گلزار ادب

اشعار وآثار اسفندیار غضنفری امرایی

كتاب ديوان ميرنوروز تصحيح پدرم، اسفنديار غضنفري امرايي، آخرين با در سال 1370 براي پنجمين بار منتشر شد. متاسفانه به خاطر  عدم نظارت پدر و عجله در تجديد چاپ توسط ناشر از لحاظ شكلي داراي نقايص زيادي بود. اكنون كتاب با ويراستاري خوبي كه از آن كرده ام( البته به نظر خودم) آماده چاپ و در اختيار ناشر قرار گرفته است . اميد است به زودي به دست علاقمندان اين شاعر شهير لر برسد. 

                                                                                                                 اسعد غضنفري 

بخش سوم

ترانه‌هاي لري ميرنوروز

1. ايمِرو زَ وِ قَدِم ليل وِ سُوارَه

وِ گِمان خاطِرِم ميل وِ مِه دارَه

امروز دوستم سواره از كنارم گذشت/ فكر مي‌كنم كه نسبت به من تمايلي دارد.

2. ايمِرو زَ وِ قَدِم سروِ خِرامون

اِزگِلي ‌وَن دِ كِلِم ميزَش وِ دامون

امروز يارم مانند سرو خرامان از كنارم گذشت/ آتشي به گريبانم انداخت، به آن دامن مي‌زد و شعله‌ورترش مي‌كرد.

3. ايمِرو زَ وِ قدِم نه چي هرجاران

چَشياش پُر عَسِر بي، چي بهار واران

امروز از كنارم گذشت نه مانند گذشته‌ها/ چشمانش مانند باران بهاري پر از اشك بود.

4. ايمِرو زَ وِ قدِم وِ تاو تأجيل

كاردُريسي ميكِنَه سي شهر دِسپيل

امروز با حرارت و به آهستگي از كنارم گذشت/ براي سفر به شهر دزفول خود را آماده مي‌كند.

5. ايمِرو سي چَشيا سيت، بيمه ليوَه

كس ندارِم دي مكان سيم بَگِريوَه

امروز براي ديدن چشم‌هاي سياهت گيج و ديوانه شده‌ام/ در اين مكان كسي را ندارم كه برايم گريه كند.

6. ايمِرو چارده روزه سَرِ اي گُدارِم

اَنگلاتم كِردِنَه دَس‌آو ندارِم

امروز چهارده روز است كه بالاي اين گدار هستم/ سرگردان و در انتظارم گذارده‌اند، شنا هم نمي‌دانم.

7. ايمِرو خال دِ لُوي كِرده كَواوِم

نَمَنه هوش دِ سرم مال خِراوِم

امروز با آن خالي كه بر لب دارد دلم را كباب كرده/ هوش از سرم رفته و خانه‌خراب شده‌ام.

8. ايمِرو دِ سرِ آو ديمَه تتاري

قِي باريك، بالا بُلِن، بَچَه مَياري

امروز بر لب چشمه‌سار ترك دختري ديده‌ام/ كمر‌باريك، بالابلند و سترون.

9. ايمِرو زَ وِ قَدِم، كِرد وِم نگاهي

خُشِنه وِ شا گِرِت، مِن وِ گدائي

امروز از كنارم گذشت و نگاهي تحقير‌آميز به من انداخت/ خود را پادشاه انگاشت و مرا گدا به جاي آورد.

10. ايمِرو زَ وِ قَدِم، ايواره وقتي

نيا دِ كُنج دلِم يه آهِ سختي

امروز هنگام غروب از كنارم گذشت/ در گوشه قلبم داغ سردي گذاشت.

11. ايمِرو زَ وِ قدِم حرفي نَزَه وام           وِ گِمونِم دِ مَلالَه، دين و دنيام

امروز از كنارم عبور كرد و سخني با من نگفت / گمان مي‌كنم كه دلبرم اندوهي در دل دارد.

12. ايمِرو وِ خاطرت بيِم وِ مِهمو

كافري كِردي كه چيت كَشيت دِ ريمو

امروز به خاطر تو به مهمانيت آمدم/ ناسپاسي كردي كه پرده‌اي را فيمابين حايل نمودي.

13. ايمرو زَ وِ قدم سوزه حنه‌چي           كِله‌چش زَ وا دِما هي چي تفنگچي

امروز سبزه خنده‌رو از كنارم عبور كرد/ نيم نگاهي مانند تفنگچيان به پشت سر انداخت.

14. ايمرو زَ وِ قدم لووِش وِ بار بي          ناوِنم كه سي مِه بي يا خُش بيمار بي

امروز از كنارم عبور كرد در حالي‌كه غم بر لبانش بود/ نمي‌دانم به خاطر من غمگين بود يا خودش بيمار بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 11:58  توسط اسعد غضنفری  | 

برگرفته از كتاب شرح ديوان ملاپريشان تأليف اسفنديار غضنفري امرايي 
 
شرح ديوان ملا پريشان

مِن ژ بسم‌الله، مِن ژ بسم‌الله

ابتدا مَكَم، من ژ بسم‌الله
 

پريشان نامه‌ي ذكر مَكَم ‌لله

نه اراي هر كس، پي فنا في‌الله
 

لارطب لا يابس الا في كتاب

كتاب دَرجَن حمد وَ فصل‌الخطاب
 

حمد و بسم‌الله مندرج بيَن

او ژ باغ با هزار گل چيَن
 

با دو، يك خدا، يكي رسولَن

نقطه‌ي تحت با زوج بتولَن
 

قال مولانا علي ‌بن عمران

انا نقطةٌ مِن تحتِ با زان
 

با شناسابي وَ نقطه‌يِ تحتِش

آشكارا بي درياي رحمتِش
 

قرآن ژاي بزمه ليش مدي خَوَر

كتابٌ مُبين يعني بيان كَر
 

زماني ايام جاهليت بي

نبّي هات ژ او بعد نازل بي نُبِي
 

نبّي وات وَ ليم وَ يزدان فرد

نبّي و ولي ‌الله ثابت كرد
 

وَ يك حرف كردش سه مطلب تمام

كلام‌‌الملوك ملوك‌الكلام
 

هشدار وَ حديث چَنَش موجودَن

ماچان يه معناي قوس صعودَن
 

لسان‌الله وات پَري مدعا

من شهر علمم، علي بابِها
 

خيرالامورٌ اوسطها طلب 

تا گه بِچيمِن او سرِ مطلب

ترجمه:
با نام خداوند بزرگ آغاز  مي‌كنم، اين پريشان‌نامه را محض رضاي پروردگار ذكر مي‌نمايم، نه از براي هر كس، براي فداييان راه حق و حقيقت، نيست تر و خشكي مگر اينكه در كتاب خدا ذكر شده باشد، آنچه حق را از باطل جدا كند (حكم يا بينه يا سوگند) و جمله‌‌ي اما بعد كه خطيب پس از مقدمه بر زبان جاري كند.
ستايش پروردگار با نام او نوشته شده، او از باغ (با) هزاران گل چيده است.  (با) دو حرف يكي خدا و ديگري فرستاده ی او حضرت محمّد (ص) را نمايانگر است، نقطه‌ي تحت (با) شوهر زهراي اطهر امير مؤمنان علي (ع) است، علي فرزند عمران فرمود كه من نقطه‌ي تحت با هستم اين واقعيت را درك كن همان‌گونه كه (با) توسط نقطه شناخته مي‌شود علي نيز مظهر شناخت خداوند فرستاده‌ي اوست.
دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم من به خدا قسم خدا را
درياي رحمت پروردگار را او آشكار ساخت، قرآن وي را از اين بزم آگاه مي‌سازد، كتابي كه بيان كننده‌ي حقايق است، زماني مردم در جاهليت به سر مي‌بردند پيغمبر ظهور كرد سپس قرآن نازل شد رسول خدا(ص) براي من به خداي يگانه سوگند ياد كرد كه او و ولي گراميش در اثبات وجود خداوند موفق شده‌اند، با يك حرف سه مطلب را تمام كرد، اثبات وجود حق و حقيقت ظهور پيامبر گرامي و جانشينش، سخن شاه، شاه هر سخن است، هشيار باش دو حديث در اين امر وجود دارد مي‌گويند اين به مفهوم و معني قوس صعود مي‌باشد، لسان‌الله در اثبات اين مورد گفت كه من شهر علم هستم و علي دروازه‌ي اين شهر، ميانه‌روي را انتخاب كن تا اينكه به اصل مطلب بپردازيم.


ملا پريشان                     
راجع به ملاپريشان و معرفي او لازم است قدري به عقب برگرديم و اين كار به مناسبت عقايد مذهبي و مشرب آميخته‌اي با تعصب اين مرد عارف دانشمند الزام‌آور مي‌باشد.
كساني كه مطالعاتي دارند مستحضر هستند كه پس از ظهور و غلبه‌ي دين مبين اسلام و گسترش آن در كشور عزيز ما «ايران» كساني پيدا شدند كه با ارايه عقايد و آراء خاص خود فلسفه‌هايي به وجود آوردند و مسلك‌ها و مكتب‌هايي را بنياد گذاردند مانند:
سيه جامه‌گان، خرم‌دينان، مبيضه، باطني‌ها، زيديه و بسياري ديگر از جمله: نقطويه و حروفيه كه فرقه‌ي اخير را مردي به نام فضل‌الله نعيمي استرآبادي معروف به فضل‌ حلال‌خور تأسيس كرد. اين مرد در سال740 ق. به دنيا آمد و پس از رسيدن به سن بلوغ بر اثر مطالعات زياد و بررسي حيات و كردار مردان تاريخي مذهبي مكتب خاصي را عرضه داشت كه متكي بر اصالت حروف بوده و با كمك حروف و اعداد به پندار خويش عقايد و نظراتي ابراز مي‌داشت. آيات قرآني و احاديث را تفسير و تأويل مي‌كرد تا اينكه به تدريج پيرواني پيدا كرد و اين گروه بعداً به نام حروفي و مسلك‌شان به حروفيه موسوم گشت.
فضل‌الله در سنه 796 ق. بر اثر تحريكات رجال متعصب مذهبي دربار تيموري به فرمان «ميران‌شاه» كه مانند پدر سني شافعي بود به قتل رسيد لكن پيروانش در گوشه و كنار پنهان و آشكار به امر تبليغ پرداخته عده‌اي به عثماني رفته به رهبري مردي به نام «العلي‌الاعلي» در آناتوليا با فرقه‌ي بگتاشيه همراه و تدريجاً به خاطر برتري علمي و هوشمندي بيشتر آن فرقه را به كيش خود درآوردند تا اينكه بر اثر سوءقصد نافرجام مردي به نام احمد لر از پيروان فضل اللّه ‌عليه ‌جان شاهرخ‌ميرزا كه از نظر نژادي و بيگانگي نيز مورد تنفر مردم لرستان بود اين فرقه آنچنان مورد قهر و غضب قرار گرفت كه هيچ‌كس نتوانست از آن مصيبت هائل جان سالم به در برد تا به حدي كه بعداً نيز ديگر نتوانستند تجديد سازمان كرده و عرض وجود نمايند.
احمد چنانكه از نامش پيداست از مردم لرستان بوده و در بخش شيروان از توابع پشت‌كوه ايلام مي‌زيسته است.
تاريخ وقوع اين حادثه‌ي شوم را «خواند مير» در كتاب خود «حبيب‌السير» چنين آورده است:
سال تاريخ هشتصد و سي بود

روز جمعه پس از اداي صلوات
 

وقعه‌اي بس عجيب واقع شد

در خراسان ولي به شهر هرات
 

كجروي در بساط چون فرزين

خواست تا شهرُخي ‌زند شد مات 
 

از چگونگي پيوستن «احمد» به «حروفيه» اطلاع درستي در دست نيست ولي چنانكه از سياق امور استنباط مي‌گردد پيروان اين دو مسلك مخصوصاً «حروفيه» مدتي دور از مزاحمت مردم بلكه با استفاده‌ي از محبت لرستاني‌ها به امر تبليغ اشتغال داشته‌اند. علاقه‌‌ي نسبي مردم لر نسبت به اين جمعيت جهات گوناگون داشته مهم‌تر از همه تشابه زياد آيين «حروفيه» با تشيع و خصومت كارگزاران و عمال دولتي و دشمني دربار خلافت نسبت به دوستداران خاندان علوي و فشار زياد از حد تحمّل بر سادات و نفرتي كه ايرانيان وطن دوست با هرگونه رنگ خارجي و غير ايراني داشتند موجب شده بود تا از گوشه و كنار مملكت مقاومت‌هاي مثبت و منفي پديد آيد و از هر وسيله‌اي چه از راه دين و چه از جنبه‌هاي سياسي و غيره عليه بيدادگري‌هاي بيگانگان و بيگانه پرستان استفاده نمايند.
در اين خصوص شاعران و نويسندگان پاكدل وطن‌خواه آيينه تمام نماي جريانات و رويدادهاي روز بوده‌اند.
در ديوان خواجه‌ي شيراز پس از يورش ظالمانه‌ي «تيمور لنگ» و كشتار بي‌رحمانه‌ي «آل مظفر» و بروز آن حوادث هولناك كه منجر به غصب تاج و تخت ايران عزيز از سوي يك ترك خونخوار شد مي‌خوانيم:
ز تند باد حوادث نمي‌توان ديدن

در اين چمن كه گلي بوده است يا سمني
 

به صبر كوش دلا زآنكه حق رها نكند

چنين عزيز نگيني به دست اهريمني
 

از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت

عجب كه بوي گلي ماند و رنگ نسترني
 

باز در جاي ديگر از ديوان خواجه چنين مي‌خوانيم:
زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت 


صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي
 

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل


شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي
 

مخصوصاً اين دو بيت:
 

من آن نگين سليمان به هيچ نستانم

كه گاه‌گاه بر او دست اهرمن باشد
 

هماي گو مفكن سايه‌ي شرف هرگز

در آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد
 

در ديوان خواجه‌ي بزرگوار كه به روشني مي‌توان اوضاع آن عصر را دريافت غزلي هست كه مي‌رساند آن را پس از قتل‌عام آل مظفر و استقرار حكومت زشت و نفرت‌انگيز تيموريان بر ويرانه‌هاي ميهن عزيزمان سروده و من حيفم آمد از درج آن در اين مكان مناسب خودداري ورزم. خواجه مدتي بعد از آن حادثه‌ي خونين و پس از نكبتي كه دامنگير ايرانيان شد چنين مي‌سرايد:
ياري اندر كس نمي‌بينيم ياران را چه شد 


دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
شهرياران بود و جاي مهربانان اين ديار
 



مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد
 

كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي


حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
 

لعلي از كان مروت بر نيامد سال‌هاست


تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
 

آب حيوان تيره‌گون شد خضر فرخ پي كجاست


گل بگشت از رنگ خود باد بهاران را چه شد
 

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست


عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
 

گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند


كس به ميدان رو نمي‌آرد سواران را چه شد
 

حافظ اسرار الهي كس نمي‌داند خموش


از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد
 

سعدي در تأييد سياست مدبرانه‌‌ي اتابك سعد سلغري مي‌فرمايد:

سكندر به ديوار روئين و سنگ

بكرد از جهان راه يأجوج تنگ
 

تو را سد ديوار كفر از زر است

نه روئين كه ديوار اسكندر است
 

وي همچنين ضمن ابياتي كوتاه در تشويق زمام‌دار مآل‌انديش پارس چهره‌ي زشت و كريه دستگاه شوم تاتاريان را اينچنين ارايه مي‌دهد:
برون رفتم از تنگ تركان چو ديدم

 جهان در هم افتاده چون موي رنگي
 

همه آدميزاده بودند ليكن

چو گرگان به خونخوارگي تيز چنگي
 

چو باز آمدم كشور آسوده ديدم

پلنگان رها كرده خوي پلنگي
 

چنان بود در عهد اول كه ديدم

جهان پر ز آشوب و تشويش و تنگي
 

چنين است در عهد سلطان عادل

اتابك ابوبكر سعد ابن زنگي
 

در كتاب جاوداني شاهنامه مي‌خوانيم:
 

همانا كه اسكندر بد نهان

چه كرد از فرومايگي در جهان
 

نياكان ما را سراسر بكشت

به بيدادي آورد گيتي به مشت
 

و اين دو بيت:
 

ز شير شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جايي رسيدست كار
 

كه تخت كيان را كند آرزو

تفو بر تو اي چرخ گردون تفو
 

«توجه خوانندگان محترم را به اين نكته جلب مي‌كند كه همين دو بيت بهترين تجليل از مقام نبوّت و عظمت فروغ مكتب محمّدي صلي‌الله عليه و آله و سلم مي‌باشد كه چنين قبايل وحشي، جاهل و گرسنه را در پرتو تعاليم عاليه‌ي كتاب آسماني خود «قرآن» هدايت صحيح و آموزش ممتاز خود توانست بر شرق و غرب جهان عظمت روحي و نيروي جسماني بخشد و بر ملل دنيا تفاخر كند.
خان الماس، پيشواي اهل حق حمله‌ي تركان تاتار را بر كشور آشوب زده‌ي ايران اين گونه توصيف مي‌كند:
 

ياوران آشو ياوران آشو

نطق اَزَله وَرخيز وَ آشو
 

يانه‌ي اخياران كو بستن كوكو

هي داد او روژه‌گو وَ مگو بو
 

حكوم شاهان ترك تَتَر مَيو

يوم‌يوم زياي ‌تِر جور بَتر ميو
 

بگير بگيره، سالدات سالداته

آشوي شارانه شا خُشين واته
 

آسايش كم بو نه روي سرزمين

سر قله‌ي كاوان وَ جَخْتَن امين
 

كوان مار گيرو، دشتان سوارانج

ماران بهترن ژ نيزه‌داران
 

تك بديم وَ دم نيش مارَه وَه

نه ناموس وَ دس نيزه داره وَه
 

ماران مسلمان ري حق شناسن

سواران كافر خدا نشناسن
 

مي‌گويد:
دوستان آشوب است و (تأكيد مي‌كند) گفته‌ي پيشينيان است و شاه خُشين اين بلايا را پيش‌بيني كرده است، سامان‌ها و بنيادها نابود مي‌گردد، واي به روزي كه مهر سكوت و قفل خاموشي بر لب‌ها زده شود.
حكمراني از آن پادشاهان (ترك و تاتار) خواهد شد، روز به روز بر ظلم و بيدادگري افزوده مي‌شود مردم به دست گروهي از سالدات‌ها گرفتار و اسير خواهند گشت.
شهرها را آشوب و آشفتگي فرا مي‌گيرد و اين فرموده‌ي «شاه خُشين» است، امنيت و آسايش در سرزمين ايران محو مي‌شود و از بين مي‌رود و فراز قلل و ارتفاعات به زحمت ايمني پيدا مي‌نمايد.
كوهساران را مارها و دشت و هامون را سواران به تصرف خود در مي‌آورند. مارها به مراتب بي‌آزارتر از نيزه‌داران هستند، همان بهتر كه به مارها پناه آورده و نزديك شويم نه اينكه ناموس خود را در اختيار نيزه‌داران قرار دهيم.
مارها مسلمان‌تر و با انصاف آشناتر هستند و حال آنكه سواران عاملان كفرند و خداي را نمي‌شناسند.
خوانندگان عزيز توجه دارند كه «شاه خُشين» از اكابر معروف فرقه‌ي «يارسان» و همان درويشي است كه به اتفاق اقوال نويسندگان «اهل حق» و تني چند از مؤرخين با «باباطاهر عريان» معاصر بوده و با وي در همدان ديدار كرده است.
اين فضل‌الله به لرستان هم آمده و شايد كتاب‌ها يا يك قسمت از نوشته‌هاي خود را به نام (مصيبت‌نامه، آدم نامه، عرش‌نامه، هدايت‌نامه و جاويدان كبير) « كه توسط «مفتاح‌الحيات» تفهيم مي‌كرد در محل «باغ صوفيان» بروجرد با استفاده‌ي از مدتي كه در اين شهر فراغت داشته به رشته تحرير كشيده باشد زيرا به طور يقين كساني را از بروجرد به منظور نشر عقايد و مكتب خود با مكاتيب و نوشته‌هاي لازم به اكناف لرستان گسيل داشته و اين نوشته‌ها و واژه‌هايي كه خود مبتكر و واضع آن‌ها بوده است به مناسبت وجه تشابهي كه قبلاً گفته شد در مردم لرستان به ويژه نواحي سلسله، دلفان و طرهان اثراتي نيز به بار آورده است كه متأسفانه بعداً به صورت ديگري متجلي و به واسطه‌ي جهل و بي‌سوادي و رخنه‌ي افراد مغرض و عناصر سودجو و خودخواه اندك‌اندك به افراط و غلو گراييده است. هنوز در مناطقي كه نام برده شد و ديگر نواحي از قبيل (صحنه،  دورود فرامان، كرند و جنوب كردستان) كساني هستند كه به نام« علي الهي» خوانده مي‌شوند و آداب و رسوم خاص خود دارند و دست به كارهاي حيرت‌آوري مي‌زنند. آتش در دهان مي‌گذارند و با اداي جمله‌ي (كشمش مولا) آن را تبديل به خاكستر مي‌كنند. سيخ در شكم فرو برده سوزن از زبان رد مي‌نمايند. دسته‌جمعي گرد آتش مي‌گردند و با سرهاي برهنه همه با هم جملات (حَقه، حَقه، مولام حَقه) را تكرار و در دستگاه‌هاي مختلف موسيقي به ويژه افشاري، سه گاه و ماهور مي‌خوانند:
 

دو رو پرامان پر گُله مَيو

آميرزام سوار دُلدُله مَيو
دورود فرامان پر از گل مي‌شود، آقا ميرزاي ما بر دلدل سوار مي‌گردد، اين سرود را كه «كلامَش» مي‌نامند مدتي زمزمه و آن‌قدر ادامه داده و پيچ و تاب مي‌خورند تا اينكه به اوج هيجان مي‌رسند آن‌گاه حالت خلسه و اغماء دست مي‌دهد، هر يك به گوشه‌اي مي‌افتند و كم‌كم اين رقص كه آن را «جم» يعني (جمع) مي‌نامند پايان مي‌پذيرد. خوشبختانه مراسم ديگر از قبيل (شاوال‌كنان، براشرط) كه آن را به واسطه انجام عمل با حرف و اقرار نه با قلم و نوشتار (اقراري) نيز مي‌نامند همچنين حلول و نيز غلو در شخصيت و مقام حضرت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام پا به پاي پيشرفت تمدن عمومي در جهان و هدايت مستمر علماي دين و عناصر تحصيل كرده روي به متاركه و خاموشي گذارده آموزش و پرورش كشور نيز تا حدي آنان را همرنگ جماعت ساخته است مخصوصاً حضور مردان تحصيل كرده در ميان آن‌ها خود فوزي عظيم و فيضي عميم مي‌باشد.
ملاپريشان در اواخر نيمه‌ي دوم سده‌ي هشتم و نيمه‌ي اول سده‌ي نهم ق. همزمان با حكومت نوزدهمين اتابك لرستان «شاه‌حسين» كه در سال 873 به دست عمال منفور تيموري شهيد شد مي‌زيسته و با شيخ سنت و جماعت «رجب بُرسي» نويسنده‌ي كتاب‌هاي مشارق‌الانوار و مشارق‌الاذكار معاصر و از شاگردان شيخ مذكور بوده لكن در فضل و دانش خويشتن را از استاد خود برتر مي‌دانسته است چنانكه مي‌گويد:
شيخ رجب بُرسي وَ او گِشت قُرسي

ژَ وحدت حرفي او لَه مِن پرسي
 

پنجاه سال طريق خدمتم گذاشت 

غير ژَ يك رشته جُربزه نداشت

سبك سخن ملا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:47  توسط اسعد غضنفری  | 

 

 

تصرّف كرمانشاه توسّط سرداررشيد و ماجراي كشته شدن اعظم‌الدّوله زنگنه و فرزندش فخيم‌السّلطنه

قتل‌ شرف‌‌الملك‌ بر سرداررشيد كردستاني‌ سخت‌ گران‌ افتاد و تصميم‌ بر مقابله‌ به‌ مثل‌ گرفته‌ با عدّ‌ه‌اي سوار، ناگهان‌ بر شهر يورش‌ برد. همه‌‌جا نام‌ يار‌محمّدخان را كرد‌ها با داد و فرياد بر زبان‌ مي‌‌راندند. فرياد‌ها خشم‌آلود بود و نام‌ محمّدحسين‌خان اعظم‌الدّوله‌ زنگنه و پسرانش، حيدرقلي‌خان‌ فخيم‌السّلطنه‌ و علي‌خان سرداراجلال (امير‌كل بعدي)،‌ نيز برده‌ مي‌شد. طولي‌ نكشيد يار‌محمّدخان كه‌ نيروي‌ اندك‌ خود را پراكنده‌ و به‌صورت‌ دستجات كوچك‌ به‌ نقاط مختلف‌ و گوشه و‌ كنار به‌دنبال‌ مأموريّت‌هايي‌ اعزام‌ داشته‌ بود و ياراي‌ پايداري‌ در خود نمي‌‌‌ديد ناچار شد شهر را تخليه كند و سرداررشيد با قواي جاف، جوان‌رود، روان‌سر و كمان‌گر شهر را متصرّف شدند. آن‌ها چون‌ نتوانستند يارمحمّدخان را دستگير كنند همه‌جا در صدد يافتن‌ اعظم‌الدّوله‌ برآمدند. اعظم‌الدّوله‌ پس‌ از اين‌كه اوضاع‌ را بر عليه‌ خود فوق‌ا‌لعاده‌ وخيم‌ و خطرناك‌ تشخيص‌ داد به‌ اتّفاق‌ فرزندش‌، فخيم‌السّلطنه،‌ به‌ "كندوله" مِلك شخصي خود رفت و پنداشت آن‌جا از ديگر مناطق ايمن‌تر خواهد بود. فرزند ديگر او علي‌خان در آن موقع به اتّفاق مادرش به زيارت عتبات عاليات رفته بودند.

انديشه اعظم‌الدّوله عبث از كار درآمد و رعاياي كندوله‌اي نمك‌نشناسي كرده محل اختفاي آن دو را به سردار‌رشيد اطلاع دادند و او بلافاصله هر دو مرد مخفي را دستگير كرده به كرمانشاه برده و به قتل رسانيد. به قصاص شرف‌الملك خانه‌‌هاي اعظم‌الدّوله و فرزندش را به همان صورت كه با شرف‌الملك رفتار كرده بودند طمعه‌ي حريق ساخت و با خاك يك‌سان نمود. رعايا و نوكرباب اعظم‌الدّوله، ارباب را با فرزند جوانش لو دادند و موجب كشته شدن آن دو شدند. امّا قضايا به‌همان‌ صورت باقي نماند و بدان‌جا ختم نشد و قضانويس چرخ بازيگر اين سوژه داغ را آسان ر‌ها نكرد. روزها، هفته‌ها، ماه‌‌ها و سال‌‌ها گذشت. علي‌خان، فرزند جوان اعظم‌الدّوله، از عتبات برگشت. مراجعت او هنگامي صورت گرفت كه سالار و سالاري‌ها از صحنه‌ي سياست رخت بربسته دنيا به‌كام خاندان زنگنه بود.

 بامداد يك روز، علي‌خان به خانمش فخراعظم گفت: «‌بچّه‌‌ها حاضر شوند سفري به دِه داريم.» كدام دِه؟ علي، اينك (علي‌خان زنگنه) و لقب دهان پُركُنش اميركل مي‌باشد. به كدخداي كندوله اطلاع دادند كه امير وارد مي‌شود. مرد نابكار چون پس از وقوع حادثه‌ي قتل پدر، مكرّر خدمت علي‌خان رسيده و بارها پذيرايي كرده بود، مي‌پنداشت موضوع كهنه شده و مشمول مرور زمان گرديده است. مرور زماني كه به‌تدريج همه‌چيز را تسليم فراموشي مي‌سازد. بنابراين پيش دويده در برابر مالك مقتدر خود كه در آن موقع در غرب كشور رقيبي براي خود نمي‌شناخت و خانم بسيار مجلله و محترمه‌اش (فخراعظم) سر فرود آورد. امير دستور داد جايگاه نشستن بچّه‌‌ها را در يكي از باغ‌هاي دورتر قرار دهند، هر قدر دورتر بهتر.

ظهر شد و ناهار صرف گرديد. بعد‌از‌ظهر مردم كندوله ملاحظه كردند تعدادي افراد ناشناس وارد شدند. طولي نكشيد كه صورتي از جيب امير درآمده به دست سر‌دسته آن‌ها داده شد و او بلافاصله مچ دست كدخدا را گرفته دستور داد دهان‌بندي محكم بر دهانش زدند؛ آن‌گاه با سرعت اسامي مندرج در صورت را يكي‌يكي توقيف و آن‌ها را نزد اميركل به باغ بردند. امير روي‌ به‌ كدخدا كرده‌ از گذشته‌‌ها تذكّراتي‌ داد و محبّت‌هاي پدر و برادر جوان‌مرگش‌ را در حق‌ آن‌ها برشمرد و در برابر عجز و الحاح‌ بنديان‌، دستور داد پوست‌ آن‌ها را زنده‌‌زنده‌ كندند و يك‌‌به‌يك را با خواري‌ و شكنجه‌اي غيرقابل‌ تصوّر از بين‌ بردند. مي‌گويند: خانمش‌، فخراعظم،‌ سال‌هاي سال‌ با امير بر اثر اقدام‌ به‌ اين‌ كار ناپسند حرف‌ نمي‌زده‌ و به‌صورت‌ قهر و غضب‌ با او روبه‌رو مي‌شده‌ است‌.[1]

راجع‌ به‌ مُثله‌ كردن‌ مجرمين‌ كندوله‌ من‌ از دكتر محمّدخان زنگنه‌ پرسش‌هايي‌ كردم‌، ايشان‌ جريان‌ را بدين‌صورت‌ كه‌ در محل‌ شهرت‌ دارد و مردم‌ كرمانشاهان‌ نيز تأييد مي‌كنند قبول‌ نكردند. ولي‌ قتل‌ آن‌ها را تأييد كرد و واجب‌ شمرد. دكتر مي‌گفت: «‌در موقع‌ گرفتاري‌ جد و پدرم‌ اين‌ اراذل‌ از هر نوع‌ آزار و شكنجه‌اي درباره‌ آن‌ها مضايقه‌ نداشته‌ و كاري‌ كرده‌ بودند كه‌ از هيچ‌ حيوان‌ درّند‌ه‌اي هم‌ امكان‌ آن‌ عمل‌ نمي‌رفته‌ است‌.» دكتر زنگنه‌ كه‌ مردي‌ به‌ تمام‌ معني‌ بزرگوار بود‌ در حين‌ اظهار اين‌ ماجرا ديدگانش‌ از اشك‌ پر شده‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ آن‌ حادثه‌ سخت‌ هايل‌ و جان‌گداز بوده‌ است‌.

مكن‌ بد كه‌ بدبيني‌ از روزگار

تو تخم‌ بدي‌ تا تواني‌ مكار

1. محمّدحسین‌خان اعظم‌الدّوله زنگنه  2. حیدرقلی‌خان فخيم‌السّلطنه زنگنه

وَ السِّنَّ بِالسِّنّ‏ِ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ[2]

پيروزي‌ سرداررشيد نتيجه‌ي‌ ديگري‌ هم‌ به‌‌دنبال‌ خود داشت‌ كه‌ در اوضاع‌ و احوال‌ و مهمات‌ اُمور آن ‌روزگار اثر كلّي‌ داشت‌ و آن را نيز بايد به‌ حساب‌ بدبياري‌هاي دودمان‌ قاجار و عامل‌ مؤثّر آن‌ دودمان‌، شاه‌زاده‌ سالارالدّوله‌ گذاشت‌.

يار‌محمّدخان كه‌ به كلّي‌ غافل‌گير شده‌ بود پس‌ از پيروزي‌ سرداررشيد كردستاني‌ متوجّه‌ شد كه‌ هرج‌‌و‌مرج‌ عجيبي‌ سرتاسر صفحات‌ كرمانشاهان‌، كردستان‌ و آن‌ نواحي‌ را فرا گرفته‌، رو به‌ هر دسته‌ و جماعتي‌ نگريست‌ جز سودجويي‌ها و كينه‌توزي‌هاي خانوادگي‌ و خصوصي‌ هيچ‌‌كس‌ را به‌ فكر مملكت‌ و ملّت‌ نديد و جز قتل‌ و غارت‌ سخني‌ از دهاني‌ نشنيد. امروز حسن‌، فردا تقي‌ و روز سوم‌ محمّد و هر روز داو دست‌ يك‌ نفر بود و هيچ‌‌كس‌ را هم‌ در كار و نقشه‌اش‌ مطمئن‌ و موفّق‌ نمي‌‌‌ديد. خوب،‌ اين‌كه نشد، اقلاً كاري‌ به‌ انجام‌ برسد تا دست‌ اين‌ مدّعيان‌ كذاب‌ و رهبران‌ زودرس‌ و دير ياب‌ كوتاه‌ گردد، راهش‌ چيست‌؟

كمك‌ با شخصيّت‌ و دستگاهي‌ كه‌ مأموريّت‌ رفع‌ اين‌ محظورات‌ و دفع‌ اين‌ مشكلات‌ را بر عهده‌اش‌ گذارده‌اند. آري‌ كمك به‌ فرمان‌فرما و نجات‌ مردم‌ از چنگ‌ اين‌ همه‌ مدّعيان‌ سود‌طلب‌. مرد آزاده‌ را اين‌ افكار و ناكامي‌ها به‌ اين‌ فكر انداخت،‌ حال‌ كه‌ فرمان‌فرما به‌ همدان‌ آمده‌ و از طرف‌ دولت‌ و شخص‌ حاكم‌ نيز نامه‌هايي‌ دارد كه‌ دلالت‌ و استمالت‌ كرده‌ با مواعيدي‌ ياريش‌ را خواستار شده‌ بودند، به‌‌همين‌ جهت‌ تأخير را جايز ندانست؛‌ دسته‌ ياران‌ معدود را جمع‌‌و‌جور كرده شبانه‌ راه‌ همدان‌ را در پيش‌ گرفت‌ و به‌ فرمان‌فرما پيوست‌.

حماسه‌ عبدالباقي‌خان افشار در سولجه‌

پس‌ از رسيدن‌ خبر ورود فرمان‌فرما به‌ همدان‌ در تاريخ‌ 18 جمادلي‌الاولي‌ سال‌ 1330 ق./ 13 خرداد 1291 ش. سالارالدّوله ‌آن‌ دسته‌‌هاي نامتجانس‌ را گرد آورده‌ و به‌ اصطلاح‌ بسيج‌ اردو كرد و عدّ‌ه‌اي مجهّز به‌ سركردگي‌ داوودخان‌ به‌ منظور مقابله‌ با اردوي‌ فرمان‌فرما و يپرم‌خان اعزام‌ داشت‌.

فرمان‌فرما تا شهر همدان‌ و حدود محال‌ افشار با مانع‌ مؤثّري‌ بر‌خورد نكرد. ولي‌ در افشار جواني‌ مغرور، شجاع‌ و بي‌باك‌ در قصبه‌اي به‌نام‌ "سولجه"‌ به‌ اسم‌ عبدالباقي‌خان افشار چاردولي‌ با اردوي‌ او به‌ جدل‌ و ستيز برخاست‌. عبدالباقي‌خان - كه‌ در صفحات‌ غرب‌ كشور مخصوصاً همدان‌ و كرمانشاهان‌ نامش‌ به‌ نيكي‌ ياد مي‌شود - جواني‌ جسور و صاحب‌ قبيله‌ بود. او صرف‌‌نظر از قدرت‌ ايلي‌ از طرف‌ سالارالدّوله‌ هم‌ پيغام‌هايي‌ دريافت‌ كرده‌ و چون‌ شاه‌زاده‌ قاجار را عملاً امتحان‌ نكرده و‌ نمي‌شناخت‌، لذا دل‌ بدان‌ پيام‌ها خوش‌ داشت‌ و منتظر ورود نيرو‌هاي كمكي‌ بود. ولي‌ طبق‌ معمول‌ سالارالدّوله‌ كه‌ اُمور سپاهي‌گري‌ را بدون‌ پياده‌ كردن‌ نقشه‌‌هاي جنگي‌ و به‌ كار بردن‌ تاكتيك لازم‌ اداره‌ مي‌نمود در صدد اعزام‌ كمك‌ براي‌ عبدالباقي‌خان برنيامد و او را كه‌ نخستين‌ سنگر متين‌ براي‌ عمليّات‌ بعدي‌ بود، تنها به‌ حال‌ خود گذاشت.‌ در صورتي‌‌كه نمي‌بايستي‌ چنين‌ باشد. امّا مرد جنگاور جوان‌ در همان‌ نقطه‌ عدّ‌ه‌اي از سران‌ عشاير غرب‌ را در قريه‌ي‌ سولجه‌ جمع‌ آورده‌ بود كه‌ مهم‌‌ترين آن‌ها پسران‌ شجاع‌ شيرخان، علي‌اكبرخان سردار‌مقتدر سنجابي‌،‌ قاسم‌خان‌ سردار‌ناصر و حسين‌خان سالارظفر، محمودخان فرزند عبّاس‌خان چناري‌ بودند و با هر يك‌ از اين‌ آقايان‌ عدّ‌ه‌اي سوار و تفنگچي‌ رزمنده‌ خدمت‌ مي‌كردند.

عبدالله‌خان‌ و فيضي‌خان پسر‌عمو‌هاي عبدالباقي‌خان بودند كه‌ به‌‌واسطه‌ي‌ مداخلات‌ بي‌‌رحمانه‌ي‌ خان،‌ سهمي‌ از ماتَرَك‌ پدر نبرده‌ از او به‌ سختي‌ مكدّر و ناراحت‌ و منتظر فرصتي‌ بودند تا روزي‌ بتوانند حق‌ خود را از پسر عموي‌ غاصب‌ مسترد كنند. بنابراين همين‌‌كه‌ شنيدند فرمان‌فرما با اردويي‌ مجهّز به‌ همدان‌ رسيده‌ و در صدد گوش‌‌مالي ‌خان چاردولي‌ است‌ و قصد حمله‌ به‌ سولجه‌ را دارد با عجله‌ نزد فرمان‌فرما رفته‌ و با اظهار انقياد و فرمان‌برداري‌ آمادگي‌ خويش‌ را به‌ جهت‌ مبارزه‌ و معارضه‌ با پسر عم‌ اعلام‌ داشتند.

فرمان‌فرما بدون‌ اين‌كه صبر كند تا يپرم‌خان نيز همراه‌ مجاهدين‌ بختياري‌ برسد و به‌ اتّفاق‌ بر دشمن‌ حمله كنند به‌ اين‌ نيّت‌ كه‌ فتح‌ قلعه‌ي‌ سولجه‌ و دفع‌ خان چاردولي‌ به‌نام‌ خودش‌ تمام‌ و فتح‌الباب‌ را خود انجام‌ داده‌ باشد با اردوي‌ دولتي‌ و جمعي‌ از دوستان‌ محلي‌ به‌ راهنمايي‌ عموزاده‌هاي خان به‌سوي‌ سولجه‌ حركت‌ كرد. پيش‌‌قراولان ‌خان جريان‌ را به‌وي‌ اطلاع‌ دادند و او سواران‌ و تفنگچي‌هاي خود را گِرد كرده‌ در گردنه‌ "پيرملو" و ارتفاعات‌ آن‌، ناگهان‌ بر اردوي‌ فرمان‌فرما تاخت‌ و پس‌ از جنگي‌ خونين‌ و وارد كردن‌ تلفات‌ و خسارات‌ فراوان،‌ شاه‌زاده‌ فرمان‌فرما را منهزم‌ و اردويش‌ را درهم‌ شكست‌.

از جمله‌ غنايم‌ جنگي‌ كه‌ به دست‌ سواران‌ عشاير افتاد، چند عرّاده توپ‌ بود كه‌ از آن‌ اردوي‌ بزرگ‌ به‌ غنيمت‌ يا به‌ گويش‌ محلي‌ (يَخدُرمه)‌ گرفتند. چند عرّاده از آن‌ها را براي‌ سردار‌مجلّل‌ فرستادند و همين‌ يخدرمه‌ باعث‌ بروز فاجعه‌ شد، زيرا بين‌ عبدالباقي‌خان و سردار‌مقتدر بر سر تصاحب‌ آن‌ها بگو مگو در‌گرفت‌ و چون‌ عبدالباقي‌خان حاضر نشد يكي‌ از آن‌ توپ‌ها را به‌ فرزند دلير شيرخان بدهد، كار به‌ كدورت‌ و دل‌خوري‌ كشيد و فرزندان‌ شيرخان، دوست‌ جوان‌ و كم‌‌تجربه‌ي‌ خود را ترك‌ كردند و از سولجه‌ رفتند و او را در برابر حوادث‌ ‌سهم‌ناك‌ آتي‌ تنها گذاشتند. اين‌ يك‌ مصيبت‌ بود كه‌ جوان‌ دلاور بي‌تجربه‌ با دست‌ خود فراهم‌ كرد.

يك‌ روز پس‌ از اين‌ شكست‌ عجيب‌ كه‌ براي‌ مردي‌ نظير عبدالحسين‌‌ميرزاي‌ فرمان‌فرما، لطمه‌اي بزرگ‌ و ضايعه‌اي ناگوار بود و آن‌ مرد جنگ ديده‌ي متهوّر را همان‌قدر كه‌ در انظار مردم‌ موهون‌ كرد موجب‌ شگفتي‌ و اندوه‌ سرشار گرديد، مسيو يپرم‌ به‌ همدان‌ رسيد.

سردار شجاع‌ و مجاهد ارمني‌ از شنيدن‌ شكست‌ خفّت‌آور فرمان‌فرما دُچار خشم‌ و ناراحتي‌ گرديد و مستقيماً نزد او رفته‌ در انظار مورد عتاب‌ سخت‌ قرارش‌ داده‌ حرف‌هاي گزنده‌ و زننده‌ به‌وي‌ گفته‌ اظهار داشت‌ من‌ هم‌اكنون‌ با يك‌ دسته‌ كم‌ از افراد جنگجو فرونت‌ مي‌روم‌ و خود مي‌دانم كه‌ پس‌ از شكست‌ و دستگيري‌ و قتل ‌خان ياغي‌ و يك‌ مشت‌ چريك‌ بي‌اطلاع‌ از فنون‌ جنگي‌ ،تكليفم را چگونه‌ با شما روشن‌ كنم‌.

از خصوصيّات‌ و اختصاصات‌ يپرم‌ در زمينه‌‌هاي جنگي‌ و نبرد‌هاي سخت‌، يكي‌ همين‌ بود كه‌ با افرادي‌ كم،‌ ولي‌ ورزيده‌ و آشناي‌ به‌ تاكتيك‌هاي جنگي‌ به‌ پيشواز حوادث‌ بزرگ‌ مي‌رفت. در اين‌ موقع‌ نيز از همان‌ سنّت‌ ديرين‌ خويش‌ پيروي‌ نمود. او باطناً از مدّتي‌ پيش‌ نسبت به فرمان‌فرما بدبين‌ بود و نمي‌توانست آن‌ مرد متنعم‌ ثروتمند را از طرفداران‌ مُلك‌ و مشروطيّت‌ بداند و پس‌ از آن‌ شكست‌ مفتضحانه‌ بيش‌ از پيش‌ بر اين‌ عقيده‌ ايمان‌ يافت‌ و بر آن‌ معتقد شد. به‌ همين‌ مناسبت‌ آشكارا از والي‌ اعزامي‌ تهران‌ ابراز نگراني‌ و نفرت‌ مي‌كرد و شخصاً بدون‌ دريافت‌ كمك‌ از او به اتّفاق‌ معاون‌ مجاهدش‌ گريشا از افراد مجاهدي‌ كه‌ همواره‌ در اختيار داشت‌ سان‌ ديد و در معيّت‌ دكتر سهراب‌خان كه‌ با گريشا دو بازوي‌ چپ‌ و راست‌ او بودند به‌ صوب‌ دهكده‌ي سولجه‌ حركت‌ كرد.

در گردنه‌ي پيرملو، عبدالباقي‌خان به‌ تصوّر اين‌كه شكست‌ اردوي‌ عظيم‌ فرمان‌فرما درسي‌ است‌ كه ‌قواي‌ دولتي‌ را از ادامه‌ي‌ حمله‌ مانع‌ مي‌گردد فقط‌ دوازده‌ نفر تفنگچي‌ به‌ عنوان‌ نگهبان‌ گذارده‌ بود و يپرم‌خان‌ آن‌ عدّه‌ را زير رگبار گلوله‌‌هاي توپ‌خانه‌ تار و مار كرد. يازده‌ نفر را كشت‌ و يك‌ نفر توانست‌ از معركه‌ جان‌ سالم‌ به‌در برد. او خود را به‌ عبدالباقي‌خان رسانيده‌ از هجوم‌ ناگهاني‌ يپرم‌خان مستحضرش‌ ساخت‌.

شب‌ را يپرم‌ در نزديكي‌هاي‌ سولجه‌ توقّف‌ نموده‌ بامدادان‌ با دسته‌ چريك‌هاي عشاير افشار روبه‌رو شد. نبردي‌ به‌ غايت‌ شديد و خونين‌ بين‌ اين‌ دو دسته‌ در گرفت‌، حملات‌ پي‌در‌پي‌ و حساب‌ شده‌ي‌ يپرم‌خان، ‌توأم‌ با آتش‌ توپ‌خانه‌ و برتري‌ سلاح افراد مجاهد قدرت‌ پايداري‌ و استقامت‌ را از سواران‌ عشاير سلب‌ و ناچار پس‌ از تحمّل‌ تلفات‌ و كشته‌ شدن‌ چند تن‌ از مجاهدين،‌ رو به هزيمت‌ گذاردند و به‌سوي‌ حصار سولجه عقب‌ نشستند. پس‌ از ورود به‌ حصار، محمودخان چناري‌ به‌ عبدالباقي‌خان گفت:‌ «‌از پدرم‌ عبّاس‌خان‌ شنيدم‌ كه‌ مي‌گفت: هنگام‌ شكست‌ بهتر است‌ از جمع‌ شدن‌ در مكان‌هاي‌ در بسته‌ و حصاري‌ شدن‌ احتزار شود و جنگ‌ را بايد همواره‌ به‌ مناطق‌ آزاد و باز كشاند تا در صورت‌ عدم‌ توانايي‌ بتوان‌ خود را از ننگ‌ اسارت‌ حفظ‌ نمود.» ولي‌ جوان‌ مغرور كم‌‌تجربه‌ از اين‌ اندرز مفيد و صادقانه‌ سر باز زده‌ بدان‌ توجّه‌ ننمود و اظهار داشت‌ كه:‌ «در وضع‌ حاضر مجال‌ كوچ‌ دادن‌ زن‌ و بچّه‌ و نجات‌ آن‌ها از خطر اسارت‌ باقي‌ نمانده و خواه‌‌ناخواه‌ آن‌ها را اسير خواهند كرد، آن‌گاه‌ ما بايد ناظر هتك‌ نواميس‌ خود باشيم.‌ آن هم‌ طرف،‌ يك‌ نفر ارمني‌ است‌ كه‌ تعصّب‌ مذهبي‌ هم‌ با ما ندارد.»[3]

قضاي‌ نبشته‌ نشايد سِتُرد

عبدالباقي‌خان به‌ سرعت‌ به‌ قصبه‌ وارد و با سيصد تن‌ ياران‌ مسلّح‌ خود در دژِ غلام‌‌گرد متحصّن‌ گرديد. آن‌گاه‌ با سر‌سختي‌ و لجاجت‌ به‌ دفاع‌ پرداخت‌.

اين‌ مرد جوان،‌ آن‌قدر هم‌ خام‌ و نادان‌ نبود كه‌ تن‌ به‌ قضا و قدر بدهد؛ او با وجود كم‌‌تجربگي‌ و ناپختگي،‌ جواني‌ با‌ هوش‌ و فهميده‌ بود و مي‌دانست‌ كه‌ با همه‌ استحكامي‌ كه‌ در اين‌گونه‌ دژ‌ها وجود دارد، مع‌ذالك‌ مدّت‌ درازي‌ نمي‌تواند در برابر اصابت‌ گلوله‌ توپ‌هاي سنگين‌ مجاهدين‌ پايداري‌ كند. زيرا تحصّن‌ در برابر توپ‌خانه‌ كاري‌ است‌ كه‌ از حزم‌ و احتياط‌ به‌‌دور مي‌باشد؛ ولي‌ او هر لحظه‌ انتظار ورود قواي‌ كمكي‌ از جانب‌ سالارالدّوله‌ را مي‌كشيد. جوان‌ پاك‌دل‌ كه‌ حرف‌ دروغ‌ را از هر كس‌ و هر مقام‌ باور نداشت‌، ابداً به‌ فكرش‌ خطور نمي‌نمود كه‌ ممكن‌ است‌ چنان‌ كمكي‌ به‌ او نرسد و شاه‌زاده‌ در مقابل‌ سيل‌ اردو‌هاي دولتي‌، سلاح‌ و تاكتيك‌هاي جنگي‌ يپرم‌خان رهايش‌ سازد، ولي‌ اين‌ پنداري‌ عبث‌ و انتظاري‌ بيهوده‌ بود. نبرد ظرف‌ سه‌ شبانه‌‌روز با شدّت‌ هر چه‌ تمام‌تر ادامه‌ داشت‌.

از دسته‌ مجاهدين‌ عد‌ّه‌اي به‌ قتل‌ رسيدند و آنچه‌ مايه‌ي‌ تأسّف‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ سردار بزرگي‌ مانند يپرم‌خان پس‌ از آن‌همه‌ جنگ‌ها و مبارزات‌ سنگين‌ و تحمّل‌ آن‌همه‌ مخاطرات‌ و استقبالي‌ كه‌ از كشمكش‌هاي عظيم‌ حياتي‌ در ميدان‌هاي وسيع‌ با دشمنان‌ انبوه‌ مي‌نمود، خود را در يك‌ نبرد موضعي‌ صد‌در‌صد محلي‌ با مشتي‌ افراد ساده‌‌دل‌ و بي‌‌تجربه‌ درگير كند و در قصبه‌اي كم‌‌اهميّت‌، به‌صورتي‌ كاملاً استثنايي‌ و غير قابل‌ تصوّر به‌ هلاكت‌ برسد. چنان‌ عنصر مؤثّر و مفيدي‌ با آن‌ همه‌ آزمودگي،‌ ناشيانه‌ خود را هدف‌ تير دشمنان‌ كند و يك‌ گلوله‌ي‌ سربي‌ از بدنش در‌آورند.[4] اين‌جاست‌ كه‌ شاعر نامدار ما ميفرمايد:

قضا چون‌ زِ گردون‌ فرو ريخت‌ پَر

همه‌ زيركان‌ كور گردند و كَر

قبلاً نوشتيم‌ كه‌ يپرم‌خان اين سردارِ رشيد مجاهد كه‌ جز در راه‌ اعتلاي ايران‌ هدف‌ و ايد‌ه‌اي نداشت،‌ در ضمير روشن‌ و قلب‌ پاك‌ خود جايي‌ براي‌ قبول‌ اقدامات‌ امثال‌ فرمان‌فرما نمي‌ديد و اين دسته‌ از رجال‌ مملكت‌ را دل‌سوز به‌ حال‌ ملّت‌ نمي‌دانست‌. شكست‌ فرمان‌فرما از برابر حمله‌ يك‌ عدّه‌ چريك‌ عشاير او را بيش‌ از پيش‌ در اين‌ پندار استوارتر و مطمئن‌تر ساخت؛ بنابراين‌ تصميم‌ گرفت‌ كه‌ غائله‌ سالارالدّوله‌ را شخصاً دفع‌ كند و اين‌‌كار را نيز بر ديگر افتخاراتش‌ بيافزايد. راجع‌ به‌ نبردن‌ نفرات‌ بيش‌تري‌ هم‌ گفتيم‌ كه‌ يپرم‌خان تشنه‌ي‌ به‌ وجود آوردن‌ وقايع‌ خارق‌العاده‌ بود.‌ او همواره‌ با دسته‌‌هاي كم‌ به‌ استقبال‌ حوادث‌ بزرگ‌ مي‌شتافت‌ و بر آن‌ بود كه‌ تاختن‌ با نفرات‌ كم‌ ولي‌ ابزار و تجهيزات‌ كافي‌ در صورتي‌ كه‌ توأم‌ با سرعت‌ عمل‌ و دلاوري‌ و تاكتيك‌ صحيح‌ باشد و به‌ طور ناگهاني‌ اجرا گردد، دشمن‌ را هر قدر قوي‌ و نيرومند و انبوه‌ باشد دُچار ترس‌ و هراس‌ مي‌كند و شگفت‌‌زده‌ مي‌گرداند، اگرچه اين‌ عمل‌ بسيار محدود و زود‌گذر باشد از نظر جنگي‌ براي‌ مهاجم‌ اثرات‌ نيكو و نتايج‌ قطعي‌ به‌بار خواهد آورد و پيروزي‌ را تأمين‌ مي‌كند.

يپرم‌خان كشته‌ مي‌شود

يپرم‌خان فقط‌ با دسته‌ دوستان‌ مجاهد خود بدان‌ نبرد مبادرت‌ ورزيد؛ در خارج‌ از قلعه‌ عدّه‌ي‌ زيادي‌ از ياران‌ عبدالباقي‌خان كشته‌ شدند و او هنگامي‌ به‌ قلعه‌ وارد شد متوجّه‌ گرديد كه‌ فشنگ‌ كافي‌ هم‌ در اختيار ندارد و بايد در مصرف‌ فشنگ‌ امساك‌ نمايد.

همين‌ امساك‌ موجب‌ شد تا مجاهدين‌ به‌ دژ نزديك‌تر شوند و از طرف‌ دكتر سهراب‌خان و گريشا چند ‌بار به‌ جوان‌ افشار و يارانش‌ پيشنهاد تسليم‌ شد و چون‌ باز هم‌ با سكوت‌ مواجه‌ گرديدند، به‌ ترتيب‌ سهراب‌خان و پس‌ از او يپرم‌خان همراه‌ چهار نفر دگر از مجاهدين‌ به‌ قصد باز كردن‌ درب‌ قلعه‌ و دستگيري‌ متحصّنين‌ پيش‌ رفتند. يپرم‌ دستور داد تعدادي‌ سطل زباله‌‌‌ را پر از خاك‌ كرده‌، خود و چند تن‌ از رفقا در پناه‌ آن‌ها قرار گرفته‌ و با اين‌ روال‌ شروع‌ به‌ پيشروي‌ كردند، همين‌ كه‌ به‌ نقطه‌‌ي‌ صدا‌رس‌ رسيدند يپرم‌ فرياد زد:

«‌مقاومت‌ بدون‌ فايده‌ است‌ تسليم‌ شويد و‌گرنه‌ كشته‌ مي‌شويد.» محمودخان چناري‌ در آن‌ لحظه‌ در برابر يپرم‌ قرار گرفته‌ اظهار داشت‌: «‌تو كه‌ هستي‌ كه‌ اين‌گونه‌ به‌ ما فرمان‌ مي‌دهي‌؟ خودت‌ را معرفي‌ كن‌ تا بدانيم‌ چه‌‌كاره‌ هستي.‌«‌‌يپرم‌ از پشت‌ سنگر بلند شده‌ گفت:‌ «‌من‌ يپرم‌خان هستم‌، فرمانده‌ي‌ مجاهدين‌، فوراً نزد من‌ بياييد، به‌ شما امان‌ مي‌دهم‌.» ولي‌ محمودخان به‌ محض‌ ديدن‌ يپرم،‌ بي‌‌درنگ‌ او را هدف‌ قرارداد و با يك‌ گلوله سربي‌ به‌ زندگي‌اش‌ خاتمه‌ و كشور ايران‌ را از وجود چنان‌ جان‌باز فداكاري‌ محروم‌ ساخت‌. پس‌ از كشته شدن‌ يپرم‌خان، عبدالباقي‌خان نيز دكتر سهراب‌ را با گلوله ‌از پا در‌آورد.

يپرم‌ در همان‌ دم‌ جان‌ داد و لاشه‌ي‌ بي‌جانش‌ جلوي‌ چشم‌ مجاهدين‌ در ميان‌ خاك و خون‌ غوطه‌ مي‌خورد و دوستانش‌ با ملاحظه‌ي‌ نعش‌ سردار جنگ‌جويشان‌ مانند دسته‌اي از پلنگان‌ تير خورده‌ خروشان‌ و خشمناك‌ به‌ سركردگي‌ گريشا، به‌سوي‌ دژ هجوم‌ بردند. در همان‌ حال‌ مردي‌ موسوم‌ به‌ كدخدا غلام‌علي‌ يك‌ جلد كلام‌الله‌ ‌مجيد روي‌ دست‌ گرفته‌ در‌حالي‌كه‌ آن را در صدر سينه‌اش‌ مي‌فشرد درب‌ قلعه‌ را نيمه‌‌باز گذارده‌ فرياد زد: «‌اي‌ مردم‌ محض‌ رضاي‌ خدا و به‌ خاطر حرمت‌ اين‌ قرآن‌ بياييد به‌ اين‌ خونريزي‌ و برادركشي‌ خاتمه‌ دهيد، آخر مگر به‌ دژ‌هاي روس‌ و انگليس‌ هجوم‌ مي‌آوريد، اين‌ چه‌ نوع‌ قساوت‌ و ناداني‌ است‌ كه‌ دامن‌ شما‌ها را گرفته‌ است‌، مگر ما همه‌ فرزند اين‌ آب‌ و خاك‌ نيستيم‌؟» ولي‌ مجاهدين‌ فقط‌ از باز شدن‌ لنگه‌ي‌ در، استفاده‌ جسته‌ با يك‌ جهش‌ بسيار سريع‌ و جسورانه‌ خويش‌ را به‌ درون‌ قلعه‌ انداختند و قسمت‌ جنوبي‌ آن‌ را متصرّف‌ گرديده‌ با مدافعان‌ به‌ نبردي‌ سهمگين‌ پرداختند.

پيش از اين‌ گفتيم‌ كه‌ فشنگ‌ نفرات سولجه‌ تمام‌ شده،‌ جز اندكي‌ براي‌ مدافعين‌ باقي‌ نمانده‌ بود. هر‌گاه‌ فشنگ‌ به‌قدر كافي‌ در اختيار آن‌ جوانان‌ بي‌باك‌ و متعصّب‌ مي‌بود معلوم‌ نبود از مهاجمين‌ حتّي‌ يك‌ نفر بتواند جان‌ سالم‌ به‌‌در برد. به‌ همين‌ جهت‌ آن‌هايي‌ كه‌ اهل‌ مصاف‌ و نبرد هستند معتقدند كه‌ عمل‌ مجاهدين‌ در يورش‌ به‌ قلعه‌ كاري‌ بسيار ناشيانه‌ و صرفاً ‌يك‌ خودكشي‌ بوده‌ كه‌ به‌ خاطر تعصّب‌ و غيرت‌ زياده‌ از حدّ متعارف‌ ياران‌ دوست‌دار فرمانده‌ مقتولشان‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. با وجود كمبود فشنگ‌ و ضعف‌ كلّي‌ وسايل‌ جنگي‌، مع‌ذالك‌ مدافعين‌ دست‌ به‌ كشتار بي‌رحمانه‌اي زدند و بيش‌تر از آنچه‌ خود تلفات‌ دادند از دسته‌ مجاهدين‌ به‌ خاك‌ و خون‌ افكندند.

مي‌گويند كشتار چنان‌ بوده‌ است‌ كه‌ پس‌ از خاتمه‌ي‌ جنگ‌، مدّت‌ يك‌ ماه‌ از بوي تعفن‌ لاشه‌‌ها كسي‌ قادر به گذشتن‌ از آن‌ نواحي‌ نبود.

پس‌ از اين‌كه فشنگ‌ محمودخان تمام‌ شد و توان‌ مدافعه‌ از وي‌ سلب‌ گرديد، آخرين‌ گلوله فشنگ را در قلب‌ خود جاي‌ داده‌ انتحار نمود. ولي‌ عبدالباقي‌خان اين‌ كار را نكرد بلكه‌ با سر نيزه‌ي تفنگش‌ كف‌ اطاق‌ را سوراخ‌ و خود را به‌ طبقه‌ي زيرين‌ كه‌ اصطبل‌ چارپايان بود رسانيده‌ در يك‌ آخور پنهان‌ شد. تيري‌ بر بازوي‌ عبدالباقي‌خان‌ اصابت‌ كرده‌ بود كه‌ آن‌ را با دستمالي‌ محكم‌ بست‌ و منتظر سرنوشت‌ ماند.

مهاجمين‌ كه‌ بين‌ آن‌ها دسته‌اي از بختياري‌ها هم‌ وجود داشتند هر كس‌ را مي‌‌‌ديدند به‌ قتل‌ مي‌رساندند و عدّ‌ه‌اي را نيز بختياري‌ها اسير كرده‌ بودند. علي‌نقي‌، برادر خان جوان‌، جزو آن‌ها بود. جنازه‌ي‌ يپرم‌خان‌ را در شاه‌‌نشين‌ قلعه‌ جاي‌ دادند. اسب‌ او بالاي‌ سر جنازه‌ ايستاده‌ افسارش‌ را يك ‌نفر از دوستان‌ در دست‌ داشت. چون‌ عبدالباقي‌خان را جزو كشته‌ شدگان‌ و اسرا نديدند لذا به‌ جستجو پرداختند تا اين‌كه سرانجام‌ در يكي‌ از اصطبل‌ها‌ او را يافتند و با برادرش‌ علي‌نقي‌خان به‌ حضور فرمان‌فرما بردند.

امام مردوخ‌ پس‌ از شكست‌ نخست‌ فرمان‌فرما، در تاريخ‌ كردستان راجع‌ به عبدالباقي‌خان و پسران‌ شيرخان‌ سنجابي‌ چنين‌ آورده‌ است‌:

«‌چند روز بعد هم‌ كه‌ خود فرمان‌فرما با بختياري‌ و يپرم‌ و قواي‌ توپ‌خانه‌ حركت‌ كردند دوباره‌ عبدالباقي‌خان و چاردولي‌‌ها به‌ ميدان‌ تاخته،‌ بختياري‌ها هم‌ از آن‌ طرف‌ به‌ تك‌‌و‌تاز در‌آمدند. هر دو لشكر جنگيدند و عبدالباقي‌خان در آن‌ ميانه‌ مانند شير‌بچّه‌اي از هر سو حمله‌ور شده‌ دسته‌ي‌ خود را به‌ يورش‌ تشجيع‌ مي‌كرد و گلوله‌ توپ‌ و تفنگ‌ از هر دو سمت‌ فضا را اشباع‌ و متزلزل‌ ساخته‌ در‌حالي‌كه‌ عبدالباقي‌خان‌ بدون‌ پشتيبان‌ ماند، ناچار به‌ سولجه‌ رفت‌ و حصاري‌ شد.

يپرم‌ و همه‌ افواج، گِرد سولجه‌ را گرفته‌ و محاصره‌ كردند،‌ روز بعد بامدادان‌ عبدالباقي‌خان يك‌تنه‌ عدّ‌ه‌اي را كشت،‌ ولي‌ دگر بيش‌ از چهار عدد فشنگ‌ نداشت‌. دكتر سهراب‌خان همين‌ كه‌ ديد تيراندازي ‌خاموش‌ شد نزديك‌ آمده‌ امر داد كه‌ داخل‌ حصار شوند كه‌ در همان‌ وقت‌ عبدالباقي‌خان قراول‌ رفته‌ با يك‌ تير دكتر را از پاي‌ در‌آورد. خود يپرم‌ رسيد؛ محمودخان پسر عبّاس‌خان چناري‌ يپرم‌ را نشانه‌ رفته‌ هدف ‌تير قرار داده‌ و به‌ دامن‌ مرگ‌ انداخت‌ و خود هم‌ انتحار نمود. عبدالباقي‌خان دل‌ به‌ مرگ‌ نهاده‌ و آن‌ها جرأت‌ نكردند داخل‌ قلعه‌ شوند تا اين‌كه فرمان‌فرما رسيد و امر داد داخل‌ شده‌ وي‌ را گرفته‌ و كشتند.»[5]



58. فخيم‌السّلطنه‌ يك‌ پسر و دو دختر داشت‌، پسر او آقاي‌ دكتر محمّدخان زنگنه‌ كه‌ مردي‌ دانشمند و خيرخواه‌ و درويش‌مسلك‌ و سخت‌ مورد علاقه‌ي‌ مردم‌ كرمانشاه‌ بود، دو دختر او يكي‌ بديع‌‌خانم‌ كه‌ به آقاي‌ سيف‌الله‌خان‌ فرزند ظهيرالملك‌ كرمانشاهي‌ شوهر كرد و چند سال‌ پيش‌ از دنيا رفت.‌ ولي‌ دختر كوچك‌تر فخيم‌السّلطنه‌ ملكه‌خانم‌ بود‌ كه‌ او را عمويش‌ اميركل‌ در سال‌ 1308 ش. به‌ برادر بزرگ‌ ما‌ علي‌محمّدخان غضنفري ‌(اميراعظم‌) شوهر داد و از اين‌ خانم‌ كه‌ زني‌ بسيار شريف‌، با ‌سواد و فاميل‌دوست‌ مي‌باشد دو پسر به اسامي دكتر سيروس و دكتر خسرو و يك‌ دختر به نام دكتر آمنه غضنفري به جاي مانده است. (نگارنده)

59. سوره مائده، آیه 45.

60. از كسان‌ عبدالباقي‌خان -  كه‌ در سال‌ 1338 ش. هنگام‌ مأموريّت‌ خود در همدان‌ پرسيدم‌- اظهار مي‌داشتند: كه‌ امكان‌ نجات‌ اهل‌ بيت‌ زياد بوده‌ و مرد جوان‌ با سيصد نفر ياران‌ مسلّحش‌ به‌ خوبي‌ مي‌توانستند‌ همان‌ شب‌ كه‌ به‌ حصار سولجه‌ ريختند، دست‌ به‌ كوچ‌ آبادي‌ خود بزنند و به‌ صورت‌ جنگ‌ و گريز مانع‌ از ايلغار سريع‌ دشمن‌ شوند. علي‌الخصوص‌ كه‌ نيروي‌ عمده‌ و مؤثّر يپرم‌خان بيش‌تر آتش‌ توپ‌خانه‌ بود و اين‌ خود مانع‌ از سرعت‌ حركت‌ او بود و لكن‌ قضاي‌ الهي‌ چيز ديگر بود كه‌ جز آنچه‌ بر ما رفت‌ نمي‌توانست پيش‌ بيايد. (نگارنده)

61. بدون‌ خودخواهي‌ و گزافه‌ مي‌گويم‌ كه‌ آن‌چه‌ در‌باره‌ي‌ قتل‌ يپرم‌ و چگونگي‌ آن‌ نوشته‌ شده‌ به اندازه‌ي‌ اين‌ يادداشت‌ها درست‌ نيست‌ و هيچ‌ نوشته‌اي اين‌ ارزش را ندارد. زيرا كساني‌ كه‌ اين‌ داستان‌ عبرت‌‌انگيز را براي‌ من‌ نقل‌ كرده‌اند مخصوصاً، ناظر و شاهد جريان‌ بوده‌ و هم‌اكنون‌ زنده‌ و واپسين‌ روز‌هاي زندگاني‌ را مي‌گذرانند. شخصيّتي‌ كه‌ به‌ قول‌ او بيش‌تر از ديگران‌ مي‌تواند اطمينان‌ كرد محفوظات‌ عيني‌ خود را با قيد سوگند براي‌ من‌ اين‌‌گونه‌ بيان‌ كرده‌ ‌او مي‌گويد:«‌دليلي‌ ندارد دروغ‌ قالب‌ كنم‌ و با اين‌ عمل خودم‌ را در پيش‌گاه‌ خداوند مسئوول

‌ و گرفتار سرزنش‌ وجدان‌ خويش‌ سازم.» با اين‌ وصف‌ تا گفته‌‌هاي او را پيش‌ افراد سال‌خورده‌ي‌ ديگري‌ نيز نبرده‌ و به‌ تأييدشان‌ نرساندام‌ به‌ گفتار يك‌ فرد ولو مؤمن‌ و معتمد، به‌ تنهايي‌ اكتفا نكرده‌ام‌ و در همدان‌ نيز شخصاً پرس‌‌و‌جوي‌ فراواني‌ در‌باره‌ي‌ جنگ‌ سولجه‌ به‌ عمل‌ آورده‌ام‌ كه‌ مرا به‌ صحّت‌ اين‌ محفوظات‌ مطمئن‌ مي‌سازد. (نگارنده)

62. تاريخ مردوخ، جلد 2 ص 303

 

                             « بر گرفته از كتاب تاريخ غضنفري نوشته اسفنديار غضنفري امرايي»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:22  توسط اسعد غضنفری  | 


در سال 1335 که در نواحی کرمانشاهان مأموریت داشتم به واسطه‌ی سوء‌تدبیر مهندس قبادیان رئیس اداره راه استان و معاونش صالح اردبیلی که از عدم شخصیّت و عقده‌ی حقارت آنان سرچشمه می‌گرفت و از کمبودشان ناشی می‌شد‌، تعدادی اشعار به مناسبت سرودم تا به یادگار بماند‌.  

بس كن

   بس كن امرائيا فضول مباش

اين همه تابع اصول مباش
 

در چنان وضع، با چنين احوال

طالب مبحث و عقول مباش

 

تا كه اوضاع مُلك زين نَمَط است

فكر اصلاح زندگي غلط است
 

مملکت همچو گَنده‌ي مرداب

وين عناصر روان در آن چو بط است

 

ملّت امروز جمله در خواب است

راه مسدود و چاره ناياب است
 

زانكه با اين عناصر ناباب

فكر اصلاح نقش بر آب است

 

محكمه بسته است قاضي نيست

خبري از حساب ماضي نيست
 

هر كه در فكر سود خويشتن است

كس به اصلاح كار راضي نيست  

 

آن كساني كه دزد قهارند

خود رئيسند و مصدر كارند
 

با فسون و نصايح و اندرز

نيست ممكن كه دست‌ بردارند

 

زندگي بر مراد ظالم شد

داخل آدمي بهائم شد
 

جهل ما را بدان مقام كشاند

كه به ما خرس نيز حاكم شد

 

مملکت غرق در فساد شده­­­­­

راستی هم‌عنان باد شده
 

مردمان اصیل روشنفکر

همه بازارشان کساد شده

 

حسد و بخل جای جود گرفت

جهل و بی‌دانشی صعود گرفت
 

رفت شیطان به خانه‌ی دل‌ها

رحم و انصاف هر‌چه بود گرفت

 

فعل دزدی مباح و عادی شد
 
کذب از جمله­ی مبادی شد
 

هر کجا رذل نابکاری بود

قائد و رهنما و هادی شد

 

هر‌چه لوطی و کهنه درویش است

صاحب اسب و استر و میش است
 

گر بدین سبک بگذرد بی‌شک

حال آینده بدتر از پیش است

 

هر که نیکی زِ بد تمنّا کرد

خویشتن را  به عمد رسوا کرد
 

چون به وضع گذشته می‌نگرم

هم زِ ما بود آنچه بر ما کرد

 

اين همه جنگ‌های وحشت‌زا

هست از بهر عبرت ماها
 

تا شناسیم نیک را از بد

برخورَد نیک، بد شود رسوا

 

از بد و بدکنش کناره کنیم

وز سر دزدها مناره کنیم
 

بعد یک عمر ذلت و خواری

راه جوییم و فکر چاره کنیم

 

دزدی امروز افتخار بود

در همه جا روال کار بود
 

آن‌كه ورزیده نیست در این فن

از همه کارها کنار بود

 

همچنین کذب، باب و مرسوم است

مرد پرهیزکار، محکوم است
 

دستی از غیب اگر برون ناید

حال این آب و خاک معلوم است

 

اين همه از فتور ايمان است

نيست ايمان كه كار زين‌سان است
 

«خانه از پاي‌بست ويران است

خواجه در بند نقش ايوان است»

 

در نهادی که روح ایمان نیست

قالبی دان وَرا کِه­اش جان نیست
 

هر بنا را که پی به ظلم نهند

آن بنا را اساس و بنیان نیست

 

وه چه آزاد خیل دزدانند

وه چه آزادگان پریشانند
 

مملکت در مسیر سیل فناست

نجنی ای خدای بی‌مانند



باری، ای کردگار بی‌همتا

باب الطاف و معدلت بگشا
 

بهر تسکین این قلوب پریش

قطع کن ریشه­ی نابكاران را

 

همه بود و نبودمان خوردند

مال خوردند و جان بیازردند
 

چنگ­های مهیب وحشی را

در شرائین ما فرو بردند

 

هر که دانا و معتبر باشد

زندگانیش در خطر باشد
 

باغ و املاک و آسیاب و قنات

مختص یک گروه خر باشد

 

رشوه خوردند و رشو­ه‌ها دادند

روی اموال مردم افتادند
 

راشی و مرتشی و دزد و دغل

همه در کار خویش آزادند

 

هر که آمد نهال جور نشاند

کس حدیثی به راه خیر نراند
 

ملّت بی­نوای مضطر را

پای طاقت شکست و صبر نماند

 

باید اکنون به فکر مردم بود

زان‌ كه دیگر روا نخواهد بود
 

که زِ کردار دسته­ای معدود

ملّت زنده­ای شود نابود

 

ملّت اَر زین جریحه خسته شود

این ادارات نیز بسته شود
 

فکر احیای آن کنید اَر نه

رشته­ی کارها گسسته شود

ب 

اید آنان که ره‌زن و هیزند

همگی را به دار آویزند
 

یا که از اجتماع طرد کنند

نفی سازند و دورشان ریزند

 

به جز این راه، راه دیگر نیست

چاره­ی دیگری میسّر نیست
 

زین همه جنب و جوش و قول و قرار

هیچ سودی به حال کشور نیست

 

کشور شش هزار ساله­ی ما

ظلم آخر درآردش از پا
 

تا بود دست ظالم اندر کار

نیست آینده­ای به غیر فنا

 

درد را درددار درک کند

ژنده اندوهِ ژار درک کند
 

اي فرو رفته در دواج پرند

خاركَن نيش خار درك كند

 

ای که بر تارَکَـت زِ غم ترگ است

سُستیت بار و کاهلی برگ است
 

جنبشی کن که در نظام جهان

مزد این نیز بگذرد، مرگ است

 

این همه رنج و درد چون گذرد

این همه آه سرد چون گذرد
 

این همه خون دیده­ی ضعفا

روی رخسار زرد چون گذرد

 

عمر با پیچ و تاب چون گذرد

غصه و التهاب چون گذرد
 

گر گذشتن به زعم تو سهل است

بین که سیخ از کباب چون گذرد

 

روز بیمار و شام تب گذرد

زحمت نقرس و جرب گذرد
 

کوری چشم دانش و تقوی

جهل و نادانی و شغب گذرد

 

این همه ای عزیز من گذرد

بر فلک آه پیرزن گذرد
 

گذرد بر یتیم گرسنه شب

روز بر سارق کفن گذرد

 

مرد باید که تا زِ جان گذرد

همچو شیر ژیان دمان گذرد
 

ا ی خوش آن دم که در کف مظلوم

آه ظالم بر آسمان گذرد

 

حرف، خارج زِ حد، عمل نایاب

همه در فکر فرع، اصل خراب
 

تا که در رأس خواجه تاشانند

از عمل چشم من نمی­خورد آب

 

«هر که مزروع خود بخورد به خوید»

بعد چندي شرنگ فقر چشيد
 

وآن ‌كه بذری به وقت خود نفشاند

«وقت خرمنش خوشه بايد چيد»

 

خیز، ای یادگار نسل کهن

ای اسیر دورویی و ترفن
 

 خیز و از لوح دل به پنجه­ی قهر

بیخ این نیز بگذرد برکن

 

تو به ذات، از بسی ملل پیشی

بشکن، این منتشای درویشی
 

در مقامی که هرزه­ گرگانند

هان، به‌در شو زِ خرقه­ی میشی

 

نسل آزاد کاوه­ای بشتاب

نیست دیگر مجال راحت و خواب
 

محضر خائنان بگیر و بسوز

زین رسالت عنان جهد متاب

 

مالیه شد تبه، خزانه نماند

این یَم ژرف را کرانه نماند
 

تا گذراند زیر پای عوام

یک وجب پوست هندوانه نماند

 

ارز و اندوخته هدر گشته

تا تنی چند معتبر گشته
 

آن‌كه این بار، می­کشد بر دوش

تن برهنه، گرسنه، سرگشته

 

نه کسی در خیال تعدیل است

نه کسی فکر حُسن تبدیل است
 

دستی از غیب اگر برون ناید

زندگی کار حضرت فیل است

 

همه آشوب و جنگ و شور و نزاع

همه مفتون ملک و باغ و متاع
 

نشکیبد از این مسایل دل

مات گردد خِرَد از این اوضاع

 

برنیاید دگر زِ قدرت کس

که شرر افکند درین همه خس
 

چشم ابناء از صغیر و کبیر

بر خداوندگار باشد و بس

 

خاک مرحوم داریوش اینجاست

عدّه­ای غرق ناز و نوش اینجاست
 

اکثر قاطعی به کار چرا

در تکاپو، چون وحوش اینجاست

 

این همان کشور اساطیر است

منبع اختلاف و تبذیر است
 

بی‌خطر از میان این امواج

آن‌كه آسوده بگذرد شیر است

 

آن‌كه می‌زد به طبل ضد فساد

خود صلای فساد را در داد
 

وآن‌ كه دربان فضل و حکمت بود

باب تزویر و بددلی بگشاد

 

هر اصیلی اسیر تفتین است

کارها قبضه­ی خبیثین است
 

تا عمل بر مدار سالوسی است

قسمت بنده و شما این است

 

گر به فضل و کمال متّکی­ای

کس نپرسد چه کاره­ای که­ای
 

لیک چون درب کیسه بگشایی

 عالم فحل و عارف ذکی­ای

 

پول مفتاح رمز کار بود

همه جا اسکناس یار بود
 

مرد بی‌پول اگر‌چه فارابی

در نظرگاه خلق خوار بود

هست در هر امور و در هر کار

در طنین این صدای ناهنجار
 

«کای تهیدست رفته در بازار

ترسمت باز ناوری دستار»

 

رشوه مبنای کار ما باشد

رشوه‌خواری شعار ما باشد
 

اتّحادی زِ راشی و دلال

بی­محابا سوار ما باشد

 

انتخابات انتصابات است

وین عمل مایه­ی مباهات است
 

هر که دارای مقصد و هدفی است
 
اندرین دیر شش جهت مات است

 

گنجوَر فکر رنجبر نبود

آه ابناء را اثر نبود
 

چون حساب منافع آید پیش

پسر اندر غم پدر نبود

 

از هروئین بدون هیچ اکراه

عشرت کَله‌گنده­هاست به راه
 

روح نوباوگان بی­تقصیر

از همین گرد دوزخی است تباه

 

بحث دین را اگر ثمر باشد

اندرین قوم بی­اثر باشد
 

«خر عیسی گرش به مکّه برند

چون بیاید هنوز خر باشد»

 

بيست سال است عضو راهم من

دور از لغزش و گناهم من
 

عوض مزد صرف عمر عزيز

مورد طعن و امتناهم من

ب 

شنو ای با اصول پرورده

ای به انصاف زندگی کرده
 

این‌که با من کنند این رفقا

می­کند هیچ خواجه با بنده؟

 

یک دنی‌ مرد رند نامعقول

پُست ما را نموده است تیول
 

او به فرمان و من بلاتکلیف

بنده بیکار و او سه جا مشغول

 

این فرومایگی است یا زور است

در کجا این رَویه منظور است
 

افکند زید، عَمر را به هَچَل

چون که وی با مدیر کُل جور است

 

چیست این؟ ظلم بی­حساب و شمار

حاصلش؟ این روال ناهنجار
 

علّتش؟ ظاهراً به ما مجهول

آنچه پیداست؟ شوخی ابرار

 

این تخلخل کجا بود مرسوم

چیست این زشت­کاری معلوم؟
 

مملکت را به باد خواهد داد

این نظرهای سوء فاسد شوم

 

بنگر این ناکسان زشت شعار

پرده­ها را چسان زنند کنار
 

سرنوشتش زِ ابتداست عیان

اندرین ملک مرد بی­کس و کار

 

گر رئیسم من، اعتبارم کو؟

حکم اگر داده­اند کارم کو؟
 

اگر این حکم­ها همه الکی است

بنده­­ام مارگیر، مارم کو؟

 

منم اَر کاردار، ویلان کیست؟

خیمه‌شب­بازی اَر که نیست، این چیست؟
 

این شتر، گاو، پلنگ آقایان

سهل‌انگاریست یا عمدی است؟

 

اعتماد اَر به کار ما نکنند

لغو ابلاغمان چرا نکنند؟
 

نه، بلی، خیر، شر، بکن، نکن

از چه ‌رو قطع ماجرا نکنند؟

 

اگر از روی احتیاج و صلاح

حکم ما را نموده­اند اصلاح
 

پس دگر این دودوزه ­‌‌بازی چیست؟

از کی این طرز کار گشته مباح؟

 

در کجا دیده­ای چنین عملی؟

کی شنیده است منطق نه، بلی؟
 

این تعارض گر از میان نرود

کیست مسؤول این همه دغلی؟

 

ای معینی،[1] برادر محبوب

نیست در زندگی مصاحب خوب
 

هر که را بنگری زِ روی حسد

می­نهد لای چرخ انسان چوب

 

زین سبب با تو درد‌ِدل کردم

روی در حضرت تو آوردم
 

تا بدانی درین خراب­آباد

چون محاط مصائب و دردم

 

من به تنها نِیَم بدین منوال

نه منم یک نفر قرین ملال
 

هر دلی را که بنگری بینی

بود از درد و رنج مالامال

 

هر که برداشت یک قدم امروز

اندکی پیشتر نرفته هنوز
 

آن‌چنان برخورَد به دست­انداز

باز‌گردد به موقف دیروز

 

کار مثبت خلاف دستور است

سعی و کوشش زِ مصلحت دور است
 

پشت خم کردن و بلی قربان

بیشتر با مذاق­ها جور است

 

آری، این خاک، خاک ایران است

صحنه­ی قرض دادن نان است
 

رشوه‌خواری و پارتی‌بازی

رهبران را سرشته با جان است

 

کار این ملک تا بدین‌سان است

هم‌چو من سوته‌دل فراوان است
 

نه گزیری بود، نه راه گریز

چه توان کرد؟ ملک ایران است

 

محنتم کشت دوستان سببی

 این چه سوزیست، وین چه تاب و تبی
 

احمدی نیست، لیک می­بینم

هر دیاری نشسته بولهبی

 

جز قلیلی زِ نخبه­ی مردان

در حدود شمار انگشتان
 

هر کجا رو کنی به شهر و دیار

هر که را بنگری زِ خُرد و کلان

 

در همه جا زِ عالی و دانی

نیست بویی زِ خوی انسانی
 

شاه اگر چاره­ای نیاندیشد

وای بر این حسین­قلی­خانی

 

بهر تنبیه و حجّت و ارشاد

کس چنین چهره­ی قلم نگشاد
 

آنچه ناید به گفت کس هرگز

ما بگفتیم، هر چه بادا باد 

 

                                                                                      اسفنديار غضنفري امرايي 

1. صحبت‌الله‌خان معینی‌چاغروند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:6  توسط اسعد غضنفری  | 

سلام جناب ياراحمدي، متأسفانه آقاي ستوده كتاب را در سطح محدود در خرم آباد و برخي شهرهاي استان توزيع كرده و بيشتر خود ايشان مستقيماً آن را مي فروشد. اگر طالب كتاب هستيد با تلفن بنده تماس بگيريد تا جهت چگونگي ارسال كتاب هماهنگي شود. تلفن من: 09166614636

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:57  توسط اسعد غضنفری  | 

قصيده‌اي كه ذيلاً ملاحظه مي‌كنيد در صحن مطهر حضرت رضا (ع) سروده شد و پنج بيت آخر آن مربوط به سال بعد (1354 ش.) مي‌باشد كه به عنوان درد‌ِدل به حضور حضرتش عرض شد.

اين پور مرتضي

اين بارگاه كيست، كِش از نور زيور است

وين پرتو از كجاست، كه گيتي منوّر است

اين‌حشمت از كه خاست كه در پيشگاه او

تاج قباد و ترگ قلندر برابر است

اين موهبت کراست كه بي‌منّت سپاه

ملك وجود خلق جهانش، مسخّر است

اين شهريار كيست‌كه در خدمتش به فخر

خاقان سرايدار و كمينْ‌بنده قيصر است

اين پايه از جلال كه‌را هست در جهان

وين منزلت كه‌را به حقيقت ميسّر است

اين پور مرتضي، گُهر بحر جان، رضا

زيبا گلي كه باغ جنان زو معطّر است

آري علي، نواده‌ي شير خدا، علي

مرآت آفتاب جمال پيمبر است

ملك جهان زِ نعمت جودش قرين امن

باغ جنان زِ فيض وجودش مشجّر است

والا‌نياي صاحب عالي‌مقام عصر

فرزند برگزيده‌ي زهراي اطهر است

نور خدا تُتُق زند اندر حريم قدس

آنجا كه صورتي زِ حقيقت مصوّر است

پاك از ملال گردد و روشن ز فيض شاه

هر جا دلي زِ محنت دنيا مكدّر است

از بس فرشتگان زِ سر شوق پر زنند

سطح بُقاع و كنگره‌ها، پاك از پَر است

تا روح را نوازد و دل را دهد جلا

هر گوشه، صوت دلكش الله‌اكبّر است

مأمور رهنمايي زوّار او سزار

مسؤول خاكروبي كاخش سكندر است

امواج سهمگين مريدان پاكدل

سبقت‌كنان نمونه‌اي از روز محشر است

هر لحظه بر فلك رود آه گناهكار

يا از دلي كه عاجز و بيمار و مضطر است

آنجا مقام و زر به پيشيزي نمي‌خرند

صدق و صفا و عاطفه مقبول آن در است

هر‌ كس به حصن شاه ولا رفت بي‌بلاست

وان كو گرفت حبل ارادت مظفّر است

فضل و شهامت و شرف و جود و معرفت

انواري از فضايل فرزند حيدر است

در مذهب من، آن‌كه بود مظهر كمال

بي ‌مهر خاندان علي شاخ بي‌بر است

آن‌كس كه رايت هنرش بگذرد زِ عرش

وآن كو، به بحر علم و معارف شناور است

بر قول خواجه رفته و فرياد مي‌زنم

آن را كه دوستي علي نيست كافر است

(امرایي) ايمن از بدخلق است يا علي

تا در دلش محبّت آل تو مضمر است

گر ذرّه‌اي زِ نور تو تابد به هستي‌ام

اي شاه تابناك‌تر از مهر خاور است

***

گر مدّتي عروس سخن رفت در حجاب

يا در مقام عجز زبان سخنور است

درد از فتور طبع ستايش‌گر تو نيست

درد از محيط ذوق‌كشِ سفله‌پرور است

پر كَند مرغ طبع مرا دهر دون‌نواز

دون‌پروري كه از همه دونان فروتر است

بسته است راه بر ادب و مردم اديب

لكن مرا اگرچه دل از غم مكدّر است

در سينه‌ام محبّت اولاد فاطمه

چون موج راه بسته‌ي درياي احمر است


                                                                                      ااا

اسفنديار غضنفري امرايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 7:53  توسط اسعد غضنفری  | 

بر گرفته از كتاب شرح ديوان ملاپر يشان نوشته‌ي اسفنديار غضنفري امرايي - ملا پريشان راجع به ملاپريشان و معرفي او لازم است قدري به عقب برگرديم و اين كار به مناسبت عقايد مذهبي و مشرب آميخته‌اي با تعصب اين مرد عارف دانشمند الزام‌آور مي‌باشد. كساني كه مطالعاتي دارند مستحضر هستند كه پس از ظهور و غلبه‌ي دين مبين اسلام و گسترش آن در كشور عزيز ما «ايران» كساني پيدا شدند كه با ارايه عقايد و آراء خاص خود فلسفه‌هايي به وجود آوردند و مسلك‌ها و مكتب‌هايي را بنياد گذاردند مانند: سيه جامه‌گان، خرم‌دينان، مبيضه، باطني‌ها، زيديه و بسياري ديگر از جمله: نقطويه و حروفيه كه فرقه‌ي اخير را مردي به نام فضل‌الله نعيمي استرآبادي معروف به فضل‌ حلال‌خور تأسيس كرد. اين مرد در سال740 ق. به دنيا آمد و پس از رسيدن به سن بلوغ بر اثر مطالعات زياد و بررسي حيات و كردار مردان تاريخي مذهبي مكتب خاصي را عرضه داشت كه متكي بر اصالت حروف بوده و با كمك حروف و اعداد به پندار خويش عقايد و نظراتي ابراز مي‌داشت. آيات قرآني و احاديث را تفسير و تأويل مي‌كرد تا اينكه به تدريج پيرواني پيدا كرد و اين گروه بعداً به نام حروفي و مسلك‌شان به حروفيه موسوم گشت. فضل‌الله در سنه 796 ق. بر اثر تحريكات رجال متعصب مذهبي دربار تيموري به فرمان «ميران‌شاه» كه مانند پدر سني شافعي بود به قتل رسيد لكن پيروانش در گوشه و كنار پنهان و آشكار به امر تبليغ پرداخته عده‌اي به عثماني رفته به رهبري مردي به نام «العلي‌الاعلي» در آناتوليا با فرقه‌ي بگتاشيه همراه و تدريجاً به خاطر برتري علمي و هوشمندي بيشتر آن فرقه را به كيش خود درآوردند تا اينكه بر اثر سوءقصد نافرجام مردي به نام احمد لر از پيروان فضل اللّه ‌عليه ‌جان شاهرخ‌ميرزا كه از نظر نژادي و بيگانگي نيز مورد تنفر مردم لرستان بود اين فرقه آنچنان مورد قهر و غضب قرار گرفت كه هيچ‌كس نتوانست از آن مصيبت هائل جان سالم به در برد تا به حدي كه بعداً نيز ديگر نتوانستند تجديد سازمان كرده و عرض وجود نمايند. احمد چنانكه از نامش پيداست از مردم لرستان بوده و در بخش شيروان از توابع پشت‌كوه ايلام مي‌زيسته است. تاريخ وقوع اين حادثه‌ي شوم را «خواند مير» در كتاب خود «حبيب‌السير» چنين آورده است: سال تاريخ هشتصد و سي بود روز جمعه پس از اداي صلوات وقعه‌اي بس عجيب واقع شد در خراسان ولي به شهر هرات كجروي در بساط چون فرزين خواست تا شهرُخي ‌زند شد مات از چگونگي پيوستن «احمد» به «حروفيه» اطلاع درستي در دست نيست ولي چنانكه از سياق امور استنباط مي‌گردد پيروان اين دو مسلك مخصوصاً «حروفيه» مدتي دور از مزاحمت مردم بلكه با استفاده‌ي از محبت لرستاني‌ها به امر تبليغ اشتغال داشته‌اند. علاقه‌‌ي نسبي مردم لر نسبت به اين جمعيت جهات گوناگون داشته مهم‌تر از همه تشابه زياد آيين «حروفيه» با تشيع و خصومت كارگزاران و عمال دولتي و دشمني دربار خلافت نسبت به دوستداران خاندان علوي و فشار زياد از حد تحمّل بر سادات و نفرتي كه ايرانيان وطن دوست با هرگونه رنگ خارجي و غير ايراني داشتند موجب شده بود تا از گوشه و كنار مملكت مقاومت‌هاي مثبت و منفي پديد آيد و از هر وسيله‌اي چه از راه دين و چه از جنبه‌هاي سياسي و غيره عليه بيدادگري‌هاي بيگانگان و بيگانه پرستان استفاده نمايند. در اين خصوص شاعران و نويسندگان پاكدل وطن‌خواه آيينه تمام نماي جريانات و رويدادهاي روز بوده‌اند. در ديوان خواجه‌ي شيراز پس از يورش ظالمانه‌ي «تيمور لنگ» و كشتار بي‌رحمانه‌ي «آل مظفر» و بروز آن حوادث هولناك كه منجر به غصب تاج و تخت ايران عزيز از سوي يك ترك خونخوار شد مي‌خوانيم: ز تند باد حوادث نمي‌توان ديدن در اين چمن كه گلي بوده است يا سمني به صبر كوش دلا زآنكه حق رها نكند چنين عزيز نگيني به دست اهريمني از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت عجب كه بوي گلي ماند و رنگ نسترني باز در جاي ديگر از ديوان خواجه چنين مي‌خوانيم: زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي مخصوصاً اين دو بيت: من آن نگين سليمان به هيچ نستانم كه گاه‌گاه بر او دست اهرمن باشد هماي گو مفكن سايه‌ي شرف هرگز در آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد در ديوان خواجه‌ي بزرگوار كه به روشني مي‌توان اوضاع آن عصر را دريافت غزلي هست كه مي‌رساند آن را پس از قتل‌عام آل مظفر و استقرار حكومت زشت و نفرت‌انگيز تيموريان بر ويرانه‌هاي ميهن عزيزمان سروده و من حيفم آمد از درج آن در اين مكان مناسب خودداري ورزم. خواجه مدتي بعد از آن حادثه‌ي خونين و پس از نكبتي كه دامنگير ايرانيان شد چنين مي‌سرايد: ياري اندر كس نمي‌بينيم ياران را چه شد دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد شهرياران بود و جاي مهربانان اين ديار مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد لعلي از كان مروت بر نيامد سال‌هاست تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد آب حيوان تيره‌گون شد خضر فرخ پي كجاست گل بگشت از رنگ خود باد بهاران را چه شد صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند كس به ميدان رو نمي‌آرد سواران را چه شد حافظ اسرار الهي كس نمي‌داند خموش از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد سعدي در تأييد سياست مدبرانه‌‌ي اتابك سعد سلغري مي‌فرمايد: سكندر به ديوار روئين و سنگ بكرد از جهان راه يأجوج تنگ تو را سد ديوار كفر از زر است نه روئين كه ديوار اسكندر است وي همچنين ضمن ابياتي كوتاه در تشويق زمام‌دار مآل‌انديش پارس چهره‌ي زشت و كريه دستگاه شوم تاتاريان را اينچنين ارايه مي‌دهد: برون رفتم از تنگ تركان چو ديدم جهان در هم افتاده چون موي رنگي همه آدميزاده بودند ليكن چو گرگان به خونخوارگي تيز چنگي چو باز آمدم كشور آسوده ديدم پلنگان رها كرده خوي پلنگي چنان بود در عهد اول كه ديدم جهان پر ز آشوب و تشويش و تنگي چنين است در عهد سلطان عادل اتابك ابوبكر سعد ابن زنگي در كتاب جاوداني شاهنامه مي‌خوانيم: همانا كه اسكندر بد نهان چه كرد از فرومايگي در جهان نياكان ما را سراسر بكشت به بيدادي آورد گيتي به مشت و اين دو بيت: ز شير شتر خوردن و سوسمار عرب را به جايي رسيدست كار كه تخت كيان را كند آرزو تفو بر تو اي چرخ گردون تفو «توجه خوانندگان محترم را به اين نكته جلب مي‌كند كه همين دو بيت بهترين تجليل از مقام نبوّت و عظمت فروغ مكتب محمّدي صلي‌الله عليه و آله و سلم مي‌باشد كه چنين قبايل وحشي، جاهل و گرسنه را در پرتو تعاليم عاليه‌ي كتاب آسماني خود «قرآن» هدايت صحيح و آموزش ممتاز خود توانست بر شرق و غرب جهان عظمت روحي و نيروي جسماني بخشد و بر ملل دنيا تفاخر كند. خان الماس، پيشواي اهل حق حمله‌ي تركان تاتار را بر كشور آشوب زده‌ي ايران اين گونه توصيف مي‌كند: ياوران آشو ياوران آشو نطق اَزَله وَرخيز وَ آشو يانه‌ي اخياران كو بستن كوكو هي داد او روژه‌گو وَ مگو بو حكوم شاهان ترك تَتَر مَيو يوم‌يوم زياي ‌تِر جور بَتر ميو بگير بگيره، سالدات سالداته آشوي شارانه شا خُشين واته آسايش كم بو نه روي سرزمين سر قله‌ي كاوان وَ جَخْتَن امين كوان مار گيرو، دشتان سواران ج ماران بهترن ژ نيزه‌داران تك بديم وَ دم نيش مارَه وَه نه ناموس وَ دس نيزه داره وَه ماران مسلمان ري حق شناسن سواران كافر خدا نشناسن مي‌گويد: دوستان آشوب است و (تأكيد مي‌كند) گفته‌ي پيشينيان است و شاه خُشين اين بلايا را پيش‌بيني كرده است، سامان‌ها و بنيادها نابود مي‌گردد، واي به روزي كه مهر سكوت و قفل خاموشي بر لب‌ها زده شود. حكمراني از آن پادشاهان (ترك و تاتار) خواهد شد، روز به روز بر ظلم و بيدادگري افزوده مي‌شود مردم به دست گروهي از سالدات‌ها گرفتار و اسير خواهند گشت. شهرها را آشوب و آشفتگي فرا مي‌گيرد و اين فرموده‌ي «شاه خُشين» است، امنيت و آسايش در سرزمين ايران محو مي‌شود و از بين مي‌رود و فراز قلل و ارتفاعات به زحمت ايمني پيدا مي‌نمايد. كوهساران را مارها و دشت و هامون را سواران به تصرف خود در مي‌آورند. مارها به مراتب بي‌آزارتر از نيزه‌داران هستند، همان بهتر كه به مارها پناه آورده و نزديك شويم نه اينكه ناموس خود را در اختيار نيزه‌داران قرار دهيم. مارها مسلمان‌تر و با انصاف آشناتر هستند و حال آنكه سواران عاملان كفرند و خداي را نمي‌شناسند. خوانندگان عزيز توجه دارند كه «شاه خُشين» از اكابر معروف فرقه‌ي «يارسان» و همان درويشي است كه به اتفاق اقوال نويسندگان «اهل حق» و تني چند از مؤرخين با «باباطاهر عريان» معاصر بوده و با وي در همدان ديدار كرده است. اين فضل‌الله به لرستان هم آمده و شايد كتاب‌ها يا يك قسمت از نوشته‌هاي خود را به نام (مصيبت‌نامه، آدم نامه، عرش‌نامه، هدايت‌نامه و جاويدان كبير) « كه توسط «مفتاح‌الحيات» تفهيم مي‌كرد در محل «باغ صوفيان» بروجرد با استفاده‌ي از مدتي كه در اين شهر فراغت داشته به رشته تحرير كشيده باشد زيرا به طور يقين كساني را از بروجرد به منظور نشر عقايد و مكتب خود با مكاتيب و نوشته‌هاي لازم به اكناف لرستان گسيل داشته و اين نوشته‌ها و واژه‌هايي كه خود مبتكر و واضع آن‌ها بوده است به مناسبت وجه تشابهي كه قبلاً گفته شد در مردم لرستان به ويژه نواحي سلسله، دلفان و طرهان اثراتي نيز به بار آورده است كه متأسفانه بعداً به صورت ديگري متجلي و به واسطه‌ي جهل و بي‌سوادي و رخنه‌ي افراد مغرض و عناصر سودجو و خودخواه اندك‌اندك به افراط و غلو گراييده است. هنوز در مناطقي كه نام برده شد و ديگر نواحي از قبيل (صحنه، دورود فرامان، كرند و جنوب كردستان) كساني هستند كه به نام« علي الهي» خوانده مي‌شوند و آداب و رسوم خاص خود دارند و دست به كارهاي حيرت‌آوري مي‌زنند. آتش در دهان مي‌گذارند و با اداي جمله‌ي (كشمش مولا) آن را تبديل به خاكستر مي‌كنند. سيخ در شكم فرو برده سوزن از زبان رد مي‌نمايند. دسته‌جمعي گرد آتش مي‌گردند و با سرهاي برهنه همه با هم جملات (حَقه، حَقه، مولام حَقه) را تكرار و در دستگاه‌هاي مختلف موسيقي به ويژه افشاري، سه گاه و ماهور مي‌خوانند: دو رو پرامان پر گُله مَيو آميرزام سوار دُلدُله مَيو دورود فرامان پر از گل مي‌شود، آقا ميرزاي ما بر دلدل سوار مي‌گردد، اين سرود را كه «كلامَش» مي‌نامند مدتي زمزمه و آن‌قدر ادامه داده و پيچ و تاب مي‌خورند تا اينكه به اوج هيجان مي‌رسند آن‌گاه حالت خلسه و اغماء دست مي‌دهد، هر يك به گوشه‌اي مي‌افتند و كم‌كم اين رقص كه آن را «جم» يعني (جمع) مي‌نامند پايان مي‌پذيرد. خوشبختانه مراسم ديگر از قبيل (شاوال‌كنان، براشرط) كه آن را به واسطه انجام عمل با حرف و اقرار نه با قلم و نوشتار (اقراري) نيز مي‌نامند همچنين حلول و نيز غلو در شخصيت و مقام حضرت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام پا به پاي پيشرفت تمدن عمومي در جهان و هدايت مستمر علماي دين و عناصر تحصيل كرده روي به متاركه و خاموشي گذارده آموزش و پرورش كشور نيز تا حدي آنان را همرنگ جماعت ساخته است مخصوصاً حضور مردان تحصيل كرده در ميان آن‌ها خود فوزي عظيم و فيضي عميم مي‌باشد. ملاپريشان در اواخر نيمه‌ي دوم سده‌ي هشتم و نيمه‌ي اول سده‌ي نهم ق. همزمان با حكومت نوزدهمين اتابك لرستان «شاه‌حسين» كه در سال 873 به دست عمال منفور تيموري شهيد شد مي‌زيسته و با شيخ سنت و جماعت «رجب بُرسي» نويسنده‌ي كتاب‌هاي مشارق‌الانوار و مشارق‌الاذكار معاصر و از شاگردان شيخ مذكور بوده لكن در فضل و دانش خويشتن را از استاد خود برتر مي‌دانسته است چنانكه مي‌گويد: شيخ رجب بُرسي وَ او گِشت قُرسي ژَ وحدت حرفي او لَه مِن پرسي پنجاه سال طريق خدمتم گذاشت غير ژَ يك رشته جُربزه نداشت
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:2  توسط اسعد غضنفری  | 

شرح ديوان ملا پريشان               تصحيح و ترجمه: اسفنديار غضنفري امرايي

مِن ژ بسم‌الله، مِن ژ بسم‌الله                          ابتدا مَكَم، من ژ بسم‌الله

 پريشان نامه‌ي ذكر مَكَم ‌لله                            نه اراي هر كس، پي فنا في‌الله

لارطب لا يابس الا في كتاب                            كتاب دَرجَن حمد وَ فصل‌الخطاب

حمد و بسم‌الله مندرج بيَن                             او ژ باغ با هزار گل چيَن

با دو، يك خدا، يكي رسولَن                             نقطه‌ي تحت با زوج بتولَن

 قال مولانا علي ‌بن عمران                              انا نقطةٌ مِن تحتِ با زان

با شناسابي وَ نقطه‌يِ تحتِش                         آشكارا بي درياي رحمتِش

قرآن ژاي بزمه ليش مدي خَوَر                        كتابٌ مُبين يعني بيان كَر

زماني ايام جاهليت بي                                 نبّي هات ژ او بعد نازل بي

 نُبِي نبّي وات وَ ليم وَ يزدان فرد                    نبّي و ولي ‌الله ثابت كرد

 وَ يك حرف كردش سه مطلب تمام               كلام‌‌الملوك ملوك‌الكلام

هشدار وَ حديث چَنَش موجودَن                     ماچان يه معناي قوس صعودَن

 لسان‌الله وات پَري مدعا                              من شهر علمم، علي بابِها

خيرالامورٌ اوسطها طلب                               تا گه بِچيمِن او سرِ مطلب

ترجمه: با نام خداوند بزرگ آغاز مي‌كنم، اين پريشان‌نامه را محض رضاي پروردگار ذكر مي‌نمايم، نه از براي هر كس، براي فداييان راه حق و حقيقت، نيست تر و خشكي مگر اينكه در كتاب خدا ذكر شده باشد، آنچه حق را از باطل جدا كند (حكم يا بينه يا سوگند) و جمله‌‌ي اما بعد كه خطيب پس از مقدمه بر زبان جاري كند. ستايش پروردگار با نام او نوشته شده، او از باغ (با) هزاران گل چيده است. (با) دو حرف يكي خدا و ديگري فرستاده ی او حضرت محمّد (ص) را نمايانگر است، نقطه‌ي تحت (با) شوهر زهراي اطهر امير مؤمنان علي (ع) است، علي فرزند عمران فرمود كه من نقطه‌ي تحت با هستم اين واقعيت را درك كن همان‌گونه كه (با) توسط نقطه شناخته مي‌شود علي نيز مظهر شناخت خداوند فرستاده‌ي اوست. دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين به علي شناختم من به خدا قسم خدا را درياي رحمت پروردگار را او آشكار ساخت، قرآن وي را از اين بزم آگاه مي‌سازد، كتابي كه بيان كننده‌ي حقايق است، زماني مردم در جاهليت به سر مي‌بردند پيغمبر ظهور كرد سپس قرآن نازل شد رسول خدا(ص) براي من به خداي يگانه سوگند ياد كرد كه او و ولي گراميش در اثبات وجود خداوند موفق شده‌اند، با يك حرف سه مطلب را تمام كرد، اثبات وجود حق و حقيقت ظهور پيامبر گرامي و جانشينش، سخن شاه، شاه هر سخن است، هشيار باش دو حديث در اين امر وجود دارد مي‌گويند اين به مفهوم و معني قوس صعود مي‌باشد، لسان‌الله در اثبات اين مورد گفت كه من شهر علم هستم و علي دروازه‌ي اين شهر، ميانه‌روي را انتخاب كن تا اينكه به اصل مطلب بپردازيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 7:52  توسط اسعد غضنفری  | 

برادر امرايي عزيز، بيان لر را گرفتم و خواندم، بگذار هرچه مي‌خواهد دل تنگشان بنويسند، اين نقدهاي آبكي نه تنها خدشه‌اي به كتاب وارد نمي‌كند بلكه ارزش و اعتبار آن‌را به مراتب افزون مي‌نمايد. كتاب تاريخ غضنفري مانند قله‌اي رفيع بر تارك ادبيات لرستان سالهاي سال خواهد درخشيد چنان‌كه دست تطاولِ از اين جوجه نويسنده‌ها بالاتر هم به آن نخواهد رسيد. كساني كه نه دو كتاب تاريخ خوانده‌اند و نه از شرايط اجتماعي و سياسي زمان روايت كتاب آگاهي درستي دارند و درك درستي از تاريخ و نه با آثار و شخصيت و خصوصيات اسفنديار غضنفري آشنايي دارند. كه حاصلش ميشود اين خزعبلات. من هم اكنون مشغول ويراستاري كتاب شعر ميرنوروز و نادرنامه ي الماس‌خان كندوله‌اي هستم و فرصت فكر كردن به اين چرنديات را هم ندارم تا برسد به پاسخگويي به آنها، شأن كتاب و نويسنده‌ و قهرمانان آن بسيار بالاتر از اينها است. وظيفه‌ي خود را در مقابل كتاب تاريخ لرستان تمام شده مي‌دانم و پاسخگويي به منتقدان را هم وظيفه‌ي علاقمندان به كتاب. هر نویسنده ای برای ارتقاء دانش خود و هر چه پربارتر شدن کتابش از نقد استقبال می کند ولی نقد علمی و منصفانه و بدور از حب و بغض، هیچ کاری توسط انسان خالی از لغزش نیست و کمال فقط مخصوص ذات باری است. این کتاب هم مسلماً خالی از لغزش نیست و خود نویسنده هم در جای جای کتاب به آن اشاره دارد. اگر کتاب بدون غرض و پیش داوری و منصفانه و به دقت مطالعه شود پاسخ تمام نکاتی که ممکن است برای برخی مبهم باشد در آن نهفته است. اکنون به جمله ای از پدرم که در متن کتاب آمده است و من آنرا برای تأکید در مقدمه هم آورده ام و در پایان به شعری هم از او بسنده می کنم:

« خوانندگان این تاریخ می دانند که من در انجام کارهایم تنها و منفرد بوده، علاوه بر اینکه همکاری ندارم از جهاتی مورد بخل و حسد و حتی کینه ورزی های آنهایی که پایه و مایه ای چندان ندارند نیز قرار دارم. بنابراین هرگاه کم و کسری مشاهده می فرمایند توقع اغماض و چشم پوشی داشته، همینقدر مردی پیر، بیمار و بی یار و یاور که جز عنایات لایتناهی پروردگار کسی را همراه و همکار و موافق و خلاصه مشوق خود نمی بیند مورد عنایت و محبت خود قرار دهند.» اگر این جمله پدرم به دقت خوانده شده و در مفهوم آن غور شود - البته با چشم بصیرت - معانی بسیار از آن مستفاد می شود.

از ژاژ سخن حسود ناپاك                        شد پيرهن صبوري‌‌ام چاك

با عرعر اين ددان بددم                          بيهوده بود زِ صبر زد دم

از كيد عناصر بدانديش                          و از فتنه‌ي كج دلان بدكيش

 من كز غم زندگي پريشم                        فردوسي زادگاه خويشم

گر پارسي از حكيم شد راست                  از من دو زبان بومي آراست

ور لفظ دري از او توان يافت                    الفاظ لري زِ بنده جان يافت

او رنجه زِ جور دوستان شد                     هم دوست، مرا بلاي جان شد

او خسته و نامراد و مأيوس                    من مانده اسير رنج و افسوس

سي سال قلم زد و اِلَم ديد                    فرجام، به جاي زر، ستم ديد

سي سال قلم زدم در اين شهر                جز تهمتم از كسي نشد بهر

آري فلك سفيه پرور                           اين است روالش اي برادر

پيغمبر آن هژبر ناورد                          فرياد زِ حاسد و حسد كرد

بر فرق علي كه بوتراب است                  شمشير دني‌تر از ذباب است

شد تارك آن ولي مطلق                     از تيغ حسود پست منشق

 <فرياد زِ فتنه ي حسودان                     بر تار سخيف بخل پودان

< زين كوردلان زشت بد ديد                  تنها نه حكيم طوس بد ديد

< هر جا كه نشاني از هنر بود                شد از كنش حسود نابود

< گه ياد كنم زِ نكته دانان                  وز الفت خاصه‌ي جوانان

< هر نكته شناس با فرّ و هنگ             بر كاسه‌ي ما نمي‌زند سنگ

< و آن كس كه شعور و عقل دارد         در مزرع ما خَسك نكارد

>جان در تعب است از تني چند           خس‌هاي به خار بخل پيوند

< آنان كه به غير خود نبينند              در مشرب زندگي چنينند

ustify> بدخواه لئيم سست بنياد                  جز خود نكند زِ هيچ كس ياد

>آن دوست كه بخت باد يارش             اقبال بلند در كنارش

>او يوسف مهر را نگه داشت               تفتين خسان به هيچ انگاشت

>او را به همه روال اين است               فرزانه‌ي پاكدل چنين است

< >آن زر كه عيار آن عيان است            ياري است كه فكر دوستان است

>لكن به گُلي بهار نايد                      يك تن به هزار كار نايد <

با عطف بيان نمايم انشاد                 تأكيد، زِ بخل دوستان داد

تا خوب شناسي اين خسان را            حالات پليد ناكسان را

آرم زِ برايت از نظامي                     آن شاعر نامدار نامي

نظمي كه چو آب جويبار است           در ذم حسود نابكار است

از لوث حسود زشت بنياد                اين گونه كند حكيم ما ياد

از حكيم نظامي

حاسد زِ قبول ناروايي                     دور از من و تو به ژاژخايي

چون سايه شده به نزد من پست          تعريض مرا گرفته در دست

گر بي‌هنران زنند نيشم                    هست از هنر و كمال بيشم

طنزي كند و ندارد آزرم                    چون چشمش نيست كي بود شرم

پيغمبر كو نداشت سايه                    آزاد نبود ازين طَلايه

يوسف كه زِ ماه عقد ميبست              از حقد برادران نميرست

عيسي كه دمش نداشت دودي            ميبرد جفاي هر جهودي

احمد كه سرآمد عرب بود                هم خسته‌ي خار بولهب بود

ديري است كه تا جهان چنين است     بي نيش مگس كم انگبين است

 

                                                            اسفندیار غضنفری امرایی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 10:17  توسط اسعد غضنفری  | 

سيمره را خوانده‌ام. از حسن توجه شما دوست عزيز متشكرم. آنچه كه ماندگار است همانا كتاب است، مابقي كف روي آب است. نثر محكم و جاندار و صميمي همراه با اسناد و مدارك و عكس و... مطمئناً كتاب را جاودان خواهد كرد. اين اظهار نظرها بيشتر در اثر ناآگاهي است متأسفانه فضاي مجازي فرصتي را بوجود آورده است كه هر كس به خود اجازه ميدهد هر خزعبلاتي را بنويسد و نام نويسنده و پژوهشگر و ... بر خود بنهد. من كه به اندازه‌ي يك كتابخانه نوشته از پدرم دارم در هيچكدام نديدم كه در پايان نوشته‌هايش از خود به عنوان شاعر يا محقق يا نويسنده و غيره نام برده باشد فقط نام و نام خانوادگي و بعضاً ذكر تاريخ، اكنون هر ناداني چند سطر مزخرف مي‌نويسد و در انتها با عنوان پژوهشگر و نويسنده امضاء مي‌كند و نشريات محلي هم به خاطر كمبود مطلب مبادرت به چاپ آنها مي‌كنند. البته اينها گذرا هستند و چند صباحي دل عده‌اي كوردل را خوش مي‌كند ولي آنچه ماندگار است همانا كتاب تارخ غضنفري است كه چون نگيني درخشان بر تارك تاريخ لرستان خواهد درخشيد. همانگونه كه گلزار ادب لرستان در ابتداي انتشار با حملات تند همين كوردلان مواجه شد ولي اكنون پس از سي سال كه از انتشارش مي‌گذرد تنها كتاب مرجع و قابل اعتناء در حوزه‌ي شعر و ادبيات محلي است و هماوردي براي آن پيدا نشده است. متشكرم اي مگس عرصه‌ي سيمرغ نه جولانگه توست عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري  

                                       دست حق  

دست خدا اگر نكند دستگيريَم                  پايان زِ دست چرخ ندارد اسيريَم  

با جنبشي كه مورچگان راست اتفاق         سر رفته طاقت فلك از گوشه گيريم 

 در محنتم جواني و پيري عبث گذشت       صد حيف بر جواني و دردا زِ پيريم 

 اي صبر شاد زي كه به پيكار زندگي         تنها تو در پناه حمايت پذيريم   

عمري است خون دل خورم از خوان روزگار     گويي هنوز نيست نشاني زِ سيريم   

امرائيا به سفله محبت چه فايده             با عنصر محيل چه سود از دليريم  

ياران پاك طينت من يادشان به خير           رفتند از كنار چو دندان شيريم 

 رفتند و بنده مانده ام اي كاش زودتر         سهمي رسد زِ نعمت اين مرگ ميريم  

بر پوزه‌ام زِ ضربت روباه نقش‌هاست          جز ننگ نام نيست نشاني زِ شيريم  

                                                                  اسفنديار غضنفري امرايي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 9:50  توسط اسعد غضنفری  | 

جوشن صبر

 هر دم نظر به ساحت گلزار مي‌كنم

 افسرده سرو نازم و پژمرده سوسنم

 گل‌هاي ناز را به نوازش بود نياز

 اي باد صبحدم گذري كن به گلشنم

 چون بنگرم به صفحه‌ي آئينه‌ي وجود

 فريادم از نهاد برآيد كه اين منم؟

از رنج دوستان ريايي فسرد‌ه ‌جان

 فرسوده از تطاول دور زمان تنم

 از بس جفا كه ديدم ازين ناستودگان

 تاريك شد فضاي دل پاك روشنم

 چيزي مرا به غير توكّل به دست نيست

گر آتش نفاق كند قصد خرمنم

چيزي به كف ز مكنت دنيا نمانده است

 جز گوهر سرشك كه ريزد به دامنم

 مضموني از تجسم آلام زندگي است

 فالي اگر ز دفتر ايام بر زنم

 نقص شعور بين كه به فتواي دل هنوز

 غافل ز نقش طالع خود فال مي‌زنم

 امرائي از مهابت پتك زمان چه باك

 سندانم و ز آهن صبر است جوشنم

گر عالمي به قصد هلاكم كمين كنند

 چون لطف دوست هست چه پرواي دشمنم

                                                                    اسفنديار غضنفري امرايي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۳ساعت 12:58  توسط اسعد غضنفری  | 

 از خواننده‌ي هميشگي به خاطر احساسات پاكشان تشكر مي‌كنم . فبلاً نوشتم كه كتاب تاريخ در مرحله‌ي پاياني تصحيح است و به اميد خدا چند روز آينده راهي چاپ‌خانه ميشود بنا بر اين است كه تا قبل از عيد به بازار بيايد. اگر دندان روي جگر بگذاريد بزودي به دستتان مي‌رسد. از تذكر خواننده‌عزيز هم متشكرم علي‌محمدخان دختري به نام زبيده داشته كه همسر غلام‌رضاخان آدينوند بوده است . در كتاب اصلاح شده است. اكنون قسمتي ديگر از تاريخ غضنفري را مطالعه كنيد تا اصل كتاب به دستتان برسد. 

برگرفته از تاريخ غضنفري نوشته اسفنديار غضنفري امرايي

نبرد امان‌اله‌خان با اردوي والي و حركت والي به‌سوي بغداد

در چنين موقعيّت مردم پشتكوه، سر‌وقت امان‌اله‌خان سردارجنگ، فرزند لايق غلام‌رضا‌خان والي پشتكوه، رفته و با وي وارد گفت‌وگو شدند، آن‌ها به عنوان اين‌كه (پدر پير گشته است و برنا تويي) به او گرويدند. با اين‌كه غلام‌حسين مامي (خُلي‌كاكا) قبلاً طرفدار امان‌اله‌خان بود، معلوم نيست چگونه پس از مراجعه مردم و گرويدن اكثر سكنه‌ي پشتكوه به امان‌اله‌خان، او به پشتيباني از والي برخاست و تقريباً تنها كسي بود از سرداران پشتكوه كه به والي وفادار ماند؛ وفايي پس از سال‌ها بي‌وفايي! شايد پول‌هاي بي‌حساب خان دخالت داشته است. از اعضاي خانواده، علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله نزد والي به‌سر مي‌برد. با اين‌كه تعداد نفرات سواره طرفدار امان‌اله‌خان به مراتب بيشتر از سواران پدر بود، روزي كه دو دسته‌ي آن‌ها در اطراف تپّه بزرگ "ده‌بالا" درگيري پيدا كرده به مبارزه جدي برخاستند غلام‌حسين مامي(خُلي‌) با رشادتي كه خاص او بود پرچم را به دست گرفته پيشاپيش آن دسته‌ي كوچك كه براي والي باقي مانده بود بر اردوي كثير و مجهّز امان‌اله‌خان يورش برد. تفنگچيان ملكشاهي نيز ارتفاعات "هوميان" و "مِلَه قوچ‌علي" را متصرّف شده چنان پاي‌مردي و رشادتي از خود بروز دادند كه تا آن‌روز كمتر نظير داشت. اين پايداري توأم با آتش تفنگ‌ها و تحريك و تحريص خُلي‌كاكا موجب شد بالاخره نيروي امان‌اله‌خان تاب فشار آن‌ها را نياورده راه هزيمت در پيش گرفتند و پاي به ‌فرار گذاشتند.

در اين نبرد تلفات فراواني مخصوصاً بر سواران "بدره" وارد آمد. آن‌ها تعداد فراواني كشته و اسير بر جاي گذاشتند و سواران غلام‌حسين توانستند تعدادی سلاح و چار‌پايان از آن‌ها به غنيمت بگيرند. امان‌اله‌خان پس از تحمّل اين شكست به سمت شيروان  و چرداول رفت. در آن‌جا اكثريّت قريب به اتّفاق سران طوايف پشتكوه به حضور وي آمده سوگند وفاداري ياد كردند و اردوي خان جوان مجهّزتر و با روحيه‌اي برتر، به‌سوي ده‌بالا به‌راه افتاد. والي پس از دريافت اين خبر و توجّه به اين‌كه پيروزي در اين نبرد هرگز براي او امكان‌پذير نيست؛ دستور داد اهل بيت همه‌ي آلات و اسباب خانه را جمع‌آوري و بار كرده، به اتّفاق خانواده و معدودي افراد كه هنوز نسبت به وي وفادار بودند، از پشتكوه خارج، تا از طريق "زُرباتيه" به سمت بغداد حركت كنند. او حتّي مسافتي از آن راه دور و دراز را پيموده تا باغات "اميرآباد" و "كنجيان‌چَم" رفت؛ اما در همان‌وقت و لحظات سرنوشت‌‌ساز، واليه‌خانم، مادر امان‌اله‌خان، براي بار دوم در كار مرگ و زندگي فرزند و شوهر به سود شوهر وارد عمل شده از مسافرت او جلوگيري و تعهّد نمود كارها را به‌نحو مطلوب فيصله دهد. والي در "كنجيان‌چم" به انتظار اقدامات خانمش توقّف كرد. واليه‌خانم با تعدادي زنان حرم‌سرا به پيشواز فرزند كه در حال پيش‌روي بود شتافت. او در دامنه "مانشت" به فرزند رسيد. پس از خوش‌باش و روبوسي و احسن و مرحبا، مادرِ حيله‌گر شروع به كار بردن شگردهاي زنانه كرد. ابتدا به گريه افتاد و با صداي بلند نُدبه و زاري آغاز كرد، آن‌گاه نگاهي خشم‌آلود به فرزند انداخت و با خشونت به وي خطاب نمود كه هان، حالا ديگر اين ولايت پهناور و مال و منال برايت كافي نيست؛ آيا والي‌گري پشتكوه هم برايت كم است و مي‌خواهي پدر پيرت را در بلاد عرب‌نشين آواره و سرگردان كني؟ اين پير‌مرد محترم، پدر توست و عم ريش‌سفيدت علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله اكنون با قافله‌اي از زن و فرزندان و كوچ و كلفت مي‌بايستي در و دشت و بيابان‌هاي غرب كشور ايران را زير پا گذارده مانند كولي‌هاي دوره‌گرد به خاك عرب‌هاي زبان نفهم بروند و چنين لكه ننگي تا قيامت دامنت را رها نكند؛ خير از عمر و جوانيت نبيني، رنج پدر و شير مادر حرامت بشود. خلاصه آن‌قدر از اين حرف‌ها كه ظاهراً همه زيبا، متين و منطقي مي‌نمايد در گوش فرزندش خواند كه مرد جوان غافل از كنه نيّات و مقاصد پدر و نقشه‌هايي كه عليه‌اش در دست جريان بود تسليم صحنه‌سازي‌هاي مادر شد و پذيرفت خدمت پدر شرف‌ياب گردد و از در مماشات و مدارا وارد شود:

منه تا تواني سر به گفتار زن

 

كه هرگز نيابي زنِ رايزن

كساني كه مخالف با رفتن امان‌اله‌خان خدمت والي بودند، سهراب‌خان و مرادبيگ مرادي بودند كه اُمور خان‌زاده جوان را تكفّل مي‌كردند. لكن مخالفت آنان به‌جايي نرسيد و وي مستقيماً حضور پدر شتافت. مذاكرات از هر در، جريان يافت. بعد از گفت‌وگوي زياد، والي مُهر والي‌گري را از جيب جليقه‌اش در آورده به فرزند داد و گفت: «من يك مرد پير بيش نيستم كه سني گذرانده و به‌قدر كافي هم رياست كرده‌ام خوشبختانه از مال دنيا هم بي نياز هستم؛ زيرا همين‌قدر مال و ثروتي كه برايم مانده براي اعاشه خود و خانواده‌ام كفايت مي‌نمايد و همين‌ها مي‌تواند يك زندگي شاد و مرفه را برايم فراهم كنند. بنابراين بدون اكراه و ناراحتي اين مُهر را به تو مي‌سپارم و خود با مسرّت و لذّت هر چه تمام‌تر در كنار فرزندي، به مطالعه و مرور در متون تاريخ گذشته مي‌پردازم؛ چه بهتر هر گاه بتوانم در هدايت و راهنمايي تو نيز مؤثّر واقع گردم.» والي افزود كه:« هم‌اكنون از هر جهت من خود را مردي خوشبخت و موفّق مي‌دانم، زيرا خداوند ملك، مال، جا و مقام را يك‌جا به من ارزاني داشته فقط فرزندي شايسته و لايق مي‌خواستم كه بارِ گران رياست و جانشيني حسين‌خان و اسماعيل‌خان را بتواند بر دوش بكشد و با احسن وجه به مقصد برساند كه آن‌را نيز عنايت فرموده و دگر هيچ‌گونه كمبودي در اين دنيا در زندگي خود مشاهده نمي‌كنم؛ تنها يك موضوع هست كه به صورت عقده‌اي مزاحم و خطرناك، آزارم مي‌دهد و از اين رهگذر در يك رنج مدام عذاب مي‌كشم و زندگي را با تلخي به‌سر مي‌برم و آن غارت و تاراج طوايف سيمره و تصاحب انبار غلات حوزه پشتكوه از سوي نظرعلي‌خان ‌امرايي مي‌باشد كه همين چند ماه پيش در فصل زمستان و ايام (چِلّه)[1] روي داده است همين‌طور طوايف تابعه پشتكوه را كه با لرستان هم مرز هستند بر خاك سياه نشانده است.

تو از هر بابت كه فكر كني ناگزيري در بدو حكومت و رياست خود، دل آن مردم بيچاره فلك‌زده را به دست بياوري، رضايت من هم در همين است. اكنون اين تو و اين هم مُهر والي‌گري، لكن تلافي خون كشته‌گان و غار‌‌ت‌زده‌هاي سیمره را مديون مي‌باشي و بايستي به‌هر شكلي كه صلاح بداني اين لكّه‌ي بزرگ را از دودمان ابوقداره پاك كني.»

امان‌اله‌خان مست مقام والي‌گري و رياست، حرف‌هاي پدر را به سمع قبول اصغاء و بين پدر و فرزند به موجب قرآن مجيد عهد و ميثاتي منعقد شد. حال آن‌كه عين همين ميثاق را با نظرعلي‌خان ‌امرايي داشت و در آن عهد و پيمان نيز كتاب آسماني را گواه گرفت. البته والي ضمن توفيق در جلب فرزند، كساني را به سمت كلهر، سنجابي، محال قلخاني، گوران و كُليايي گسيل داشت و خوانين آن محال را عليه دوستان نظرعلي‌خان ‌تحريك نمود. از جمله عبّاس‌خان امير‌مخصوص قباديان و علي‌اكبر‌خان سردار‌مقتدر سنجابي را عليه سليمان‌خان اميراعظم، داماد نظرعلي‌خان، ‌وادار به شورش كرد. در طرهان هم ميرصيد‌محمّدخان هاشمي كه سخت جريحه‌دار و ناراحت بود، دسيسه‌كاري را به حد اشباع رسانده بود و افرادي را مِن‌جمله: عزيزخان آزادبخت، كاظم‌خان كوشكي، محمد‌قلي معروف به(مَه‌كَه)، خان و ناصر گراوند، برادران سام‌خان محمّدي گراوند، خانلرخان، چراغ‌علي‌خان و علي‌خان آدينوند (شاعر نغز‌سرا)، كوناني‌هاي محمد‌رضا‌خاني و بساط‌خاني، سِلَه (سليمان) و كرم رماوندي را وادار كرد كه نزد والي بروند و آن‌ها نيز قبول كردند. در اين ملاقات والي مواعيدي به اين خوانين داد كه هيچ‌گاه بدان‌ها عمل نشد.

از سلسله مهرعلي‌خان اميرمنظّم، از دلفان باقرخان اعظم‌السّلطنه خيلي مورد احترام والي بوده و همواره از آن‌ها دل‌جويي مي‌كرد و از تبعيّت سردار‌اكرم باز‌ مي‌داشت. مهرعلي‌خان و باقرخان هنوز قادر بر اين‌كه مستقيماً با نظرعلي‌خان ‌طرف شوند نبودند لكن در خفا عليه او از هر‌گونه اقدام كه از دستشان بر‌مي‌آمد مضايقه نداشتند.

قرار‌داد بين امان‌اله‌خان و پدرش موجب شد تا والي دست به اين تحريكات وسيع عليه نظرعلي‌خان ‌بزند. او با اطمينان از عمليّات همدستان محلي، محرمانه و پنهاني اردوي بسيار بزرگي را تجهيز و تحت اين عنوان كه مي‌خواهد طوايف سرحدي را از مهران و دهلران به‌سوي بين‌النهرين از گزند اعراب ايمن سازد و آن‌ها را جمع و جور كند موفّق شد سرداراكرم را از نيّات باطني خود در بي‌اطلاعي باقي بگذارد. مير‌صيد‌محمّدخان كه طراح اصلي اين نقشه بود از سيمره نزد والي به ده‌بالا رفت و اين طرح را بيش از پيش بر اساس غافل‌گيري پياده كردند.‌ عزيزخان آزادبخت و چند تن ديگر كه نام برديم از طرهان حركت كرده نزد والي رفتند و در آن‌جا به انتظار اقدامات بعدي نشستند.

 والي با سرعت هر چه بيشتر، بدون فوت وقت اردو را مجهّز نموده فرماندهي كل قوا را به فرزندش امان‌اله‌خان سپرد و گفت: «آنچه لازمه‌ي پدري بوده است اكنون تماماً به‌جاي آورده‌ام و دگر غصّه‌اي نيست، زيرا به روشني مي‌بينم كه آن مرد جسور در حالت بي‌خبري، آن‌چنان مقهور و منكوب مي‌گردد كه مِن‌بعد نتواند هرگز قد علم كند و تو نبايد حتّي اگر فراهم شود، در قتل او هم تأمّل كني، زيرا نظرعلي‌خان ‌دشمني است خطرناك و دفع شرّ خطر اكنون بر عهده تو فرزند شجاع و دلير من مي‌باشد.»

امان‌اله‌خان به اتّفاق ميرصيد‌محمّدخان و طرهاني‌هاي مذكور با چنان سرعتي حركت و خود را به‌سر‌حدات طرهان رسانيد كه هيچ‌كس از اين ماجرا مطلع نشد. يورش امان‌اله‌خان در رأس آن اردوي عظيم كه تعداد آن‌ها را تا هفت هزار نفر مي‌گويند، چنان مخفيانه بود كه هيچ‌كدام از سران ايلات و طوايف لرستان اطلاع حاصل نكردند. در نتيجه هيچ‌گونه كمكي از ناحيه آن‌ها ميسّر نبود. براي مقابله با اين اردو، نظرعلي‌خان ‌كه بيش از چهار‌صد نفر در اختيار نداشت دستور داد تا زن و بچّه و افراد پير و احياناً بيمار را به‌سوي "تَشكِن" و "هُميان" كوچ دهند تا خود بتواند با آن تعداد كم به‌صورت جنگ منطقه‌اي و پراكنده، چنان اردوي گران را به داخله كوهستانهاي سردرهم بين طرهان و دلفان بكشاند و در حال حاضر اين تنها كاري بود كه از دست او بر‌مي‌آمد.



12. از اوّل دي‌ماه تا دهم بهمن‌ماه چلّه بزرگ و از دهم بهمن تا آخر بهمن چلّه كوچك گفته مي‌شود.(و)

جنگ نوم‌‌وِلاتان تَشكِن

در چنين اوضاع و احوال سواران پيشتاز پشتكوه خود را به "گُل‌گُل" رسانيدند. نبرد بين اين عدّه با اردوي نظرعلي‌خان ‌درگرفت. او در گُل‌گُل تا"سه‌كُچكِلَه"، هُميان و "كَني‌كيخا" (چشمه‌كدخدا) با همان سواران اندك از دست‌درازي سواران، همچنين تفنگچيان پشتكوه جلوگيري كرد و توانست از عبور دشمن به هوميان و رسيدن به اُول و كوچ ممانعت كند. در اين لحظات حساس كساني كه توانستند خود را به‌سرداراكرم برسانند و دوش به‌دوش او بجنگد این‌ها بودند: جعفر‌قلی‌خان امرایی‌، يوسف‌خان نورعلي، رستم‌خان كاظمي، خسرو‌خان جهانگيري‌، ابدال‌خان رشيدي‌، رشيد‌خان رشيدي‌، محمد‌رضا‌خان ايتي‌وند، عظيم‌خان ايتي‌وند، اسد‌خان نورعلي، عزيزاله‌خان خاوه‌اي، مهرعلي‌خان موموند، برخوردار‌خان‌‌ و كرم‌خان‌كرمعلي‌خاوه‌اي از دلفان و علي‌مراد‌خان، سام‌خان، منوچهرخان، قهرمان‌، پرويز، علي‌اكبر شَرخِر و اميد اقبال، صيدعلي، هاواس‌قلي (عبّاس‌قلي)، علي‌شاه، نوروز كوناني و ملك‌احمد کوشکی، این‌ها از سواران يكه‌تاز و دلاور بودند.

در "كَني‌كيخا"، اين سواران پس از بيست و چهار ساعت جنگ و تلاش به‌منظور رفع خستگي از اسب پياده شدند. دشمنان از حد شمار خارج و در ‌و‌ دشت از سوار و پياده افواج لر پشتكوهي موج مي‌زد. مسندي كنار چشمه گسترده، آتشي بر افروختند بلكه با آشاميدن يكي دو استكان چاي تا اندازه‌اي رفع خستگي كنند. ولي در همان لحظه كه اهل بيت وارد نوم‌وِلاتان تشكن شده و به‌سوي تنگه "گاوشمار" پيش مي‌رفتند، مردي را به نام گُله (گُل‌مراد شازي كوناني) مأموريّت دادند كه برگردد و با پرس‌و‌جوي دقيق از سرداراكرم اطلاعي به‌دست آورده به آن‌ها برساند. در آن هنگامه عجيب چنان عرصه بر مردم تنگ شده بود كه باور نداشتند نظرعلي‌خان ‌با آن تعداد همراهان توانسته باشند جان سالم به‌در برند.

گُلَه همان‌طور‌كه با سرعت طي طريق مي‌كرد ملاحظه كرد پنج نفر از سواران والي عدّه‌اي از زن‌ها را محاصره كرده قصد دست‌درازي به‌آن‌ها را دارند.

 

 

حماسهاي غرورانگيز

گُلَه خود را از يك بلندي با زحمت، بالا كشاند تا صدا را به امداد بر‌دارد؛ بلكه كسي آن صدا را بشنود و به‌ياري زن‌ها بشتابد. از قضا بر ستيغ كوه عدّه‌اي را مشاهده كرد كه لب چشمه‌ساري نشسته به تهيّه چاي مشغول هستند و چند قدم آن‌طرف‌تر ناگهان نظرعلي‌خان ‌را ديد كه دژم و خشمناك مرتباً گلنگدن تفنگ را مي‌چرخاند و قنداق آن را بر زمين مي‌كوبد و سخت در تشويش به‌سر مي‌برد. او فرياد برآورد: «پسر! از كجا آمده‌اي و چه خبر داري؟» گُلَه از ديدن زن و بچّه چيزي نگفت؛ زيرا با وضع موجود مقتضي نبود و فقط گفت كه: «چند سواري زير همين ديواره و دامنه‌ي كوه در حركت هستند و گويا مي‌خواهند خود را به اُول و كوچ برسانند و بايد هر چه زودتر از آن‌ها جلوگيري شود.»

سرداراکرم به مجرّد شنيدن اين خبر، بدون تأمّل از جاي برخاسته برگُرده‌ي اسب جَست. اسب، خيز برداشت و لب پرتگاه رسيد. راكب، مهلت نداد حيوان موقعيّت را درك كند و پنج متر ارتفاع را زير پايش ببيند و با خيزي بزرگتر، از آن ارتفاع پريد؛ آن‌هايي كه از پشت سر سردار پياده مي‌دويدند تا او را از ارتكاب آن عمل خطرناك باز‌دارند ملاحظه كردند كه اسب، مانند عقابي تيز‌پَر، از آن ارتفاع بزرگ پايين جَست و با چهار دست و پا بر زمين فرود آمد؛ اين كار به‌صورتي انجام يافت كه حتّي سوار هم از گُرده‌ي اسب نيافتاد. وي پس از فرود آمدن به‌سوي نقطه‌اي كه گُلَه اشاره كرده بود شتافت و سواران لر پشتكوهي را كه پنج نفر بودند تعقيب كرد. تَل كوچكي كه بر فرازش تپّه‌اي وجود دارد، سنگي نسبتاً بزرگ در كنار آن قرار داشت. آن طرف تپّه سواران والي به تلميت‌ها رسيده بودند، لكن از طرف زن‌ها كه دست كمي از مردان جنگاور نداشتند با دامن‌هاي بر كمر استوار كرده هلهله‌كنان و نعره‌زنان سنگ‌هاي ريز و درشت به سوي آنان پرتاب مي‌شد و آن انسان‌هاي بدتر از ددان را سنگباران مي‌كردند به‌گونه‌اي كه آن نابكاران را وادار ساختند تا دست به تفنگ برند و به سوي آن‌ها تير‌اندازي نمايند.

سردار اين صحنه را ديد و چنان كه عادت او در مراحل بحراني بود موي بر اندامش سيخ شد و خون جلو چشمانش را گرفت. او با اين هيبت و هيئت از اسب فرو جست و آن را به سنگي كه شرح داديم بست. آن‌گاه با سرعت تمام به‌سوي سواران شتافت. سرپرست آن‌ها كه وي را ديد فرياد زد: « جوان تو كي هستي؟» و او پاسخ داد: «خومانيم» (خودمانيم)، آن‌گاه به آن‌ها گفت:« شريكيمان» (شريك هستيم)، سوار لُر با خنده گفت: « تو نيز براي خودت چيزي بردار و ببر.» سردار، سريع زانو بر زمين زده و ضمن گفت‌وگو، با ده‌تير انگليسي سينه‌ي سردسته‌ي سواران را نشان گرفت و او را با تير اوّل از فراز زين بر سطح زمين انداخت و بلافاصله دو نفر ديگر را كه دو سه گام دورتر پهلوي هم‌دگر قرار داشتند، يكي‌يكي از پاي در‌آورد. اين كشتار به‌قدري سريع و در عين‌حال ساده و دور از خطاي جنگي انجام گرفت كه هيچ‌يك از مقتولين نتوانستند واقعيّت را درك كنند، زيرا برايشان باور كردني نبود و فرصتي براي تفكّر وجود نداشت به طوري‌كه نفر چهارم را عظمّت و سرعت عمل آن‌چنان مرعوب كرد كه تصوّر اين‌كه مي‌تواند با تفنگي كه در دست دارد به دفاع برخيزد و قاتل رفقا را به‌قصاص برساند برايش محال بود. لذا هراسان و دست‌پاچه روي به‌گريز نهاد. لكن در همان حين گريز هم نتوانست از راه هموار استفاده كند و با اسب از يك صخره سقوط نمود و كشته شد. آن‌گاه نفر پنجم كه لوله تفنگ را روي سينه خود ديد فرياد زد: «سوار دِيلِتِم»[1] در همان‌وقت خانَكَه علي‌ابدالي كاظمي و مِرالي (مراد‌علي) شفقت كه توانسته بودند از يك كوره‌راه پياده خود را برسانند به ‌سرداراكرم رسيدند و از ماجرا اطلاع يافتند. نظرعلي‌خان ‌اسير پشتكوهي را به دست آن‌ها سپرد. جعفرقلي‌خان برادر سردار نيز با ديگر خوانين و سواران وارد و از شنيدن آن داستان در ‌شگفتي فرو رفتند. نظر‌علي‌خان اسب‌ها و سلاحي كه تصاحب كرده بود به همكاران سپرد. اين خبر به امان‌اله‌خان رسيد و به او اطلاع دادند ‌كه رؤساي عشاير سلسله، دلفان و بالا‌گريوه، به خصوص ايل بزرگ بيرانوند، دسته دسته در تشكن به امداد سرداراكرم آمده‌اند.

 مرد جوان به‌فكر فرو رفت. او متوجّه شده بود كه از طرف پدر علناً به كام اژدها فرستاده شده است. در آن ايّام كساني كه باطناً با اين نبرد بي‌سامان مخالف و طرف نظرعلي‌خان ‌را داشتند، شب‌ها كه بر طبق يك سنّت عشايري مجلس بزمي آراسته مي‌شد و شاهنامه‌خوانان ابيات حماسي شاهنامه را زمزمه مي‌كردند، طوري كار را ترتيب مي‌دادند كه شاهنامه‌خوان داستان فرستادن اسفنديار به جنگ رستم از سوي پدر را بخواند و اين نقشه‌اي بود كه اثر بخشيد. هفته‌اي از شروع نبرد گذشته بود كه امان‌اله‌خان شنيد كه شاهنامه‌خوان با صداي رسا مي‌خواند:



مده از پي تاج سر را به باد

 

 

كه با تاج، خود كس ز مادر نزاد

پدر پير گشته است و بُرنا تويي

 

به زور و به مردي توانا تويي

سپه يك‌سره بر تو دارند چشم

 

تنت را مده در بلاها به خشم

اين ابيات در مرد جوان تأثير كرد. او غلام‌حسين مامي كاكا را پيش خواند و دستور داد تا سوار و تفنگچي هر جا كه رفته‌اند بسنده كنند و آهسته به كوهدشت برگردند تا دستور كلّي صادر گردد. نامه‌اي نيز به نظرعلي‌خان ‌نوشت و بدون اين‌كه شرمندگي اجازه اظهار مودّت و محبّت به‌وي بدهد فقط متذكّر شد كه اقدامات او واكنش اردوكشي‌هاي نظرعلي‌خان بوده است و‌گرنه بين ما به هيچ‌وجه قرار بر اين‌گونه عمليّات خصمانه نبوده است. اكنون دستور مراجعت داده به پشتكوه برمي‌گردم و خواهشم اين است كه با اين متاركه موافقت كنند و جنگ را متوقّف سازند تا مجالي براي گفت‌وگوهاي دوستانه به دست آيد.

دو روز بعد اگر كسي از بالاي قلعه كوهدشت دوربين را ميزان مي‌كرد، مي‌‌‌ديد كه از تنگه ‌گراز تا نعل‌شكسته سوار و پياده با نظم و ترتيب مخصوصي كه همواره بر اردوهاي والي حكم‌فرما بود، مانند صف طويل مورچگان در حركت هستند و اين ابيات محلي را زمزمه مي‌كنند:

انار لَه باغان، بله

 

وَفراو ژَ راغان، بله

انـار هـر يَـسَه، بـلـه

 

گُل دَسَه دَسَه، بله

انـار گِـر‌گِـر، بـلـه

 

سيف و صنمبر، بله

اين اردوكشي نيز مانند اردوكشي علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله اين چنين خاتمه يافت بدون اين‌كه به هدف‌هاي والي كمك كند. نتيجه‌اي كه به بار آمد تقويّت كينه‌ها و نفرت‌ها، ايجاد خسارت‌هاي جاني و مالي فراوان بود.

 



14. دِيل: افتاده و تسليم.(و)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 8:51  توسط اسعد غضنفری  | 

ضمن تشكر از خوانندگان  اين وبلاگ كه مطالب تاريخي را دنبال مي‌كنند بايد اين مژده را بدهم كه بالاخره مجوز چاپ كتاب تاريخ غضنفري از وزارت متبوعه آمد. تمام امتياز كتاب را به انتشارات شاپورخواست داده‌ام و قول داده كه تا پايان سال كتاب منتشر شود.(گوش شيطان كر) بايد دندان روي جگر گذاشت تا انشاءاله كتاب به بازار بيايد و با خيال راحت مطالبي را كه در اينجا جسته و گريخته آمده بودند مفصل و مدون بخوانيد. ديوان اشعار پدرم هم كه خودم هزينه‌ي آن را متقبل شده‌ام همراه با تاريخ منتشر مي‌شود. عنايتي هم اگر به آن بشود كمكي است براي چاپ بقيه ي آثار پدر .اينك  شعري از او: 

 

بلای حسد

 

از ژاژ سخن حسود ناپاک

 

شد پیرهن صبوریَم چاک

با عَرعَر این ددان بد‌دَم

 

بی‌هوده بوَد زِ صبر زد دَم

از کید عناصر بداندیش

 

و از فتنه­ی کج‌دلان بدکیش

من کز غم زندگی پریشم

 

فردوسی زادگاه خویشم

گر پارسی از حکیم شد راست

 

از من دو زبان بومی آراست

ور لفظ دری از او توان یافت

 

الفاظ لری زِ بنده جان یافت

او رنجه زِ جور دوستان شد

 

هم دوست، مرا بلای جان شد

او خسته و نامراد و مأیوس

 

من مانده اسیر رنج و افسوس

سی سال قلم زد و اَلَم دید

 

فرجام، به جای زر، ستم دید

سی سال قلم زدم در این شهر

 

جز تهمتم از کسی نشد بهر

آواره شد او زِ شهر و از یار

 

من نیز چنین کنم به ناچار

آری فلک سفیه‌پرور

 

این است روالش ای برادر

پیغمبر آن هژبر ناورد

 

فریاد زِ حاسد و حسد کرد

بر فرق علی که بوتراب است

 

شمشیر دنی‌تر از ذباب است

شد تارک آن ولی مطلق

 

از تیغ حسود پست منشق

*

فریاد زِ فتنه­ی حسودان

 

بر تار سخیف بُخل پودان

زین کوردلان زشت بد دید

 

تنها نه حکیم طوس بد دید

هر جا که نشانی از هنر بود

 

شد از کنش حسود نابود

گه یاد کنم زِ نکته‌دانان

 

وز الفت خاصه­ی جوانان

هر نکته‌شناس با فرّ و هنگ

 

بر کاسه­ی ما نمی­زند سنگ

و‌آن‌کس که شعور و عقل دارد

 

در مزرع ما خَسَک نکارد

جان در تعب است از تنی چند

 

خس­های به خار بُخل پیوند

آنان‌ که به غیر خود نبینند

 

در مشرب زندگی چنینند

بدخواه لئیم سست‌بنیاد

 

جز خود نکند زِ هیچ‌کس یاد

آن دوست که بخت باد یارش

 

اقبال بلند در کنارش

او یوسف مهر را نگه داشت

 

تفتین خسان به هیچ انگاشت

او را به همه روال این است

 

فرزانه­ی پاک‌دل چنین است

آن زر که عیار آن عیان است

 

یاری است که فکر دوستان است

لکن به گُلی بهار ناید

 

یک تن به هزار کار ناید

با عطف بیان نمایم انشاد

 

تأکید، زِ بخل دوستان داد

تا خوب شناسی این خسان را

 

حالات پلید ناکسان را

آرم زِ برایت از نظامی

 

آن شاعر نامدار نامی

نظمی که چو آب جویبار است

 

در ذم حسود نابکار است

از لوث حسود زشت‌بنیاد

 

این‌گونه کند حکیم ما یاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 7:48  توسط اسعد غضنفری  | 

ديوان ميرنوروز شاعر شهير لر، براي اولين بار در سال ۱۳۴۷ توسط پدرم تصحيح و منتشر شد . از آن زمان تا سال ۱۳۶۷ چهار بار به چاپ رسيد. و اكنون ناياب است. در چاپهاي بعدي  چون كتاب خيلي سريع به فروش مي‌رفت  عملاً ناشر با پدرم هماهنگي لازم را نمي‌كرد و پدرم نيز به علت مشغول بودن با ديگر آثارش و همچنين ضعف بنيه عملاً نظارتي بر انتشار كتاب نداشت. بنابراين كتاب از لحاظ اصول ويراستاري اشكالات عمده داشت. اكنون من تصميم گرفته‌ام كتاب را به صورت آبرومندي با ويراستاري جديد منتشر كنم. در ذيل مقدمه‌ي چاپ اول كتاب را ملاحظه مي‌كنيد.

                                                                                                 اسعد غضنفري

در لرستان از ديرباز شعر و ادب وجود داشته ولي آنچه به طور پراكنده و محدود به ما رسيده منحصر به زماني است كه حداكثر از سيصد سال تجاوز نمي‌كند. اشعاري كه در طي اين مدّت سروده شده اولاً به واسطه كمبود افراد باسواد و عدم رواج امر كتابت و چاپ، بسيار كم روي كاغذ آمده و درثاني آن مقدار هم كه احياناً به رشته تحرير كشيده شده بر اثر غارت و تاراج‌هاي مداوم كه در اعصار پيشين مخصوصاً در موقع ايلغار مغول و افاغنه رواج كامل داشته دست به دست و بالاخره معدوم گرديده و فقط اشعاري از چند نفر شعراي لرستان باقي مانده كه برخي در سينه و حافظه اشخاص محفوظ و نقل مي‌گردد و قسمتي در جزوه‌هايي ثبت و ضبط شده و به دست ما رسيده است.

از سرايندگاني كه نسخه‌هاي متعدّد از اشعارشان مي‌توان جست يكي ملاپريشان و ديگري ميرنوروز است.

در مورد ملاپريشان بعداً در موقع چاپ كتاب خودش سخن خواهم گفت؛ البته از گويندگان ديگر نيز اشعاري در جُنگ‌ها و جزوات خطي به طور متفرّق و پراكنده ديده مي‌شود؛ لكن جز بيست و هفت بند سروده‌هاي غلام‌رضا اركوازي كه جمعاً به پانصد بيت مي‌رسد مابقي بسيار كم و از هر يك به تفاوت از يك الي پنج قطعه يا قصيده موجود است كه اگرچه در تعداد اندك، از نظر كيفيّت حاوي كمال بلاغت، عذوبت و لطف بيان مي‌باشند و من هرگاه فرصت كنم مجموعه‌اي از آن‌ها را در يك جا جمع و با ترجمه پارسي و زيرنويسي از تعبيرات و تشبيهات بديع به چاپ خواهم رساند.[1] امّا ميرنوروز، با توجّه به اين‌كه به تبعيّت از نهضتي كه بر اثر توجّهات فرهنگ‌دوستان ايران در امر تعميم و گسترش علم و دانش به منصه ظهور رسيده، ادبيات و زبان غني لرستان را (اعم از لري و لكي) بايستي به دنياي فرهنگ و ادب عرضه و معرفي نمود. به عقيده بنده سروده‌هاي ميرنوروز اين شايستگي را دارند كه در اين امر پيشگام شوند؛ آن را به جهات ديگر نيز بر ساير شعراي لر مقدّم داشتم كه مهم‌ترين آن وجود سه گونه شعر (پارسي، ملمّع و لري) مي‌باشد؛ زيرا ميل دارم به تدريج ذهن و ذوق خوانندگان علاقه‌مند را به اين سبك ادبيات آشنا كنم تا كم‌كم از پارسي به تركيبي از لري و پارسي و سپس خود «لري» متوجّه، علاقه و ميزان تفهّم آنان را براي مطالعه و استفاده از اشعار بسيار نغز و شيواي «لكي» كه اساس ادبيات اصيل لرستان را تشكيل مي‌دهد ضمن مراعات اين سلسله مراتب تقويت و آماده سازم.

در مورد ميرنوروز آنچه لازم و مورد علاقه باشد در تلو اشعار مير استنباط مي‌شود و با قدري دقّت مي‌توان دريافت كه اين مرد با استفاده از امكانات موجود مدّت‌ها مشغول فرا گرفتن علوم ديني، فلسفي و قسمت مهمّي از معلومات متداوله عربي و پارسي بوده و در اين امر به نوعي پيش رفته است كه اكنون درك مفاهيم اشعار توحيدي و گفتار «معراجيه» ايشان بدون مراجعه و استعانت از قرآن مجيد و تفاسير و كتب فلسفه و احاديث امكان‌پذير نمي‌باشد و آن قسمت از اشعار كه در بحر هزج مثمّن محذوف سروده شده به قدري پرمغز، عميق و استادانه است كه از پيروان سبك خراساني نظاير آن را شايد فقط در آثار ناصرخسرو، خاقاني و معدودي ديگر از اساتيد اين فن بتوان يافت.

اغلب، آن قسمت از اشعار حكيم نظامي را خوانده‌ايد كه در امر تكوين عالم كون و اثبات وحدت سروده، به اين‌جا مي‌رسد كه:

از آن دوكي كه گرداند زن پير

 

قياس چرخ گردون را همي گير

با اين ابيات ميرنوروز مقايسه فرمائيد:

همه در كار خود بي‌اختيارند

 

 

به حكم ديگري مشغول كارند

ز اضدادي كه اجمالش گمان نيست

 

 

ميان‌داري كند، خود در ميان نيست

 

 

نهيبش چرخ را فرموده مادام

 

 

كه از جنبش نگيرد يك دم آرام

اگر ناطق، اگر صامت، اگر لال

 

 

همه جا، با همه كس، در همه حال

چو چرخ پيرزن پيوسته در كار

 

 

به گرد خويش سرگردان چو پرگار

اكنون دو قطعه از آثار حكيم خاقاني شرواني و ميرنوروز را در زمينه حكمت و خلقت به معرض مقايسه مي‌گذاريم.

از حكيم خاقاني:

نه هرزه است آنچه ديدستي، نه عشوه است آنچه خواندستي

 

 

نه مهمل عالم خلقي، نه قاصر علم يزداني

به دست شرع، لبس طبع ميدر گر خردمندي

 

 

به آب عقل، حيض نفس ميشوي ار مسلماني

از آن بر سر زنندت پتك هم‌چون پاي پيل ايرا

 

 

كه سنداني و در تربيع شكل كعبه را ماني

از ميرنوروز:

ز رشحات صلائب وز ترائب

 

 

نمايد در رحم يك قطره غايب

چه آبي؟ كان چو خون تاك منكر

 

 

چه جايي؟ خود ز جوف جيفه بدتر

فزايد دم‌به‌دم به رحم جايش

 

 

ز خون ممتلي بخشد غذايش

دو نكبت چون به هم تخمير سازد

 

 

به قدرت صنعتي تعمير سازد

عجب است كه سراينده اين سبك صد در صد خراساني در بحر رمل مسدّس آن‌چنان اشعاري مي‌سرايد كه در سبك هندي نظير آن را مگر در آثار استادان اين فن آن هم به ندرت بتوان جست.

وقتي كه انسان مي‌خواند:

بس كه بر من تنگ شد اين دهر پرشور

 

 

بهر وسعت مي‌گريزم در دل مور

ز انتظار پختني چشمان كفگير

 

 

مانده در حسرت، چو چشم عاشق پير

 

 

رفته از چشم پياله آب دستار

 

 

چون كف دست يتيمان خالي و خوار

نان جو چون ماه نو بينيم گه‌گاه

 

 

نان گندم چيزيَه گويَن به افواه

به ياد اين ابيات نغز و شيواي صائب تبريزي مي‌افتد كه:

چو عكس چهره خود در پياله مي‌بينم

 

 

خزان در آينه برگ لاله مي‌بينم

و:

اظها عجز پيش ستمگر ز ابلهي است

 

 

اشك كباب موجب طغيان آتش است

و:

دست طلب چو پيش خسان مي‌كني دراز

 

 

پل بسته‌اي كه بگذري از آبروي خويش

 

 

و:

حيات ما به نسيم بهانه‌اي بند است

 

 

به خاك، با سر ناخن نوشته‌اند مرا

يا تك‌بيت‌هاي كليم كاشاني:

در كيش ما تجرّد عنقا تمام نيست

 

 

در قيد نام ماند، اگر از نشان گذشت

و:

باريك بينيت چو ز پهلوي عينك است

 

 

بايد ز فكر دلبر نازك‌ميان گذشت

از نظر بيان مفاهيم عشقي، صحنه‌آرائي و طنز و كنايه، اشعار ميرنوروز از شيوه سهل و ممتنع نظامي نيز متأثّر بوده است؛ همان‌طوري كه بين مخزن‌الاسرار و خسرو و شيرين از حيث سبك و مضمون تفاوت كامل موجود مي‌باشد ميان دو قسمت سروده‌هاي مير نيز به همان اندازه تفاوت وجود دارد و با توجّه به چند بيت زير:

دلبرِم، دل خوش كِنِم، دنيا و دينِم

 

 

جان شيرينِم، عزيزِم، نازنينِم

نور ديده، قوّت جان، درمان دردِم

 

 

مرهمِ ريش و شفاي رنگِ زردِم

همچنين:

عارضش را كرده از مجموعه ساز

 

 

مستي خواب خمار و شوخي ناز

كرده خوزستاني اندر حقه‌ي ظرف

 

 

قند لب، شهد دهان، شيرين حرف

 

 

يك جهان آراسته از ناز و از نوش

 

 

روز رخ، مِهر جبين، صبح بناگوش

آفريده مخزني بر معدن جان

 

 

لعل لب، دُرج دهان، دُرّ سخندان

عارضش را از عرق بنوشته منشور

 

 

سوره نور، آيه نور علي نور

در نگارستان حُسنش بسته آئين

 

 

شهر چين، بازار چين، بتخانه چين

شيوه سهل و ممتنع يا در واقع (سبك عراقي) به وضوح پيدا و با اين تفصيل چنان‌كه در متن كتاب توجّه خواهند فرمود، سراينده ارجمند لرستاني با سه شيوه (خراساني، عراقي و هندي) آشنايي كامل داشته و سخن گفته است و عجيب‌تر اين‌كه همين تناقض در شخصيّت وجودي يا به اصطلاح عنصر ناسوتي اين شاعر نيز به طور آشكار مشهود است.

يعني مير متديّن موحّد كه مذهب را تا سرحد تعصّب و تعبّد پذيرفته، شخصيّت ديگري نيز داشته است مشحون از احساسات سركش يك موجود لاابالي عاشق‌پيشه با همه طغيان غرايز نفساني، به طوري كه آرامش آزادي و قرار و صير و سكون را به دست همان تمايلات و اهواء عنان‌گسيخته داده، سفرها كرده، رنج‌ها برده و بيچارگي‌ها به خود ديده كه تحمّل آن براي هر كس مقدور نبوده است.

چون سند معتبري جز اشعار خود مير و محفوظات و اطلاعات اهل محل در دست نيست به ذكر يكي دو مورد به استناد به ابيات وي اكتفا كرده مي‌گذريم و فقط به يك واقعيّت اشاره مي‌كنيم كه مرور زمان و تجربيات تلخ و شيرين زندگي در روحيه تلوّن‌پذير انسان بسيار مؤثّر، بسا مطالعه يك كتاب، مشاهده‌‌ي يك صحنه‌ي خاص يا برخورد با يك شخصيّت جالب و مسائل غيرمترقّبه مسير حيات آدمي را دگرگون مي‌كند و شايد درك اين‌گونه عوامل توأم با سنين كهولت در تحوّل حالات و منش شاعر گرامي ما مؤثّر افتاده و خوشبختانه ضمير مستعد وي را به حقايق معنوي و علّت غايي خلقت انساني متوجّه و بيدار ساخته كه اكثريّت قريب به اتّفاق شعرا پايه‌ي نظم را بر اساس مي و معشوق و بيان عوالم مهر و محبّت و تشريح مناظر و مرايا و امثال آن‌ها استوار كرده، در صورتي‌كه عملاً از ارتكاب بدان‌ها دوري مي‌جسته‌اند. نظامي گنجوي اشعاري در تعريف باده دارد در صورتي كه اصلاً باده‌نوش نبوده است؛ چنانچه خود گويد:

اگر نه به يزدان كه تا بوده‌ام

 

به مي دامن لب نيالوده‌ام

استاد انوري پس از سرودن آن همه اشعار نغز كه درباره باده دارد در يكي از قطعاتش مي‌خوانيم كه:

باده خوردن بسا تكيني چند

 

از هنر نيست بلكه هست خطر

چون همه رنج هست و راحت نه

 

كن بزرگي، مده مرا، تو بخور

شيخ اجل سعدي - كه شراب را بيش از همه ستوده است - در غزلي دارد كه:

از شراب وصل جانان مست شو

 

 

آنچه اكنون مي‌خوري شرّ است و آب

در آثار ساير بزرگان و استادان شعر و ادب اين موضوع نظاير بسيار دارد و در ديوان شاعر و عارف گرامي لك‌زبان، «ملا پريشان»، سخن شيرين‌تر آمده آنجا كه مي‌فرمايد:

ساقي باوَري جامي پِي مستي

 

 

سودم مستيَن، زيان ژَ هستي

جامي كه مغزِم باوَرو وَ جوش

 

 

دنيا و مافيها بِكَم فراموش

نه ژاو باده بزم حريفان رَد

 

 

منهي‌ لله، مُضلّ خرد

 

 

مستان مجاز ديوِن مَس نيِن

 

 

هوي‌پرستان حق‌پِرَس نيِن

ترجمه چنين است:

ساقي جامي بياور كه مرا مست كند- سودم در مستي و زيانم در هستي است- جامي كه مغزم را به جوش آورد- آن‌چنان كه دنيا و مافيها را فراموش كنم- نه از آن باده‌اي كه در مجالس بزم حريفان مردود آشاميده مي‌شود- نه آن باده‌اي كه انسان را از خدا دور مي‌كند و عقل و خرد را به تاريكي سوق مي‌دهد- مستان مجاز ديوسيرتانند، آن‌ها مست نيستند و هوي‌پرستان را با پرستش خداي بزرگ سر و كاري نيست.

در آثار ساير بزرگان و استادان شعر و ادب اين موضوع نظاير بسيار دارد و در ساير موارد نيز حال بر همين منوال است؛ چنانكه شيخ عطار مي‌گويد:

اي بي‌خبر از حالت رندان خرابات

 

 

زين مي نچشيدي كه شدي مست خرافات

زان باده طلب كن كه از آن موسي عمران

 

 

نوشيد و چنان بي‌خبر افتاد به ميقات

از احمد غزالي است:

با عشق روان شد ز عدم مركب ما

 

 

روشن ز شراب وصل دايم شب ما

زان مي كه حرام نيست در مذهب ما

 

 

تا روز عدم خشك نيابي شب ما

از لسان‌الغيب است كه:

ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم

 

 

اي بي‌خبر ز لذّت شُرب مدام ما

و بالاخره هاتف اصفهاني در يكي از قطعات عرفاني معروف خود اين‌گونه توجيه مي‌نمايد:

هاتف ارباب معرفت كه گهي

 

 

مست خوانندشان و گه هشيار

از مي و جام و مطرب و ساقي

 

 

و از مغ و دير و شاهد و زنّار

قصد ايشان نهفته اسراري است

 

 

كه به ايما كنند گاه اظهار

پي بري گر به رازشان داني

 

 

كه همين است سرّ آن اسرار

كه يكي هست و هيچ نيست جز او

 

 

وحدهُ لا الله ‌الا هو

چون يكي از دوستان مطالبي در غياب اظهار داشته است لذا ناگزير از بيان اين تذكّر بوده تكرار مي‌كنم كه منظور شاعر به طور كلّي به وجود آوردن احسن از اكذب، نمايش قدرت طبع و وسعت انديشه در فنون مختلف است؛ فنوني كه شعر براي توجيه بيشتر و دقيق‌تر آن‌ها به وجود مي‌آيد.

شعر به جهت حل معادلات رياضي، ترسيم نقشه ساختمان، تحديد حدود و برآورد سود و زيان كالاي تجارتي و امثال آن نيست، شعر به عبارت آخري همين است كه در ديوان‌ها مي‌خوانيد. ظرافت، عذوبت، انسجام و لطف كلام هر قدر دقيق‌تر بهتر.

  بسيار ممنون مي‌شوم هرگاه ارباب هنر و شعرشناسان واقعي با امعان نظر و از روي بصيرتي كه دارند حسن‌نيّت به خرج داده در مورد اشعار، آثار و سرگذشت ميرنوروز اطلاعات و نظرات خود را با هر نوع نقد ادبي در اختيارم بگذارند تا در چاپ‌هاي بعدي با يك دنيا تشكّر و امتنان ضمن معرفي ناقد مورد استفاده قرار گيرد.

هيچ كاري صددرصد كامل نيست؛ هيچ‌كس هم به تنهايي قادر به انجام امور بزرگ نمي‌باشد؛ به همين جهت شخصاً در اجراي نيّاتي كه به منظور معرفي فرهنگ عظيم لرستان دارم در درجه اوّل پس از فضل خداوند متعال متّكي به هم‌كاري و معاضدت ارباب فضل و هنر خواهم بود، تا چه كند همّت والايشان.

 در مورد اصل و نسب ميرنوروز، بنا بر اخبار و رواياتي كه به ما رسيده، ميرنوروز از اعقاب ميرشاهوردي‌خان فرمانرواي مقتدر لرستان در دوران سلطنت شاه‌عبّاس كبير مي‌باشد.

چنان‌كه مي‌دانيم شاهوردي‌خان با همه افراد خاندانش در سال 1006 هجري قمري به فرمان آن پادشاه كشته شد ولي توانست اندكي پس از ورود شاهنشاه صفوي به خرّم‌آباد يكي از زنان خود را - كه دختر والي هويزه بود - توسّط برادرزنش به خانه‌ي پدر بفرستد. اين زن در خانه پدر، دو پسر توأمان زاييد كه نام يكي را «احمد» و ديگري را «نيدل» نهاد و ميرنوروز نوه همان احمد مي‌باشد و نيز بنا بر قراين روشني كه ذيلاً نگاشته مي‌شود ميرنوروز در عهد سلطنت شاه طهماسب دوم مقارن هجوم افاغنه و ظهور «نادرشاه افشار» مي‌زيسته.

از اين‌كه زندگي او در زمان حكومت «قزلباش» بوده است ترديد نمي‌توان كرد زيرا خود گويد:

تن برهنه در بُن غاري چو خفاش

 

 

بهترَه زِ ديدِن روي قزلباش

و از اين دو بيت نيز متوجّه مي‌شويم كه وي مدّتي پس از زوال سلطنت شاه سليمان به دنيا آمده:

مِنگاوي دارِم ز صد يي گوسالش كم

 

 

دِ زمان شا‌ه‌سليمون ميزِنَه دَم

و:

تُف دِ ري دسِ پَتي اَر كُر شايي

 

 

چي قِرون شاه‌سليمون ناروايي

(نفرين بر تهي‌دستي كه اگر شاه‌زاده هم باشي، مانند سكّه شاه‌سليمان نارايج و بي‌رونق هستي)

و با اين بيت مسأله زندگي وي حل مي‌شود:

نوبهاري فصل گُل اُمام وِ دنيا

 

 

چارشَمَه سوري، بيست هشتم ما

يكصد و سي سه از بعد هزاري

 

 

بگذرد بر من به سختي روزگاري

كه در واقع هر يك از اشعار فوق مؤيّد شعر بعدي و بعيد نيست سال 1133 ق. تاريخ ولادت وي باشد.

از سياق اشعار فوق و هم‌چنين ابيات دردناكي كه اين شاعر شوريده ضمن گِله از روزگار در مورد مأمورين و عمال دولت سروده نيز يك دوران مظلم و تاريك از تاريخ سياسي و اجتماعي كشور ما تداعي مي‌گردد كه جز دوران هرج و مرج و خودكامگي اواخر عهد صفويه نمي‌تواند باشد.

اين آشفتگي و خانخاني (فئوداليته) منجر به سلطه نادرشاه افشار شده ولي صرف نظر از فتوحات درخشان آن نابغه نظامي، متأسّفانه وضع مملكت به حكومت زور و ديكتاتوري گرائيده، علاوه بر فحواي كلام و مضمون اشعار ميرنوروز، شواهد ديگري نيز از ساير سخنوران لُر در  دست هست كه مردم از حكومت نادرشاه نيز سخت ناراضي و بيزار بوده‌اند و محض نمونه چند بيت از يك قطعه اشعار (لكي) سيّد نوشاد ابوالوفائي طرهاني ذكر و با ترجمه از لحاظ خوانندگان محترم مي‌گذراند. اين قطعه شعر «دارجنگه» نام دارد و در لرستان و صفحات غرب ايران معروفيّت بسزايي يافته است:

تا ايسا يَه دور نادر سلطانَن

 

مردم ژَ جورِش بيزار لَه گيانَن

جهان پر آشوب، دنيا درهمَه

 

خاطر حزينه، آسايش كَمَه

رعيت فرارَن، خَلق خُلقش تنگَه

 

اقبال اولاد شاه‌صفي لنگه

ترجمه:

اكنون دوران نادرشاه است- مردم از جور او از جان خود بيزارند- جهان پر از آشوب و دنيا به هم ريخته- خاطرها پريشان، آسايش كم- رعايا فراري، خُلق مردم تنگ و بخت از دودمان صفويه برگشته است.

با اين ترتيب ملاحظه مي‌شود كه با وجود خدمات ارزنده نادر هنوز قلوب توده مردم از محبّت نسبت به خاندان صفوي تهي نبوده است.

نظري به زندگي و خروج كريم‌خان زند نيز اين موضوع را بيشتر تأئيد مي‌نمايد و به عقيده نگارنده يكي از محسنات ادبيات محلي (فولكلوريك) همانا ريزه‌كاري‌هاي تاريخي و نماياندن عرف و عادات و عقايد بومي و داخلي هر قومي است كه با قدري دقّت بسياري از نكات تاريك بدان وسيله روشن مي‌گردد.

اين‌كه ميرنوروز در دربار پادشاهان و بزرگان راه داشته است يا نه اطلاع درستي در دست نيست لكن سفري به شيراز كرده و از ديدار خوب‌رويان يا به قول خواجه، تركان شيرازي لذّت برده، دل يكي از آن‌ها را به دست آورده كه با موافقت والدين منجر به عقد زناشوئي گرديده، مدّتي از آب ركناباد آشاميده در گلگشت مصلّي به‌سير و سياحت پرداخته مشام جان را از رياحين جعفرآباد عبيرآسا معطر و تاريكي‌هاي ضمير متجاسر را از بركت زيارت شاه‌چراغ منوّر ساخته، چون بر مزار سعدي گذشته با نثار فاتحه بر روان پادشاه سخن سعادتي برده و اورادي را كه در حفظ داشته بر آرامگاه حافظِ قرآن دميده، شايد هم گاه‌گاه به تبعيّت از استاد سخن «خاقاني» سري به استخر زده و چنان‌كه خاصيّت طبع نازك شوريده‌دلان است قطرات اشكي بر خرابه قصور شاهان عالم‌گير عهد باستان برافشانده تا اين‌كه پس از يك چند به دل‌دردي هائل دچار، مداواي پزشكان مؤثّر نيفتاده در دم واپسين به خاطر مي‌آورد كه مقداري بلوط در خورجين دارد؛ مقداري از آن را به صورت پودر مي‌خورد و في‌الفور بهبود مي‌يابد. اين موضوع شاعر را به ياد وطن مألوف انداخته طاقت از كف مي‌دهد و حبّ وطن بر مهر خانواده غالب و ناچار زن را طلاق و راه لرستان را در پيش مي‌گيرد و مي‌گويد:

هموني بلي، رنجِكي عسكري ساز

 

 

بهتِرَه ز او شال و نالِ شهر شيراز

كيسه بلوط و اسباب بلوط‌سايي ساخت عسكري، براي من بهتر از زرق و برق شهر شيراز مي‌باشد.

ميرنوروز داراي صدايي گيرنده و رسا بوده است؛ در كوه‌گردي و صحرانوردي و صيدافكني مهارتي به‌سزا داشته و داراي قيافه‌اي جذاب، طبعي منيع و توكّلي عظيم بوده است.

براي جلب كمك اغنيا انديشه خود را به كار نگرفته و اگرچه مانند همه صاحبان ذوق و هنر در فشار معيشت بوده، برداشتن دست نياز را تنها سزاوار خداوند بي‌نياز دانسته است. ابناء زمان را شريك در سرنوشت خود نپنداشته و جز به مقام علم و ادب سر بر هيچ آستاني فرود نياورده تنها ممدوح خود (عبدالرضا كرد شوهاني) را جز در حدود استحقاق و صفاتي كه واجد بوده است نستوده و اصلاً ستايش را شايسته مقام كبريايي و درخور ذات اقدس پروردگار متعال تشخيص داده است.

در تشريح آلام دروني، استادي چيره‌دست بوده و مطالعه ابيات:

چرخ سرگردان ز سرگرداني من

 

 

باد بي‌سامان ز بي‌ساماني من

خاطري كاين بار غم بر وي نشستي

 

 

گر ستونش بيستون بودي شكستي

و ار كشيدي كوه‌كن اين بار اندوه

 

 

با دَمي بردش چو گرد از دامن كوه

زندگي تلخ يك جوانمرد آزاده را مجسّم مي‌كند.

بزرگي و عظمت يك بناي كهن را بهتر از هركس بيان و مجسّم مي‌نمايد.

پشت گاوماهي از بنياد آن خم

 

 

در كمرگاهش شده جدي فلك گم

در مساحت عرضش از عرض زمين بيش

 

 

گشته خط استوا از پهلويش ريش

باد اگر بردي ز بامش برگ كاهي

 

 

مي‌زدي بر كهكشان از بعد ماهي

بانگ رعد از رفعتش آواي زنگي

 

 

در ستونش بيستون يك پاره سنگي

شباب حيات را اين‌گونه تعريف مي‌كند:

اوسِنو بَخت بُلِن بي دستگيرِم

 

 

گره از مو مي‌گشادي نوك تيرِم

گر برفتي باز ترلان در دل اوج

 

 

همچو خس مي‌بستمش در حلقه موج

تن چو طبع آهوان چست و سبك‌خيز

 

 

كوره‌ي‌ دل از محبّت آتش‌انگيز

زور بازو، تاب زانو، طاقت سنگ

 

 

بوي مشكين، موي مشكين، روي گلرنگ

و چون پاي در مرز پيري مي‌گذارد اين‌چنين به ترسيم سيما و تجسّم حالات خويش مي‌پردازد:

ايسِه شوقِم سُست و ذوقم ها نشِستَه

 

 

زِه بُرِسَه تيرِم از صد جا شكِستَه

عمرِكم‌فرصت پريد از دست چون طير

 

 

چون خيال و خواب بي‌اصل و سبك‌سير

از بناگوش ديده‌باني شد پديدار

 

 

سر به گوشي گفت هوشي در سرت آر

برف پيري ريخته بر قلّه‌ي فرق

 

 

روزگار نوجواني رفت چون برق

بي‌وفائي معشوقه خود «شيرين» را آن‌چنان صريح و كوبنده به رشته نظم كشيده كه بهتر از آن نمي‌توان گفت:

كي شكست آن دُرج لعلِ آبدارت

 

 

كي به تاراج خزان داده بهارت

كي دريده پرده شرم و حجابت

 

 

كي گُلت افشرده تا ريزد گلابت

كي به‌سود آن حلقه زيبا نگينت

 

 

كي به زهر آلود نوشين انگبينت

كي ربود از خاطر نازك قرارت

 

 

كي چنين اي خرمن گل كرد خارت

كي در اين شطرنج بازي كرد ماتت

 

 

كي عطش بنشاند از آب حياتت

حيف آن سرمايه گنج غرورت

 

 

ناشي نابرده رنجي زد به طورت

حيف آن آهوي چشمان سياهت

 

 

كاين چنين صياد زشتي برد راهت

زيبايي‌هاي يك زن جوان را بدين‌سان نقاشي مي‌كند:

نازكي، نرمي، تري، تازه لطيفي

 

 

ترش و شيريني، خوشي، خوبي، ظريفي

شوخ‌چشمي، كوس استغنا فروشي

 

 

دين و دل تاراج سازي، برده هوشي

تند طوري، قمچي رايض مويني

 

 

عرق گرمي نكرده زير زيني

بِرَه‌ماسي، تسخ‌تاتاري، اساسي

 

 

سِلم زِ سايه خود كِني، هِي‌‌وِرهِراسي

وحشي از دام صيادان رميده

 

 

دانه و دام و قفس بر خود نديده

غنچه بلبل نديده ناشكفته

 

 

دُر دريا پرورديده كس نسُفته

و خلاصه به هر قسمت از مراحل و مرايا و فراز و نشيب‌هاي روزگار كه رسيده استادانه به تجسّم آن پرداخته و الحق كه حق مطلب را ادا نموده است.

به طوري كه مي‌دانيم زادگاه مير «جايدر» بوده لكن در دهلران چشم از جهان پوشيده و در همان جا هم به خاك رفته است.

وي همواره  در داخل لرستان به سير و سياحت پرداخته، در مسافرتي كه به چگني كرده، سراب نايكش بسيار او را خوش آمده، كولائي بسته و بزمي آراسته و با تني چند ياران موافق چند صباحي بياسوده و زبان حالش به بيان اين شعر مترنّم بوده است:

سر سراو‌كِي نايكش كولا بَوَني

 

 

مَشك شيراز بَزِني وا دوس بَخَني

پس از چند روز به قريه رُك‌رُك كه در همان نزديكي‌هاست مي‌رود، ديدن زنان زيباروي آنجا و دختران قشنگ آهوچشم، سخت شاعر را شيفته و شوريده‌حال مي‌كند:

مردموني هِلِ خو دِ رُك‌رُكونَه

 

ساوَه‌شو بَرز و بُلِن كولا رِمونَه

با زحمت فراوان با يكي از آن‌ها ملاقات و سوز دل شيدايي را بيان مي‌كند، ولي زن دم از عفّت مي‌زند و او را از خود مي‌راند؛ اندكي پس از ارني گفتن و لن‌تراني شنيدن گزارش به باغي در آن حوالي مي‌افتد و تصادفاً با ديدن منظره خلوت زن مورد علاقه‌اش با جواني خوش‌رو، به سختي منقلب و في‌البداهه اين ابيات را با صداي گيراي خود كه هنوز هم در لرستان مشهور مي‌باشد مي‌خواند و آنجا را ترك مي‌كند:

نه تو گُتي ره نداره حَجَرونه

 

 

مر يَه ني جا مامِلَه سودا‌گَرونه؟

نه تو گُتي حَجَرونه كمر خار

 

 

مر يَه ني سوداگري زِش اوما وِ هار؟

تو مي‌گفتي اينجا كوهسار است و بيراهه- مگر نه اين است كه يك شكارچي از آن سرازير مي‌شود؟

تو مي‌گفتي اينجا كوه خار است- مگر نه اين است كه محل بيع و شراي سوداگران مي‌باشد؟

اين موضوع خاطر او را مي‌رنجاند و به كلّي خاك چگني را ترك كرده مي‌گويد:

مردِموني هِل خو دِ چگني ني

 

ساوه‌شو برز و ريشو ديدِني ني

بزرگ‌ترين و عميق‌ترين عشق ميرنوروز در جايدر اتّفاق افتاده و اين مطلب نكته به نكته از لابه‌لاي اشعارش به چشم مي‌خورد. در مراجعت از مسافرت چگني سري به خرّم‌آباد زده از مناظر زيباي اين نقطه، آب‌هاي فراوان و آثار باستاني كه به‌خصوص اثر عميق در وي مي‌گذارد محظوظ و از طرز تكلّم جوانان و نوباوه‌گان شهر لذّت برده است:

خرموَه خرّم‌دِلَه جاكِه‌ي لُرونه

 

هر كجا لر بچيَه شيرين زِوونه

گرمسير گرم و تايي هَپلونه

 

خرموه خرّم‌دله جاكه‌ي لرونه

ضمن گشت و گذار، ديدني هم از گرداب كه در آن زمان اطرافش پر از باغات مصفّا و گل‌هاي رنگارنگ بوده و از هر جهت وضع و موقعيّت بديعي داشته است مي‌نمايد. گل‌هاي باغ رياحين شهر كه به منظور آب‌گيري مَشك‌ها همواره بر گرد گرداب اجتماعي بس بديع داشته‌اند توجّهش را به دقّت جلب و آرزو مي‌كند كه يكي از آن درخت‌ها بشود تا همه روز زيبا‌رخان در كنارش جمع، رَم كنند و باز گردند و او شاهد رفتار آهوروشان باشد و رَمِشان:

بويمِي و او چنارانكِي سَرِ گَرداو

 

 

اي همه پاپوش قَصو زِم بوردني آو

دختِرِي، پانِ ‌شوري دِ لو جويي

 

 

ار خدا قسمت كِنَه تو سي مِه خويي

اين مناظر دل‌چسب مدّتي او را پايبند نموده:

كَشتيكَم دِ لُوِ دريا لنگري وَن

 

 

نيوما كَس وِ امدادش هِي چِنو مَن

يك وقت متوجّه مي‌شود كه فصل زمستان فرا رسيده و بيم انسداد راه‌ها مي‌رود:

مي‌ترسِم اي كويانِه برفي بَشينَه

 

 

باد و بوران وِركِنه، كَس كَس نوينَه

مي‌ترسم كه كوه‌ها را برف بگيرد و باد و بوران وضعي پيش بياورد كه كس كس را نتواند ببيند.

 بالاخره بار سفر مي‌بندد و به صوب گرمسير سرازير مي‌شود تا به جايدر مي‌رسد. در جايدر بين ميرنوروز و دختر بسيار زيبايي در گذشته عهد و ميثاقي وجود داشته ولي والدين دختر به‌واسطه تهيدستي و اشتهار مير به بي‌قراري و عدم مبالات از دادن دختر به جوان قلندر‌منش امتناع مي‌ورزند؛ لكن دو دلداده عاشق نيز به هيچ وجه حاضر به عدول از پيماني كه با هم بسته‌اند نشده سخت پافشاري مي‌كنند و براي اين‌كه در فرصت مناسب‌تري دل مخالفين را به دست آورند تصميم به مسافرت گرفته هر يك به دياري رهسپار مي‌شوند.

مير چنانكه گذشت به خرّم‌آباد، چگني و محال بالاگريوه و دختر نيز به طرف دهلران كه برادران مادرش در آنجا اقامت داشته‌اند رهسپار مي‌شوند. در مراجعت ميرنوروز متوجّه مي‌شود كه از دل‌دار خبري نيست و او هنوز از سفر قراردادي خود برنگشته است. مدّتي با سختي و ناراحتي منتظر و از خداوند ديدار يار را آرزو مي‌كند:

بارالها بَرَسون درمان دردِم

 

 

پيشوازش بَكِنِم، دورِش بَگَردِم

چِكِنِم دوسي گه هيچ جا ني ديارت

 

 

مي‌گردِم شيدا و بيمَه بي‌قرارِت

خداوندا درمان درد مرا برسان- تا به استقبالش بروم و دورش بگردم.

چه كنم اي دوست كه در هيچ جا پيدايت نيست- شوريده و شيدا دنبالت مي‌گردم و آرام ندارم.

باز طاقت نياورده برايش نامه مي‌نويسد و حقيقت حال را از درون پرملال به معشوقه مي‌نمايد:

سُختمه، كَسي چي مِه هرگز نَسُختَه

 

 

قفسم خالي مَنَه ، بازِم گُرِختَه

شو گه مويِه، دِ خيالت مي‌زِنِم دَم

 

 

روز كه آيه، ني ديارِت، كُشتِمَه غم

سوخته‌ام، هيچ‌كس مانند من به ناحق نسوخته- قفسم خالي و شهبازم گريخته است.

همه شب از خيالت دم مي‌زنم- روز كه مي‌شود پيدايت نيست و اين غم مرا كشته است.

پيك براي رساندن پيام زي‌مقام معشوق رهسپار مي‌شود و عاشق بي‌قرار روز از شب نمي‌شناسد. همه روز امتداد راه را مي‌گيرد و كنار رودخانه مي‌رود و با خود مي‌انديشد كه قاصد كي برمي‌گيرد، پاسخ دل‌دار چگونه و عاقبت كار چه مي‌شود.

اين كار همه روز تا دو هفته تكرار مي‌گردد:

ايمِرو چارده روزه سراي گُدارم

 

اَگِلاتِم كِرد خدا، دَس‌آو ندارم

امروز چهارده روز است كنار اين گدار هستم - شنا بلد نيستم و خداوند معطلم كرده است.

 بالاخره قاصدي مي‌رسد و پيغام معشوقه را به عاشق بي‌قرار مي‌رساند كه تصميم همان و حُقه مِهر بدان مُهر و نشانست كه بود؛ لكن كبيركوه از برف مستور و راه بسته و وعده ديدار موكول به فصل بهار مي‌شود. اين پيام هر قدر از نظر وفاي به عهد مسرّت‌بخش است اما به جهت شوريده‌دلي كه همه چيزش را بر سر سوداي دل‌دادگي گذارده بسيار ناگوار مي‌نمايد.

چند روزي با ناشكيبايي مي‌گذراند و چون مرور زمان به كندي صورت گرفته و هجران اعصابش را در فشار مي‌گذارد سخت بي‌طاقت شده دعا مي‌كند:

سفريم دِ سَفرَه تا ماه نوروز

 

بارالها بَرَسون سالِن وِ يِي روز

مسافرم تا ماه نوروز در مسافرت است- خداوندا سال را به يك روز كوتاه كن

 چون تاب و تحمّل را از دست مي‌دهد ناچار دل‌آزرده و پريشان‌حال از جايدر خارج مي‌شود.

ميرنوروز ار عاقلي، عقلِت دِ سر هي

 

 

جايدر جاي تو ني، جاي دگر هي

ميرنوروز، اگر فهم داري و عقل در سرت هست - جايدر جاي تو نيست، جاي ديگر يافت مي‌گردد.

چون از طريق آبدانان نمي‌تواند برود، راه گرمسير را انتخاب و از طريق حسينيه و صالح‌آباد رهسپار دهلران مي‌شود.

طرز ورود، منظره‌ي شهر، موقعيّت و روحياتِ شاعر جوان مجنون اكنون براي ما قابل توصيف نيست. بايد كسي چنان مراحلي را طي كند تا بداند چه مي‌نويسد. قصد رمان‌نويسي را هم نداريم و اگر توجّه شود تمام اين مطالب از آثار خود مير روشن و با محفوظات و گفتاري كه در افواه مطلعين هست مطابقت دارد. به هر صورت بد نيست باز هم از قول خود مير بنويسيم:

اي دلِي سي دِهلُرو هِي مي‌زِني زار

 

 

يَه تونو يَه دِهلُرو يَه ديدِن يار

اي دلي كه براي دهلران هميشه زار مي‌زني- اينك اين تو و دهلران و ديدار دلدار

خوشبختانه پس از ورود ميرنوروز از طرف فاميل دختر با توجّه به جواني، ذوق سرشار، پريشاني و نابساماني او، به‌خصوص طي چنان خط سير، آن هم در وضع آن زمان، وي را اميدوار و با والدين دختر وارد مكاتبه مي‌شود و پس از مدّتي موافقت آن‌ها را جلب و ازدواج صورت مي‌گيرد و يك عشق پرالتهاب عاقبت به خير شده، دو دلداده پاك‌باز به بهترين وجه به وصال همديگر مي‌رسند.

آنچه نگارنده تحقيق كرده‌ام پس از مراجعت از شيراز اين تنها و آخرين زناشويي مير بوده است.

اين زن نسبت به شوهرش بسيار مهربان و وفادار بوده، همين زن نيك‌سيرت است كه در انقلاب روحي و تحوّل كلّي مسير زندگاني شوهر نقشي به كمال داشته و در واقع او را عاقبت به‌ خير نموده است.

روزي عمال دولت، مير را با جمعي ديگر به جهاتي كه براي مأمورين متجاوز همواره امكان دارد، توقيف و از شهر خارج مي‌كنند؛ در اين موقع ميرنوروز زن خود را مي‌بيند با عدّه‌اي از زنان از خارج رو به شهر يا قصبه مي‌آيند، چون از چشم بد مأمورين بيمناك است با همان صوت گيراي خود فرياد مي‌زند:

كوگ كهساري، باز اوما و نخجير

 

 

ار وفاداري، كنج خلوتي بير

اي كبك كوهسار، باز به شكارت كمين كرده است- اگر نسبت به من وفادار مانده‌اي خود را به گوشه‌ي خلوتي برسان.

زن فوراً متوجّه و ضمن گرفتن فاصله پاسخ مي‌دهد:

هم وفادارم، قِي بسته وفاتم

 

ار رُوي وِ جهنم خوم دِ نهاتم

من به تو وفادار و كمر وفاداري را محكم بسته‌ام- اگر به جهنم هم بروي من با تو هستم و پيشاپيش تو حركت مي‌كنم.

همان‌طوري‌كه اشعار پارسي مير محكم، فصيح و داراي ارزش ادبي است، ابيات مخلوط غنايي و تك‌بيت‌هاي لري او نيز دقيق، شيرين و داراي ريزه‌كاري‌هاي بومي و ويژگي‌هاي محلي مي‌باشد كه غالباً از سوز و گدازهاي عاشقانه حكايت مي‌كند و نيك پيداست كه از سرچشمه‌اي جوشان و دروني ملتهب تراوش مي‌نمايد.

همان اشعار غنايي مير است كه در بحر مناسب و قالب دلچسب خود تواَم با مضامين بكر و مناسب حال، آهنگ لطيف و روح‌پرور «علي‌دوستي» يا به اصطلاح لري «عليوسي» را به وجود آورده كه هنوز بر دل فرد فرد لرستاني مي‌نشيند و در كمال ذوق و علاقه به اين نغمه دلكش گوش مي‌كنند:

دينِكَم دِ گردِنِت چي سنگ در او رو

 

 

هر كَه هاستِت رو بهاش ار كافري بو

گناهم هم‌چون سنگ كف رودخانه بر گردنت- كسي را كه نسبت به تو علاقه دارد دوست بدار ولو كافر هم باشد.

از اين آهنگ اخيراً به همّت آقاي حميد ايزدپناه صفحاتي پر شده كه نه تنها در لرستان بلكه در اكثر نقاط كشور مورد استقبال و بيش از هر نغمه‌اي شنوندگان را تحت تأثير قرار مي‌دهد. اين آهنگ خاص اشعار ميرنوروز به وجود آمده مي‌توان گفت كه چنانچه مير نبود عليوسي هم نبود.

لحن آهنگ، حزن‌انگيز ولي باهيجان است؛ متأثّر مي‌كند، لكن غرور مي‌بخشد و هيچ‌گاه آهنگي اين‌چنين شنونده را تحت احساسات متفاوت، مفتون و مجذوب نمي‌كند. اميد است از اين اشعار آهنگ‌هاي متنوع دلكش ديگري نيز به وجود بيايد.

راجع به منابع و جزوه‌هايي كه مورد استفاده قرار گرفته در درجه اوّل بايد از جزوه‌اي نام برد كه در پشتكوه از آقاي آقاشيخ داراب عبدالهي به عاريت گرفتم اين جزوه كه تاريخش 27 صفرالمظفر 1333 هجري قمري است اگرچه مقداري كم دارد و افتادگي آن فراوان است لكن آنچه هست اصيل و كم اشتباه مي‌باشد. دگر جزوه آقاي ميراسفنديارخان تيمورپور (شهاب‌السّلطان) است كه به محض مراجعه در كمال گشاده‌رويي كه خاص مردان نجيب است در اختيار گذاردند آقاي شهاب راهنمايي‌هاي ديگري نيز فرمودند كه از هر جهت مفيد و موجب امتنان بوده است.

نسخه‌هاي ديگر نيز موجود است كه ضمن اشعار رسيده از طرف اشخاص مختلف با دقت مقابله و در امر تدوين، نهايت كوشش را به منظور حفظ اصالت شعر به عمل آورده به طوري‌كه در صحّت و درستي اين تعداد اشعاري كه به چاپ رسيده به مقدار زياد اطمينان حاصل است. در اين مورد سبك و سليقه ميرنوروز هم مورد توجّه و مطمح نظر بوده و در امر مقايسه تأثير كافي داشته است. فقط در تك‌بيت‌ها ممكن است معدودي از اشعار ديگران وارد شده باشد، آن هم از نظر كميّت بسيار ناچيز و از لحاظ كيفيّت جنبه فلكلوريك آن قابل توجّه خواهد بود.

اشعار ميرنوروز در سه قسمت به چاپ رسيده:

1. اشعار حكمي و ديني

2. شعرهاي پارسي و لري

3. تك‌بيت‌هاي لري

عدّه‌اي از علاقه‌مندان اشعار فراواني براي اين‌جانب فرستاده‌اند كه ضمن قدرداني از حضورشان خواهش مي‌كنم برخلاف پيش توجّه فرمايند اشعار اصيل مير را با خط خوانا، زيرنويس پارسي و روي يك صفحه كاغذ مرقوم و ارسال فرمايند تا در چاپ‌هاي آتي به نام فرستنده چاپ شود. بايد توجّه نمايند كه منظور درج آثار ميرنوروز است نه پر كردن صفحات كتاب. در اين مورد از دانشجوي باذوق لرستاني آقاي محمد ميردريكوندي امتنان دارم كه تا اندازه‌اي از تك‌بيت‌هاي ارسالي ايشان استفاده شده است.

بنده از قبول و انجام اين‌گونه امور هيچ‌گونه نظر مادي ندارم و از لحاظ شهرت نيز برادران عزيز لرستاني مرا آن‌طور كه هستم مي‌شناسند؛ نظر احياء فرهنگ غني ولي ناشناخته لرستان است. هدفم اثبات بي‌خبري و كم‌ظرفي آن استاد دانشگاه است كه ناداني خود را به حساب بي‌فرهنگي لرستان گذارده، در يك جلسه رسمي اظهاراتي نموده است كه من عاجزم ز گفتن و هر فرد باغيرت لرستاني از شنيدنش.

خوشبختانه ظرف اين مدّت قليل (بازنشستگي و ورود به خرّم‌آباد) متوجّه شدم كه چند تن مردان علاقه‌مند مشغول انجام كارهاي مثبتي در زمينه فرهنگ و موسيقي لرستان هستند از جمله: دوست دانشمند آقاي علي‌محمّد ساكي، كتاب تاريخ و جغرافياي لرستان را به چاپ رسانده كه هم‌اكنون مورد استفاده مي‌باشد همچنين سه كتاب بسيار مهم و مفيد تحت ترجمه و حاضر به چاپ دارند كه عيناً مشاهده كرده‌ام.

آقاي حميد ايزدپناه نيز با چاپ فرهنگي از گويش‌هاي لري خرّم‌آبادي و ترانه‌هاي محلي خدماتي انجام داده‌اند كه درخور تحسين مي‌باشد. از ايشان بايستي دستگاه‌هايي كه خود را مجري دستورات دولت مي‌دانند به موقع و به جا تشويق و تقويّت كنند تا اين‌گونه استعدادهاي محلي ذوقشان در خلق و ايجاد آثار ارزنده‌تري برانگيخته شود و خدمات بزرگي در زمينه‌هاي گوناگون به‌خصوص فرهنگ وسيع زاد و بوم خود بنمايند.

                                                                                          اسفنديار غضنفري امرايي-

1. مجموعه اشعار شعراي لرستان تحت نام « گلزار ادب لرستان » در سال 1363 و 1378  همچنين ديوان « ملاپريشان » در سال 1360 و « شرح ديوان ملاپريشان » در سال 1384 از آثار مؤلف به چاپ رسيده و در دسترس علاقه‌مندان مي‌باشند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:37  توسط اسعد غضنفری  | 

يادي از سيدالشهداء

حضرت حسين بن علي (ع)

 

اي مهر فروزنده كه روشنگر مايي

 

در اوج فضا بر سر ما چتر همايي

با عشق تو معمار قضا طرح جهان ريخت

 

از جمله‌ي مخلوق تو مقصود خدايي

قرباني هفتاد و دو تن كار بشر نيست

 

الحق كه بزرگي و بزرگ شهدايي

آن روز روا شد زِ تو فرمان الهي

 

امروز بر اركان شرف حكمروايي

گوش فلك اين نغمه‌ي ايمان و عمل را

 

هرگز نشنوده است بدين‌ گونه رسايي

جان‌بازيت از كيد عدو پرده برانداخت

 

خون شهدا داد به اسلام جلايي

عزمت شرري بود كز آن كاخ عدو سوخت

 

آن كاخ كه بُد مركز هر جور و جفايي

تاريخ فداكاري مردان جهان را

 

خوانديم و نديديم چنين فصل زِ جايي

اين قدرت جان‌بازي و اين عزم كه‌را هست

 

اين‌گونه كه آراست صف كرب و بلايي

فرزند جهان خِرَد و كان فضيلت

 

شمشيرزن و صف‌شكن و قلعه‌گشايي

در خُلق، سحاب كرم و قلزم مهري

 

بر خَلق، شهنشاه و انيس فقرايي

ديباچه‌ي ادراك كمالات الهي

 

بر زمره‌ي ارباب عقول و علمايي

بر كوهه‌ي زين، برق غضب، كوه وقاري

 

در حرمت دين، مظهر تسليم و رضايي

در صبر و رضا، صدق و صفا، گوهر والا

 

بر تارك تاريخ جهان جلوه نمايي

اسلام به‌پا خاست ز تأثير قيامت

 

جان‌بازي و دين‌گستري و كفر‌زدايي

بر روزن دل بارقه‌ي نور و سروري

 

انگيزه‌ي اميدي و بر خوف، رجايي

نجم فلك معرفت و حكمت و فضلي

 

فُلك يَم احساني و درياي سخايي.

هم مرشد اصحابي و هم راشد احباب

 

هم قبله‌ي ايماني و هم قبله نمايي

بركَند نهيبت صف بي‌داد زِ بنياد

 

بخ‌بخ چه نهيبي، چه جدالي، چه ‌غزايي

تكبير تو كاخ ستم كفر فرو ريخت

 

اين‌گونه نوايي ز كجا خواست ز نايي

محبوب ملايك، ز سما تا به زميني

 

مطلوب خلايق، ز سمك تا به سمايي

آن بقعه‌ي فردوس وشِ رشگ بهشتت

 

درگاه معلايي، فرخنده بنايي

آن بارگه داد، كه داد همگان داد

 

آنجا كه رسد، هر دل زاري به نوايي

نظّاره‌ي اين حشمت و اين شوكت و جا را

 

گو خصم بدانديش فرومايه كجايي

بردار كنون حاصل كشت عَمَلت را

 

اي آن‌كه مآل اَمَل خويش نپايي

زيبد به تو اين منزلت بالغه زيرا

 

فرزند علي، نور جلي، شمع هدايي

        

زينب، زن شيري كه عدو از دم گرمش

با آن همه ما و منم افتاد ز مايي

 

آن شير‌زن نابغه كز جمع فضايل

 

در هيچ صفاتش زِ پدر نيست جدايي

اي زاده‌ي زهرا گل گلزار وجودي

 

بار شجر مصطفوي، نجل صفايي

اي كُشته كه بر جسم جهان رمز حياتي

 

و اي تشنه كه بر چشمه‌ي جان، آب بقايي

اي داهيه مردي كه در اوصاف نگنجي

 

و اي نادره فردي كه به توصيف نيايي

اي باخته سر در سر سوداي حقيقت

 

حق را به حقيقت نبُوَد از تو جدايي

با منزلت شامِخَت اي نُخبه‌ي ابرار

 

هر قوم بر آن است كه گويد تو زِ مايي

داماد گران‌‌مايه‌ي ايراني و ما راست

 

اين فخر و مباهات كه گوييم زِ مايي

اي قبله‌ي حاجات كه با فخر و مباهات

 

آيند، بزرگان جهانت به گدايي

همچون تو و ياران تو اي طاير قدسي

 

بر شاخ شهادت كه كُند نغمه‌سرايي

باري، سخن از منزلت شامخت اين بس

 

پرورده آغوش نبي، زيب كسايي

در ماتم تنهايي ما نور اميدي

 

بر زخم دل دل‌شدگان نغز دوايي

فرزند علي را سزد اين سلسله اوصاف

 

واندر خور شاهين بود اين پايه فزايي

گم‌كرده رهيم اي ره دل‌ها به تو پيوند

 

در شأن تو باشد كه كني راهنمايي

بر خاطر افسرده از محنت ايام

 

ما را تو شفيقي و شفيعي و شفايي

بردار زِ پيرامُن ما خبث بدانديش

 

محفوظ بدار از بد ياران ريايي

اين موهبتم بس كه در اين روز كنم عرض

 

تبريك ولادت به چنان شاه ولايي

(امرایي) ازين موهبت فيض خدا‌داد

 

فرض است بر ارباب سخن چامه‌‌سرايي

از خامه بجز با مدد فيض حسيني

                                               

                                                          

 

اين‌گونه نكرده است كسي چهره‌گشايي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 8:32  توسط اسعد غضنفری  | 

از طرف‌ سپهبد اميراحمدي،‌ پزشك‌ مخصوص‌ او همراه‌ سرهنگ‌ عبداله‌خان‌ آذربرزين‌ به‌ جهت‌ مداواي ‌اميراشرف‌ به‌ كوهدشت‌ آمدند؛ ولي‌ از دست‌ پزشك‌ مذكور كاري‌ ساخته‌ نشد و آن‌ها روز بعد برگشتند. بامداد آن‌ روز كلّيّه‌ خوانين‌ و سران‌ برجسته‌ طرهان‌، سلسله‌، دلفان‌، چگني‌، عدّه‌اي‌ از رجال‌ بالا‌گريوه‌ و محترمين‌ شهر خرّم‌آباد از جمله‌ حاج‌ سيف‌اله‌خان و روح‌اله‌خان‌ والي‌زاده‌، جواد‌خان شجاع چاغروند‌، ميرزا هدايت‌اله‌‌خان معيني چاغروند(بيگلربيگي)‌، مشهدي‌ صادق‌ جوادي‌، حاج‌ علي‌اصغر ناصريان خرّم‌آبادي‌، ميرزا‌حبيب‌اله‌خان يُمن‌المُلك كمالوند،‌ ميرزا‌اسداله‌خان كمالوند (مفلوك)، ميرزا‌محمودخان وثوق‌‌المُلك كمالوند، آيت‌الله حاج‌ سيّدعيسي‌ جعفري‌الجزايري‌ و كساني‌ ديگر كه‌ به‌ ياد ندارم‌ و‌ از ماجراي‌ بيماري‌ امير اطلاع‌ يافته‌ بودند به‌ كوهدشت ‌آمده‌ در اطراف‌ بستر او گرد آمدند و او در كمال‌ هُشياري‌ با آنان‌ گفت‌وگو و اظهار امتنان‌ مي‌كرد. كدخدايان‌ امرايي، سوري‌ و ساير طوايف‌ طرهان،‌ غوغايي‌ عظيم‌ داشتند و از مشاهده‌ سرداري‌ كه‌ تمام‌ عمرش‌ در راه‌ سربلندي‌ و اعتبار آن‌ها صرف‌ شد و اينك‌ مي‌خواست‌ به‌ آخر برسد، گرد بستر او شيون‌ و زاري‌ مي‌كردند و كسي‌ قادر به‌ سكوت‌شان‌ نبود. زنان‌ برجسته‌ ايل‌ در پس‌ پرده‌ و اطاقي كه‌ توسّط‌ چيغ‌ كشيده‌ بودند آهسته‌آهسته‌ با بهترين ‌اشعار لري‌ مويه‌گري‌ مي‌كردند:

پلنگ‌ پوس‌ و كول‌ زين‌ طلاوه

 

تهرانَه‌ مَچو وَ پيري‌ شاوه‌

كيَشته‌ كرا هَر وَ زاريَه‌

 

 كُل‌ ژَ هجران‌ بي‌ سرداريَه‌[1]

ساعت‌ چهار بعد‌از‌ظهر روز هفتم‌ شهريور اميراشرف‌ مانند كسي‌ كه‌ اصلاً بيماري‌ نداشته‌ باشد بر روي‌ بستر خود نشست. در آن‌ لحظه‌ كثرت‌ جمعيّت‌ طوري‌ بود كه‌ بدون‌ اغراق‌ سر به‌ پنج‌هزار نفر مي‌زد. آن‌ها چون‌ امير را بدان‌ حالت‌ ديدند فرياد هلهله‌ و شادي‌ برداشتند و هر صفي‌ سعي‌ داشت‌ جلوتر قرار گيرد و سر و صدا چنان ‌پيچيده‌ بود كه‌ سابقه‌ نداشت‌. او با صورتي‌ بشّاش‌ و قلبي‌ شادمان‌ از اين‌ همه‌ حق‌شناسي‌ مردم‌ با دست‌ به‌ سوي ‌جمعيّت‌ اشاره‌ كرد و چون‌ آن‌ها را ساكت‌ ديد گفت‌: « فرزندان‌، خويشاوندان‌، دوستان‌ و سروران‌ عزيز، من‌ همه‌‌ي شما را به‌ خداوند متعال‌ مي‌سپارم.‌ از خداوند برايتان ‌طلب‌ بخشايش‌ و موفقيّت‌ دارم‌. آفرين‌ بر شما مردم‌ كه‌ حدي‌ بر عواطف‌ و احساسات‌تان‌ نمي‌بينم‌ و زبانم‌ از اداي ‌تشكّر، آن‌چنان كه شايسته‌ باشد قاصر است‌. اكنون‌ به‌ سلامت‌ تشريف‌ ببريد و بدانيد كه‌ هميشه‌ دعاي‌ من ‌پشت‌ سر شما خواهد بود و از شما هم ‌التماس‌ دعا دارم‌. دنيا همين‌ است‌. آن‌گاه‌ اين‌ چند بيت‌ را از شاهنامه‌خواند:

زمانه‌ به‌ زهر‌آب‌ داده‌ است‌ چنگ‌

 

بدِرّد دل‌ شير و چرم‌ پلنگ‌

همه‌ مرگ راييم ما خوب‌ و زشت

 

خنك‌ آن‌كه جز تخم‌ نيكي‌ نكشت‌

تا مي‌توانيد به‌ مردم‌ محبّت‌ كنيد و صله ارحام‌ به‌ جاي‌ آريد و از عدل ‌الهي‌ غافل‌ نباشد كه‌ مو را از ماست‌ مي‌كشد.» سپس‌ متوجّه‌ علي‌‌محمّدخان‌ شد و از او خواست‌ تا هر طور شده‌ آن‌ اجتماع‌ عظيم‌ را به‌ جانب‌ منازل‌شان‌ هدايت‌ و راهنمايي‌ كند. ساعت‌ شش‌ بعدازظهر مادرم‌ با معدودي‌ از خويشاوندان‌ نزديك‌، گرد بستر پدرم‌ حلقه‌ زده ‌بودند. برادرها نيز حضور داشتند و من‌ هم‌ با احساس‌ خاص‌ يك‌ فرزند كه‌ هنوز به‌ سن‌ بلوغ‌ نرسيده‌ ناظر آن‌ صحنه‌ بودم. از غرائب‌ اُمور اين‌كه با وجود نداشتن‌ معلومات‌ عربي‌ و سواد كافي‌ در چهار مورد بر نحوه‌ قرائت ‌قرآن‌ سيّدعبدالحسين‌ عطايي‌ كه‌ روحاني‌ با سواد كافي‌، مخصوصاً در قسمت‌ قرائت‌ قرآن‌ بود ايراداتي‌ گرفت‌ كه‌ سيّد را متحيّر و ناگزير بر تجديد قرائت‌ ساخت‌. آياتي‌ كه‌ شايد اصلاً مورد استفاده‌ و مرور آن‌ مرد جنگي ‌قرار نگرفته‌ بودند. خوب‌ به‌ خاطر دارم‌ كه‌ بار آخر اندكي‌ هم‌ ناراحت‌ شد و به‌ زبان‌ گلايه‌ گفت‌: « آقا چرا دقّت ‌نمي‌كني‌؟ شايد اين‌ طور مي‌انديشي‌ كه‌ من‌ نمي‌فهمم‌؟ نه‌ اين‌ طور نيست‌ و من‌ خيلي‌ هم‌ خوب‌ درك‌ مي‌كنم، ‌جمله‌ چنين‌ است‌ نه‌ چنان‌.» آن‌گاه‌ آيه‌ را چنان‌كه بود بازگو مي‌كرد. ساعت‌ شش‌ و نيم‌ گفت‌وگويش‌ با دنياي‌ فاني‌ و مادي‌ قطع‌ شد و دگر با كسي‌ حرف‌ نزد، چشم‌ها را بست‌ و مشغول‌ بردن‌ نام‌ سران‌ برجسته‌اي‌ شد كه‌ در ايّام ‌حيات‌ و در طول‌ مبارزات‌ و نبردهاي‌ سهمگين‌ همواره‌ با او بودند و رشته‌ مودّت‌ مستحكمي‌ در ميان‌ داشتند كه‌ گذشت‌ روزگار هم‌ نتوانست‌ آن‌ را از هم‌ بگسلد: رضاقلي‌خان‌، سرتيپ‌‌خان‌، ‌محمّدرضاخان‌، منصورخان‌، يوسف‌خان‌، خسروخان‌، سرهنگ‌ موسي‌خان ‌و ....

يكايك‌ اين‌ مردان‌ جنگاور وفادار را به‌ نظر آورده‌ مخاطب‌ قرار داد و گفت‌: « كه‌ شتاب‌ لازم‌ نيست‌ و من‌ هم‌‌اكنون‌ نزد شما خواهم‌ آمد. من‌ به‌ پريان‌[2]رسيده‌ام.»‌ آن‌ گاه‌ ابياتي‌ ديگر از شاهنامه‌ را زمزمه‌ كرد:

زمين‌ گر گشاده‌ كند راز خويش

 

نمايد سرانجام‌ و آغاز خويش‌

كنارش‌ پُر از تاجداران‌ بُود

 

بَرَش‌ پُر ز خون‌ سواران‌ بُود

پُر از مرد دانا بُود دامنش

 

‌پُر از ماه‌رخ‌ جيب‌ پيراهنش

چه‌ افسر نهي‌ بر سرت‌ بر، چه‌ ترگ

 

‌نهالين‌ ز خشت‌ است‌ و بالين‌ ز مرگ‌

و به‌ كرّات‌ شهادت‌ را بر زبان‌ جاري‌ ساخت‌ و مكرّر اظهار توبه‌ و استغفار نموده‌ و از كساني‌ كه‌ با آن‌ها سخن ‌مي‌گفت تشكّر كرد.

اين‌ حالت‌ جذبه‌ و نشاط‌ به‌ تدريج‌ كم‌ مي‌شد و در ساعت‌ هفت‌ محيط‌ كاملاً ساكت‌ و آرام‌ و يك‌ روحانيّت‌ خاص‌ بر آن‌جا حكم‌فرما بود. آفتاب‌ غروب‌ كرده‌، دامنه‌ آسمان كه بر فراز كوه‌هاي‌ چلانه‌ و نعل‌شكسته‌ كشيده ‌شده‌ بود افق‌ را به‌ رنگ‌ ديباي‌ سرخ‌ درآورده‌ و اين‌ سرخي‌ هر قدر از كوه‌ها فاصله‌ مي‌گرفت‌ بيش‌تر رنگ‌ مي‌باخت‌ تا اين‌كه‌ به‌ كلّي‌ محو مي‌شد و رنگ‌ آسمان‌ را به‌ خود مي‌گرفت. اين‌ پيوند سرخ‌‌فام‌ اندك‌‌اندك‌ به‌ تيرگي‌ گراييد سپس‌ سرتاسر آسمان‌ به‌ رنگ‌ آبي‌ شفاف،‌ تك‌تك‌ ستارگان‌ خود را به‌ معرض‌ نمايش‌ گذاشت‌. پيش‌تر و بيش‌تر از ديگر ستارگان‌ سيّاره‌ي‌ رخشان‌ زهره در فصل‌ پاييز سرشب‌ يك‌ بار در باختر و سحرگاهان‌ بار دگر چشمك‌زنان‌ و سوسوكنان‌ در آسمان‌ خاور ديده‌ مي‌شود، اينك‌ به‌ صورت‌ بسيار دل‌انگيزي‌ جلوه‌ مي‌كرد و چون‌ ماه‌ شب‌ چهارم‌ حلقه‌اي‌ از زرِ ناب‌ در فاصله‌اي‌ كم‌ به‌ آن‌ نور مي‌پاشيد و مثل‌ اين‌كه‌ قراري‌ با هم‌ داشتند كه‌ ماه‌ با سرعتي‌ بيش‌تر زُهره‌ را پشت‌ سر مي‌گذاشت‌. شايد بعد از آن‌ شب‌ بارها من‌ اين‌ صحنه‌ را در غرب‌ آسمان‌ ديده‌ باشم‌ ولي‌ تنها وضع‌ خاص‌ ملكوتي‌ آن‌ شب‌ است‌ كه‌ هرگز از لوح‌ خاطرم‌ محو نمي‌شود.

اميراشرف‌ آسوده‌ غنوده‌ بود، شايد هم‌ ما اين‌ چنين‌ تصوّر مي‌كرديم‌ كه‌ در خواب‌ است‌ با همين‌ انديشه‌، زن‌ و فرزندان‌ و ديگر حاضران‌ كولا را ترك‌ كردند و مانند آن‌ همه‌ مشهودات‌ تأثّرآور و در عين‌ حال‌ غرورآفرين‌ از گِرد بسترش‌ پراكنده‌ و موقّتاً از آن‌جا دور شدند. طولي‌ نكشيد كه‌ صداي‌ ناله‌ و فرياد گُله‌ آبدارباشي‌ بلند شد و در حالي كه‌ بر سر و صورت‌ خود مي‌زد مرگ‌ سردار بزرگ‌ لرستان‌ را اعلام‌ كرد؛ در صورتي‌‌كه‌ همه‌ مي‌پنداشتند امير در خواب‌ است‌، چون‌ كه‌ بر حسب‌ ظاهر چيزي‌ كه‌ علامت‌ مرگ‌ باشد در سيما و وجنات‌ او مشهود نبود.

 

مَردي‌ مُرد

آري‌ مَردي‌ مُرد! مَردي‌ كه‌ سرگذشت‌ او در اوراق‌ گذشته‌ ذكر شد و اين‌ نوشته‌ها نه‌ شرح‌ كامل‌ زندگاني‌ او بود و نه‌ گوياي‌ حالات‌، خُلقيّات‌، خصوصيّات‌ و نحوة‌ نشست‌ها، برخوردها و دگرگوني‌هاي‌ ايّام‌ حيات‌ پُر از تلاطم‌ و مخاطره‌اي او، در چشمان‌ او نوعي‌ اثر جاذبه‌ وجود داشت‌ كه‌ دوستان‌ را مجذوب‌ و دشمنان‌ را مرعوب‌ مي‌كرد. در مجالس‌ هميشه‌ سر به‌ زير داشت‌ و دور تا دورش‌ علاوه‌ بر نشسته‌ها، ديوارهايي‌ از چند صف‌ افراد ايستاده‌ بودند كه ‌دريافت‌ يك‌ فرمان‌ از جانب‌ او را فوزي‌ عظيم‌ مي‌پنداشتند و بدان‌ افتخار مي‌كردند؛ گاهي‌ كه‌ بر حسب‌ لزوم‌ سر برمي‌داشت تا دستوري‌ به‌ كسي‌ بدهد صفوف‌ نفرات‌ ايستاده‌ از هيبت‌ نگاهش‌ درهم‌ مي‌ريخت‌ و هيچ‌كس‌ تاب‌ يك‌ لحظه‌ نگاهش‌ را نداشت؛ بسيار كم‌ حرف‌ مي‌زد و جز در برابر سئوال‌ و پرسش‌، سخني‌ بر زبان‌ نمي‌‌راند. نسبت‌ به‌ افراد دودمان‌ نُصير،كلاً مهربان‌ بود و با عدالت‌ رفتار مي‌كرد. شخصاً ديدم‌ كه‌ به‌ خاطر مشاهده‌ حالات‌ يك‌ نفر از بني‌اعمام،‌ يعني‌ مرحوم‌ زين‌العابدين‌خان‌ معروف‌ به‌ عابد، فرزند شادروان‌ قاسم‌خان‌ ميرپنج،‌ كه‌ دُچار بيماري‌ وسوسه‌ و فراموشي‌ شده‌ و جنون‌ ادواري‌ به‌ وي‌ دست‌ داده‌ بود، قلبش‌ كه‌ مانند كوهي‌ استوار بود لرزيد و از ‌چشماني‌ كه‌ در ميدان‌هاي‌ نبرد صدها كشته‌ و زخمي‌ ديده‌ بود و ابداً اعتناء نداشت،‌ اشك‌ تأسّف‌ و تأثّر فرو ريخت. همه‌ شب‌ نزديكان‌ و محارم‌ را در هر يك‌ از خانه‌ها كه‌ بود نزد خود مي‌خواند و مي‌نشاند و به‌ اين‌ وسيله‌ ازكم‌ و كيف‌ حال‌شان‌ آگاه‌ مي‌شد و به‌ رفع ‌آلام‌ آن‌ها مي‌كوشيد.

در سخاوت‌ هنوز نظيرش‌ را كسي‌ به‌ خاطر ندارد، به‌ طوري‌ كه‌ پس‌ از مرگ،‌ ورثه‌اش‌ يك‌ شعير مِلك‌ به‌ ارث ‌نبردند و چيزي‌ از ماليه‌ دنيا به‌ دست‌ نياوردند. زماني‌ كه‌ درب‌‌گنبد ابوالوفا بوديم‌، درويشي‌ به‌ نام‌ غلام‌رضا حضورش‌ آمد و چون‌ مردي‌ فهميده‌ و با ادب‌ بود مدّتي‌ در خدمتش‌ ماند. وقت‌ رفتن‌ عباي‌ منحصرش‌ را به‌ او بخشيد در صورتي‌ كه‌ خود بدون‌ روپوش‌ ماند.

در شجاعت‌ آنچه‌ در متن‌ كتاب‌ خوانده‌ايد فقط‌ مي‌تواند نمونه‌هايي‌ از سلحشوري‌ و شجاعت‌ او بوده‌ باشد؛ او متهوّر بود و در تمام‌ جنگ‌ها جز اين‌ هدفش‌ نبود، مرگ‌ هست‌ و بازگشت‌ نيست. شكست‌ براي‌ او مفهوم‌ خارجي ‌نداشت‌؛ زيرا پس‌ از هر شكست‌ در فاصله‌اي‌ اندك‌ با تجربه‌اي‌ بيش‌تر برمي‌گشت‌ و دشمن‌ را از ميان‌ برمي‌داشت. در دوستي‌ از هر جهت‌ استوار بود. دوستان‌ مي‌دانستند كه‌ براي‌ كي‌ و به‌ چه‌ مناسبت‌ خدمت‌ مي‌كنند و پاداش ‌مي‌گيرند و با دشمنان‌ داراي‌ گذشت‌ فراوان‌ بود ولي‌ عكس‌ پدر نامدارش‌ به‌هيچ‌وجه‌ احتياط‌ لازم‌ را از دست ‌نمي‌داد. در سخن‌ بسيار گرم‌ و كلامش‌ فوق‌ا‌لعاده‌ گيرا و مؤثّر بود به‌طوري‌كه‌ حتّي‌ مستر ويلسون‌ سفير فوق‌ا‌لعاده‌ ملكه‌ ويكتوريا به‌ اين‌ نكته‌ تصريح‌ دارد و سخن‌سنجي‌ و مجلس‌ او را مي‌ستايد.

چون‌ در متن‌ كتاب‌ خوانندگان‌ محترم‌ بر بسياري‌ ديگر از صفات‌ و شخصيّت‌ اين‌ مرد توجّه‌ خواهند كرد لذا بيش‌ از اين‌ ادامه‌ نمي‌دهد، ولي‌ مطلب‌ بسيار جالب‌ و معجزه‌آسايي‌ كه‌ در حين‌ مرگ‌ نظرعلي‌خان ‌رخ‌ داد آمدن ‌آقا شيخ‌‌حمزه از نجف‌ اشرف‌ بود. در نجف‌ يك‌ قطعه‌ زمين‌ را جد اعلاي‌ ما، ميرغضنفر، پس‌ از مراجعت‌ از اصفهان‌ و دربار شاهان‌ صفوي‌ خريداري‌ و آن‌ را وقف‌ محل‌ دفن‌ خود و بازماندگانش‌ قرار مي‌دهد. توليّت‌ اين‌ گورستان هم به‌ يكي‌ از مُلاهاي ‌نجف‌ به‌ نام‌ شيخ‌ ‌محمّد، محوّل‌ مي‌گردد و در قبال‌ دريافت‌ يك‌ مقرّري‌ سالانه‌ قرار بر اين‌ داده‌ مي‌شود كه‌ جنازه ‌هر يك‌ از اين‌ خانواده‌ را شيخ‌ مزبور يا جانشينان‌ او در اين‌ مكان‌ دفن‌ كنند. اجساد مرحومان‌ ميرغضنفر، ميركامران‌، ميرخنجر، ميرنصراله‌، توشمال‌خان‌، فتح‌اله‌خان‌، برخوردارخان‌، باقرخان‌، قاسم‌خان‌، از اولاد ميرقيصربيگ ‌به‌ ترتيب‌ به‌ نجف ‌اشرف‌ منتقل‌ و در جوار رحمت‌ مولاي‌ مردان‌ حضرت‌ علي‌بن‌‌ابي‌‌طالب‌ عليه‌السلام‌ دفن‌ شده‌اند و اما نظرعلي‌خان ‌دستور داد در گوشه‌اي‌ از آن‌ محوطه،‌ بقعه‌ مخصوصي‌ بنا كردند و به‌ شيخ‌ حمزه‌ نواده‌ شيخ‌ ‌محمّد كليد آن‌ را تحويل‌ و سپرد كه‌ آن‌ بقعه‌ را اختصاص‌ به‌ شخص‌ خود و فرزندانش‌ بدهند.

 

سردرب آرامگاه امير‌اشرف

شيخ‌ حمزه‌  متولي آرامگاه به همراه فرزندانش

 

آرامگاه خاندان غضنفري در نجف اشرف

 

اين‌ مرد در همان‌ ايّام،‌ شبي‌ در عالم‌ رؤيا مي‌بيند كه‌ نظرعلي‌خان ‌در صحن‌ مطهّر مولاي‌ پرهيزكاران‌ به‌ او برخورد كرده‌ و مي‌گويد: « آقا من‌ منتظر شما هستم‌، همين‌ فردا بامداد حركت‌ كرده‌ مستقيماً به‌ كوهدشت‌ بيا، مبادا درنگ‌ كني‌.» شيخ‌ اين‌ خواب‌ را به‌ دوستان‌ خود فاش‌ مي‌كند ولي‌ شب‌ بعد بار دگر نظرعلي‌خان ‌را مي‌بيند كه ‌ناراحت‌ است‌ و از او مي‌پرسد كه:‌» آقا! مگر چه‌ شده‌ كه‌ نزد ما نمي‌آيي‌؟ من‌ در انتظارت‌ هستم‌ فوري‌ حركت‌ كن‌.» اين ‌بار بر شيخ‌ يقين‌ مي‌شود كه‌ رؤياها صادق‌ است‌، لذا بار و بنه‌ را بسته‌ و به‌ كوهدشت‌ حركت‌ كرد؛ حال‌ چه‌ وقتي‌ وارد شد؟ درست ‌همان‌روزي‌ كه‌ اميراشرف‌ براي‌ هميشه‌ چشم‌ از جهان‌ پوشيده‌ بود و اين‌ جز رضاي‌ پروردگار نبود. همه ‌مي‌دانستند ارادت‌ آن‌ مرحوم‌ نسبت‌ به‌ سادات‌ و احترامي‌ كه‌ در حق‌ اولاد پيغمبر (ص)‌ قايل‌ بود حد و حصري ‌نداشت؛ بنابراين‌ از ديدن‌ شيخ‌ و توضيح‌ وي‌ در مورد رؤياي‌ خويش‌ در كسي‌ ايجاد شگفتي‌ و ناباوري‌ نكرد، فقط ‌موجب‌ شد تا شور و خروش‌ مردم‌ به‌ اوج‌ كمال‌ برسد و عموماً يك‌دل‌ و يك‌‌زبان‌ فرياد مي‌زدند: « اميراشرف‌ را حضرت‌ اميرالمؤمنين (ع)‌ پيش‌ خود برد.» جسد را در رودخانه‌ گُدارپهن‌ كه‌ اكنون‌ به‌ صورت‌ جوي‌ باريكي‌ از ميان‌ شهر كوهدشت‌ مي‌گذرد و آن‌ روزها رودخانه‌اي‌ پُر آب‌ و ژرف‌ بود، گذاشتند. مردي‌ در سنين‌ نزديك‌ به‌ هشتاد سال با آن‌ همه‌ ناملايمات‌ روحي‌ و جسمي‌، اعتياد به‌ مشروب‌ و ترياك‌ مي‌بايستي‌ در آن‌ لحظات‌ مبدّل‌ به‌ يك‌ اسكلت‌ شده‌ باشد، لكن‌ باور كردني‌ نيست‌ اگر بگويم‌ عضلات‌ بازوهايش‌ مانند جفتي‌ دنبل‌ به‌ چشم‌ بيننده‌ حيرت‌ و شگفتي‌ ايجاد مي‌كرد. سينه‌ داراي‌ برجستگي‌ مشخص‌ بود كه‌ از وسط‌ پستان‌ها خطي‌ مشكي‌ از موهاي‌ بلند كشيده‌ شده‌ در وسط ‌ناف‌ وسعت‌ گرفته‌ بود. موهاي‌ ساعد، بازو، پاها و شانه‌هايش‌ با درازي‌ مشخّص‌ و با رنگي‌ بسيار زيبا و خوش‌نما بيننده‌ را به‌ تحسين‌ برمي‌انگيخت‌ و براي‌ هيچ‌كس‌ چنان‌ پديده‌اي‌ باور كردني‌ نبود. در همان‌ چند روز كه‌ به‌ تغسيل‌ جنازه‌ مشغول‌ بودند و هفت‌ دسته‌ ساز و دهل‌ و نواهاي‌ عزا بر فلك‌ طنين انداخته‌ بود و كُتَل‌ها را در گردش‌ مي‌دادند، با شتاب‌ هر چه‌ تمام‌تر مأمورين‌ كافي‌ براي‌ نبش‌ قبور كساني‌ كه‌ به ‌امانت‌ گذاشته‌ شده‌ بودند عزيمت‌ و استخوان‌هاي‌ اين‌ افراد را تا آن‌جايي‌ كه‌ به‌ خاطر دارم‌ از اطراف‌ به‌ كوهدشت ‌آوردند:

1. شادروان يداله‌خان‌ سردارناصر، فرزندش،‌ كه‌ در نبرد دُم چخماخه‌ با شاه‌بختي‌ شهيد شد.

2. شادروان ‌مهرعلي‌خان،‌ فرزند خُردسال‌ ديگر او، كه‌ به‌ مناسبت‌ هواي‌ سرد كوهستان‌ها به‌ ذات‌الريه‌ مبتلا و در منزل‌ علي‌مرادخان‌ عبّاسي‌ بدرود حيات‌ گفت‌.

3. شادروان ‌ شاه‌مرادخان‌ سردارجنگ‌ كه‌ در جنگ‌ رومشكان‌ با نيروهاي‌ شاه‌‌بختي‌ به‌ شهادت‌ رسيد.

4. شادروان‌ آقارضاخان آزادبخت‌ كه‌ در سال‌ 1306‌ش. در ماديان‌رود هنگام‌ بازستاندن‌ غارت‌ از بيرانوندها كشته شد.

5. شادروان ‌محمّدقاسم‌ كمالوند كه‌ لله‌ من‌ بود و مرا چنان كه در گذشته‌ توضيح‌ دادم‌ بزرگ‌ كرده‌ بود و در ماه‌ اسفند 1307‌‌ش. به‌ دنياي‌ باقي‌ شتافت‌.

6. شادروان‌ رحيم‌ امرايي‌ فرزند كريم‌ از افراد‌ لايق‌، كه‌ به‌ اتّفاق آقارضا‌خان آزادبخت‌ هنگام‌ تعقيب‌ غارت‌گران‌ كشته ‌شد.

7. شادروان اسفنديارخان ميرشا‌ه‌قلي‌ كه‌ در نبرد دُم چخماخه‌ هم‌زمان‌ با مرحوم‌ يداله‌خان‌ سردارناصركشته‌ شد. و افراد ديگر از رؤسا و برگزيدگان‌ منطقه‌ كه‌ به‌ درستي‌ به‌ خاطر ندارم‌.

 

 

نشسته از چپ:

1. علي‌محمّد‌خان‌ امير‌اعظم 2. نظرعلي‌خان ‌امير‌اشرف 3. نصرت‌اله‌خان امير‌ارفع

ايستاده از چپ:

1. اسداله‌خان سنجابي، پسر فرهاد‌ميرزا 2. محمّد‌زكي امرايي، لله اميراعظم

3. فرهادخان رماوندي 4. برانازار كاكاوند 5. امير‌خان كمالوند پسر صيد‌قاسم

6. اسفنديارخان رماوندي 7. آقارضا‌خان آزادبخت (شهاب‌لشكر)

8. گُله (گُل‌مراد)، آبدار مخصوص امير‌اشرف

جسد نظرعلي‌خان ‌را در پارچه‌اي‌ از كتان‌ آغشته‌ به‌ موم‌ ‌پيچيدند و در سه‌ لايه‌ كتان‌ آغشته‌ به‌ موم‌ گذاردند. پس‌ از آن‌ يك‌ لايه‌ نمد فشرده‌ و قيراندود را به‌ روي‌ آن‌ كشيدند و سخت‌ و محكم‌ با طناب‌هاي‌ باريك‌ و ظريف‌ بستند؛ سپس‌ لاي‌ يك‌ لحاف‌ نازك‌ هشته‌ و آن‌ لحاف‌ را هم‌ قيراندود كردند و بعد از آن‌ جسد را در يك‌ صندوق‌ كه‌ استادان‌ ماهر در همان‌ دو سه‌ روز تدارك‌ ديده‌ بودند نهادند و تمام‌ منافذ و حتّي‌ بدنه‌ خارجي‌ صندوق‌ را قير مذاب‌ ماليدند. روز‌ سوم، ‌تمام‌ اين‌ صندوق‌ها درب‌ ديوان‌خانه‌ اميراشرف‌ همان‌ مكاني‌ كه‌ از دنيا رخت‌ بر بسته‌ بود حاضر شد و با هر صندوق‌ يك‌ نفر از فرزندان‌ يا خويشاوندان‌ متوفّي‌ آماده‌ حركت‌ شدند. پس‌ از آن‌كه صندوق‌ها را بار قاطرها كردند ساعت‌ چهار بعد‌از‌ظهر از قلعه‌ي‌ كوهدشت‌ به‌ راه‌ افتادند. جنازه‌ي‌ نظرعلي‌خان ‌در جلو بعد فرزندان،‌ آن‌گاه ‌عدّه‌اي‌ از بهترين‌ و صميمي‌ترين‌ خوانين‌ و نوكرباب‌ محل‌ به‌ رديف‌ حركت‌ كردند. تشريح‌ آن‌ منظره‌ و بيان‌ آن‌ حالت‌ و نقل‌ آن‌ رويداد براي‌ من‌ مقدور نيست‌ و امكان‌ ندارد كه‌ بتوان‌ با قلم،‌ عوالم‌ روحي‌ و عوامل‌ معنوي‌ را حتّي ‌به‌ طور اندك‌ هم‌ تجسّم‌ بخشيد. من‌ به‌ گوش‌ خود شنيدم،‌ مردي‌ از بزرگان‌ طرهان‌ به‌ نام‌ فرهاد سليمان‌بيگ ‌سرپرست‌ تيره‌ طايفه‌ اولاد كه‌ عمر خود را در خدمت‌ نظرعلي‌خان ‌سپري‌ ساخته‌ بود در آن‌ دم‌ كه‌ كاروان حامل‌ آن‌ مرحوم‌ و ديگران‌ حركت‌ مي‌كرد كنار قاطر حامل‌ جنازه‌ اميراشرف،‌ با وجود كِبَر سن‌ و بيماري‌ و ناتواني ‌تا فاصله‌ دو كيلومتري‌ قلعه‌ راه‌ افتاده‌ مرتّباً كاه‌ و كُتَل‌ روي‌ سر خود مي‌ريخت‌ و هنگامي‌ كه‌ مي‌خواست‌ او را رها كند و برگردد با ناله‌اي‌ سوزناك‌ مي‌گفت: « هان‌ اي‌ مردم‌ اينك‌ امير از ميان‌ ما رفت‌ و كساني‌ را كه‌ دوست‌ مي‌داشت نيز همراه‌ خود برد.» و به‌ راستي‌ همان‌گونه‌ كه‌ زندگي‌ اين‌ مرد استثنايي‌ بود، به‌ ترتيبي‌ كه‌ سخت‌ مايه‌‌ي اعجاب‌ و حيرت‌ خاص‌ و عام‌ شد، آن‌ زندگي‌ را چنان‌ مرگي‌ مي‌زيبد و لاغير.[3]



27. بر پشت‌ زين‌ تمام‌‌طلا به‌ منظور استقبال‌ از شاه‌ به‌ تهران‌ مي‌رود. به‌ كوهدشت‌ بنگريد كه‌ چگونه‌ در شيون‌ و زاريست‌. اين‌ها همه‌ بر اثر فقدان‌ سردار مي‌باشد. (نگارنده)

28. پريان‌، روستاي‌ سر‌سبزي‌ در هشت‌ كيلومتري‌ باختر كوهدشت است. (و)

29. بازماندگان نظرعلي‌خان: نظرعلي‌خان در طول حيات خود داراي تعداد پنچ همسر عقدي بوده است كه به شرح ذيل با اسامي فرزندان آن‌ها ذكر مي‌گردد.

1. طاووس‌خانم، دختر محمّدحسين‌خان سررشته‌دار ضروني، از ايشان دو فرزند به‌وجود آمده است: مهرعلي‌خان كه در نوجواني فوت مي‌كند و يك دختر به‌نام صاحب‌نصرت همسر امان‌اله‌خان غضنفري كه علي‌رضاخان و فتح‌اله‌خان فرزندان وي مي‌باشند. ←

→ 2. آغاسلطان، دختر كرم‌اله‌خان كاكاوند، از ايشان سه پسر و پنج دختر به شرح ذيل به‌وجود آمده است:

- علي‌محمّدخان، ايشان داراي دو همسر عقدي بوده است؛ نخست واليه‌خانم، دختر يوسف‌خان نورعلي اميربهادر كه غلام‌رضاخان، محمّدرضاخان و مهين‌دخت فرزندان وي هستند و دوم ملكه‌خانم، دختر فخيم‌السّلطنه زنگنه كه سيروس، خسرو و آمنه‌خانم از وي مي‌باشند.

- توشمال‌خان كه در جواني كشته مي‌شود.

- مهرعلي‌خان دوم كه ايشان نيز در نوجواني فوت كرده است.

- آغازيباخانم، ابتدا همسر سالارالدّوله قاجار بوده است؛ سپس با غلام‌علي‌خان بيرانوند اميرهمايون ازدواج كرده كه غلام‌رضاخان همايوني، علي داور و يك دختر به نام شمس(همسر مرتضي‌خان اعظمي و مادر دكتر هوشنگ اعظمي) را از وي داشته است. پس از كشته شدن غلام‌علي‌خان با غلام‌شاه‌خان سرتيپ‌نيا ازدواج كرده كه از وي يك دختر به‌نام ملوك‌خانم به‌وجود آمده است.

- قمرالسلطنه، ابتدا همسر علي‌اكبرخان كلهر بوده، پس از كشته شدن او به ازدواج سليمان‌خان كلهر درآمده كه او نيز كشته مي‌شود. در نهايت به ازدواج ماشاالله‌خان جهانگيري درآمده است. از وي فرزندي باقي نمانده است.

- قميله، همسر يوسف‌خان اميربهادر كه در جواني فوت مي‌كند.

- كوكب‌خانم(كوكي)، ابتدا همسر يوسف‌خان اميربهادر بوده، پس از كشته‌شدن وي به ازدواج ابراهيم‌خان رشيدي درآمده، از وي فرزندان ذيل به وجود آمده است: عزت‌اله‌خان، اردشير، آقامحمّد و سه دختر به نام‌هاي فاطمه‌خانم، گوهردولت و معصومه.

- ...خانم، همسر امان‌اله‌خان كاظمي، از ايشان فرزندي به‌وجود نيامده است.

3. آغابي‌بي‌بيگم، دختر ميرزاسيّدرضا تفرشي، از ايشان فرزندان ذيل به‌وجود آمده است:

- نصرت‌اله‌خان، داراي دو همسر عقدي بوده است؛ نخست زرين‌خانم دختر اسداله سالاري كه علي‌اكبرخان، عبّاس‌خان و سه دختر به نام‌هاي شاه‌زاده، قمر و ايران فرزندان وي هستند. دوم، شاه‌زنان دختر محمودي اسفندياري بالوند كه هوشنگ،تيمور، اردشير و توران‌خانم از وي مي‌باشند.

- يداله‌خان كه در نوجواني كشته مي‌شود.

4. آهوخانم، خواهر باقرخان اعظم‌السّلطنه كه از ايشان اين فرزندان به‌وجود آمده‌اند:

-اسداله‌خان، همسر وي جواهر نوه فرهادميرزا جلالي بوده است، حميد و چهار دختر به نام‌هاي توران، ايران، ديانا و شهناز فرزندان وي هستند.

-علي‌قلي‌خان، كه دو پسر به نام‌هاي صيدمحمّدخان و سيف‌اله و دو دختر به نام‌هاي عالم‌تاج و كشور از وي به جاي مانده است.

- يك دختر، همسر اله‌يارخان عبّاسي گراوند، كه از وي فرزندي باقي نمانده است.

5. قزي‌خانم، دختر كسعلي‌خان بيرانوند، فرزندان وي به شرح ذيل مي باشند:

- اميرغضنفر، نام همسر وي ميناخانم بوده، دو پسر به نام‌هاي حسن و محمّد و دو دختر به نام‌هاي سيما و فخرالدوله از وي باقي مانده است. ←

→- اسفنديارخان(نگارنده)، همسر وي صديقه‌خانم نوه‌ي طهماسب‌خان ميربگ، مسعود، سعيد و اسعد فرزندان وي هستند.

- محمدحسين‌خان نام همسر وي خانم فرزين اميرسليماني و يك دختر به نام خندانه از وي باقي‌مانده است.

- واليه‌خانم، همسر علي‌مرادخان گراوند، غلام‌حسين‌خان و محمّدكاظم‌خان و دو دختر به نام‌هاي سكينه و فاطمه فرزندان وي هستند.(و) ‌

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 7:51  توسط اسعد غضنفری  | 

وفات‌ نظرعلي‌خان ‌اميراشرف‌

در همان‌ ايّام،‌ اميراشرف‌ دچار تورّم‌ پا شد و سعي‌ پزشكان‌ در مداواي‌ او به‌ نتيجه‌ نرسيد؛ روز چهارم‌ شهريور 1308 به‌ بستر افتاد. همان‌روز به‌ اميراعظم‌ اطلاع‌ دادند كه‌ اميراشرف‌ به‌ بستر افتاده‌ و او به‌ بالين‌ پدر شتافت‌. اميراشرف‌ از او خواست‌ كه‌ فردا عصر، خود و ديگر افراد خانواده‌ و چند تن‌ از خوانين‌ كه‌ نام‌شان‌ را برد، نزد او بروند؛ ضمناً به‌ آقا سيّد‌عبدالحسين‌ عطايي شيرازي‌ اطلاع‌ داده‌ شود كه‌ نزد او برود. اميراشرف‌ جز دو بار در تمام‌ مدّت‌ عمر مبتلا به‌ بيماري‌ نشد و سر به‌ بالين‌ ناخوشي‌ نگذاشت‌. يكي‌ در زندان حشمت‌الدّوله و ديگري‌ در گيرودار جنگ‌ گريران‌ بود كه‌ در هر دو مرتبه‌ گرفتار تب‌ شديد شده‌ و تا دم‌ مرگ‌ رفته‌ بود و جز آن‌ دو نوبت‌ هيچ‌‌گاه‌ ديده‌ نشد كه‌ وي‌ دچار بيماري‌ شده‌ باشد.

دگر از مميّزات‌ او، آن‌ بود كه‌ چه‌ در اندرون‌ و چه‌ در ديوانخانه‌ (ديوِخان)‌ از متّكا و بالش‌ استفاده‌ نمي‌كرد، همواره‌ چهار‌زانو مي‌نشست‌ و عبا بر دوش‌ داشت‌، چه‌ در زمستان‌ و چه در‌ تابستان‌. او ساعت‌ ده‌ صبح از بستر خواب‌ بر‌مي‌خواست‌. پس‌ از بيداري،‌ دست‌ و رو را مي‌شست‌ و بدون‌ خوردن ‌ناشتايي‌ از خانه‌ يكي‌ از چهار زن‌ عقدي‌ كه‌ داشت‌ خارج‌ مي‌شد. پس‌ از خروج‌ به‌تدريج‌ جمع‌ زيادي‌ گِردش‌ جمع ‌مي‌شد و پشت‌ سرش‌ قرار گرفته‌ راه‌ مي‌افتادند و تا ديوانخانه‌ مي‌رسيد، اغلب‌ قريب‌ به‌ ششصد نفر پشت‌ سرش ‌مي‌افتادند. پس‌ از نشستن‌ در ديوانخانه‌ يكي‌ از نزديكان‌، مأموريّت‌ داشت‌ تا هر شخصيّت‌ معتبري‌ كه‌ معمولاً خان‌ او را مي‌شناسد را در حين‌ ورود معرفي‌ كند. پس‌ از ذكر نام‌ آن‌ شخص،‌ او سر برداشته‌ در حالي‌‌كه‌ تازه‌‌وارد را مي‌نگريست‌ اجازه‌ جلوس‌ مي‌داد و آهسته‌ مي‌گفت: « بَنْشين‌ باوَم »‌ (بنشين‌ بابام‌). بايد يادآور شد كه‌ او همواره‌ سر به زير داشت‌ و ساكت‌ و آرام‌ بود و تا ضرورتي‌ پيش‌ نمي‌آمد لب‌ به‌ سخن‌ نمي‌گشود. هر‌گاه‌ يك‌ شخصيّت‌ مهم‌ از شهرها و بلد ديگر مي‌آمد به‌ تفاوت‌ تا بيرون‌ چادر از وي‌ استقبال‌ مي‌كرد و اين‌ پيشواز در حالتي‌ بود كه‌ دست‌ها از آستين‌ عبا خارج‌ و لبه‌هاي‌ آن را به هم‌ وصل‌ مي‌كرد و پس‌ از اين‌كه‌ اندكي‌ سرش‌ خم‌ مي‌شد سلام‌ مي‌داد. لكن ‌احوال‌پرسي‌ وقتي‌ صورت‌ مي‌گرفت‌ كه‌ با مهمان‌ به‌ چادر وارد شده‌ و مي‌نشستند. اين‌ چادر، داراي‌ سه‌ پوش‌ بود بدين‌ قرار: پوش‌ زيرين‌ به رنگ‌ صورتي‌ روشن‌، پوش‌ وسطي‌ به رنگ‌ آبي‌ روشن‌ و پوش‌ بزرگ‌ به رنگ سفيد بود.

اين‌ چادر، يك ‌ديرك‌ داشت‌ به‌ ارتفاع‌ شش‌ متر در سه‌ پوش‌ و پوش‌ زيرين‌ چهار متر ارتفاع‌ داشت‌. ديرك كلاً از سه‌ قطعه‌ چوب‌ خيزران‌ ساخته‌ شده‌ بود كه‌ به‌ همديگر اتّصال‌ داشتند و محل‌ اتّصال‌ را زبانه‌ مي‌ناميدند. زيرا به‌ شكل‌ زبان‌ ساخته ‌شده‌ بود و حلقه‌اي‌ كه‌ آن‌ زبانه‌ها را در آن‌ قرار مي‌دادند به‌ نام‌ مُيوَس ‌(موبست)‌ و اين‌ موبست‌ها از نخ‌هاي‌ محكم‌ مويين‌ بافته‌ شده‌ بودند. دامن‌ چادر، مدوّر و داراي‌ برگه‌هاي‌ متعدّد متساوي‌ دور تا دور از ابريشم‌ كه‌ آن را بر حسب‌ لزوم‌ پايين‌ و بالا مي‌كشيدند. مساحت آن‌ 12×12 متر بود. يعني‌ از هر گوشه‌ تا انتهاي‌ گوشه‌ي‌ مقابل آن‌ 12 متر مي‌شد و تمام مساحت‌‌ آن‌ از فرش‌هاي‌ سرانداز، ميان‌فرش‌، كناره‌ و قاليچه‌ مناسب‌ و موزون‌ مفروش‌ مي‌شد. در سمت‌ آبدارخانه‌، دو رشته ‌قالي‌هاي‌ كناره‌، گسترده‌ مي‌شد. بين‌ قسمت‌ اصلي‌ چادر و آبدارخانه‌، يك‌ پرده‌ از كتان‌ هم‌رنگ‌ كشيده‌ شده‌ بود كه‌ دري‌ در يك‌ سمت‌ آن‌ تعبيه‌ شده‌ كه‌ از آن‌ عمله‌ي‌ خدمت،‌ رفت‌ و آمد مي‌كردند. طناب‌هاي‌ چادر عموماً از ابريشم‌ بود و در فاصله‌ هر يك‌ متر، يك‌ طناب‌ به‌ شكل‌ خاصي‌ گسترده‌ شده‌ بود، كه‌ مي‌شد آن را سهل‌ و ممتنع‌ به‌ حساب‌ آورد. زيرا در عين‌ استحكام‌ خيلي‌ آسان‌ مي‌شد آن‌ را عوض‌ كرد.

ميخ‌ها از آهن‌ ساخته‌ شده‌ بود، به‌شكل‌ مثلث‌ كه‌ از نوك‌ تا سر ميخ‌، سه‌ تيغه‌ بود و به‌ اين‌ ترتيب‌ خيلي‌ سريع‌ و آسان‌ در زمين‌ فرو مي‌رفت‌. در انتهاي‌ ديرك‌ شش‌ متري‌ يك‌ گوي‌ از نقره‌ نصب‌ شده‌ بود كه‌ مانند قنديل‌ ساخته‌ بودند و آن‌قدر بزرگ‌ بود كه‌ از مسافت‌ دور برق‌ آن‌ در خورشيد منعكس‌ مي‌شد و مي‌درخشيد به‌ طوري‌كه ‌چشم‌ را خيره‌ مي‌ساخت‌. براي‌ طناب‌ها يك‌ در ميان،‌ تيره‌هاي‌ ظريفي‌ از چوب‌ خيزران‌ باريك‌ ولي‌ محكم‌، به‌ نام‌ (پاچِلَه)‌ وجود داشت‌ كه‌ هنگام‌ لزوم‌ دامن‌هاي‌ چادر توسّط‌ آن‌ها بالا مي‌رفت‌. پاچِلَه‌ داراي‌ دو شاخه‌ بود كه ‌ريسمان‌ را نگاه‌ مي‌داشت. اين‌ چادر را در ملاقات‌ سال‌ 1911م.‌ اميراشرف‌ به‌ ويلسون‌ سفير سيّار انگليس‌ سفارش داد و او در هندوستان‌ تهيّه‌ و به‌ لرستان‌ فرستاد و تحويل‌ امير داده‌ شد. هنگام‌ حمل،‌ هشت‌ رأس قاطر به‌ زحمت‌ آن را مي‌كشيدند. ابوالفتح‌‌ميرزا سالارالدّوله‌ كه‌ داماد خان‌ لرستان‌ بود نيز يك‌ دستگاه‌ چادر سه‌ پوش‌ به‌ پدر زن‌ خود بخشيد. لكن‌ هرگز به‌‌پاي‌ اين‌ چادر نمي‌رسيد.

گفتيم‌ كه‌ سر ساعت‌ ده‌ از حرم‌سرا به‌ ديوانخانه‌ مي‌رفت‌ و در آن‌جا تنها چيزي‌ كه‌ از حيث‌ خوردني‌ها مصرف ‌مي‌شد دوغ‌ بود. جز دوغ‌، لب‌ به‌ هيچ‌ آشاميدني‌ و خوراكي‌ نمي‌زد. دوغ‌ را در مَشك‌ مي‌ريختند و در زير و روي‌ آن‌ قطعه‌هاي‌ برف‌ پيچيده‌، در (چُووير)[19] مي‌گذاشتند. اين‌ برف‌ها از كوه‌هاي‌ ‌اسبي‌كوه‌ (سفيدكوه‌) واقع در چگني با قاطر حمل‌ مي‌شد و براي‌ اين‌كه در بين‌ راه‌ ذوب‌ نشود علاوه‌ بر سرعت‌ در حركت‌، قطعات‌ مستطيل‌ شكل‌ برف‌ را كه‌ كاملاً فشرده‌ مي‌شد، ميان‌ نوعي‌ گياه‌ معطّر كه‌ نام‌ برديم‌ مي‌گذاشتند، آن‌گاه‌ با گوني‌ مي‌پيچيدند؛ چنان‌كه‌ حداقل‌ سه‌ چهارم‌ برف‌ها به‌ مقصد مي‌رسيد. غير از آنچه‌ در مجلس‌ وجود داشت‌ بساط‌ منقل‌ و وافور بود كه‌ رسم‌ آن زمان‌ ايجاب‌ مي‌كرد. اين‌ بساط‌ تا ساعت‌ چهار و پنج‌ بعد‌‌از‌ظهر گسترده‌ بود و كساني‌ بودند كه‌ در اين‌ امر شركت‌ داشتند، از جمله:‌ رضاقلي‌خان‌ نورعلي‌ ، حيات‌قلي‌خان‌ حسام‌لشكر كوشكي‌، آقامحمّد كوشكي‌، محمّدابراهيم‌خان‌ اميرمعظّم‌ كاكاوند، ابدال‌خان‌ سردارظفر رشيدي‌ و عدّه‌‌اي‌ ديگر‌. عصر در ساعت‌ معيّن‌ اين‌ بساط‌ برچيده‌ مي‌شد و او در كنار چشمه‌ و اگر هوا سرد بود در كنج‌ ديوانخانه‌ با آفتابه‌ و لگن‌ دقيقاً وضو مي‌گرفت‌ و گلبندي‌ و پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ را از خود دور مي‌ساخت‌ و سجّاده‌ را مي‌گسترد و به‌ اقامه‌ نماز مي‌ايستاد‌. نماز بسيار طولاني‌ بود و آن‌قدر ادامه‌ داشت‌ تا غروب ‌مي‌شد، نماز عصر به‌ مغرب‌ و مغرب‌ به‌ عشا مي‌پيوست‌ تا اين‌كه‌ شب‌ فرا مي‌رسيد. اين‌ موضوع‌ چنان‌ تثبيت ‌شده‌ بود كه‌ چنانچه‌ كسي‌ تا وقت‌ نماز، كاري‌ با او داشت‌ مي‌بايستي‌ آن را فيصله‌ دهد وگرنه‌ مي‌بايست‌ تا روز ديگر صبر كند.

از همه‌ خوراكي‌هايي‌ كه‌ در آشپزخانه‌‌ي مفصل‌ او طبخ‌ مي‌شد جز جوجه‌اي‌ كه‌ از آن‌ آبگوشت‌ تهيّه‌ مي‌كردند لب‌ به‌ هيچ‌ غدايي‌ نمي‌زد. پس از صرف شام شروع‌ مي‌كرد به‌ اظهارات‌ متفرّقه‌، او غالباً به بهانه‌هاي مختلف كساني‌ را مورد بي‌مهري‌ قرار مي‌داد يا خسارت‌هايي‌ وارد مي‌ساخت، لكن‌ فرداي‌ آن‌ شب‌ از ياد‌آوري‌ حركات‌ شب‌ قبل‌ ناراحت‌ مي‌گرديد و تلافي ‌مي‌كرد و انعام‌هايي‌ اعطاء مي‌نمود؛ به‌ همين‌ جهت‌ بسيار كسان‌ آرزو داشتند كه‌ در چنين‌ شب‌هايي‌ طرف‌ خشم ‌امير واقع‌ شوند، زيرا مي‌دانستند كه‌ فرادي‌ خوبي‌ در پي‌ خواهند داشت‌ و قضيه‌ به‌ سودشان‌ تمام‌ مي‌گردد.

در تمام‌ شب‌هايي‌ كه‌ اميراشرف ‌به‌ اندورن‌ مي‌رفت‌ اقوام‌ و خويشاوندان‌ درجه‌ي‌ اوّل‌ و دودمان‌ نُصِير مي‌بايستي‌ در خانه‌اي‌ كه‌ بود حضور يابند و دور و بر رئيس‌ دودمان‌ را بگيرند. شمع‌ها در لاله‌هاي‌ كريستال‌ كه ‌معمولاً نقش‌ دو شير در دو طرف‌ داشتند مي‌سوخت؛ در زمستان‌ وسط‌ خانه‌ حوض‌كرسي‌ مي‌ساختند و آن ‌گود به ابعاد‌ دو متر در دو متر با عمق‌ 25 سانتي‌متر بود؛ در ميان‌ اين‌گود مربع‌ شكل،‌ يك‌ اجاق‌ چهار گوش مربع شكل ديگري كه هر يك از اضلاعش 50 سانتي‌متر بود مي‌كندند كه‌ آن هم تقريباً 25 سانتي‌متر عمق‌ داشت‌ و ميان‌ آن‌ هيزم‌هاي‌ خشك‌ كه‌ آن‌ را زنگ‌ مي‌ناميدند مي‌ريختند و مراقب‌ بودند كه شعله‌ي آتش همواره‌ برقرار باشد و هيچ‌‌گاه‌ خاموش‌ نشود. گود بزرگ‌ حوض‌كرسي‌ و اجاق‌ را (گُور) در زبان‌ لكي‌ و در زبان‌ لري‌ (تژگاه) مي‌ناميدند كه‌ آتشگاه ‌باشد و در سمت‌ حوض‌ كرسي‌ چراغ‌هاي‌ كريستال‌ كه‌ (بارِفتِن)‌ مي‌گفتند و بسيار ارزش‌ داشت‌ توسّط‌ شمع‌هاي‌ معطّر مي‌سوخت‌ و فضاي‌ خانه‌ را روشنايي‌ مي‌بخشيد و من‌ نظير آن‌ را هرگز در اين‌ دوره‌ و زمانه‌ نديده‌ام‌.

در كنار چادر، آلونك‌ مخصوص‌ خوانندگان‌ و نوازندگان‌ بود و آن‌ها تميره (تبيره‌ يا تنبور فارسي)‌ و بلور (ني)‌ را در حد استادي، بسيار شنيدني‌ و گيرا مي‌نواختند؛ با ميكَش‌ يا كمانچه‌ و دوزَلَه‌ نيز آشنايي‌ كامل‌ داشتند. نواهايي‌ كه‌ مورد استفاده‌ قرار مي‌گرفت:‌ مير‌نوروزي‌، عليوسي‌، اركوازي‌، گوراني،‌ مور، پاوه‌ موري‌، كُركه‌ و هورَه‌ بود، ولي‌ اميراشرف‌ اشعار نظامي‌ را بعد از شاهنامه‌ بيش‌تر دوست‌ مي‌داشت. شاهنامه‌ منحصر به‌ روزها بود و شب‌ اختصاص‌ به‌ ديگر آهنگ‌ها داشت‌.

چراغ‌‌خان‌ و ميرزا‌ امرايي‌ و صِيَ ا‌‌مرايي‌ و مُلا ‌براكه‌ در واقع‌ پيشتاز نوازندگان‌ و خوانندگان‌ بودند. طبعاً بچّه‌ها نيز در اين‌ مجالس‌ شبانه‌ حضور داشتند و او از ايشان‌ مي‌خواست‌ تا از آنچه‌ مي‌دانند و ياد دارند برايش سخن بگويند يا بخوانند. يكي مثنوي بلد بود، دگري شاهنامه، سه ديگر نظامي‌گنجوي، اشعاري‌ از خواجه‌ و قطعه‌هايي‌ از گلستان‌ شيخ‌ شيراز، مخصوصاً از كتاب‌ نصاب‌‌الصبيان‌ ابونصر فراهي‌، سخن‌ مي‌گفتند و شعر مي‌خواندند؛ از ايشان‌ حساب‌ مي‌گرفت‌ و فراخور هوش‌ و استعدادشان‌ انعام‌ مي‌داد. من بارها از پدرم‌ اشرفي‌ مي‌گرفتم‌ و گاه‌ به‌ من‌ ليره‌ هم‌ مي‌داد. رسم‌ اين‌ بود كه‌ اگر بچّه‌ واقعاً از برادران ‌پيشرفتش‌ بيش‌تر بود مشت‌ او را از ليره‌ يا اشرفي‌ پُر مي‌كرد، اين‌ انعام‌ها نيز همواه‌ از‌آن‌ِ لله‌ها بود تا در حفظ‌ و تربيت‌ بچّه‌ي‌ سپرده‌ به‌ خود بيش‌تر كوشا و آگاه‌ باشند و من‌ به‌ خاطر ندارم‌ از اين‌ همه‌ مسكوك‌ يك‌ سكّه‌ به‌ مادرم ‌يا كسان‌ ديگر رسيده‌ باشد.

با تميره نواها و آهنگ‌هايي‌ كه‌ در لرستان‌ مقام‌ گويند از قبيل:‌ مالَه‌ ژيري، خَريوي‌، كَپ‌‌كَپو، رارا، سحري‌، هُوه‌هُوه‌، هَلپَر‌كَه‌، شونَه‌شَكي‌، سنگين‌سما، شالَه‌را، نقاره‌، كلام‌ و غيره‌ مي‌نواختند كه‌ بسيار دل‌انگير و گيرا بود و با اين‌ مقام‌ها كساني كه‌ خوانندگي‌ مي‌كردند مورد توجّه‌ قرار مي‌گرفتند و به‌ آن‌ها به فراخور انعام‌ داده‌ مي‌شد. اين‌ مراسم‌ در ساعت‌ دوازده‌ شب‌ خاتمه‌ مي‌يافت‌ و كم‌كم‌ عمه‌ها، خاله‌ها، برادران‌، فرزندان‌ و ديگر بستگان‌ نزديك‌تر با خداحافظي‌ و دعا براي‌ بزرگ‌ خانواده‌ به‌ سوي‌ منازل‌ خود رهسپار مي‌شدند و خود او سر ساعت‌ دوازده‌ و نيم‌ به‌ بستر مي‌رفت‌. او به هر يك‌ از خانه‌ي‌ چهار همسر خود كه‌ مي‌رفت‌، قبلاً قراولان‌ در نزديكي‌ خانه‌ چادر خود را برپا ساخته‌ به‌ پاسداري‌ مي‌نشستند و كشيك‌ مي‌دادند و همواره‌ گوش‌ به ‌فرمان‌ بودند. جز هفت‌ نفري‌ كه‌ كارشان‌ منحصر به‌ قراولي‌ در شب‌ها بود، بيست‌ نفر نيز به‌ نام‌ فراش‌، خدمت ‌مي‌كردند و مردي‌ به‌ نام‌ شاه‌نظر بر آن‌ها رياست‌ داشت‌ كه‌ او را فراش‌باشي‌ مي‌ناميدند. اين‌ شخص‌ نسبت‌ به ‌ارباب‌ خود عشق‌ مي‌ورزيد، هنوز ديده‌ و شينده‌ نشده‌ كسي‌ مانند شاه‌نظر تا آخر عمر آن چنان‌ صميمي‌ و فداكار باقي‌ بماند. البته‌ همه‌ همكاران‌ و زير دستان‌ او صميميّت‌ داشتند. لكن‌ يكي‌ شاه‌نظر فراشباشي‌ و دگري‌ گُله‌(گلمراد) كه‌ سرپرست‌ آبدارخانه‌ بود، عجيب‌ ارباب‌شان‌ را دوست‌ مي‌داشتند بلكه‌ مي‌پرستيدند. اين‌ دو تن‌ كه‌ هر دو امرايي‌ بودند وقتي‌ مي‌‌‌ديدند امير اندك‌ ناراحتي‌ دارد به‌ گريه‌ مي‌افتادند و هنگام‌ شادي‌هاي‌ او آن‌چنان‌ به‌ وجد مي‌آمدند كه‌ بيننده‌ را مبهوت‌ مي‌ساختند. روزها بدون‌ استثنا يك‌ جلد شاهنامه‌ خط‌ علي‌رضا عبّاسي‌ با تصويرهاي‌ برجسته‌ ميناكاري‌ و مُذهّب‌ روي‌ خرك‌ رحل‌ گذارده‌ شده‌ بود كه‌ آن هم‌ به‌‌نوبه‌ داستاني‌ عجيب‌ دارد.

اين‌ كتاب‌ را حسن‌خان‌ والي‌ هنگام‌ مرگ‌ به‌ رسم‌ امانت‌ به‌ ميرتيمور، رئيس‌ طايفه‌ ميرهاي‌ سيمره‌، - كه‌ سمت ‌نيابت‌ و توليّت‌ او را داشته‌ است‌ -  مي‌سپارد و مي‌گويد: من‌ به‌ اين‌ كتاب‌ علاقه‌ فراوان‌ دارم‌ و از ارزش‌ فوق‌ا‌لعاده ‌آن‌ آگاهي‌ كامل‌ دارم‌ به‌ طوري‌كه‌ مايل‌ نيستم‌ قبل‌ از تثبيت‌ والي‌گري‌ در بين‌ بچّه‌ها اين‌ كتاب‌ دست‌ به‌ دست ‌افتد. او گفت‌ كه‌: « من‌ اكنون‌ در شرف‌ مرگ‌ هستم‌ و با وجود اختلاف‌ بين‌ فرزندان‌ و ورثه‌ برايم‌ روشن‌ نيست كار بر كدام يك‌ استقرار خواهد يافت،‌ لذا از شما مي‌خواهم تا رسيدن‌ هر يك‌ از آن‌ها به‌ مسند والي‌گري‌ پشتكوه‌ اين‌امانت‌ را نگهداري‌ كني‌ و آن را به‌ كسي‌كه‌ والي‌ مي‌شود بسپاري‌.»

مير، ‌اين‌ وصيّت‌ را ناديده‌ مي‌گيرد و كتاب‌ را به‌ خود اختصاص‌ مي‌دهد تا اين‌كه بالاخره‌ خودش‌ هم‌ از دنيا مي‌رود و كتاب‌ گران‌بها به‌ دست‌ فرزند ارشدش‌ مير‌صيد‌محمّدخان‌ اشرف‌العشاير مي‌رسد و كتاب‌ در خانواده‌ ميرها بود تا اين‌كه بر اثر اختلافات‌ شديد بين‌ نظرعلي‌خان ‌و غلام‌رضا‌خان‌ والي‌ پشتكوه‌ پس‌از اردوكشي‌ عظيم‌ والي‌ و نبرد "مِلَه‌دار" و تحميل‌ خسارت‌ فراوان‌ بر طرهان‌، سلسله‌ و دلفان‌ به تلافي‌ اين‌ عمل ‌پس‌ از مراجعت‌ اردوي‌ والي‌ به‌ پشتكوه‌، نظرعلي‌خان ‌تعدادي‌ سوار مسلّح به‌ سركردگي‌ سرهنگ ‌موسي‌خان ‌حسنوند‌ كه‌ از دوستداران‌ نيرومند او بود، سر وقت‌ ميرها و ساكنان‌ سيمره‌ فرستاد و آن‌ها را به‌ باد غارت‌ گرفت‌ و در آن‌ يورش‌ يكي‌ از برادران‌ مير به‌ نام‌ ميرمحمّدقاسم‌ كشته‌ شد و از جمله‌ غنايم‌ بسيار، اين‌ كتاب‌ شاهنامه‌ نيز به دست‌ سرهنگ‌ افتاد كه‌ آن‌ را به‌ نظرعلي‌خان ‌هديه‌ كرد.

اين‌ شاهنامه‌ به‌ خط‌ علي‌رضاي‌ عبّاسي‌ بود و با استفاده‌ از مُشك‌ (ناف‌ آهوي‌ خُتن)‌ و مركّب‌ چين‌ نوشته‌ شده‌ بود به‌ طوري‌كه‌ هر وقت‌ آن‌ را مي‌گشودند رايحه‌ آن‌ فضا را اشباع‌ مي‌كرد. تمام‌ سرخط‌هاي ‌آن طلاي‌ ناب‌ مذاب‌ بود و خطوط‌ آن در زير انگشتان‌ لمس‌ مي‌شدند. كاغذ آن‌ از نوع‌ كاغذ خان‌‌بالغ‌ بود كه آن را تيرمه‌ مي‌گفتند؛ به رنگ ‌زرد روشن‌ و داراي‌ خطوط‌ مويي، مهم‌ترين‌ مميّزات‌ كتاب‌ پرده‌هاي‌ نقاشي‌ آن‌ بود كه‌ جز به‌ معجزه نمي‌شد فرض ‌كرد. متن‌ اين‌ پرده‌ها كه‌ روي‌ پوست‌ آهو نقاشي‌ شده‌ بودند برجسته‌ و از جواهر تراشيده‌ استفاده‌ شده‌ و همه‌ي‌ آن‌ها را با رنگ‌هاي ‌الوان‌ و متناسب‌ ساخته‌ بودند. به‌ خاطر دارم‌ كمندي‌ كه‌ رستم‌ برگردن‌ خاقان‌ چين‌ انداخته‌ بود و موجب‌ كنده‌ شدن‌ خاقان‌ از پشت‌ پيل‌ شده‌ بود، نقاشي‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ خاقان‌ به‌ طوري‌ كنده‌ شده‌ بود كه‌ سرش ‌پايين‌ و پاهايش‌ به‌ هوا رفته‌ و مي‌خواسته‌ است‌ زمين‌ بخورد، تاج‌ از سرش‌ به‌ فاصله‌اي‌ دورتر افتاده،‌ مقداري‌ از جواهر آن‌ به‌ واسطه‌ شكستن‌ تاج‌ در كنار آن‌ پخش‌ شده‌ بود؛ اين‌ جواهر عبارت‌ بودند: از ريزه‌هاي ‌الماس‌، ياقوت‌، پيروزه‌، عقيق‌ و غيره‌ و همه‌ آن‌ها در زير انگشت‌ برجستگي‌شان‌ احساس‌ مي‌شد. سوزن‌ كه‌ مي‌گذاشتم‌ در هر يك‌ از حلقه‌هاي‌ كمند رستم،‌ گير مي‌كرد و اين‌ كاري‌ بود غيرقابل‌ تصوّر و باور نكردني،‌ آن‌جا كه‌ بيژن‌ سر از بدن‌ هومان‌ كنده‌ و بالاي‌ جنازه‌ سردار بزرگ‌ توران‌ ايستاده‌ و چنگ‌ خود را ميان‌ زلف‌هاي‌ مقتول‌ فرو برده‌ بود آن‌چنان‌ حالتي‌ به‌ آن‌ سر بريده‌ داده‌ بودند كه‌ بچّه‌ها وحشت‌ مي‌كردند. در زير آن‌ تصوير نوشته‌ شده‌ بود:

ز بيژن‌ فزون‌ بود هومان‌ به زور

 

هنر عيب‌ گردد چو برگشت‌ هور

شاهكار آن‌ پرده‌ها، پرده‌اي‌ بود كه‌ نشان‌ مي‌داد‌ رستم‌ ديو سپيد را به‌ هلاكت‌ رسانده‌ است‌ و آن‌ به‌‌قدري ‌مهيب‌ و رعب‌انگيز بود كه‌ وصف‌ نتوان‌ كرد؛ همچنين‌ ساير پرده‌ها كه‌ همه‌ خارج‌ از متن‌ و با اين‌كه‌ همه‌ تا‌خورده‌ بودند، مع‌ذالك‌ وقتي‌ باز مي‌كردند اثري‌ از تا‌خوردگي‌ به‌ چشم‌ نمي‌خورد و اين‌ پوست‌ها طوري‌ دباغي‌ و عمل‌ آمده‌ بودند كه‌ تا‌خوردن‌ در آن‌ها اثر نمي‌گذاشت. ابياتي‌ كه‌ در آن‌ شاهنامه‌ بود من‌ هنوز در هيچ‌يك‌ از چاپ‌ها و شاهنامه‌هاي‌ خطي‌ نديده‌ام‌. براي‌ نمونه‌ چند مورد آن‌ را ذكر مي‌كنم‌، در همين‌ نبرد رستم‌ با ديو‌ سپيد ابتداي ‌داستان‌ چنين‌ شروع‌ مي‌شود:

بدو گفت‌ كاي‌ گُرد روشن‌ روان

 

دو راه‌ است‌ ز ايران‌ به‌ مازندران‌

تو زين‌ هر دو ره‌ بر كدام‌ آمدي

 

‌كز ايدر به‌ جوياي‌ نام‌ آمدي

كجا رفت‌ ارژنگ‌ سالار من‌

 

كه‌ تو آمدستي‌ به‌ پيكار من‌

بدو گفت‌ كز هفت‌‌خوان‌ آمدم

 

‌پي‌ كشتن‌ تو دوان‌ آمدم‌

سر از تن‌ بكندم‌ من‌ ارژنگ‌ را

 

به‌ خون‌ تو آغشته‌ام‌ چنگ‌ را

همچنين‌ ابياتي‌ هنگام‌ مرگ‌ رستم‌ و ناليدن‌ زال‌ زر در سوگ‌ او. مهم‌تر از آن دو، رزم‌ فرامرز با بهمن‌ و گاهِ ‌ملاقات‌ توس‌، نوذر و گيو دختري‌ زيبا روي‌ را، دختري‌ كه‌ به‌ عقد كيكاوس‌ درآمد و بعد سياووش‌ از بطن‌ او به وجود آمد. در اين‌ كتاب‌ اشعار ديگري‌ ديده‌ مي‌شد كه‌ در شاهنامه‌هاي‌ ديگر وجود نداشت‌.

براي‌ شاهنامه‌خواني‌ افرادي‌ بودند كه‌ نيكو و پُر هيجان‌ مي‌خواندند؛ ولي‌ از همه‌ آن‌ها شاخص‌تر مردي‌ بود به‌ نام ‌احمد يادگار از طايفه‌ كوليوند الشتر كه‌ صدايي‌ بسيار رسا و خوش‌طنين‌ داشت.‌ او شاهنامه‌ را در متجاوز از ده‌ لحن ‌مي‌خواند كه‌ هر يك‌ از ديگر الحان‌ كاملاً متفاوت‌ و متمايز بود. همين‌ احمد بود كه‌ همراه‌ امان‌اله‌خان‌ و عدّه‌اي ‌از خوانين‌ و رعاياي‌ ساكن‌ طرهان‌، هنگام‌ دومين‌ مسافرت‌ رضاشاه‌ و گشودن‌ تونل‌ معمولان‌ اشعاري ‌خواند و مورد توجّه‌ پهلوي‌ قرارگرفت‌. احمد به‌ تناسب‌، آهنگ‌هاي‌ رزمي ‌و بزمي‌ را هر كدام‌ به‌ جاي‌ خود مي‌خواند و شنوندگان‌ را به‌ وجد مي‌آورد.

سرنوشت‌ شاهنامه‌ مورد نظر اين‌ شد كه‌ پس‌ از عقد و ازدواج‌ عمه‌خانم‌ صاحب‌عزّت براي‌ والي‌ و متاركه‌ قطعي‌ منازعات‌ و خصومت‌هاي‌ ديرين‌ و برقراري‌ محيط‌ صلح‌ و آشتي‌ بين‌ دو سردار بزرگ‌ دو بخش‌ از لرستان‌ پشتكوه‌ و پيشكوه،‌ والي‌ ده‌ نفر شتر، بيست‌ رأس‌ گاوميش‌ و چند جلد كتاب‌هاي‌ گران‌بهاي‌ خطي‌ براي‌‌ پدرم‌ فرستاد و پس‌ از ذكر اين‌كه اين‌ شاهنامه‌ يادگار جد امجدش‌ حسن‌خان‌ بوده‌ نزد خانواده‌ سليورزي ‌جنبه‌ ميراث‌ مقدّس‌ دارد آرزوي‌ خود را براي‌ اعاده‌ آن‌ ذكر نموده‌ و انجام‌ چنين‌ كاري‌ را منّتي‌ بزرگ‌ قلمداد كرده‌ بود. ولي‌ نظرعلي‌خان ‌شترها و گاوميش‌ها را برگرداند، به عذر اين‌كه در پيشكوه‌ بيشه‌ و محل‌ مناسب‌ جهت ‌نگاهداري‌ آن‌ها وجود ندارد و دستور داد كتاب‌ گران‌قدر را توسّط‌ فرستادگان‌ والي‌ براي‌ او فرستادند. او كتاب‌هاي ‌ارسالي‌ والي‌ را پذيرفت‌ و تا آن‌جا كه‌ به‌ خاطر دارم‌ يكي‌ از آن‌ كتاب‌ها، عبارت‌ از مثنوي‌ معنوي‌ بود كه‌ با خط ‌فوق‌ا‌لعاده‌ زيبا و پُر ارزش‌ نوشته‌ شده‌ بود و جلدي‌ از مقواي‌ مُذهّب‌ داشت‌ كه‌ شايد در حال‌ حاضر همان‌ جلد مي‌تواند با بهاي‌ بسيار سنگيني‌ قيمت‌گذاري‌ شود. صورتك‌هاي‌ زيادي‌ نيز در برگ‌هاي‌ كتاب‌ ديده‌ مي‌شد كه ‌معلوم‌ بود كار استاد يا استادان‌ چيره‌ دست‌ بودند.

نظرعلي‌خان ‌دو قلعه‌ يكي‌ چهار برجي‌ تمام‌ آجر در دو طبقه‌ و دگري‌ هفت‌ برجي‌ ساخته‌ از سنگ‌ و ساروج‌ بسيار بزرگ‌ آن هم در دو طبقه‌ داراي‌ حمام‌ و حوض‌خانه‌ و دو رشته‌ اصطبل‌ وسيع،‌ اوّلي‌ در كوهدشت‌ و دگري‌ در پاي‌آستان‌ ساخت.‌ قلعه‌ كوهدشت‌ از بين‌ رفت‌ و دست‌ تطاول‌ ابناء روزگار خشتي‌ هم‌ از آن‌ برجاي ‌نگذاشت‌ و جايش‌ را هم‌ ساختمان‌ كردند، لكن‌ آثار خرابه‌ قلعه‌ پاي‌آستان‌ هنوز عظمتش‌ را در روزگاري‌ نه‌ چندان ‌دور به رخ بينندگان‌ مي‌كشد.

نظرعلي‌خان ‌به‌ باغ‌، ابنيه‌ و آباداني‌ علاقه‌ فراوان‌ داشت.‌ باغ‌ بسيار وسيعي‌ در پاي‌آستان‌ غرس‌ كرد كه‌ خيلي‌ هم‌ توسعه‌ پيدا نمود و هم‌ اكنون‌ هم‌ به‌ مردم‌ آن‌ محال‌ انواع‌ ميوه‌ها را مي‌رساند و در حدود چهل‌ هكتار زمين‌ بسيار بارآور و مستعد را در برگرفته‌ است‌. او مِلك‌ نمي‌خريد و از كسي‌ هم‌ نمي‌پذيرفت‌، زيرا همه‌ را از آن‌ خود مي‌دانست‌، نه‌ از خودي‌ كه‌ ثمر آن‌ را ضبط‌ كند، بلكه‌ رعيت‌ تأمين‌ شود و زمين آباد گردد و او در ميان‌ يك‌ ايل‌ مرفه‌ و راضي‌ همه‌ چيز دارد و اين‌ دارندگي‌ با تصاحب‌ مِلك‌ و مال‌ مردم‌ قابل‌ قياس‌ نيست‌. او بارها مي‌گفت: « يك‌ انسان‌ عاقل‌ مِلك‌ و مالي‌ را كه‌ متعلّق‌ به‌ خودش‌ مي‌باشد عنوان‌ غضب‌ رويش ‌نمي‌گذارد.» او عقيده‌ داشت‌ هر يك‌ از فرزندان كه لياقت‌ داشته‌ باشند هيچ‌گاه‌ در مضيقه‌ نمي‌ماند و آن‌هايي‌ هم‌ كه ‌نالايق‌ هستند اگر ماليه‌ جهان‌ را به‌ آن‌ها بدهند قادر به‌ نگهداري‌ آن‌ نخواهند بود و اين‌ ضرب‌المثل‌ را بارها به‌ گوش‌ خود از زبان‌ او شنيده‌ام‌ كه‌ مي‌گفت: « كُرّ خاص‌ مال‌ اَرا چَسي‌، كُرّ پيس‌ مال‌ اَرا چَسي.»‌ (فرزند لايق‌ ثروت‌ لازم‌ ندارد؛ فرزند نالايق‌ هم‌ ثروت‌ لازم ‌ندارد). درست‌ هم‌ هست،‌ زيرا اوّلي‌ درمي‌آورد و دوّمي ‌درمي‌بازد و تاريخ‌ اخير حيات‌ دودمان‌ ما اين‌ حقيقت‌ را بارها لمس‌ كرده‌ است‌.

گفتيم‌ كه‌: او دستور گرد آمدن‌ افراد خانواده‌ و چند تن‌ اشخاصي‌ كه‌ از خانواده‌ جدا نبودند داد. دو ساعت‌ از ظهر گذشته‌ زن‌ها، فرزندان‌ و ديگر افرادي‌ كه‌ دستور داده‌ بود به‌‌تدريج‌ گرد آمدند. سيّدعبدالحسين‌ عطايي‌ آن‌ روحاني عارف‌پيشه‌ بزرگ‌وار كه‌ خدايش‌ رحمت‌ كناد در مجلس‌ حضور يافت‌. سردار نامدار لرستان‌ بر بالشي‌ كه‌ هيچ‌‌گاه‌ عادت‌ نداشت‌ تكيه‌ زده‌ دست‌ها را از طرفين‌ عبا خارج‌ كرده‌ روي‌ سينه‌ گزارده‌ بود. روي‌ به‌ سقف‌ كولايي‌ كه‌ از ني‌ و جِگَن‌ ساخته‌ و شاخه‌هاي‌ بلوط‌ سايه‌اي‌ مطبوع‌ بدان‌ داده‌ بود انداخت،‌ نفسي‌ كه‌ به گوش‌ حاضران‌ رسيد از سينه‌ برآورد و اين‌ مصراع‌ شعر لري‌ را زير لب‌ زمزمه‌ كرد:

شير نر گَردِه‌ كَشي‌ ميها بَميرَه‌ (شير نر گردن‌ برافراشته‌ عزم رحلت دارد) و با همان‌ تُن‌ صدا گفت‌:

چه‌ باشد گنج‌ دنيا رنج‌ دنيا

 

نيرزد رنج‌ دنيا گنج‌ دنيا

سيّد كه‌ اُنس‌ و علاقه‌ فراوان‌ به او داشت‌ ناراحت‌ شده‌ گفت‌: « خدا نكند امير، تو ان‌شاءالله زنده‌ ميماني‌ و اين ‌آرزوي‌ همه‌ مردم‌ به‌ خصوص‌ ايل‌ وفادار خودت‌ امرايي‌ و سوري‌ مي‌باشد.» امير نظري‌ به‌ حضار انداخت. آخرين‌ فرزندش‌ محمّدحسين‌خان‌ در آن‌ موقع‌ خيلي‌ كوچك‌ بود و بازي‌ مي‌كرد و من فرزند ما‌قبل‌ آخر بودم‌ كه‌ بي‌اندازه‌ و خارج‌ از حد تصوّر به من‌ علاقه‌مند‌ بود و چون‌ من‌ هم‌ به‌ پدر علاقه ‌زياد داشتم‌ با شعور اندك‌ كه‌ خاص‌ بچّه‌هاي‌ ده‌ دوازده‌ ساله‌ است‌ احساس‌ مي‌كردم‌ كه‌ يك‌ واقعه‌‌ي ناگوار در شرف ‌وقوع‌ است‌ و از حالت‌ غم‌ گرفته‌ي‌ مجلسيان‌ متوجّه‌ غيرعادي‌ بودن‌ جلسه‌ شده‌ لذا زانو به زانوي‌ مادرم‌ نشسته‌ مترصّد بودم‌ تا چه‌ پيش‌ آيد، آيا پدر از دستمان‌ خواهد رفت‌ و ما را بي‌كس‌ و يتيم‌ خواهد گذاشت‌؟ ما برادر ديگر از مادرمان‌ داريم‌ و او دو سال‌ از من‌ بزرگتر و به‌ نام‌ اميرغضنفر‌ نياي‌ بزرگمان‌ موسوم‌ مي‌باشد. لكن‌ در آن‌ زمان اميرغضنفر نزد خالوهايش خوانين‌ بيرانوند بود و حضور نداشت‌.

فرزندان‌ ديگر همه‌ بزرگ‌ و صاحب‌عنوان ‌بودند و اين‌ ما بوديم‌ كه‌ هنوز به‌ سن‌ بلوغ‌ نرسيده‌ و راه‌ به جايي‌ نمي‌برديم،‌ به‌خصوص‌ كه‌ براي‌ ما مِلك ‌‌و ‌منالي ‌هم‌ به‌ جاي‌ نگذاشت‌. گويا در نگاهي‌ كه‌ به‌ اطراف‌ انداخت‌ همين‌ مسايل‌‌ در ذهنش‌ گذشت‌، چون‌ متوجّه‌ من‌ شد، نگاهش‌ متوقّف‌ و حالش‌ منقلب‌ گرديد و مدّتي‌ اين‌ نگاه‌ از سيماي‌ من‌ برداشته‌ نشد. بالاخره‌ با تأسّف‌ و تأثّر مجدّداً سر بالا كرد و به‌ قدر دو سه‌ دقيقه‌ ساكت همان‌‌گونه‌ به‌ سقف‌ مي‌نگريست؛ همه‌ منتظر بودند نخستين‌ كلام‌ كه‌ بر زبان‌ پدرم جاري‌ مي‌شود مربوط‌ به‌ ما باشد؛ ولي‌ به‌ زودي‌ معلوم‌ شد كه‌ همه‌ در اشتباه‌ هستند، زيرا بيانات‌ امير تا آن‌جا كه‌ به‌ خاطر دارم‌ تقريباً چنين‌ بود: « قدري‌ از گذشته‌ صحبت‌ كرد. از اين‌كه‌ مسند رياست‌ پس‌ از قتل‌ برخوردارخان‌ به‌ فرزندان‌ شادروان فتح‌اله‌خان امرايي‌ منتقل‌ شد و قدرت‌هايي‌ مانند: حشمت‌الدّوله‌ و ظل‌السّلطان‌ آن‌ها را تقويّت‌ مي‌نمودند و در سرتاسر لرستان، ‌دودمان‌هاي‌ سرشناس‌ و مردان‌ جنگي‌ پشت‌ سر آن‌ها جسورانه‌ و از روي‌ صداقت‌ خدمت‌ مي‌كردند. مدّتي‌ ساكت ‌ماند آن‌گاه‌ گفت‌: دست‌ خالي‌ و فقط‌ به اتّكاي‌ لطف‌ پروردگار متعال‌، به‌ اتّفاق ويسالي‌ و فرزندش‌ صيالي‌ عليه ‌آن‌ها قيام‌ كردم‌. حق‌ را در مركز قرار داده‌، توانستم‌ به‌ دست‌درازي‌هاي‌ والي‌ با آن‌ سپاهيان‌ منظّم‌ و نيروي‌ فوق‌العاده‌ خاتمه‌ دهم‌ و بر نيمي‌ از لرستان‌ پيشكوه‌ حكومت‌ نمايم‌ و اكنون‌ كه‌ از دنيا مي‌روم‌ از خداوند سپاسگزارم‌ كه‌ فرزندانم‌ جانشينم‌ هستند. من‌ مِلك‌ كسي‌ را غصب‌ نكردم‌ و مال ‌ ‌و‌منال‌ كسي‌ را در حيطه‌ تصرّف‌ در نياوردم،‌ شما نيز چنين‌ باشيد تا خدا از شما راضي‌ باشد.»

آن‌‌گاه‌ به‌ علي‌‌محمّدخان‌ نگريست‌ و گفت: « افراد دودمان‌ به‌ تو چشم‌ دارند بايد آن‌چنان كه من‌ رفتار كردم‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها عمل‌ كني.‌ حيات‌قلي‌خان‌ را به‌ تو مي‌سپارم‌، او برادر منصورخان‌ و خود از صميمي‌ترين‌ ياران‌ من‌ بوده‌ است‌. علي‌مرادخان‌ را لازم‌ است‌ احترام‌ كني‌ و در اعتبارش‌ بكوشي،‌ او برادر شجاعش‌ شاه‌مرادخان‌ را به‌ خاطر حفظ‌ مواريث‌ ما از دست‌ داد و اكنون‌ پير شده‌ و زنش ‌خواهرت‌ مي‌باشد.» پس‌ از سفارش‌ عدّه‌اي‌ ديگر از قبيل‌ صيد‌علي‌ كوناني‌، سام‌خان‌ گراوند، ملك‌احمد‌خان كوشكي‌، يارحسن‌ سوري‌، اميدعلي‌ امرايي‌، حتّي‌ سفارش‌ گُله‌ آبدارباشي‌ و شاه‌نظر فراش‌باشي‌ را هم‌ نمود. او گفت‌: « تا آن‌جا كه‌ جان‌ و ناموس‌ شما در خطر نباشد با دولتيان‌ درگيري‌ پيدا نكنيد، زيرا دولت‌ مسؤول‌ حفظ‌ امنيّت‌ و آسايش ‌سرتاسر مملكت‌ مي‌باشد و نبايد در يك‌ نقطه‌ او را مشغول‌ كرد، مگر اين‌كه‌ مأموريني‌ ناصالح‌ و جبّار و متجاوز شما را مجبور كند، كه‌ در اين‌ صورت‌ حفظ‌ جان‌ و ناموس‌ بر هر فرد مسلمان‌ واجب‌ است‌.»

هوا رو به‌ تاريكي‌ گذاشته‌ بود كه‌ همه‌ را مرخّص‌ كرد. علي‌‌محمّدخان‌ همچنين‌ كساني‌ مانند: حيات‌قلي‌خان،‌ صيد‌علي‌ كوناني‌ و دخترها مايل‌ نبودند او را ترك‌ كنند ولي‌ وي‌ دستور داد كه‌ تنهايش‌ بگذارند. پس‌ از آن‌كه ‌علي‌‌محمّدخان‌ و به‌ دنبالش‌ ديگران‌ با اكراه‌ برخاستند و رفتند او به‌ مادرم‌ اشاره‌ كرد كه‌ چند لحظه‌ تأمّل‌ كند، آن‌گاه‌ او را نزد خود خواند. جز مادرم‌ و من‌ كه‌ دغدغه‌ بچّه‌گانه‌ خاصي‌ داشتم‌ فقط‌  سيّدعبدالحسين‌ عطايي‌ حضور داشت‌ كه‌ با صوتي‌ بسيار دل‌نشين‌ آيات‌ قرآني‌ را تلاوت‌ مي‌كرد. مادر با نوعي‌ دلخوري‌ ماند و چون‌ همه ‌رفتند خطاب‌ به‌ مادرم‌ چنين‌ گفت‌: « مي‌دانم از اين‌كه‌ فرزندان‌ تو را يادآور نشدم‌ و درباره‌ آن‌ها چيزي‌ نگفتم ناراحت‌ شده‌اي‌ حق‌ هم‌ داري‌ ولي‌ اين‌ ظاهر قضيه‌ است‌ كه‌ تصوّر كرده‌اي‌، آنچه‌ به‌ قدر جويي‌ اثر ندارد همين‌ بيانات‌ من‌ است‌ و پس‌ از من‌ خواهي‌ ديد كوچكترين‌ فايده‌اي‌ بر آن‌ مترتّب‌ نمي‌باشد.»

مادرم‌ جواب‌ داد كه‌: « تو تا زنده‌ بودي‌ هر قدر مِلك‌ و علاقه‌ مِلكي‌ داشتي‌ همه‌ را يك‌ جا به‌ نصرت‌اله‌خان ‌بخشيدي‌ و حكومت‌ و رياست‌ را هم‌ به‌ علي‌‌محمّدخان‌ دادي‌. اگر جواهر، مسكوك‌ و نقدينه‌اي‌ هم‌ به‌ دست ‌مي‌آمد آن‌ها را بين‌ زنان بزرگترت‌ تقسيم‌ مي‌كردي‌ بدون‌ اين‌كه‌ در فكر صغيرهاي‌ من‌ باشي‌ و اكنون‌ هم‌ حتّي‌ از يك‌ سفارش‌، ولو بي‌اثر درباره‌ اين‌ بچّه‌ها مضايقه‌ داري‌ و من‌ مانده‌ام‌ كه‌ نمي‌دانم با دست‌ خالي‌ چه‌كار توانم‌ كرد، با اين‌ وجود من‌ هم‌‌اكنون‌ تو را مي‌بخشم‌ و از خداوند مي‌خواهم كه‌ در دنيا و آخرت‌ سرفراز و آسوده‌ باشي‌ و براي ‌اين‌ اطفال‌ هم‌ به‌ خدا پناه‌ مي‌برم‌. او خود بخشاينده‌اي‌ مهربان‌ است‌.» در اين‌جا پدرم‌ مطلبي‌ را بيان‌داشت‌ كه‌ پس‌ از پنجاه‌ سال‌ هنوز در گوش‌هايم‌ طنيني‌ عظيم‌ دارد او گفت‌: « من‌ اين‌ حقيقت‌ تلخ‌ را متوجّه‌ شدم‌ و پس‌ از فكر زياد به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ درباره‌ي‌ تو و فرزندان‌ كوچكم‌ بهتر اين‌ است‌ متوسّل‌ به‌ خدا شوم‌ و همين‌ كار را هم‌ كردم‌، هر‌گاه‌ پس‌ از اين‌ توسّل‌ به‌ پيشگاه‌ خداوند به‌ علي‌‌محمّدخان هم چيزي‌ مي‌گفتم‌ براي‌ پروردگار خود قايل‌ به‌ شريك‌ مي‌شدم‌ و اصالت‌ توكّل‌ و توسّلم‌ به‌ رازق‌ كل‌، مخدوش‌ و بي‌اثر مي‌شد و از بين‌ مي‌رفت‌ و تو اينك‌ برو و با خيال‌ آسوده‌ منتظر رحمت‌الهي‌ باش.»آن‌‌گاه‌ دست‌ را به‌ دعا برداشت‌ و گفت‌: «پروردگارا‌! من‌ از اين‌ شيرزن‌ رضايت‌ كامل‌ دارم‌. او در حيات‌ من‌ هم‌ رنج‌ فراوان ‌برده‌ است‌. تو او را روسفيد كن. پروردگارا! سه‌ طفل‌ نابالغ‌ خود را باز هم‌ به‌ تو مي‌سپارم،‌ تو كه‌ بر همه‌ برتري‌ و از همه‌ آگاه‌تر هستي‌!» بعد به‌ من‌ متوجّه‌ گرديد و همان‌طوري‌ كه‌ مي‌نگريست‌ ملاحظه‌ كردم‌ كه‌ با قيافه‌اي‌ گشاده‌ و متبسّم‌ اندك‌ اندك‌ پلك‌هايش‌ روي‌ هم‌ قرار گرفت‌.

سيّدعبدالحسين‌ - كه‌ در مدّت‌ گفت‌وگو ساكت‌ نشسته‌ بود - قرآن‌ را گشوده‌ شروع‌ به‌ قرائت كرد ‌و ما با تأثّر برخاستيم‌. مادرم‌ موقعي‌ كه‌ برمي‌خاست‌ سر را بلند كرده‌ با صدايي‌  اندوهناك‌ گفت:‌ « خدايا هر چند كه‌ به‌ من ‌محنت‌ زياد رسيده‌ و محبّتي‌ در خور نديده‌ام‌ ولي‌ چون‌ گناه‌ از اين‌ مرد نبوده‌ است‌ در اين‌ دَم‌ آخر او را مي‌بخشم‌ و برايش‌ بخشايش‌ خاص‌ تو را مسألت‌ دارم‌.»

                                                                                              ادامه دارد...



26. نوعي گياه خودرو. (و)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:25  توسط اسعد غضنفری  | 

جناب سوری عزیز ضمن تشکر از تذکر جنابعالی، این مردم قدرنشناس و حسود  در زمان حیات پدرم هم او را به عناوین مختلف تکذیب می کردند و به مصداق «ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان» نه تنها به اندازه ی سر سوزنی تشویق نبود همواره به انحاء مختلف در کارش مانع تراشی نیز می کردند . من وقتی دیوان اشعار پدرم را جهت چاپ آماده می کردم باور کن در جای جای آن نمی توانستم از ریزش اشکم جلوگیری کنم که چقدر از دوست، همشهری، فامیل و خلاصه خویش و بیگانه نالیده است. و برای خودم و همشهریانم متأسفم که چرا در زمان حیاتش او را درک نکردیم و یاری ندادیم . درطول این چند ساله که احساس تکلیف کردم که حاصل زحمات پدرم را به دست دوستداران فرهنگ و تاریخ این مرز و بوم برسانم و بالاجبار مجبور به غور و تحقیق در فرهنگ و ادبیات و تاریخ لرستان شدم و به کتابهای مختلف مراجعه می کردم در مقایسه ی نوشته های پدرم با نوشته های دیگران هر بار بیشتر و بیشتر به عظمت کار او، قلم سحارش، عمق معلومات و تسلطش بر زبان و ادبیات و تاریخ نه تنها لرستان بلکه کشور پهناور ایران، صداقت و امانتداری و قدرشناسی او ایمان آوردم. اکنون من هم که هیچ ادعایی در این موارد ندارم چه سود مادی می تواند شامل حال من شود . گلزار ادب را که در سال 1377 چاپ کردم هنوز که هنوز است بسیاری از کتابفروسی های همین خرم آباد تا چه برسد به سایر شهرها پول کتابهایی را که فروخته اند به من نداده اند در همین کوهدشت خودمان صدها جلد کتاب گلزار من به فروش رفت بدون اینکه یک ریال آن برگشت داده شود . کتاب ملاپریشان همین طور و.... این مطالب را جهت تنویر افکار جنابعالی و دوستانتان عرض کردم . ضمناً من که نمی توانم همه ی تاریخ را بروی اینترنت بگذارم هزار ماشاءاله دزدی ادبی که در این مملکت کم نیست . چند وقت پیش نام میر نوروز را در اینتر نت جستجو می کردم چون می خواهم چاپ جدیدی از آن بکنم . دیدم یک نفر تحصیلکرده ی ادبیات با کلی تعریف و تمجید از خود عین مقدمه دیوان میرنوروز نوشته ی پدرم را بدون حذف یک کلمه به نام خودش به عنوان تحقیق بروی اینترنت گذاشته است تا چه برسد به کتابی که هنوز چاپ نشده است. باری بخاطر اینکه ماجرای جنگ ساوه و قیام سالارالدوله در ادامه ی مطالب پیشین ناتمام نماند جنگ اشترینان و پایان ماجرای موسوم به جنگ ساوه را در ذیل می آورم. 

سفر همدان- تاكتيك‌هاي نوين
اردو به‌سمت همدان حركت كرد. در بين راه خبر رسيد كه يك عرّاده از توپ‌هاي شاه‌زاده با فشنگ و ابزار و لوازم كافي كه در ساوه به‌جاي مانده بود، در يكي از آبادي‌ها بلااستفاده مانده است. نظرعلي‌خان دسته‌اي از سواران را مأمور كرد و آن‌ها توپ را بدون برخورد با مقاومتي تصاحب و به اردو آوردند.
سالارالدّوله، در نزديكي‌هاي "شِوِرين" چادر زد. اين خبر به‌جاي اين‌كه مورد قبول و استقبال قرار گيرد، مردم همدان مخصوصاً شخص امير‌افخم را به تأمّل و انديشه وا داشت. او فكر مي‌كرد كه پسرش احتشام‌السّلطنه در همه اردوكشي‌هاي سالارالدّوله و مبارزه با دولتيان و مجاهدين، همكاري صميمانه داشته، اينك ورق برگشته، دولت فاتح و ياران كرمانشاهي، كلهر، كرد و سنجابي فراري و جز سرداراكرم كه نيمي از لشكريانش را از دست داده و عدّ‌ه‌اي افراد متفرّقه، كسي با او نيست و نبايد جرياني پيش آيد كه بار ديگر اين شتر درب خانه او و ساير سران همدان بخوابد. به آن‌ها اطلاع رسيده بود كه مجاهدين و بختياري‌ها با يفرم‌خان ردّ شاه‌زاده را برداشته او را دنبال مي‌كنند. بنابراين بايد كاري كرد تا تلافي مافات بشود و دنبال‌كنندگان متوجّه همدان نگردند.
امير‌افخم، ورود سالار را با عجله به ساير رؤسا و سران همدان اطلاع داد. پس از اين‌كه همه جمع شدند گفتگو در گرفت. هر يك راه و روالي به منظور امتناع از كمك و جلوگيري از توسعه عمليّات شاه‌زاده در آن نواحي ارايه دادند. پس از تبادل افكار و اظهار نظر فراوان، اين‌گونه مقرّر شد كه امير‌افخم از شاه‌زاده و همراهان او دعوت كند در باغ‌هاي مصفّاي شِوِرين به او افتخار ميزباني بدهند؛ همچنين مقداري سيورسات براي همراهان و سواران او تهيه گردد؛ ضمناً از نُخبه افراد همراه نيز علي‌حده ولي در مجاورت سالار پذيرايي به‌عمل آيد. سرِ آن‌ها را با آس‌بازي و تخته‌نرد گرم كنند؛ همين‌كه هنگام استراحت فرا رسيد؛ عدّ‌ه‌اي تفنگ‌دار وارد، سالار و سرداراكرم را يك‌جا و سران اردو را در محل ديگر دستگير و با سرعت هر چه تمام‌تر آن‌ها را به تهران گسيل دارند. با اين نقشه هم نقش گذشته زدوده و پاك مي‌شود و هم شهر و نواحي همدان از ترك‌تازي‌ها و كشمكش‌هاي مخرّب در امان خواهد ماند. بايد توجّه داشت كه امير‌افخم شخصاً با دربار خويشاوندي كرده بود و دختر مظفّرالدّين‌شاه همسر غلامرضاخان احتشام‌السّلطنه فرزندش بود.
دعوت را به‌صورت بسيار ساده و خيلي عادي به‌عمل آوردند و از شاه‌زاده خواستند تا دستور لازم به‌منظور حضور در مهماني را صادر كند. لكن سالار رد يا قبول دعوت را موكول به‌نظر سردار‌اكرم نمود. يوسف‌خان، دوريشَكَه، حيات‌قلي‌خان كوشكي و عد‌ّه‌اي ديگر سردار را از قبول آن دعوت بر حذر داشتند و گفتند: قمرالسّلطنه، عروس امير‌افخم، عمّه‌ي احمدشاه و قلباً با اوست. به‌سران همدان هم نمي‌توان اعتماد كرد ولي او نپذيرفت و گفت: ما براي انجام اُمور مهمي به اين‌جا آمده‌ايم و شرط موفقيّت هم كمك همين آقايان مي‌باشد. هرگاه اين دعوت را رد كنيم آن‌ها چگونه به ما مي‌نگرند و چطور از كساني كه تا اين اندازه در نظر ما پست و دون‌همّت جلوه كرده‌اند مي‌توان توقّع كمك داشت؟
نظرعلي‌خان مردي مجرّب و جنگي بود و بر بسياري از اُمور قبلاً توجّه پيدا مي‌نمود. او يكصد تن از سواران را انتخاب و آن‌ها را علي‌حده ملاقات و تأكيد كرد كه مقدار كمي خوراكي با خود بردارند، پياده لكن مسلّح، در گوشه‌اي از پشت ديوار باغ اميرافخم- آن‌جا كه محل پذيرايي است - خود را پنهان كنند و به دروازه باغ توجّه داشته باشند. به آن‌ها گفت هرگاه عدّ‌ه‌اي را ديديد كه از شهر به‌سوي باغ مي‌آيند و اسلحه دارند به آن‌ها هشدار بدهيد و برگردانيد. آن‌گاه با سه گلوله پي‌در‌پي ما را آگاه كنيد و چنان‌چه صداي سه تير به گوشتان خورد از چهار گوشه باغ به‌سوي ما بشتابيد. ضمناً به يوسف‌خان سپرد به عنوان اين‌كه كسالت دارد ميان نفرات بماند و مترصّد باشد تا چنان‌چه افراد مسلّح ديگري از شهر به‌سمت آن‌ها آمدند به‌كمك آن صد نفر كه ملازم قرار داده‌اند بشتابد و آن‌ها را خلع سلاح ساخته به حضور بياورد. شاه‌زاده به اتّفاق سرداراكرم، همراه با اميرافخم به‌سوي يكي از باغات شِوِرين كه قبلاً آماده كرده بودند راه افتادند. عد‌ّه‌اي ديگر به‌دستور امير در چند قدمي آن‌ها زير درختان چنار و نارون مستقر گرديدند و براي عدّ‌ه‌اي كه به پنجاه نفر مي‌رسيدند، احتشام‌السّلطنه ميزباني مي‌كرد. مهماني شاهانه و بسيار مجلّل برگزار شد. خورشيد وسط آسمان رسيده، روزي بسيار مطبوع، هوايي لذّت‌بخش و خوراكي‌هاي متنوّع و مطلوب با نوشيدني‌هاي گوناگون چيزي را كم نشان نمي‌داد. ناهار صرف شد. بساط قمار را چيدند. هر كس اهل هر چيزي بود به كثرت در اختيارش قرار مي‌گرفت. ساعت چهار بعدازظهر، سرداراكرم ملاحظه كرد اميرافخم فوق‌العاده مشوّش و ناراحت مي‌باشد. او مرتّباً از پيش آن‌ها برمي‌خاست مقداري دور مي‌شد و باز برمي‌گشت. افرادي را از نظر گذراند كه به‌صورت تكراري در رفت‌وآمد بودند و متوجّه شد كه چشم و ابرو‌هاي نوكران امير به‌كار افتاده به طور غير عادي بالا و پايين مي‌روند. لذا از شاه‌زاده خواست تا بساط تخته‌نرد با اجازه او تعطيل شود. آن‌گاه به امير‌افخم متوجّه شده گفت:« از مهمان‌نوازي شما من از جانب حضرت والا قدرداني مي‌كنم، لكن چون كارهايي فوري و فوتي در پيش داريم لازم مي‌نمايد كه به اردو برگرديم و براي بدرقه شاه‌زاده والا هم نيازي به تشريفات نيست، تنها خودتان در خدمت هستيد كفايت مي‌كند. آن‌گاه از جاي برخاست و به سالار هم اشاره كرد كه برخيزد.» امير به‌سختي جا خورد، او مي‌ديد نقشه‌اش كه بايد پاسي از شب گذشته، عملي گردد با اين تفصيل خنثي و ابتر مي‌شود؛ مع‌الوصف چار‌ه‌اي نداشت و ناچار او نيز از جاي خود برخاست. سرداراكرم گفت: كسي لازم نيست در خدمت سالار باشد و تنها شخص امير‌افخم كافي است. حضرات سر جايشان نشستند و چون مقداري راه طي شد و به درب باغ رسيدند، سرداراكرم به همراهان هم اشاره كرد كه برخاسته راه بيافتند. او دست امير‌افخم را در دست خود داشت و همان‌طوري‌كه راه مي‌سپردند گفت:« از همه نقشه‌هايت اطلاع يافته‌ام و ملاحظه مي‌كني كه ترتيب كار‌ها طوري داده شده اگر كسي بخواهد دست از پا خطا كند نصيبي جز نابودي نخواهد برد. هم‌اكنون به‌جاي تفنگ‌داران شما كه مي‌خواسته‌اند پاسي از شب سراغ ما بيايند تفنگچي‌هاي ما مستقر هستند و امّا جناب امير:
ما زِ ياران چشم ياري داشتيم
 
خود غلط بود آنچه مي‌پنداشتيم
كسي كه بويي از مردانگي برده باشد اين‌گونه با مهمانانش رفتار نمي‌كند. كافي بود فقط به حضرت والا پيشنهاد مراجعت كنيد اطمينان دارم كه مورد تأييد قرار مي‌گرفت نه اين‌كه فرزند شاه مملكت را از سفره به زير كُند و زنجير بفرستي.» امير از سخنان سرداراكرم خود را باخت و به هراس افتاد و اين ترس هنگامي تا مغز استخوانش اثر كرد كه سرداراكرم سلاح كمري خود را بيرون كشيد و سه تير پي‌درپي خالي كرد و در يك لحظه يكصد تن مرد مسلّح از چهار گوشه باغ سر رسيده و به شاه‌زاده احترام كردند. نظرعلي‌خان دست امير را ر‌ها كرد و گفت:« سزاي عمل ناجوان‌مردانه شما را خدا مي‌دهد و اكنون مي‌تواني به سلامت دنبال كار خود بروي، ما از دريافت كمك از مثل شما كساني بي‌نيازيم چون كه مرداني با داشتن چنين روحيّات هرگز منشأ اثري نخواهند بود.» بامداد روز دوم، سالارالدّوله و همراهان، محروم از همكاري مردم همدان، شِوِرين را به‌قصد لرستان ترك كردند.
 
اردوكشي بختياري‌ها به لرستان و جنگ اشترينان
سران بختياري تصميم گرفتند سالارالدّوله را تعقيب و او را كاملاً به زانو درآورند. آنان پس از رسيدن به ملاير شنيدند كه شاه‌زاده به اتّفاق نظرعلي‌خان و ديگر خوانين لرستان به همدان رفته است. اين خبر موجب گرديد تا آن‌ها از حركت به‌سمت لرستان و كرمانشاهان منصرف و به همدان بروند. سردار‌جنگ، سردار‌محتشم، سردار‌بهادر[1] و يفرم‌خان ارمني با توپ‌خانه و تجهيزات كافي از راه‌هاي ميان‌بُر حركت و پس از طي حدود نود كيلومتر به شهر همدان وارد شدند. اين اردو با تمام تجهيزات، چهارپايان و بار و بنه به شِوِرين وارد و همين‌كه اطلاع يافتند شاه‌زاده چند روز پيش مهمان اميرافخم بوده بدون تحقيق در‌باره چگونگي امر و اين‌كه غرض از آن مهماني چه بوده است به محض ورود، خانه او را به باد غارت گرفتند. سواران بختياري پس از آن به خانه‌‌هاي عبدالله‌خان ‌اميرنظام و مهدي‌خان و ساير بزرگان شهر ريخته، هر چه به ‌دستشان افتاد به تاراج بردند و در انجام اين‌گونه اعمال هيچ‌گونه عفو و اغماضي روا نداشتند. مهدي‌خان اميرتومان برادر ناصرالمُلك قراگزلو، نايب‌السّلطنه احمدشاه، و اميرافخم فرزند محمدحسين‌خان حسام‌المُلك و پسر عم ناصرالمُلك بود. قمرالسّلطنه، دختر مظفّرالدّين‌شاه، زن احتشام‌السّلطنه بود. وي جواني دايم‌الخمر و سبك‌سر بود و ارزش وجودي نداشت و ما قبلاً ذكري از او را به ميان آورديم. پس از دو روز، سردار‌ظفر و ديگر خوانين بختياري نيز به همدان وارد شدند. مدّتي اين دو اردو در آن‌جا توقّف داشتند و پس از استراحت لازم، سردار‌جنگ به تهران برگشت و چيزي نگذشت كه يفرم‌خان هم توپ‌ها را برداشته به‌صورت قهر، همدان را به مقصد تهران ترك نمود.
در‌باره علّت رنجش و ترك همكاري مشارٌالیه گفته مي‌شد، مبلغ بيست و پنج هزار تومان وجهي را كه دولت به منظور جلوگيري از سالارالدّوله به عبدالله‌خان اميرنظام همداني داده بود، اكنون يفرم‌خان مي‌خواست آن وجه را مسترد دارد ولي مواجه با امتناع عبدالله‌خان و جانب‌داري سران بختياري از او شد و موجب گرديد تا آن مرد جنگاور مجاهد، صحنه را واگذارد و ترك همكاري كند. اما سران بختياري خانه‌ي رؤسا و بزرگان همدان را بي‌رحمانه مورد تجاوز و يغماگري قرار دادند. اين رطب‌خواران حريص چگونه مي‌توانند منع رطب كنند و از چنين غنيمت نقد باد‌آورد‌ه‌اي چشم‌پوشي‌ نمايند؟ آن‌ها سراغ نمدي مي‌كردند تا از آن كلاهي بدوزند؛ اين‌گونه نمد گسترده‌ را چگونه ر‌ها مي‌سازند؟ اگر با تجاوز و غارت مخالف هستند چرا خود مبادرت به آن مي‌كنند و اگر زور و تعدّي كاري است زشت و ناپسند چگونه خود را در ارتكاب آن مختار و صاحب اختيار مي‌دانند؟ از طرفي ابتكار نبرد ساوه تا ورود يفرم‌خان همواره در دست لرستاني‌ها، كرد و كلهر بود كه كاملاً بر صحنه‌‌هاي نبرد مسلّط بودند و پيشرفت محسوس داشتند. اين توپ‌خانه يفرم‌خان بود كه همچون بلاي آسماني بر سر مهاجمين فرو ريخت و ورق‌‌ها را  زير و رو كرد و همه‌جا اثر ورود اين ارمني جسور هويدا و نيمي از دشواري‌هاي جنگ را او به سامان رسانيد. با اين سوابق و كسب افتخار چگونه مي‌توانست يك‌باره دل از ادامه اين پيروزي‌ها بر كَنَد.
 

 
عبدالله‌خان قراگزلو همداني ملقّب به اميرنظام
حقيقت امر اين است كه قتل و كشتار بي‌رحمانه سران بختياري در روز‌هاي اخير و تصرّف اموال و دارايي مردم كه هيچ محملي در توجيه آن نداشتند، مرد مجاهد بي‌غرض را گرفتار اندوه ساخت و در بحر حيرت فرو برد و چون نتوانست از ادامه آن همه فجايع و نابساماني‌ها جلوگيري كند ناچار آن‌ها را به‌حال خود گذارد و ترك همكاري كرد. پس از رفتن سردار جنگ و مسيو يفرم،‌ بقيه، بسيج سپاه كرده و از همدان به راه افتادند. اين اردو روزانه ديگر به ملاير وارد شد و به محض ورود، به خانه‌ي شاهزاده حاج سيف‌الله‌خان عضدي هجوم كرده و هر چه دستشان رسيد برداشته به يغما بردند. مي‌گفتند حاجي دخترش را براي پسر سرداراكرم نامزد كرده و اين دست‌آويزي شد كه خانه آن مرد محترم را به آتش بكشند. آن‌ها به اين‌گونه زشت‌كاري‌ها اكتفا نكرده اشياء گران‌بهايي را كه قابل حمل و انتقال نبود به ضرب چماق و سنگ خُرد و مضمحل ساختند. پس از اين رفتار ناهنجار روز ديگر شهاب‌السّلطنه، سردار‌معظّم، سالار‌مسعود، امير‌جنگ و سردار‌بهادر با دو هزار و پانصد سوار بختياري و سرهنگ صادق‌خان كوپال با سه عرّاده توپ شنيدر كوهستاني و چهار توپ صحرايي به‌سوي قصبه‌ي اشترينان حركت كردند.
پيشتر گفتيم كه: فراريان جنگ ساوه سه قسمت شدند. قسمتي كه اهل همدان، ملاير، نهاوند، خزل و بروجرد بودند به‌تدريج ضمن راهپيمايي هر يك به‌سوي خانه و ديار خود رهسپار شدند. عد‌ّه‌اي در مسير ساوه، شراء و ملایر از خطوط سمت شمال تا همدان به‌تدريج جدا مي‌شدند و دنبال كار خود مي‌رفتند. آن عدّه كه نسبتاً هم از نظر كميّت و هم از لحاظ كيفيّت اهميّت داشتند عبارت بودند از: خوانين و رؤساي ثلاث، خزل و بروجرد. اين دسته متوجّه شدند كه رزمندگان ساوه پس از يك سفر عجولانه به همدان و ملایر و غارت دارايي مردم، اكنون به طرف نهاوند و بروجرد در حركت هستند. اين موضوعي نبود كه بتوان سرسري و از روي بي‌مبالاتي در‌باره‌اش فكر كنند، زيرا اولاً در اين لشكركشي موضوع دولت يا مشروطيّت در كار نبود. دولتي‌ها به اتّفاق يفرم‌خان، قسمت عمده توپ‌خانه و وسايل جنگي را با خود برداشته به تهران مراجعت كرده‌اند و سردار‌جنگ رأس آن‌ها نيز ادامه اين مجادله را جنگ برادركشي تلقي كرده او نيز به مركز رفته و با اين اقدام از شركت در ادامه جنگ امتناع ورزيده است. خبر مي‌رسيد كه اين‌‌ها به هر شهر و دياري كه رو مي‌كنند ثمره كارشان جز نهب و غارت و ايجاد رنج و زحمت براي مردم نمي‌باشد و نهال‌هاي تلخي مي‌مانند، كه برگ و بارشان قتل و غارت و كشت و كشتار است و اينك بعد از غارت همدان و ملایر نوبت به نهاوند و بروجرد و از آن پس سرازير شدن به لرستان خواهد رسيد.
سرداراكرم كه حريف زورمند آن‌هاست در آن موقع به اتّفاق سالارالدّوله پس از ترك همدان چند روزي مهمان محمّدشريف‌خان سلگي بودند و از گردنه "وِ‌رازاوِنَه" به خاوه سرازير و در حوالي قلعه‌ "كفراج" چادر زده، نامه‌هايي به خوانين سلسله و دلفان و بالاگريوه نوشت. وي مترصّد وصول اخبار بيشتري از ناحيه سران بختياري بود چون مي‌شنيد كه آن‌ها به سه دسته تقسيم شده به‌طرف لرستان پيش مي‌آيند. به همين مناسبت به سختي در صدد فراهم آوردن نيروي كافي بود تا قبل از اين‌كه پا به خطه لرستان بگذارند با آن‌ها مواجه گردد.
 سران بروجرد و نهاوند و دوستان آن‌ها نيز بر اين مطلب واقف بودند ولي چون شخصاً قادر به جلوگيري از ورود سپاهيان بختياري نبودند نامه‌هايي براي سردار نوشته، تا ورود او پس از تبادل نظر تصميم گرفتند هر قدر ممكن مي‌شود سوار و تفنگچي جمع آورده به مقابله پردازند و براي اين كار قصبه‌ي اشترينان را ستاد عمليّات خودشان قرار دادند. آن‌ها هر كدام‌ با دار و دسته‌ي‌ خود، قبل‌ از اين‌كه بختياري‌ها فرا رسند به‌ اشترينان‌ رفته‌ و در آن‌جا اجتماع‌ كردند. در اين‌ گردهمايي‌ تنها حاج محمّدشريف‌خان سلگي شركت‌ نكرد، زيرا وي‌ جنگ‌ در فضاي‌ باز و در اختيار داشتن‌ راه‌ گريز اضطراري‌ را مي‌پسنديد. او با پنجاه‌ سوار ابوابجمع‌ در خارج‌ از اشترينان‌ و دهات‌ اطراف‌ نگران‌ اوضاع‌ بود تا چه‌ پيش‌ آيد و چه‌ بايد‌ كرد.
سران‌ بختياري‌ به‌ اشترينان‌ رسيدند و آن‌جا را دقيقاً در محاصره‌ گرفتند. از طرف‌ مدافعين‌ برج‌هايي‌ بر فراز خانه‌‌ها ساخته‌ شد و افرادي‌ مسلّح‌ در آن‌ برج‌ها سنگر گرفتند. اشترينان از هر سو هدف‌ توپ‌هاي شنيدر و توپ‌هاي صحرايي‌ قرار گرفته‌ برج‌هاي متعدّدي‌ را با خاك‌ يك‌سان‌ كردند؛ از آن‌ پس‌ خانه‌‌ها را به‌‌توپ‌ بستند؛ در نتيجه‌ ديوار‌هاي گِلي‌ تاب‌ مقاومت‌ نياورده‌ با هر گلوله‌‌ي توپ‌، خانه‌اي خراب‌ مي‌شد. عرصه‌ به‌ نوعي‌ بر مدافعان‌ تنگ‌ شد و آن‌ها‌ چار‌ه‌اي جز ترك‌ مخاصمت‌ نديدند و ناچار تفنگ‌ها را زمين‌ گذارده‌ اعلام‌ متاركه‌ كردند. ولي‌ مهاجمين‌ گوش‌ به‌ آن‌ نغمه‌ صلح‌ نداده‌ همين‌كه‌ صداي‌ صفير گلوله‌‌ها قطع‌ شد به ‌اشترينان هجوم‌ برده دست‌ به‌ غارت‌ و كشتاري‌ بي‌رحمانه‌ زدند. در آن‌ گيرودار، اسدخان سردار‌جنگ‌ خزلي‌ و صمصام‌ نهاوندي،‌ پدر مرحوم‌ شهاب،‌ و مهرعلي‌خان ظفرالسّلطان‌ به اسارت درآمدند و تلفاتي‌ سنگين‌ بر آن‌ها وارد گرديد. موقعيّتي‌ پيش ‌آمده‌ بود كه‌ كس‌، كس‌ را نمي‌شناخت. مردان‌ پير، كودكان‌ خردسال‌ و چهارپايان‌ نيز از آن‌ بلاي‌ مبرم‌ در امان‌ نماندند و بدون‌ گناه‌ از بين‌ رفتند تنها محمّدشريف‌خان سلگي از آن‌ معركه‌ مصون‌ ماند؛ زيرا چنان‌كه گفته‌ شد ماندن‌ در قصبه را جايز ندانست‌ و حق‌ هم‌ با او بود. سواران‌ يغماگر بختياري‌ وارد اشترينان شدند و آنچه‌ را كه‌ خامه‌ از شرح‌ آن‌ شرم‌ دارد مرتكب‌ گشته‌ از هيچ‌ جنايتي‌ فروگذار نكردند.
 
فاجعه‌ عبدالعلي‌خان بختياري‌
در چنان‌ هنگامه‌اي عجيب،‌ مردي‌ جوان‌ به‌نام‌ عبدالعلي‌خان سوار بر اسبي‌ كَهَرِ كوه‌پيكر دو قبضه‌ ده‌‌تير كمري‌ حمايل‌ كرده‌ و يك‌ قبضه‌ هم‌ تفنگ‌ سه‌تير كوتاه‌ در دست‌، خود را به‌ درب‌ حمام‌ رساند. او نخستين‌ كسي‌ بود كه‌ به‌ شهر وارد شد و تا درب‌ حمامي‌ كه‌ در وسط‌ قصبه‌ي‌ اشترينان‌ قرار داشت،‌ تاختن‌ گرفت. پس‌ از ورود بدان‌جا افسار اسبش‌ را به‌ درختي‌ بست‌ و داخل‌ يكي‌ از خانه‌‌ها شد. در حياط خانه‌ شش تن‌ نشسته‌ بودند و با نگراني‌ و دلهره‌ به‌سرنوشت‌ خود و مردم اشترينان مي‌انديشيدند. مرد جوان‌ به ‌آن‌ها فرمان‌ داد كه‌ به‌ همان‌ صورت‌ بنشينند و تا خاتمه‌ تفتيش‌ خانه‌ از جانب‌ او، كوچك‌‌ترين حركتي‌ ننمايند. در آن‌ خانه‌ جز مقداري‌ خواروبار كم‌‌ارزش،‌ چيز قابلي‌ وجود نداشت‌. به‌ همين‌ سبب‌ عصبي‌ و ناراحت‌ به‌ محوطه‌ حياط‌ برگشت‌ و پس‌ از يك‌ رديف‌ دشنام‌هاي زشت‌ و ركيك‌، مانند وحشيان‌ تاتار آن‌ شش‌ نفر را زير لگد گرفت.‌ آن‌‌گاه‌ ده‌‌تير كمري‌ را بيرون‌ كشيده‌ سه‌ تن‌ از آن‌ شش‌ نفر را هدف‌ گلوله‌ قرار داد و كشت.‌ پيش‌ از آن‌كه چهارمين نفر‌ را هدف‌ كند آنان كه مرگ‌ خود را معاينه‌ مي‌‌‌ديدند از جاي‌ برخاسته‌ روي‌ قاتل‌ ديوانه‌ افتادند و با مشت‌ و لگد آن‌قدر او را زدند كه‌ جان‌ متجاوزش‌ را از دست‌ بداد و به‌ سزاي‌ آن‌ همه‌ بيدادگري‌ رسيد.

 
اسماعيل‌خان ظفري (ظفرالسّلطان)
اين‌ جوان‌ را - كه‌ بعداً معلوم‌ شد از يك‌ خانواده‌ سرشناس‌ بوده‌ است - آن‌ سه‌ نفر بيچاره‌ - كه‌ انتظار چنان‌ رويداد شوم‌ را هرگز نداشتند - از بيم‌ واكنش‌ بختياري‌ها ميان‌ يونجه‌زار بيرون‌ از خانه‌ بردند و در آن‌جا مقداري‌ نفت‌ روي‌ جسدش‌ ريخته‌ به‌ آتش‌ كشيدند، بعد هم‌ افسار اسبش‌ را باز كرده‌ و‌ آن‌ را به‌ ضرب‌ سنگ‌ و چوب‌ وادار به‌ فرار ساختند تا مدركي‌ زنده‌ از پيرامونشان‌ دور شود.
مردان‌ پيش‌جنگ‌ بختياري‌ كه‌ عبدالعلي‌خان‌ را در ميان‌ خود نمي‌‌‌ديدند، به محض‌ ورود به‌ اشترينان، نخست‌ در صدد يافتنش‌ برآمدند، امّا فراوان‌ جُسته‌ و كم‌تر يافتند. پس‌ روي‌ به‌ خانه‌ حاج‌علي‌ميرزا گذارده‌ به‌ آن‌جا ريختند. عد‌ّه‌اي نيز به خانه‌ حاج‌ اكبر برادرش‌ رفتند. آن‌ها پس‌ از اين‌كه از قتل‌، غارت‌ و هتك‌ نواميس‌ مردم‌ بي‌‌گناه‌ خسته‌ شدند و ديگر چيزي‌ نمانده‌ بود تا به‌سراغش‌ بروند، منّت‌ گذارده‌ به‌ مردم‌ تأمين‌ دادند. شبي‌ كه‌ روز آن‌ هرگز براي‌ مردم‌ بي‌گناه‌ اشترينان‌ در شومي‌ و تباهي‌ نظير نداشت،‌ فرا رسيد. شبي‌ كه‌ از هر گوشه‌ي‌ قصبه‌ي‌ اشترينان‌ ناله‌ زخمي‌ها، شيون‌ زنان‌ با نعره‌ و اشتلم‌ سرمستان‌ سپاه‌ لر بزرگ‌ سكوت‌ فضا را مي‌شكافت‌ و در مغز شنونده‌ اثر مي‌كرد. چه‌ خوب‌ گفته‌ است‌ شاعر گرامي‌ عارف‌ قزويني‌:
بخت‌ يار است‌ ولي‌ بخت‌ بد آن‌جاست‌ كه‌ يار

 
هر كجا پاي‌ نهد دست‌ به‌ يغما دارد
شايد قصد داشتند روز بعد به‌ بروجرد بروند يا به‌سمت‌ نهاوند حركت‌ كنند. در هر حال‌ آن‌چه‌ از برداشت‌ كلام‌ و فحواي‌ سخن‌ هويدا بود، اين‌ سپاه‌ مجهّز به‌ توپ‌ و تفنگ‌ كه‌ با غارت‌ همدان‌، ملایر و اشترينان‌ مال‌، اشياء و نقدينه‌ زير دندانشان‌ مزه‌ كرده‌ بود به‌ هيچ‌‌وجه‌ قصد صلح‌ و صلاح‌ و مهم‌تر از همه‌ مراجعت‌ نداشتند. تنها عاملي‌ كه‌ باعث‌ ناراحتي‌ سران‌ بختياري‌ مي‌شد همانا وجود محمّدشريف‌خان سلگي سالارنظام‌ بود كه‌ در رأس‌ پنجاه‌ سوار آزموده‌ عليه‌ آن‌ها جنگ‌هاي پراكنده‌، شبيخون‌ و گرفتن‌ اسيراني‌ كه‌ به‌ منظور دريافت‌ غله‌ و آذوقه‌ به‌ مأموريّت‌ ميان‌ دهات‌ مي‌رفتند پرداخته‌ و روز و شب‌ به‌ طور مداوم‌ با عاملان‌ اردوي‌ آن‌ها مي‌جنگيد و به‌ انتظار رسيدن‌ خبر از جانب‌ سرداراكرم،‌ دلاورانه‌ و با تهوّر بر آن‌ها ضربات‌ مؤثّر وارد مي‌ساخت‌. هرگاه‌‌ بختياري‌ها مي‌خواستند به‌ انبوه‌ بر وي‌ حمله‌ كنند به‌ جبال‌ گَرّين عقب‌‌نشيني‌ مي‌كرد و بعد از سمت‌ ديگر سر‌درمي‌آورد. او نامه‌اي به‌سردار نوشت‌ و با خط‌ خود جزييات‌ وقايع‌ را مرقوم‌ داشت‌ و وضع‌ و موقعيّت‌ خود را تشريح‌ كرد و به‌دست‌ پيكي‌ تندرو به‌ خاوه فرستاد.
 
سالارالدّوله‌ كجاست‌ و سرداراكرم‌ در چه‌ موقعيّت‌ است؟‌
قبلاً مسير حركت‌ اردوي‌ سالارالدّوله‌ را متذكّر شديم‌ و گفتيم‌ كه:‌ سرداراكرم‌ اردو را از طريق‌ تويسركان‌، صحنه، خزل‌، فارسمان‌ و گردنه‌ وِرازاوِنَه‌ (گرازانه‌) به‌ دهستان‌ خاوه رساند.[2]
اين‌ اردوي‌ كوچك‌ پس‌ از رسيدن‌ به‌ قلعه‌ كفراج‌، مركز خاوه، دو روز بيشتر توقّف‌ نكردند؛ زيرا نامه‌‌هاي حاج محمّدشريف‌خان سلگي و ساير دوستان‌ و خوانين‌ نهاوند رسيده‌ از بروجرد نيز نامه‌اي ‌از طرف‌ حاجي‌ صارم‌ و نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ به ‌دست‌ سرداراكرم‌ رسيد كه‌ جريان‌ ورود بختياري‌ها به‌ اشترينان‌ و قتل‌ و غارت‌ مردم‌ بي‌گناه‌ آن‌ شهرك‌ كاملاً گزارش‌ شده‌ بود و با اين‌ تفصيل‌ جاي‌ درنگ‌ نبود.
نظرعلي‌خان پس‌ از ورود به‌ خاوه‌ سوارهايي‌ چابك‌ به‌ طرهان‌، سلسله‌، دلفان‌ و بالاگريوه‌ فرستاد و با تشريح‌ اوضاع‌ و احوال،‌ تقاضاي‌ اعزام‌ نيروي‌ كمكي‌ و شركت‌ مؤثّر در جنگ‌ با بختياري‌ها را كرد. در آن‌ مدّت‌ كم‌، رسيدن‌ افراد كافي‌ از محال‌ دور‌دست‌ امكان‌ نداشت‌. نظرعلي‌خان، بنا‌بر لزوم‌ كمك‌ فوري‌ به دوستان‌ در جلوگيري‌ از ادامه‌ لشكركشي‌هاي سران‌ بختياري‌ ناچار شد با حدود يك هزار سوار و عدّه‌ كمي‌ پياده‌ در معيّت‌ سالارالدّوله‌ از راه‌ گاماسياب‌ و نهاوند به‌سوي‌ بروجرد حركت‌ كند.
از اين‌ سو سرداران‌ بختياري‌ - كه‌ از جانب‌ سالارالدّوله‌ خيالشان‌ راحت‌ بود و راجع‌ به‌سرداراكرم‌ نيز حرف‌هاي ضد و نقيض‌ و بي ‌سر و تهي‌ از دور مي‌شنيدند- پس‌ از رفع‌ خستگي‌شان‌ از سپاه خود سان‌ ديده‌ با توپ‌هاي صحرايي‌ و مسلسل‌هاي ماگزيم‌ تصميم‌ به‌ حركت‌ به ‌طرف‌ بروجرد گرفتند. آن‌ها خود را به‌ پشت‌ ديوار شهر رسانيدند.‌ مردم‌ شهر به‌ آن‌ها پيغام‌ دادند كه‌ از ورود به‌ شهر خودداري‌ كنند، فقط‌ سران‌ بختياري‌ به‌ عنوان‌ مهمان‌ به‌ شهر بيايند و مقصود خودشان‌ را از اين‌ لشكركشي‌ها و تاخت‌‌و‌تاز‌ها بيان‌ كنند.
گفته‌ شد: در حال‌ حاضر سالارالدّوله‌اي ‌در كار نيست‌ و سواران‌ مشخّص‌ و مسلّحي‌ سر راهشان‌ را نگرفته‌ است؛‌ آن‌ها هستند و يك‌ مشت‌ مردم‌ بي‌گناه‌ كه‌ همه‌ وطن‌پرست‌ بوده‌ و ابداً در اين‌گونه‌ خراب‌كاري‌ها وارد نمي‌باشند. ولي‌ سران بختياري اين‌ پيغام‌ را با تلخي‌ پاسخ‌ دادند و بناي‌ تاخت‌و‌تاز و تظاهرات‌ خصمانه‌ گذاردند. روز ديگر به‌ محض‌ برآمدن‌ آفتاب‌، سواران‌ بختياري‌ به‌دستور رؤساي‌ مربوطه‌ از جهات‌ مختلف‌ به‌ بروجرد هجوم‌ برده‌ و حومه‌ را كه‌ وسيله‌ دفاع‌ نداشت‌ به‌ كلّي‌ تاراج‌ و شهري‌ را مورد تهاجم‌ قرار دادند كه‌ از بلاد معتبر كشور ايران‌ و يكي‌ از مناطق‌ لرنشين‌ بود كه‌ بختياري‌ نيز بدان‌ ايل‌ و همان‌ قوم‌ تعلّق‌ داشت‌. شهري‌ كه‌ مردمش‌ اكثراً در همان‌ ايّام‌ هم‌ داراي‌ سواد و معلومات‌ علمي‌ و ادبي‌ كافي‌ بوده‌ و در كار صنايع‌ ورشوكاري‌ و درودگري‌ شهرت‌ داشتند. تاخت‌‌و‌تاز و فشار به‌ مردم شهر هر لحظه‌ فزوني‌ مي‌يافت‌. پس‌ از غارت‌ و تاراج‌ حومه‌ شهر مخصوصاً "قلعه‌‌حاتم"و "چقا‌سرخر" و دهات‌ شمالي‌ سيلاخور سعي‌ داشتند هر چه‌ زودتر وارد شهر صنعتي‌ و پر بركت‌ بروجرد بشوند و آن‌‌را نيز هم‌چون‌ اشترينان‌ به‌ روزگار سياه‌ بنشانند؛ آن‌گاه‌ به‌ عنوان‌ تعقيب‌ سالارالدّوله‌ و از بين‌ بردن‌ نظرعلي‌خان به‌سوي‌ خرّم‌‌آباد رهسپار گردند.
بروجرد در آن‌ موقع‌ همواره‌ ايالت‌‌نشين‌ لرستان‌ بود. اين‌ شهر چنان‌كه گفته‌ شد افرادي‌ متمدّن‌ و با شخصيّت‌ داشت‌ و در آن‌ شهر صنعتي، پيشه‌وران،‌ بهترين ظروف‌ نقره‌، ورشو و زيبا‌‌ترين تخت‌‌خواب‌ها، ميز و مبل‌ و صندلي‌هاي محكم‌ و گران‌بها مي‌ساختند. آن‌ها مردماني‌ مرفّه‌ و داراي‌ سرمايه‌ كافي،‌ پول‌ و اعتبار بودند. مردم‌ بروجرد به‌‌خوبي‌ متوجّه‌ شده‌ بودند كه‌ سران‌ بختياري‌ عبث‌ دست‌ از سرشان‌ بر نمي‌‌دارند و يقين‌ داشتند كه‌ در صورت‌ استيلا به‌ خُرد و سالخُرد و جان‌ و شرف‌ آن‌ها ابقا نخواهند كرد. لذا بر آن‌ شدند ابتدا با تقديم‌ هدايا و اقدامات‌ دوستانه‌، مانع‌ ورودشان‌ گردند و چنانچه‌ اين‌ تصميم‌ مؤثّر نيفتاد چون‌ در هر صورت‌ خرابي‌ و نابودي‌ قطعي‌ است‌ پس‌ همان‌ بهتر كه‌ مردانه‌ هر كسي‌ با هر آلت‌ و ابزاري‌ كه‌ در اختيار دارد با ايشان‌ بجنگد و حال‌ كه‌ كشته‌ و نابود مي‌شوند بهتر است‌ كه‌ مردانه‌ به‌ استقبال‌ بلايا بروند، هر چه‌ بادا باد.
نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ و اشرف‌السّلطان ‌سلگي با محمّدشريف‌خان سابق‌الذكر در بيرون‌ شهر همكاري‌ داشتند و سران‌ بختياري‌ علاوه‌ بر همكاري‌ بزرگان‌ شهر در لشكركشي‌هاي سالارالدّوله‌ اين‌ موضوع‌ را بهانه‌ ديگري‌ قرار داده و مُصرّ براي‌ ورود به‌ شهر بودند، به‌‌ويژه‌ كه‌ سه‌ مرد جنگي‌ با نيروي‌ اندك‌ ولي‌ جسور و جنگاورشان كه روز به‌ روز بر تعداشان‌ مي‌افزود، آن‌ها مدام‌ عليه‌ مهاجمين‌ دست‌ به‌ جنگ‌هاي كوتاه‌‌مدّت‌ و عمليّات‌ ايذايي‌ مي‌زدند و همين‌ كافي‌ بود كه‌ بر نايره‌ و لهيب‌ آتش‌ خشم‌ خوانين‌ مهاجم‌ بيافزايد.
شدّت‌ عمل‌ مهاجمين‌، محاصره‌ شهر، پايداري‌ مردم‌ و مبارزات‌ دليرانه‌ سه‌ تن‌ خوانين‌ گودرزي‌ و سلگي‌ را به‌ انتظار ورود و امداد نظرعلي‌خان مي‌گذاريم‌ و چند كلمه‌ از يادداشت‌هاي مرحوم‌ محمّدولي‌خان خلعت‌بري‌ تنكابني‌ سپهسالار‌اعظم‌ كه درباره‌ يغماگري‌ و كار‌هاي خلاف‌ جوان‌مردي‌ سران‌ و سواران‌ بختياري‌ نوشته‌ است‌ به‌ منظور توجيه‌ مقاومت‌ مردم‌ و علّت‌العلل‌ تعصّب‌ نظرعلي‌خان ‌در دشمني‌ با سران‌ اين ايل‌ بزرگ‌ مي‌نگاريم‌. سپهسالار ضمن‌ يادداشت‌هاي خود در مورد جنگ‌ بختياري‌ها با ارشدالدّوله‌ چنين‌ مي‌نويسد: «حضرات‌ بختياري‌ها هم‌ بناي‌ يغماي‌ اردو و آن‌ ده‌ امام‌زاده‌ جعفر را مي‌گذارند و آن‌چه‌ مي‌خواهند مي‌كنند صبح‌ آن‌ روز او را (ارشدالدّوله‌) تير‌باران‌ كردند. الحق‌ بسيار بد كردند، سردار تسليم‌ شده‌ زخمي‌ را آدم‌ اسير كند و بكشد، قضا و قدر كار ارشدالدّوله‌ را ساخت‌ نه‌ جنگ و هنوز جنگي‌ در ميدان‌ واقع‌ نشده‌ شكست‌ نصيب‌ قواي‌ محمّدعلي‌شاه‌ شد. اگر اين‌ حضرات‌ ارمني‌ و بختياري‌ قصدشان‌ دمكرات‌‌بازي‌ باشد باز هم‌ بدتر است‌ تمام‌ ايران‌ منقلب‌ مي‌شود، تهران‌ اناثاً و ذكوراً در خطر! خداوند ترحّم‌ كند».
اين‌ عقيده‌ يكي‌ از رجال‌ بزرگ‌ سياسي‌ كشور بود كه‌ به‌ مشهودات‌ وي‌ متّكي‌ مي‌باشد. قصه‌ مداخلات‌ سران‌ بختياري‌ در اُمور سياسي‌ و جنگ‌ به‌ منظور تأمين‌ استقلال‌ و يك‌پارچگي‌ ايران‌ زير عنوان‌ دهان‌ پُر‌كن‌ مشروطيّت درست‌ تأييد شعر سعدي‌ است‌ كه‌ مي‌فرمايد:
شنيدم‌ گوسفندي‌ را بزرگي‌
 
رهانيد از دهان‌ و چنگ‌ گُرگي‌
شبانگه‌ كارد بر حلقش‌ بماليد
 
روان‌ گوسفند از وي‌ بناليد
كه‌ از چنگال‌ گُرگم‌ در ربودي
 
چو ديدم‌ عاقبت‌ گُرگم‌ تو بودي
سران‌ بختياري‌ به‌‌دنبال‌ سالارالدّوله‌ به‌ همدان‌ مي‌روند و چون‌ دستشان‌ به‌ سالار نمي‌رسد شهر را غارت‌ مي‌كنند. مي‌دانند سالار از راهي‌ غير از راه‌ ملاير، بروجرد رهسپار شده‌، مع‌هذا مانند اجل‌ معلّق‌ بر شهر ملاير نازل‌ و آن‌ را نه‌‌تنها به‌دست‌ دسته‌ يغماگر اردو مي‌سپارند بلكه‌ به‌ آتش‌ نيز مي‌كشند. هرگاه‌ اشيايي‌ به‌ واسطه‌ سنگيني‌ به‌ دردشان‌ نمي‌خورد زير ضربات‌ تبر و چماق‌ خرد و خاك‌شيرش‌ مي‌سازند.
سپس اشترينان‌ را محاصره مي‌كنند و با اين‌كه حاج‌ علي‌ميرزا و حاج‌ اكبر دو فرد محترم‌ واسطه‌ مي‌شوند كه‌ كار‌ها با صلح‌ و سلم‌ انجام‌ پذيرد و هدايايي‌ نيز تقديم‌ مي‌كنند؛ چون‌ آشتي‌ فاقد سود مادي‌ است‌ تن‌ بدان‌ نمي‌‌دهند و تمايلات‌ غارت‌گري‌ و خونريزي‌شان‌ بر سلامت‌ و عاطفه‌ انساني‌ مي‌چربد و لذا ميل‌ به‌ آن‌سو مي‌كنند آن‌هم به‌ گونه‌اي كه‌ من‌ عاجزم‌ از گفتن‌ و خلق‌ از شنيدنش‌.
مي‌گويند: در ايلغار افاغنه‌ يك‌ مرد افغاني در اصفهان‌ عدّ‌ه‌اي بي‌گناه‌ را به‌ صف‌ كرد و گفت‌ همين‌طور بايستيد تا من‌ سرتان‌ را از بدن‌ جدا كنم‌. عبدالعلي‌خان بختياري‌ هم‌ همين‌ كار را كرد مگر نه‌؟ با اين‌ تفاوت‌ كه‌ افغان‌ها با افراد لر طرف‌ نبودند تا به‌ روز عبدالعلي‌خان افتند.
سردار‌ظفر بختياري در يادداشت‌هايش‌ چنين‌ مي‌نويسد: «اردوي‌ ساوه كه‌ در قم‌ سوگند خورده‌ بودند تا جنگ‌ را خاتمه‌ ندهند دست‌ به‌ غارت‌ دراز نكنند، به‌ عهد خود وفا نكرده‌ براي‌ غارت‌ و چپاول‌ اردوي‌ باغ‌شاه‌ رفتند.»
ملاحظه‌ مي‌شود كه‌ سوگند، آن هم در صحن‌ مطهّر حضرت‌ معصومه (س)‌ را چگونه‌ فراموش‌كردند. نكته‌ اين‌جاست‌ كه‌ سردار‌ظفر صريحاً با نوشتن‌ عبارت‌ تا جنگ‌ را خاتمه‌ ندهند مرتكب‌ غارت‌ نشوند. غارت‌گري‌ را يك‌ امر عادي‌ و جايز دانسته‌ فقط‌ براي‌ ارتكاب‌ به‌ آن‌ وقت‌ مناسب‌ را توصيه‌ فرموده ‌است‌. اين‌ سردار كه‌ عمليّات‌ خود را مايه‌ سرافرازي‌ و نيك‌‌نامي‌ خانواده‌ و ايل‌ بختياري‌ مي‌داند در ادامه‌ مطالب‌ را اين‌گونه‌ دنبال‌ مي‌كند: «مرتضي‌قلي‌خان‌ و فتحعلي‌خان را با سيصد سوار بختياري‌ فرستادم‌ ملاير و ما روز ديگر حركت‌ كرديم‌ به‌محض‌ رسيدن‌ به‌ ملاير، خانه‌ حاج‌‌سيف‌الدّوله‌ را غارت‌ كردند و حتي‌ خانه‌ را آتش‌ زدند، آنچه‌ چل‌چراغ‌ و شيشه‌ و اشيايي‌ كه‌ حمل‌ آن‌ها مشكل‌ بود شكستند، به‌ من‌ هم‌ كه‌ رئيس آن‌ها بودم‌ اعتنا نكردند چون‌ ديدند كه‌ خوانين‌ را غارت‌ كردند اين‌‌ها هم‌ خواستند از غارت‌ عقب‌ نمانده‌ باشند. وقتي‌ كه‌ من‌ رسيدم‌ ملاير، هنوز خانه‌ حاج‌ سيف‌الدّوله‌ مي‌سوخت.‌»
اين‌ هم‌ نمونه‌اي از ديسيپلين‌ و نظم‌ اردو و ارزش‌ وجودي‌ فرمانده‌ آن‌ها، مضحك‌ اين‌جاست‌ كه‌ همين ‌خان‌ بزرگ‌ پس‌ از شرح‌ فجايع‌ اردوي‌ خود مي‌نويسد: « من‌ و سردار محتشم‌ رفتيم‌ خانه‌ حاج‌ سيف‌الدّوله‌» زهي‌ انصاف‌ و بزرگواري‌. سردار‌ظفر در يادداشت‌‌هاي خود مرتكب‌ اشتباهات‌ بزرگي‌ شده‌ است‌. اشتباهات‌ او راجع‌ به‌ جنگ‌ ساوه كم‌تر است‌، سفر به‌ همدان‌ و مراجعت‌ به‌ ملاير را نيز با از نظر دور داشتن‌ بعضي‌ مطالب‌ و از قلم انداختن‌ حقايقي‌ چند، باز چيزهايي‌ كه‌ نوشته‌ درخور اعتناست.‌ لكن‌ چون‌ شخصاً به‌ اشترينان‌ نيامده‌ و در ملاير تا مراجعت‌ سردار‌بهادر و امير‌جنگ اقامت گزيد، آن‌چه‌ در خصوص‌ اين‌ جنگ‌ها نوشته‌ به‌ هيچ‌‌وجه‌ اعتبار ندارد و اگر حقايقي‌ را هم‌ به‌ رشته‌ تحرير كشيده‌ است‌، آن‌چنان‌ بريده‌ و نارسا و متناقض‌ مي‌باشد كه‌ از نظر تاريخ‌ غيرقابل‌ اطمينان‌ است‌ و ناچار بايد كلاً آن‌ها را كنار گذاشت‌ و آنچه‌ را خود شاهد بوده‌ايم‌ بنويسيم‌.[3]
با محمّد‌شريف‌خان سلگي‌ سالار‌نظام‌، نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ هم‌ همكاري‌ مي‌كرد و تعرّضات پراكنده‌ و مداوم‌ آن‌ها موجب‌ شد كه‌ تا ورود سرداراكرم‌ فشار خوانين‌ بختياري‌ بر بروجرد تخفيف‌ يابد و مردم‌ بتوانند مانع‌ از ورود دشمن‌ شوند.
نامه‌‌هاي سالار‌نظام‌ و نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ به‌دست‌ نظرعلي‌خان رسيد. او شنيد كه‌ خوانين‌ بختياري‌ پس‌ از تاراج‌ قصبه‌ي‌ اشترينان‌، بر بروجرد هجوم‌ برده‌ در صدد تصرّف‌ و غارت‌ آن‌ بلد برآمده‌اند و در مقابل‌ آن‌ اردوي‌ مجهّز جز سالارنظام‌ و نصرت‌السّلطان‌ و سواران‌ جنگاورشان‌ كسي‌ وجود ندارد. او متوجّه‌ شد كه‌ غرض‌ سرداران‌ بختياري‌ تصرّف‌ شهر‌ها و بلاد لرستان‌ و دست‌اندازي‌ بر جان‌، مال‌ و ناموس‌ مردم‌ اين‌ ديار مي‌باشد. بنابراين‌ جاي‌ درنگ‌ نبود و به‌طوري‌‌كه‌ قبلاً اشاره‌ شد با هزار سوار جنگي‌ در معيّت سالارالدّوله‌ حركت‌ كرد.
مسير حركت‌ اين‌ اردو راهي‌ بود كه‌ هم‌‌اكنون‌ آن‌ را شوسه‌ كرده‌اند و از كنار نهاوند به‌سمت‌ بروجرد ادامه‌ مي‌يابد. حركت‌ اين‌ اردو را دو مسأله‌ از سرعت‌ باز داشته‌ بود. نخست،‌ به‌دست‌ آوردن‌ اطلاعات‌ بيشتري‌ از وضع‌ قواي‌ دشمن‌ كه‌ لازم‌ بود تعداد نفرات‌، سلاح‌ مورد استفاده‌ و موقعيّت‌ اردو مخصوصاً از جنبه‌ روحي‌ دانسته‌ شود. اين‌ موضوع‌ در امر سپاهي‌گري‌ واجب‌ مي‌نمود، زيرا هر چند وقت‌ كه‌ توقّف ‌سران‌ بختياري‌ ادامه‌ پيدا مي‌كرد نفرت‌ مردم‌ لرستان‌ و حس‌ تعصّب‌ آن‌ها بيشتر اوج‌ مي‌گرفت‌ و بر نفرات‌ سالار نظام‌ مي‌افزود. موضوع‌ ديگر، ورود افراد و دستجات‌ مسلّح‌ از چهار گوشه‌ لرستان‌ بود كه‌ از شنيدن‌ ورود سران‌ بختياري‌ به‌ شدّت‌ ناراحت‌ و با پيوستن‌ به‌ اردوي‌ نظرعلي‌خان آمادگي‌ خودشان‌ را به‌ منظور شركت‌ در نبردي‌ كه‌ آن‌ را جهاد طايفگي‌ مي‌دانستند اعلام‌ مي‌نمودند.
اين‌ مسايل‌ و خبر حركت‌ اردوي‌ نظرعلي‌خان به‌ سمع‌ دشمن‌ رسيد و براي‌ اين‌كه در فضاي‌ باز حومه‌ بروجرد بين‌ دو دسته‌ خصم،‌ لرستان‌ و بروجرد قرار نگيرند ناچار دست‌ از محاصره‌ شهر برداشته‌ و براي‌ مقابله‌ با حوادث‌ بعدي‌ مجدداً به‌ اشترينان‌ برگشتند و در آن‌جا توپ‌ها را سوار و با استوار كردن‌ سنگر‌ها در پشت‌بام‌ خانه‌‌هاي مخروبه‌ منتظر ماندند. چون‌ روشن‌ نبود كه‌ اردوي‌ سالارالدّوله‌ از كدام‌ سمت‌ بر آن‌ها خواهد تاخت‌.
نظرعلي‌خان با يارانش‌ كه‌ در رأس‌ آن‌ها از يوسف‌خان و ابدال‌خان نورعلي‌، ايمان‌قلي‌خان، طهماسب‌‌خان موموند،خسروخان جهانگيري‌، رستم‌خان‌ كاظمي، محمدرضاخان ايتي‌وند و برادرانش، سرهنگ‌ موسي‌خان، غلامرضا‌خان فرزند حاج‌ زينكه‌(زين‌العابدين‌خان) حسنوند، غلامعلي‌خان، شيخ‌ علي‌خان ‌(شيخه‌)، علي‌مردان‌خان و نجف‌ بيرانوند، فاضل‌خان ايلخاني‌ و شيرمحمّدخان سكوند، سام‌خان محمّدي، علي‌مرادخان، خان فرزند كِلَه و پرويزخان گراوند، محمّدرحيم‌خان ‌(دوريشَكَه‌)، حيات‌قلي‌خان، ملك‌احمدخان‌ و كاظم‌خان كوشكي‌، آقارضاخان آزادبخت، صيدعلي‌ و هاواسقلي كوناني، محمودخان (محمودي)‌ اسفندياري‌، اسداللّه‌خان سالاري‌‌، مي‌توان‌ نام‌ برد. اين اردو قبل از‌ غروب‌ آفتاب‌ از كنار نهاوندگذشت‌ و به‌ "كيكدان"‌ رسيد.
قبلاً گفتيم‌ كه‌ حسن‌خان امير‌اجلال‌ كيكداني‌ در ملاير، پيش‌ از شروع‌ جنگ‌ شبانه‌ اردوي‌ شاه‌زاده‌ را ترك‌ كرد و به‌ تهران‌ رفت‌ و اينك‌ مردم‌ "كيكَدان"‌ از ورود نظرعلي‌خان مطلع‌ و مَقدمش‌ را گرامي‌ داشتند. همان‌‍‌وقت‌ سالار‌نظام سلگي‌ و نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ كه‌ از ورود نظرعلي‌خان از پيش‌ اطلاع‌ داشتند به‌ او ملحق‌ شدند. سرداراكرم‌ از جهاد مردانه‌ و كوشش‌ مستمر آن دو اظهار امتنان‌ كرده‌ رشادت‌ و قدرت‌ پايداري آن‌ها‌ را ستود. آن‌گاه‌ مبلغي‌ وجه‌ نقد در اختيار آن‌ها‌ گذاشت‌ كه‌ براي‌ تجديد قوا مورد استفاده‌ قرار دهند و به‌ نفراتشان‌ كمك‌هايي‌ كه‌ لازم‌ مي‌نمود بنمايند.
روز بعد از رؤساي‌ دستجات‌ مختلف‌ لرستان‌، بروجرد و نهاوند كه‌ اردو را تشكيل‌ مي‌دادند خواست‌ تا به‌ چادرش‌ رفتند. پس‌ از ذكر مقدمه‌اي مبني‌ بر تشكّر و امتنان‌ قلبيش‌ از زحمات‌ و فداكاري‌هاي ياران‌ و خويشاوندان‌ گفت‌:« به‌ من‌ خبرهايي‌ رسيده‌ است‌ كه‌ سران‌ بختياري‌ و عدّ‌ه‌اي به‌نام‌ مجاهد و مشروطه‌خواه‌ پس‌ از غارت‌ همدان‌ و ملاير تحت‌ عنوان‌ دفع‌ سالارالدّوله‌ و به‌ انتقام‌ لشكركشي‌هاي حضرت‌ والا كمر به‌ قتل‌ و غارت‌ مردم‌ اين‌ ديار بسته‌ در اشترينان‌ دست‌ به ‌عمليّاتي‌ زده‌اند كه‌ از بزرگاني‌ مانند امير‌جنگ و سردار‌بهادر و صمصام‌‌ و امثال‌ آن‌ها به‌ هيچ‌وجه‌ انتظار نداشتم‌ و واقعاً متأسّف‌ هستم‌ كه‌ مرداني‌ اصيل‌ و محترم‌ از نسل‌ مردان‌ تاريخي‌ اين‌ مملكت‌ چگونه‌ چنان‌ آثار زشتي‌ از خود به‌ يادگار گذاشته‌اند. آن‌چه‌ تا اين‌ تاريخ انجام‌ داده‌اند هنوز برايشان‌ كفايت‌ نكرده‌ هم‌اكنون‌ اين‌ مردان‌ بزرگوار اردويي‌ را كه‌ جز به‌ قتل‌ و تاراج‌ مردم‌ بي‌‌گناه‌ نمي‌انديشند با توپ‌ و تفنگ‌ و ساز و برگ‌ جنگي‌ به‌سمت‌ بروجرد سوق‌ داده‌اند كه‌ من‌ متوجّه نگرديده‌ام‌ كه اين‌ رفتن‌ بروجرد جز به‌ منظور غارت‌گري‌ و مزاحمت‌ مردم‌ محترم‌ آن‌ شهر چه‌ عنواني‌ مي‌تواند داشته‌ باشد؟
مي‌گويند براي‌ اين‌كه بين‌ دو جناح‌ قرار نگيرند پس‌ از مدّتي‌ محاصره‌ و مزاحمت‌ مردم،‌ اكنون‌ دوباره‌ به‌ اشترينان‌ برگشته‌اند. شك‌ نيست‌ كه‌ اگر ما نتوانيم‌ از همين‌جا از توسعه‌ تجاوزات‌ اين‌ آقايان‌ جلوگيري‌ كنيم‌ و آن‌ها را از اشترينان‌ عقب‌ برانيم‌ با چيرگي‌ و گستاخي‌ بيشتر از پيش،‌ يك ‌‌به ‌‌يك‌ شهر و قرا و قصبات‌ بروجرد را تاراج‌ مي‌كنند آن‌گاه‌ به‌ غارت‌ و چپاول‌ ساير بلاد لرستان‌ خواهند پرداخت‌. از طرفي‌ خزانه‌ دولت‌ و نفرات‌ ورزيده‌ و ابزار جنگي‌ بدون نقص هم در اختيار دارند و هر قدر فكر مي‌كنم جز دست زدن به يك اقدام استثنايي و ابتكار جنگي چار‌ه‌اي به‌ نظرم‌ نمي‌رسد و به‌راستي‌ هم‌ نمي‌توانم‌ شاهد اين‌ همه‌ فجايع‌ باشم‌.»
نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ -كه‌ از طايفه‌ گودرزي و تبار اشتريناني‌ها بود - آزرده‌ و دل‌تنگ‌ از وقايع‌ گذشته‌ و زنداني‌ شدن‌ مردم‌ محترمي‌ مانند حاج‌ علي‌ميرزا و برادرش‌ حاج‌ علي‌اكبر، همچنين‌ مهرعلي‌خان ‌ظفرالسّلطان‌ و قتل‌ ضرغام‌السّلطنه‌ خزلي‌ با خشم‌ و نفرت‌ اظهار داشت‌ كه:‌ سردار خود مي‌داند براي‌ ما همه‌ مرگ‌ گواراتر است‌ از اين‌كه زنده‌ بمانيم‌ و ناظر سفك‌ دما و هتك‌ ناموس‌ و تاراج اموال‌ و دارايي‌ خود و بستگانمان‌ باشيم‌. هيچ‌‌يك‌ از ما در اُمور جنگي‌ تجربه‌ و ورزيدگي‌ شما را نداريم‌ و در اولويّت‌ شما در اين‌ امر ترديد به‌خود راه‌ نمي‌دهيم‌. بنابراين‌ هر پيشنهادي‌ هست‌ بفرماييد و ترديد نكنيد.
سالارنظام‌ سلگي دنبال‌ حرف‌هاي خان گودرزي‌ را گرفته‌ آن‌ها را تأييد كرد. سايرين‌ هم‌ به‌ نوبه‌ اظهار علاقه‌ و صميميّت‌ نمودند. نصرت‌السّلطان‌ گفت‌:« بر آقايان‌ اهل‌ محال‌ ثلاث‌ و بروجرد مخفي‌ نيست‌ كه‌ سرداراكرم‌ در حال‌ حاضر به‌ هيچ‌‌وجه‌ در معرض‌ مخاطره‌ نيست‌ و همانا جنبه‌ مردي‌ و مردانگي‌ و تعصّب‌ است‌ كه‌ او را از قلب‌ لرستان‌ به‌سوي‌ ما و براي‌ نجات‌ ما به‌ اين‌جا كشانده‌ است‌.» پس‌ از اين‌ گفتگو‌ها نظرعلي‌خان دست‌ به‌ يك‌ تاكتيك‌ جنگي‌ زد كه‌ هر‌گاه‌ شهود عيني‌ با صراحت‌ و قاطعيّت‌ آن‌ را تأييد نمي‌كردند ما‌ هرگز مبادرت‌ به‌ نوشتن‌ آن‌ نمي‌نموديم‌.
 
شبيخون نظرعلي‌خان به قواي بختياري در اشترينان
سرداراكرم‌ كه‌ خود را طرف‌ محبّت‌ و مورد تأييد بي ‌‌چون ‌و ‌چراي‌ دستجات‌ بروجرد و لرستان‌ مي‌‌‌ديد به‌ يك‌ عمل‌ تهاجمي‌ بسيار خطير مبادرت‌ كرد. شب‌ به‌ نيمه‌‌هاي خود نزديك‌ مي‌شد؛ شبي‌ تاريك‌ با فضايي‌ غبارآلوده‌، اردو در سه‌ فرسخي اشترينان قرار داشت‌. نظرعلي‌خان به‌ تشخيص‌ خود از بين‌ سواران‌ يكصد تن‌ مرد ورزيده‌ مسلّح‌ به‌ سلاح‌ مؤثّر و اسبان‌ تيزتك‌ انتخاب‌ كرد و قدري‌ بعد از نيمه‌‌شب‌ يعني‌ همان‌ دقيقه‌اي كه‌ مي‌خواست‌ دست‌ به‌ يك‌ قمار وحشتناك‌ بزند، خطاب‌ به‌ حاضران‌ اعم‌ از آن‌هايي‌ كه‌ با او مي‌رفتند و آن‌هايي‌ كه‌ ماندگار بودند گفت‌:
«هم‌‌اكنون‌ با اجاز‌ه‌اي كه‌ قبلاً به‌ من‌ داديد با اين‌ صد نفر سوار انتخابي‌ بر سران‌ بختياري‌ در ميان‌ اطاق‌ها و حصار‌هاي اشترينان‌ حمله‌ مي‌كنم‌؛ كار از دو حال‌ خارج‌ نيست،‌ يا مي‌توانم‌ امير‌جنگ و سردار‌بهادر و سردار‌محتشم‌ و چند نفري‌ كه‌ هستند را با يك‌ يورش‌ غافل‌گيري‌ اسير كنم‌ كه‌ در اين‌ صورت‌ غائله‌ ختم‌ و كار تمام‌ است؛ ديگر با افراد و نفرات‌ كينه‌ و نقاري‌ در كار‌ نيست‌ و يا جان‌ بر سر اين‌ كار مي‌گذارم‌ كه‌ آن هم براي‌ من‌ بسيار گواراتر است‌ از اين‌كه شاهد ترك‌تازي‌ و دست‌درازي‌ عد‌ّه‌اي بشوم‌ كه‌ تابع‌ هيچ‌ اصل‌ و اصولي‌ نيستند.
اكنون‌ از محضر شريف‌ آقايان‌ محترم‌ توقّعم‌ اين‌ است‌ كه‌ در انجام‌ اين‌ كار با همه‌ غرابت‌ و مخاطراتي‌ كه‌ در بر دارد به‌ من‌ ايرادي‌ نگيريد و اين‌ تنها خواهش‌ من‌ است‌.» محتاج‌ بيان‌ نيست‌ كه‌ اِصغاي‌ اين‌ بيانات‌ چه‌ واكنش‌هاي گوناگوني‌ برانگيخت؛ زيرا كاري‌ كه‌ پيش‌ گرفته‌ شده‌ بود با هيچ‌‌يك‌ از اصول‌ و موازين‌ عقلي‌ كه‌ مرسوم‌ سپاهي‌گري‌ است‌ وفق‌ نمي‌داد. شبيخون‌ در فن‌ سپاهي‌گري‌ جايز است؛ لكن‌ در هواي‌ باز، نه‌ در اطاق‌هاي در بسته‌ كه‌ بر فراز پشت‌‌بام‌ هر اطاق‌ سنگري‌ مملو از نگهبان‌هاي تفنگ‌ به‌دست‌ به‌ پاسداري‌ مشغول‌اند. امّا قبلاً او از هم‌رزمانش‌ قول‌ گرفته‌ بود و قول‌ و قرار مردم‌ آن‌ روزگار سخت‌تر از سنگ‌هاي خارا و شكست‌ آن‌ امري‌ بود محال‌، به‌ همين‌ جهت‌ و بيشتر به‌خاطر اين‌كه آشفته‌ و مكدّر نگردد ناچار دم‌ فرو برده‌ و خاموش‌ ماندند، سكوتي‌ كه‌ هم‌ علامت‌ رضا بود و هم‌ دليل‌ نگراني‌ سرشار آن‌ها.[4]
پاسي‌ از نيمه‌‌شب‌ گذشته‌ يكصد سوار منتخب‌، پشت‌ سر فرمانده‌ خود، به‌سوي‌ شهرك‌ اشترينان‌ با سرعت‌ هر چه‌ تمام‌تر در‌حالي‌كه‌ دو تن‌ راه‌ بلد با خود داشتند راه‌ افتادند؛ باقي‌ اردو را سردار سفارش‌ كرد كه‌ در همان‌ نقطه‌ منتظر بمانند تا نتيجه‌ كار او معلوم‌ گردد.
سواران‌ مهاجم‌ به‌ اشترينان‌ رسيدند. نظرعلي‌خان براي‌ اين‌كه مسؤوليّت‌ اين‌ عمل‌ و عواقب‌ مترتّب‌ بر آن‌ را شخصاً به‌ عهده‌ بگيرد به‌ يوسف‌خان‌ نورعلي سپرد كه‌ در آن‌جا سوار‌ها را نگاه دارد تا دستور از او برسد. آن‌‌گاه‌ كريم‌ و مهدي‌ ميرشاه‌قلي‌ را غرق‌ در اسلحه،‌ همراه‌ بَلَدي‌ با خود برد و از روي‌ پلي‌ باريك‌ كه‌ در مدخل‌ اشترينان واقع‌ بود رد شده‌ پس‌ از آن‌ از پيچ‌ كوچه‌‌ها نيز گذشت‌؛ آن‌‌گاه‌ در يك‌ ميدان‌گاهي‌ كوچك‌ جلو خانه‌ حاج‌ علي‌ميرزا توقّف‌ كرد. خوانين‌ همان‌جا بودند و او به‌ كريم‌ دستور دق‌الباب‌ داد. كريم‌ و مهدي‌ از اسب‌ها به‌ زير آمده‌ خود را دَم‌ در رساندند و دق‌الباب‌ كردند. يك‌ نفر با صداي‌ در، پيش‌ آمده‌ پرسيد: شما كي‌ هستيد؟ كريم‌ پاسخ‌ داد: آشناييم‌، بگوييد حاجي‌ شخصاً تشريف‌ بياورند. آن‌ شخص‌ برگشت‌ و به‌ حاجي‌ اطلاع‌ داد كه‌ شما را پشت‌ در مي‌خواهند. او پشت‌ در آمده‌ پرسيد: « با كي‌ كار داريد و از من‌ چه‌ مي‌خواهيد؟» در همان‌ موقع‌ نظرعلي‌خان پيش‌ آمده‌ شخصاً پاسخ‌ داد كه‌: « من‌ سردار‌اكرم‌ هستم‌، فوراً درب‌ را بگشا، چون‌ با خود يكصد سوار مسلّح‌ آورده‌ام‌ و مي‌خواهم هم‌‌اكنون‌ سران‌ بختياري‌ را دستگير كنم‌ تا غائله‌ ختم‌ شود؛ من‌ به‌پاس‌ دوستي‌ و نان‌ و نمكي‌ كه‌ با هم‌ داريم‌ اين‌ خواهش‌ را از شما مي‌كنم.»‌ ولي‌ حاجي‌ جواب‌ داد كه‌: «خانه‌ام‌ خراب‌! بالاي‌ اين‌ خانه‌ قراول‌ گذاشته‌ شده‌ آن‌ها مراقبت‌ دقيق‌ دارند‌، فرضاً هم‌ كه‌ تو وارد بشوي‌ ترديد ندارم‌ كه‌ خودت‌ هم‌ كشته‌ خواهي‌ شد، مگر از جانت‌ سير شده‌اي‌؟ زود برگرد و برو.» نظرعلي‌خان پافشاري‌ كرد و به‌ تهديد پرداخت‌. در آن‌ لحظه‌ خطرناك‌، قراول‌هايي‌ كه‌ در پشت‌ بام‌ بودند از صداي‌ نجوا و پچ‌پچ‌ پشت‌ در متوجّه‌ خطر گرديده‌ يك‌ نفر از بالاي‌ ديوار سر پيش‌ آورد كه‌ ببيند چه‌ خبر است‌ و چون‌ چشمش‌ به‌ سه‌ تن‌ سواره‌ افتاد فرياد زد: سوار كي‌ هستي؟‌ ولي‌ مهدي‌ به وي‌ مهلت‌ نداده‌ با گلوله‌ بر زمينش‌ افكند. دومي‌ را نيز كريم‌ هدف قرار داد و لاشه‌ او نيز پهلوي‌ اوّلي‌ افتاد. سواران‌ سرداراكرم‌ تفنگ‌هاي آن‌ها را برداشته‌ به‌ قاچ‌ زين‌ آويختند. بر اثر اين‌ سر و صدا و صداي‌ صفير گلوله‌ ساير نگهبانان‌ بيدار شدند و حمله‌ آغاز شد. لكن‌ سرداراكرم‌ پس‌ از خالي‌ شدن‌ گلوله‌‌ها و هياهوي‌ نگهبانان‌ و زمزمه‌ ساكنين‌ خانه‌، متوجّه‌ ‌شد كه‌ نقشه‌ عملي‌ نيست‌ و اندك‌ توقّف‌ سبب‌ نابودي‌ او و جمعي‌ ديگر خواهد گرديد. ناچار عنان‌ اسب‌ را برگردانيد و به‌ دو تن‌ همراهان‌ نيز اشاره‌ كرد كه‌ حركت‌ كنند و آن‌ها در ميان‌ شليك‌ گلوله‌‌هاي پي‌‌در‌پي‌ تعقيب‌ كنندگان‌ توانستند به‌‌سلامت‌ از ميان‌ كوچه‌‌هاي تنگ‌ و تاريك‌ دِه‌ عبور و جان‌ سالم‌ به‌ در ببرند.
عدّ‌ه‌اي از طرف‌ سران‌ بختياري‌ همان‌ لحظه‌ مأمور گشتند كه‌ نظرعلي‌خان ‌را كشته‌ يا اسير نمايند. اين‌ عدّه‌ او را تا خارج‌ از دِه‌ دنبال‌ كردند اما به‌زودي‌ متوجّه‌ شدند كه‌ دسته‌اي از سواران‌ جنگاور انتظار ورودشان‌ را دارند، لذا ناگزير به‌ مراجعت‌ شدند و جريان‌ را به‌سرداران‌ گزارش‌ دادند.[5]
با چنان‌ وضع‌ و موقعيّتي‌ بامداد همان‌ شب،‌ رؤساي بختياري‌ گرد هم‌ جمع‌ شدند و در اطراف‌ كار‌ها به‌ مشورت‌ پرداختند. آن‌ها تصميم‌ گرفتند كه‌ اسيران‌ را در مكان‌ امني‌ نگهداري‌ كنند و با توپ‌خانه‌ و هر چه‌ در حيّز قدرت‌ دارند به‌ تعقيب‌ او پردازند. در همان‌ وقتي‌ كه‌ آن‌ها مشغول‌ تدارك‌ حركت‌ به‌سمت‌ نهاوند بودند تا در آن‌جا ترتيب‌ كار‌ها را داده‌ و تدارك‌ لازم‌ را ببينند و براي‌ خواروبار و عليق‌ چهارپايان هم در مضيقه‌ نمانند اطلاع‌ يافتند كه‌ سرداراكرم‌ در سه‌‌راهي‌ ثلاث نزديك‌ دهكده‌ "كيكَدان"‌ اردو زده‌ است‌ با اين‌ وضع‌ قرار شد اردوي‌ بختياري‌ و دولتيان‌ بدان‌ سمت‌ متوجّه‌ گردند.
از آن‌ طرف‌ نظرعلي‌خان به‌ محض‌ مراجعت‌ از شبيخون‌ عجيب‌ خود به ‌سران‌ اردو خاطرنشان‌ ساخت‌ كه‌ با اين‌ عمل‌ تعرّضي،‌ تا انداز‌ه‌اي حريف‌ متوجّه‌ خطري‌ كه‌ با آن‌ مواجه‌ است‌ شده‌ است‌ لكن‌ لازمه‌ كار اين‌ است‌ كه‌ ديگر به‌ آن‌ها فرصت‌ ندهند. او گفت‌: « من‌ از دور تعرّضات‌ موضعي‌ سالارنظام‌ را مي‌شنيدم‌ و شما ديديد كه‌ همين‌ تعرّضات‌ موجب‌ نجات‌ شهر بروجرد شد؛ اينك‌ نوبت‌ آن‌ رسيده‌ است‌ تا ما نيز از توپ‌هايي‌ كه‌ در دست‌ داريم‌ ولو هم‌ ناقص‌ استفاده‌ كنيم‌ و همواره‌ ضارب‌ و متعرّض‌ ما باشيم‌ نه‌ آن‌ها» سپس‌ پيشنهاد كرد كه‌ سالارالدّوله‌ را در مكاني‌ كاملاً مطمئن‌ بگذارند و دسته‌جمعي‌ به‌ اشترينان‌ حمله‌ كنند. سواران‌ سرداراكرم‌ و خوانين‌ بروجرد و نهاوند آن‌ روز را در كيكَدان به‌ تدارك‌ جنگ‌ پرداخته‌ تفنگ‌ها را آماده‌ و نواقص‌ سلاح‌ موجود را تا آن‌جا كه‌ مقدور بود برطرف‌ كردند. آن‌‌گاه‌ اسب‌ها را تيمار و به‌ آن‌ها عليق‌ كافي‌ دادند. ظهر هم‌ ناهار مختصري‌ صرف‌ شد و دو ساعت‌ بعد‌از‌ظهر نظرعلي‌خان، سالارنظام‌، نصرت‌السّلطان‌ و ساير بزرگان‌ اردو در چادر سالارالدّوله‌ جمع‌ شده‌ قرار گذاشتند كه‌ سواران‌ را دو قسمت‌ كنند. 
سالارنظام، نصرت‌السّلطان گودرزي و يوسف‌خان نور‌علي مستقيماً از سمت شمال و سرداراكرم با بقيه همراهان، اشترينان را دور زده از سمت بروجرد حركت و قواي بختياري را با مجاهدين از دو طرف مورد حمله قرار دهند. سالار‌الدّوله را يكي از خوانين نهاوند به‌‌طوري‌‌كه كسي متوجّه شخصيّت او نگردد و ناشناس بماند به دهكده "فارسمان" برد و قرار شد پس از فراقت از كار حريفان جنگي بروند و نتايج كارها را به وي گزارش دهند.
سرداراكرم فكر مي‌كرد مجاهدين هنوز در اشترينان به‌سر مي‌برند و نقشه جنگ بر اين مبني طرح گرديد؛ ولي از قضا همان‌وقتي كه اين‌ها مشغول تدارك حمله بودند آن‌ها نيز در صدد خروج از ده و حمله بر حريف افتادند. بنابراين پس از حركت اين دو اردو، لرها در پشت برج و با‌روي اشترينان در فاصله دو كيلومتر در سمت شمال (راه ملاير) سواران سالار‌نظام و هم‌رزمان او با انبوه قواي بختياري تلاقي كردند و جنگ ساعت چهار بعدازظهر بين طرفين درگرفت. سران بختياري به تصوّر اين‌كه با همين عدّه طرف هستند فقط با تفنگ مي‌جنگيدند، ولي به زودي متوجّه شدند كه قواي اصلي كه در رأس آن‌ها خود نظرعلي‌خان قرار دارد، از سمت بروجرد در حال پيش‌روي به‌سوي اشترينان است؛ بدين جهت ناچار شدند از برابر سواران سالارنظام سلگي عقب‌نشيني كنند و به دِه برگردند و براي اين‌كه دشمن اين عقب‌نشيني را حمل بر شكست نكند قسمتي از سواران را در مقابل سالارنظام قرار دادند و عمده قوا با امير‌جنگ ، سردار بهادر و ابوالفتح سيف‌لشكر به اشترينان برگشتند. سالار‌نظام سلگي بدون توجّه به تلفات در مدّت يك ساعت تومار لشكريان دشمن را در هم پيچيد و ضمن وارد كردن تلفات سنگين آن‌ها را به هزيمت وا‌داشت و ناگزير كرد كه به‌سوي اشترينان عقب‌نشيني كنند و خود را به آن‌جا برسانند. در سمت جنوب هم سردار‌بهادر، قواي بختياري را تا حدود دو كيلومتر از دِه خارج كرده به استقبال نظرعلي‌خان شتافت و جنگي بسيار شديد و خونين بين دو حريف كه متأسّفانه هر دو خون پاك لري در رگ و جانشان فوران داشت درگرفت. نظرعلي‌خان توانست بر بختياري‌ها آن‌چنان فشاري وارد آورد كه آن‌ها نيز به‌سوي اشترينان عقب‌نشيني كنند و به‌دسته اوّلي بپيوندند و به اين ترتيب ملاحظه مي‌شود كه تا اين‌جا پيروزي از آن سواران لرستان بوده است. سردار‌ظفر كه خود در جنگ اشترينان شركت نداشته و بيشتر نوشته‌هايش جنبه حماسه‌‌سرايي دارد مع‌ذالك اعتراف مي‌كند كه « وقتي اردوي نظرعلي‌خان از دور پيدا شد رعبي در دل بختياري‌ها افتاد، در آن موقع حاج ابوالفتح سيف‌لشكر كه رشيدترين سوار بختياري بود پهلوي سردار‌بهادر ايستاده بود به ‌سردار‌بهادر رو كرده سخنان خالي از نزاكت گفتن آغاز كرد و تنها به همان سخنان اكتفا نكرده هتّاكي و بي‌حرمتي را از حد گذرانيد و سردار در جواب او گفت: شما كه خويش و ريش‌سفيد ما هستيد و رشيد و جنگاوريد اين‌گونه ترسيده‌ايد نمي‌د‌انيد چه مي‌گوييد من از ديگران چه توقّعي مي‌توانم داشته باشم»
آن‌گاه چنين افاده مي‌كند: «سالارنظام را امر كرد[6] توپ به اردوي نظر‌علي‌خان ببندد، تير اوّل در اردوي نظرعلي‌خان خورده هفت، هشت نفر به خاك افتادند، با تير دوم و سوم از يك فرسنگي اردوي نظرعلي‌خان برگشته چه به طرف بروجرد و چه به طرف كوهسار فراري و آواره شدند.»[7]
اين مطلبي است كه صرف‌نظر از اشتباهاتي كه در آن ديده مي‌شود و صرفاً دور از واقعيّت است در مورد اثر توپخانه و خساراتي كه از اين صنف بر نيروي لرستان وارد گرديده كاملاً درست است؛ زيرا قبلاً كه دو طرف با اسلحه سبك مي‌جنگيدند سواران لرستان به‌نحو محسوسي چيرگي يافته و توافق داشته‌اند و در هر دو سمت شمال‌ و جنوب‌ دشمنان‌ را وادار به‌ عقب‌نشيني‌ كردند به‌صورتي‌ كه‌ رشيدترين سرداران‌ آن‌ها دُچار بيم‌ و هراس‌ گرديده‌ است‌، ولي‌ پس‌ از نصب‌ توپ‌خانه‌ و با توجّه‌ به‌ اين‌كه سلاح‌ مجاهدين‌ كلاً سه‌‌‌تير و ده‌تير با بُرد زياد و داراي فشنگ‌ فراوان‌ بودند، اما اسلحه‌ سواران‌ لرستان‌ غالباً تفنگ‌هاي سر‌پُر سربي‌ و لوازم‌ ناقص‌ و اندك‌ بوده‌ از طرفي‌ سواران‌ بروجردي‌ سلاح‌ جنگي‌ كم‌تري‌ با خود داشته‌اند. علّت‌ اين‌ امر آن‌ بود كه‌ بروجردي‌ها عد‌ّه‌اي تفنگ‌چي‌ ورزيده‌ و مجهّز كه‌ داشتند به‌ تنگه‌ ونايي‌ فرستادند تا دهانه‌ تنگه‌ را به‌ روي‌ دشمن‌ ببندند، زيرا اين‌ مردم‌ مآل‌بين‌ از طبع‌ غارت‌گر و تمايلات‌ تاراج‌گري‌ بختياري‌ها با اطلاع‌ بودند، لذا براي‌ اين‌كه حاصل‌ يك‌ عمر كار و كوشش‌ خود و پدرانشان‌ را به‌دست‌ ايشان‌ ندهند اموال‌ و اثاثيه‌ گران‌بها و قابل‌ توجّهي‌ را كه‌ داشتند به‌ دهكده‌ ونايي‌ حمل‌ كرده‌ و دهانه‌ تنگه‌ را توسّط‌ مردان‌ جنگاور و مجهّز سد كردند. به‌ اين‌ علّت‌ و جهات‌ ديگر و براي‌ اين‌كه افراد جنگجوي‌ اردو از تيررس‌ توپ‌خانه‌ دور شوند سرداراكرم‌ دهكده‌ اشترينان‌ را دور زده‌ به‌دسته‌ سالارنظام‌ سلگي‌ پيوست‌ و بعد از مشورت‌ با ياران‌ قرار شد اردو به‌ ونايي‌ حركت‌ كند و در آن‌جا نقشه‌ يك‌ حمله‌ قاطع‌ را پياده‌ كنند. سرداراكرم‌ به‌ اتّفاق‌ سران‌ بروجرد، نهاوند و تعدادي‌ از رؤساي‌ برجسته‌ بالاگريوه‌، سلسله‌، طرهان‌ و دلفان‌ چون‌ شب‌ فرا رسيده‌ و هوا تاريك‌ شده‌ بود با راهنمايي‌ بلدي‌هاي محلي‌ به‌سوي ونايي‌ حركت‌ كردند و اردوي‌ بختياري‌ شب‌ در اشترينان‌ ماندند.
روز بعد سرداران‌ بختياري‌ براي‌ اين‌كه غافل‌گير نشوند صفوف‌ خود را مرتّب‌ كرده‌ در پناه‌ چندين‌ عرّاده توپ‌ از دهكده‌ اشترينان‌ به‌‌قصد حمله‌ بر اردوي‌ لرستان‌ به‌سوي‌ ونايي‌ رهسپار شدند. سرداراكرم‌ كه‌ اميدوار بود در ونايي از كمك‌ ساخلوي‌ آن‌جا برخوردار گردد و در صورت‌ لزوم‌ بختياري‌ها را به‌ آن‌ موضع‌ خطرناك‌ بكشاند و از دو طرف‌ به‌ محاصره‌ اندازد به‌ زودي‌ متوجّه‌ شد كه‌ تفنگ‌داران‌ ونايي‌ به‌ روي‌ ياران‌ او تيراندازي‌ كرده‌ و اظهار مي‌داشتند كه‌ بيگانه‌ براي‌ ما بيگانه‌ است‌ مي‌خواهد سرداراكرم‌ باشد يا سردار‌بهادر و با اين‌ تفصيل‌، نيك‌ پيداست‌ كه‌ قواي‌ لرستان‌ در آن‌ لحظات‌ بين‌ دو جناح‌ مخالف‌ قرار گرفته‌ و نمي‌توانست عواقب‌ كار را پيش‌بيني‌ كند.
سران‌ اردو زير چادري‌ كه‌ برافراشته‌ بودند گرد او جمع‌ شدند. اشرف‌السّلطان‌، نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌، صارم‌السّلطان‌ بروجردي‌، سالار‌نظام‌ سلگي‌، يوسف‌خان‌، خسروخان‌، رستم‌خان‌، عظيم‌خان‌، محمّدرضاخان‌، طهماسب‌‌خان‌، ايمان‌قلي‌خان‌، عزيزخان آزادبخت‌، سام‌خان محمّدي‌، دوريشَكَه‌، علي‌مرادخان و الهيارخان گراوند و ديگر بزرگان‌ اردو به‌ گفتگو نشستند كه‌ چه‌ بايد بكنند.
گفتگو زياد و پيشنهاد فراوان‌ داده‌ شد، در آن‌ ميان نصرت‌‌السّلطان‌ گودرزي‌ پيشنهاد كرد كه‌ سرداراكرم‌ موافقت‌ كند در مورد تفنگ‌چي‌هاي ونايي‌ تحقيق‌ بيشتري‌ به‌عمل‌ آيد و دانسته‌ شود كه‌ آن‌ها كي‌ هستند و به‌ چه‌ منظوري‌ تنگه‌ ونايي‌ را بسته‌اند. آيا آن‌ها را مجاهدين‌ و بختياري‌ها فرستاده‌اند يا تعلّق‌ به‌ بعضي‌ از خوانين‌ لرستان كه از نظرعلي‌خان دل‌گران‌ مي‌باشند دارند و يا اين‌كه از طرف‌ شهرنشينان‌ بروجرد مأموريتي‌ دارند؟ پس‌ از تحقيق‌ و كشف‌ حقايق‌ تكليف‌ روشن‌ مي‌گردد، زيرا از جانب‌ دشمنان‌ اگر آن‌جا را تصرّف‌ كرده‌ باشند كه‌ جنگيدن‌ با آن‌ها صلاح‌ نيست‌، چون‌ هيچ‌كس‌ با دشمن‌ نامريي‌ نمي‌تواند درگير شود و آن‌ها واقعاً در دو سمت‌ تنگه‌ مواضعي‌ غير مريي‌ دارند و ما ناچاريم‌ با تمام‌ قوّه‌ و قدرت‌ خود بر بختياري‌ها و مجاهدين‌ حمله‌ كنيم‌ بلكه‌ راهي‌ از ميان‌ آن‌ها باز كنيم‌ و جان‌ به‌در بريم‌ و يا اين‌كه آن‌قدر بجنگيم‌ تا همه‌ كشته‌ شويم‌، اين‌ پيشنهاد عاقلانه‌ را نظرعلي‌خان و ساير سران‌ اردو عموماً تأييد كردند.
نظرعلي‌خان پيشنهاد كرد كه‌ نصرت‌السّلطان‌ شخصاً اين‌ مأموريّت‌ را به‌ عهده‌ بگيرد و با نگهبانان‌ تنگه‌ هر طور شده‌ باب‌ گفتگو را بگشايد. نصرت‌‌السّلطان گودرزي‌ پس‌ از استماع‌ اين‌ سخنان‌ فوري‌ از جاي‌ خود برخاسته‌ و رهسپار ونايي‌ شد. در اين‌ موقعيّت‌ بسيار خطير، نظرعلي‌خان اظهار داشت‌ كه‌ چون‌ قواي‌ دولتيان‌ و بختياري‌ها مشغول‌ پيشرفت‌ هستند قطعاً به‌‌زودي‌ به‌ اين‌جا خواهند رسيد و اگر از پيشتازان‌ آن‌ها جلوگيري‌ نگردد به‌سوي‌ تنگه‌ رهسپار خواهند شد. در اين‌ صورت‌ نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ با آن‌ها برخورد خواهد كرد و ممكن‌ است‌ ضايعه‌ بزرگي‌ دامن‌گير گردد و ما هم‌ بين‌ دو آتش‌ توپ‌ و تفنگ‌ قرار بگيريم‌ و نابود شويم‌ با اين‌ تفصيل‌ ملاحظه‌ مي‌كنيم‌ كه‌ باز هم‌ نيازمند يك‌ اقدام‌ جدي‌ و فداكاري‌ بزرگ‌ هستيم‌ و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ با از جان‌‌گذشتگي‌ به‌ دشمنان‌ حمله‌ور شويم‌ و تا رسيدن‌ گودرزي‌ به‌ دهانه‌ تنگه‌ و برگشتن‌ او، اردو‌ي دشمن‌ را مشغول‌ بداريم‌ و مانع‌ از پيشرفتشان‌ شويم‌.
محمّدرحيم‌خان (دوريشَكَه‌) گراوند از طرف‌ سرداراكرم‌ مأمور شد كه‌ در رأس‌ يكصد سوار، هنگامي‌ كه‌ مجاهدين‌ سرازير شدند، غفلتاً بر سمت‌ چپ‌ آن‌ها يورش‌ بَرَد. سالار نظام‌ سلگي‌ با يوسف‌خان نورعلي‌ و رستم‌خان موموند نيز صد سوار با خود برداشته به‌ قصد حمله‌ بر جبهه‌ راست‌ قشون‌ دشمن‌ آماده‌ و رهسپار گرديدند. خود سرداراكرم‌ با سران‌ بروجرد و نهاوند بر قلب‌ مجاهدين‌ تاخت‌. حمله‌ به‌قدري‌ ناگهاني‌ و سخت‌ و بي‌‌باكانه‌ بود كه‌ ستون‌هاي چپ‌ و راست‌ سواران‌ بختياري‌ به‌هم‌ برآمده‌ و از دو طرف‌ به‌ قلب‌ سپاه‌ ريختند؛ در نتيجه‌ صف‌ها متلاشي‌ شد و براي‌ آرايش‌ جنگي‌ و حفظ‌ نفرات‌ خود، سران‌ بختياري‌ مقداري‌ در حدود سه‌ كيلومتر عقب‌ نشستند. گوينده‌ يعني‌ شاهد عيني‌ در اين‌جا واژه‌ فرار را به‌كار برده‌ و عقيده‌ ساير آقايان‌ معمّرين‌ لرستان‌ نيز همين‌ است‌ كه‌ چنان‌ اين‌ حمله‌ جسورانه‌ با اين‌ سرعت‌ و به‌ اين‌ زودي‌ بر سواران بختياري‌ عجيب‌ بود كه‌ كاملاً يكه‌ خورده‌ به‌ قول‌ امروزي‌ها شوكه‌ شدند و نيم‌ فرسخ‌ عقب‌نشيني‌ كردند.
اين‌ ترس‌ و توهّم‌ جز در موارد احساس‌ خطر به‌ كسي‌ دست‌ نمي‌دهد، بنابراين‌ آن‌ها ترسيدند و در نتيجه‌ فرار كردند و اگر سرداراكرم‌ به‌ همين‌ اندازه‌ قناعت‌ نمي‌كرد معلوم‌ نيست‌ اين‌ فرار ادامه‌ مي‌يافت‌ يا خير، با اين‌ وصف‌ جمله‌ عقب‌نشيني‌ را ما به‌كار مي‌بريم‌ و اين‌ عقب‌نشيني‌ فرصت‌ لازم‌ را در اختيار گذاشت‌ تا نصرت‌السّلطان گودرزي‌ بتواند به‌ سلامت‌ وارد تنگه‌ ونايي گردد. او پس‌ از ورود، خود را معرفي‌ كرد و نشاني‌ داد و تفنگچي‌ها موافقت‌ كردند تا با ايشان‌ ملاقات‌ نمايد. پس‌ از ملاقات‌ مردي‌ كه‌ عنوان‌ سر تفنگ‌چي‌ را داشت‌ نسبت‌ به‌ نصرت‌السّلطان‌ اداي‌ احترام‌ فراوان‌ كرده‌ اظهار داشت‌ كه‌ ثروتمندان‌ شهر خودتان‌ بروجرد اموال‌ و دارايي‌ گران‌بهاي خودشان‌ را اين‌جا فرستاده‌ و ما را به‌ موجب‌ كلام‌الله‌ مجيد سوگند داده‌اند كه‌ با احدي‌ جز خودشان‌ نزديك‌ نشويم‌ و نگذاريم‌ كسي‌ قدم‌ به‌ اين‌ دربند بگذارد. لكن‌ شما خود مالك‌ قسمتي‌ از اين‌ اموال‌ و دارايي‌ مي‌باشيد، مخصوصاً اشرف‌السّلطان‌ و صارم‌السّلطان‌ مقدار زيادي‌ از اين‌ ثروت‌ها را دارا مي‌باشند كه‌ چون‌ مدّتي‌ است‌ بروجرد نرفته‌ و از وضع‌ داخلي‌ خود بي‌خبر مانده‌ايد متوجّه‌ قضايا نيستيد، اكنون‌ ما نيز در اختيار شما هستيم‌ هر طور صلاح‌ مي‌دانيد همان‌‌گونه‌ رفتار خواهد شد.
نصرت‌السّلطان‌ از اين‌ موضوع‌ بسيار خرسند شد و آن‌ را به‌ فال‌ نيك‌ گرفت‌ و فوراً يك‌ نفر را با نشاني‌ كافي‌ نزد نظرعلي‌خان فرستاده‌ اطلاع‌ داد كه‌ تفنگ‌داران‌ در‌بند ونايي‌ از ياران‌ خودشان‌ هستند و از اين‌ بابت‌ جاي‌ نگراني‌ نيست‌ و مي‌توانند به‌ تنگه‌ وارد گردند. سرداراكرم‌ خرسند از اين‌ حُسن‌ تصادف‌ با سواران‌ خود حركت‌ و به‌ دربند ونايي وارد گرديده مواضع‌ مستحكمي‌ را به‌دست‌ آورده‌ در آن‌جا متوقّف‌ شد.
همان‌وقت‌ خبر رسيد كه‌ از تهران‌ مقدار فراوان‌ پول‌، خواروبار، توپ‌ و سلاح‌ جنگي‌ براي‌ دولتيان‌ و بختياري‌ها رسيده،‌ تعدادي‌ نيز سوار مجاهد به‌كمك‌ آن‌ها فرستاده‌ شده‌ است‌ و آن‌ها به‌ بختياري‌ها پيوسته‌اند. وصول‌ اين‌ خبر ممكن‌ بود موجب‌ شود نظرعلي‌خان كه‌ دربند را هم‌ در دست‌ خود داشت‌ وادار سازد ميدان‌ نبرد را به‌ حريفان‌ زورمندش‌ واگذار كند و به‌ لرستان‌ رهسپار شود و در آن‌جا چاره‌ ديگري‌ براي‌ مقابله‌ بعدي‌ بيانديشد، لكن‌ او اين‌ كار را نكرد و به‌ افراد سپاهي‌ دستور داد دو سمت‌ دربند را سنگربندي‌ كنند و همچون‌ سدي‌ محكم‌ و استوار جلوي‌ پيشرفت‌ بختياري‌ها را بگيرند و نگذارند حتّي‌ آن‌ها يك‌ قدم‌ هم‌ پاي‌ پيش‌ نهند. چون‌ با ورود نيروي‌ تازه‌‌نفس‌ براي‌ دشمن،‌ امكان‌ اين‌كه با آن‌ها بتوان‌ روبه‌رو شد با وجود توپ‌خانه‌ مجهّزي‌ هم‌ كه‌ در اختيار داشتند وجود نداشت؛‌ مي‌بايستي‌ دست‌ به‌ جنگ‌هاي پارتيزاني‌ و پراكنده‌ مخصوصاً در تنگه‌‌ها و راه‌‌هاي كوهستاني‌ زده‌ شود تا بالاخره‌ آن‌ها ستوه‌ آمده‌ و متوجّه‌ شوند كه‌ ضرر اين‌ لشكركشي‌ها به‌ مراتب‌ افزون‌تر از سود آن‌ مي‌باشد.
موقعيّت‌ دربند ونايي‌ در آن‌ ايّام‌ به‌صورتي‌ بود كه‌ با وجود معدودي‌ تفنگ‌دار قواي‌ سلم‌ و تور هم‌ قادر به‌ گذشتن‌ از آن‌ نبود. بر اساس‌ اين‌ واقعيّت،‌ سران‌ بختياري‌ و مجاهدين‌ پس‌ از حصول‌ اطلاع‌ از ورود سرداراكرم‌ به‌ آن‌جا و سنگربندي‌ در مواضع‌ مستحكم‌ آن‌ درّه‌ و اطمينان‌ به‌ اين‌كه در شرايط‌ حاضر تعقيب‌ او امكان‌پذير نيست‌ و نمي‌توانند بدون‌ تحمّل‌ تلفات‌ زياد بر وي‌ دست‌ يابند، اردو را دو نيم كرده‌ براي‌ بار سوم‌ به‌ اشترينان‌ مراجعت‌ نمودند و در آن‌دهكده‌ي ويران‌ توقّف‌ كردند. اين‌ توقّف‌ مدّت‌ دو روز ادامه‌ داشت. پس‌ از رسيدن‌ خبر مراجعت‌ دولتيان‌، سرداراكرم‌ با صواب‌ديد بزرگان‌ اردو مخصوصاً محترمين‌ بروجرد و نهاوند دستور داد اردو از دربند ونايي به‌ نهاوند حركت‌ كند و از نهاوند روز بعد به‌ قريه‌ فارسمان كه متعلّق‌ به‌ دامادش‌ سالار‌‌نظام‌ سلگي‌ بود رهسپار شدند.
اين‌ قريه‌ي‌ آباد در سمت‌ راست‌ گردنه‌ وِرازاوِنَه‌ واقع‌ و داراي‌ چشمه‌سار‌هاي زلال‌ و آب‌ فراوان‌ و باغات‌ دل‌گشاست‌. ساختمان‌هاي آن در كمركش كوه‌ گرين‌ ساخته‌ شده‌ و داراي‌ موقعيّت‌ بسيار مستحكمي‌ است‌. اين‌ قصبه‌ با دهات‌ كهريز كهريز‌ها متعلّق‌ به‌ او بود.[8]
 
انعقاد معاهده‌ي صلح بين نظرعلي‌خان و سران بختياري
جريان‌ آن‌ روز‌ها و هر چه‌ بين‌ او، دولتيان، بختياري‌ها و مجاهدين‌ گذشته‌ بود كلاً از طرف‌ سرداراكرم‌ به‌ سالارالدّوله‌ گزارش‌ و گفته‌ شد كه‌ در حال‌ حاضر صحبت‌ بر سر لحاف‌ مُلانصرالدّين‌ است،‌ يعني‌ قصد و نيّت‌ سرداران‌ بختياري‌ فقط‌ تسلّط‌ بر لرستان‌ مي‌باشد وگرنه‌ ما با كسي‌ كار نداريم‌. حضرت‌ والا در حال‌ حاضر براي‌ ما يك‌ مهمان‌ هستيد و تا هر زمان كه مايل‌ باشيد براي‌ سران‌ لرستان‌ محترم‌ و گرامي خواهيد بود. لكن‌ لرستان‌ و يك‌ فرد مسؤول‌ لرستاني‌ به‌ هيچ‌‌وجه‌ و تحت‌ هيچ‌ عنوان‌ با مشروطيّت خصومت‌ نمي‌ورزد، زيرا آن‌قدر نادان‌ نيست‌ كه‌ محاسن‌ و مزاياي‌ اين‌ رژيم‌ را كه‌ سلطنت‌ مشروطه‌ نام‌ دارد درك‌ ننمايد. سالارالدّوله‌ پرسيد او چه‌ تكليفي‌ دارد؟ و بدون‌ اين‌كه يك‌ هدف‌ خاص‌ را دنبال‌ كند چگونه‌ مي‌تواند به‌حيات‌ سياسي‌ خود ادامه‌ دهد؟
گفته‌ شد كه‌ سران‌ لرستان‌ از حضرت‌ والا دست‌‌خط‌‌هاي متعدّد دارند كه‌ به‌‌موجب‌ آن‌ها خواسته‌اند در حضورشان‌ براي‌ تثبيت‌ امر مشروطيّت و دفع‌ دشمنان‌ مشروطه‌ و ياري‌ با مشروطه‌خواهان‌ مبارزه‌ كنيم‌ و اين‌ نهال‌ نو‌رس‌ را به‌ ثمر برسانيم‌. من‌ در كرمانشاهان‌ شخصاً در مجلسي‌ كه‌ ملك‌المتكّلمين‌ رابط‌ بين‌ شما و سران‌ مشروطه‌ حضور داشت‌، بودم و اين‌ موضوع‌ را حضرت‌ والا تصديق‌ داريد كه‌ در آن‌ جلسه‌ و جلسات‌ بعدي‌ تعهّد فرموديد كه‌ از هرگونه‌ كمك‌ و معاضدت‌ دريغ‌ نورزيد. بر اين‌ اساس‌ بود كه‌ داوودخان از كلهر، سردار‌رشيد از كردستان‌ و من‌ با برادران‌ لرستاني‌ به‌ اتّفاق‌ پسر اميرجنگ والي‌ پشتكوه‌ با هم‌ عهد اتّفاق‌ بستيم‌ و با پيوندهايي‌ كه‌ بسته‌ شد به‌ آن‌ صورت‌ به‌ جنگ‌ دشمنان‌ مشروطه‌ و مخالفين‌ شاه‌ ايران‌ رفتيم‌، ولي‌ خيلي زود متوجّه‌ شديم‌ كه‌ آن‌ هدف‌ مقدّس‌ فراموش‌ شده‌ و نقشه‌ جز آن‌ است‌ كه‌ مي‌پنداشتيم،‌ زيرا حضرت‌ اقدس‌ والا به‌‌زودي‌ خود را كسي‌ كه‌ قانون‌ او را خلع‌ كرده‌ قلمداد ، مشروطه‌ را نفي‌ كرده‌ و از آن‌ تبرّا فرموديد به‌صورتي‌ كه‌ مردم‌ شبحي از هرج‌‌و‌مرج‌ و خودسري‌ كه‌ از افرادي‌ فرومايه‌ تشكيل‌ شده‌ است‌ در پيش‌ چشم‌ خود مشاهده‌ مي‌كردند.
اكنون‌ محمّدعلي‌‌ميرزا از كشور خارج‌ شده‌، مجلس‌ سيماي‌ خود را به‌‌خوبي‌ رو نموده‌ و بر همين‌ اساس‌ ملاحظه‌ فرموديد كه‌ رسوايي‌ها بار آمد و چگونه‌ آن‌ سپاه‌ گران‌ توسّط يك‌ دسته‌ مجاهد و يك‌ مرد ارمني‌ متلاشي‌ گرديد. هر‌گاه‌ در مراجعت‌ از ساوه در دولت‌آباد به‌ من‌ خبر حركت‌ قواي‌ بختياري‌ نمي‌رسيد جاي‌ بحث‌ نبود و من‌ هم‌ به‌ خانه‌ خود مي‌رفتم‌، لكن‌ ملاحظه‌ كردم‌ كه‌ از اين‌ به‌ بعد داستان‌ رنگ‌ دگر به‌خود گرفته‌ و اكنون‌ ما با‌ برادران‌ لر بزرگ‌ دست‌ در گريبانيم‌ و بايد ناظر آدم‌كشي‌ها و غارت‌گري‌هاي افراد هم‌‌خون‌ و هم‌طايفه‌ خودمان‌ باشيم‌ و به‌ عنوان‌ مردمي‌ مغلوب‌، دم‌ بر نياورده‌ و ناظر باشيم،‌ كه‌ البته‌ وقوع‌ چنين‌ امر جز با مرگ‌ همه‌ سرداران‌ غيور لر امكان‌پذير نمي‌باشد. حال‌ در گيرودار اين‌ مسايل،‌ كوچك‌‌ترين فتوري‌ در امر دفاع‌ از هرگونه‌ تجاوز و تعدّي‌ از ناحيه‌ هر شخص‌ يا اشخاص‌ انجام نخواهد شد. ولي ‌حضرت‌ والا خود فرزند شاهنشاه‌ مبرور هستيد كه‌ سال‌ها بر ما حكومت‌ داشته‌ و داماد ارجمند من‌ مي‌باشيد بايد به‌ عرض‌ برسانم‌ كه‌ هر چند مدّت‌ تصميم‌ بر توقّف‌ در حوزه‌ لرستان‌ داشته‌ باشيد بر همه‌ ما واجب‌ است‌ كه‌ مَقدم‌ شما را عزيز و گرامي‌ بداريم‌.
مذاكره‌ بين‌ شاه‌زاده‌ نگون‌‌بخت‌ كه‌ علناً در معرض‌ ستيز روزگار بود و در اين‌مورد از برادر مخلوعش‌ چيزي‌ كم‌ نداشت‌ با سرداراكرم‌، با خبر ورود يك‌ نفر از خوانين‌ و سران‌ بختياري‌ از اشترينان‌ به‌ حضور نظرعلي‌خان قطع‌ شد و او از چادر سالارالدّوله‌ به‌ منظور پذيرفتن‌ فرستاده‌ خارج‌ گرديد و در چادر خود دستور داد او را حاضر نمايند.
فرستاده‌ به ‌سردار گفت كه‌:‌ « رؤساي‌ اردوي‌ اشترينان‌ با توجّه‌ به‌ اين‌كه آن‌ها نيز لر هستند بيش‌ از اين مايل‌ به‌ ادامه‌ اين‌ وضع‌ نبوده‌ و از شما مي‌خواهند يك‌ يا دو نفر از سران‌ اردو كه‌ فهميده‌ و مورد وثوق‌ باشند به‌ اشترينان‌ بفرستيد تا با هم‌ گفتگو كنيم‌ و ترتيب‌ رفع‌ مشكلات‌ داده‌ شود.»
سرداراكرم‌، سران‌ اردو را جمع‌ كرد و پيام‌ سران‌ بختياري‌ را با آن‌ها در ميان‌ گذاشت‌ و با اكثريت‌ آرا دو نفر، حاج‌ محمّد‌شريف‌خان سلگي( سالارنظام)‌ ‌ و نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ انتخاب‌ گرديدند. نظرعلي‌خان پيش‌ از حركت‌ آن‌ها از رؤساي‌ ايلات‌ و سركردگان‌ شهري‌ خواست‌ تا هر‌گونه‌ پيشنهاد و نظريّاتي‌ دارند اظهار كنند، لكن‌ آن‌ها به‌ اتّفاق،‌ خود سرداراكرم‌ را مسؤول‌ و به‌ او اختيار كامل‌ دادند كه‌ هر طور صلاح‌ مي‌داند با مجاهدين‌ وارد گفتگو شود و كار‌ها را به‌ نتيجه‌ برساند.
پس‌ از ورود دو نفر نام‌بردگان‌ بالا از طرف‌ سران‌ بختياري‌ و دولتيان‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها كمال‌ احترام‌ و محبّت‌ به‌عمل‌ آمد و مذاكره‌ شروع‌ شد. از آن‌ تاريخ‌ تا‌كنون‌ سال‌ها‌ سپري‌ شده‌ و لذا جزييات‌ مذاكره‌ را چنان‌كه بايد كسي‌ به‌خاطر ندارد، اما نتيجه‌ آن‌ گفتگو در هر حال‌ اين‌ شد كه‌ رؤساي‌ بختياري‌ و مجاهدين‌ جنگ‌ را متاركه‌ كنند؛ زنداني‌ها را ر‌ها سازند؛ در بروجرد نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ و در نهاوند حاج‌ محمّدشريف‌خان سلگي‌ سالارنظام‌ نيابت‌ حكومت‌ را با دريافت‌ مواجب‌ ديواني‌ به‌ عهده‌ بگيرند. از حاج‌ علي‌ميرزا گودرزي‌ كه‌ خسارت‌ كلّي‌ بر او وارد شده بود‌ دل‌جويي‌ لازم‌ به‌عمل‌ آيد و جبران‌ خسارت‌ وارده‌ بر دهكده‌ اشترينان‌ از جانب‌ دولت‌ صورت‌ بگيرد و اميراصلان‌خان سردار‌جنگ‌ به‌ رياست‌ ايل‌ خِزِل منصوب‌ گردد.
سران‌ بختياري‌ پس‌ از عقد قرارداد فقط‌ يك‌ شب‌ در بروجرد توقّف‌ كرده‌ و روز بعد با ابراز محبّت‌ برادرانه‌ از شهر خارج‌ گرديدند. در مورد شخص‌ سرداراكرم، وي‌ كماكان‌ در مسند پدرانش‌ قرار داشته‌ باشد و از تهران‌ درخواست لقب‌ با مدال‌ خدمت‌گزاري‌ و تقديرنامه‌ موشّح‌ به‌ امضاء همايوني‌ برايش‌ پيشنهاد گردد. در مقابل‌، سرداراكرم‌ بپذيرد كه‌ از حمايت‌ سالارالدّوله‌ و عمال‌ و طرفداران‌ پادشاه‌ مخلوع‌ خودداري،‌ در بسط‌ اعتلاي رژيم‌ سلطنت‌ مشروطه‌ مانند سرداران‌ ايل بزرگ‌ بختياري‌ و رؤساي‌ لر بزرگ‌، بذل‌ همّت‌ و مجاهدت‌ كند.
اين‌ مواد و مطالب‌ مورد تصديق‌ و تأييد هر دو طرف‌ قرار گرفت‌ و در ذيل‌ دو جلد قرآن‌ مجيد ثبت‌ و به‌ امضاي‌ جعفرقلي‌خان‌ سرداربهادر (سردار اسعد سوم‌) و اميرجنگ بختياري از يك‌ طرف‌ و نظرعلي‌خان سرداراكرم‌ از سوي‌ ديگر رسيد.
سردار‌بهادر، يك‌ قبضه‌ تفنگ‌ ده ‌تير مكنزي‌ با پانصد فشنگ‌ توسّط‌ سالار‌نظام‌ براي‌ نظرعلي‌خان ‌فرستاد و دو نفر از سران‌ برجسته‌ بختياري‌ مأموريّت‌ يافتند كه‌ از طرف‌ آن‌ها با نظرعلي‌خان و خوانين‌ لرستان‌ و بروجرد روبوسي‌ كنند و قول‌ هرگونه‌ همكاري‌هاي لازم‌ را براي‌ آينده‌ بدهند. از جانب سرداراكرم‌ نيز يك‌ رأس‌ اسب‌ از نژاد‌ كُهيلان‌ به‌سردار بختياري‌ اهدا‌ شد و قضايا بدين‌‌گونه‌ پايان‌ پذيرفت‌.
 
ميزباني نظرعلي‌خان از سالارالدّوله در كوهدشت
سرداراكرم‌، پس‌ از خاتمه‌ غائله‌ بزرگ‌ - كه‌ در لرستان‌ به‌ جنگ‌ ساوه معروف‌ است‌ - با تشكّر فراوان‌ از سران‌ ايلات و طوايف‌ لرستان كه در آن‌ اردو بودند؛ خواست‌ به‌ منازل‌ خودشان‌ برگردند و خود مدّتي‌ براي‌ رفع‌ خستگي‌هاي روحي‌ و جسمي‌ در ارتفاعات‌ "فارسمان"‌ و "گرين"‌، با عدّ‌ه‌اي از خوانين‌ و نوكر‌باب‌ طرهان‌، سلسله‌ و دلفان ‌كه به همراه‌ داشت‌ به‌ شكار پرداخت‌.‌ طولي‌ نكشيد كه‌ به‌ اتّفاق‌ سالارالدّوله‌ از گرين سرازير و پس‌ از توقّفي‌ كوتاه‌ در طايفه‌ سنجابي‌ به‌ كوهدشت‌ عزيمت‌ نمودند.
در طرهان‌، مدّت‌ چهل‌ شبانه‌روز با بهترين و محترمانه‌‌‌ترين وجه‌ از سالارالدّوله‌ پذيرايي‌ كرد. همه‌‌ روزه‌ براي‌ شكار به كشماهُر، رومشكان و چياآهوان‌ كوهدشت‌ مي‌رفتند و به‌ صيد‌افكني‌ مي‌پرداختند و يا در زير چادر بزرگ ‌پوش‌ تخته‌نرد بازي‌ مي‌كردند. هنوز مردان‌ سال‌خورده‌ طرهان‌، سلسله‌، دلفان‌ و بالاگريوه‌ به‌خاطر دارند كه‌ شاه‌زاده‌ محض‌ تفريح‌ و تفرّج‌ با سرداراكرم‌ و ساير بزرگان‌ محل‌ يك‌ قطعه‌ چوب‌ نوك‌‌تيز كه‌ در گويش‌ لري‌ (بيلَكان) نامند برمي‌داشتند و در همواري‌هاي كوهدشت‌ از مَرغ‌هاي ريگ‌زار، قارچ‌ دُمبَلان‌ بيرون‌ مي‌آوردند. معروف‌ است‌ كه‌ در يافتن‌ قارچ‌، حضرت‌ والا بر ديگران‌ پيشي‌ مي‌گرفت‌ و بيشتر مي‌يافت‌. روزي‌ به‌سرداراكرم‌ مي‌گويد كاش‌ در اُمور سياسي‌ هم‌ اين‌‌چنين‌ خوش‌شانس‌ بوديم‌.

 
از راست: محمّدميرزا شمس‌المُلك‌، جعفرقلي‌خان سرداربهادر بختياري (سرداراسعد سوم)
 

 
محمّدتقي‌خان اسعدبختياري اميرجنگ (ضياءالسّلطان)
 
شاه‌زاده پس‌ از حدود چهل‌ شبانه‌روز كه از اقامتش در كوهدشت مي‌گذشت؛ چون‌ به‌ طور قطع‌ متوجّه‌ شد كه‌ پدر زنش‌ حاضر نيست‌ عليه‌ مشروطيّت و سلطنت‌ قانوني‌ احمدشاه‌ كوچك‌‌ترين كمك‌ و همگامي‌ با او بنمايد كم‌تر در اين‌باره به‌ گفتگو داشت.
مدّتي‌ از اين‌ مقدمه‌ گذشت‌ تا اين‌كه سالارالدّوله‌ به‌ نظرعلي‌خان ضمن‌ اظهار قدرداني‌ از تحمّل‌ آن‌ سلسله‌ ناراحتي‌ها و استقبال‌ از مرگ‌ و نيستي‌ گفت‌: از ما بخت‌ برگشته‌ است، زيرا به‌ روشني‌ مي‌بينم‌ كه‌ رشته‌‌هاي مستحكم‌ چگونه‌ با سهولت‌ بريده‌ مي‌شود؛ اين‌ خواست‌ قضا و قدر است‌؛ همين‌قدر احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ بيش‌ از اين‌ وجود من‌ در اين‌ نواحي‌ نه‌ به‌ مصلحت‌ شماست‌ و نه‌ به‌سود خودم‌، ميل‌ ندارم‌ از جنبه‌‌هاي مردانگي‌ و غيرت‌ شما سوء‌استفاده‌ بيشتر بنمايم‌. بنابراين‌ از شما تقاضا دارم‌ شمشير جواهر نشان‌ و يك‌ قطعه‌ تمثال‌ بزرگ‌ كه‌ از جدّ بزرگوارم‌ ناصرالدّين‌شاه‌ به‌ من‌ رسيده‌ و چادر بزرگ‌ ابريشمي‌ با مقداري‌ اسباب‌ و اثاثيه‌ گران‌بها كه‌ هست‌ دستور دهيد در يك‌ جاي‌ محفوظ‌ نگهداري‌ كنند، هرگاه‌ بعداً وضعي‌ پيش‌ آمد كه‌ تجديد ديداري‌ بشود من‌ آن‌ها را خواهم‌ گرفت‌ و در غير اين‌ صورت‌ از شما عزيزتر كسي‌ را سراغ‌ ندارم‌ و همان‌ بهتر كه‌ از آن‌ شما باشد. سپس‌ از سرداراكرم‌ خواست‌ تا او را توسّط‌ سواران‌ مورد اعتمادش‌ به‌ كرمانشاهان‌ هدايت‌ كنند و به‌ آن‌ شهر برسانند.
امتناع‌ سرداراكرم‌ و اصرار سالارالدّوله‌ هم‌ در مورد اثاثيه‌ و هم‌ در امر رفتن‌ شاه‌زاده‌ فراوان‌ بود كه‌ نوشتن‌ آن‌ اظهارات‌ اسف‌بار دال‌ بر بي‌وفايي‌ دنياي‌ دني‌ را بيهوده‌ و ملال‌انگيز مي‌دانم. سرداراكرم، يوسف‌خان نورعلي‌ را با تعدادي‌ سوار مسلّح‌ در اختيار شاه‌زاده‌ گذارده‌ و شخصاً تا هُليلان‌ همراه‌ او رفت‌. در هُليلان‌ طبق‌ درخواست‌ سرداراكرم‌ نامه‌اي براي‌ مادرش‌ نوشت‌ و از او خواست‌ تا آغازيبا خانم‌ صبيه‌ سرداراكرم‌ را كه‌ زنش‌ بود در صورت‌ مراجعه‌ فرستادگان‌ پدر به‌ جهت‌ ديدار به‌ لرستان‌ اعزام‌ دارد. اين‌ كار را نظرعلي‌خان بعداً انجام‌ داد و چند تن‌ مَحرم‌ به‌ تهران ‌فرستاد و آن‌ها به‌ عشرت‌آباد رفتند و دختر را با خود آوردند. سالارالدّوله‌ از رودخانه‌ سيمره‌ عبور كرده و در معيّت‌ يوسف‌خان نورعلي به‌ سلامت‌ وارد كرمانشاهان‌ گرديد.
داستان‌ جانگداز معروف‌ به‌ جنگ‌ ساوه بدين‌ترتيب‌ به‌ پايان‌ رسيد، عدّ‌ه‌اي از افراد پيش‌‌جنگ‌ و فداكار از بين‌ رفتند، قتل‌ و غارت‌ و مردم‌‌آزاري‌ دود از دماغ‌ بسياري‌ افراد بي‌گناه‌ در‌آورد‌، ولي اتّخاذ‌ يك‌ سياست‌ مدبّرانه‌ از طرف‌ نظرعلي‌خان با پشتوانه‌ تهوّر و فداكاري‌ او و همكاران‌ وفادارش‌ توانست‌ لرستان‌ را از اين‌كه صحنه‌ كشمكش‌هاي بعدي‌ بشود و بليّاتي‌ را كه‌ بر سر مردم‌ كرمانشاهان‌ آمد و موجب‌ يك‌ سلسله‌ كشتار و خرابي‌هاي وحشتناك‌ گرديد تحمّل‌ كند بر حذر و محفوظ‌ داشت‌.
از اين‌ پس‌ كار‌هاي سالارالدّوله‌ در صفحات‌ غرب‌ كشور مو به‌ مو دنبال‌ خواهد شد؛ آنچه‌ در مورد جنگ‌هاي ساوه نوشته‌ شد از زبان‌ و حافظه‌ معمّرين‌ معتبر لرستان‌ مأخوذ شده‌ ولي‌ در اين‌ مورد مورخين‌ نامدار و نويسندگان‌ محقّق‌ و سران‌ بختياري‌ يادداشت‌هايي‌ از خود باقي‌ گذاشته‌اند كه‌ بدون‌ كم‌و‌كاست‌ آن‌ها را نيز به‌ منظور آگاهي‌ بيشتر خوانندگان‌ درج‌ مي‌كنيم،‌ سپس‌ دلايل‌ خود را در رد يا قبول‌ آن‌ها به‌ نظر علاقه‌مندان‌ به‌ تاريخ‌ كشورمان‌ مي‌رسانيم.
 
اظهار نظر مورّخان‌ و نويسندگان درباره‌ي‌ جنگ‌هاي ساوه‌ و اشترينان‌
«نظرعلي‌خان لرستاني‌ تمام‌ تپّه‌ماهور‌هاي سمت‌ ساوه‌ را گرفته‌ و با اردوي‌ سردارظفر و سردار‌جنگ‌ با كمال سختي‌ مي‌جنگيد. داوودخان كلهر، پسر والي‌ پشتكوهي‌، سواران‌ همداني‌ و كردستاني‌، پسران‌ ظهيرالملك‌ كرمانشاهي‌ و حاج‌ علي‌رضاخان گروسي‌ با پنج‌ عرّاده‌ توپ‌ هفت‌ سانتي‌متري‌ اتريشي‌ با اردوي‌ بندگان،‌ بناي‌ جنگ‌ را گذاردند. دو ساعت‌ و نيم‌ نايره‌ جنگ‌ در اشتعال‌ بود. يپرم، جعفرقلي، سردارظفر و سردار‌جنگ چنين تلگراف كردند: نظرعلي‌خان با سپاهيانش‌ به‌ نوبران‌ نيامد. از قراري‌ كه‌ تمام‌ دهات،‌ نظرعلي‌خان و سپاهيانش‌ را ديده‌ بودند، گفته‌ بود تمام‌ سواران‌ مرا كشتند و گرفتند بقيه‌ سوار لجن‌ به‌ سر گرفته‌ بودند. لجن‌ به‌ سر گرفتن‌ علامت‌ مردن‌ و يا كشته‌ شدن‌ يكي‌ از رؤساي‌ ايل‌ است‌ كه‌ يا از پسران‌ نظر[9]كشته‌ شده‌ و يا برادر و داماد داوودخان كشته‌ شده‌ است‌.»[10]

 
ابوالفضل‌ميرزا، عضد‌السّلطان

35. ايشان بعداً لقب سردار‌اسعد را از پدر به ارث بردند. (نگارنده)
36. ورود سالارالدّوله‌ به‌ كنگاور را به‌ اتّفاق‌ نظرعلي‌خان- در سال‌ 1335 خورشيدي كه‌ مأموريّتي‌ در آن‌جا داشتم -‌ شادروان‌ فرج‌الله‌خان‌ ساري‌اصلان‌ به‌ تفصيل‌ برايم‌ شرح‌ داد. او خاطراتي‌ از ‌ پدرم‌ داشت‌ و هنگام‌ صحبت‌ به‌ جاي‌ نظرعلي‌خان همه‌ را "نَظَه"‌ ادا مي‌كرد و هر موقع‌ كه‌ نام‌ مي‌برد جمله‌ خدايش‌ بيامرزاد را بدان‌ مي‌افزود؛ از جمله‌ خاطرات‌‌ فرج‌الله‌خان كه‌ هنوز هم‌ من‌ مردي‌ بدان‌ سخاوت‌ و بزرگواري‌ نديده‌ام‌ چنين‌ بود. او فرمود: نظر به‌ عنايت‌ و محبّت‌ پادشاهان‌ قاجاريه‌ نسبت‌ به‌ پدرم‌ امان‌الله‌‌خان‌ و شخص‌ خودم‌ وظيفه‌ داشتم‌ كه‌ از شاه‌زاده‌ بلافصل و ‌  سومين‌ فرزند مظفّرالدّين‌‌شاه‌، سالارالدّوله‌ حتي‌المقدور حق‌ خدمت‌گزاري‌ را به‌ جاي‌ بياورم‌ و اين‌ خدمت‌ را وقتي‌ به‌ سرحدّ كمال‌ رسانيديم‌ كه‌ شخصيّت‌ كم‌‌نظير "نَظَه‌" با ما برخورد نمود و با او آشنا شديم‌. آن‌ مرد كه‌ در شجاعت‌ معروفيّت‌ كلّي‌ داشت،‌ در سخاوت‌ نيز همتا نداشت.‌ كيست‌ ادعا كند كه‌ در اين‌ دو صفت‌ به‌ پاي‌ او تواند رسيد؟ چه‌ خوش‌ محضري‌ داشت‌، هرگز جز بر حسب‌ لزوم‌ و احتياج‌ لب‌ به‌ گفتار نمي‌گشود. هيچ‌‌گاه‌ نسبت‌ به‌ اشخاص‌ كلامي‌ ناپسند خاطر آن‌ها به‌ كار نمي‌برد. موقر و با فراست‌ بود. او مايل‌ بود هر چه‌ زودتر اردو را از كنگاور حركت‌ دهد و چون‌ نسبت‌ به‌ من‌ علاقه‌ فراواني‌ پيدا كرده‌ بود، احساس‌ كردم‌ نمي‌خواهد مزاحمتي‌ از لحاظ‌ مخارج‌ اردو به‌ ما تحميل‌ گردد. لكن‌ من‌ از او خواستم‌ چنين‌ فكري‌ نكند چون‌ در آن‌ سال‌ نعمت‌ فراوان‌ و انبار‌ها از غله‌ انباشته‌ بود. روز‌ها در حضور شاه‌زاده‌ تخته‌نرد بازي‌ مي‌كرديم‌ و شب‌ها برگ‌هاي آس‌ به‌ ميان‌ مي‌آمد.
تعداد نفرات‌ اردو را ساري‌اصلاني‌ ششصد تن‌ ذكر كردند. روزي‌ آن‌ بزرگوار‌ مرا به‌ تپّه‌اي برد كه‌ نامش‌ كارخانه‌ مي‌باشد و گفت:‌ در همين‌جا سالارالدّوله‌ و مرحوم‌ "نَظَه" چادر زده‌ و ديگر سران‌ اردو در اطراف‌، خيمه‌ زده‌ بودند. او از نظم‌ و ترتيب‌ محكم‌ و استواري‌ كه‌ بر اردو حكم‌‌فرما بود سخن‌ گفت.‌ همچنين‌ از سواران‌ لرستاني‌ كه به‌ فرماندهي‌ يوسف‌خان نورعلي‌ سال‌ها بعد به‌ كنگاور آمدند و نيرو‌هاي روس‌ و انگليس‌ را تار و مار كردند و حضور شولمان‌ آلماني‌ در معيّت يوسف‌خان به‌ خوبي‌ ياد مي‌فرمود، كه‌ چگونه‌ سپاهيان‌ مجهّز و انبوه‌ دو ابر قدرت‌ دنياي‌ آن‌ روز را فقط‌ در سايه‌ ايمان‌ و حب‌ وطن‌ با تهوّري‌ عجيب‌ به سختي‌ شكسته‌ و اين‌ ناحيه‌ را از لوث‌ وجودشان‌ پاك‌ كردند و جان‌ و هستي‌ مردم‌ را با مردانگي‌ نجات‌ دادند. در اين‌جا من‌ به‌ نيكي‌‌هاي آن‌ مرد نيك‌انديش‌ بزرگوار مي‌انديشم‌ و بر آن‌ همه‌ فتوّت‌ و رادمردي‌ كه‌ تهي‌دستي‌ ‌ اواخر عمر هم‌ نتوانسته‌ بود خللي‌ بر آن‌ وارد سازد درود مي‌فرستم‌. خدايش‌ بيامرزد. (نگارنده)
37. دو برادر نگارنده،‌ علي‌محمّدخان اميراعظم‌ و نصرت‌الله‌خان امير‌ارفع‌، كه‌ اوّلي‌ تا آخرين‌ مراحل‌ اين‌ سفر جنگي‌ طولاني‌ و دومي‌ تا حركت‌ اردو‌هاي سالارالدّوله‌ از ملاير به‌ سوي‌ منطقه‌ ساوه‌ همراه‌ پدر بوده‌اند، داستان‌ اين‌ مسافرت‌ را از اوّل‌ تا به‌ آخر هر يك‌ جداگانه‌ براي‌ من‌ نقل‌ كرده‌اند و بر گفته‌ي آنان كه از نظر مقام‌ و موقعيّتشان‌ حجّت‌ و مورد اعتماد مي‌باشد تصديق‌ و تأييد ميراسفنديارخان تيمورپور (شهاب‌السّلطان‌)، بزرگ‌ و رئيس طايفه‌ مير‌هاي صيمره‌ و آقايان‌ الهيارخان عباسي‌ و حيات‌قلي‌خان‌ خسروي‌ گراوند دو گواه‌ عيني‌ هرگونه‌ شك‌ و ترديد را از ميان‌ مي‌برد. (نگارنده)
38. سال‌ 1316 خورشيدي‌ - كه‌ ‌ حاج‌ محمّدشريف‌خان سلگي سالارنظام‌ به‌ منظور سركشي‌ و ديداري‌ از خويشاوندان‌ به خرّم‌‌آباد آمده‌ بود - در خانه‌ نصرت‌الله‌خان اميرارفع برادرم‌ با او ملاقات‌ كردم‌ و شب‌ها مخصوصاً گفتگوي‌ فراوان‌ راجع‌ به‌ گذشته‌‌ها بين‌ آن‌ها طرح‌ مي‌شد كه‌ خوشبختانه‌ در اغلب‌ آن‌ جلسات‌ من‌ هم‌ حضور داشتم‌ و خيلي‌ از آن‌ها را به‌ ياد دارم‌. واليه‌‌خانم، دختر حسيني‌ كاكاوند، كه از‌ صاحب‌نصرت‌ عمّه‌ نگارنده‌ بود،  نظرعلي‌خان در همان‌ ايّام‌ به‌ عقد ازدواج‌ سالار درآورده‌، بنابراين‌ او داماد ما و فرزندانش‌ پسرعمّه‌‌هاي ما مي‌باشند، از جمله‌ حرف‌هايي‌ كه‌ حاجي‌ سالار گفت‌ اين‌ جملات‌ درست در خاطرم‌ مانده‌ است‌. او گفت‌: «در آن‌ لحظه‌ كه‌ سردار‌اكرم‌ تصميم‌ گرفت‌ بر سران‌ بختياري‌ هجوم‌ ببرد دهان‌ همه‌ ما از حيرت‌ و وحشت‌ باز ماند، زيرا اين‌ يك‌ قمار بدون‌ بُرد و يك‌ نواي‌ شوم‌ مرگبار بود كه‌ مانند پُتك‌ بر مغز حاضران‌ فرود آمد؛ ولي‌ قدرت‌ كلام‌ او چنان‌ در ما اثر كرد كه‌ هر‌گونه‌ حبّ‌ خويشاوندي‌ و علاقه‌ فردي‌ را تحت‌الشعاع‌ خود قرار داد، آن‌چنان كه حتّي‌ يك صدا به‌ اعتراض‌ برنخاست‌؛ در حالتي‌ كه‌ دل‌ها همه‌ از ناراحتي‌ و اضطراب‌ شور مي‌زد.»(نگارنده)
39. حاج سالار‌نظام‌ تعريف‌ مي‌كرد كه‌: « از سواران‌ اردوي‌ نظرعلي‌خان حتّي‌ يك‌ نفر وجود نداشت‌ كه‌ آن‌ سفر را سفر آخرت‌ او نداند و باور كند كه‌ بار ديگر امكان‌ ديدار او دست‌ بدهد. روي‌ همين‌ اصل‌ هنگام‌ دمدمه‌‌هاي سحر كه‌ سه‌ چابك‌‌سوار را مشاهده‌ كرديم‌ ديگر مسأله‌ فتح‌ و شكست‌ و چگونگي‌ كار به‌ هيچ‌وجه‌ مطرح‌ نبود آن‌چه‌ بدان‌ علاقه‌ و عشق‌ مي‌ورزيديم‌ حيات‌ شخص‌ نظرعلي‌خان ‌بود كه‌ خوشبختانه‌ از چنين‌ دام‌ خطرناكي‌ نجات‌ يافته‌ بود، غريقي‌ بود كه‌ قدم‌ به‌ ساحل‌ سلامت‌ گذاشت‌.» او تعريف‌ مي‌كرد: « كه‌ اگر چه‌ سردار‌اكرم‌ به‌ آن‌ نتيجه‌اي كه‌ مي‌خواست‌ نرسيد، لكن‌ اثر روحي‌ عظيمي‌ به‌ جاي‌ گذاشت‌. او بر سركردگاني‌ در ميان‌ ديوار‌هاي مستحكم‌ قلعه‌ حمله‌ور شد كه‌ هنوز نمي‌دانستند كجاست‌ و غالباً بر آن‌ بودند پسر برخوردارخان‌ امرايي به‌ خاطر مردم‌ بروجرد و ثلاث‌ هرگز خود را به‌ خطر نخواهد انداخت‌ و به‌ موقعيّت‌ خويش‌ خواهد انديشيد. اينك‌ ملاحظه‌ مي‌كردند كه‌ با حريفي‌ طرف ‌هستند كه‌ در راه‌ حفظ‌ شرافت‌ ايلي‌ و مراعات‌ دوستي‌ از مردن‌ نمي‌هراسد. آن‌ها به‌ اين‌ فكر افتادند كه‌ نظرعلي‌خان با اين‌ تهوّر و چابكي‌ در مناطق‌ باز با آن‌ها سخت‌تر خواهد جنگيد.»(نگارنده)
40. منظور سرهنگ صادق‌خان كوپال است و با سالارنظام سلگي اشتباه نشود. (نگارنده)
41. خاطرات سردار‌ظفر بختیاری، به نقل از کتاب خاطرات سیّد علی‌محمّد دولت‌آبادی ، انتشارات ایران و اسلام، چاپ اوّل 1362، صص 185و186. (و)
42. نگارنده در سال‌ 1338 خورشيدي - كه‌ سمت‌ رياست‌ راه‌‌هاي بروجرد و ثلاث‌ را داشتم -‌ با داروگري‌ رئيس حساب‌داري‌ اداره‌ و رئيس دفتر به‌ دعوت‌ پسر عمه‌ام‌ آقاي‌ جهان‌شاه‌خان سلگي‌ فرزند ارشد حاج سالارنظام سلگي به‌ آن‌جا رفتيم‌ و چند روزي‌ از مواهب‌ طبيعت‌ و محبّت‌ خويشاوندان‌ لذّت‌ برديم‌. عمّه‌خانم‌ واليه‌ در آن‌ موقع‌ هنوز در قيد حيات‌ بود و به‌ خاطر ما همان‌ موقع‌ كلّيه‌ رجال‌ اداري‌ و غير ‌اداري‌ شهر نهاوند و قضبات‌ اطراف‌ را همان‌جا به‌ نهار و شام‌ دعوت‌ كردند كه‌ بسيار مجلل‌ و درخور چنان‌ بزرگ‌زاد‌ه‌اي بود. آري‌ بوي‌ گل‌ را از كه‌ جوييم‌؟ از گلاب‌، خداوند آن‌ رفتگان‌ را همگي‌ بيامرزد(نگارنده)
43. قبلاً نوشته‌ شد كه‌ عالي‌خان ا‌يتي‌وند طلايه‌دار اردوي‌ سالارالدّوله‌ اشتبا‌هاً به‌ قتل‌ رسيد. وي‌ از بهترين جنگاوران‌ اردوي‌ نظرعلي‌خان بود.(نگارنده)
44. احمد كسروي، تاريخ 18 ساله آذربايجان، چاپ دوازدهم، انتشارات امیرکبیر، تهران 1378،  ص 192 و 193.(و)
  
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ساعت 17:24  توسط اسعد غضنفری  | 

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

 

 

 

 

 

پيش‌گفتار

 

سرزمين پهناور لرستان با وجود دارا بودن گذشته‌اي پر‌بار و تأثير‌گذار در تاريخ كشور عزيزمان ايران، به علل مختلف فرهنگي‌، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و‌... از مزيّت داشتن تاريخي جامع و كامل بي‌بهره بوده است. شايد عدّه‌ي كساني كه در طول ساليان گذشته در اين ديار با پشتوانه‌ي علمي و ادبي كافي، همّت كرده، دست به قلم برده و آثاری به وجود آورده‌اند به تعداد انگشتان يك دست نيز نمي‌رسد‌؛ كه آن‌ها نيز به علّت كژي‌ها‌، كوتاهي‌ها و حسادت‌ها چه از جانب مسؤولين امر و چه بي‌قدري محيط حاصل از فقر فرهنگي، نتوانسته‌اند آثاري درخور مُداقه و قابل اعتناء به منصه‌ي ظهور برسانند‌.

قلّت اشخاص اهل‌قلم و علاقه‌مند از یک‌سو و دشواری ثبت وقايع و حفظ اسناد و مدارك، ناشی از زندگی عشایری و کوچ‌نشینی مردم لرستان از سوی دیگر، موجب مغفول ماندن بسیاری از رخدادها و سير حوادث گذشته و به وجود نيامدن تاريخي مستند و قابل اعتناء در اين ديار شده است؛ به‌طوري‌كه علاقه‌مندان به دانستن رخ دادهای گذشته‌ی این سرزمین را از دست‌يابي به تاريخي منحصر و مستند محرو‌م کرده است.

مؤلّف اين كتاب‌، نه به پشتوانه‌ي تحصيلات كلاسيك و علم‌اندوزي از مراكز آموزشي،‌ بلكه به سبب هوش و استعداد ذاتي و عشق و علاقه‌ي مفرط به شهر و ديار و ايل و تبار خود و نیز در اثر مطالعه‌ي بسيار و جهد بليغ و سير در متون ادب و تاريخ كهن اين سرزمين، از عنفوان جواني و به اقتضای موقعيّت‌هاي اجتماعي و خانوادگي، تفحّص و تجسّس در زمينه‌هاي مختلف فرهنگي (‌تاريخ‌، ادبيات، فولكلور‌، لغت و ‌...‌) را وجهه‌ي همّت خود قرار داده در ثبت و ضبط آنچه كه مربوط به لرستان و قوم لر‌، مشاهده مي‌كرده‌، مي‌شنيده و مي‌خوانده، اقدام نموده است.

اینک حاصل عمر او، چندين مجلّد كتاب با‌‌ارزش در زمينه‌هاي مختلف فولكلور‌، آداب و رسوم‌، لغت‌نامه لُري و لَكي‌، ادبیات و تاريخ است‌.

كتاب حاضر، تاريخي است براي نسل‌هاي آينده‌، كتابي زنده و ملموس با حکایت‌های مهیّج و چهره‌پردازي‌هاي زيبا كه با قلمي روان و نثري سليس، ناشي از طبع حساس و ذوق لطيف نويسنده به رشته‌ي تحرير كشيده شده است‌. مندرجات كتاب يا ناشي از مشاهدات نويسنده بوده كه طي ساليان طولاني با دقّت تمام بر روي كاغذ آمده است ‌و يا اطلاعاتي است كه با كنجكاوي و وسواس بسيار از اشخاص آگاه که خود در متن حوادث بوده‌اند كسب مي‌كرده، يا نقل‌قول‌هايي است از كتاب‌هاي مختلف و اسنادي كه با وجود کمبود منابع و مآخذ و دشواري دسترسي به آن‌ها و نیز عدم حمايت‌هاي مادي و معنوي لازم، تماماً با کوشش و پشتکار خارق‌العاده به دست آورده است‌.

چنان‌كه ذكر شد، نويسنده از سال‌هاي دور، تأليف چنين كتابي را مَد ‌نظر داشته و با دلبستگي و علاقه‌ي تمام به تهيه‌ي ملزومات آن همّت گمارده و البته براي اين كار از موقعيّت‌هاي شغلي، مناسبات اجتماعي و خانوادگي خود استفاده‌ي بهينه كرده است‌. قلم روان و طبع حساس شاعرانه مؤلّف، مزيد بر علّت بوده كه با استفاده از مواد و امكانات موجود، توانسته است گذشته‌ي فراموش شده‌ي نياكان‌مان را پيش چشم آيندگان مجسّم و محسوس سازد. شايد اين كتاب آخرين فرصتي باشد كه بسياري از وقايع و حوادث و داستان‌هاي مردمان گذشته‌ي اين ديار خصوصاً در قرن اخیر، از دل خاك بيرون آمده و زواياي تاريك و مبهم آن زنده و در اختيار خوانندگان قرار گيرد‌.

واضح و مبرهن است كه نوشتن سرگذشت افراد و دودمان‌ها با وجود عصبيّت‌ها و اختلافات ايلي و طايفگي در لرستان، به‌گونه‌اي كه كسي را نرنجاند و طايفه‌اي را به واكنش وا‌ندارد امري بسيار مشكل و شايد غير‌ممكن است و هيچ مورّخي نمي‌تواند مدّعي شود كه به طور تمام و كمال، احساسات و عواطف خود را در قلمش دخالت نداده است؛ ولي نويسنده اين كتاب در اوج احساسات و هنگامي‌كه در مورد قهرماني‌هاي نزديك‌ترين كسانش قلم مي‌زند، هيچ‌گاه از دايره‌ي انصاف و بيان واقعيّت دور نمي‌شود و اين حُسني است كه در كم‌تر مورّخي ديده شده است. او تمام كوشش خود را به كار برده كه تا حدّ ممکن و با استفاده از نوشته‌هاي مورّخين و اسناد موجود و تحقيق از كساني كه خود در متن حوادث، نقش تأثير‌گذار داشته‌اند، واقعيّات را به دور از حُبّ و بغض به رشته‌ي تحرير بكشد‌.

 «يكي تاريخ مي‌نوشت‌، واقعه‌اي در نظرش اتّفاق افتاد‌، دوستان در ملاقات مختلف روايت كردند‌. كتاب خودش را در آتش انداخت‌، گفت‌: همه‌ي روايات از اين قبيل است‌. از طرف ديگر گفته اند‌: دروغي نيست كه از راستي بنيان نگرفته باشد‌.

مُلاي [رومي] ‌گويد‌:

  كي دروغي قيمت آرد ني ز راست   اندر عالم هر دروغي از راست خاست» [1]

 حُسن ديگر كتاب كه آن را از ديگر تواريخ ممتاز مي‌نمايد‌، آوردن داستان‌هاي جالب از رشادت‌ها‌، جانبازی‌ها، ایل‌مداری و تعصّبات طایفگی، جنگ و گريزها و ذكر رفتار و منش انسان‌ها‌، آداب و رسوم و اعتقادات‌، همچنين اسامي مكان‌هاي جغرافيايي به تفصيل و مشروح است‌. خواننده چنان محو قلم روان و نثر شيواي نويسنده مي‌شود كه خود را در سال‌هاي گذشته و متن حوادث و رويدادها احساس مي‌كند؛ به طوري‌كه گاه تميز مرز ميان داستان و تاريخ براي خواننده مشكل مي‌شود.

متن كتاب به سه بخش تقسيم گرديده است. بخش اوّل، شامل لرستان از ماقبل تاريخ تا زمان سلسله‌ي قاجاريه كه تمام و كمال توسّط مؤلّف از متون كهن و نوشته‌هاي مورّخين گذشته استخراج گرديده است‌. نويسنده آنچه را كه در خصوص لرستان و قوم لر در منابع مختلف يافته ‏به رشته‌ي تحرير كشيده است؛ به گونه‌اي كه خواننده مي‌تواند به سهولت به اطلاعات ذي‌قيمتي از تاريخ كهن لرستان دست‌رسي پيدا كند‌. كتاب‌نامه‌‌اي كه در انتهاي كتاب آورده شده، خود به خوبي گوياي كوششي است كه با وجود قلّت منابع و مآخذ در زمان تأليف كتاب توسّط مؤلّف صورت گرفته است‌.

بخش دوم كتاب كه ارزشي به مراتب افزون‌تر دارد و بيش‌تر منظور نظر مؤلّف بوده است؛ شامل تاريخ معاصر لرستان از عصر مشروطيّت و سلطنت پهلوي اوّل تا ماجراي كودتاي 1332 شمسي، به‌خصوص تاريخ دودمان غضنفری و حيات پُر ماجراي نظرعلي‌خان اميراشرف كه بيش‌ترين و تأثيرگذارترين نقش را در تاريخ سده‌ي اخير لرستان داشته است، مي‌باشد. در اين قسمت علاوه بر مطالعه‌ي داستان‌هاي شيرين و جذاب، خواننده به بسياري از نكات مغفول تاريخ كه تا‌كنون در هيچ كتاب ديگري نخوانده است آگاهي حاصل مي‌كند‌.

به جرأت مي‌توان گفت كه: در هيچ كتابي قيام‌هاي سالارالدّوله، فرزند مظفّرالدّين‌شاه، و تلاش وي براي رسيدن به تاج و تخت قاجاريه و داستان جنگ‌هاي ساوه، اشترينان، بيستون و ماجراي كشته شدن يپرم‌خان ارمني و يارمحمّدخان كرمانشاهي - كه بخش اعظمي از تاريخ مشروطيّت ايران را شامل مي‌شود- چنان‌كه در اين كتاب آمده است، به تفصيل و به طور مستند نوشته نشده است.

اغلب نويسندگان غير لُر، چهره‌اي منفي از مردم لرستان- خصوصاً در سده‌ي اخير- ترسيم كرده‌اند و اغلب از ايشان به عنوان اشرار، متمرّد، غارتگر و ضد مشروطه ياد شده است. متأسّفانه اندك نويسندگان لُر نيز تحت تأثير اين نوشته‌ها نتوانسته‌اند چهره‌ي واقعي و مثبت مردم لرستان را نمايان سازند. خواننده، پس از مطالعه‌ي اين كتاب متوجّه خواهد شد كه بر خلاف آنچه تاكنون مي‌پنداشته، خطه‌ي لرستان مملو از مردان وطن‌پرست، شجاع و سخي بوده كه اگر سياست‌هاي نادرست حكام قاجار و پهلوي نبود مي‌توانستند منشاء اثرات ماندگار در كشور عزيزمان ايران باشند. علاوه بر شخصيّت‌هاي تاريخي مانند شجاع‌الدّين خورشيد، شاهوردي‌خان و علي‌مردان‌خان والي، در سده‌ي اخير به چهره‌هايي برخورد مي‌كنيم كه جان شيرين در جهت دفاع از كيان مملكت بر سر دست گرفتند ولي چهره‌ي آن‌ها در تاريخ اين مرز و بوم مخدوش نمايانده شده و يا گمنام مانده‌اند. كساني مانند توشمال‌خان، فتح‌الله‌خان، برخوردارخان، نظرعلي‌خان، علي‌محمّدخان و ... كه حضور مثبت و تأثيرگذار آن‌ها در تاريخ اخير سرزمين لرستان در اين كتاب به‌خوبي نشان داده شده است.

 شهادت توشمال‌خان و شجاعت‌هاي برخوردارخان امرايي در مبارزه با نيروهاي استعمارگر بريتانيا در مرزهاي جنوبي كشور، نقش نظرعلي‌خان اميراشرف به عنوان فرمانده‌ي قواي لرستان و همكاري وي با مشروطه‌طلبان- علي‌رغم كمك‌هاي قبلي به دامادش، فرزند مظفّرالدّين‌شاه،- و نجات لرستان از فجايعي كه در كرمانشاهان به وقوع پيوست؛ ماجراهاي حكومت نظام‌السّلطنه و خدمات نظرعلي‌خان به مهاجرين و نبرد با نيروهاي روس و انگليس، مبارزات بي‌امان با حكومت‌هاي مستبدانه‌ي شاه‌زادگان قاجار، مانند حشمت‌الدّوله و عين‌الدّوله و سالارالدّوله و ممانعت از دست‌درازي‌هاي واليان پشتكوه و سران ايل بزرگ بختياري به لرستان، همه و همه نشان‌دهنده‌ي روح وطن‌پرستي، آزادي‌خواهي و ايل‌مداري اين دودمان است كه در اين بخش كتاب به‌طور مستدّل و مستند به قلم كشيده شده است.

     عنوان بخش سوم كتاب "جغرافياي لرستان" مي‌باشد كه توضيح مختصري در ابتداي آن بخش داده شده است. خوانندگان محترم را به مطالعه‌ي آن توصيه مي‌كند.

در نوشته‌های پدرم به جمله‌ای برخورد کردم که تمام آنچه را كه در قلبم می‌گذرد و نمی‌توانم آن را به‌روی کاغذ بیاورم در این یک جمله یافتم: «‌خوانندگان این تاریخ می‌دانند که من در انجام کارهایم تنها و منفرد بوده‌، علاوه بر این‌که همکاری ندارم از جهاتی مورد بُخل و حسد و حتّی کینه‌ورزی‌های آن‌هایی که پایه و مایه‌ای چندان ندارند نیز قرار دارم‌. بنابراین هرگاه کم و کسری مشاهده می‌فرمایند توقع اغماض و چشم‌پوشی داشته‌، همین‌قدر مردی پیر، بیمار و بی یار و یاور را که جز عنایات لایتناهی پروردگار‌، کسی را همراه و همکار و موافق و خلاصه مشوّق خود نمی‌بیند مورد عنایت و محبّت خود قرار دهند».

 به خاطر خدشه وارد نشدن به اصالت کتاب و قلم نویسنده و این‌که همان‌گونه که در بالا از قول نویسنده اشاره شد او در انجام کارهایش تنها بوده و هیچ‌کس کوچک‌ترین سهمی در به‌‌انجام رساندن تألیفات او نداشته است؛ ترجیح دادم که پس از مرگ، شریکی برای او نتراشیده و ویراستاری کتاب را خودم به انجام برسانم؛ بنابراین با مراجعه به کتب مختلف و صرف وقت زياد، نهایت سعی خود را کرده‌ام تا کتاب کم‌ترین غلط را از نظر شکلی و املائی و اصول کتابت داشته باشد. انتظار دارم در صورت مشاهده‌ی هرگونه اشکال در ویراستاری کتاب، خوانندگان فرهيخته به‌دیده‌ی اغماض نگريسته از راهنمايي‌هاي خود اين‌جانب را بي‌نصيب نگذارند.    

آدرس دقيق منابع و مآخذ به‌صورت زيرنويس حتي‌الامكان نوشته شده‌اند كه با توجّه به فقر كتاب و كتاب‌خانه در خرّم‌آباد بهتر از اين براي من مقدور نبود. تعدادی عكس و سند كه مؤلّف در طول حيات خود گردآوري كرده و با دقّت و وسواس خاص همه‌ي اسناد را بازخواني كرده بودند - كه خود كاري نو و كم سابقه می‌باشد - به ارزش کتاب به مراتب افزوده‌اند. اکثریّت قریب به اتّفاق  اسناد و عکس‌ها از گنجینه‌ی گردآوری شده توسّط خود مؤلّف بوده که توسّط ایشان بازخوانی شده بودند و من سعی کرده‌ام اصل اسناد را همراه با متن بازخوانی شده‌ی آن‌ها در کتاب بیاورم. نوشته‌هايي كه بر روي برخي عكس‌ها و اسناد مشاهده مي‌شود خط خود مؤلّف است كه موضوع سند و شخصيّت‌هاي عكس را معرفي كرده است. متأسّفانه اصل تعداد قلیلی از اسناد به علّت دست به‌دست شدن در طول زمان مفقود شده و يا از حيّز انتفاع ساقط شده بودند که به ناچار فقط متن بازخوانی شده توسّط خود مؤلّف، در کتاب آورده شده است. همچنین تعدادی عکس از رجال عصر قاجار و پهلوی به کتاب افزوده گرديده است. زيرنويس‌هايي كه اين‌جانب به اصل كتاب افزوده‌ام با علامت«(و)» و زيرنويس‌هايي كه مربوط به متن اصلي كتاب بوده‌اند با علامت«(نگارنده)» مشخّص شده‌اند.

     لازم است از مادرم که سال‌ها تنها مونس و همراه پدرم بودند و اکنون نیز در چاپ آثار پدرم مرا از لحاظ مالی کمک می‌کند و همسرم خانم دکتر هنگامه غضنفری که همواره مشوّق من در تلاش برای به انجام رساندن آثار پربار پدرم هستند، سپاسگزاری نمایم‌.

‌از جناب آقای سیّد‌یدالله ستوده، مدیر محترم انتشارات شاپور‌خواست، که از عكس‌ها و اسنادي كه در اختيار اينجانب گذاشتند، هم‌چنين از راهنمايي‌هاي ايشان، در تصحيح كتاب استفاده‌ي بسيار شد؛ و از فرزند ايشان آقاي سيّدعرفان ستوده كه با دقّت و وسواس خاص صفحه‌آرايي كتاب را به انجام رساندند، متشكّرم.

در پايان خداوند منّان را شاکرم كه توانستم با وجود همه‌ي كاستي‌ها و مشقّت‌هاي ناشي از عدم تخصّص كافي و مشكلات چاپ و نشر كتاب‌، گامي ديگر در جهت نشر تاريخ و فرهنگ اين مرز و بوم برداشته و اكنون پس از بيست سال كه‌ از درگذشت پدرم مي‌گذرد، به يكي ديگر از آرزوهاي به خاك رفته‌ي او جامه‌ي عمل بپوشانم‌.

 

 خرّم‌آباد لرستان- ارديبهشت ماه 1391 شمسي

اسعد غضنفري



1. نقل از كتاب خاطرات و خطرات ( مخبرالسلطنه هدايت).

 

800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-bidi-font-family:"Traditional Arabic";} table.MsoTableGrid {mso-style-name:"Table Grid"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-unhide:no; border:solid windowtext 1.0pt; mso-border-alt:solid windowtext .5pt; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-border-insideh:.5pt solid windowtext; mso-border-insidev:.5pt solid windowtext; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-bidi-font-family:"Traditional Arabic";}

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 13:59  توسط اسعد غضنفری  | 

ضمن تشکر از خوانندگان عزیزی که نوشته های این وبلاگ را دنبال و به آنها مرحمت دارند لازم دانستم مطالبی را به عرض برسانم.

 اول اینکه من قصد ندارم تمام کتاب را روی وبلاگ بگذارم. دیگر اینکه متأسفانه هنوز کشور ما به آن رشد فرهنگی نرسیده و شرایط آن مهیا نیست که نویسندگان کتابهای خود را بروی اینترنت قرار دهند خصوصاً اگر کتاب هنوز منتشر نشده باشد بنابراین من فقط برای آشنایی علاقمندان به نوشته های پدرم و سبک و سیاق آثار او وظیفه ی خود دانستم گهگاه اثری از او را چه شعر و چه نثر بروی اینتر نت قرار دهم تا انشاءالله بتوانم آنها را به زیوز طبع آراسته و منتشر کنم. شش سال بروی کتاب تاریخ کار کرده و توانسته ام اسناد و عکسهایی به آن اضافه و تا حد امکان به صورت آبرومندی آن را برای کسب مجوز به تهران فرستاده ام.   متأسفانه پروسه صدور مجوز طولانی شد و پس از حدود هشت ماه مجوز جلد اول چند روز پیش آمده، استخراج فهرست نمایه ها و مشکلاتی که در انتشارات و چاپخانه و هزینه های سرسام آور چاپ و غیره بماند. دیوان اشعار پدرم آماده ی ارسال به چاپخانه است. اکنون دارم روی کتاب نادرنامه که اشعاری به گویش لکی در شرح جنگهای نادر شاه افشار است کار می کنم . بعد کتاب دیوان میرنوروز که خواهان بسیاری دارد را می خواهم تجدید چاپ کنم و کارهای دیگر که با زندگی کارمندی و مشغله های بسیار دیگر و عدم تخصص کافی و عدم حمایت های  لازم  و ناراستی ها و منفعت طلبی ها و غیره و غیره « تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل»

در جواب خواننده ای که خواهان کتاب در خصوص تاریخ لرستان هستند باید به عرض برسانم که متأسفانه لرستان خصوصاً غرب لرستان از لحاظ نویسنده بسیار فقیر بوده است و اگر آن را مثلاً با همین بروجرد مقایسه کنیم می بینیم که در حد صفر می باشد و آن هم بر میگردد به فرهنگ غرب لرستان که هیچگاه به اهل قلم بها داده نشده است. من خود شاهد بوده ام که پدرم چه زجرها یی از اهالی و مسئولین فرهنگی خرم آباد متحمل می شد که  سراسر اشعارش از  گله و شکایت از آنها مستور است. بنابراین تنها کتبی را که در زمینه ی تاریخ لرستان به طور انحصاری می توان نام برد یکی تاریخ مرحوم علی محمد ساکی و دیگری تاریخ مرحوم معجزی والی زاده است و برخی نویسندگان جوان هم کتبی دارند که بطور مختصر گوشه هایی از تاریخ لرستان را در بر می گیرد مانند سعادت خودگو و آقای بیرانوند و دیگران که می توانید مطالعه کنید. کتبی مانند تاریخ ایل پاپی و بالاگریوه  که به نظر من ارزش چندانی ندارند.متأسفانه کتابهای بسیاری در این چند ساله در خرم آباد چاپ شده که فاقد محتوا و ارزش ادبی و تاریخی هستند که این نیز خود ضربه ای است به فرهنگ لرستان که عده ای بدون داشتن سواد و اطلاعات کافی به خود اجازه ی نوشتن و انتشار آنرا می دهند و علت آن هم کمبود آثار با ارزش در این منطقه می تواند باشد. البته این نظر من است .

  بنا بر این خواننده ی علاقمند باید از کتابهای نویسندگان غیر لر استفاده کند که آنها هم بیشتر از دید خود قلم زده اند و چهره ی خوبی از لرستان ترسیم نکرده اند . شما را به مطالعه ی مقدمه ای که اینجانب بر تاریخ غضنفری نوشته ام و اصلاح شده ی آن را دوباره بروی وبلاگ قرار می دهم توصیه می کنم.

کتابهای ذیل اگر موفق به تهیه ی آنها بشوید مفید هستند:

تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس تألیف محمود محمود- شرح حال رجال ایران نوشته مهدی بامداد- یادداشتهای سردار ظفر بختیاری- اسناد مکاتبات فرمانفرما و نظام السلطنه گردآوری منصوره اتحادیه- تاریخ مشروطه و تاریخ هجده ساله آذربایجان کسروی- تاریخ مشروطه ملک زاده- خاطرات امیراحمدی و اسناد شاه بختی- خاطرات علی اکبر خان سردار مقتدر -  ناسخ التواریخ قاجاریه- یادداشتهای مستشارالدوله- حیات یحیی نوشته ی دولت آبادی گلگون کفنان،  کتابهایی که محققین کرمانشاهی مثل اردشیر کشاورز و مخمدعلی سلطانی نوشته اند، تاریخ مردوخ و تاریخ بدلیسی  و بسیاری کتب دیگر

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:0  توسط اسعد غضنفری  | 

مطالب قدیمی‌تر