشان بدهند   تا زِ داروی من زِ غم برهند من که یک زاهد خدا‌جویم   برءالساعه است نوشدارویم وجه ناچیزی اَر به من بدهند   می‌دهم یک دوای جان پیوند تا دل زن به شوهرش در دَم   نرم گردد چو خام ابریشم زن و شوهر به دوستی خیزند   لام الف لا به هم در‌آمیزند تا دعا هست بی‌وفا نشوند   جز به مردن زِ هم جدا نشوند نام آن (میره دوستی)[5] باشد   تخم الفت به کام دل پاشد زن که همواره بود جاده‌ي او   مستعد بود قلب ساده‌ي او رفت اندر میان مردم ده   همه را جمع کرد از که و مه آگهی داد جمله را زین راز   جانب «برجلی» شدند فراز هر زنی هر چه داشت از زیور   کرد تسلیم مرد افسونگر یا دعایی گرفت، افسانه   یا که قدری دوا زِ انبانه تا سحر بود در پی این کار   چونکه گشتند غایب از دیدار زِ اهل ده خانمی به صد اصرار   آمد از بهر پرسش این کار آه سر داد و ناله از دل کرد   خواهش دفع رنج مشکل کرد اشک یاقوت زد به چشمانش   لعل می‌ریخت نوک مژگانش ناله‌ای جانگداز و آهسته   شد برون زان لبان چون پسته گفت با وی حکیم قلابی   کز چه اینگونه در تب و تابی؟ از چنان سرو قامتی دلکش   گریه بی سبب نباشد خوش خیز و بر‌گو زِ رنج پنهانت   تا کنم چاره‌ای به درمانت گفت چون این سخن به کدبانو   لاجرم زد به خدمتش زانو پای بوسید و دست بگرفتش   سر برآورد و راز دل گفتش که تو ای مرد عارف کامل   حل کن از راه حکمت این مشکل هفت سال است تا که من شوهر   کرده‌ام لکن از قضا و قدر تا کنون از شئامت اقبال   بخت ما را نداده است مجال تا یکی نغز میوه‌ی دلبند   با گل دودمان کنم پیوند زین سبب با وجود حُسن و جمال   شوهرم را گرفته رنگ ملال ترسم آخر مرا طلاق دهد   سوق بر وادی فراق دهد هان و هان ای حکیم روحانی   مُردم از غصه، فکر درمانی داد پاسخ که این بلای عظیم   می‌شود با فسون من ترمیم حل شود بالطبیعه هر اشکال   بهر انسان محال هست، محال گر پذیری هر آنچه می‌گویم   از دلت رنگ غصه می‌شویم گفت: ما را به جز اطاعت نیست   حال برگو که راه درمان چیست؟ پس ورا نزد خویش بنشاند   اندک اندک به بسترش خواباند درب انبان کهنه را وا کرد   چند نوعی دوا مهیّا کرد گفت زن را که دیده بر هم نه   زحمتم را عبث به باد مده جهل چشم زن سفیه بدوخت   تا حکیمش به کام دل ...خت تربیت چون نبود و عقل نبود   سهل و آسان نگین عفت سود چون نباشد شعور و فهم درست   زین قضایا فزون توانی جست هست ... چو آتش سوزان   جز به دانش مهار آن نتوان شرف اندر فضیلت و تقواست   حفظ عصمت به فضل گردد راست   شَل   گفت «شَل» بشنو این حکایت را   داستانی شگفت غایت را آن شنیدم که در دیار چتال   بود مردی لئیم صاحب مال مال بسیار، خانه در‌بسته   در غم جمع پول پیوسته بر و یالش ستبر همچو ستور   چشم‌ها تنگ‌تر زِ دیده مور «برجلی» را زِ لحظه اول   کرد از سوء خُلق خویش مَچَل لیک ناچار مرد صحرا‌گرد   چند روزی درنگ و حوصله کرد آن‌که درویشيش شعار بود   با همه فرقه سازگار بود از قضای سپهر پیچاپیچ   بهر یک گفت‌وگو همان جا پیچ کرد در خانه محفلی بر‌پا   جمع گشتند عده‌ای رفقا هر یکی از دری سخن راندی   گل بگفتی و گل بر‌افشاندی لکن از بس قضیه مشکل بود   کس به تدبیر عقده را نگشود خان که در انتظار کام بدی   گفت‌وگو بر زیان تمام شدی زین سبب از ره لجاج و حسد   متصل چوب بر زمین می‌زد دم‌به‌دم می‌دمید در شیپور   که این حکایت نمی‌رود در حور[6] «برجلی» هم نشسته در یک سو   دید نیمی زِ ...ضه‌ي یارو هست پیدا زِ درز شلوارش   بر‌ملا کرده آلت کارش هشت نوک چماق آهسته   با تأمل به زیر آن هسته مرد غافل پرید و از جا جست   قلبش از بیم و اضطراب گسست داد تیزی درشت همچون توپ   سخت ... به سان توپ کروپ «برجلی» چو حناي خود را دید   خوب جوری به ریش خان چسبید پس به آواز گفت با تشمال   که حکایت به حور شد الحال؟   کَل   «کَل» چو بشنید این بیان دقیق   گفت با «شَل» که ای رفیق شفیق چرخ از این کارها زیاد کند    بس جفا چرخ بدنهاد کند بشر افتاده‌ي قضا باشد   آن نماید که اقتضا باشد این بداندیش شوخ کج‌بنیاد    ای بسا دسته‌گل که داده به باد گاه بینی که عارفی دانا   افتد از رنج روزگار زِ پا گاه یک سست‌رأی بی سر و پا   حکمرانی کند به خلق خدا   حکایت   در دهی از حوالی بغداد   روزی این‌گونه اتفاق افتاد دسته­ای از وجوه مردم شهر   جمع گشتند گِرد یکدیگر مختصر بزمکی بپا کردند   دل افسرده را صفا کردند تا غم از لوح قلب بزدایند   جرگه الفتی بیارایند ساغری چند باده نوشیدند   وندران بزم ساده کوشیدند هر کسی مرد هر بساطی بود   اندران دم مضایقت ننمود ساز و شیپور و نای و بربط و چنگ   هر یکی آلتی گرفته به چنگ گرم چون شد بساط عیش و طرب   ناگهان از میان جمع عرب یک نفر ضرط گنده­ای در کرد   حاضران را زِ خنده مضطر کرد خنده­ها شد بلند از هر سو   لیک با اضطراب مرد تِرو زور بر کفش خویشتن کردی   به صدا، کفش را در‌آوردی می­نمودی لباس خود را پار   تا کند اشتباه بر حضار «برجلی» گفت: کای رفیق عزیز   بیش از این با لباس خود مستیز گر صدا را زِ کفش پاره کنی   از پی دفع بو چه چاره کنی؟ بانگ آن را اگر توان آورد   دفع بو را چه چاره خواهی کرد بهر یک اتفاق بگذشته   از چه رو، پاره می­کنی رشته گفت: آن مرد بخت‌برگشته   که مرا نیست کار با رشته بلکه از خبط خود پشیمانم   می­رود تا تبه شود جانم چون‌که خوردم فریب ... دغل   کرد در کار من فسون و حیل من به عنوان چـ... برون دادم   گـ... برد آبرو زِ بنیادم     1. برخوردارخان سرتيپ فوج امرائي پدر نظرعلي‌خان امير اشرف. 2. حسين‌قلي‌خان ابوقداره والي پشتكوه. 3. عمله، خانوارهاي پيرامون والي. 4. قاسم‌خان ميرپنج فرمانده فوج امرائي فرزند فتح‌الله‌خان امرائي. 5. شوهردوستي. 6. ظرف بافته از نخ و پشم که غلات را در آن نگهداری می‌کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 11:39  توسط اسعد غضنفری  | 

توكّل

 

ما روي در طريق توكّل نهاده‌ايم

 

با اشك مهر، بذر وفا آب داده‌ايم

دل بر رضا نهاده و در پنجه‌ي قضا

 

در دست دوست ساغر و در جام، باده‌ايم

با دامن پر از خس و آغوش پر زِ خار

 

چون گردباد سر به بيابان نهاده‌ايم

بر ما متاع ذوق زِ بازار معرفت

 

منما كه نقد عافيت از دست داده‌ايم

خوش آمد اين حقيقت تلخم كه خواجه گفت:

 

«ما آن شقايقيم كه با داغ زاده‌ايم»

گر خود زِ آهنيم درين كارگاه زفت

 

زير فشار چرخ زمان چون بُراده‌ايم

در رهگذار سيل فنا جا گرفته‌ايم

 

عمري است راهبان چنين صعب جاده‌ايم

آرايش جمال خرد را چه كرده‌ايم؟

 

پيرايش نهال هنر را چه داده‌ايم؟

ما را وبال سرزنش نفس مي‌كشد

 

كه آزادگان نسل كهن را نواده‌ايم

با دوستان بنزسوار اي صبا بگوي

 

ما رهروان راه صداقت، پياده‌ايم

مي‌خواست بخت يار شود ليك در عمل

 

مأيوس شد چو ديد كه ما بي‌اراده‌ايم

در لابه‌لاي دفتر كوبيسم زندگي

 

اين رنجمان كُشد كه همان نقش ساده‌ايم

امرائيا زِ آل علي چاره‌ جو كه ما

 

پرورده‌ي محبّت اين خانواده‌ايم

اين افتخار بس كه در آئين زندگي

 

تعظيم كس نكرده به پاي ايستاده‌ايم

گر اندرون خسته‌دلان خانه‌ی خداست

 

اين باب را زِ روز ازل ما گشاده‌ايم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 8:24  توسط اسعد غضنفری  | 

بخش سوم كتاب تاريخ غضنفري(روزگاران لرستان از آغاز تا عصر پهلوي) به جغرافياي لرستان اختصاص داده شده است . در اين بخش نويسنده با قلم روان و سحار خود  مانند يك جهانگرد نقطه به نقطه مناظر و مرايا و آثار باستاني و تاريخي ، وضعيت اكولو‍ژيك مناطق را همراه با فولكلور و آداب و رسوم طوايف به رشته‌ي تحرير كشيده است . در پايان مطالعه‌ي آن، خواننده به اطلاعاتي دست مي‌يابد كه تاكنون در هيچ كتاب يا نوشته‌اي نخوانده است . تصميم گرفتم تا چاپ و انتشار تاريخ غضنفري كه مراحل نهايي آماده سازي خود را مي‌گذراند اين بخش كتاب را در وبلاگ خود قرار دهم . مطالعه‌ي آن را به همه‌ي علاقمندان به لرستان توصيه مي كنم.     

اسعد غضنفري

 کوه های لرستان

1-     کَوَر: در جغرافیای رسمی کبیر کوه نوشته می‌شود و شایسته‌ی این نام هم می باشد .

این کوه از جنوب قصر‌شیرین و غرب سرپل‌ذهاب با ارتفاع کم شکل گرفته به تدریج بر بلندی خود می‌افزاید تا به حسین‌آباد ایلام می‌رسد و از سورین و ماربُرَه یک باره اوج گرفته تا ارتفاع 3000 متر می‌رسد و با تشکیل دیواره‌ای عمومی با سطح یکنواخت پا‌به‌پای رودخانه‌ی سیمره از بدره، زرین آباد، رودبار، رماوند ، وریان مَهلَه ، آبدانان، درّه شهر، دهلران می‌گذرد تا به تخت‌چو و شاه احمد می‌رسد و در دُمشاه دوباره بیش از 3500 متر ارتفاع می‌یابد . بر فراز این قلّه، رَوَدگَه (گذرگاه ) شاهزاده احمد قرار دارد که مردم از دور و نزدیک به زیارتش می‌شتابند. در دامنه‌ی دُمشاه ، پل‌تنگ قرار دارد که با یک چشمه‌ی چهار متری به روی رودخانه‌ی سیمره ساخته شده، عرض رودخانه در اینجا چهار متر است . علّت این عرض کم این است که سنگ‌ها به مرور زمان ساییده شده‌اند تا آب با بستر رودخانه در هنگام خروج یک‌سان گردد .

  در این نقطه عمق رودخانه به هشت متر، قدری هم بیشتر می‌رسد . این شیار عمیق از مسافتی قریب شش کیلومتر شروع شده که سخت عبرت‌انگیز و باور نکردنی است. ارتفاع کَوَر از دُمشاه کم‌کم کاستی گرفته و در حسینیه به صورت مغاک‌های هولناک و چین‌خوردگی‌های ژرف و وسیع مبدل می‌شود، ولی به فاصله پنج کیلومتر دوباره دنباله این کوه سر برافراشته به ارتفاع بیش از 2000 متر و عرض زیاد از کنار شهرهای دزفول، مسجد سلیمان، رامهرمز و آغاجاری به سوی خلیج فارس پیش می‌رود و چنانچه طول این قسمت از کوه را بر بخش مربوط به لرستان بیافزاییم شاید طول همه‌ي آن از پانصد کیلومتر هم تجاوز نماید .

سپهبد رزم‌آرا طول کَوَر را سی فرسنگ( 180 کیلومتر) نوشته لکن این حساب درست نیست . اسکندر بیگ ترکمان که در سفر جنگی لرستان همراه شاه عبّاس صفوی بوده در عالم آرای عباسی راجع به کَوَر چنین می نویسد :

رهی چون ره عشق در پیش آمد

 

کثیرالمخاطر، خطیرالعواقب

فرازش چو قدرش بلند و نشیبش

 

ز بختم نگونتر به چندین مراتب

قسمت وسیعی از این کوه پوشیده از جنگل و بیشتر درخت بلوط است ، لکن در چین‌ها یا به گفته‌ی اهل محل کول‌ها انواع درختان انگور، انار، گلابی که آن را مَرو می‌گویند، انجیر، پسته، وَن، بِرالِک، اَرجِن، بادام کوهی، تیرک و غیره دیده می‌شود . از درخت وَن صمغی بدست می‌آید که از آن نوعی سقز خوش طعم و معطر و مفید در هضم غذا ساخته می‌شود. زالزالک، شاه بلوط و توت هم وجود دارد .

همراه با این کوه عظیم رشته‌های کوچک‌تری به موازات کشیده شده که هر یک پس از چند کیلومتر محو و جای خود را به رشته‌های دیگری که از همین کوه منشعب می‌شوند، می‌سپارند، از جمله کوه‌های مانَشت ، نیاز، دینارکوه، باوَه‌یال، تخت‌چو فیلمون، چَم مهر، چوبینه، دُمشاه و رشته‌های فراوان از این قبیل.

يكي از رشته‌هاي بزرگ كَوَر، قَلاجه مي‌باشد كه از جنوب شرقي قصر‌شيرين شروع، از گيلان‌غرب گذشته به چرداول و شيروان می‌رسد، پس از عبور از رودخانه سيمره در تنگه سي‌پله هليلان به نام گَوَرّ، از سر‌طرهان گذشته به رومشگان و پران‌پرويز و از آنجا به ملاوي مي‌رسد و پس از اينكه رودخانه كشكان را پشت سر مي‌گذارد از ميان‌كوه بالاگريوه عبور می‌کند و به رودخانه سزار مي‌رسد و از آنجا به سلسله جبال زاگرس در بختياري مي‌پيوندد. كوه‌هاي ديگري كه در درجه‌ي دوّم قرار دارند: چَلانه، بلوران، ويزِنهار، ريش‌بُر و مَهلَه در طرهان هستند. اين كوه‌ها را بايستي وصله‌هاي تن كَوَر به حساب آورد.

 كوه بلوران داراي جنگلي انبوه از درختان بلوط است و در محلي كه طايفه بلوران سكني دارند قلّه‌اي وجود دارد كه از ستيغ كوه به صورت غيرطبيعي و اعجاب‌انگيز جدا و سر به آسمان كشيده به شكل مخروط بالا رفته است. از فراز اين تپّه همه‌ي  سرزمين‌هاي اطراف تا آنجا كه چشم كار مي‌كند ديده مي‌شوند. بلوراني‌ها و ابوالوفائي‌ها اهل حق هستند و برآنند كه حضرت امير عليه‌السلام از اين محل عبور فرموده و در اين خصوص افسانه‌هائي دارند، آن‌ها در بلنداي بلوران كه از درختان چنار پوشيده است و آبي بسيار گوارا دارد همه‌ساله و گاه خارج از نوبت جشن‌هائي برقرار مي‌سازند و در (جَشنَكِه‌ي ياران) آتش بازي مي‌كنند.

2- گَرين (گَرون):

     اين كوه پس از كَوَر، بزرگترين كوه در ناحيه لرستان مي‌باشد، گرون در قسمت‌هاي شرق و جنوب شرقي كردستان محال سنقر و كليائي به سوي كرمانشاه كشيده شده و به نام بيستون (بيستين) سند تاريخي كشور ايران را بر سينه خود نقر كرده است. در اين محل كه چَمچَمال و بيستون گفته مي‌شود يكباره قطع و رودخانه‌ی گاماسياب كه بعد تبديل به سيمره و كرخه مي‌گردد و آب‌هاي اسدآباد، صحنه و كنگاور از كنارش مي‌گذرند. اين كوه از محال چَمچَمال و هرسين بار ديگر ارتفاع گرفته از منطقه‌ي دلفان، خاوه و الشتر، هُرو و قايدرحمت به دورود مي‌رسد و از سمت خاور به كنگاور كهنه، كنگوري، خِزِل و نهاوند، بروجرد، چالان‌چولان، رازان به دورود و از آنجا به نام اشتران‌كوه به سمت اليگودرز مي‌رود و به كوه‌هاي بختياري مي‌پيوندد. اين كوه در خاوه- (وِرازاوِنَه) در الشتر- (چُل‌ناوالقان) در هُرو- (پونه) در قائدرحمت- (رازان) و در دورود- (اشتران‌كوه) نام دارد. ارتفاع گَرين در قلّه‌ي (كيَه‌ني‌كَلِن) يعني چشمه بزرگ خاوه (خاوي) و در بيستون بيش از 3000 متر و در اشتران‌كوه تا 4000 متر از سطح دريا مي‌رسد و در بعضي مناطق داراي جنگل‌هاي بلوط مي‌باشد‏، مخصوصاً در رازان و اشتران‌كوه پوشيده از درختان جنگلي است. خطوط مواصلاتي و ارتباط مردم لرستان با نهاوند از راه وِرازاوِنَه و چُل ناوالقان و با بروجرد از طريق کوه پونه در گذشته تأمين مي‌شده و در آن ايام اهميّت فراوان داشته و داراي ساخلو قوي بوده ‌است كه از كاروانيان وجوهي دريافت مي‌كرده و تأمين عبور ميداده‌اند. گردنه و‌ِرازاوِنَه اكنون هم داراي پست ژاندارمري بوده پاسگاهي مجهز بر آن نظارت دارد لكن با احداث راه شوسه نورآباد، نهاوند از دهكده گاماسياب اثر مختصري از آن باقی مانده است. در گرين اگر درخت كمياب است در عوض آب به مقدار كافي وجود دارد، به طوري كه از دو سمت كوه مردم مانند اغلب مناطق لرستان با كمبود آب مواجه نيستند. در مورد كوه چُل ناوالقان كه در برخي كتب چهل نابالغان ترجمه شده است لازم به ذكر است كه اين عدد چهل كودك، كاملاً ساختگي است و آنچه واقعيّت دارد اين است كه در زمستاني به‌غايت سرد، كارواني از اين گردنه مي‌گذرد و گرفتار كولاك مي‌شود تا جائي كه سه كودك از آن كاروان بر اثر سرمازدگي مي‌ميرند. اين كودكان نابالغ را در همان محل دفن مي‌كنند و چون زمين پر از گل و لاي ناشي از برف زياد، مجال كندن گور را نمي‌دهد، ناچار مقداري سنگ روي اجسادشان ميگذارند تا طعمه حيوانات گرسنه‌ي وحشي نشوند و چون در گويش محلي لري توده‌هاي سنگ را كه با دست روي هم ريخته باشند «چُل» گويند و چون لاشه كودكان نابالغ هم در زير آن چُل نهفته است لذا آنجا را چُل‌ناوالقان نامند، يعني چُلي كه جسد كودكان نابالغ را در بر گرفته است. اين چُل هنوز باقي است و ترديد در اينكه گفته شد بنابر روایت مردم سلسله و دلفان و شواهد عيني وجود ندارد و اين قولي است كه جملگي بر‌آنند. ارتفاعات پونه هم مانند ديواري رفيع سيلاخور را از منطقه هُرو و چقلوندي جدا كرده در قريه چالان‌چولان موسوم به رازان مي‌شود.

گردنه پونه در گذشته مركز تجمع طوايف بيرانوند بوده است. در بدو ورود نيروهاي دولتي مبارزات سختي بين آن‌ها درگرفت كه دامنه آن به نبرد خونين زاهدشير كشيده شد (1303ش.)، در بلندي‌هاي كيَه‌ني‌كَلِن نيز مردم چاواري‌ جشن‌هاي موسمي خود را با تشريفات مخصوص خودشان برگزار مي‌كنند.

3- اِسبيكُه (سفيدكوه):

     از پشت شهر كرمانشاه شروع مي‌شود و با عبور از خاك دلفان به صوب خرم‌آباد امتداد يافته از آنجا منشعب مي‌گردد و بعد از گذشتن از يافتَه و مُدبَه به سوي تنگ‌هفت پاپي كشيده مي‌شود و به رودخانه‌ي سزار مي‌رسد و به سمت محال بختياري مي‌رود. شاخه‌ها و ضمائم سفيدكوه عبارت‌اند از: زردَلان و هُليلان (كه در تنگه گَرمِه‌ي رودخانه سيمره از كنار آن مي‌گذرد)، شَتَه، تِلوار، سِرسُورِن، مِهراوكُه (مهراب‌كوه)، سركَشتي، مَپِل،هنجس، وِراز (گراز)، بِراَفتاو (گَم) در شرق كوهدشت، سرخ‌دُم لكي، سرخ‌دُم لري، دُم‌چهر و غيره،در هنجس ارتفاع كوه به 3200 متر مي‌رسد.

اين كوه در حوزه دلفان و الشتر جنگلي و در ديگر مناطق لخت است. در شمال غربي شهر خرم‌آباد، غاري هست كه آن را اِشگَفت‌قَمَري نامند، اين غار در محاذات گرداب سنگي (گَرداوبَردينَه) بر شهر مشرف مي‌باشد و هنوز كسي نتوانسته است به انتهاي آن برسد. این غار بنا بر کشفیات اخیر باستان شناسی از زیستگاه های اولیه‌ی انسان شناخته شده است .

در دامنه يافته نيز اِشگفتي به نام (يافته) وجود دارد كه كنده‌كاري‌هائي در آن به عمل آمده و مي‌رساند روزگاري مورد استفاده بوده است.

در سمت جنوب غربي خرم‌آباد كوه‌هاي هشتادپهلو و طاف قرار دارند كه دنباله كوه‌هاي گراز هستند. از شمال و جنوب كوهدشت نيز كوه‌هائي به نام لكي و لري وجود دارد كه نام برديم. بقعه امامزاده ‌محمّد در دنباله شمالي كوه سرخ‌‌دُم لري قرار دارد. سرخ‌دم لكي نيز به سمت معمولان گسترش يافته به رود‌خانه كشكان مي‌رسد و در آنجا در رديف سلسله كوه‌هاي عظيم و انبوه و متراكم ميان‌كوه به طرف جنوب كشيده مي‌شوند. در كمركش كوه طاف بيست و دو كيلومتري جنوب غربي خرم‌آباد در روستايي به نام گوشه آرامگاه حسين‌خان سيلورزي والي كل لرستان قرار دارد كه با نام شهنشاه مطاف مردم شهر بوده و هنوز هم تعدادي زائر دارد كه به مناسبت عدم اطلاع از تاريخ گذشتگان بر‌آنند كه وي يكي از بازماندگان سادات علوي است. مخمل‌كوه نيز شعبه‌اي از سفيدكوه مي‌باشد و در خاور شهر واقع است و‌ بَرد بُويلون آن داستاني دارد كه به موقع خواهيم نوشت. پشت همين بَرد بُويلون؛ زمين‌هاي مسطح وسيع و قابل زراعت وجود دارد، به همين جهت بدان نام‌ بونَه‌سِرَه را داده‌اند يعني بامي كه هموار است. در دامنه‌ي اين كوه نزديك شهر، چشمه آبي ديده مي‌شود كه چند درخت كهنسال چنار، بيد و سپيدار در مسير خود دارد و در سايه آن‌ها تخت و نيم‌تخت زيبائي ساخته‌اند و آن را به گويش محلي قُلتاندري (خلدبرين) نامند و متعلق به شادوران علي‌مردان‌خان والي لرستان در عصر صفويه مي‌باشد. اين كوه را بدان جهت مخمل‌كوه نامند كه در فصل زمستان و بهار روي صخره‌هاي آن گياهان خوش‌رنگ، گل‌هاي ريز و گل‌سنگ‌هاي فراوان روئيده مي‌شود به صورتي كه سطح كوه را كلاً مي‌پوشانند، شش ماه به رنگ مخمل سبز و شش ماه به گونه سياه به چشم مي‌خورد.

 كوه‌هاي لرستان مربوط به دوران چين‌خوردگي جديد است به همين جهت غالباً تا ستيغ‌كوه را قشري از خاك مي‌پوشاند و رشته‌كوه‌هائي نيز تا سه چهارم پوشيده از خاك و فقط در حدود يك چهارم ديواره سنگي دارند، اين ديوارها به رنگ قرمز روشن و در خط متساوي و مستقيم به شكل افقي كوه را زينت مي‌دهند كه بسيار ديدني است.

در پلدختر و پاي‌‌آستان، مَپِل و بِرافتاو (گَم) چگني اين‌گونه كوه‌ها گسترده هستند، در قريه پَريان نيز كوهي است به ارتفاع هزار متر و درازاي سه هزار متر كه بر خلاف اطراف و پيرامون خود كاملاً مشجر و داراي درختان كهنسال بلوط مي‌باشد، اين كوه را زردَه‌سوار نامند و آن هم داستاني دارد كه به موقع بدان خواهيم رسيد.  

در جنگل‌هاي كوشكي آميراني هم در بدنه سنگي مربع علامت يك پنجه به وضوح ديده مي‌شود كه مي‌گويند جاي پنجه مبارك حضرت امير (ع) بوده و به همين مناسب آن را پنجه‌علي نامند.

4- كوه‌هاي بالاگريوه:

      سلسله كوه‌هاي بالاگريوه كه از لحاظ تعداد، آميختگي تعبيه و گستردگي كم‌تر مي‌توان نظيرشان را يافت، از خرم‌آباد يعني از كوه‌هاي طاف و هشتادپهلو با ارتفاعي بالغ بر2500 متر پشت سر هم و بدون اينكه مجال دهند زميني خاكي به مفهوم خاص آن در يك يا چند نقطه سطح خود را نمايان سازد دشت يا قطعات متوسط‌المساحتّي را نشان دهد چسبيده به همدگر از شمال به جنوب به تعداد فراوان كوه پشت سر كوه چيده شده تا به كبيركوه مي‌رسند و در آنجا مثل اينكه در برابر عظمت آن ديوار سرافراز با آن قلل و ستيغ بلند از خجلت آب شده و در دل زمين فرو رفته‌اند. حقيقت اين است كه اين كوهساران انبوه متراكم همين كه به كبيركوه مي‌رسند يك‌باره قطع مي‌شوند و در وراي اين كوه عظيم صحراي خاك‌ها و ماسه‌ها را به صورت چين‌خوردگي‌هاي بزرگ و كوچك به وجود مي‌آورند ولي لحظه‌به‌لحظه آن‌ها را جابه‌جا مي‌كند و در رودخانه‌هاي اروند، كرخه و كارون سرازير مي‌نمايد، در اين مورد دمرگان مي‌نويسد:

 «كوه‌هاي لرستان از چين‌هاي منظم و موازي و لايه‌ها در جهت و ضخامت تشكيل شده‌اند. سنگ‌چين‌هاي پايه‌اي غالباً داراي سنگواره هستند، چيزي كه به من اجازه تعيين سن واقعي آن‌ها را داد قديمي‌ترين آن‌ها متعلق به طبقات كهن از قبيل دوونیَن و کربونیفر است به ضخامت قابل ملاحظه تخته‌سنگ‌ها برمي‌خوريم كه در آن‌ها بقاياي حيوانات و نباتات بسيار ناياب است و من فكر مي‌كنم كه مي‌توان آن‌ها را به دوره آئوليتيك نسبت داده بر فراز اين سنگ‌ها سنگ‌چين‌هاي پايه‌اي زمين‌هاي كرتاسه از نئوكرميَن تا سنونيَن ديده مي‌شود.»

رودخانه‌ها

1- سيمره:

      اين رودخانه از دامنه كوه گرون سرچشمه گرفته، در شمال الشتر و جنوب خاوری نهاوند از تنگه‌ای به نام گاماسیاب سرچشمه گرفته با همین نام آب‌هاي ملاير، نهاوند، تويسركان و جويبارهاي دامنه الوند در آن مي‌ريزند. در بيست كيلومتري شهر كرمانشاه پس از عبور از تنگه چَمچَمال در محلي به نام دوروپَرامان با رودخانه قِرَه‌سو كه از روانسر در شمال غربی کرمانشاه سرچشمه می‌گیرد، ادغام و از همان‌جا به سيمره تغيير نام مي‌دهد و پس از عبور از تنگه گَرمه‌ي و كوه‌هاي زردلال (زردلان) وارد هُليلان مي‌شود و از كنار بقعه امامزاده ‌محمّد(ع) اندكي پايين‌تر از تنگه "سي‌پِلَه" مي‌‌گذرد، آب‌هاي شيروان، چرداول، مانشت و قسمت مهمي از آب‌هاي پشتكوه بدان افزوده با تغيير جهت به سوي جنوب، از رُوار(رودبار) و بيره (بدره) در خطي مستقيم از ميان صخره‌هاي بزرگ و شكاف‌ها و مغاك‌هاي ژرف در محلي به نام خودش سيمره وارد و در نزديك پل باستاني گاميشون (گاوميشان) دومين رودخانه‌ي بزرگ لرستان كشكو(كشكان) بدان مي‌ريزد و در بستري گسترده به سوي پل‌تنگ جريان پيدا مي‌كند. راجع به اين پل در قسمت كوه‌هاي لرستان توضيحاتي داده شده، تكرار مي‌كنم كه اين نقطه يكي از نقاط مهم لرستان و شاهكاري است كه دست طبيعت پديد آورده است، زيرا چنانكه شرح داديم در اين محل رودخانه بزرگ سيمره كه در عرضي متجاوز از دويست متر جريان دارد ناگهان به ديواري از سنگ‌هاي يكپارچه وسيع برخورده با نيروي مرموز خود قلب اين ديوار عريض را مي‌شكافد و در طول شش‌هزار متر و عرض كم‌تر از چهار متر در ژرفاي هشت تا دوازده متر پيش مي‌رود به طوري كه از فراز پل‌تنگ، رودخانه‌اي بدان عظمت و گستردگي به جويباري خُرد و حقير بين دو ديوار بلند سنگي مي‌خزد و اگر انعكاس نور آفتاب در قعر درّه نباشد معلوم نمي‌كند كه در چنان حضيضي آب جريان دارد. پل تنگ داراي يك چشمه چهار متري است كه محاذي "دُمشا" واقع و زَوّار بومي از روي آن گذشته پياده يا با اسب و استر به دامنه كوه مي‌روند و از آنجا با طي راهي پرپيچ و بسيار خطرناك پياده خود را به شاهزاده ‌احمد مي‌رسانند، رَوَدگَه (گذرگاه) شاهزاده ‌احمد در قلّه‌ي كوه به ارتفاع نزديك به سه هزار متر قرار دارد. پس از گذشتن از جلوگير در بيدروبه رودخانه زال به سيمره مي‌ريزد و در آنجا به كرخه تغيير نام مي‌دهد. آب زال چون در يك شيب تند و سنگي جريان مي‌يابد بسيار سريع و چون بستر رودخانه هم باريك مي‌باشد آب آن سرعت بيشتري دارد و با رنگي زلال و سبز در برخورد با سيمره‌ي آرام گل‌آلوده آن رودخانه بزرگ را مي‌شكافد و تا ديوار مقابل پيش مي‌رود آنگاه با برخورد به صخره روبه‌رو برمي‌گردد و جزء، تابع كل مي‌گردد. لرها مثلي دارند كه مي‌گويد (زال هَت، سيمَره بِريتي) و در زبان لري (زال اوما سيمِرَنِه بُري)زال آمد و سيمره را بُريد.

چنانكه متذكر شديم پس از پيوستن زال به سيمره اسم آن به كرخه مبدل مي‌شود و از بيدروبه و حسينيه پس از اينكه چين‌هاي ژرف و مغاك‌هاي عميق را پشت سر گذاشت وارد دشت وسيع خوزستان مي‌گردد، به خاطر همين نزديكي رودخانه با شوش، عرب‌ها آن را بعد از ورود به خوزستان السوس نامند لكن در اصل اسم آن چرخه بوده و كرخه عربي آن است و اين نام را در هيكل يكي از خدايان ايلام به نام چرخينك ديده‌اند.

 

 

 

2- كَشكو (كشكان):

     اين رودخانه كه از پل هُرو و زمين‌هاي دالوند، قايدرحمت و سگوند سرچشمه مي‌گيرد در كاسيان به نام باوالي(باباعلي)، كاكَه‌رَها(كاكارضا) را دور مي‌زند و به الشتر سرازير مي‌گردد. از كوه چُل‌ناوالقان چشمه بزرگي به نام كَهمان جريان مي‌يابد و پس از اينكه به دشت الشتر مي‌رسد با نام كشكو به رودخانه‌ي هُنام ريخته، قدري پائين‌تر به (باوالي) مي‌رسد و در همان‌جا كه به دوآب معروف است كاملاً شكل مي‌گيرد. پائين رودخانه جويبارهاي مربوط به خاك خاوه و نورآباد و ديگر آب‌هاي دلفان و سلسله قاطي مي‌شود و از تنگه گاوشمار وارد تَشكِن شده، پس از طي مسافتي در خاك چگني آب‌هاي دوره، ناي‌كَش و خرم‌آباد در تنگ‌تير بدان مي‌ريزد و پس از عبور از حياي‌غي (حيات‌الغيب)، معمولان، زورانتل ، ملاوي و پل‌دختر در زميني نزديك به پل عظيم گاوميشان به سيمره مي‌ريزد. در مورد اين رودخانه نيز كه سرعتش از سيمره بيشتر مي‌باشد گفته مي‌شود:

كشكو تاف‌تاف كِنَك زَهلَه بِرَكَه

 

سيمِرَه نرمي كِنَك آيِم هِرَكَه

   يعني آب كشكان با سرعت زياد و سر و صدائي كه دارد زَهره مي‌برد و مي‌ترساند ولي سيمره با نرمش و ملايمت خود آدم‌ها را غرق مي‌كند. اين موضوع درست هم هست زيرا آرامش و سكون رودخانه سيمره اطمينان مردم را جلب مي‌كند و همين اطمينان‌ خاطر موجب مي‌شود كه بي‌گدار به آب بزنند و دچار خستگي گردند و در نتيجه جانشان را از دست بدهند، لكن كشكان با آن ظاهر خشن و خشمناك از همان ابتدا راهگذر را به اتخاذ تدبير واميدارد و از گدار مناسب مي‌گذرد، در عين حال موضوعي ديگر هم از اين ضرب‌المثل به ذهن خطور مي‌كند كه انسان در همه امور نبايد فريب ظاهر امر را بخورد و همواره به ماهيت امور بيانديشد.

از آن مترس كه هايهو دارد

 

از آن بترس كه سر به تو دارد

 

3- رودخانه دز:

      اين رودخانه از دو نهر تشكيل گرديده، نخست نهري است به نام ماربُرّه كه از كوه‌هاي بختياري سرچشمه مي‌گيرد و پس از ادغام با آب‌هاي اليگودرز، ازنا و اشتران‌كوه به دورود مي‌رسد، دوم‌ آب‌هاي بروجرد و سيلاخور و سربند و قسمت‌هاي چالان‌چولان كه آن هم به دورود مي‌رسد، به همين جهت در گذشته آن را بحرين مي‌گفتند. اين آب‌ها را پس از اينكه به هم پيوستند سزار نامند و سزار در مسيري كه راه‌آهن را كشيده‌اند جريان يافته پس از پيوستن آب‌هاي دِم‌دِم و بالارود با نام دِز وارد جلگه خوزستان مي‌گردد و بعد از گذشتن از كنار دزفول در محلي به نام بندقير به رودخانه كارون مي‌ريزد و نام دز به واسطه تلاقي آن با شهر دزفول مي‌باشد. سد دز در خاورميانه پس از سد اسوان مصر بزرگ‌ترين سدي است كه تا كنون ساخته شده است، در دزفول مردم از روي پلي كه از ساخته‌هاي شاپور اوّل مي‌باشد عبور مي‌كنند و شهرداري در تعمير و توسعه آن اقداماتي مبذول داشته است. اين پل، دزفول را به شوشتر، رامهرمز، مسجد سليمان و آغاجاري مربوط مي‌سازد.

مسير رودخانه سزار را از دورود تا بالارود جنگل‌هاي انبوهي تشكيل داده، داراي بهترين مناظر و شكارگاه‌ها و از بخش‌هاي پاپي و زز و ماهرو و الوار گرمسيري مي‌گذرد. شهر دزفول را به مناسبت همين پل و دژي كه در سمت شمال آن قرار داشته است دژپيل مي‌گفته‌اند، چون در زبان لري چنانكه از گفته ميرنوروز هم برمي‌آيد، پل را پيل گويند و بعداً عرب‌ها دژ را دز و پيل را فيل كرده آن را دزفيل و بعداً از نظر سهولت كلام دزفول گفته‌اند كه اكنون هم با همين اسم موسوم است.

در لرستان هر جا كه نهري وجود داشته باشد دست آخر به يكي از اين سه رودخانه مي‌ريزد و رودخانه‌اي كه قابل ذكر باشد همين‌ها هستند كه نام بردیم. گفته مي‌شود نام بحرين از اين جهت به اين رودخانه اطلاق گرديده كه از دوران پيشين در نواحي دورود و صحراي نسبتاً گسترده‌ي سيلاخور، درياچه‌اي وجود داشته و بر اثر مرور زمان تدريجاً تبخير و به خشكي گرائيده است. دمرگان جهانگرد مشهور درباره رودخانه دز و زمين‌هاي مسير اين رودخانه يادداشت‌هائي دارد كه عيناً به نقل آن مي‌پردازيم:

«هيچ شرح و توصيفي نمي‌تواند احساسي را كه به هنگام پيمودن كوره راه‌ها به انسان دست مي‌دهد بيان كند، كوچك‌ترين آن‌ها در مَرمَرها، مغاك‌ها و پرتگاه‌هائي را كه ته آن‌ها و آب‌هاي جوشان به زحمت ديده مي‌شود بريده‌اند آنقدر فاصله زياد است كه قوي‌ترين آبشارها هم صدايش نمي‌تواند از ته اين مغاك‌ها شنيده شود، من بارها تأسف خوردم كه نتواستم سياحت كاملي از اين منطقه عجيب و ستودني بكنم اما نه‌تنها موانع طبيعي تقريباً غير قابل رفع بودند بلكه سكنه علاقمند و غيرتمند نسبت به استقلال خود نيز راه را بر ما بستند.»

 

 

طرهان

     طرهان از سمت شمال و غرب به رودخانه سیمره، از جنوب رودخانه كشكان، از خاور به بخش چگني محدود است، كوه‌هاي طرهان عبارت‌اند از:

وِراز (گراز چِنگِري)، خِليف (دُمچهر)، سرخ‌دم لكي، سرخ‌دم لري، چَلونَه، بلوران، شَماش، گَوَر، وِسكور، نعل شكسته، سه‌دَن، ويزنهار، مَهله، سركَن، داردياوِن، كُژينَه و غيره و در حدود هفتاد هزار نفر در آن زندگي مي‌كنند.

اين بخش وسيع داراي سه دهستان است كه طبق تقسيمات كشوري به اين ترتيب معرفي مي‌شوند:

1- كوهدشت 2- رومشكان 3- سرطرهان و مركز آن كوهدشت مي‌باشد.

 

 

الف- كوهدشت:

 در اين دهستان نزديك هفتاد دهكده وجود دارد، مهم‌ترين طوايفي كه تابع كوهدشت هستند عبارت‌اند از:

گراوندهاي عباسي، اولاد، ضروني، ريكا، زيودار، سياه‌منصور، كوشكي آميراني، قره‌ليوند، خوشنام‌وند، عبدولي، گرمه‌ي، مهكي، آزادبخت، اولادقبادديالي، ابوالوفائي، بلوراني، شيراوند، درب‌گنبد.

كوهدشت را در ايّام باستان كورشت و كوذشت نيز مي‌ناميده‌اند. چِنگِري زادگاه شجاع‌الدين محمّد خورشيد در شمال غربي كوهدشت واقع است و طوايف مهكي و گرمه‌ي در آنجا زندگي مي‌كنند و ماديان‌رود يعني همان مادانرود تاريخي جائي است كه محمّد خورشيد از چِنگِري بدان‌جا منتقل و نشو و نما كرد. اين دو قريه شباهت فراواني به (پري، كُمازان) ملاير در ارتباط با كريم‌خان زند دارند. ماديان‌رود در جنوب غربي كوهدشت واقع و پرآب‌ترين و آبادترين نقطه در همه طرهان مي‌باشد، در ماديان‌رود آثار پلي بسيار عظيم ديده مي‌شود، بدين جهت مدخل تنگه را پاپيل يعني پاي پل مي‌خوانند، اين رودخانه اكنون بدل به جويباري شده با آبي اندك و حال آنكه من خود به خاطر دارم كه پنجاه سال پيش آب آن از ركاب ‌سواران بالا مي‌رفت.

در مركز بخش، مرحوم نظرعلي‌خان قلعه چهار برجي بزرگي از آجر ساخته بود داراي دو طبقه ولي متأسفانه ورثه آن را از بين بردند و زمين و آجرش را هم فروختند.

در اينجا آثار باستاني مربوط به اين حوزه تاريخي را ذيلاً معرفي مي‌كنيم:

غار بَرد اِسبي (سنگ سفيد): در دو كيلومتري شمال (هُميان).

غار بت‌خانه: 18 كيلومتري جنوب كوهدشت در قريه دُمچهر در ابتداي گِردِل كوه با طول 200 و ارتفاع 18 و پهناي 20 متر.

تپّه دِرِكّه: در ابوالوفا به بلنداي 15 متر.

تپّه چياپین: در جنوب كوهدشت واقع در ميان طايفه قره‌ليوند.

غار سَرسُرخِن، ميرمِلاس، چالگَه شَلَه: واقع در كوه هميان بين طرهان و دلفان.

تپّه‌هاي دالاب: در شمال كوهدشت واقع در دامنه كوه‌هاي مشجّر سرخ‌دم لكي و چِنگِري.

كوه مشجّر زرده ‌سوار: كوهكي است واقع در غرب كوهدشت داراي درختان بلوط و زالزالك و وَن، درباره اين كوه گفته مي‌شود كه مولا اميرالمؤمنين سوار بر دلدل كه رنگ زرد داشته است پس از اتمام كار بلوران به اين كوه تشريف آورده و لحظاتي استراحت نموده است، درويش‌هاي اهل حق به اين رَوَدگَه (گذرگاه) اعتقاد خاصي دارند و از آن در حل مشكلات استمداد مي‌كنند. در قلّه‌ي اين كوه کوچک دو درخت بسيار كهنسال بلوط وجود دارد كه از فرط پيري ميانشان پوسيده و خالي شده مع‌هذا شاخ و برگي گسترده دارند و آن را همان نقطه توقف و استراحت مولا مي‌دانند.

قلعه دوشَه: اين قلعه در كوه دوشه واقع است و وجه تسميه آن اين بوده است كه دو پادشاه در آن ناحيه مي‌زيسته‌اند يا اينكه دو شاه اين دژ را بنا نهاده و به اتمام رسانده‌اند.

قلعه گُموَر، قلعه جغد، قلعه كُژينه (ضروني)، قلعه منيژه واقع در سَر سُرخِن، قلعه چِنگِري، سنگ پنجه‌علي واقع در جنگل‌هاي كوشكي آميراني در جنوب كوهدشت و نزديك به رودخانه كشكان.

بقعه امامزاده محمّد: اين بقعه چهارگوش به ارتفاع 12 متر كه در زمان سلطنت مظفرالدين‌شاه قاجار به سال 1322 هجري قمري توسط حسين‌‌نام نيكونژاد و حسين‌بيگ پشت‌كوهي تجديد بنا شده است.   

ضريح آن از ورشو به ابعاد 2×2 و داراي چهارطاق جهت زيارت‌كنندگان مي‌باشد. نام و كنيه آن حضرت چنين است: ابي محمّد الزاهد ابن ابي جعفر احمد الزاهد ابن تاج‌الدين ابراهيم المجاب ابن محمّد‌العابدين ابن امام موسي‌الكاظم عليهم‌السلام و قبره في لرستان علي ماي سیمره و يعرف بشاه محمّد.

 رَوَدگَه (گذرگاه) شاهزاده‌احمد: در ميان تنگه خسروآباد از كنار نهر آبي كه از پاي‌آستان جاري و از اين تنگه مي‌گذرد و به زمين‌هاي طرهان، كوناني و آدينوند و نورعلي مي‌رسد گذرگاهي از قلوه‌سنگ وجود دارد كه وسط آن را يك سنگ پهن مسطح قرار داده‌اند و مي‌گويند كه شاهزاده ‌احمد (همان كه راجع به او در بخش پاپي سخن خواهد آمد و قبلاً نيز ذكري از او به ميان آمده است) در اينجا رفع خستگي كرده سپس به راه خود به سوي سرنوشتي كه انتظارش را مي‌كشيده رهسپار گرديده است، چنانكه در جاي خود هم بيان خواهد شد يكي ديگر از گذرگاه‌هاي شاهزاده‌احمد قلّه (دُم‌شاه) كبيركوه مي‌باشد كه از پل تنگ براي زيارت او مي‌شتابند. براي رَوَدگَه خسروآباد نيز همه آن تشريفاتي را كه براي رَوَدگَه كبيركوه انجام مي‌گيرد به انجام مي‌رسانند، براي كلاغ‌ها نان پرز كرده در روغن (چِنگال) كه مخفف چنگ مال است هنگام زيارت همراه مي‌برند و در نقاط معين مي‌گذارند تا كلاغ‌ها آن‌ها را ببينند و ميل كنند.

بقعه ابوالوفا: واقع در شمال شرقي كوهدشت كيلومتر 25 دامنه كوه چَلونه قسمت بِرَه كاظم در دهكده‌اي به همين اسم كه مردم آن عموماً اهل حق هستند. اين بقعه هشت‌ضلعي است و 5/9 متر ارتفاع دارد و متعلق است به سيّدابوالوفا، يكي از هفت تن پيشوايان اهل حق كه با سلطان اسحق صاحب كرم همكاري نزديك داشته است. نام اين همكاران هفت‌گانه بدين قرار است: سيّدمحمّد، سيدابوالوفا، حاجي بابوعيسي، ميرسوره ، سيّدمصطفي، شيخ شهاب‌الدين، شيخ حبيب شه. ابوالوفا بين سده‌هاي هفتم و هشتم هجري قمري مي‌زيسته است.

بلوران: نام دهكده‌اي است بسيار خوش آب و هوا واقع در شمال غربي كوهدشت به فاصله 35 كيلومتري و به فاصله ده كيلومتر از ابوالوفا بر بالاي برآمدگي مرتفعي كه از ستيغ كوه دُم زانوگه برخاسته مخروطي‌شكل سر برسمان  آ آسمان كشيده است. گور يك نفر از بزرگان يارسان اهل حق در آنجا وجود دارد.

گويند حضرت علي عليه‌السلام بر فراز اين تپّه سر بر فلك كشيده با ني‌لبك كه آن را بلور هم نامند محل سكناي همه جانوران وحشي و حدود و ثغور آن‌ها را معلوم و معين ساخته است، فرورفتگي‌هايي بر روي سنگ‌هاي صاف، كنده‌كاري شده و گفته مي‌شود كه آن‌ها جاي سُم دلدل، مَركب مولا بوده است، روي همين اصل هم اين كَنده‌ها را (سُم‌دلدل) خوانند، در آنجا آتشكده‌اي وجود دارد به طول 25 و عرض 11 متر كه اهل حق در جَشنَكِي ياران، خَركَه آو مُوَر، چواراَرچوار و شَشِلَه، مراسمي كه مهم‌ترين كار در اين‌گونه مراسم آتش‌افروزي‌ و بازي با آتش مي‌باشد را به انجام مي‌رسانند. راجع به اين فرقه نيز نوشته‌هائي هست كه به موقع از نظر ارباب معرفت خواهيم گذراند.

داوي‌رَش (داود رشيد): داود رشيد در دامنه كوه وِراز (گراز) در مدخل تنگه‌اي به همين نام 12 كيلومتري مركز بخش كوهدشت واقع است، بناي اين مقبره چهارگوش و ارتفاعش 9 متر است، اهل حق اين شخص را هم از بزرگان يارسان مي‌دانند و احترام مي‌گذارند و مي‌گويند او همان يارداود موسيار است كه او نيز از هفت‌تنان نخست سلطان اسحق بوده است و مي‌دانيم كه هفت‌تنان اوليه غير از هفت‌تن ثانوي بوده‌اند.

 

ب- رومشگان

     ناحيه طرهان به طور كلي مطابق تحقيقات گسترده‌ی خاورشناسان و ارباب تحقيق مركز حكمروایی اقوام كاسيت و پيش از آن‌ها نيز در حكومت ايلامي‌ها و لولوبي‌ها نقش به‌سزايي داشته است.

رومشگان يكي از مناطق بسيار غني از حيث آثار باستاني شناخته شده و بر روي قلاع و تپّه‌هاي متعدد آن كاوش‌هاي فراوان صورت گرفته است. اين منطقه در جنوب غربي كوهدشت قرار دارد و آنجا را بدين جهت رومشگان گفته‌اند كه نيروهاي ايراني در زمان سلطنت نادر شاه افشار در اين محل سپاهيان رومي(عثمانی) را شكست داده‌اند و در اصل (روم اِشگان) كه اِشگان در گويش لري معني شكست را مي‌دهد بوده كه بر اثر كثرت استعمال الف اول متروك مانده است.

رودخانه كشكان از پران پريز منتهي‌اليه جنوب رومشگان و رودخانه بزرگ سیمره از سمت غربي آن از وَريان مَهلَه مي‌گذرند ولي چون بستر اين دو رودخانه عظيم در همه‌جا از سطح ساحل پائين‌تر است از آن‌ها استفاده زراعتي نمي‌توان كرد. در رومشگان قصبات پرجمعيّت فراوان هست از جمله:

وَريان مَهلَه، عاليناوا، قاطرچي، خندق، چيابل (مركز دهستان)، كلك‌رود، باوه‌حُوي (باباحبيب)، قلاجُق، توه‌هُشكه، دَلي‌دَشته، داردياون، سولاوَه (شورابه)، خرس‌دَر، سركَن و چول‌حول.

 ايل امرائي كلاً در دهستان رومشگان سكني دارند لكن ايل سوري به دو قسمت تقسيم مي‌شود، نيمي در رومشگان و نصف دگر در كوهدشت و ماديان‌رود زندگي مي‌كنند. طوايف خاصي، خدانظر، نظرعلي‌وند، رومياني، شيراوند، سهراب‌وند، پايروند، بازوند، آقاجان در رومشگان و تيره‌هاي طوايف عبدولي، ضروني، ريكا، سياه‌منصور، قره‌ليوند، خوشنام‌وند در كوهدشت هستند و البته جزو جمع كوهدشت هم قلمداد می شوند نه رومشگان.

در رومشگان آثاري از جهان كهن به دست آمده است كه هم‌اكنون زينت‌بخش موزه‌هاي بزرگ آثار باستان مي‌باشند. در اينجا ما خوانندگان گرامي را با مكان‌ها و نقاط مهم باستاني آشنا و با آن‌ها سري به اماكن مذهبي و قبور شخصيّت‌هاي آن دوران مي‌زنيم:

تپّه چياسوز (چقاسبز)، تپّه چيابل، كفتارلو (كفتارلان)، چيابَردينَه (از اين تپّه كه نام برده شد آثار بسيار گران‌بهائي از دل خاك بیرون آمده است.)

قلعه‌ي زاغه( زاخه)بنايي ساخته شده از سنگ است كه دمورگان آن را مربوط به دوره‌ي ايلامي مي‌داند.

قلعه كوهزاد در ويزنهار: در شمال قصبه‌ی قاطرچي مربوط به دوره اشكاني به ارتفاع 75/1 متر و طول حصار قلعه 60 متر و عرض 24 متر مي‌باشد، در چين‌خوردگي سمت باختر ويزنهار غاري كنده شده كه ارتفاعش با زمين بيست متر مي‌باشد.

عالي‌گيژون: در جنوب رومشگان، قريه بازوند از سنگ و گچ به شكل مخروط به ارتفاع 9 متر.

سهل نايو (سهل نادان): سهل‌الدين، واقع در تيل‌كش (تول‌كش) چهارگوش به ارتفاع 50/5 متر.

باوه‌حُوي (باباحبيب): در جنوب شرقي رومشگان از سنگ و گچ ساخته شده و گنبد آن هنوز باقي است.

آثار يك شهر خرابه در رومشگان

ساروَلي: واقع در ميشنان

آخوررخش: واقع در جلوگير

آثاري از باغ ليمو: واقع در قريه جايدر

مقبره باويزه (بابازيد): كه آن را بايزيد نيز مي‌نامند واقع در تقاطع راه آسفالته و راه پل‌دختر به شاه‌آباد غرب.

دژ ساساني: واقع در تپّه خندق رومشگان، اين دژ بر فراز تپّه‌اي بزرگ ساخته شده و اطراف آن را خندق وسيعي كنده‌اند و چنين مي‌نمايد كه در عهد باستان گرد تپّه پر از آب بوده است.

پ- سرطرهان

اين دهستان در شمال شرقي رومشگان واقع است، غني‌ترين و مطمئن‌ترين نقطه در كشف آثار باستاني شناخته شده است.

سمت شمالي تيره‌هاي طوايف گراوند و كوشكي سرطرهاني در زمين‌هاي مابين ايل پرجميّت آدينوند و در قسمت جنوبي آن طايفه كوناني و تيره نورعلي دلفان زندگي مي‌كنند.

ميل صَفَروَگ (ميل صفربگ): اين ميل در مدخل غربي تنگه خسروآباد به بلندي يازده متر به همين نام از سنگ و ملاط ساخته شده و هشت ضلع دارد.

مناره: در فاصله يك كيلومتري ميل صَفَروَگ در قسمت غربي قرار دارد كه خراب شده و فقط قسمتي از آن باقي مانده است.

تپّه پيارَه (پياده راه): از اين تپّه اشيا پربهائي از دل خاك بيرون كشيده شده است كه قسمتي از آن‌ها در موزه ايران باستان به چشم مي‌خورد.

دژ زلال‌انگيز: در قلّه‌ي كوه خياران از سنگ و ملاط بنا شده است.

قلعه پاي‌آستان: از سنگ و ملاط به فرمان مرحوم نظرعلي‌خان اميراشرف ساخته شده، اين قلعه خيلي بزرگ دو طبقه و داراي هفت برج بوده است كه هنوز ديوارهاي آن سالم مانده است ولي در شرف خرابي است.

قلعه دم رويسو (دم‌ روستان): بر قلّه كوه خياران سمت جنوب تنگه روستان.   

پيرمكايل (پيرميكائيل): در قريه رودبار واقع است، روبه‌روي پيرميكائيل بقعه امامزاده عباس به چشم مي‌خورد كه جزو حوزه پشتكوه مي‌باشد.

طايفه‌اي هم به نام رئيس‌وند در دهكده آرمشه و پشته در شمال پاي‌‌آستان زندگي مي‌كنند كه جزو جمع ايل آدينوند محسوب‌اند، اين طايفه‌ي كثيرالعده زمستان‌ها به زير تنگ سياب كه ملك آن‌هاست مي‌روند و تابستان كه فرا مي‌رسد كوچ كرده به پشت تنگه كه آنجا را باباگردالي كه در گويش لري باوَه‌گردا‌لي ناميده مي‌شود، روستان و پشته و آرمشه مي‌آيند.

کَل سرخ: در اين دهكده طايفه‌‌اي به نام شَرخِر از گراوندها زندگی می کنند.

 

دودمان ميرغضنفر امَرائي

 

شجره

 

فضل‌الله فرزند صحبت‌الله را از اين جهت در پايان جدول آوردم كه ذكر خيري از ايشان شده باشد، وي از مادر با محمدباقر فرزند نادرقلي برادر است، وي جواني است به غايت سليم‌النفس، سخي و قوم‌دوست، مقدار قابل توجّهي از نامه‌ها و احكام تاريخي و اسناد مهمي كه از حكمرانان پيشين و دست‌اندركاران عصر قاجار كه ارتباط با يك خاندان دارند بدون مضايقه و بخل و حسد عين آن‌ها را صادقانه به من تسليم داشتند، اگرچه اين عمل به سود خودشان هم تمام مي‌شود ولي همه‌كس اين درك و فهم را ندارد و اغلب سود خودشان را به دست حسد سپرده و ناداني‌هاي جبران‌ناپذيري را مرتكب مي‌شوند، به هر حال من از ايشان كمال امتنان را دارم (كثرالله امثالهم).

خوانندگان اين تاريخ مي‌دانند كه من در انجام كارهايم تنها و منفرد بوده علاوه بر اينكه همكاري ندارم از جهاتي مورد بخل و حسد و حتّي كينه‌توزي‌هاي آن‌هائي كه پايه و مايه‌اي چندان ندارند نيز قرار دارد بنابراين هرگاه كم و كسري مشاهده مي‌فرمايند توقع اغماض و چشم‌پوشي داشته همين‌قدر مردي پير، بيمار و بي‌يار و ياور را كه جز عنايات لايتناهي پروردگار كسي را همراه و همكار و موافق و خلاصه مشوق خود نمي‌بيند مورد عنايت و محبت خود قرار دهند.

خوانين گراوند

 

شجره

 

خوانين كوشكي

 

شجره

 

 

خوانين آدينوند

 

شجره

 

 

دلفان

سرزمين موسوم به دلفان از شرق به كوه عظيم گرين، از غرب به رشته‌كوه‌هاي اسبيكه (سفيدكوه)، از شمال به هرسين و كرمانشاهان و از جنوب به سلسله و الشتر محدود است، زبان اين مردم عموماً لكي است، مذهب طوايف مختلف دلفان، شيعه اثني‌عشري است لكن بين طوايف (موموند) يعني نورعلي و ميربگ، سنجابي و خاوه و عدّه‌اي هم از ايل كاكاوند و ايتي‌وند هنوز مذهب علي‌الهي رواج دارد و روي‌هم رفته يك پنجم تيره‌هاي طوايف دلفان، به اين مسلك منسلك‌اند. كار و حرفه‌شان دامداري و كشاورزي مي‌باشد و به خاطر احشام خود همه‌ساله به طرف طرهان و چگني قشلاق مي‌كنند، اين كار را قبل از ظهور رژيم پهلوي تا بالاگريوه حتّي حسينيه و بيدروبه ادامه مي‌دادند ولي به تدريج دامنه‌ي قشلاق كوتاه شد و منحصراً به همسايگان گرمسير خود قناعت كردند.

مردم دلفان بيش از ديگر افراد ايلات لرستان باسواد دارند و از لحاظ شعر و ادبيات مخصوصاً موسيقي برتري آن‌ها بر دگر بخش‌هاي لرستان مسلّم است. از دلفان سرايندگاني مانند ملاپريشان، خان الماس، محمدتقي و امثال آن‌ها برخاسته‌اند كه در عرفان و ادب مقام و مكانتي والا دارند، در باب وجه تسميه دلفان جز داستاني به نقل از افواه معمرين راجع به فرار دلفان نام از نهاوند به لرستان كه در يادداشت‌هاي مربوط به سلسله بدان اشاره شد اطلاع ديگري در دست نیست.

از لحاظ قيافه، ذوق و استعداد ادبي و موسيقي بين دلفاني‌ها و مردم طرهان وجوه تشابهي وجود دارد. در طرهان نيز پيروان فرقه اهل حق عدّه‌ي نسبتاً زيادي هستند مخصوصاً در ميان ايلات آدينوند، رئيس‌وند، نورعلي، بلوراني، ابوالوفائي و غيره كه اكثريت دارند. مطالب.

 كوه‌هاي بزرگي اين ناحيه وسيع را در بر گرفته اند كه دو ديوار عظيم گرین و سفيدكوه در خاور و باختر مهم‌ترين آن‌ها هستند و علاوه بر اين دو، كوه‌هاي مهراب، سركشتي، هُميان شرقي، شَتَه و تِلوار، چقادزدان، دال‌گيرها و بُزكَن را بايد نام برد.

از دلفان محاذي خاوه، راه وِرازاوِنَه (گرازانه)، لرستان را در گذشته با ثلاث و بروجرد مرتبط مي‌ساخته و هنوز هم در قلّه‌ي آن كه بلندترين قلل كوه گرین مي‌باشد پاسگاه مهمي مستقر استّ لكن پس از كشيده شدن راه نورآباد- نهاوند از گردنه گاماسياب اين راه طبيعي تقريباً از رونق افتاده و شايد هم به زودي كلاً متروك گردد. در شمال راه وِرازاوِنَه در بالاي گَرین قدري به سمت شمال اين كوه ارتفاع بيشتري يافته و بالاتر آن چشمه‌ساري هست كه آن را اهل حق (كِيَني كَلِن) يعني چشمه بزرگ مي‌نامند، اهل حق، جشن‌هاي مذهبي خود را كنار آن چشمه در روزهاي معين از سال برگزار مي‌كنند و ذغال‌هاي سرخ آتشين در مشت مي‌گيرند و خاموش مي‌كنند، ريزه‌هاي سوزان آتش را در گريبان و جيب‌هايشان مي‌ريزند و فرياد برمي‌دارند كه (كشمش مولايه، كشمش مولايه) آنگاه به ياد جوانمردي‌ها، جهاد در راه حق، سخاوت و جنبه‌هاي انساني حضرت مولا علي ابن ابي‌طالب(ع) مي‌افتند و هم‌صدا فرياد به خواندن سرود خاص خود كه آن را (كلام) مي‌نامند برمي‌دارند، شعر مي‌خوانند آن هم با دو سه نوع آهنگ در دستگاه‌هاي ماهور، شور و مخصوصاً آهنگ افشاري، با اين هيجانات شعرخوانان گرد آتش مي‌چرخند و مي‌رقصند و خروش آن‌ها لحظه به لحظه اوج مي‌گيرد تا اينكه مست و مجذوب دست به كارهاي خارق‌العاده مي‌زنند، آتش‌هاي سرخ و سوزان را در دهان مي‌گذارند و خاموش شده برمي‌گردانند، سرها را به چپ و راست خيلي سريع و تند حركت مي‌دهند چنانكه زلف‌هايشان بر روي صورت و چشمان آن‌ها پخش مي‌شود تا بالاخره اندك‌اندك سستي و رخوت بر آن‌ها غلبه مي‌كند و هر كدام رو به سايه درختي يا ديواره سنگي رفته و دراز مي‌كشند به صورتي كه (تو گوئي كه هرگز نرفت آن سخن).

در اين بخش پنج دهستان وجود دارد به نام‌هاي: كاكاوند، ايتي‌وند، نورعلي، خاوه، ميربگ.

در ايام پيشين خانواده اميرغضنفر در دلفان املاك فراوان داشته‌اند از جمله خاوه و سنجابي و قصبه‌ي سياوشان و غيره متعلق به اين خانواده بوده است، همچنين مردم خاوه هنوز هم پرآب‌ترين چشمه‌ي خود را به نام ميرغضنفر،سِراو قیه فَر (سراب غضنفر) مي‌نامند، همچنين از نظر سياسي تا ظهور رژیم پهلوي مرحوم نظرعلي‌خان امرایی بر اين نواحي حكومت عشايري داشته است و در اين خصوص چون قبلاً توضيحات مشروح و مفصل داده شده است نيازي به تكرار نمي‌بينم، خوشبختانه در آن يادداشت‌ها رؤساي برجسته اين طوايف با ذكر نام و مشخّصات و خصوصيّات مربوط به آن‌ها معرفي گرديده‌اند.

در دلفان چشمه‌هاي مشروب فراوان است اما در هيچ نقطه‌اي رودخانه بزرگ به چشم نمي‌خورد همين‌قدر هست كه اين مردم نياز به حفر  قنات يا چاه عميق ندارند.

مركز دلفان، نورآباد است و خط سرتاسري خرم‌آباد به كرمانشاهان از آنجا مي‌گذرد، نورآباد با خرم‌آباد نود و چهار كيلومتر فاصله دارد.

از دهكده‌ها، قراء، قصبات مهم دلفان مي‌توان از:

سادات، فاضل‌آباد، لاغري، كفراج، ترازك، رنگ‌رزان، كرم‌الله، حشمت‌آباد، حسن‌آباد، شرف‌آباد، ده‌سفيد، دادآباد، گچينه، چياخِشَه، سراب غضنفر، گاوكش قمش، احمدوند، سراب‌گَر، دوليسگان، تاجي‌وند، سنجابي، هفت‌چشمه، دمباغ نام برد.

آثار باستاني

قلعه قلائي: ساختمان اين دژ مربوط به عصر سلاطين صفويه مي‌باشد، در انبارهاي اين دژ مقدار زيادي گردكان پیدا شد، همه آن‌ها داراي ظاهري بي‌عيب ولي در ميان پوست چيزي جز مقداري مغز سوخته و سياه‌شده وجود نداشت به طوري كه در اثر وزيدن نسيم به هوا مي‌رفتند و اين موضوع مي‌رساند كه قلعه مزبور از نظر تأمين خوراك سپاهيان و اسبان آن‌ها هنگام لشكركشي‌هاي بزرگ اهميّت به‌سزايي داشته است.

قلعه حسن گاودار: داراي سه طبقه مي‌باشد و در قسمت ميربگ وجود دارد.

قلعه سراوگَر: مربوط به دوران بعد از اسلام و داراي دو طبقه مي‌باشد.

قلعه كفراج خاوه: داراي سه طبقه بوده است كه بنای آن مربوط به  پس از ظهور اسلام است.

قلعه صدمني: واقع در قسمت خاوه.

قلعه گندم‌بان: دو طبقه واقع در جمشيدآباد دلفان.

چياسوين: واقع در دوليسگان.

قلعه تياو: در دو طبقه واقع در كاكاوند دلفان.

بقعه شاهزاده ابراهيم معروف به باباي بزرگ: براي تأمين رفاه زيارت‌كنندگان اخيراً يك راه خاكي با زيرسازي كافي از نورآباد تا سركشتي محل مقبره ساخته شده، در خود گنبد بابابزرگ نيز تعميرات صورت گرفته است.

از اين بابا نيز مردم سلسله و دلفان و هرسين كشف كرامات و خوارق عادات و معجزاتي نسبت مي‌دهند و به آن ايمان و اعتقاد فراواني دارند به طوري كه در حين قشلاق همه دارائي‌ سنگين‌وزنشان را در حرم آن مي‌گذارند و بدون دربان و مستحفظ به گرمسير مي‌روند و در مراجعت هر كسي مال خود را از همان نقطه‌اي كه گذارده است برمي‌دارد.

دو طايفه نورعلي و ميربگ طبق كاوشي كه شخصاً به عمل آورده‌ام فرزندان مومه (مؤمن) هستند و چون در گويش لري مؤمن را مومَه مي‌گويند به همين جهت دو طايفه مذكور را موموند نامند.

شجره خانواده‌هاي معروف ميربگ را در صفحات ضميمه ملاحظه مي‌فرمايند: براي ثبت شجره‌ي خانواده‌هاي محترم و ريشه‌هاي طايفگي به كرات از بازماندگان آن‌ها خواهش كردم كه در اين امر مرا يار كنند و شجره‌ي انساب خود را براي من بفرستند ولي متأسفانه تا اين اندازه هم كه صددرصد به سود خودشان تمام مي‌گردد مضايقه شد و ما ضمن تشكر از فهم و درايت و حسن نيّت آن دسته از آقايان كه اين كار را انجام داده‌اند نسبت به سايرين بدين وسيله از خود سلب مسؤوليت مي‌كنیم و اگر ملاحظه كردند كه سلسله‌ي نسبشان صورت كمال نيافته است بايد تقصير آن را متوجه خودشان بدانند و من همين تعداد اسامي را كه به دست آورده‌ام باز غنيمت دانسته به مفهوم جمله‌ي (ما لا يُدرك كُله لا يُترِك كُله) درك نكردن كليات را سبب ترك آن‌ها نمي‌‌دانیم، اين اميدواري هست كه انشاالله در چاپ‌هاي بعدي آقايان فايده‌ي اين كارها را درك كنند و در انجام خواسته‌هاي ما همكاري و همراهي فرمايند، ذيلاً به معرفي تيره‌هاي مال‌مومه كه عبارت‌اند از: ميربگ و نورعلي مي‌پردازيم و ابتدا از ميربگ شروع مي‌كنيم:

 

جاي شجره

 

ميربگ علي ابدالي

 

جاي شجره

 

نورعلي

 

جاي شجره


در لرستان طايفه‌ي نورعلي را هُني نسبت مي‌دهند، درباره اين موضوع اين‌گونه كسب اطلاع شده است:

پس از درگذشت فرضي مردم دلفان سه روز مجلس عزا برپا مي‌كنند، سپس به منظور تسليت نزد ميرزالي (ميرزاعلي) كه جانشين فرضي است مي‌روند. در چنين وضع و موقعيّت طايفه بيژن‌وند كه (پلنگي) معروف از آن‌ها بوده است هم به عنوان فاتحه‌خواني به خانه‌ي ميرزالي مي‌روند. آن‌ها با توجّه به اوضاع آشفته‌ي موجود چنين مشورت مي‌كنند كه در ازاي خون پلنگي كه به دست كسان ميرزالي به‌خصوص نورعلي به قتل رسيده اكنون كه فرضي از دنيا رفته است و ديگر برادرانش ارزش چندانی ندارند ترتيب غارت اموال و احشام ميرزالي داده شود و همين عمل را انجام داده و ميرزالي را با كسانش به باد يغما مي‌گيرند و غارت مي‌نمايند، اين خبر به ميرزالي كه مشغول عزاداري است مي‌رسد.

نورعلي فرزند كهتر ميرزالي سوار بر اسبي كه آلات جنگي و رخت‌هاي فرضي را براي كُتَل بسته‌اند مي‌شود و به دنبال غارتگران می رود، همين كه به آن‌ها مي‌رسد غارت را قهراً مسترد و هنگامی كه به آبادي برمي‌گردد دستور مي‌دهد ساز عزا را بدل به مارش شادي و سرور كنند و چون مردم دلفان اين كردار را با آداب و رسوم محل مناسب و سازگار نمي‌دانند نورعلي را از آن به بعد هُني لقب مي‌دهند و هُني در لرستان معني سرد، بي‌ملاحظه و بی احساس را افاده مي‌كند.

از وقايع شگفت‌انگيز

اكنون كه نامي از پلنگي برده شد و قتل وي را اساس اين داستان دانستيم واجب است در مورد اين قتل نيز شمه‌اي بيان كنيم.

پلنگي مردي قوي‌پنجه، پردل و سخت‌جسور و مردم‌آزار بوده است. اين مرد مدّت‌ها از تير‌ه‌هاي طوايف موموند وجوهي به صورت باج‌سبيل دريافت مي‌داشته و در راه نيل به اين منظور در صورت قصور، طرف باج‌گزار را مورد هجوم قرار مي‌داده و در صورت لزوم از ارتكاب كشتار بي‌گناهان نيز ترديدي به خود راه نمي‌داده است.

اقدامات و حركات توأم با ضرب و جرح و فشار اين مرد آنچنان بي‌رحمانه بوده كه بيم و هراس عجيبي در دل مردم ايجاد كرده و آن‌ها را در حالت خوف و دهشت، دست در گريبان ساخته تا آنجا كه هر چه مي‌گفته و اراده مي‌كرده است بدون چون و چرا به وي تسليم مي‌كرده‌اند.

ايّام به سرعت مي‌گذرد، بچّه‌هاي ميرزالي كم‌كم‌ بزرگ مي‌شوند و در بين آن‌ها نورعلي از همه قوي‌تر و جسورتر است، او روزهاي بيكاري كوله‌پشتي را برمي‌دارد و براي شكار كَل، بز و آهو رهسپار كوهساران مي‌گردد.

روزي از قضاي اتّفاقيه و از آنجا كه ظلم و بيدادگري پايه‌ي محكمي ندارد و به گفته‌ي شاعر لك (بدكردار بايد وَ بد بِرَسي) گذار نورعلي جوان در راه به نقطه‌اي مي‌افتد و مي‌بيند كه در آنجا پنج نفر به صورت چمباتمه نشسته‌اند، نزديك شده متوجّه مي‌گردد كه بر گردن هر پنج نفر نخي خيلي باريك گره خورده، يك سر نخ هم به ساقه‌ي يك كنگر خار بسته شده است. او متعجّبانه صورت حال را از آن بيچارگان مي‌پرسد. آن‌ها ابتدا از ترس حاضر نمي‌شوند مطلب را فاش كنند ولي نورعلي نخ را با نوك نيزه از ساقه‌ي كنگر باز مي‌نمايد، آن‌گاه اسيران را از آن قيد و بند مضحك مي‌رهاند و به اين ترتيب در برابر اين سؤال كه با وجود اينكه شما پنج نفر هستيد چگونه به چنين حقارتي تن در داده‌ايد و آنكه شما را به اين خفت به اسارت كشانده است چه كسي مي‌تواند باشد؟ آنها واقعيّت را براي جوان شكارچی بازگو مي‌كنند و در پاسخ اينكه كندن يك ساقه‌ي خشك كنگر براي يك موش هم غيرممكن نيست مي‌گويند: پلنگي تأكيد كرده است كه ما بايد به همين صورت باقي باشيم تا او از كوه برگردد و تكليفمان را روشن سازد.

نورعلي از طرز رفتار غيرانساني و موهن يك نفر از تيره‌ي بیژنوند با مردم موموند كه همواره بر آن‌ها برتري داشته‌اند به سختي برآشفته مي‌شود و از آنها مسير مرد متجاوز را مي‌پرسد و سر به دنبالش مي‌گذارد تا به او مي‌رسد. قبلاً از طرز رفتار توهين‌آميز او با هم‌تيره‌هاي خود از وي توضيح مي‌خواهد و چون پلنگي درمي‌يابد كه نورعلي آن‌ها را مرخص كرده است با غضب بر وي هجوم مي‌برد. در يك نبرد تن به تن مرد جوان موفق مي‌شود پهلوان ظالم را بر زمين كوبد و سر از تنش جدا سازد و آن را به عنوان برگه‌ي رهائي چند تيره طايفه از بيداد يك بيدادگر به آبادي مي‌آورد و در معرض ديد مردم قرار مي‌دهد و سبب پي‌آمدي مي‌گردد كه شرح داديم و دانستيم كه نوبت ثانوي نيز حق پيروز شد.

 

 

 

ايتي‌وند (ايوه‌تيَن)

 

جاي شجره

 

راجع به خوانين ايتي‌وند به اين نوشته توجّه شود:  

مؤسس و باعث نيرومندي و احراز قوّت در طايفه‌ي ايتي‌وند براي خوانين اين طايفه، چراغ‌خان بوده است. اين مرد در اردوي نادرشاه افشار خدمت مي‌كرده و بر اثر لياقت و شايستگي در نبرد با عثماني مورد توجّه پادشاه افشار واقع و او املاك وسيعي شامل كوهدشت، ديالي، وِرَه‌زرد و سركوه هُميان را به وي واگذار مي‌كند و او آن‌ها را بين تيره‌هاي اولادقباد و ايتي‌وند تقسيم، خود و اولادش مانند ديگران سهم برمي‌دارند، بيشتر طايفه‌ي اولادقباد با چراغ‌خان نسبت و نزديكي داشته‌اند. فرزندان و نواده‌هاي سرشناس اين مرد (داراب) پدر خانَكَه و فرضي‌‌خان و كلب‌رضا پدر محمدقلي و سرتيپ‌خان بوده‌اند و ديگر، فرزندان فرضي و اولاد بيله، كه زد و خورد متعدد بين محمّدقلي و سرتيپ از يك طرف و اولاد فرضي و بيله از سوي ديگر برقرار بوده تا اينكه سرتيپ‌خان (متّحد صميمي مرحوم نظرعلي‌خان اميراشرف) به گرمسير مي‌آيد، لكن محمدقلي‌خان با برادران فرضي هم‌پيمان مي‌شوند و نزديك سركشتي همسايه مي‌شوند آن‌گاه به خانه‌ي عباس‌قلي كاكاوند رفته با او هم‌عقيده و هم‌پيمان مي‌گردند. آن‌ها چهارده سوار هستند و طايفه‌ي فرضي هفت‌ سوار و محمدقلي‌خان نيز هفت سوار داشته است. در گردنه‌ی گاوشاخ كه بعداً به محمدقلي‌خان كشته معروف شد هفت نفر آن‌ها يعني دودمان فرضي و حسين‌خان داماد محمدقلي‌خان، محمدقلي‌خان را غافل‌گير كرده به قتل مي‌رسانند. يك تن از همراهان محمدقلي‌خان به نام جانمير پدر مرحوم حاج نبي اميري سواره به گرمسير مي‌رود و سرتيپ‌خان را از قتل برادر آگاه مي‌سازد. سرتیپ خان بي‌درنگ خود و فرزندانش و نوكران ابوابجمع كه افراد سلحشوري بوده‌اند به دلفان حركت و طرفداران دودمان فرضي را غارت، شرف‌خان طالبوند را كشته، طايفه‌ي اولادقباد و بيله را به خاك سياه مي‌نشانند. طي دو نبرد دو روزه‌ي شب و روز به شكست و فرار حسين‌خان برادر فرضي و داماد محمدقلي‌خان كه قاتل اوست منجر و به خزل و نهاوند فرار مي‌نمايد و اعقاب آن‌ها در همان‌جا از بين مي‌روند و به اين ترتيب دودمان فرضي به كلّي منقرض مي‌گردد و يك رقابت كم‌اهميّت بين اولاد محمّدقلي‌خان و سرتيپ‌خان جايگزين يك عداوت خصمانه با خاندان فرضي مي‌شود.

پسر بزرگ محمدقلي‌خان به نام عظيم‌خان داماد اعظم‌السلطنه كاكاوند و بازماندگان مرحوم سرتيپ‌خان مانند محمدرضاخان، علي‌رضاخان، عالي‌خان و امان الله خان خاله‌زاده‌هاي مرحوم يوسف‌خان اميربهادر نورعلي، جزو متّحدين نظرعلي‌خان اميراشرف بودند كه ما در اين تاريخ راجع به اين دودمان بسيار سخن گفته‌ايم. اين دو تيره بدون كينه و ناراحتّي هم‌اكنون در كنار همدگر به زندگي ادامه مي‌دهند.

داراب‌خان برجسته‌ترين افراد اين دودمان پس از چراغ‌خان بوده و شخصيّتي توأم با محبوبيّت فراوان داشته است.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 11:12  توسط اسعد غضنفری  | 

 

بر گرفته از تاریخ غضنفری ( روزگاران لرستان از آغاز تا عصر پهلوی) تالیف اسفندیار غضنفری (در دست چاپ) 

لشكركشي حسين‌قلي‌خان ابو‌قداره به پيشكوه و جنگ با برخوردارخان امرایی در ماديان‌رود

... حسين‌قلي‌خان پس از دريافت نامه خوانين مذكور به طور محرمانه و از روي دقت و حساب‌شده همه سواران پشتكوه و تفنگ‌چيان ملكشاهي، «بدره»، «هندميني»، «چتال» و غيره را احضار و در حسين‌آباد گرد آورده به سوي آبدانان و سيمره حركت و پس از خودنمايي‌هاي لازم از راه« مله‌دار», رومشگان را پشت سر گذاشت و با شتاب هر چه تمام‌تر خود را به «ميشنان» و «تنگه‌‌هاله» رساند. هنگامي كه خبر ورود والي‌ را با آن‌ اردوي‌ عظيم‌ به‌ سرتيپ‌ دادند و گفته‌ شد كه‌ آن‌ها در «تنگه‌هاله‌« موضع‌ گرفته؛‌ كليه‌ نقاط‌ حساس‌ و ارتفاعات‌ اطراف‌ تنگه‌ را در اختيار دارند او كاملاً غافل‌گير شده‌ بود. همچنين‌ اطلاع‌ رسيد كه‌ والي‌ پشتكوه‌ از طرف‌ ناراضي‌هاي‌ دلفان‌ و فرهاد ميرزا‌جلالي تحريك‌ و دعوت‌ به‌ اين‌ تجاوز شده‌ است‌, لذا برخوردارخان بر آن‌ شد تا قبل‌ از رسيدن‌ كمك‌ از دلفان‌ ضربه‌اي‌ كاري‌ بر قواي‌ والي‌ وارد كند, بدين‌‌ترتيب‌ نامه‌‌هايي‌ به‌ اطراف‌ فرستاد و دوستان‌ را از ماجرا مطلع‌ ساخت‌. شخصاً هم‌ ميان‌ طوايف‌ امرايي و سوري‌ و ديگر مناطق‌ طرفدار خود رفت‌ و هر قدر توانست‌ در آن‌ مجال‌ كم‌ تعدادي‌ سوار و پياده‌ فراهم‌ آورد. آن‌گاه‌ راه‌ «پريان»‌ را پيش‌ گرفته‌ به‌» پاپل‌‌ماديان‌رود» وارد و در دهانه‌ تنگه‌ پاپل‌ فرود آمد.[1]

ورود برخوردار‌خان‌ را به‌ حسين‌قلي‌خان اطلاع‌ دادند, او شنيد كه‌: سرتيپ‌ آماده‌ شده‌ و جز به‌ جنگ‌ نمي‌انديشد و دانست‌ كه‌ اين‌ نبرد به‌ آساني‌ خاتمه‌ نمي‌پذيرد, خوانين‌ دلفان هم (دسته‌ جهانگيرخان‌ و فرهاد ميرزا) هنوز نرسيده‌ بودند؛ بنابراين‌ شورايي‌ از مطلعين‌ تشكيل‌ داده‌ پس‌ از مشاوره‌ اين‌‌گونه‌ تصميم‌ گرفتند كه‌ با وعده‌ و وعيد و طرح‌ گفتگوهاي‌ في‌ما‌بين‌ مدتي‌ حريف‌ را سرگرم‌ كنند تا دلفاني‌ها برسند. با اين‌ تصميم‌ يك‌ جلد قرآن‌ مجيد فراهم‌ كرده آن را والي‌ به وسيله‌ يك‌ نفر از معتمدين‌ گسيل‌ داشت‌ و به‌ موجب‌ آن‌ سوگند ياد كرد كه‌ به‌ هيچ‌وجه‌ قصد درگيري‌ با او را ندارد و فقط‌ از او مي‌خواهد تا از سر راهش‌ كنار رود تا بتواند به‌ خرم‌‌آباد و از آنجا به‌ بالاگريوه‌ برود, چون‌ در خرم‌‌آباد با حكومت‌ لرستان‌ وعده‌ ملاقات‌ دارد و نمي‌تواند مدّتي‌ تأمل‌ كند, ضمناً يادآور شده‌ بود كه‌ مخصوصاً در مراجعت‌ از طريق‌ هرسين و كرمانشاه‌ به‌ پشتكوه‌ خواهد رفت‌. او سوابق‌ را خاطرنشان‌ ساخته‌ از نيكي‌هاي‌ فتح‌الله‌خان ياد كرده‌ بود تا حقيقت‌ نيّت‌ او بر حريف‌ پوشيده‌ بماند و سخنان‌ كذبش‌ را باور كنند. ولي‌ در همان‌ وقتي‌ كه‌ قرآن‌ مُهر كرده‌ براي‌ برخوردارخان‌ مي‌فرستاد پيك‌هاي‌ تندروي‌ نيز به‌ سوي‌ نهاوند، خزل‌ و دلفان‌ دنبال‌ خوانين‌ فرستاد و ورود خود را اعلام‌ داشت‌. برخوردارخان‌ از رسيدن‌ اين‌ پيام‌ و ملاحظه‌ كلام‌‌اللّه‌ مجيد با دلايلي‌ كه‌ خان والي‌ اقامه‌ كرده‌ بود از سبقت‌ در جنگ‌ خود‌داري‌ و به‌ نظم‌ سپاهيان‌ اندك‌ خود پرداخت‌ اما در دل‌ احساس‌ خدعه‌‌هايي‌ مي‌نمود كه‌ حسين‌قلي‌خان بدان‌ صفت‌ شهرت‌ داشت‌. روز بعد دو نفر سوار بر والي‌ وارد شدند و نامه‌اي‌ از فرهاد ميرزا و جهانگيرخان‌ تسليم‌ او كردند كه‌ نوشته‌ بودند تا اين‌ لحظه‌ تعداد هفتاد نفر سوار مسلح‌ توانسته‌اند بسيج‌ كنند و به‌ زودي‌ خواهند رسيد و متذكر شده‌ بودند كه‌ پشت‌ سر آن‌ها عدّه‌اي‌ ديگر هم‌ مي‌توانند خود را برسانند

جنگ‌ قطعي‌ بود، زيرا برخوردارخان‌ اطلاع‌ داشت‌ كه‌ خان والي‌ مانند حسن‌خان‌ جد خود كه‌ با دام‌ قرار دادن‌ كلام‌ خدا متجاوز از پنجاه‌ نفر سران‌ لرستان‌ را عرصه‌ دمار كرد! به عهد و پيمان‌ پاي‌بند نيست‌ و منظورش‌ اتلاف‌ وقت‌ براي‌ رسيدن‌ كمك‌ مي‌باشد. در اين هنگام‌ وضعي‌ پيش‌آمد كه‌ نبرد خود‌به‌خود به وقوع پيوست. بدين‌ترتيب‌ كه‌ عباس‌‌خان‌ گراوند كه‌ مردي‌ دلاور و دانا بود و در آن‌ موقع‌ سنين‌ پيري‌ را مي‌گذارند مايل بود جنگ هر چه زودتر شروع و خاتمه پذيرد و تأخير در اين امر را به‌ سود خودشان‌ نمي‌دانست‌؛ از جمله‌ موضوع‌ رسيدن‌ دار و دسته‌ مخالفان‌ به‌ كمك‌ والي‌ بود به‌ همين‌ جهت‌ مردي‌ به نام‌ اسي‌ (اسفند‌يار) رماوندي‌ را وادار كرد تا نسبت‌ به‌ حسين‌قلي‌خان بدگويي‌ و هتاكي‌ كند؛ نام‌ او را به‌ زشتي‌ برد و عيب‌هاي‌ او را بر شمرد. از اردوي‌ والي‌ نيز يك‌ تن‌ از كاكاها را وادار كردند نسبت‌ به‌ سرتيپ زبان‌ به‌ ياوه‌‌گويي‌ بگشايد. اين‌ حرف‌ها كم‌كم‌ منجر به‌ بروز خشونت‌ و درگيري‌ دو جانبه‌ شد و نبرد در گرفت‌. برخوردارخان‌ و اَسِيلا (اسداللّه‌خان‌) بزرگ‌ ايل‌ خاوه‌ پيش‌ از ديگران‌ دست‌ به‌ حمله‌ زدند. در قفاي‌ آن‌ها سواران‌ طرهان‌ با تفنگچي‌ها، همچنين‌ سواران‌ دلفاني‌ و تفنگ‌داران‌ سلسله‌ و ديگر سواراني‌ كه‌ در آن‌ مدّت‌ قليل‌ به‌ كمك‌ سرتيپ‌ رسيده‌ بودند دسته‌جمعي‌ با سرسختي‌ و بي‌باكي‌ بر دشمن‌ كه‌ چنين‌ برخوردي‌ را انتظار نداشت‌ تاختند. در چنين‌ وضعي‌ بودند كه‌ هر كس‌ مي‌خواست‌ پافشاري‌ كند حاصلي‌ جز مرگ‌ نداشت؛‌ زيرا نقشه‌ جنگ‌ را برخوردارخان كشيده بود كه در نتيجه‌ شركت‌ در جنگ‌هاي‌ منظم‌ با تاكتيك‌هاي‌ نظامي‌ و نكات‌ دقيق‌ سوق‌‌الجيشي‌ و تعبيه‌ لشكريان‌ كاملاً آشنا و رزم‌‌آزماي‌ صفوف‌ جنگي‌ نبردهاي‌ خوزستان‌ و بنادر بود و بارها از اين‌ تجربيات استفاد كرده‌ بود. در حمله‌ نخست‌ عدّه‌ زيادي‌ از نفرات‌ والي‌ را نابود كرد و با نفراتش‌ مانند سيل‌‌دمان پيش‌ رفت‌ و چنان‌ ضربتي‌ بر حريف‌ وارد ساخت‌ كه‌ پس‌ از مدّتي‌ پايداري‌ روي‌ به‌ گريز نهاده‌ پشت‌ به‌ جنگ‌ كردند. در چنين‌ موقعي‌ به‌ مناسبت‌ فرار دشمن‌ سواران‌ پيروزمند به‌ بنه ‌و‌ بار‌خانه‌ مفصل خصم‌ رسيده‌ بدون‌ توجه‌ به عواقب‌ كار، تعقيب‌ دشمن‌ بزرگي‌ را كه‌ بدين‌سان‌ ميدان‌ خالي‌ كرده‌ بود فرو گذاشتند و به‌ جمع‌آوري‌ اثاثه‌ و خواربار و اموالي‌ كه‌ بدان‌ بر‌مي‌خوردند پرداختند و كسي‌ به‌ فكر دشمن‌ نبود؛ تنها برخوردارخان‌، عباس‌‌خان و اسداللّه‌‌خان كرم‌علي‌ با عدّه‌ قليلي‌ به‌ تعقيب‌ دشمن‌ مشغول‌ بودند و نقطه‌ به‌ نقطه‌ به هر دسته‌اي‌ كه‌ مي‌رسيدند از پيش‌ برمي‌داشتند. نبرد با اين‌ ترتيب‌ تقريباً به‌ پايان‌ رسيده‌ بود ولي‌ در چنين موقعيت‌ حساس‌ فرهاد ميرزا و همراهان كه هفتاد سوار مسلح‌ تازه‌‌نفس‌ بودند از گرد راه‌ رسيدند و شنيدند كه‌ والي‌ تا «حرّكرف»‌ عقب‌ نشسته‌ و شخصاً هم‌ معلوم‌ نيست‌ به چه‌ نقطه‌اي‌ پناه‌ برده‌ است‌. بنابراين‌ بلادرنگ‌ با تفنگ‌هاي‌ پُر كرده و آماده‌ خود از قفا بر سرتيپ‌ هجوم‌ برده‌ و با شدّت‌ بر سرتيپ‌ و ياران‌ او تاختن‌ گرفتند. هنگامي كه‌ اين‌ سواران‌ رسيدند سواران‌ اردوي‌ سرتيپ‌ جنگ‌ را تمام‌ شده‌ پنداشته‌ هنوز به‌ گرد كردن‌ اشياء و يَخدِرمَه[2]‌مشغول‌ بودند به‌ اين‌ علل‌ در همان‌ يورش‌ اوّل يك‌باره‌ هفتاد تفنگ‌ گُل‌ كرد و هفتاد گلوله‌ از نزديك‌ بر همراهان‌ سرتيپ شليك‌ شد و معلوم‌ است‌ كه‌ با اين‌ عمل‌ چه‌ فاجعه‌اي‌ روي‌ خواهد نمود و چگونه‌ ميدان‌ نبرد از كساني‌ كه‌ در صف‌ اوّل قرار داشتند خالي‌ مي‌گردد. در اين‌ گيرودار اسب‌ برخوردارخان‌ هدف‌ قرار گرفت‌ و كشته‌ شد و اسدالله‌خان سركرده‌ ايل‌ خاوه‌ به‌ قتل‌ رسيد. اين‌ مرد دلاور در آن‌ روز پس‌ از ده‌ ساعت‌ جنگ‌ مداوم‌ خود و اسبش‌ بيست‌ گلوله‌ خورده‌ بودند. هوا رو به‌ تاريكي‌ مي‌رفت‌ و شب‌ نزديك‌ بود. در ميان‌ معركه‌ اسبي‌ به‌ سرتيپ‌ رساندند ولي‌ آن هم به‌ زودي‌ كشته‌ شد و راكب‌ را بر زمين‌ انداخت‌. خود او هدف‌ تيرهاي‌ متعدد قرار گرفت.‌ عبدالعلي‌خان‌ پسر‌ عموي‌ والي‌ به‌ اتفاق‌ سواري‌ ديگر در حيني‌ كه‌ سرتيپ از اسب‌ فرو افتاد بر او هجوم‌ برد و سعي‌ مي‌كرد او را زنده‌ دستگير كند ولي‌ حريف‌ تيري‌ بر پيشاني‌ او زد و از اسب‌ واژگونش‌ كرد. سوار همراه‌ عبدالعلي‌خان‌ شتابان‌ پيش‌آمد و خواست‌ از نزديك‌ وي‌ را هدف‌ بگيرد ولي‌ او نيز به‌ سرنوشت‌ ارباب‌ خود دُچار شد. فرهاد ميرزا، جهانگيرخان‌ و منصورخان‌ به اين‌ نيت‌ كه‌ قطع‌ غايله‌ كرده‌ و ريشه‌ را از بُن‌ بر‌كَنند به‌ اتفاق‌ بر سرتيپ‌ هجوم‌ بردند. لكن‌ او كه‌ پياده‌‌ بود توانسته‌ بود تن‌ خون‌آلوده‌اش‌ را به دامنه‌ كوه‌ «گويچه»برساند و يكه‌ و تنها پشت‌ به‌ كوه‌ كند. همين‌كه‌ سواران‌ مذكور كه‌ خاني‌ (نظرعلي‌خان‌) فرزند جهانگيرخان‌ نيز بدان‌ها پيوسته‌ بود نزديك‌ شدند؛ برخوردارخان‌ تيري‌ به‌ بازوي‌ فرهاد ميرزا زد كه‌ بر اثر آن‌ استخوان‌ دستش‌ در‌هم‌ شكست‌ و سوار با شدت‌ بر زمين‌ سقوط‌ كرد. سه‌ سوار ديگر؛ از وقوع‌ آن‌ پيش آمد متوحش‌ شده‌ و براي‌ اطلاع‌ از وضع‌ و موقعيت‌ زخم‌دار با نگراني‌ و عجله‌ از اسب‌ به زير آمده‌ متوجه‌ شدند زخم‌ بسيار كاري‌ و تأخير در رساندن‌ مرد زخمي‌ به‌ محل‌ امن‌ و بستن‌ زخم‌ به‌ منظور جلوگيري‌ از خون‌ريزي‌ زياد؛ مرگ‌ حتمي‌ او را به‌ دنبال‌ دارد. بنابراين‌ تمام‌ هوش‌ و هواس‌ آن‌ها متوجه‌ بيمار شد و او را برداشته‌ با زحمت‌ زياد به‌ سوي‌ آبادي‌هاي‌ نزديك‌ به راه‌ افتادند. اما خاني كه‌ جواني‌ جسور بود و اين‌ نخستين‌ جنگ‌ تمام‌عيار بود كه او در آن شركت مي‌كرد؛ خواست‌ دشمن‌ خسته‌ و خونين‌ را دستگير كند و در صورت‌ امتناع‌ به‌ قتل‌ برساند. جهانگيرخان‌ او را از اين‌ تصميم‌ بر حذر داشت‌ و سخني‌ بر زبان‌ راند كه‌ هنوز هم‌ به‌ صورت‌ ضرب‌‌المثل‌ معروف مي‌باشد. او گفت‌: رولَه‌ پلنگ‌ گَه داسي‌ اور گيرد (فرزند پلنگ‌ لج‌ كرده‌؛ برگرد) لكن‌ جوان‌ مغرور بدون‌ توجه‌ پيش‌ رفت‌ و در همان‌ قدم‌ اوّل اسبش‌ مورد اصابت‌ گلوله‌ قرار گرفت‌ و خاني‌ به زير افتاد و در آن‌ حال‌ باز هم‌ جهانگيرخان‌ سخن‌ جالبي‌ به‌ فرزند گفت‌: ايسگَه‌ چي‌ كُرّ خاصي‌ زين‌ او كول‌ گِرتي‌ (اكنون‌ مانند پسر خوبي‌ زينش‌ را بر گُرده‌ بگير).

شب‌ فرا رسيد و ماندن‌ در آن‌ نقطه‌ با وجود مرد تير خورده‌ امكان‌ نداشت‌؛ لذا آنجا را ترك‌ كرده‌ و رفتند و مردي‌ را رها كردند كه‌ هنوز ماجراها با خود داشت‌. مردي‌ كه‌ تا فرا رسيدن‌ شب‌ جنگيده‌ و پيروزيش‌ مبدل‌ به‌ شكست‌ شده بود بدون‌ اين‌كه خود را ببازد، همين‌كه‌ از خطر دشمنان‌ ايمني‌ يافت‌ شال‌ كمرش‌ را باز كرده‌ و زخم‌هاي‌ متعددش‌ را بست‌ و در كمين‌ نشست‌. موضوع‌ جالب‌ و تأثرانگيز آن‌ جنگ‌ اين‌كه پس‌ از شكست‌ قطعي‌ جبهه‌ برخوردارخان‌ و قتل‌ تعداد فراواني‌ از دو جانب‌؛ مخصوصاً جبهه‌ سرتيپ‌ موقعي‌ كه‌ اردو به هم‌ برآمده‌ و دوست‌ و دشمن‌ در هم‌ ريخته‌ بود يك نفر (كاكا) از سواران‌ والي‌ ميان‌ صف‌ اردو رفت‌ و مرتباً فرياد برمي‌داشت عباس‌خان‌ كامَه‌؟ عباس‌خان‌ كامَه‌؟ (عباس‌خان‌ كدام‌ است‌؟) رئيس سال‌خوره‌ ايل‌ گراوند به‌ تصور اين‌كه پيامي از طرف‌ والي‌ يا يكي‌ از آشنايانش‌ دارد به‌ سوار كاكا نزديك‌ شده‌ و خود را معرفي‌ كرد؛ ولي‌ هنوز حرف‌ او تمام‌ نشده‌ بود كه‌ مرد مجهول‌‌الهويه تيري‌ بر سينه‌اش‌ خالي‌ كرد و او را به‌ قتل‌ رساند و مرد‌ برجسته‌ با اين‌ نيرنگ‌ از پاي‌ درآمد.

والي‌ اطلاع‌ يافته‌ بود كه‌ برخوردارخان‌ و اسداللّه‌خان هر دو كشته‌ شده‌اند و از سران‌ نامي‌ تنها عباس‌خان باقي‌‌ مانده‌ است‌ لذا اين‌ نقشه‌ را هم‌ درباره‌ي‌ او پياده‌ كرد و به‌ ثمر رساند.

درويش‌خان‌ كاظمي‌ موموند رئيس قسمت‌ مخالف‌ جهانگيرخان در ايل‌ ميربگ‌ چون‌ مراقب‌ اوضاع‌ بود و جريان‌ قتل‌ ناگهاني‌ عباس‌‌خان را ملاحظه‌ مي‌نمود به‌ سوي‌ كاكاي‌ سياه‌ رفته‌ و او را با شمشير گردن‌ زد. فرا رسيدن‌ شب‌، تير خوردن‌ فرهاد ميرزا و انتشار خبر قتل‌ سرتيپ و اَسِيلا (اسداللّه‌) و واكنش‌ اين‌ اخبار محال‌ طرهان‌ را به‌ صورت‌ يك‌ ماتم‌كده‌ درآورده، مي‌رفت‌ كه‌ انقلابي‌ عمومي به وجود آيد. از يك‌ طرف‌ برخوردارخان‌ را از تعقيب‌ سواران‌ والي‌ ايمن‌ و او را از مرگ‌ حتمي‌ نجات‌ داد از سوي‌ ديگر موجب‌ گرديد حسين‌قلي‌خان بدون‌ دست‌ زدن‌ به‌ غارت‌ و ارتكاب‌ فجايع‌ ديگر بي‌‌درنگ‌ خاك‌ طرهان‌ را ترك‌ و به خرم‌‌آباد عزيمت‌ كند.

برخوردارخان پس‌ از مراجعتِ‌ چهار سوار تعقيب‌كننده،‌ در كنار يك‌ تخته‌سنگ‌ زخم‌ها را بست‌ و با تني‌ آغشته‌ به‌ خون‌ و بدني‌ كوفته‌ و ناراحت‌ اما روحيه‌اي‌ قوي‌ بعد از لحظه‌اي‌ استراحت‌ تفنگش‌ را روي‌ دوش‌ گذارده‌ همان‌دم‌ از گردنه‌ «گويچه» سرازير و با صرف‌ آخرين‌ رمق‌ و نيرويي‌ كه‌ برايش‌ باقي‌ مانده‌ بود به‌ سمت‌ «شاهيلان» در دامنه‌ كوه‌ «خِليفْ‌ مباركه»‌ رهسپار شد.

دمدمه‌هاي‌ سحر بود كه‌ پس‌ از بيست‌ و چهار ساعت‌ جنگ‌ و ستيز و كشش‌ و كوشش‌ با خون‌ريزي‌ زخم‌ها پس از طي مسافت‌ ده‌ كيلومتر كنار چشمه‌اي‌ داراي‌ آبي‌ سرد و گوارا در محل‌ و مكاني‌ امن‌ و سايباني‌ از درختان‌ بيد و چنار رسيد. با وجود حد اعلاي‌ خستگي‌ زخم‌ها را باز كرده‌ با آب‌ تميز شستشو داد و مجدداً با قطعاتي‌ از شال‌ كمر بست.‌ آن‌گاه‌ بر روي‌ سبزه‌ها دراز كشيد و به‌ خواب‌ فرو رفت.‌ اين‌ خواب‌ تا آفتاب،‌ كماني‌ بالا آمد طول‌ كشيد. پس‌ از بيداري‌ صورت‌ را شست‌ و باز بر همان‌ سبزه‌ها يله‌ داده‌ به‌ فكري‌ عميق‌ فرو رفت‌, همان‌گونه‌ كه‌ در انديشه‌اي‌ دور و دراز بود صدايي‌ توجه‌ او را به‌ خود جلب‌ كرد و متوجه‌ شد كه‌ جوان‌ چوپاني‌ در چند قدمي‌ ايستاده‌ به‌ هيكل‌ و وجنات‌ غيرعادي‌ او مي‌نگرد. نه‌ جرئت‌ پيش آمدن‌ دارد و نه‌ موجبي‌ به‌ جهت‌ فرار مي‌بيند. سرتيپ‌ وي‌ را با تبسمي‌ دوستانه‌ فرا خواند و چوپان‌ چند قدمي‌ جلو آمده‌ با اندكي‌ اضطراب‌ سلام‌ كرد. برخوردارخان‌ با مهرباني‌ گفت: فرزند پيش‌ بيا و گوش‌ كن‌ چه‌ مي‌گويم‌. بيم‌ شبان‌ از بين‌ رفته‌ بود و پاسخ‌ داد: خدمت‌ هستم‌؛ با من‌ چه‌ فرمايشي‌ داري‌؟ گفت‌: هم‌‌اكنون‌ با عجله‌ ولي‌ بدون‌ سر و صدا به آبادي‌ برو از قول‌ من‌ به‌ دختر عمويم (نازاره‌‌خانم‌) بگو كه‌ «بَخي‌» كنار چشمه «شاهيلان‌« افتاده‌ و از ضعف‌ و ناتواني‌ توان‌ حركت‌ ندارد. مقداري‌ دارو و اندكي‌ خوراكي‌ با يك‌ اسب‌ زين‌ كرده‌ بردار و با خود برايم‌ بياور؛ سعي‌ كن‌ اين‌ كار بدون‌ تظاهر انجام‌ گيرد. جوان‌ چوپان‌ دريافت‌ كه‌ مأموريت‌ بزرگي‌ را بر عهده‌ دارد لذا بدون‌ معطلي‌ دوان‌ و شتابان‌ به‌ آبادي‌ رفت‌ و پيام‌ سرتيپ‌ را به‌ دختر عمويش‌ رسانيد.

اين‌ پيام‌ هنگامي‌ به‌ دختر فتح‌الله‌خان‌ رسيد كه‌ بر اثر شنيدن‌ خبر مرگ‌ پسر عم‌ يگانه‌اش گيسوها را بريده‌ و سر تا‌ پا پلاس‌ پوشيده‌ غرق‌ در اندوه‌ و ماتم‌ بود. تشريح‌ و تجسم‌ صحنه‌اي‌ كه‌ بر اثر شنيدن‌ چنان‌ بشارتي‌ درحالي‌كه‌ پسر عم‌ را از دست‌ رفته‌ مي‌پنداشت‌ در روحيه‌ آن‌ زن‌ همچنين‌ در ديگر اقوام‌ به وجود آمده‌ بود امكان‌پذير نيست‌. او خيلي‌ زود اسباب‌ و لوازم‌ مورد احتياج‌ را فراهم‌ كرده خوشحال‌ و ذوق‌‌زده‌ به‌ اتفاق‌ شوهرش ابراهيم‌خان‌كلانتر و جمعي‌ از خويشاوندان‌ نزديك‌، به‌ راه‌ افتاد. پس‌ از ورود تا چشمش‌ به‌ بزرگ‌ خاندان‌ امرايي با آن‌ وضع‌ و حال‌ افتاد دُچار هيجان‌ شد و مشتاقانه‌ به‌ سوي‌ او دويد و همچون‌ جانِ‌ شيرين‌ در برش‌ گرفت‌ و خداوند را سپاس‌ گفت.‌ پس‌ از گذاردن‌ مرهم‌ و زخم‌بندي‌هاي‌ لازم‌؛ بر اسب‌ نشسته‌ به‌ سوي‌ آبادي‌ رهسپار شدند. برخوردارخان‌ در فاصله‌ كمي‌ از آبادي‌ موضعي‌ را در نظر گرفته‌ و در آنجا فرود آمد تا دور از هجوم‌ هواخواهان‌ و دوست‌داران‌ چند روزي‌ به‌ زخم‌هايش‌ برسد و رفع‌ خستگي‌ کرده، اطلاعاتي‌ نيز كسب‌ نمايد...



19. اين‌ نقطه‌ همان‌ مادان‌‌رود معروف‌ است‌ كه‌ نخستين‌ مركز تجمع‌ لرها و بعداً محل‌ نشيمن‌ حكومت‌ شجاع‌الدين‌ خورشيد قرار گرفت.

32. غنيمت جنگي.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 8:51  توسط اسعد غضنفری  |