گلزار ادب

اشعار وآثار اسفندیار غضنفری امرایی

بالاخره بعد از 9 سال كه از تصميم به چاپ كتاب تاريخ لرستان نوشته‌ي پدرم مي‌گذرد كتاب منتشر شد. اكنون نوبت علاقمندان به تاريخ لرستان است كه با خريد كتاب و توزيع در ميان عموم مردم به انتشار تاريخ و فرهنگ لرستان كمك نمايند. 11درصد كتاب به عنوان حق‌التأليف به اينجانب تعلق گرفته است. در صورت درخواست كتاب مي‌توانيد با شماره تلفن 19166614636 جهت هماهنگي تحويل كتاب تماس بگيريد. عنوان كتاب: تاريخ غضنفري( روزگاران لرستان از آغاز تا عصر پهلوي) در دو مجلد به صورت مصور و مستند نويسنده: اسفنديار غضنفري امرايي به كوشش: اسعد غضنفري _ سيد يدالله ستوده ويراستار: اسعد غضنفري ناشر: انتشارات شاپورخواست قيمت دوره دو جلدي: 90000 هزار تومان
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 8:17  توسط اسعد غضنفری  | 

آقاي آزاد عزيز! از توجه شما ممنونم. از زمان هرودوت و گزنفون تا عصر حاضر هيچ مورخي نمي‌تواند ادعا كند كه احساساتش را در توشته‌هايش دخالت نداده است و اگر غير از اين هم باشد آن كتاب ارزش خواندن ندارد. من هم مي‌دانم كه تنها گناه پدرم اين‌است كه تاريخ دودمان خود را نگاشته است و مسلماَ اگر همين كتاب توسط شخص ديگري نوشته مي‌شد تأثير بيشتري در مخاطب داشت و احتمال غلو و به قول شما(اقراق) نه اغراق در آن نمي‌رفت. ولي اگر شما به ديده‌ي انصاف بنگريد و به كتاب‌هايي كه در مورد لرستان در سده‌ي اخير نوشته شده است مراجعه نماييد متوجه خواهيد شد كه در برهه‌هاي مهم تاريخي از تنها شخصيتي كه نام برده شده است فقط و فقط از لرستان نظرعلي‌خان است و لاغير، چه خوشمان بيايد و چه نيايد. از كسروي گرفته تا ملكزاده و سردار ظفر و مهدي بامداد و محمود محمود و نظام مافي و ووو اگر تاريخ مرحوم والي زاده معجزي يا يادداشت‌هاي روستايي و علي‌محمد ساكي و ديگران را مطالعه كرده باشيد داستانهايي در مورد نظرعلي‌خان نوشته‌اند كه پدرم عُشري از آنها را هم به قلم نياورده است. در مورد همين جنگ ساوه شما را رجوع ميد‌هم به كتاب تاريخ قاجاريه نوشته والي‌زاده معجزي تا بدانيد كه آنچه پدرم نوشته به زعم شما(تواهمات) هست يا نه؟ بايد دانسته شود كه مورخ اطلاعاتي را كه به هر طريق بدست مي‌آورد مي‌نويسد و معمولاً اين اطلاعات بيشتر از جبهه‌ي خودي هستند او كه نمي‌داند در جبهه‌ي كلهر يا كردستان چه مي‌گذشته كه آنرا به قلم آورد. مسلماً هيچ تاريخي كامل نيست و اين وظيفه‌ي ديگران است كه در مورد ايل و تبار خود بنويسند تا خواننده با مطالعه كتب مختلف در مورد يك واقعه، غث را از سمين تشخيص داده و به يك جمع‌بندي كلي دست يابد. هر چند كه مؤلف در اين كتاب در خصوص ساير طوايف و اشخاص هر گونه اطلاعات موثقي كه داشته در نگارش آن‌ها مضايقه نكرده است. چه خوب بود اگر با مطالعه ي بيشتر به جاي تنگ‌نظري و حسادت در پاسداشت زحمات نخبگان شهرمان سعه ي صدر بيشتري به خرج مي‌داديم . هيچ جامعه اي پيشرفت نمي‌كند مگر با پاسداشت بزرگانش.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 13:1  توسط اسعد غضنفری  | 

بالاخره پس از چند سال رنج و مرارت و مواجهه با انواع و اقسام ناملايمات از سوي برخي انسانها كه دروغ و تزوير را سرلوحه زندگي خود قرار داده‌اند، كتاب تاريخ به چاپخانه رفت. قاعدتاً بايستي تا اوايل تيرماه منتشر شود -گوش شيطان كر- به قول پدرم: وفا رم كرده مردي گم شده مردانگي مرده نه پاينده است عهدي ني بود برگونه پيماني بر اين مردمان نابكار تيره دل ماراست به پا بندي به دل داغي به جان رنجي به لب جاني اكنون پس از فراغت از تاريخ، كارهاي ديگري كه در دست دارم يكي كتاب نادرنامه سروده سرهنگ الماس‌خان كندوله‌اي به گويش لكي و ديگر چاپ مجدد ديوان ميرنوروز است. از خداوند بزرگ توفيق در به انجام رساندن آثار پدر را دارم. سیری به تاریخ گذشته چون وَ سودای سوز، مَپِرسی احوال 1 بُوا‌چوم پَریت، شرح وَرده‌سال چَن سردار سخت سروَرِم دیَن 2 چندین سرداران آمان و چِیَن داوا‌داو دوران هی‌هِیِم دیَن 3 کامل کیانان کِی‌کِیِم دیَن کیومرث کِی، کاموسِم دیَن 4 کیقباد کِی، کاووسِم دیَن کیف کیخسرو گرشاسِم دیَن 5 سام، سیاوَخش، قیطاسِم دیَن مردی منوچهر، کِشوادِم دیَن 6 بهزاد و بهمن نوشادِم دیَن رزم روئین‌تن کوپالِم دیَن 7 رموز رستم بِن زالِم دیَن شاه افراسیاب، ایرجِم دیَن 8 سپای سلم و تور، ژاو رَجِم دیَن سان سیامک، سنجرِم دیَن 9 جَمجَمه‌ی جولان خنجرِم دیَن سام نریمان برهانِم دیَن 10 زبردستی زال زرهانِم دیَن جنگ جهانگیر البرزم دیَن 11 گیو و گستهم، گودرزم دیَن زنگه‌ی شاوران پِر‌کینِم دیَن 12 طور تَبَردار پِر‌قینِم دیَن رزم زواره روی جنگم دیَن 13 سهراب و بیژن سرهنگم دیَن شیر خیبر‌گیر، حیدرم دیَن 14 سپای سلیمان سروَرِم دیَن نه صحرای بلا حُسینم دیَن 15 برابری بدر و حُنینم دِیَن جِمِشت جمشید جَم‌آرام دیَن 16 داراب و دارای بِن دارام دیَن قرتاس و قرتوس قشنگم دیَن 17 طهمورث، پور پَشنگِم دیَن قین قهرمان هوشنگم دیَن 18 قاتلی قرّان فرنگم دیَن آشوب اکوان ارژنگم دیَن 19 معرکه‌ی مصاف مزنگم دیَن فریدون و فَرّ هلاکوم دیَن 20 تیمور و طهماس قضا‌خوم دیَن سلسله‌ی زینت زنگولِم دیَن 21 شورشت شاپور شنگولِم دیَن قهر غضنفر قیطوسِم دِیَن 22 کوی گردن‌کشان کاموسِم دیَن قین قشمشاه قمتالِم دیَن 23 هوای همایون شهبالِم دیَن جبر جابری جَم‌جَمِم دیَن 24 رزم رعد و جُند زمزمِم دیَن مردي مقاتل خیبرِم دیَن 25 ذورالخمار، عمرو، عنترِم دیَن موج محتشم بابلِم دیَن 26 آشوی اشکبوس زابلِم دیَن بهرام چینی شماسِم دیَن 27 صیفور سرور، عبّاسِم دیَن دار و گیر دال بِن دالِم دیَن 28 کوپال گُرّه‌ی صلصالِم دیَن تخت بخت‌النصر بی‌دینم دیَن 29 دور دَقیانوس وَرینِم دیَن فرمان فرعون و حَجاجم دیَن 30 نمرود مردود، جی‌آجِم دیَن ضحاک ظالم، شَدّادِم دیَن 31 خروج کاوه‌ی حدّادِم دیَن نظم نوشروان و هرمزم دیَن 32 خسرو لال‌پوش، پرویزم دیَن فرهاد فغفور سنگ‌‌تاشِم دیَن 33 خونگار خون‌خوار، و‌ِلاشِم دیَن یزدگرد گَبر، یزیدم دیَن 34 شمر ذی‌الجوشن پلیدم دیَن سهم سفید دیو مطرقِم دیَن 35 ثمود سرکش ازرَقِم دیَن یا‌نَه گِشت وَ دین ظاهرِم دیَن 36 ژِی دُما نبرد نادرِم دیَن ها وا‌تِم پَریت ژَ نقل شیران 37 ندیم چُی نبرد نادره‌ی ایران بلی هر تا مِلک ایرانم دیَن 38 تا بنای دوران، دنیای دون بیَن هر تا مِن دیَن آشوب ایران 39 مِن ایران ندیم وِای طورَه ویران چون که خالی بی ژَ نره شیران 40 بِریا داوا‌داو دنگ دلیران
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 9:28  توسط اسعد غضنفری  | 

لرستان چه شورها كه بود در سرم ز نام لرستان چه فيض‌هاست نصيبم ز احتشام لرستان چه مردمي كه جز از راه مردمي هيهات عقاب پر نزند بر فراز بام لرستان نريخت ساقي ايام جز ز ساغر حرمت مي فخامت و آزادگي به جام لرستان شجاعت و ادب و جود و حق‌شناسي بس بهين صفات برازنده‌ي مقام لرستان ز راستي و صفا و شجاعت است و شهامت به گوش و هوش اگر مي‌رسد پيام لرستان گزيده شيعه اثني‌عشر، موحد مؤمن محمد است پيغمبر،‌ علي امام لرستان كسي كه فكر عبث كرد و راه مفسده پيمود رها نمي‌شود افتد اگر به دام لرستان هماره گوش‌ به ‌فرمان و پاي در خط ايمان اگر سكون و سلامت، ‌اگر قيام لرستان نهنگ بحر شهامت،‌ هژبر بيشه قدرت حقيقت است سرا و ادب كنام لرستان سزاي خائن ناپاك نابكار هلاك است چو تيغ قهر برون آيد از نيام لرستان كسي كه از سر و جان نگذرد به خاطر ميهن كجا رهد ز مفاجات انتقام لرستان به هوش باش و بزن جام باده امرائي كه ايزد است نگهبان خاص و عام لرستان زبان حال من و اهل اين ديار اين است فداي نام لرستان،‌ فداي نام لرستان اسفنديار غضنفري امرايي
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 10:1  توسط اسعد غضنفری  | 

 بالاخره ديوان شعر پدرم منتشر شد  و در نمايشگاه تهران رونمايي شد. از اين بابت خيلي خوشحالم. اين روزها سخت مشغول آخرين ويرايش‌هاي تاريخ هستم بنابراين خيلي كم فرصت مي‌كنم كه به وب‌لاگم سر بزنم.

متأسفانه ناشر خيلي بدقولي مي‌كند. قرار بود تا نوروز كتاب منتشر شود بعد شد نمايشگاه و حالا خدا مي‌داند تا كي. من تعهدي نسبت به آثار پدر براي خودم قائلم و به هيچوجه نمي‌خواهم آثار او مشمول روابط ناسالم معمول جاري شود و بر خلاف ميل او مطلبي به كتاب اضافه يا كم شود، بنابراين روزانه كتاب را رصد و  اصلاح مي‌كنم. اين امر باعث بروز مشكلاتي شده كه متأسفانه انتشار كتاب را به تأخير انداخته است. جلد اول به چاپخانه رفته و فيلم و زينك هم شده است جلد دوم هم تمام شده است نمايه‌ها را درآورده‌ام .يك فصل در آخر كتاب به عكس و سند اختصاص داده شده است كه بر سر مندرجات آن اختلاف است كه انشاء‌الله حل مي‌شود. 

                                                                                      متشكرم- اسعد غضنفري  

 

   

سفر امان‌الله‌خان، فرزند والی، به طرهان و عقد قرارداد با نظرعلي‌خان علیه پدر

در آن‌هنگام بين والي و فرزند ارشدش امان‌الله‌خان سردار‌جنگ كه جواني رشيد و مغرور بود كدورت‌هايي روي داد؛ تا آن‌جا كه بين پدر و فرزند شكاف افتاد. غلام‌حسين مامي،‌ باباخان حيدري، سهراب و برادران كه نفوذ زيادي بين مردم داشتند، طرفدار امان‌الله‌خان بودند، ولي چون هنوز تعدادشان كم بود مقتضي ندانستند مخالفت خود را آشكار كنند. فقط به‌صورت قهر، به طرهان رفته در "دُم‌روستان" به ‌سرداراكرم وارد شدند. در معيّت امان‌الله‌خان يك عدّه صد نفري سواره با باروبنه وجود داشت. در دُم‌روستان مدّت چهل شبانه‌روز از آن عدّه پذيرايي به‌عمل آمد و بين سرداراكرم و امان‌الله‌خان قرار‌دادي منعقد شد كه در لابلاي سطور و جملات آن بوي مخالفت با والي به مشام مي‌رسيد. در قرار‌داد سعي شده بود وجود امان‌الله‌خان در پشتكوه يك نقطه قدرت و سمبل محبوبيّت نشان داده شود و به‌موجب كلام‌الله مجيد بر‌عهده گرفته بودند كه از آن به‌‌بعد بين دو قسمت لرستان آنچه موجوديّت دارد و در آن دو بخش حكومت مي‌كند، فقط دوستي، برادري و برابري است و تحت هيچ عنواني از طرف هيچ‌يك از اين دو قسمت عليه همدگر مبادرت به جنگ و خون‌ريزي نشود. آن‌ها تعهد كردند كه روز‌به‌روز بر تحكيم و تشديد اين صميميّت و دوستداري بيفزايند تا به مراحل كمال برسد. اين اخبار به گوش والي رسيد ولي او كه مردي با تجربه و عاقل بود بر‌ حسب ظاهر، خشونت ابراز نكرد و دخالت در اين امر مهم را صلاح ندانست بلكه در كمال خون‌سردي دست به يك رشته اقدامات ظاهر‌فريب زد.

واليه‌خانم، مادر امان‌الله‌خان و دختر عبدالله‌ميرزا حشمت‌الدّوله قاجار، زن سوگلي و مورد علاقه والي بود. او به دستور شوهر با وسايل مخصوص درصدد استمالت فرزند مغرورشان بر‌آمد و با دادن مواعيد زياد، امان‌الله‌خان را خلاف تعهدي كه بر عهده گرفته بود نزد پدر برد. اين عمل موجب شد كسان امان‌الله‌خان از وي مكدّر شدند؛ از طرفي كمك و همراهي سرداراكرم را نيز از دست داد. از این‌ها گذشته اين عهد‌شكني براي مرد جوان ارزان تمان نشد، زيرا ديري نگذشت كه جواني را با همه آرزوها و اوج غرور به زير خاك تيره كشاند و جوان‌مرگ شد كه بدان خواهيم رسيد.

مبادا كه باشي تو پيمان شكن

 

كه خاك است پيمان شكن را كفن

 نظرعلي‌خان ‌به كارهاي خود مشغول بود و لكن والي از بيم اين‌كه چنين تعهداتي تجديد گردد و كار دستش بدهد درصدد برآمد ضربت كاري‌تري بر آن‌ها وارد كند كه قرار‌داد مودّت نيم‌بند، مبدّل به عمليّات خصمانه گردد. او كوشيد تا به‌تدريج فرزند را با دسيسه و طرح نقشه‌هاي ماهرانه مسلوب‌الاختيار و كاملاً تضعيف كند؛ با اين ترتيب وي را در معرض فتنه‌گري‌ها و دسايس روزمره قرارداد. عدّه‌اي مأموريّت داشتند كه در گوش مرد جوان مخالفت و جنگ با نظرعلي‌خان ‌را زمزمه كنند و از زبان پدر غير‌مستقيم مي‌رساندند كه او منتظر تعيين تكليف آن دشمن قهار و خصم‌تبار مي‌باشد و مي‌خواهد به محض از پيش برداشتن او حكومت بلامنازع هر دو قسمت لرستان را به فرزند بسپارد و از اين‌گونه سخنان همه وقت و در هر فرصت به مرد جوان بي‌تجربه القاء مي‌كردند.

بهار سال ديگر كماكان نظرعلي‌خان، ‌جعفر‌قلي‌خان برادر خود را در طرهان گذارده خود به سلسله و دلفان عزيمت كرد. در اين مدّت ميرصيد‌محمدخان هاشمي (كه گفتيم پس از خاتمه جنگ مله‌دار، نظرعلي‌خان ‌با دو هزار سوار به سيمره رفت و غلّه آن‌جا را ضبط و بين مردم تقسيم كرد)، همواره در اين فكر بود كه بار ديگر والي را عليه نظرعلي‌خان ‌برانگيزاند و او تلافي مافات كرده باشد و لذا بدون وقفه نزد والي سعايت مي‌كرد. لكن والي نظرات ديگري داشت و هدف خاص خود را دنبال مي‌كرد و آن تدارك جنگي بزرگ عليه سرداراكرم به فرماندهي پسرش امان‌الله‌خان بود. والي تصميم گرفته بود كه با اجراي اين نقشه با يك تير دو نشان را هدف كند. يكي از بين بردن نظرعلي‌خان ‌كه او را دشمن درجه اوّل خود مي‌دانست ديگر اين‌كه با اعزام فرزند به جنگ نظرعلي‌خان پايه و مايه او را در عهد و پيمان و صداقت و درستي به همگان نشان دهد و از او براي هميشه سلب اعتبار كند.

 

سفر به بروجرد و دريافت حكم والي‌گري پيشكوه

سردار‌اكرم پس از مراجعت امان‌الله‌خان به پشتكوه و مسافرت خود به دلفان، به بروجرد نزد حكمران وقت رفته و مورد توجّه و قدرداني قرار گرفت. او با دريافت خلعت و احكامي مبني بر واگذاري سرپرستي و حفظ امنيّت لرستان پيشكوه در پاييز همان‌سال به طرهان برگشت و پس از ورود دستور داد سواراني با تفنگچي‌هاي سلسله دلفان، طرهان و چگني احضار و منتظر دستور باشند. با اين‌كه چلّه زمستان بود مع‌ذلك قريب چهار هزار نفر سوار و پياده در عمله گرد آمدند. سرما سوز عجيبي داشت به طوري‌كه همه جويبارها يخ بسته بود و رودخانه بزرگ سيمره از دو سمت ساحل تا وسط منجمد شده فقط مختصر آبي از وسط جريان داشت؛ با اين تفصيل يخ‌ها را شكستند و اردو از رودخانه گذشت. پس از آن سواران دو قسمت شدند و در دو ستون به‌سمت سيمره حركت نموده و از "سيكان"،"خالصجات"،"درّه‌شهر" و"شيخ‌ما‌خان" (شيخ‌مكان) تا "تنگه چوبينه" را به باد يغما گرفتند و به تلافي تحريكات مستمر و مداوم مير و تحميل آن همه خسارت جاني و مالي آن طايفه را تاراج كردند.

 

 

 

 

قلعه شیخ‌مکان

 

نبرد امان‌الله‌خان با اردوي والي و حركت والي به‌سوي بغداد

در چنين موقعيّت مردم پشتكوه، سر‌وقت امان‌الله‌خان سردارجنگ، فرزند لايق غلام‌رضا‌خان والي پشتكوه، رفته و با وي وارد گفت‌وگو شدند، آن‌ها به عنوان اين‌كه (پدر پير گشته است و برنا تويي) به او گرويدند. با اين‌كه غلام‌حسين مامي (خُلي‌كاكا) قبلاً طرفدار امان‌الله‌خان بود، معلوم نيست چگونه پس از مراجعه مردم و گرويدن اكثر سكنه‌ي پشتكوه به امان‌الله‌خان، او به پشتيباني از والي برخاست و تقريباً تنها كسي بود از سرداران پشتكوه كه به والي وفادار ماند؛ وفايي پس از سال‌ها بي‌وفايي! شايد پول‌هاي بي‌حساب خان دخالت داشته است. از اعضاي خانواده، علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله نزد والي به‌سر مي‌برد. با اين‌كه تعداد نفرات سواره طرفدار امان‌الله‌خان به مراتب بيش‌تر از سواران پدر بود، روزي كه دو دسته‌ي آن‌ها در اطراف تپّه بزرگ "ده‌بالا" درگيري پيدا كرده به مبارزه جدي برخاستند غلام‌حسين مامي(خُلي‌) با رشادتي كه خاص او بود پرچم را به دست گرفته پيشاپيش آن دسته‌ي كوچك كه براي والي باقي مانده بود بر اردوي كثير و مجهّز امان‌الله‌خان يورش برد. تفنگچيان ملكشاهي نيز ارتفاعات "هوميان" و "مِلَه قوچ‌علي" را متصرّف شده چنان پاي‌مردي و رشادتي از خود بروز دادند كه تا آن‌روز كم‌تر نظير داشت. اين پايداري توأم با آتش تفنگ‌ها و تحريك و تحريص خُلي‌كاكا موجب شد بالاخره نيروي امان‌الله‌خان تاب فشار آن‌ها را نياورده راه هزيمت در پيش گرفتند و پاي به ‌فرار گذاشتند. در اين نبرد تلفات فراواني مخصوصاً بر سواران "بدره" وارد آمد. آن‌ها تعداد فراواني كشته و اسير بر جاي گذاشتند و سواران غلام‌حسين توانستند تعدادی سلاح و چار‌پايان از آن‌ها به غنيمت بگيرند. امان‌الله‌خان پس از تحمّل اين شكست به سمت شيروان و چرداول رفت. در آن‌جا اكثريّت قريب به اتّفاق سران طوايف پشتكوه به حضور وي آمده سوگند وفاداري ياد كردند و اردوي خان جوان مجهّزتر و با روحيه‌اي برتر، به‌سوي ده‌بالا به‌راه افتاد. والي پس از دريافت اين خبر و توجّه به اين‌كه پيروزي در اين نبرد هرگز براي او امكان‌پذير نيست؛ دستور داد اهل بيت همه‌ي آلات و اسباب خانه را جمع‌آوري و بار كرده، به اتّفاق خانواده و معدودي افراد كه هنوز نسبت به وي وفادار بودند، از پشتكوه خارج، تا از طريق "زُرباتيه" به سمت بغداد حركت كنند. او حتّي مسافتي از آن راه دور و دراز را پيموده تا باغات "اميرآباد" و "كنجيان‌چَم" رفت؛ اما در همان‌وقت و لحظات سرنوشت‌‌ساز، واليه‌خانم، مادر امان‌الله‌خان، براي بار دوم در كار مرگ و زندگي فرزند و شوهر به سود شوهر وارد عمل شده از مسافرت او جلوگيري و تعهد نمود كارها را به‌نحو مطلوب فيصله دهد.

والي در "كنجيان‌چم" به انتظار اقدامات خانمش توقّف كرد. واليه‌خانم با تعدادي زنان حرم‌سرا به پيشواز فرزند كه در حال پيش‌روي بود شتافت. او در دامنه "مانشت" به فرزند رسيد. پس از خوش‌باش و روبوسي و احسن و مرحبا، مادرِ حيله‌گر شروع به كار بردن شگردهاي زنانه كرد. ابتدا به گريه افتاد و با صداي بلند نُدبه و زاري آغاز كرد، آن‌گاه نگاهي خشم‌آلود به فرزند انداخت و با خشونت به وي خطاب نمود كه هان، حالا ديگر اين ولايت پهناور و مال و منال برايت كافي نيست؛ آيا والي‌گري پشتكوه هم برايت كم است و مي‌خواهي پدر پيرت را در بلاد عرب‌نشين آواره و سرگردان كني؟ اين پير‌مرد محترم، پدر توست و عم ريش‌سفيدت علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله اكنون با قافله‌اي از زن و فرزندان و كوچ و كلفت مي‌بايستي در و دشت و بيابان‌هاي غرب كشور ايران را زير پا گذارده مانند كولي‌هاي دوره‌گرد به خاك عرب‌هاي زبان نفهم بروند و چنين لكه ننگي تا قيامت دامنت را رها نكند؛ خير از عمر و جوانيت نبيني، رنج پدر و شير مادر حرامت بشود. خلاصه آن‌قدر از اين حرف‌ها كه ظاهراً همه زيبا، متين و منطقي مي‌نمايد در گوش فرزندش خواند كه مرد جوان غافل از كنه نيّات و مقاصد پدر و نقشه‌هايي كه عليه‌اش در دست جريان بود تسليم صحنه‌سازي‌هاي مادر شد و پذيرفت خدمت پدر شرف‌ياب گردد و از در مماشات و مدارا وارد شود:

منه تا تواني سر به‌گفتار زن

 

كه هرگز نيابي زنِ رايزن

 

 

قلعه غلام‌رضا‌خان والی در کنجان‌چم، 15 کیلومتری شمال شرقی شهرستان مهران

كساني كه مخالف با رفتن امان‌الله‌خان خدمت والي بودند، سهراب‌خان و مرادبيگ مرادي بودند كه اُمور خان‌زاده جوان را تكفّل مي‌كردند. لكن مخالفت آنان به‌جايي نرسيد و وي مستقيماً حضور پدر شتافت. مذاكرات از هر در، جريان يافت. بعد از گفت‌وگوي زياد، والي مُهر والي‌گري را از جيب جليقه‌اش در آورده به فرزند داد و گفت: «من يك مرد پير بيش نيستم كه سني گذرانده و به‌قدر كافي هم رياست كرده‌ام خوشبختانه از مال دنيا هم بي نياز هستم؛ زيرا همين‌قدر مال و ثروتي كه برايم مانده براي اعاشه خود و خانواده‌ام كفايت مي‌نمايد و همين‌ها مي‌تواند يك زندگي شاد و مرفه را برايم فراهم كنند. بنابراين بدون اكراه و ناراحتي اين مُهر را به تو مي‌سپارم و خود با مسرّت و لذّت هر چه تمام‌تر در كنار فرزندي، به مطالعه و مرور در متون تاريخ گذشته مي‌پردازم؛ چه بهتر هر گاه بتوانم در هدايت و راهنمايي تو نيز مؤثّر واقع گردم.»

والي افزود كه: «‌هم‌اكنون از هر جهت من خود را مردي خوشبخت و موفّق مي‌دانم، زيرا خداوند ملك، مال، جا و مقام را يك‌جا به من ارزاني داشته فقط فرزندي شايسته و لايق مي‌خواستم كه بارِ گران رياست و جانشيني حسين‌خان و اسماعيل‌خان را بتواند بر دوش بكشد و با احسن وجه به مقصد برساند كه آن‌را نيز عنايت فرموده و دگر هيچ‌گونه كمبودي در اين دنيا در زندگي خود مشاهده نمي‌كنم؛ تنها يك موضوع هست كه به صورت عقده‌اي مزاحم و خطرناك، آزارم مي‌دهد و از اين رهگذر در يك رنج مدام عذاب مي‌كشم و زندگي را با تلخي به‌سر مي‌برم و آن غارت و تاراج طوايف سيمره و تصاحب انبار غلات حوزه پشتكوه از سوي نظرعلي‌خان ‌امرايي مي‌باشد كه همين چند ماه پيش در فصل زمستان و ايّام (چِلّه)[1] روي داده است همين‌طور طوايف تابعه پشتكوه را كه با لرستان هم مرز هستند بر خاك سياه نشانده است.

تو از هر بابت كه فكر كني ناگزيري در بدو حكومت و رياست خود، دل آن مردم بيچاره فلك‌زده را به دست بياوري، رضايت من هم در همين است. اكنون اين تو و اين هم مُهر والي‌گري، لكن تلافي خون كشته‌گان و غار‌‌ت‌زده‌هاي سیمره را مديون مي‌باشي و بايستي به‌هر شكلي كه صلاح بداني اين لكّه‌ي بزرگ را از دودمان ابوقداره پاك كني.»

امان‌الله‌خان مست مقام والي‌گري و رياست، حرف‌هاي پدر را به سمع قبول اصغاء و بين پدر و فرزند به موجب قرآن مجيد عهد و ميثاتي منعقد شد. حال آن‌كه عين همين ميثاق را با نظرعلي‌خان ‌امرايي داشت و در آن عهد و پيمان نيز كتاب آسماني را گواه گرفت. البته والي ضمن توفيق در جلب فرزند، كساني را به سمت كلهر، سنجابي، محال قلخاني، گوران و كُليايي گسيل داشت و خوانين آن محال را عليه دوستان نظرعلي‌خان ‌تحريك نمود. از جمله عبّاس‌خان امير‌مخصوص قباديان و علي‌اكبر‌خان سردار‌مقتدر سنجابي را عليه سليمان‌خان اميراعظم، داماد نظرعلي‌خان، ‌وادار به شورش كرد. در طرهان هم ميرصيد‌محمّدخان هاشمي كه سخت جريحه‌دار و ناراحت بود، دسيسه‌كاري را به حد اشباع رسانده بود و افرادي را مِن‌جمله: عزيزخان آزادبخت، كاظم‌خان كوشكي، محمّد‌قلي (مَه‌كَه)، خان و ناصر گراوند، برادران سام‌خان محمّدي گراوند، خانلرخان، چراغ‌علي‌خان و علي‌خان آدينوند (شاعر نغز‌سرا)، كوناني‌هاي محمّد‌رضا‌خاني و بساط‌خاني، سِلَه (سليمان) و كرم رماوندي را وادار كرد كه نزد والي بروند و آن‌ها نيز قبول كردند. در اين ملاقات والي مواعيدي به اين خوانين داد كه هيچ‌گاه بدان‌ها عمل نشد.

از سلسله مهرعلي‌خان اميرمنظّم، از دلفان باقرخان اعظم‌السّلطنه خيلي مورد احترام والي بوده و همواره از آن‌ها دل‌جويي مي‌كرد و از تبعيّت سردار‌اكرم باز‌ مي‌داشت. مهرعلي‌خان و باقرخان هنوز قادر بر اين‌كه مستقيماً با نظرعلي‌خان ‌طرف شوند نبودند لكن در خفا عليه او از هر‌گونه اقدام كه از دستشان بر‌مي‌آمد مضايقه نداشتند.

قرار‌داد بين امان‌الله‌خان و پدرش موجب شد تا والي دست به اين تحريكات وسيع عليه نظرعلي‌خان ‌بزند. او با اطمينان از عمليّات همدستان محلي، محرمانه و پنهاني اردوي بسيار بزرگي را تجهيز و تحت اين عنوان كه مي‌خواهد طوايف سرحدي را از مهران و دهلران به‌سوي بين‌النهرين از گزند اعراب ايمن سازد و آن‌ها را جمع و جور كند موفّق شد سرداراكرم را از نيّات باطني خود در بي‌اطلاعي باقي بگذارد. مير‌صيد‌محمّدخان كه طراح اصلي اين نقشه بود از سيمره نزد والي به ده‌بالا رفت و اين طرح را بيش از پيش بر اساس غافل‌گيري پياده كردند.‌ عزيزخان آزادبخت و چند تن ديگر كه نام برديم از طرهان حركت كرده نزد والي رفتند و در آن‌جا به انتظار اقدامات بعدي نشستند.

 والي با سرعت هر چه بيش‌تر، بدون فوت وقت اردو را مجهّز نموده فرماندهي كل قوا را به فرزندش امان‌الله‌خان سپرد و گفت: «آنچه لازمه‌ي پدري بوده است اكنون تماماً به‌جاي آورده‌ام و دگر غصّه‌اي نيست، زيرا به روشني مي‌بينم كه آن مرد جسور در حالت بي‌خبري، آن‌چنان مقهور و منكوب مي‌گردد كه مِن‌بعد نتواند هرگز قد علم كند و تو نبايد حتّي اگر فراهم شود، در قتل او هم تأمّل كني، زيرا نظرعلي‌خان ‌دشمني است خطرناك و دفع شرّ خطر اكنون بر عهده تو فرزند شجاع و دلير من مي‌باشد.»

امان‌الله‌خان به اتّفاق ميرصيد‌محمّدخان و طرهاني‌هاي مذكور با چنان سرعتي حركت و خود را به‌سر‌حدات طرهان رسانيد كه هيچ‌كس از اين ماجرا مطلع نشد. يورش امان‌الله‌خان در رأس آن اردوي عظيم كه تعداد آن‌ها را تا هفت هزار نفر مي‌گويند، چنان مخفيانه بود كه هيچ‌كدام از سران ايلات و طوايف لرستان اطلاع حاصل نكردند. در نتيجه هيچ‌گونه كمكي از ناحيه آن‌ها ميسّر نبود. براي مقابله با اين اردو، نظرعلي‌خان ‌كه بيش از چهار‌صد نفر در اختيار نداشت دستور داد تا زن و بچّه و افراد پير و احياناً بيمار را به‌سوي "تَشكِن" و "هُميان" كوچ دهند تا خود بتواند با آن تعداد كم به‌صورت جنگ منطقه‌اي و پراكنده، چنان اردوي گران را به داخله كوهستان‌هاي سردرهم بين طرهان و دلفان بكشاند و در حال حاضر اين تنها كاري بود كه از دست او بر‌مي‌آمد.



14. از اوّل دي‌ماه تا دهم بهمن‌ماه چلّه بزرگ و از دهم بهمن تا آخر بهمن چلّه كوچك گفته مي‌شود. (و)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 9:16  توسط اسعد غضنفری  | 

علي‌مردان‌خان‌ و هجوم‌ افغان‌ها به‌ ايران‌

پس‌ از هجوم‌ افغان‌ها به‌ ايران،‌ علي‌مردان‌خان‌ والي‌ با اين‌كه مورد بي‌‌مهري‌ شاه‌ و در زندان‌ كرمان‌ به‌سر مي‌برد همين‌ كه‌ از زندان‌ آزاد شد با عجله‌ به‌كمك‌ پايتخت‌ شتافت‌ و در نبرد گلناباد به‌ اتّفاق‌ سپاهيان‌ خود شركت‌ كرد.

كرو‌سينسكي،‌ وي‌ را بزرگ‌ترين‌ سركرده‌ آن‌ زمان‌ در ايران‌ مي‌شمارد.[1]

او در ميسره‌ سپاه‌ ايران‌ جاي‌ داشت‌ و با اين‌كه يكي‌ از برادرانش‌ در ميدان‌ نبرد شهيد شد به‌ هيچ‌‌وجه‌ تحت‌ تأثير احساسات‌ برادري‌ يا بيم‌ از بروز يك‌ فاجعه‌ بزرگ‌تر براي‌ شخص‌ خودش‌ قرار نگرفت‌ و همچنان‌ دليرانه‌ شمشير زد و نبرد را ادامه‌ داد.

از رويدادهاي‌ مهم‌ و جالب، شركت‌ دو دختر خان‌ لر بود كه‌ دوش‌به‌‌دوش‌ پدر وطن‌پرست‌ خود با شجاعت‌ و دليري‌ هر چه‌ تمام‌تر مي‌جنگيدند، ولي‌ از بخت‌ بد دودمان‌ صفويه‌، چنين‌ دلاوري‌ در حين‌ كشاكش‌ نبرد به‌ سختي‌ زخم‌ برداشت به‌‌طوري‌‌كه‌ دستش‌ از كار باز ماند و دوستدارانش‌ او را از ميدان‌ به‌‌در بردند، در همان‌ لحظات‌ قواي‌ ايران هم دچار شكست‌ شده‌ بود. والي‌ لر هنگامي‌‌كه‌ دور از نبرد به‌ هوش‌ آمد ادامه‌ مبارزه‌ را بدون‌ نتيجه‌ و در شرايطي‌ كه‌ پيش‌ آمده‌ بود خود را نيازمند افراد تازه‌نفس‌ ديد لذا با همان‌ حالت‌ زخم‌داري،‌ شتابان‌ به‌ لرستان‌ برگشت‌ و توانست‌ تعدادي‌ نفرات‌ جنگ‌ ديده‌ گرد آورد. آن‌ها در خوانسار بدو پيوستند و آن‌‌گاه‌ به‌ گلناباد رفتند.

لكهارت‌ مي‌نويسد:[2] علي‌مردان‌خان‌ از گلپايگان‌ نامه‌اي‌ به‌سران‌ بختياري‌ نوشت، موقعيّت‌ حساس‌ و باريك‌ كشور را به‌ تفصيل‌ شرح‌ داد و از آن‌ها مصرّاً طلب‌ ياري‌ كرد، ولي‌ متأسّفانه‌ سرداران‌ ايلات‌ لر بزرگ‌ در چنان‌ فضاي‌ تاري‌ نخواستند اندك‌ درخششي‌ از خود ابراز دارند و مختصر نور اميدي‌ در دل‌هاي‌ مضطرب‌ و نگران‌ مردمي‌ كه‌ مي‌رفت‌ وطنشان‌ از نعمت‌ استقلال،‌ آن هم توسّط‌ مشتي‌ مردم‌ نيمه‌‌وحشي‌ چپاول‌گر از بين‌ برود بتابند و پيشنهاد برادر همسايه‌ را رد كردند.  بيش‌تر سران‌ برجسته‌ غرب‌ در آن‌ وقت‌ تصوّر مي‌كردند كه‌ مي‌توان‌ مستقيماً با افغان‌ها وارد جنگ‌ شد و آن‌ها را تار‌و‌مار كرد و هر يك‌ مي‌خواستند اين‌ افتخار را نصيب‌ خود سازند. هيچ‌كس‌ تصوّر نمي‌كرد جغد شوم‌ انقراض‌ آن‌چنان‌ بر كاخ‌ رفيع‌ سلاطين‌ بزرگ‌ صفويه‌ بال‌ و پر گسترده‌ باشد كه‌ در اندك‌ مدّت‌ و با مختصر فشار از سوي‌ دشمن‌ آن‌ ستون‌ عظيم‌ استقلال‌ و عظمت‌ از بيخ‌ و بن‌ واژگون‌ گردد. قاسم‌خان ‌‌بختياري‌ با دوازده هزار نفر از قواي خويش‌ بر محمود افغان‌ حمله‌ برد، امّا دچار شكست‌ گرديد و از ميدان‌ به‌ در رفت‌.

چون‌ بد آيد هر چه‌ آيد بد شود

 

يك‌ بدي‌ دَه‌ گردد و دَه‌ صد شود

از قضاي‌ آسماني‌ در چنين‌ موسم‌ سرنوشت‌ ساز، شاه‌وردي‌خان،‌ برادر جنگاور علي‌مردان‌خان - كه خود را در حكومت‌ لرستان‌ رقيب‌ برادر مي‌دانست -‌ براي‌ اين‌كه دور از حوزه‌ فعاليّت‌ علي‌مردان‌خان‌ مصدر خدمتي‌ شده‌ و بدان‌ وسيله‌ منزلت‌ بيشتري‌ به‌ دست‌ آورده‌ باشد نيمي‌ از لشكريان‌ لرستان ‌را با خود يك‌دل‌ كرده‌ از يك‌ سمت‌ بدون‌ سنجش‌ مقدار و ارزش‌ كار و ميزان‌ استعداد بر لشكريان‌ دشمن‌ تاخت‌ و سخت‌ به‌ جنگ‌ پرداخت‌ و با اين‌ اقدام‌ بي‌مطالعه‌ ميان‌ نيروهاي‌ لر شكافي‌ عميق‌ پديد آمد و همين‌ شكاف‌ شكست‌ هر دو قسمت‌ اردوهاي‌ لرستان را در پي‌ داشت.‌

علي‌مردان‌خان - كه موقعيّت‌ را بسيار ناگوار و خود را مستأصل‌ مي‌‌‌ديد - ضمن‌ يك‌ عريضه،‌ از حضور شاه‌ درخواست‌ كرد كه‌ فرمانده‌ مدافعان‌ شهر اصفهان‌ سيّدمحمّدخان‌ مشعشع‌ والي‌ خوزستان را كه‌ در خفا با افغان‌ها سر و سري‌ دارد و به‌ آن‌ها دل‌ بسته‌ است‌ از آن‌ سِمَت‌ خطير دور سازد و فرزند ارشد خود را به‌ خاطر اطمينان‌ خاطر و دل‌گرمي‌ مردم‌ لرستان‌ نزد او گسيل‌ دارد تا در ركاب‌ شاه‌زاده‌ به‌ لرستان‌ برود و با يك‌ "لَچَك‌‌گردان"[3]‌ نه‌‌تنها لرستان‌ بلكه‌ كليه‌ عشاير غرب‌ ايران را به‌ حركت‌ به‌ سوي‌ اصفهان‌ و نجات‌ پايتخت‌ ايران‌ وادار سازد.

هر‌گاه‌ پادشاه‌ نگون‌‌بخت‌ كه‌ از هر جهت‌ اختيار خود را از دست‌ داده‌ و تابع‌ نظريات‌ اطرافيان‌ يا در انتظار فرجي‌ غيبي‌ و آسماني‌ نشسته‌ بود به اين‌ انديشه‌ ژرف‌ توجّه كرده‌ بود، اوضاع‌ به‌ كلّي‌ بر‌مي‌گشت‌ و اين‌ ننگ‌ براي‌ ابد بر دامن‌ دلاوران‌ ايران‌ نمي‌ماند. ولي‌ شاه‌ كه‌ دستور حركت‌ طهماسب‌‌ميرزا را صادر كرد، نگفت‌ نزد علي‌مردان‌خان برود و فقط‌ منظورش‌ اين‌ بود كه‌ سومين‌ فرزندش‌ از مهلكه‌ نجات‌ يابد، به‌ همين‌ جهت‌ شاه‌زاده‌ صفوي‌ به جاي‌ اين‌كه به‌ لرستان‌ برود، راه‌ شمال‌ را در پيش‌ گرفت‌ و اين‌ هم‌ از بخت‌ بد دودماني‌ بود كه‌ سرنوشت‌ آن‌ها را بدان‌جا كه‌ خود مي‌خواست‌ سوق‌ مي‌داد.

كروسينسكي[4]‌ مي‌نويسد: «اگر طهماسب‌‌ميرزا از عقل‌ سليم‌ بي‌‌بهره‌ نبود به‌ محض‌ رسيدن‌ به‌ محل‌ امن‌ مي‌بايستي‌ سعي‌ كند به‌ قوي‌ترين‌ طرفدار پدرش‌ در خارج‌ از اصفهان‌ بپيوندد و از آن‌جا كه‌ گرجي‌ها از مساعدت‌ با ايراني‌ها خودداري‌ كرده‌ بودند مي‌بايستي‌ به‌ علي‌مردان‌خان كه در واقع‌ مايل‌ به‌ همكاري‌ با او بود ملحق‌ گردد.

اگر‌چه‌ طهماسب‌‌ميرزا شخص‌ لايقي‌ نبود، ولي‌ همكاريش‌ با والي‌ لرستان‌ موجب‌ تقويّت‌ روحيه‌ سربازانش‌ مي‌شد، امّا طهماسب‌ كه‌ مانند پدر راه‌ غلط‌ را در پيش‌ مي‌گرفت‌ به‌ جاي‌ اين‌كه به‌ علي‌مردان‌خان بپيوندد از كاشان‌ عازم‌ قزوين‌ شد و پس‌ از رسيدن‌ به‌ اين‌ شهر از روي‌ بي‌‌ميلي‌ اقدام‌ به‌ جمع‌‌آوري‌ سرباز كرد و به‌ زودي‌ به‌ لهو و لعب‌ پرداخت‌ و با اين‌ تفضيل‌ اميد نجات‌ پايتخت‌ از ميان‌ رفت‌.»

پس‌ از سقوط‌ شاه‌‌سلطان‌حسين،‌ افغان‌ها بر ايران‌ تسلّط‌ يافتند و در حكومت‌ اشرف‌ برابر يك‌ قرارداد در دوازده‌ ماده‌ كه‌ با دولت‌ عثماني‌ بسته‌ شد، نواحي‌ كرمانشاه‌، همدان‌، سنندج‌، نهاوند، لرستان‌، مراغه‌، خوي‌، تبريز، ابهر و طارم‌ را اشرف‌ به‌ حكومت‌ عثماني‌ واگذار كرد، لكن‌ مردم اين‌ شهرها به‌ مقاومت‌ و ايستادگي‌ پرداختند.

سبحان‌‌‌و‌ردي‌خان‌ فرزند حكمران‌ همدان‌ با مبارزات‌ نامنظّم‌ خود عرصه‌ را بر دشمن‌ اشغالگر تنگ‌ كرد و نيروهاي‌ افغان را به‌ ستوه‌ آورد.

لكهارت‌ مي‌نويسد: «‌با اين‌كه هيچ‌ قسمتي‌ از لرستان‌ در عهد‌نامه‌ تقسيم‌ ايران‌ با ترك‌ها واگذار نشده‌ بود ولي‌ احمد‌پاشا يك‌ سال‌ بعد از تصرّف‌ همدان‌ قوايي‌ براي‌ اشغال‌ لرستان‌ فرستاد. علي‌مردان‌خان‌ فرمانده‌ ايراني‌ چنان‌كه‌ ديديم‌ مردي‌ دلير و وطن‌‌پرست‌ بود ولي‌ مي‌دانست‌ كه‌ با پانزده‌ هزار سرباز نمي‌تواند در برابر دشمن‌ نيرومند پايداري‌ كند؛ ناچار با تعدادي‌ از ياران‌ خود به‌ قسمت‌ ديگر لرستان‌ رفت‌ و از آن‌جا به‌ عربستان‌ (خوزستان) رفت»‌.[5]

در اين‌جا تناقض‌ نوشته‌هاي‌ دو نويسنده‌ تاريخ‌ آن‌ ايّام‌ چشمگير است؛‌ زيرا اوّلي‌ ولايت‌ لرستان را جزو قرارداد، نام‌ برده‌ و واگذاري‌ آن‌را به‌ دولت‌ عثماني‌ تأييد كرده،‌ لكن‌ لكهارت‌ اين‌ نظر را رد كرده‌ است‌ و لرستان را بركنار نوشته‌ است، از طرفي‌ در كتاب‌ انقراض‌ صفويه‌ مي‌نويسد: «‌كه‌ چون‌ ياراي‌ درگيري‌ با قواي‌ عثماني‌ را نداشت‌ با عدّه‌اي‌ از ياران‌ به‌ قسمت‌ ديگري‌ از خاك‌ لرستان‌ رفت‌ و از آن‌جا رهسپار عربستان‌ شد.» در صورتي‌كه‌ كروسينسكي‌ حركت‌ علي‌مردان‌خان را به‌ منظور انحراف‌ نقشه‌هاي‌ جنگي‌ خصم‌ قلمداد كرده‌ و اين‌ اقدام‌ را سفري‌ جنگي‌ با نيروهاي‌ عثماني‌ در بغداد دانسته‌ و آن‌را موجب‌ نجات‌ اين‌ قسمت‌ از خاك‌ ايران‌ دانسته‌ است‌. در اين‌ ميان‌ نوشته‌ی‌ لكهارت‌ را شاعر، محقّق‌ و دانشمند معروف،‌ شيخ‌ محمّدعلي حزين‌ لاهيجي‌ تأييد مي‌كند، لكن‌ نويسنده‌‌ی تاريخ‌ عالم‌آراي‌ نادري‌ نوشته‌‌ی، كروسينسكي‌ را كه‌ به‌ شرح‌ آن‌ نيز خواهيم‌ پرداخت‌.

به‌ هر حال پس‌ از آن‌كه‌ همدان‌ تسليم‌ شد، فرمانده‌ كل‌ قواي‌ عثماني‌ متوجّه‌ شد كه‌ غلبه‌ بر لرستان‌ كاري‌ است‌ بس‌ دشوار و والي‌ لرستان‌ كسي‌ نيست‌ كه‌ بتوان‌ نبرد با او را سهل‌ و آسان‌ پايان‌ داد به‌ همين‌ جهت‌ در تقويّت‌ سپاه‌ خود كوشيد و تجهيزات‌ كافي‌ فراهم‌ آورده‌ با انبوه‌ لشكريان‌ به‌ سوي‌ لرستان‌ حركت‌ كرد. علي‌مردان‌خان‌ والي‌ لرستان‌ از اين‌ لشكركشي‌ مطّلع‌ و او نيز به‌ تجهيز قوا پرداخته‌ تا حدي‌ توانست‌ نفراتي‌ گرد آورد. (تعداد آن‌ها را تا پانزده‌ هزار تن‌ نوشته‌اند.)

والي‌ كارديده‌ و مدبّر، فرمان‌ ويران‌ كردن‌ دژهاي‌ بين‌ راه‌ و كوچاندن‌ ايلات‌ مسير قواي‌ دشمن‌ را صادر كرد و چون‌ متوجّه‌ كثرت‌ نيرو و تجهيزات‌ دشمن‌ شد به جاي‌ رويارويي‌ كه‌ نتيجه‌اش‌ كشته شدن‌ عدّه‌اي‌ از نيروهاي‌ اندكش‌ بود براي‌ اين‌كه توجّه‌ فرمانده‌ عثماني‌ را منحرف‌ و از ادامه‌ پيشروي‌ منصرف‌كند با تمام‌ قدرت‌ بر بغداد حمله‌ كرد.

نويسنده‌‌ي عالم‌آراي‌ نادري‌ مي‌نويسد: «‌هجوم‌ علي‌مردان‌خان‌ به‌ بغداد موجب‌ نجات‌ اين‌ قسمت‌ از خاك‌ ايران‌ گرديد و خدمت‌ والي‌ لرستان‌ از هر نظر قابل‌ تحسين‌ بود. بروجرد نيز با اين‌كه از سوي‌ قواي‌ عثماني‌ تصرّف‌ شده‌ بود مع‌ذلك ساكنانش‌ نيروهاي‌ خصم‌ را عقب‌ راندند و اين‌ مردم‌ سر‌انجام‌ در يك‌ نبرد تن‌‌به‌تن‌ شكست‌ خوردند. در چنين‌ هنگامه‌اي‌‌ خاك‌ ميهن‌ عزيز ما لگد كوب‌ سُم‌ ستوران‌ ترك‌ و افغان‌ شده‌ بود.»[6]

ميرزا محمّدعلي‌ حزين لاهيجي‌، شاعر معروف سبك هندي، از پايتخت‌ گريخته‌ بود و در خرّم‌آباد خدمت‌ علي‌مردان‌خان‌ به‌سر مي‌برد. وي‌ در‌باره‌ رويدادهاي‌ آن‌ زمان‌ اين‌‌گونه‌ مي‌‌نويسد: «‌در اين‌ وقت‌ اميرالامراي‌ آن‌ ملك‌ علي‌مردان‌خان‌ ابن‌ حسين‌خان‌ فيلي‌ از خانه‌‌زادان‌ و امراي‌ بزرگ‌ دودمان‌ علّيه‌ صفوي‌ بود. او با من‌ مودّت‌ و الفتي‌ خاص‌ داشت‌ و الحق‌ از مستعدان‌ و شجاعان‌ روزگار بود. در آن‌ قضايا و حوادث‌ كه‌ رخ‌ نمود خواهش تدارك و علاج در خاطر داشت و با وجود كثرت لشكر بنا بر اسباب‌ عايقه‌ كه‌ ذكر آن‌ها طول‌ دارد مصدر اثري‌ نتوانست‌ شد و توفيق خدمتي نمايان نيافت».[7]

سپس ادامه مي‌دهد: «‌مجملاً در خرّم‌آباد بودم‌ كه‌ آتش‌ فتنه‌ روميه‌ در آن‌ حدود اشتعال‌ داشت‌ و گاهي‌ تاخت‌ و تاز لشكريان‌ ايشان‌ به‌ نواحي‌ آن‌ بلده‌ مي‌رسيد. علي‌‌مردان‌‌خان‌ اميرالامراي‌ مذكور را به‌ خاطر رسيد كه‌ چون‌ محاربه‌ با روميه‌ در اين‌ وقت‌ كاري‌ بزرگ‌ است‌ اَنسب‌ به‌ صلاح‌ حال اين‌كه به‌ طرفي‌ از آن‌ مملكت‌ كه‌ جبال‌ صعب‌المسالك‌ است‌ با جمعيّتي‌ انبوه‌ رفته‌، بلده‌ خرّم‌آباد و نواحي‌ آن‌را كه‌ قريب‌ لشكرگاه‌ رومي‌ است‌ خالي‌ و خراب‌ افكند و با اين‌ عزيمت‌ با سپاه‌ و ديگر متعلّقان‌ حركت‌ كرده‌ به اقصاي‌ آن‌ مملكت‌ رفت‌ و امير‌حسين‌بيگ‌ سليورزي‌ را كه‌ از امراي‌ آن‌ قوم‌ بود در شهر گذاشت‌ كه‌ عامه‌ را كوچانيده‌ و قلعه‌ را خراب‌ كرده‌ به‌ او بپيوندد.

سكنه‌ شهر در اضطراب‌ افتادند و اكثر ايشان را طاقت‌ حركت‌ نبود و از دهشت‌ روميه‌ اطمينان هم نداشتند و فزع‌ قيامت‌ بر‌خاست‌. امير‌حسين‌بيگ‌ مذكور، به‌ منزل من‌ آمد و مردم‌ شهر نيز جمع‌ آمدند و از هرگونه‌ گفت‌وگو در ميان‌ گذاشتند. من‌ حركت‌ مردم‌ را بيرون‌ از قدرت‌ مردم‌ ديدم‌ و خرابي‌ آن‌ شهر را كه‌ رشك‌ گلستان‌ ارم‌ بود و خلقي‌ عظيم‌ را خراب‌تر از آن‌ به‌ دست‌ خود نمودن‌ و عجز اطفال‌ و عيال‌ ايشان را سر به‌ صحراي‌ هلاكت‌ دادن‌ نپسنديدم‌ و امير مزبور را اشارت‌ به‌ ماندن‌ و حراست‌ خود و مردم‌ را دلالت‌ و تحريص‌ به‌ اتّفاق‌ و سامان‌ يراق‌ و پاس‌ حرم‌ و مردانگي‌ نمودم‌. سخنان‌ من‌ مؤثّر و مقبول‌ افتاد و با هم‌ عهد و پيمان‌ كرده‌ هر كس‌ سلاح‌ و يراق‌ حرب‌ بر خود آراست‌ و در آن‌ كوشش‌ تمام‌ نموده‌ طرق‌ عبور دشمن‌ را به‌ قدر مقدور مسدود و در حصار و منافذ شهر را مستحكم‌ ساخته‌ به‌ لوازم‌ آن‌ پرداختند و آن‌ مقدار ايشان‌ تشجيع و تحريص‌ كردم‌ كه‌ بي وقوفان‌ ايشان‌ به‌ اندك‌ روزي‌ به‌ استعمال‌ اسلحه‌ ماهر‌ و چنان‌ دلير شدند كه‌ با سپاهي‌ گران‌ اگر روي‌ مي‌داد كارزار مي‌كردند و مردم‌ آرام‌ گرفته شهر‌ به‌ معموري‌ اوّل‌ گراييد و خود هم‌ اكثر شب‌ها با ايشان‌ در پاسداري‌ و روزها در سواري‌ موافقت‌ مي‌كردم.‌

جماعت‌ روميه‌ چون‌ به‌ استعداد مردم‌ واقف‌ شد و نام‌ كثرت‌الوس‌ فيلي‌ و صعوبت‌ مسالك‌ آن‌ مملكت‌ و وجود حاكمي‌ مانند اميرالامرا نام‌آور مذكور در ميان‌ ايشان‌ بلند آوازگي‌ داشت،‌ انديشناك‌ شدند و ديگر متعرّض‌ آن‌ حدود نگشته‌ و به ساير اطراف‌ پرداختند. اميرالامراي‌ مذكور چون‌ ديد كه‌ مردم‌ شهر به جاي خود ماندند مكرّر ايشان را تحذير كرد و كسي‌ بدان‌ التفات‌ ننمود و پس‌ از شش‌ ماه‌ كه‌ در كوهستان‌ محنت‌ بسيار كشيده‌ بود خود نيز به‌ شهر آمد و آن ‌راي‌ را مستحسن‌ شمرد».[8]

محمّدعلي‌ حزين‌، در مراجعت‌ از شوشتر به‌ لرستان،‌ اوضاع‌ را دگر‌گونه‌ ديده‌ و به‌ همان‌ صورت‌ تشريح‌ نموده‌ چنين‌ مي‌نويسد: «‌مجملاً از شوشتر، باز به‌ لرستان‌ فيلي‌ در آمدم‌ و بيمار به‌ شهر خرّم‌آباد رسيدم‌ و چنان‌ مريض‌ بودم‌ كه‌ آوازه‌ رسيدن‌ احمد پاشا سردار لشكر روم‌ به‌ آن‌ شهر شهرت‌ گرفت‌. اندك‌ مايه‌ مردمي‌ كه‌ بودند راه‌ فرار پيش‌ گرفته‌ به‌ كوهستان‌هاي‌ صعب‌ رفتند و تنها من‌ با چند خدمتكار در آن‌ شهر بوديم‌ كه‌ سردار با لشكر بي‌‌حساب‌ روميه‌ در رسيده‌ و فرود آمدند و من‌ تنها در آن‌ شهر ماندن‌ را صلاح‌ نديده‌ به‌ ميانه‌ لشكر روم‌ درآمده‌ اقامت‌ كردم‌.

سردار چند كس‌ از مردم‌ آن‌جا را پس‌ از چندي‌ به‌ دست‌ آورده‌ نويد عاطفت‌ داد و اندك‌ مايه‌ مردمي‌ جمع‌ آمده‌ از روميه‌ كسي‌ را در آن‌‌جا حاكم‌ گذارده‌ مراجعت‌ كرد و با همان‌ لشكر موافقت‌ كرده‌ به‌ كرمانشاه‌ رسيدم»‌.[9]

لكهارت‌ مي‌نويسد: «‌بهتر بود شاه‌زاده‌ به‌ علي‌مردان‌خان‌ فيلي‌ حامي‌ با‌وفا و رهبر نظامي‌ لايق‌ خود پناه‌ مي‌برد و در واقع‌ وقتي‌ در ژوئن‌ 1722 از اصفهان‌ گريخت‌ مي‌بايست‌ چنين‌ كاري‌ كرده‌ باشد».[10] اين‌ نويسنده در ادامه مي‌گويد‌: «‌در آغاز جنگ‌ علي‌مردان‌خان‌ به‌ جناح‌ راست‌ افغان‌ها حمله‌ برده‌ بود ...، زنبوركچي‌ها از لشكر افغان‌ها دست‌ به‌ شلّيك‌ زده‌ عدّه‌ي‌ زيادي‌ از ايراني‌ها را به‌ خاك‌ هلاكت‌ انداختند. برادر علي‌مردان‌خان‌ در آن‌ روز كشته‌ شد و خود او هم‌ زخمي‌ شد. آتش‌ دشمنان چنان‌ شديد و تلفات به قدري بود كه سربازان عشاير ناچار به عقب‌نشيني شدند و فرمانده زخمي خود را نيز با خود بردند.»[11] در جاي‌ ديگر مي‌نويسد: «شخص‌ اخير (علي‌مردان‌خان) كه در جنگ‌ زخمي‌ شده‌ بود سربازانش‌ او را مستقيماً به‌ منزل‌ خود بردند و به‌ اصفهان‌ نيامدند.»[12]  لكهارت‌ درباره‌ نامه‌‌ي‌ والي‌ لرستان‌ توضيحات‌ بيش‌تري‌ داده،‌ مي‌نويسد: «چند روز بعد خبر رسيد كه‌ علي‌مردان‌خان‌ والي‌ لرستان‌ به‌ گلپايگان‌ رسيده‌ است‌ و شاه،‌ نامه‌اي‌ از علي‌‌مردان‌‌خان دريافت‌ داشت‌ كه‌ در آن‌ از والي‌ عربستان [(خوزستان)] ‌ شكايت‌ كرده‌ و نوشته‌ بود كه‌ اين‌ شخص‌ مدّت‌ها بدون‌ اين‌كه كاري‌ انجام‌ دهد حقوق‌ گزاف‌ مي‌گيرد سپس‌ تقاضا كرده‌ بود كه‌ به جاي او فرمانده‌ كل‌ قوا گردد. شاه‌ سلطان‌‌حسين‌ كه‌ هميشه‌ پند بدخواهان را به سمع‌ قبول‌ اصغاء مي‌كرد در اين‌ قضيه‌ نظرات‌ ميرزا رحيم‌خان‌ حكيم‌‌باشي‌ را كه‌ از دوستان‌ نزديك‌ والي‌ عربستان‌ بود پذيرفت‌ و در نتيجه‌ تقاضاي‌ علي‌مردان‌خان را رد كرد و مانع‌ از فعاليّت‌هاي‌ خيانت‌آميز والي‌ عربستان‌ نشد».

در نامه‌اي‌ ديگر علي‌مردان‌خان‌ تقاضا كرده‌ بود به‌ نفع‌ برادرش‌ از سلطنت‌ كناره‌گيري‌ كند و نوشته‌ بود: در اين‌ وقت‌ كه‌ كشور گرفتار دشواري‌ها و مخاطرات‌ بسيار مي‌باشد صلاح‌ در آن‌ است‌ كه‌ عبّاس‌ميرزا بر تخت‌ بنشيند. آن‌گاه‌ تقاضا كرده‌ بود كه‌ شاه‌ يك‌ تن‌ از فرزندان‌ خود را به‌ عنوان‌ فرمانده‌ قواي‌ امدادي‌ تعيين‌ كند. در پايان‌ متذكّر شده بود كه‌ شاه‌ به‌جز نصايح‌ حكيم‌‌باشي‌ و مُلا‌باشي‌ حرف‌ كسي‌ را نمي‌پذيرد، در صورتي‌كه‌ هر دو از نفوذ و قدرت‌ خود سوء‌استفاده‌ كرده‌ و اشخاص‌ بي‌‌گناه‌ را از كارها بر انداختند. شاه‌ تقاضاي‌ علي‌‌مردان‌‌خان را در مورد استعفاي‌ خود نپذيرفت،‌ ولي‌ شايد در اثر درخواست‌ ثانوي‌ او بود كه‌ در شب‌ 7 و 8 ژوئن‌ 1722 (شعبان 1134 ق./ خرداد 1101 ش.) فرزند سوم‌ خود طهماسب‌‌ميرزا را با جمعي‌ از شهر بيرون‌ فرستاد.[13]

هجوم‌ علي‌‌مردان‌‌خان‌ به‌ بغداد موجب‌ شد تا تركان‌ عثماني‌ با شتاب‌ خاك‌ لرستان را تخليه‌ و به‌ كرمانشاه‌ و همدان‌ نقل‌ مكان‌ كنند‌.‌ والي‌ لرستان‌ با درايت‌ خاص‌ خود بزرگ‌ترين‌ خدمت‌ را در حساس‌ترين‌ موقعيّت‌ به‌ غرب‌ كشور ايران‌ بنمايد و روحيه‌ مردان‌ زيرسلاح‌ را تقويت‌ كند. اين‌ سردار پس‌ از ظهور نادر به‌ جهان‌‌گشاي‌ افشار پيوست‌.



11. سقوط اصفهان به روايت كروسينسكي،  بازنويسي سيّدجواد طباطبايي،  ص 75، ذيل صفحه‌ي 156. (و)

12. لارنس لكهارت، انقراض صفويه و ايّام استيلاي افاغنه در ايران، ترجمه‌ي مصطفي‌قلي ‌عماد، ص 158. (و)

13. لَچَك: دستمال‌ بزرگي‌ است‌ كه‌ بانوان‌ به‌ گُرده‌ مي‌پيچند و يا بر سر مي‌بندند. اين‌ لچك‌ را در مواقع‌ بسيار حساس‌ و دشوار و هنگامي‌ كه‌ خطري‌ خطير از سوي‌ دشمني‌ نيرومند متوجّه‌ گردد سران‌ طوايف‌ و ايلات‌ با خود برداشته‌ ميان‌ مردم‌ مي‌گردانند و منادي‌ فرياد مي‌زند: كه‌ هان‌ اي‌ مردم‌ وضع‌ بدين‌‌صورت‌ است‌ برخيزيد و  بسيج‌ شويد. هر كسي‌ هر حربه‌اي‌ كه‌ دارد با خود بردارد. در فلان‌ روز و فلان‌ موضع‌ حاضر باشد. با شنيدن‌ اين‌ ندا و ديدن‌ لَچَك‌ هر‌گاه‌ كسي‌ در خانه‌ بماند زن‌ها لَچَك خود را باز كرده‌ و به‌ گُرده‌اش‌ مي‌‌اندازند و با اين‌ عمل‌ مي‌ رسانند كه‌ او از اين‌ به‌ بعد جزء مردها نيست‌ و به جاي‌ شال‌ و كلاغي‌، لچك‌ زنان‌ بر اندامش‌ برازنده‌تر و مناسب‌تر است‌. بارها ديده‌ شده‌ كه‌ در اين‌ هنگام‌ دستجات‌ عشاير با ساز و سرنا و دهل‌هاي‌ متعدّد آن‌چنان‌ بر دشمن‌ هجوم‌ برده‌اند كه‌ او روزگار خود را گم‌ كرده‌ و جز فرار چاره‌اي‌ نداشته‌ است‌. (نگارنده)

14. كروسينسكي، راهب يسوعي از 18 سال پيش از يورش افغان‌ها در اصفهان به سر مي‌برد و پس از سقوط اصفهان در سال 1725 م. اين شهر را ترك كرد و به قسطنطنيه رفت.  ص 176 .(و)

15. لارنس لكهارت، انقراض صفويه و ايّام استيلاي افاغنه در ايران، ص 117. (و)

16. محمّدكاظم، عالم‌آراي نادري، مسكو، 1962، جلد اوّل،‌ ص 456. (و)

17. ديوان حزين لاهيجي به ضميمه‌ي تاريخ و سفرنامه حزين با تصحيح و مقابله بيژن ترقي، 1350، ص 41. (و)

18. همان، صص 48 و 49. (و)

19. همان، ص 54. (و)

20. انقراض صفويه و ايام استيلاي افاغنه در ايران، ص 126. (و)

21. همان، ص‌ 168. (و)

22. همان، ص 174. (و)

23. همان، ص‌ 184. (و)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 10:22  توسط اسعد غضنفری  | 

 از خواننده‌ي هميشگي به خاطر احساسات پاكشان تشكر مي‌كنم . فبلاً نوشتم كه كتاب تاريخ در مرحله‌ي پاياني تصحيح است و به اميد خدا چند روز آينده راهي چاپ‌خانه ميشود بنا بر اين است كه تا قبل از عيد به بازار بيايد. اگر دندان روي جگر بگذاريد بزودي به دستتان مي‌رسد. از تذكر خواننده‌عزيز هم متشكرم علي‌محمدخان دختري به نام زبيده داشته كه همسر غلام‌رضاخان آدينوند بوده است . در كتاب اصلاح شده است. اكنون قسمتي ديگر از تاريخ غضنفري را مطالعه كنيد تا اصل كتاب به دستتان برسد. 

برگرفته از تاريخ غضنفري نوشته اسفنديار غضنفري امرايي

نبرد امان‌اله‌خان با اردوي والي و حركت والي به‌سوي بغداد

در چنين موقعيّت مردم پشتكوه، سر‌وقت امان‌اله‌خان سردارجنگ، فرزند لايق غلام‌رضا‌خان والي پشتكوه، رفته و با وي وارد گفت‌وگو شدند، آن‌ها به عنوان اين‌كه (پدر پير گشته است و برنا تويي) به او گرويدند. با اين‌كه غلام‌حسين مامي (خُلي‌كاكا) قبلاً طرفدار امان‌اله‌خان بود، معلوم نيست چگونه پس از مراجعه مردم و گرويدن اكثر سكنه‌ي پشتكوه به امان‌اله‌خان، او به پشتيباني از والي برخاست و تقريباً تنها كسي بود از سرداران پشتكوه كه به والي وفادار ماند؛ وفايي پس از سال‌ها بي‌وفايي! شايد پول‌هاي بي‌حساب خان دخالت داشته است. از اعضاي خانواده، علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله نزد والي به‌سر مي‌برد. با اين‌كه تعداد نفرات سواره طرفدار امان‌اله‌خان به مراتب بيشتر از سواران پدر بود، روزي كه دو دسته‌ي آن‌ها در اطراف تپّه بزرگ "ده‌بالا" درگيري پيدا كرده به مبارزه جدي برخاستند غلام‌حسين مامي(خُلي‌) با رشادتي كه خاص او بود پرچم را به دست گرفته پيشاپيش آن دسته‌ي كوچك كه براي والي باقي مانده بود بر اردوي كثير و مجهّز امان‌اله‌خان يورش برد. تفنگچيان ملكشاهي نيز ارتفاعات "هوميان" و "مِلَه قوچ‌علي" را متصرّف شده چنان پاي‌مردي و رشادتي از خود بروز دادند كه تا آن‌روز كمتر نظير داشت. اين پايداري توأم با آتش تفنگ‌ها و تحريك و تحريص خُلي‌كاكا موجب شد بالاخره نيروي امان‌اله‌خان تاب فشار آن‌ها را نياورده راه هزيمت در پيش گرفتند و پاي به ‌فرار گذاشتند.

در اين نبرد تلفات فراواني مخصوصاً بر سواران "بدره" وارد آمد. آن‌ها تعداد فراواني كشته و اسير بر جاي گذاشتند و سواران غلام‌حسين توانستند تعدادی سلاح و چار‌پايان از آن‌ها به غنيمت بگيرند. امان‌اله‌خان پس از تحمّل اين شكست به سمت شيروان  و چرداول رفت. در آن‌جا اكثريّت قريب به اتّفاق سران طوايف پشتكوه به حضور وي آمده سوگند وفاداري ياد كردند و اردوي خان جوان مجهّزتر و با روحيه‌اي برتر، به‌سوي ده‌بالا به‌راه افتاد. والي پس از دريافت اين خبر و توجّه به اين‌كه پيروزي در اين نبرد هرگز براي او امكان‌پذير نيست؛ دستور داد اهل بيت همه‌ي آلات و اسباب خانه را جمع‌آوري و بار كرده، به اتّفاق خانواده و معدودي افراد كه هنوز نسبت به وي وفادار بودند، از پشتكوه خارج، تا از طريق "زُرباتيه" به سمت بغداد حركت كنند. او حتّي مسافتي از آن راه دور و دراز را پيموده تا باغات "اميرآباد" و "كنجيان‌چَم" رفت؛ اما در همان‌وقت و لحظات سرنوشت‌‌ساز، واليه‌خانم، مادر امان‌اله‌خان، براي بار دوم در كار مرگ و زندگي فرزند و شوهر به سود شوهر وارد عمل شده از مسافرت او جلوگيري و تعهّد نمود كارها را به‌نحو مطلوب فيصله دهد. والي در "كنجيان‌چم" به انتظار اقدامات خانمش توقّف كرد. واليه‌خانم با تعدادي زنان حرم‌سرا به پيشواز فرزند كه در حال پيش‌روي بود شتافت. او در دامنه "مانشت" به فرزند رسيد. پس از خوش‌باش و روبوسي و احسن و مرحبا، مادرِ حيله‌گر شروع به كار بردن شگردهاي زنانه كرد. ابتدا به گريه افتاد و با صداي بلند نُدبه و زاري آغاز كرد، آن‌گاه نگاهي خشم‌آلود به فرزند انداخت و با خشونت به وي خطاب نمود كه هان، حالا ديگر اين ولايت پهناور و مال و منال برايت كافي نيست؛ آيا والي‌گري پشتكوه هم برايت كم است و مي‌خواهي پدر پيرت را در بلاد عرب‌نشين آواره و سرگردان كني؟ اين پير‌مرد محترم، پدر توست و عم ريش‌سفيدت علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله اكنون با قافله‌اي از زن و فرزندان و كوچ و كلفت مي‌بايستي در و دشت و بيابان‌هاي غرب كشور ايران را زير پا گذارده مانند كولي‌هاي دوره‌گرد به خاك عرب‌هاي زبان نفهم بروند و چنين لكه ننگي تا قيامت دامنت را رها نكند؛ خير از عمر و جوانيت نبيني، رنج پدر و شير مادر حرامت بشود. خلاصه آن‌قدر از اين حرف‌ها كه ظاهراً همه زيبا، متين و منطقي مي‌نمايد در گوش فرزندش خواند كه مرد جوان غافل از كنه نيّات و مقاصد پدر و نقشه‌هايي كه عليه‌اش در دست جريان بود تسليم صحنه‌سازي‌هاي مادر شد و پذيرفت خدمت پدر شرف‌ياب گردد و از در مماشات و مدارا وارد شود:

منه تا تواني سر به گفتار زن

 

كه هرگز نيابي زنِ رايزن

كساني كه مخالف با رفتن امان‌اله‌خان خدمت والي بودند، سهراب‌خان و مرادبيگ مرادي بودند كه اُمور خان‌زاده جوان را تكفّل مي‌كردند. لكن مخالفت آنان به‌جايي نرسيد و وي مستقيماً حضور پدر شتافت. مذاكرات از هر در، جريان يافت. بعد از گفت‌وگوي زياد، والي مُهر والي‌گري را از جيب جليقه‌اش در آورده به فرزند داد و گفت: «من يك مرد پير بيش نيستم كه سني گذرانده و به‌قدر كافي هم رياست كرده‌ام خوشبختانه از مال دنيا هم بي نياز هستم؛ زيرا همين‌قدر مال و ثروتي كه برايم مانده براي اعاشه خود و خانواده‌ام كفايت مي‌نمايد و همين‌ها مي‌تواند يك زندگي شاد و مرفه را برايم فراهم كنند. بنابراين بدون اكراه و ناراحتي اين مُهر را به تو مي‌سپارم و خود با مسرّت و لذّت هر چه تمام‌تر در كنار فرزندي، به مطالعه و مرور در متون تاريخ گذشته مي‌پردازم؛ چه بهتر هر گاه بتوانم در هدايت و راهنمايي تو نيز مؤثّر واقع گردم.» والي افزود كه:« هم‌اكنون از هر جهت من خود را مردي خوشبخت و موفّق مي‌دانم، زيرا خداوند ملك، مال، جا و مقام را يك‌جا به من ارزاني داشته فقط فرزندي شايسته و لايق مي‌خواستم كه بارِ گران رياست و جانشيني حسين‌خان و اسماعيل‌خان را بتواند بر دوش بكشد و با احسن وجه به مقصد برساند كه آن‌را نيز عنايت فرموده و دگر هيچ‌گونه كمبودي در اين دنيا در زندگي خود مشاهده نمي‌كنم؛ تنها يك موضوع هست كه به صورت عقده‌اي مزاحم و خطرناك، آزارم مي‌دهد و از اين رهگذر در يك رنج مدام عذاب مي‌كشم و زندگي را با تلخي به‌سر مي‌برم و آن غارت و تاراج طوايف سيمره و تصاحب انبار غلات حوزه پشتكوه از سوي نظرعلي‌خان ‌امرايي مي‌باشد كه همين چند ماه پيش در فصل زمستان و ايام (چِلّه)[1] روي داده است همين‌طور طوايف تابعه پشتكوه را كه با لرستان هم مرز هستند بر خاك سياه نشانده است.

تو از هر بابت كه فكر كني ناگزيري در بدو حكومت و رياست خود، دل آن مردم بيچاره فلك‌زده را به دست بياوري، رضايت من هم در همين است. اكنون اين تو و اين هم مُهر والي‌گري، لكن تلافي خون كشته‌گان و غار‌‌ت‌زده‌هاي سیمره را مديون مي‌باشي و بايستي به‌هر شكلي كه صلاح بداني اين لكّه‌ي بزرگ را از دودمان ابوقداره پاك كني.»

امان‌اله‌خان مست مقام والي‌گري و رياست، حرف‌هاي پدر را به سمع قبول اصغاء و بين پدر و فرزند به موجب قرآن مجيد عهد و ميثاتي منعقد شد. حال آن‌كه عين همين ميثاق را با نظرعلي‌خان ‌امرايي داشت و در آن عهد و پيمان نيز كتاب آسماني را گواه گرفت. البته والي ضمن توفيق در جلب فرزند، كساني را به سمت كلهر، سنجابي، محال قلخاني، گوران و كُليايي گسيل داشت و خوانين آن محال را عليه دوستان نظرعلي‌خان ‌تحريك نمود. از جمله عبّاس‌خان امير‌مخصوص قباديان و علي‌اكبر‌خان سردار‌مقتدر سنجابي را عليه سليمان‌خان اميراعظم، داماد نظرعلي‌خان، ‌وادار به شورش كرد. در طرهان هم ميرصيد‌محمّدخان هاشمي كه سخت جريحه‌دار و ناراحت بود، دسيسه‌كاري را به حد اشباع رسانده بود و افرادي را مِن‌جمله: عزيزخان آزادبخت، كاظم‌خان كوشكي، محمد‌قلي معروف به(مَه‌كَه)، خان و ناصر گراوند، برادران سام‌خان محمّدي گراوند، خانلرخان، چراغ‌علي‌خان و علي‌خان آدينوند (شاعر نغز‌سرا)، كوناني‌هاي محمد‌رضا‌خاني و بساط‌خاني، سِلَه (سليمان) و كرم رماوندي را وادار كرد كه نزد والي بروند و آن‌ها نيز قبول كردند. در اين ملاقات والي مواعيدي به اين خوانين داد كه هيچ‌گاه بدان‌ها عمل نشد.

از سلسله مهرعلي‌خان اميرمنظّم، از دلفان باقرخان اعظم‌السّلطنه خيلي مورد احترام والي بوده و همواره از آن‌ها دل‌جويي مي‌كرد و از تبعيّت سردار‌اكرم باز‌ مي‌داشت. مهرعلي‌خان و باقرخان هنوز قادر بر اين‌كه مستقيماً با نظرعلي‌خان ‌طرف شوند نبودند لكن در خفا عليه او از هر‌گونه اقدام كه از دستشان بر‌مي‌آمد مضايقه نداشتند.

قرار‌داد بين امان‌اله‌خان و پدرش موجب شد تا والي دست به اين تحريكات وسيع عليه نظرعلي‌خان ‌بزند. او با اطمينان از عمليّات همدستان محلي، محرمانه و پنهاني اردوي بسيار بزرگي را تجهيز و تحت اين عنوان كه مي‌خواهد طوايف سرحدي را از مهران و دهلران به‌سوي بين‌النهرين از گزند اعراب ايمن سازد و آن‌ها را جمع و جور كند موفّق شد سرداراكرم را از نيّات باطني خود در بي‌اطلاعي باقي بگذارد. مير‌صيد‌محمّدخان كه طراح اصلي اين نقشه بود از سيمره نزد والي به ده‌بالا رفت و اين طرح را بيش از پيش بر اساس غافل‌گيري پياده كردند.‌ عزيزخان آزادبخت و چند تن ديگر كه نام برديم از طرهان حركت كرده نزد والي رفتند و در آن‌جا به انتظار اقدامات بعدي نشستند.

 والي با سرعت هر چه بيشتر، بدون فوت وقت اردو را مجهّز نموده فرماندهي كل قوا را به فرزندش امان‌اله‌خان سپرد و گفت: «آنچه لازمه‌ي پدري بوده است اكنون تماماً به‌جاي آورده‌ام و دگر غصّه‌اي نيست، زيرا به روشني مي‌بينم كه آن مرد جسور در حالت بي‌خبري، آن‌چنان مقهور و منكوب مي‌گردد كه مِن‌بعد نتواند هرگز قد علم كند و تو نبايد حتّي اگر فراهم شود، در قتل او هم تأمّل كني، زيرا نظرعلي‌خان ‌دشمني است خطرناك و دفع شرّ خطر اكنون بر عهده تو فرزند شجاع و دلير من مي‌باشد.»

امان‌اله‌خان به اتّفاق ميرصيد‌محمّدخان و طرهاني‌هاي مذكور با چنان سرعتي حركت و خود را به‌سر‌حدات طرهان رسانيد كه هيچ‌كس از اين ماجرا مطلع نشد. يورش امان‌اله‌خان در رأس آن اردوي عظيم كه تعداد آن‌ها را تا هفت هزار نفر مي‌گويند، چنان مخفيانه بود كه هيچ‌كدام از سران ايلات و طوايف لرستان اطلاع حاصل نكردند. در نتيجه هيچ‌گونه كمكي از ناحيه آن‌ها ميسّر نبود. براي مقابله با اين اردو، نظرعلي‌خان ‌كه بيش از چهار‌صد نفر در اختيار نداشت دستور داد تا زن و بچّه و افراد پير و احياناً بيمار را به‌سوي "تَشكِن" و "هُميان" كوچ دهند تا خود بتواند با آن تعداد كم به‌صورت جنگ منطقه‌اي و پراكنده، چنان اردوي گران را به داخله كوهستانهاي سردرهم بين طرهان و دلفان بكشاند و در حال حاضر اين تنها كاري بود كه از دست او بر‌مي‌آمد.



12. از اوّل دي‌ماه تا دهم بهمن‌ماه چلّه بزرگ و از دهم بهمن تا آخر بهمن چلّه كوچك گفته مي‌شود.(و)

جنگ نوم‌‌وِلاتان تَشكِن

در چنين اوضاع و احوال سواران پيشتاز پشتكوه خود را به "گُل‌گُل" رسانيدند. نبرد بين اين عدّه با اردوي نظرعلي‌خان ‌درگرفت. او در گُل‌گُل تا"سه‌كُچكِلَه"، هُميان و "كَني‌كيخا" (چشمه‌كدخدا) با همان سواران اندك از دست‌درازي سواران، همچنين تفنگچيان پشتكوه جلوگيري كرد و توانست از عبور دشمن به هوميان و رسيدن به اُول و كوچ ممانعت كند. در اين لحظات حساس كساني كه توانستند خود را به‌سرداراكرم برسانند و دوش به‌دوش او بجنگد این‌ها بودند: جعفر‌قلی‌خان امرایی‌، يوسف‌خان نورعلي، رستم‌خان كاظمي، خسرو‌خان جهانگيري‌، ابدال‌خان رشيدي‌، رشيد‌خان رشيدي‌، محمد‌رضا‌خان ايتي‌وند، عظيم‌خان ايتي‌وند، اسد‌خان نورعلي، عزيزاله‌خان خاوه‌اي، مهرعلي‌خان موموند، برخوردار‌خان‌‌ و كرم‌خان‌كرمعلي‌خاوه‌اي از دلفان و علي‌مراد‌خان، سام‌خان، منوچهرخان، قهرمان‌، پرويز، علي‌اكبر شَرخِر و اميد اقبال، صيدعلي، هاواس‌قلي (عبّاس‌قلي)، علي‌شاه، نوروز كوناني و ملك‌احمد کوشکی، این‌ها از سواران يكه‌تاز و دلاور بودند.

در "كَني‌كيخا"، اين سواران پس از بيست و چهار ساعت جنگ و تلاش به‌منظور رفع خستگي از اسب پياده شدند. دشمنان از حد شمار خارج و در ‌و‌ دشت از سوار و پياده افواج لر پشتكوهي موج مي‌زد. مسندي كنار چشمه گسترده، آتشي بر افروختند بلكه با آشاميدن يكي دو استكان چاي تا اندازه‌اي رفع خستگي كنند. ولي در همان لحظه كه اهل بيت وارد نوم‌وِلاتان تشكن شده و به‌سوي تنگه "گاوشمار" پيش مي‌رفتند، مردي را به نام گُله (گُل‌مراد شازي كوناني) مأموريّت دادند كه برگردد و با پرس‌و‌جوي دقيق از سرداراكرم اطلاعي به‌دست آورده به آن‌ها برساند. در آن هنگامه عجيب چنان عرصه بر مردم تنگ شده بود كه باور نداشتند نظرعلي‌خان ‌با آن تعداد همراهان توانسته باشند جان سالم به‌در برند.

گُلَه همان‌طور‌كه با سرعت طي طريق مي‌كرد ملاحظه كرد پنج نفر از سواران والي عدّه‌اي از زن‌ها را محاصره كرده قصد دست‌درازي به‌آن‌ها را دارند.

 

 

حماسهاي غرورانگيز

گُلَه خود را از يك بلندي با زحمت، بالا كشاند تا صدا را به امداد بر‌دارد؛ بلكه كسي آن صدا را بشنود و به‌ياري زن‌ها بشتابد. از قضا بر ستيغ كوه عدّه‌اي را مشاهده كرد كه لب چشمه‌ساري نشسته به تهيّه چاي مشغول هستند و چند قدم آن‌طرف‌تر ناگهان نظرعلي‌خان ‌را ديد كه دژم و خشمناك مرتباً گلنگدن تفنگ را مي‌چرخاند و قنداق آن را بر زمين مي‌كوبد و سخت در تشويش به‌سر مي‌برد. او فرياد برآورد: «پسر! از كجا آمده‌اي و چه خبر داري؟» گُلَه از ديدن زن و بچّه چيزي نگفت؛ زيرا با وضع موجود مقتضي نبود و فقط گفت كه: «چند سواري زير همين ديواره و دامنه‌ي كوه در حركت هستند و گويا مي‌خواهند خود را به اُول و كوچ برسانند و بايد هر چه زودتر از آن‌ها جلوگيري شود.»

سرداراکرم به مجرّد شنيدن اين خبر، بدون تأمّل از جاي برخاسته برگُرده‌ي اسب جَست. اسب، خيز برداشت و لب پرتگاه رسيد. راكب، مهلت نداد حيوان موقعيّت را درك كند و پنج متر ارتفاع را زير پايش ببيند و با خيزي بزرگتر، از آن ارتفاع پريد؛ آن‌هايي كه از پشت سر سردار پياده مي‌دويدند تا او را از ارتكاب آن عمل خطرناك باز‌دارند ملاحظه كردند كه اسب، مانند عقابي تيز‌پَر، از آن ارتفاع بزرگ پايين جَست و با چهار دست و پا بر زمين فرود آمد؛ اين كار به‌صورتي انجام يافت كه حتّي سوار هم از گُرده‌ي اسب نيافتاد. وي پس از فرود آمدن به‌سوي نقطه‌اي كه گُلَه اشاره كرده بود شتافت و سواران لر پشتكوهي را كه پنج نفر بودند تعقيب كرد. تَل كوچكي كه بر فرازش تپّه‌اي وجود دارد، سنگي نسبتاً بزرگ در كنار آن قرار داشت. آن طرف تپّه سواران والي به تلميت‌ها رسيده بودند، لكن از طرف زن‌ها كه دست كمي از مردان جنگاور نداشتند با دامن‌هاي بر كمر استوار كرده هلهله‌كنان و نعره‌زنان سنگ‌هاي ريز و درشت به سوي آنان پرتاب مي‌شد و آن انسان‌هاي بدتر از ددان را سنگباران مي‌كردند به‌گونه‌اي كه آن نابكاران را وادار ساختند تا دست به تفنگ برند و به سوي آن‌ها تير‌اندازي نمايند.

سردار اين صحنه را ديد و چنان كه عادت او در مراحل بحراني بود موي بر اندامش سيخ شد و خون جلو چشمانش را گرفت. او با اين هيبت و هيئت از اسب فرو جست و آن را به سنگي كه شرح داديم بست. آن‌گاه با سرعت تمام به‌سوي سواران شتافت. سرپرست آن‌ها كه وي را ديد فرياد زد: « جوان تو كي هستي؟» و او پاسخ داد: «خومانيم» (خودمانيم)، آن‌گاه به آن‌ها گفت:« شريكيمان» (شريك هستيم)، سوار لُر با خنده گفت: « تو نيز براي خودت چيزي بردار و ببر.» سردار، سريع زانو بر زمين زده و ضمن گفت‌وگو، با ده‌تير انگليسي سينه‌ي سردسته‌ي سواران را نشان گرفت و او را با تير اوّل از فراز زين بر سطح زمين انداخت و بلافاصله دو نفر ديگر را كه دو سه گام دورتر پهلوي هم‌دگر قرار داشتند، يكي‌يكي از پاي در‌آورد. اين كشتار به‌قدري سريع و در عين‌حال ساده و دور از خطاي جنگي انجام گرفت كه هيچ‌يك از مقتولين نتوانستند واقعيّت را درك كنند، زيرا برايشان باور كردني نبود و فرصتي براي تفكّر وجود نداشت به طوري‌كه نفر چهارم را عظمّت و سرعت عمل آن‌چنان مرعوب كرد كه تصوّر اين‌كه مي‌تواند با تفنگي كه در دست دارد به دفاع برخيزد و قاتل رفقا را به‌قصاص برساند برايش محال بود. لذا هراسان و دست‌پاچه روي به‌گريز نهاد. لكن در همان حين گريز هم نتوانست از راه هموار استفاده كند و با اسب از يك صخره سقوط نمود و كشته شد. آن‌گاه نفر پنجم كه لوله تفنگ را روي سينه خود ديد فرياد زد: «سوار دِيلِتِم»[1] در همان‌وقت خانَكَه علي‌ابدالي كاظمي و مِرالي (مراد‌علي) شفقت كه توانسته بودند از يك كوره‌راه پياده خود را برسانند به ‌سرداراكرم رسيدند و از ماجرا اطلاع يافتند. نظرعلي‌خان ‌اسير پشتكوهي را به دست آن‌ها سپرد. جعفرقلي‌خان برادر سردار نيز با ديگر خوانين و سواران وارد و از شنيدن آن داستان در ‌شگفتي فرو رفتند. نظر‌علي‌خان اسب‌ها و سلاحي كه تصاحب كرده بود به همكاران سپرد. اين خبر به امان‌اله‌خان رسيد و به او اطلاع دادند ‌كه رؤساي عشاير سلسله، دلفان و بالا‌گريوه، به خصوص ايل بزرگ بيرانوند، دسته دسته در تشكن به امداد سرداراكرم آمده‌اند.

 مرد جوان به‌فكر فرو رفت. او متوجّه شده بود كه از طرف پدر علناً به كام اژدها فرستاده شده است. در آن ايّام كساني كه باطناً با اين نبرد بي‌سامان مخالف و طرف نظرعلي‌خان ‌را داشتند، شب‌ها كه بر طبق يك سنّت عشايري مجلس بزمي آراسته مي‌شد و شاهنامه‌خوانان ابيات حماسي شاهنامه را زمزمه مي‌كردند، طوري كار را ترتيب مي‌دادند كه شاهنامه‌خوان داستان فرستادن اسفنديار به جنگ رستم از سوي پدر را بخواند و اين نقشه‌اي بود كه اثر بخشيد. هفته‌اي از شروع نبرد گذشته بود كه امان‌اله‌خان شنيد كه شاهنامه‌خوان با صداي رسا مي‌خواند:



مده از پي تاج سر را به باد

 

 

كه با تاج، خود كس ز مادر نزاد

پدر پير گشته است و بُرنا تويي

 

به زور و به مردي توانا تويي

سپه يك‌سره بر تو دارند چشم

 

تنت را مده در بلاها به خشم

اين ابيات در مرد جوان تأثير كرد. او غلام‌حسين مامي كاكا را پيش خواند و دستور داد تا سوار و تفنگچي هر جا كه رفته‌اند بسنده كنند و آهسته به كوهدشت برگردند تا دستور كلّي صادر گردد. نامه‌اي نيز به نظرعلي‌خان ‌نوشت و بدون اين‌كه شرمندگي اجازه اظهار مودّت و محبّت به‌وي بدهد فقط متذكّر شد كه اقدامات او واكنش اردوكشي‌هاي نظرعلي‌خان بوده است و‌گرنه بين ما به هيچ‌وجه قرار بر اين‌گونه عمليّات خصمانه نبوده است. اكنون دستور مراجعت داده به پشتكوه برمي‌گردم و خواهشم اين است كه با اين متاركه موافقت كنند و جنگ را متوقّف سازند تا مجالي براي گفت‌وگوهاي دوستانه به دست آيد.

دو روز بعد اگر كسي از بالاي قلعه كوهدشت دوربين را ميزان مي‌كرد، مي‌‌‌ديد كه از تنگه ‌گراز تا نعل‌شكسته سوار و پياده با نظم و ترتيب مخصوصي كه همواره بر اردوهاي والي حكم‌فرما بود، مانند صف طويل مورچگان در حركت هستند و اين ابيات محلي را زمزمه مي‌كنند:

انار لَه باغان، بله

 

وَفراو ژَ راغان، بله

انـار هـر يَـسَه، بـلـه

 

گُل دَسَه دَسَه، بله

انـار گِـر‌گِـر، بـلـه

 

سيف و صنمبر، بله

اين اردوكشي نيز مانند اردوكشي علي‌رضا‌خان شهاب‌الدّوله اين چنين خاتمه يافت بدون اين‌كه به هدف‌هاي والي كمك كند. نتيجه‌اي كه به بار آمد تقويّت كينه‌ها و نفرت‌ها، ايجاد خسارت‌هاي جاني و مالي فراوان بود.

 



14. دِيل: افتاده و تسليم.(و)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 8:51  توسط اسعد غضنفری  | 

ضمن تشكر از خوانندگان  اين وبلاگ كه مطالب تاريخي را دنبال مي‌كنند بايد اين مژده را بدهم كه بالاخره مجوز چاپ كتاب تاريخ غضنفري از وزارت متبوعه آمد. تمام امتياز كتاب را به انتشارات شاپورخواست داده‌ام و قول داده كه تا پايان سال كتاب منتشر شود.(گوش شيطان كر) بايد دندان روي جگر گذاشت تا انشاءاله كتاب به بازار بيايد و با خيال راحت مطالبي را كه در اينجا جسته و گريخته آمده بودند مفصل و مدون بخوانيد. ديوان اشعار پدرم هم كه خودم هزينه‌ي آن را متقبل شده‌ام همراه با تاريخ منتشر مي‌شود. عنايتي هم اگر به آن بشود كمكي است براي چاپ بقيه ي آثار پدر .اينك  شعري از او: 

 

بلای حسد

 

از ژاژ سخن حسود ناپاک

 

شد پیرهن صبوریَم چاک

با عَرعَر این ددان بد‌دَم

 

بی‌هوده بوَد زِ صبر زد دَم

از کید عناصر بداندیش

 

و از فتنه­ی کج‌دلان بدکیش

من کز غم زندگی پریشم

 

فردوسی زادگاه خویشم

گر پارسی از حکیم شد راست

 

از من دو زبان بومی آراست

ور لفظ دری از او توان یافت

 

الفاظ لری زِ بنده جان یافت

او رنجه زِ جور دوستان شد

 

هم دوست، مرا بلای جان شد

او خسته و نامراد و مأیوس

 

من مانده اسیر رنج و افسوس

سی سال قلم زد و اَلَم دید

 

فرجام، به جای زر، ستم دید

سی سال قلم زدم در این شهر

 

جز تهمتم از کسی نشد بهر

آواره شد او زِ شهر و از یار

 

من نیز چنین کنم به ناچار

آری فلک سفیه‌پرور

 

این است روالش ای برادر

پیغمبر آن هژبر ناورد

 

فریاد زِ حاسد و حسد کرد

بر فرق علی که بوتراب است

 

شمشیر دنی‌تر از ذباب است

شد تارک آن ولی مطلق

 

از تیغ حسود پست منشق

*

فریاد زِ فتنه­ی حسودان

 

بر تار سخیف بُخل پودان

زین کوردلان زشت بد دید

 

تنها نه حکیم طوس بد دید

هر جا که نشانی از هنر بود

 

شد از کنش حسود نابود

گه یاد کنم زِ نکته‌دانان

 

وز الفت خاصه­ی جوانان

هر نکته‌شناس با فرّ و هنگ

 

بر کاسه­ی ما نمی­زند سنگ

و‌آن‌کس که شعور و عقل دارد

 

در مزرع ما خَسَک نکارد

جان در تعب است از تنی چند

 

خس­های به خار بُخل پیوند

آنان‌ که به غیر خود نبینند

 

در مشرب زندگی چنینند

بدخواه لئیم سست‌بنیاد

 

جز خود نکند زِ هیچ‌کس یاد

آن دوست که بخت باد یارش

 

اقبال بلند در کنارش

او یوسف مهر را نگه داشت

 

تفتین خسان به هیچ انگاشت

او را به همه روال این است

 

فرزانه­ی پاک‌دل چنین است

آن زر که عیار آن عیان است

 

یاری است که فکر دوستان است

لکن به گُلی بهار ناید

 

یک تن به هزار کار ناید

با عطف بیان نمایم انشاد

 

تأکید، زِ بخل دوستان داد

تا خوب شناسی این خسان را

 

حالات پلید ناکسان را

آرم زِ برایت از نظامی

 

آن شاعر نامدار نامی

نظمی که چو آب جویبار است

 

در ذم حسود نابکار است

از لوث حسود زشت‌بنیاد

 

این‌گونه کند حکیم ما یاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 7:48  توسط اسعد غضنفری  | 

ديوان ميرنوروز شاعر شهير لر، براي اولين بار در سال ۱۳۴۷ توسط پدرم تصحيح و منتشر شد . از آن زمان تا سال ۱۳۶۷ چهار بار به چاپ رسيد. و اكنون ناياب است. در چاپهاي بعدي  چون كتاب خيلي سريع به فروش مي‌رفت  عملاً ناشر با پدرم هماهنگي لازم را نمي‌كرد و پدرم نيز به علت مشغول بودن با ديگر آثارش و همچنين ضعف بنيه عملاً نظارتي بر انتشار كتاب نداشت. بنابراين كتاب از لحاظ اصول ويراستاري اشكالات عمده داشت. اكنون من تصميم گرفته‌ام كتاب را به صورت آبرومندي با ويراستاري جديد منتشر كنم. در ذيل مقدمه‌ي چاپ اول كتاب را ملاحظه مي‌كنيد.

                                                                                                 اسعد غضنفري

در لرستان از ديرباز شعر و ادب وجود داشته ولي آنچه به طور پراكنده و محدود به ما رسيده منحصر به زماني است كه حداكثر از سيصد سال تجاوز نمي‌كند. اشعاري كه در طي اين مدّت سروده شده اولاً به واسطه كمبود افراد باسواد و عدم رواج امر كتابت و چاپ، بسيار كم روي كاغذ آمده و درثاني آن مقدار هم كه احياناً به رشته تحرير كشيده شده بر اثر غارت و تاراج‌هاي مداوم كه در اعصار پيشين مخصوصاً در موقع ايلغار مغول و افاغنه رواج كامل داشته دست به دست و بالاخره معدوم گرديده و فقط اشعاري از چند نفر شعراي لرستان باقي مانده كه برخي در سينه و حافظه اشخاص محفوظ و نقل مي‌گردد و قسمتي در جزوه‌هايي ثبت و ضبط شده و به دست ما رسيده است.

از سرايندگاني كه نسخه‌هاي متعدّد از اشعارشان مي‌توان جست يكي ملاپريشان و ديگري ميرنوروز است.

در مورد ملاپريشان بعداً در موقع چاپ كتاب خودش سخن خواهم گفت؛ البته از گويندگان ديگر نيز اشعاري در جُنگ‌ها و جزوات خطي به طور متفرّق و پراكنده ديده مي‌شود؛ لكن جز بيست و هفت بند سروده‌هاي غلام‌رضا اركوازي كه جمعاً به پانصد بيت مي‌رسد مابقي بسيار كم و از هر يك به تفاوت از يك الي پنج قطعه يا قصيده موجود است كه اگرچه در تعداد اندك، از نظر كيفيّت حاوي كمال بلاغت، عذوبت و لطف بيان مي‌باشند و من هرگاه فرصت كنم مجموعه‌اي از آن‌ها را در يك جا جمع و با ترجمه پارسي و زيرنويسي از تعبيرات و تشبيهات بديع به چاپ خواهم رساند.[1] امّا ميرنوروز، با توجّه به اين‌كه به تبعيّت از نهضتي كه بر اثر توجّهات فرهنگ‌دوستان ايران در امر تعميم و گسترش علم و دانش به منصه ظهور رسيده، ادبيات و زبان غني لرستان را (اعم از لري و لكي) بايستي به دنياي فرهنگ و ادب عرضه و معرفي نمود. به عقيده بنده سروده‌هاي ميرنوروز اين شايستگي را دارند كه در اين امر پيشگام شوند؛ آن را به جهات ديگر نيز بر ساير شعراي لر مقدّم داشتم كه مهم‌ترين آن وجود سه گونه شعر (پارسي، ملمّع و لري) مي‌باشد؛ زيرا ميل دارم به تدريج ذهن و ذوق خوانندگان علاقه‌مند را به اين سبك ادبيات آشنا كنم تا كم‌كم از پارسي به تركيبي از لري و پارسي و سپس خود «لري» متوجّه، علاقه و ميزان تفهّم آنان را براي مطالعه و استفاده از اشعار بسيار نغز و شيواي «لكي» كه اساس ادبيات اصيل لرستان را تشكيل مي‌دهد ضمن مراعات اين سلسله مراتب تقويت و آماده سازم.

در مورد ميرنوروز آنچه لازم و مورد علاقه باشد در تلو اشعار مير استنباط مي‌شود و با قدري دقّت مي‌توان دريافت كه اين مرد با استفاده از امكانات موجود مدّت‌ها مشغول فرا گرفتن علوم ديني، فلسفي و قسمت مهمّي از معلومات متداوله عربي و پارسي بوده و در اين امر به نوعي پيش رفته است كه اكنون درك مفاهيم اشعار توحيدي و گفتار «معراجيه» ايشان بدون مراجعه و استعانت از قرآن مجيد و تفاسير و كتب فلسفه و احاديث امكان‌پذير نمي‌باشد و آن قسمت از اشعار كه در بحر هزج مثمّن محذوف سروده شده به قدري پرمغز، عميق و استادانه است كه از پيروان سبك خراساني نظاير آن را شايد فقط در آثار ناصرخسرو، خاقاني و معدودي ديگر از اساتيد اين فن بتوان يافت.

اغلب، آن قسمت از اشعار حكيم نظامي را خوانده‌ايد كه در امر تكوين عالم كون و اثبات وحدت سروده، به اين‌جا مي‌رسد كه:

از آن دوكي كه گرداند زن پير

 

قياس چرخ گردون را همي گير

با اين ابيات ميرنوروز مقايسه فرمائيد:

همه در كار خود بي‌اختيارند

 

 

به حكم ديگري مشغول كارند

ز اضدادي كه اجمالش گمان نيست

 

 

ميان‌داري كند، خود در ميان نيست

 

 

نهيبش چرخ را فرموده مادام

 

 

كه از جنبش نگيرد يك دم آرام

اگر ناطق، اگر صامت، اگر لال

 

 

همه جا، با همه كس، در همه حال

چو چرخ پيرزن پيوسته در كار

 

 

به گرد خويش سرگردان چو پرگار

اكنون دو قطعه از آثار حكيم خاقاني شرواني و ميرنوروز را در زمينه حكمت و خلقت به معرض مقايسه مي‌گذاريم.

از حكيم خاقاني:

نه هرزه است آنچه ديدستي، نه عشوه است آنچه خواندستي

 

 

نه مهمل عالم خلقي، نه قاصر علم يزداني

به دست شرع، لبس طبع ميدر گر خردمندي

 

 

به آب عقل، حيض نفس ميشوي ار مسلماني

از آن بر سر زنندت پتك هم‌چون پاي پيل ايرا

 

 

كه سنداني و در تربيع شكل كعبه را ماني

از ميرنوروز:

ز رشحات صلائب وز ترائب

 

 

نمايد در رحم يك قطره غايب

چه آبي؟ كان چو خون تاك منكر

 

 

چه جايي؟ خود ز جوف جيفه بدتر

فزايد دم‌به‌دم به رحم جايش

 

 

ز خون ممتلي بخشد غذايش

دو نكبت چون به هم تخمير سازد

 

 

به قدرت صنعتي تعمير سازد

عجب است كه سراينده اين سبك صد در صد خراساني در بحر رمل مسدّس آن‌چنان اشعاري مي‌سرايد كه در سبك هندي نظير آن را مگر در آثار استادان اين فن آن هم به ندرت بتوان جست.

وقتي كه انسان مي‌خواند:

بس كه بر من تنگ شد اين دهر پرشور

 

 

بهر وسعت مي‌گريزم در دل مور

ز انتظار پختني چشمان كفگير

 

 

مانده در حسرت، چو چشم عاشق پير

 

 

رفته از چشم پياله آب دستار

 

 

چون كف دست يتيمان خالي و خوار

نان جو چون ماه نو بينيم گه‌گاه

 

 

نان گندم چيزيَه گويَن به افواه

به ياد اين ابيات نغز و شيواي صائب تبريزي مي‌افتد كه:

چو عكس چهره خود در پياله مي‌بينم

 

 

خزان در آينه برگ لاله مي‌بينم

و:

اظها عجز پيش ستمگر ز ابلهي است

 

 

اشك كباب موجب طغيان آتش است

و:

دست طلب چو پيش خسان مي‌كني دراز

 

 

پل بسته‌اي كه بگذري از آبروي خويش

 

 

و:

حيات ما به نسيم بهانه‌اي بند است

 

 

به خاك، با سر ناخن نوشته‌اند مرا

يا تك‌بيت‌هاي كليم كاشاني:

در كيش ما تجرّد عنقا تمام نيست

 

 

در قيد نام ماند، اگر از نشان گذشت

و:

باريك بينيت چو ز پهلوي عينك است

 

 

بايد ز فكر دلبر نازك‌ميان گذشت

از نظر بيان مفاهيم عشقي، صحنه‌آرائي و طنز و كنايه، اشعار ميرنوروز از شيوه سهل و ممتنع نظامي نيز متأثّر بوده است؛ همان‌طوري كه بين مخزن‌الاسرار و خسرو و شيرين از حيث سبك و مضمون تفاوت كامل موجود مي‌باشد ميان دو قسمت سروده‌هاي مير نيز به همان اندازه تفاوت وجود دارد و با توجّه به چند بيت زير:

دلبرِم، دل خوش كِنِم، دنيا و دينِم

 

 

جان شيرينِم، عزيزِم، نازنينِم

نور ديده، قوّت جان، درمان دردِم

 

 

مرهمِ ريش و شفاي رنگِ زردِم

همچنين:

عارضش را كرده از مجموعه ساز

 

 

مستي خواب خمار و شوخي ناز

كرده خوزستاني اندر حقه‌ي ظرف

 

 

قند لب، شهد دهان، شيرين حرف

 

 

يك جهان آراسته از ناز و از نوش

 

 

روز رخ، مِهر جبين، صبح بناگوش

آفريده مخزني بر معدن جان

 

 

لعل لب، دُرج دهان، دُرّ سخندان

عارضش را از عرق بنوشته منشور

 

 

سوره نور، آيه نور علي نور

در نگارستان حُسنش بسته آئين

 

 

شهر چين، بازار چين، بتخانه چين

شيوه سهل و ممتنع يا در واقع (سبك عراقي) به وضوح پيدا و با اين تفصيل چنان‌كه در متن كتاب توجّه خواهند فرمود، سراينده ارجمند لرستاني با سه شيوه (خراساني، عراقي و هندي) آشنايي كامل داشته و سخن گفته است و عجيب‌تر اين‌كه همين تناقض در شخصيّت وجودي يا به اصطلاح عنصر ناسوتي اين شاعر نيز به طور آشكار مشهود است.

يعني مير متديّن موحّد كه مذهب را تا سرحد تعصّب و تعبّد پذيرفته، شخصيّت ديگري نيز داشته است مشحون از احساسات سركش يك موجود لاابالي عاشق‌پيشه با همه طغيان غرايز نفساني، به طوري كه آرامش آزادي و قرار و صير و سكون را به دست همان تمايلات و اهواء عنان‌گسيخته داده، سفرها كرده، رنج‌ها برده و بيچارگي‌ها به خود ديده كه تحمّل آن براي هر كس مقدور نبوده است.

چون سند معتبري جز اشعار خود مير و محفوظات و اطلاعات اهل محل در دست نيست به ذكر يكي دو مورد به استناد به ابيات وي اكتفا كرده مي‌گذريم و فقط به يك واقعيّت اشاره مي‌كنيم كه مرور زمان و تجربيات تلخ و شيرين زندگي در روحيه تلوّن‌پذير انسان بسيار مؤثّر، بسا مطالعه يك كتاب، مشاهده‌‌ي يك صحنه‌ي خاص يا برخورد با يك شخصيّت جالب و مسائل غيرمترقّبه مسير حيات آدمي را دگرگون مي‌كند و شايد درك اين‌گونه عوامل توأم با سنين كهولت در تحوّل حالات و منش شاعر گرامي ما مؤثّر افتاده و خوشبختانه ضمير مستعد وي را به حقايق معنوي و علّت غايي خلقت انساني متوجّه و بيدار ساخته كه اكثريّت قريب به اتّفاق شعرا پايه‌ي نظم را بر اساس مي و معشوق و بيان عوالم مهر و محبّت و تشريح مناظر و مرايا و امثال آن‌ها استوار كرده، در صورتي‌كه عملاً از ارتكاب بدان‌ها دوري مي‌جسته‌اند. نظامي گنجوي اشعاري در تعريف باده دارد در صورتي كه اصلاً باده‌نوش نبوده است؛ چنانچه خود گويد:

اگر نه به يزدان كه تا بوده‌ام

 

به مي دامن لب نيالوده‌ام

استاد انوري پس از سرودن آن همه اشعار نغز كه درباره باده دارد در يكي از قطعاتش مي‌خوانيم كه:

باده خوردن بسا تكيني چند

 

از هنر نيست بلكه هست خطر

چون همه رنج هست و راحت نه

 

كن بزرگي، مده مرا، تو بخور

شيخ اجل سعدي - كه شراب را بيش از همه ستوده است - در غزلي دارد كه:

از شراب وصل جانان مست شو

 

 

آنچه اكنون مي‌خوري شرّ است و آب

در آثار ساير بزرگان و استادان شعر و ادب اين موضوع نظاير بسيار دارد و در ديوان شاعر و عارف گرامي لك‌زبان، «ملا پريشان»، سخن شيرين‌تر آمده آنجا كه مي‌فرمايد:

ساقي باوَري جامي پِي مستي

 

 

سودم مستيَن، زيان ژَ هستي

جامي كه مغزِم باوَرو وَ جوش

 

 

دنيا و مافيها بِكَم فراموش

نه ژاو باده بزم حريفان رَد

 

 

منهي‌ لله، مُضلّ خرد

 

 

مستان مجاز ديوِن مَس نيِن

 

 

هوي‌پرستان حق‌پِرَس نيِن

ترجمه چنين است:

ساقي جامي بياور كه مرا مست كند- سودم در مستي و زيانم در هستي است- جامي كه مغزم را به جوش آورد- آن‌چنان كه دنيا و مافيها را فراموش كنم- نه از آن باده‌اي كه در مجالس بزم حريفان مردود آشاميده مي‌شود- نه آن باده‌اي كه انسان را از خدا دور مي‌كند و عقل و خرد را به تاريكي سوق مي‌دهد- مستان مجاز ديوسيرتانند، آن‌ها مست نيستند و هوي‌پرستان را با پرستش خداي بزرگ سر و كاري نيست.

در آثار ساير بزرگان و استادان شعر و ادب اين موضوع نظاير بسيار دارد و در ساير موارد نيز حال بر همين منوال است؛ چنانكه شيخ عطار مي‌گويد:

اي بي‌خبر از حالت رندان خرابات

 

 

زين مي نچشيدي كه شدي مست خرافات

زان باده طلب كن كه از آن موسي عمران

 

 

نوشيد و چنان بي‌خبر افتاد به ميقات

از احمد غزالي است:

با عشق روان شد ز عدم مركب ما

 

 

روشن ز شراب وصل دايم شب ما

زان مي كه حرام نيست در مذهب ما

 

 

تا روز عدم خشك نيابي شب ما

از لسان‌الغيب است كه:

ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم

 

 

اي بي‌خبر ز لذّت شُرب مدام ما

و بالاخره هاتف اصفهاني در يكي از قطعات عرفاني معروف خود اين‌گونه توجيه مي‌نمايد:

هاتف ارباب معرفت كه گهي

 

 

مست خوانندشان و گه هشيار

از مي و جام و مطرب و ساقي

 

 

و از مغ و دير و شاهد و زنّار

قصد ايشان نهفته اسراري است

 

 

كه به ايما كنند گاه اظهار

پي بري گر به رازشان داني

 

 

كه همين است سرّ آن اسرار

كه يكي هست و هيچ نيست جز او

 

 

وحدهُ لا الله ‌الا هو

چون يكي از دوستان مطالبي در غياب اظهار داشته است لذا ناگزير از بيان اين تذكّر بوده تكرار مي‌كنم كه منظور شاعر به طور كلّي به وجود آوردن احسن از اكذب، نمايش قدرت طبع و وسعت انديشه در فنون مختلف است؛ فنوني كه شعر براي توجيه بيشتر و دقيق‌تر آن‌ها به وجود مي‌آيد.

شعر به جهت حل معادلات رياضي، ترسيم نقشه ساختمان، تحديد حدود و برآورد سود و زيان كالاي تجارتي و امثال آن نيست، شعر به عبارت آخري همين است كه در ديوان‌ها مي‌خوانيد. ظرافت، عذوبت، انسجام و لطف كلام هر قدر دقيق‌تر بهتر.

  بسيار ممنون مي‌شوم هرگاه ارباب هنر و شعرشناسان واقعي با امعان نظر و از روي بصيرتي كه دارند حسن‌نيّت به خرج داده در مورد اشعار، آثار و سرگذشت ميرنوروز اطلاعات و نظرات خود را با هر نوع نقد ادبي در اختيارم بگذارند تا در چاپ‌هاي بعدي با يك دنيا تشكّر و امتنان ضمن معرفي ناقد مورد استفاده قرار گيرد.

هيچ كاري صددرصد كامل نيست؛ هيچ‌كس هم به تنهايي قادر به انجام امور بزرگ نمي‌باشد؛ به همين جهت شخصاً در اجراي نيّاتي كه به منظور معرفي فرهنگ عظيم لرستان دارم در درجه اوّل پس از فضل خداوند متعال متّكي به هم‌كاري و معاضدت ارباب فضل و هنر خواهم بود، تا چه كند همّت والايشان.

 در مورد اصل و نسب ميرنوروز، بنا بر اخبار و رواياتي كه به ما رسيده، ميرنوروز از اعقاب ميرشاهوردي‌خان فرمانرواي مقتدر لرستان در دوران سلطنت شاه‌عبّاس كبير مي‌باشد.

چنان‌كه مي‌دانيم شاهوردي‌خان با همه افراد خاندانش در سال 1006 هجري قمري به فرمان آن پادشاه كشته شد ولي توانست اندكي پس از ورود شاهنشاه صفوي به خرّم‌آباد يكي از زنان خود را - كه دختر والي هويزه بود - توسّط برادرزنش به خانه‌ي پدر بفرستد. اين زن در خانه پدر، دو پسر توأمان زاييد كه نام يكي را «احمد» و ديگري را «نيدل» نهاد و ميرنوروز نوه همان احمد مي‌باشد و نيز بنا بر قراين روشني كه ذيلاً نگاشته مي‌شود ميرنوروز در عهد سلطنت شاه طهماسب دوم مقارن هجوم افاغنه و ظهور «نادرشاه افشار» مي‌زيسته.

از اين‌كه زندگي او در زمان حكومت «قزلباش» بوده است ترديد نمي‌توان كرد زيرا خود گويد:

تن برهنه در بُن غاري چو خفاش

 

 

بهترَه زِ ديدِن روي قزلباش

و از اين دو بيت نيز متوجّه مي‌شويم كه وي مدّتي پس از زوال سلطنت شاه سليمان به دنيا آمده:

مِنگاوي دارِم ز صد يي گوسالش كم

 

 

دِ زمان شا‌ه‌سليمون ميزِنَه دَم

و:

تُف دِ ري دسِ پَتي اَر كُر شايي

 

 

چي قِرون شاه‌سليمون ناروايي

(نفرين بر تهي‌دستي كه اگر شاه‌زاده هم باشي، مانند سكّه شاه‌سليمان نارايج و بي‌رونق هستي)

و با اين بيت مسأله زندگي وي حل مي‌شود:

نوبهاري فصل گُل اُمام وِ دنيا

 

 

چارشَمَه سوري، بيست هشتم ما

يكصد و سي سه از بعد هزاري

 

 

بگذرد بر من به سختي روزگاري

كه در واقع هر يك از اشعار فوق مؤيّد شعر بعدي و بعيد نيست سال 1133 ق. تاريخ ولادت وي باشد.

از سياق اشعار فوق و هم‌چنين ابيات دردناكي كه اين شاعر شوريده ضمن گِله از روزگار در مورد مأمورين و عمال دولت سروده نيز يك دوران مظلم و تاريك از تاريخ سياسي و اجتماعي كشور ما تداعي مي‌گردد كه جز دوران هرج و مرج و خودكامگي اواخر عهد صفويه نمي‌تواند باشد.

اين آشفتگي و خانخاني (فئوداليته) منجر به سلطه نادرشاه افشار شده ولي صرف نظر از فتوحات درخشان آن نابغه نظامي، متأسّفانه وضع مملكت به حكومت زور و ديكتاتوري گرائيده، علاوه بر فحواي كلام و مضمون اشعار ميرنوروز، شواهد ديگري نيز از ساير سخنوران لُر در  دست هست كه مردم از حكومت نادرشاه نيز سخت ناراضي و بيزار بوده‌اند و محض نمونه چند بيت از يك قطعه اشعار (لكي) سيّد نوشاد ابوالوفائي طرهاني ذكر و با ترجمه از لحاظ خوانندگان محترم مي‌گذراند. اين قطعه شعر «دارجنگه» نام دارد و در لرستان و صفحات غرب ايران معروفيّت بسزايي يافته است:

تا ايسا يَه دور نادر سلطانَن

 

مردم ژَ جورِش بيزار لَه گيانَن

جهان پر آشوب، دنيا درهمَه

 

خاطر حزينه، آسايش كَمَه

رعيت فرارَن، خَلق خُلقش تنگَه

 

اقبال اولاد شاه‌صفي لنگه

ترجمه:

اكنون دوران نادرشاه است- مردم از جور او از جان خود بيزارند- جهان پر از آشوب و دنيا به هم ريخته- خاطرها پريشان، آسايش كم- رعايا فراري، خُلق مردم تنگ و بخت از دودمان صفويه برگشته است.

با اين ترتيب ملاحظه مي‌شود كه با وجود خدمات ارزنده نادر هنوز قلوب توده مردم از محبّت نسبت به خاندان صفوي تهي نبوده است.

نظري به زندگي و خروج كريم‌خان زند نيز اين موضوع را بيشتر تأئيد مي‌نمايد و به عقيده نگارنده يكي از محسنات ادبيات محلي (فولكلوريك) همانا ريزه‌كاري‌هاي تاريخي و نماياندن عرف و عادات و عقايد بومي و داخلي هر قومي است كه با قدري دقّت بسياري از نكات تاريك بدان وسيله روشن مي‌گردد.

اين‌كه ميرنوروز در دربار پادشاهان و بزرگان راه داشته است يا نه اطلاع درستي در دست نيست لكن سفري به شيراز كرده و از ديدار خوب‌رويان يا به قول خواجه، تركان شيرازي لذّت برده، دل يكي از آن‌ها را به دست آورده كه با موافقت والدين منجر به عقد زناشوئي گرديده، مدّتي از آب ركناباد آشاميده در گلگشت مصلّي به‌سير و سياحت پرداخته مشام جان را از رياحين جعفرآباد عبيرآسا معطر و تاريكي‌هاي ضمير متجاسر را از بركت زيارت شاه‌چراغ منوّر ساخته، چون بر مزار سعدي گذشته با نثار فاتحه بر روان پادشاه سخن سعادتي برده و اورادي را كه در حفظ داشته بر آرامگاه حافظِ قرآن دميده، شايد هم گاه‌گاه به تبعيّت از استاد سخن «خاقاني» سري به استخر زده و چنان‌كه خاصيّت طبع نازك شوريده‌دلان است قطرات اشكي بر خرابه قصور شاهان عالم‌گير عهد باستان برافشانده تا اين‌كه پس از يك چند به دل‌دردي هائل دچار، مداواي پزشكان مؤثّر نيفتاده در دم واپسين به خاطر مي‌آورد كه مقداري بلوط در خورجين دارد؛ مقداري از آن را به صورت پودر مي‌خورد و في‌الفور بهبود مي‌يابد. اين موضوع شاعر را به ياد وطن مألوف انداخته طاقت از كف مي‌دهد و حبّ وطن بر مهر خانواده غالب و ناچار زن را طلاق و راه لرستان را در پيش مي‌گيرد و مي‌گويد:

هموني بلي، رنجِكي عسكري ساز

 

 

بهتِرَه ز او شال و نالِ شهر شيراز

كيسه بلوط و اسباب بلوط‌سايي ساخت عسكري، براي من بهتر از زرق و برق شهر شيراز مي‌باشد.

ميرنوروز داراي صدايي گيرنده و رسا بوده است؛ در كوه‌گردي و صحرانوردي و صيدافكني مهارتي به‌سزا داشته و داراي قيافه‌اي جذاب، طبعي منيع و توكّلي عظيم بوده است.

براي جلب كمك اغنيا انديشه خود را به كار نگرفته و اگرچه مانند همه صاحبان ذوق و هنر در فشار معيشت بوده، برداشتن دست نياز را تنها سزاوار خداوند بي‌نياز دانسته است. ابناء زمان را شريك در سرنوشت خود نپنداشته و جز به مقام علم و ادب سر بر هيچ آستاني فرود نياورده تنها ممدوح خود (عبدالرضا كرد شوهاني) را جز در حدود استحقاق و صفاتي كه واجد بوده است نستوده و اصلاً ستايش را شايسته مقام كبريايي و درخور ذات اقدس پروردگار متعال تشخيص داده است.

در تشريح آلام دروني، استادي چيره‌دست بوده و مطالعه ابيات:

چرخ سرگردان ز سرگرداني من

 

 

باد بي‌سامان ز بي‌ساماني من

خاطري كاين بار غم بر وي نشستي

 

 

گر ستونش بيستون بودي شكستي

و ار كشيدي كوه‌كن اين بار اندوه

 

 

با دَمي بردش چو گرد از دامن كوه

زندگي تلخ يك جوانمرد آزاده را مجسّم مي‌كند.

بزرگي و عظمت يك بناي كهن را بهتر از هركس بيان و مجسّم مي‌نمايد.

پشت گاوماهي از بنياد آن خم

 

 

در كمرگاهش شده جدي فلك گم

در مساحت عرضش از عرض زمين بيش

 

 

گشته خط استوا از پهلويش ريش

باد اگر بردي ز بامش برگ كاهي

 

 

مي‌زدي بر كهكشان از بعد ماهي

بانگ رعد از رفعتش آواي زنگي

 

 

در ستونش بيستون يك پاره سنگي

شباب حيات را اين‌گونه تعريف مي‌كند:

اوسِنو بَخت بُلِن بي دستگيرِم

 

 

گره از مو مي‌گشادي نوك تيرِم

گر برفتي باز ترلان در دل اوج

 

 

همچو خس مي‌بستمش در حلقه موج

تن چو طبع آهوان چست و سبك‌خيز

 

 

كوره‌ي‌ دل از محبّت آتش‌انگيز

زور بازو، تاب زانو، طاقت سنگ

 

 

بوي مشكين، موي مشكين، روي گلرنگ

و چون پاي در مرز پيري مي‌گذارد اين‌چنين به ترسيم سيما و تجسّم حالات خويش مي‌پردازد:

ايسِه شوقِم سُست و ذوقم ها نشِستَه

 

 

زِه بُرِسَه تيرِم از صد جا شكِستَه

عمرِكم‌فرصت پريد از دست چون طير

 

 

چون خيال و خواب بي‌اصل و سبك‌سير

از بناگوش ديده‌باني شد پديدار

 

 

سر به گوشي گفت هوشي در سرت آر

برف پيري ريخته بر قلّه‌ي فرق

 

 

روزگار نوجواني رفت چون برق

بي‌وفائي معشوقه خود «شيرين» را آن‌چنان صريح و كوبنده به رشته نظم كشيده كه بهتر از آن نمي‌توان گفت:

كي شكست آن دُرج لعلِ آبدارت

 

 

كي به تاراج خزان داده بهارت

كي دريده پرده شرم و حجابت

 

 

كي گُلت افشرده تا ريزد گلابت

كي به‌سود آن حلقه زيبا نگينت

 

 

كي به زهر آلود نوشين انگبينت

كي ربود از خاطر نازك قرارت

 

 

كي چنين اي خرمن گل كرد خارت

كي در اين شطرنج بازي كرد ماتت

 

 

كي عطش بنشاند از آب حياتت

حيف آن سرمايه گنج غرورت

 

 

ناشي نابرده رنجي زد به طورت

حيف آن آهوي چشمان سياهت

 

 

كاين چنين صياد زشتي برد راهت

زيبايي‌هاي يك زن جوان را بدين‌سان نقاشي مي‌كند:

نازكي، نرمي، تري، تازه لطيفي

 

 

ترش و شيريني، خوشي، خوبي، ظريفي

شوخ‌چشمي، كوس استغنا فروشي

 

 

دين و دل تاراج سازي، برده هوشي

تند طوري، قمچي رايض مويني

 

 

عرق گرمي نكرده زير زيني

بِرَه‌ماسي، تسخ‌تاتاري، اساسي

 

 

سِلم زِ سايه خود كِني، هِي‌‌وِرهِراسي

وحشي از دام صيادان رميده

 

 

دانه و دام و قفس بر خود نديده

غنچه بلبل نديده ناشكفته

 

 

دُر دريا پرورديده كس نسُفته

و خلاصه به هر قسمت از مراحل و مرايا و فراز و نشيب‌هاي روزگار كه رسيده استادانه به تجسّم آن پرداخته و الحق كه حق مطلب را ادا نموده است.

به طوري كه مي‌دانيم زادگاه مير «جايدر» بوده لكن در دهلران چشم از جهان پوشيده و در همان جا هم به خاك رفته است.

وي همواره  در داخل لرستان به سير و سياحت پرداخته، در مسافرتي كه به چگني كرده، سراب نايكش بسيار او را خوش آمده، كولائي بسته و بزمي آراسته و با تني چند ياران موافق چند صباحي بياسوده و زبان حالش به بيان اين شعر مترنّم بوده است:

سر سراو‌كِي نايكش كولا بَوَني

 

 

مَشك شيراز بَزِني وا دوس بَخَني

پس از چند روز به قريه رُك‌رُك كه در همان نزديكي‌هاست مي‌رود، ديدن زنان زيباروي آنجا و دختران قشنگ آهوچشم، سخت شاعر را شيفته و شوريده‌حال مي‌كند:

مردموني هِلِ خو دِ رُك‌رُكونَه

 

ساوَه‌شو بَرز و بُلِن كولا رِمونَه

با زحمت فراوان با يكي از آن‌ها ملاقات و سوز دل شيدايي را بيان مي‌كند، ولي زن دم از عفّت مي‌زند و او را از خود مي‌راند؛ اندكي پس از ارني گفتن و لن‌تراني شنيدن گزارش به باغي در آن حوالي مي‌افتد و تصادفاً با ديدن منظره خلوت زن مورد علاقه‌اش با جواني خوش‌رو، به سختي منقلب و في‌البداهه اين ابيات را با صداي گيراي خود كه هنوز هم در لرستان مشهور مي‌باشد مي‌خواند و آنجا را ترك مي‌كند:

نه تو گُتي ره نداره حَجَرونه

 

 

مر يَه ني جا مامِلَه سودا‌گَرونه؟

نه تو گُتي حَجَرونه كمر خار

 

 

مر يَه ني سوداگري زِش اوما وِ هار؟

تو مي‌گفتي اينجا كوهسار است و بيراهه- مگر نه اين است كه يك شكارچي از آن سرازير مي‌شود؟

تو مي‌گفتي اينجا كوه خار است- مگر نه اين است كه محل بيع و شراي سوداگران مي‌باشد؟

اين موضوع خاطر او را مي‌رنجاند و به كلّي خاك چگني را ترك كرده مي‌گويد:

مردِموني هِل خو دِ چگني ني

 

ساوه‌شو برز و ريشو ديدِني ني

بزرگ‌ترين و عميق‌ترين عشق ميرنوروز در جايدر اتّفاق افتاده و اين مطلب نكته به نكته از لابه‌لاي اشعارش به چشم مي‌خورد. در مراجعت از مسافرت چگني سري به خرّم‌آباد زده از مناظر زيباي اين نقطه، آب‌هاي فراوان و آثار باستاني كه به‌خصوص اثر عميق در وي مي‌گذارد محظوظ و از طرز تكلّم جوانان و نوباوه‌گان شهر لذّت برده است:

خرموَه خرّم‌دِلَه جاكِه‌ي لُرونه

 

هر كجا لر بچيَه شيرين زِوونه

گرمسير گرم و تايي هَپلونه

 

خرموه خرّم‌دله جاكه‌ي لرونه

ضمن گشت و گذار، ديدني هم از گرداب كه در آن زمان اطرافش پر از باغات مصفّا و گل‌هاي رنگارنگ بوده و از هر جهت وضع و موقعيّت بديعي داشته است مي‌نمايد. گل‌هاي باغ رياحين شهر كه به منظور آب‌گيري مَشك‌ها همواره بر گرد گرداب اجتماعي بس بديع داشته‌اند توجّهش را به دقّت جلب و آرزو مي‌كند كه يكي از آن درخت‌ها بشود تا همه روز زيبا‌رخان در كنارش جمع، رَم كنند و باز گردند و او شاهد رفتار آهوروشان باشد و رَمِشان:

بويمِي و او چنارانكِي سَرِ گَرداو

 

 

اي همه پاپوش قَصو زِم بوردني آو

دختِرِي، پانِ ‌شوري دِ لو جويي

 

 

ار خدا قسمت كِنَه تو سي مِه خويي

اين مناظر دل‌چسب مدّتي او را پايبند نموده:

كَشتيكَم دِ لُوِ دريا لنگري وَن

 

 

نيوما كَس وِ امدادش هِي چِنو مَن

يك وقت متوجّه مي‌شود كه فصل زمستان فرا رسيده و بيم انسداد راه‌ها مي‌رود:

مي‌ترسِم اي كويانِه برفي بَشينَه

 

 

باد و بوران وِركِنه، كَس كَس نوينَه

مي‌ترسم كه كوه‌ها را برف بگيرد و باد و بوران وضعي پيش بياورد كه كس كس را نتواند ببيند.

 بالاخره بار سفر مي‌بندد و به صوب گرمسير سرازير مي‌شود تا به جايدر مي‌رسد. در جايدر بين ميرنوروز و دختر بسيار زيبايي در گذشته عهد و ميثاقي وجود داشته ولي والدين دختر به‌واسطه تهيدستي و اشتهار مير به بي‌قراري و عدم مبالات از دادن دختر به جوان قلندر‌منش امتناع مي‌ورزند؛ لكن دو دلداده عاشق نيز به هيچ وجه حاضر به عدول از پيماني كه با هم بسته‌اند نشده سخت پافشاري مي‌كنند و براي اين‌كه در فرصت مناسب‌تري دل مخالفين را به دست آورند تصميم به مسافرت گرفته هر يك به دياري رهسپار مي‌شوند.

مير چنانكه گذشت به خرّم‌آباد، چگني و محال بالاگريوه و دختر نيز به طرف دهلران كه برادران مادرش در آنجا اقامت داشته‌اند رهسپار مي‌شوند. در مراجعت ميرنوروز متوجّه مي‌شود كه از دل‌دار خبري نيست و او هنوز از سفر قراردادي خود برنگشته است. مدّتي با سختي و ناراحتي منتظر و از خداوند ديدار يار را آرزو مي‌كند:

بارالها بَرَسون درمان دردِم

 

 

پيشوازش بَكِنِم، دورِش بَگَردِم

چِكِنِم دوسي گه هيچ جا ني ديارت

 

 

مي‌گردِم شيدا و بيمَه بي‌قرارِت

خداوندا درمان درد مرا برسان- تا به استقبالش بروم و دورش بگردم.

چه كنم اي دوست كه در هيچ جا پيدايت نيست- شوريده و شيدا دنبالت مي‌گردم و آرام ندارم.

باز طاقت نياورده برايش نامه مي‌نويسد و حقيقت حال را از درون پرملال به معشوقه مي‌نمايد:

سُختمه، كَسي چي مِه هرگز نَسُختَه

 

 

قفسم خالي مَنَه ، بازِم گُرِختَه

شو گه مويِه، دِ خيالت مي‌زِنِم دَم

 

 

روز كه آيه، ني ديارِت، كُشتِمَه غم

سوخته‌ام، هيچ‌كس مانند من به ناحق نسوخته- قفسم خالي و شهبازم گريخته است.

همه شب از خيالت دم مي‌زنم- روز كه مي‌شود پيدايت نيست و اين غم مرا كشته است.

پيك براي رساندن پيام زي‌مقام معشوق رهسپار مي‌شود و عاشق بي‌قرار روز از شب نمي‌شناسد. همه روز امتداد راه را مي‌گيرد و كنار رودخانه مي‌رود و با خود مي‌انديشد كه قاصد كي برمي‌گيرد، پاسخ دل‌دار چگونه و عاقبت كار چه مي‌شود.

اين كار همه روز تا دو هفته تكرار مي‌گردد:

ايمِرو چارده روزه سراي گُدارم

 

اَگِلاتِم كِرد خدا، دَس‌آو ندارم

امروز چهارده روز است كنار اين گدار هستم - شنا بلد نيستم و خداوند معطلم كرده است.

 بالاخره قاصدي مي‌رسد و پيغام معشوقه را به عاشق بي‌قرار مي‌رساند كه تصميم همان و حُقه مِهر بدان مُهر و نشانست كه بود؛ لكن كبيركوه از برف مستور و راه بسته و وعده ديدار موكول به فصل بهار مي‌شود. اين پيام هر قدر از نظر وفاي به عهد مسرّت‌بخش است اما به جهت شوريده‌دلي كه همه چيزش را بر سر سوداي دل‌دادگي گذارده بسيار ناگوار مي‌نمايد.

چند روزي با ناشكيبايي مي‌گذراند و چون مرور زمان به كندي صورت گرفته و هجران اعصابش را در فشار مي‌گذارد سخت بي‌طاقت شده دعا مي‌كند:

سفريم دِ سَفرَه تا ماه نوروز

 

بارالها بَرَسون سالِن وِ يِي روز

مسافرم تا ماه نوروز در مسافرت است- خداوندا سال را به يك روز كوتاه كن

 چون تاب و تحمّل را از دست مي‌دهد ناچار دل‌آزرده و پريشان‌حال از جايدر خارج مي‌شود.

ميرنوروز ار عاقلي، عقلِت دِ سر هي

 

 

جايدر جاي تو ني، جاي دگر هي

ميرنوروز، اگر فهم داري و عقل در سرت هست - جايدر جاي تو نيست، جاي ديگر يافت مي‌گردد.

چون از طريق آبدانان نمي‌تواند برود، راه گرمسير را انتخاب و از طريق حسينيه و صالح‌آباد رهسپار دهلران مي‌شود.

طرز ورود، منظره‌ي شهر، موقعيّت و روحياتِ شاعر جوان مجنون اكنون براي ما قابل توصيف نيست. بايد كسي چنان مراحلي را طي كند تا بداند چه مي‌نويسد. قصد رمان‌نويسي را هم نداريم و اگر توجّه شود تمام اين مطالب از آثار خود مير روشن و با محفوظات و گفتاري كه در افواه مطلعين هست مطابقت دارد. به هر صورت بد نيست باز هم از قول خود مير بنويسيم:

اي دلِي سي دِهلُرو هِي مي‌زِني زار

 

 

يَه تونو يَه دِهلُرو يَه ديدِن يار

اي دلي كه براي دهلران هميشه زار مي‌زني- اينك اين تو و دهلران و ديدار دلدار

خوشبختانه پس از ورود ميرنوروز از طرف فاميل دختر با توجّه به جواني، ذوق سرشار، پريشاني و نابساماني او، به‌خصوص طي چنان خط سير، آن هم در وضع آن زمان، وي را اميدوار و با والدين دختر وارد مكاتبه مي‌شود و پس از مدّتي موافقت آن‌ها را جلب و ازدواج صورت مي‌گيرد و يك عشق پرالتهاب عاقبت به خير شده، دو دلداده پاك‌باز به بهترين وجه به وصال همديگر مي‌رسند.

آنچه نگارنده تحقيق كرده‌ام پس از مراجعت از شيراز اين تنها و آخرين زناشويي مير بوده است.

اين زن نسبت به شوهرش بسيار مهربان و وفادار بوده، همين زن نيك‌سيرت است كه در انقلاب روحي و تحوّل كلّي مسير زندگاني شوهر نقشي به كمال داشته و در واقع او را عاقبت به‌ خير نموده است.

روزي عمال دولت، مير را با جمعي ديگر به جهاتي كه براي مأمورين متجاوز همواره امكان دارد، توقيف و از شهر خارج مي‌كنند؛ در اين موقع ميرنوروز زن خود را مي‌بيند با عدّه‌اي از زنان از خارج رو به شهر يا قصبه مي‌آيند، چون از چشم بد مأمورين بيمناك است با همان صوت گيراي خود فرياد مي‌زند:

كوگ كهساري، باز اوما و نخجير

 

 

ار وفاداري، كنج خلوتي بير

اي كبك كوهسار، باز به شكارت كمين كرده است- اگر نسبت به من وفادار مانده‌اي خود را به گوشه‌ي خلوتي برسان.

زن فوراً متوجّه و ضمن گرفتن فاصله پاسخ مي‌دهد:

هم وفادارم، قِي بسته وفاتم

 

ار رُوي وِ جهنم خوم دِ نهاتم

من به تو وفادار و كمر وفاداري را محكم بسته‌ام- اگر به جهنم هم بروي من با تو هستم و پيشاپيش تو حركت مي‌كنم.

همان‌طوري‌كه اشعار پارسي مير محكم، فصيح و داراي ارزش ادبي است، ابيات مخلوط غنايي و تك‌بيت‌هاي لري او نيز دقيق، شيرين و داراي ريزه‌كاري‌هاي بومي و ويژگي‌هاي محلي مي‌باشد كه غالباً از سوز و گدازهاي عاشقانه حكايت مي‌كند و نيك پيداست كه از سرچشمه‌اي جوشان و دروني ملتهب تراوش مي‌نمايد.

همان اشعار غنايي مير است كه در بحر مناسب و قالب دلچسب خود تواَم با مضامين بكر و مناسب حال، آهنگ لطيف و روح‌پرور «علي‌دوستي» يا به اصطلاح لري «عليوسي» را به وجود آورده كه هنوز بر دل فرد فرد لرستاني مي‌نشيند و در كمال ذوق و علاقه به اين نغمه دلكش گوش مي‌كنند:

دينِكَم دِ گردِنِت چي سنگ در او رو

 

 

هر كَه هاستِت رو بهاش ار كافري بو

گناهم هم‌چون سنگ كف رودخانه بر گردنت- كسي را كه نسبت به تو علاقه دارد دوست بدار ولو كافر هم باشد.

از اين آهنگ اخيراً به همّت آقاي حميد ايزدپناه صفحاتي پر شده كه نه تنها در لرستان بلكه در اكثر نقاط كشور مورد استقبال و بيش از هر نغمه‌اي شنوندگان را تحت تأثير قرار مي‌دهد. اين آهنگ خاص اشعار ميرنوروز به وجود آمده مي‌توان گفت كه چنانچه مير نبود عليوسي هم نبود.

لحن آهنگ، حزن‌انگيز ولي باهيجان است؛ متأثّر مي‌كند، لكن غرور مي‌بخشد و هيچ‌گاه آهنگي اين‌چنين شنونده را تحت احساسات متفاوت، مفتون و مجذوب نمي‌كند. اميد است از اين اشعار آهنگ‌هاي متنوع دلكش ديگري نيز به وجود بيايد.

راجع به منابع و جزوه‌هايي كه مورد استفاده قرار گرفته در درجه اوّل بايد از جزوه‌اي نام برد كه در پشتكوه از آقاي آقاشيخ داراب عبدالهي به عاريت گرفتم اين جزوه كه تاريخش 27 صفرالمظفر 1333 هجري قمري است اگرچه مقداري كم دارد و افتادگي آن فراوان است لكن آنچه هست اصيل و كم اشتباه مي‌باشد. دگر جزوه آقاي ميراسفنديارخان تيمورپور (شهاب‌السّلطان) است كه به محض مراجعه در كمال گشاده‌رويي كه خاص مردان نجيب است در اختيار گذاردند آقاي شهاب راهنمايي‌هاي ديگري نيز فرمودند كه از هر جهت مفيد و موجب امتنان بوده است.

نسخه‌هاي ديگر نيز موجود است كه ضمن اشعار رسيده از طرف اشخاص مختلف با دقت مقابله و در امر تدوين، نهايت كوشش را به منظور حفظ اصالت شعر به عمل آورده به طوري‌كه در صحّت و درستي اين تعداد اشعاري كه به چاپ رسيده به مقدار زياد اطمينان حاصل است. در اين مورد سبك و سليقه ميرنوروز هم مورد توجّه و مطمح نظر بوده و در امر مقايسه تأثير كافي داشته است. فقط در تك‌بيت‌ها ممكن است معدودي از اشعار ديگران وارد شده باشد، آن هم از نظر كميّت بسيار ناچيز و از لحاظ كيفيّت جنبه فلكلوريك آن قابل توجّه خواهد بود.

اشعار ميرنوروز در سه قسمت به چاپ رسيده:

1. اشعار حكمي و ديني

2. شعرهاي پارسي و لري

3. تك‌بيت‌هاي لري

عدّه‌اي از علاقه‌مندان اشعار فراواني براي اين‌جانب فرستاده‌اند كه ضمن قدرداني از حضورشان خواهش مي‌كنم برخلاف پيش توجّه فرمايند اشعار اصيل مير را با خط خوانا، زيرنويس پارسي و روي يك صفحه كاغذ مرقوم و ارسال فرمايند تا در چاپ‌هاي آتي به نام فرستنده چاپ شود. بايد توجّه نمايند كه منظور درج آثار ميرنوروز است نه پر كردن صفحات كتاب. در اين مورد از دانشجوي باذوق لرستاني آقاي محمد ميردريكوندي امتنان دارم كه تا اندازه‌اي از تك‌بيت‌هاي ارسالي ايشان استفاده شده است.

بنده از قبول و انجام اين‌گونه امور هيچ‌گونه نظر مادي ندارم و از لحاظ شهرت نيز برادران عزيز لرستاني مرا آن‌طور كه هستم مي‌شناسند؛ نظر احياء فرهنگ غني ولي ناشناخته لرستان است. هدفم اثبات بي‌خبري و كم‌ظرفي آن استاد دانشگاه است كه ناداني خود را به حساب بي‌فرهنگي لرستان گذارده، در يك جلسه رسمي اظهاراتي نموده است كه من عاجزم ز گفتن و هر فرد باغيرت لرستاني از شنيدنش.

خوشبختانه ظرف اين مدّت قليل (بازنشستگي و ورود به خرّم‌آباد) متوجّه شدم كه چند تن مردان علاقه‌مند مشغول انجام كارهاي مثبتي در زمينه فرهنگ و موسيقي لرستان هستند از جمله: دوست دانشمند آقاي علي‌محمّد ساكي، كتاب تاريخ و جغرافياي لرستان را به چاپ رسانده كه هم‌اكنون مورد استفاده مي‌باشد همچنين سه كتاب بسيار مهم و مفيد تحت ترجمه و حاضر به چاپ دارند كه عيناً مشاهده كرده‌ام.

آقاي حميد ايزدپناه نيز با چاپ فرهنگي از گويش‌هاي لري خرّم‌آبادي و ترانه‌هاي محلي خدماتي انجام داده‌اند كه درخور تحسين مي‌باشد. از ايشان بايستي دستگاه‌هايي كه خود را مجري دستورات دولت مي‌دانند به موقع و به جا تشويق و تقويّت كنند تا اين‌گونه استعدادهاي محلي ذوقشان در خلق و ايجاد آثار ارزنده‌تري برانگيخته شود و خدمات بزرگي در زمينه‌هاي گوناگون به‌خصوص فرهنگ وسيع زاد و بوم خود بنمايند.

                                                                                          اسفنديار غضنفري امرايي-

1. مجموعه اشعار شعراي لرستان تحت نام « گلزار ادب لرستان » در سال 1363 و 1378  همچنين ديوان « ملاپريشان » در سال 1360 و « شرح ديوان ملاپريشان » در سال 1384 از آثار مؤلف به چاپ رسيده و در دسترس علاقه‌مندان مي‌باشند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 12:37  توسط اسعد غضنفری  | 

يادي از سيدالشهداء

حضرت حسين بن علي (ع)

 

اي مهر فروزنده كه روشنگر مايي

 

در اوج فضا بر سر ما چتر همايي

با عشق تو معمار قضا طرح جهان ريخت

 

از جمله‌ي مخلوق تو مقصود خدايي

قرباني هفتاد و دو تن كار بشر نيست

 

الحق كه بزرگي و بزرگ شهدايي

آن روز روا شد زِ تو فرمان الهي

 

امروز بر اركان شرف حكمروايي

گوش فلك اين نغمه‌ي ايمان و عمل را

 

هرگز نشنوده است بدين‌ گونه رسايي

جان‌بازيت از كيد عدو پرده برانداخت

 

خون شهدا داد به اسلام جلايي

عزمت شرري بود كز آن كاخ عدو سوخت

 

آن كاخ كه بُد مركز هر جور و جفايي

تاريخ فداكاري مردان جهان را

 

خوانديم و نديديم چنين فصل زِ جايي

اين قدرت جان‌بازي و اين عزم كه‌را هست

 

اين‌گونه كه آراست صف كرب و بلايي

فرزند جهان خِرَد و كان فضيلت

 

شمشيرزن و صف‌شكن و قلعه‌گشايي

در خُلق، سحاب كرم و قلزم مهري

 

بر خَلق، شهنشاه و انيس فقرايي

ديباچه‌ي ادراك كمالات الهي

 

بر زمره‌ي ارباب عقول و علمايي

بر كوهه‌ي زين، برق غضب، كوه وقاري

 

در حرمت دين، مظهر تسليم و رضايي

در صبر و رضا، صدق و صفا، گوهر والا

 

بر تارك تاريخ جهان جلوه نمايي

اسلام به‌پا خاست ز تأثير قيامت

 

جان‌بازي و دين‌گستري و كفر‌زدايي

بر روزن دل بارقه‌ي نور و سروري

 

انگيزه‌ي اميدي و بر خوف، رجايي

نجم فلك معرفت و حكمت و فضلي

 

فُلك يَم احساني و درياي سخايي.

هم مرشد اصحابي و هم راشد احباب

 

هم قبله‌ي ايماني و هم قبله نمايي

بركَند نهيبت صف بي‌داد زِ بنياد

 

بخ‌بخ چه نهيبي، چه جدالي، چه ‌غزايي

تكبير تو كاخ ستم كفر فرو ريخت

 

اين‌گونه نوايي ز كجا خواست ز نايي

محبوب ملايك، ز سما تا به زميني

 

مطلوب خلايق، ز سمك تا به سمايي

آن بقعه‌ي فردوس وشِ رشگ بهشتت

 

درگاه معلايي، فرخنده بنايي

آن بارگه داد، كه داد همگان داد

 

آنجا كه رسد، هر دل زاري به نوايي

نظّاره‌ي اين حشمت و اين شوكت و جا را

 

گو خصم بدانديش فرومايه كجايي

بردار كنون حاصل كشت عَمَلت را

 

اي آن‌كه مآل اَمَل خويش نپايي

زيبد به تو اين منزلت بالغه زيرا

 

فرزند علي، نور جلي، شمع هدايي

        

زينب، زن شيري كه عدو از دم گرمش

با آن همه ما و منم افتاد ز مايي

 

آن شير‌زن نابغه كز جمع فضايل

 

در هيچ صفاتش زِ پدر نيست جدايي

اي زاده‌ي زهرا گل گلزار وجودي

 

بار شجر مصطفوي، نجل صفايي

اي كُشته كه بر جسم جهان رمز حياتي

 

و اي تشنه كه بر چشمه‌ي جان، آب بقايي

اي داهيه مردي كه در اوصاف نگنجي

 

و اي نادره فردي كه به توصيف نيايي

اي باخته سر در سر سوداي حقيقت

 

حق را به حقيقت نبُوَد از تو جدايي

با منزلت شامِخَت اي نُخبه‌ي ابرار

 

هر قوم بر آن است كه گويد تو زِ مايي

داماد گران‌‌مايه‌ي ايراني و ما راست

 

اين فخر و مباهات كه گوييم زِ مايي

اي قبله‌ي حاجات كه با فخر و مباهات

 

آيند، بزرگان جهانت به گدايي

همچون تو و ياران تو اي طاير قدسي

 

بر شاخ شهادت كه كُند نغمه‌سرايي

باري، سخن از منزلت شامخت اين بس

 

پرورده آغوش نبي، زيب كسايي

در ماتم تنهايي ما نور اميدي

 

بر زخم دل دل‌شدگان نغز دوايي

فرزند علي را سزد اين سلسله اوصاف

 

واندر خور شاهين بود اين پايه فزايي

گم‌كرده رهيم اي ره دل‌ها به تو پيوند

 

در شأن تو باشد كه كني راهنمايي

بر خاطر افسرده از محنت ايام

 

ما را تو شفيقي و شفيعي و شفايي

بردار زِ پيرامُن ما خبث بدانديش

 

محفوظ بدار از بد ياران ريايي

اين موهبتم بس كه در اين روز كنم عرض

 

تبريك ولادت به چنان شاه ولايي

(امرایي) ازين موهبت فيض خدا‌داد

 

فرض است بر ارباب سخن چامه‌‌سرايي

از خامه بجز با مدد فيض حسيني

                                               

                                                          

 

اين‌گونه نكرده است كسي چهره‌گشايي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 8:32  توسط اسعد غضنفری  | 

از طرف‌ سپهبد اميراحمدي،‌ پزشك‌ مخصوص‌ او همراه‌ سرهنگ‌ عبداله‌خان‌ آذربرزين‌ به‌ جهت‌ مداواي ‌اميراشرف‌ به‌ كوهدشت‌ آمدند؛ ولي‌ از دست‌ پزشك‌ مذكور كاري‌ ساخته‌ نشد و آن‌ها روز بعد برگشتند. بامداد آن‌ روز كلّيّه‌ خوانين‌ و سران‌ برجسته‌ طرهان‌، سلسله‌، دلفان‌، چگني‌، عدّه‌اي‌ از رجال‌ بالا‌گريوه‌ و محترمين‌ شهر خرّم‌آباد از جمله‌ حاج‌ سيف‌اله‌خان و روح‌اله‌خان‌ والي‌زاده‌، جواد‌خان شجاع چاغروند‌، ميرزا هدايت‌اله‌‌خان معيني چاغروند(بيگلربيگي)‌، مشهدي‌ صادق‌ جوادي‌، حاج‌ علي‌اصغر ناصريان خرّم‌آبادي‌، ميرزا‌حبيب‌اله‌خان يُمن‌المُلك كمالوند،‌ ميرزا‌اسداله‌خان كمالوند (مفلوك)، ميرزا‌محمودخان وثوق‌‌المُلك كمالوند، آيت‌الله حاج‌ سيّدعيسي‌ جعفري‌الجزايري‌ و كساني‌ ديگر كه‌ به‌ ياد ندارم‌ و‌ از ماجراي‌ بيماري‌ امير اطلاع‌ يافته‌ بودند به‌ كوهدشت ‌آمده‌ در اطراف‌ بستر او گرد آمدند و او در كمال‌ هُشياري‌ با آنان‌ گفت‌وگو و اظهار امتنان‌ مي‌كرد. كدخدايان‌ امرايي، سوري‌ و ساير طوايف‌ طرهان،‌ غوغايي‌ عظيم‌ داشتند و از مشاهده‌ سرداري‌ كه‌ تمام‌ عمرش‌ در راه‌ سربلندي‌ و اعتبار آن‌ها صرف‌ شد و اينك‌ مي‌خواست‌ به‌ آخر برسد، گرد بستر او شيون‌ و زاري‌ مي‌كردند و كسي‌ قادر به‌ سكوت‌شان‌ نبود. زنان‌ برجسته‌ ايل‌ در پس‌ پرده‌ و اطاقي كه‌ توسّط‌ چيغ‌ كشيده‌ بودند آهسته‌آهسته‌ با بهترين ‌اشعار لري‌ مويه‌گري‌ مي‌كردند:

پلنگ‌ پوس‌ و كول‌ زين‌ طلاوه

 

تهرانَه‌ مَچو وَ پيري‌ شاوه‌

كيَشته‌ كرا هَر وَ زاريَه‌

 

 كُل‌ ژَ هجران‌ بي‌ سرداريَه‌[1]

ساعت‌ چهار بعد‌از‌ظهر روز هفتم‌ شهريور اميراشرف‌ مانند كسي‌ كه‌ اصلاً بيماري‌ نداشته‌ باشد بر روي‌ بستر خود نشست. در آن‌ لحظه‌ كثرت‌ جمعيّت‌ طوري‌ بود كه‌ بدون‌ اغراق‌ سر به‌ پنج‌هزار نفر مي‌زد. آن‌ها چون‌ امير را بدان‌ حالت‌ ديدند فرياد هلهله‌ و شادي‌ برداشتند و هر صفي‌ سعي‌ داشت‌ جلوتر قرار گيرد و سر و صدا چنان ‌پيچيده‌ بود كه‌ سابقه‌ نداشت‌. او با صورتي‌ بشّاش‌ و قلبي‌ شادمان‌ از اين‌ همه‌ حق‌شناسي‌ مردم‌ با دست‌ به‌ سوي ‌جمعيّت‌ اشاره‌ كرد و چون‌ آن‌ها را ساكت‌ ديد گفت‌: « فرزندان‌، خويشاوندان‌، دوستان‌ و سروران‌ عزيز، من‌ همه‌‌ي شما را به‌ خداوند متعال‌ مي‌سپارم.‌ از خداوند برايتان ‌طلب‌ بخشايش‌ و موفقيّت‌ دارم‌. آفرين‌ بر شما مردم‌ كه‌ حدي‌ بر عواطف‌ و احساسات‌تان‌ نمي‌بينم‌ و زبانم‌ از اداي ‌تشكّر، آن‌چنان كه شايسته‌ باشد قاصر است‌. اكنون‌ به‌ سلامت‌ تشريف‌ ببريد و بدانيد كه‌ هميشه‌ دعاي‌ من ‌پشت‌ سر شما خواهد بود و از شما هم ‌التماس‌ دعا دارم‌. دنيا همين‌ است‌. آن‌گاه‌ اين‌ چند بيت‌ را از شاهنامه‌خواند:

زمانه‌ به‌ زهر‌آب‌ داده‌ است‌ چنگ‌

 

بدِرّد دل‌ شير و چرم‌ پلنگ‌

همه‌ مرگ راييم ما خوب‌ و زشت

 

خنك‌ آن‌كه جز تخم‌ نيكي‌ نكشت‌

تا مي‌توانيد به‌ مردم‌ محبّت‌ كنيد و صله ارحام‌ به‌ جاي‌ آريد و از عدل ‌الهي‌ غافل‌ نباشد كه‌ مو را از ماست‌ مي‌كشد.» سپس‌ متوجّه‌ علي‌‌محمّدخان‌ شد و از او خواست‌ تا هر طور شده‌ آن‌ اجتماع‌ عظيم‌ را به‌ جانب‌ منازل‌شان‌ هدايت‌ و راهنمايي‌ كند. ساعت‌ شش‌ بعدازظهر مادرم‌ با معدودي‌ از خويشاوندان‌ نزديك‌، گرد بستر پدرم‌ حلقه‌ زده ‌بودند. برادرها نيز حضور داشتند و من‌ هم‌ با احساس‌ خاص‌ يك‌ فرزند كه‌ هنوز به‌ سن‌ بلوغ‌ نرسيده‌ ناظر آن‌ صحنه‌ بودم. از غرائب‌ اُمور اين‌كه با وجود نداشتن‌ معلومات‌ عربي‌ و سواد كافي‌ در چهار مورد بر نحوه‌ قرائت ‌قرآن‌ سيّدعبدالحسين‌ عطايي‌ كه‌ روحاني‌ با سواد كافي‌، مخصوصاً در قسمت‌ قرائت‌ قرآن‌ بود ايراداتي‌ گرفت‌ كه‌ سيّد را متحيّر و ناگزير بر تجديد قرائت‌ ساخت‌. آياتي‌ كه‌ شايد اصلاً مورد استفاده‌ و مرور آن‌ مرد جنگي ‌قرار نگرفته‌ بودند. خوب‌ به‌ خاطر دارم‌ كه‌ بار آخر اندكي‌ هم‌ ناراحت‌ شد و به‌ زبان‌ گلايه‌ گفت‌: « آقا چرا دقّت ‌نمي‌كني‌؟ شايد اين‌ طور مي‌انديشي‌ كه‌ من‌ نمي‌فهمم‌؟ نه‌ اين‌ طور نيست‌ و من‌ خيلي‌ هم‌ خوب‌ درك‌ مي‌كنم، ‌جمله‌ چنين‌ است‌ نه‌ چنان‌.» آن‌گاه‌ آيه‌ را چنان‌كه بود بازگو مي‌كرد. ساعت‌ شش‌ و نيم‌ گفت‌وگويش‌ با دنياي‌ فاني‌ و مادي‌ قطع‌ شد و دگر با كسي‌ حرف‌ نزد، چشم‌ها را بست‌ و مشغول‌ بردن‌ نام‌ سران‌ برجسته‌اي‌ شد كه‌ در ايّام ‌حيات‌ و در طول‌ مبارزات‌ و نبردهاي‌ سهمگين‌ همواره‌ با او بودند و رشته‌ مودّت‌ مستحكمي‌ در ميان‌ داشتند كه‌ گذشت‌ روزگار هم‌ نتوانست‌ آن‌ را از هم‌ بگسلد: رضاقلي‌خان‌، سرتيپ‌‌خان‌، ‌محمّدرضاخان‌، منصورخان‌، يوسف‌خان‌، خسروخان‌، سرهنگ‌ موسي‌خان ‌و ....

يكايك‌ اين‌ مردان‌ جنگاور وفادار را به‌ نظر آورده‌ مخاطب‌ قرار داد و گفت‌: « كه‌ شتاب‌ لازم‌ نيست‌ و من‌ هم‌‌اكنون‌ نزد شما خواهم‌ آمد. من‌ به‌ پريان‌[2]رسيده‌ام.»‌ آن‌ گاه‌ ابياتي‌ ديگر از شاهنامه‌ را زمزمه‌ كرد:

زمين‌ گر گشاده‌ كند راز خويش

 

نمايد سرانجام‌ و آغاز خويش‌

كنارش‌ پُر از تاجداران‌ بُود

 

بَرَش‌ پُر ز خون‌ سواران‌ بُود

پُر از مرد دانا بُود دامنش

 

‌پُر از ماه‌رخ‌ جيب‌ پيراهنش

چه‌ افسر نهي‌ بر سرت‌ بر، چه‌ ترگ

 

‌نهالين‌ ز خشت‌ است‌ و بالين‌ ز مرگ‌

و به‌ كرّات‌ شهادت‌ را بر زبان‌ جاري‌ ساخت‌ و مكرّر اظهار توبه‌ و استغفار نموده‌ و از كساني‌ كه‌ با آن‌ها سخن ‌مي‌گفت تشكّر كرد.

اين‌ حالت‌ جذبه‌ و نشاط‌ به‌ تدريج‌ كم‌ مي‌شد و در ساعت‌ هفت‌ محيط‌ كاملاً ساكت‌ و آرام‌ و يك‌ روحانيّت‌ خاص‌ بر آن‌جا حكم‌فرما بود. آفتاب‌ غروب‌ كرده‌، دامنه‌ آسمان كه بر فراز كوه‌هاي‌ چلانه‌ و نعل‌شكسته‌ كشيده ‌شده‌ بود افق‌ را به‌ رنگ‌ ديباي‌ سرخ‌ درآورده‌ و اين‌ سرخي‌ هر قدر از كوه‌ها فاصله‌ مي‌گرفت‌ بيش‌تر رنگ‌ مي‌باخت‌ تا اين‌كه‌ به‌ كلّي‌ محو مي‌شد و رنگ‌ آسمان‌ را به‌ خود مي‌گرفت. اين‌ پيوند سرخ‌‌فام‌ اندك‌‌اندك‌ به‌ تيرگي‌ گراييد سپس‌ سرتاسر آسمان‌ به‌ رنگ‌ آبي‌ شفاف،‌ تك‌تك‌ ستارگان‌ خود را به‌ معرض‌ نمايش‌ گذاشت‌. پيش‌تر و بيش‌تر از ديگر ستارگان‌ سيّاره‌ي‌ رخشان‌ زهره در فصل‌ پاييز سرشب‌ يك‌ بار در باختر و سحرگاهان‌ بار دگر چشمك‌زنان‌ و سوسوكنان‌ در آسمان‌ خاور ديده‌ مي‌شود، اينك‌ به‌ صورت‌ بسيار دل‌انگيزي‌ جلوه‌ مي‌كرد و چون‌ ماه‌ شب‌ چهارم‌ حلقه‌اي‌ از زرِ ناب‌ در فاصله‌اي‌ كم‌ به‌ آن‌ نور مي‌پاشيد و مثل‌ اين‌كه‌ قراري‌ با هم‌ داشتند كه‌ ماه‌ با سرعتي‌ بيش‌تر زُهره‌ را پشت‌ سر مي‌گذاشت‌. شايد بعد از آن‌ شب‌ بارها من‌ اين‌ صحنه‌ را در غرب‌ آسمان‌ ديده‌ باشم‌ ولي‌ تنها وضع‌ خاص‌ ملكوتي‌ آن‌ شب‌ است‌ كه‌ هرگز از لوح‌ خاطرم‌ محو نمي‌شود.

اميراشرف‌ آسوده‌ غنوده‌ بود، شايد هم‌ ما اين‌ چنين‌ تصوّر مي‌كرديم‌ كه‌ در خواب‌ است‌ با همين‌ انديشه‌، زن‌ و فرزندان‌ و ديگر حاضران‌ كولا را ترك‌ كردند و مانند آن‌ همه‌ مشهودات‌ تأثّرآور و در عين‌ حال‌ غرورآفرين‌ از گِرد بسترش‌ پراكنده‌ و موقّتاً از آن‌جا دور شدند. طولي‌ نكشيد كه‌ صداي‌ ناله‌ و فرياد گُله‌ آبدارباشي‌ بلند شد و در حالي كه‌ بر سر و صورت‌ خود مي‌زد مرگ‌ سردار بزرگ‌ لرستان‌ را اعلام‌ كرد؛ در صورتي‌‌كه‌ همه‌ مي‌پنداشتند امير در خواب‌ است‌، چون‌ كه‌ بر حسب‌ ظاهر چيزي‌ كه‌ علامت‌ مرگ‌ باشد در سيما و وجنات‌ او مشهود نبود.

 

مَردي‌ مُرد

آري‌ مَردي‌ مُرد! مَردي‌ كه‌ سرگذشت‌ او در اوراق‌ گذشته‌ ذكر شد و اين‌ نوشته‌ها نه‌ شرح‌ كامل‌ زندگاني‌ او بود و نه‌ گوياي‌ حالات‌، خُلقيّات‌، خصوصيّات‌ و نحوة‌ نشست‌ها، برخوردها و دگرگوني‌هاي‌ ايّام‌ حيات‌ پُر از تلاطم‌ و مخاطره‌اي او، در چشمان‌ او نوعي‌ اثر جاذبه‌ وجود داشت‌ كه‌ دوستان‌ را مجذوب‌ و دشمنان‌ را مرعوب‌ مي‌كرد. در مجالس‌ هميشه‌ سر به‌ زير داشت‌ و دور تا دورش‌ علاوه‌ بر نشسته‌ها، ديوارهايي‌ از چند صف‌ افراد ايستاده‌ بودند كه ‌دريافت‌ يك‌ فرمان‌ از جانب‌ او را فوزي‌ عظيم‌ مي‌پنداشتند و بدان‌ افتخار مي‌كردند؛ گاهي‌ كه‌ بر حسب‌ لزوم‌ سر برمي‌داشت تا دستوري‌ به‌ كسي‌ بدهد صفوف‌ نفرات‌ ايستاده‌ از هيبت‌ نگاهش‌ درهم‌ مي‌ريخت‌ و هيچ‌كس‌ تاب‌ يك‌ لحظه‌ نگاهش‌ را نداشت؛ بسيار كم‌ حرف‌ مي‌زد و جز در برابر سئوال‌ و پرسش‌، سخني‌ بر زبان‌ نمي‌‌راند. نسبت‌ به‌ افراد دودمان‌ نُصير،كلاً مهربان‌ بود و با عدالت‌ رفتار مي‌كرد. شخصاً ديدم‌ كه‌ به‌ خاطر مشاهده‌ حالات‌ يك‌ نفر از بني‌اعمام،‌ يعني‌ مرحوم‌ زين‌العابدين‌خان‌ معروف‌ به‌ عابد، فرزند شادروان‌ قاسم‌خان‌ ميرپنج،‌ كه‌ دُچار بيماري‌ وسوسه‌ و فراموشي‌ شده‌ و جنون‌ ادواري‌ به‌ وي‌ دست‌ داده‌ بود، قلبش‌ كه‌ مانند كوهي‌ استوار بود لرزيد و از ‌چشماني‌ كه‌ در ميدان‌هاي‌ نبرد صدها كشته‌ و زخمي‌ ديده‌ بود و ابداً اعتناء نداشت،‌ اشك‌ تأسّف‌ و تأثّر فرو ريخت. همه‌ شب‌ نزديكان‌ و محارم‌ را در هر يك‌ از خانه‌ها كه‌ بود نزد خود مي‌خواند و مي‌نشاند و به‌ اين‌ وسيله‌ ازكم‌ و كيف‌ حال‌شان‌ آگاه‌ مي‌شد و به‌ رفع ‌آلام‌ آن‌ها مي‌كوشيد.

در سخاوت‌ هنوز نظيرش‌ را كسي‌ به‌ خاطر ندارد، به‌ طوري‌ كه‌ پس‌ از مرگ،‌ ورثه‌اش‌ يك‌ شعير مِلك‌ به‌ ارث ‌نبردند و چيزي‌ از ماليه‌ دنيا به‌ دست‌ نياوردند. زماني‌ كه‌ درب‌‌گنبد ابوالوفا بوديم‌، درويشي‌ به‌ نام‌ غلام‌رضا حضورش‌ آمد و چون‌ مردي‌ فهميده‌ و با ادب‌ بود مدّتي‌ در خدمتش‌ ماند. وقت‌ رفتن‌ عباي‌ منحصرش‌ را به‌ او بخشيد در صورتي‌ كه‌ خود بدون‌ روپوش‌ ماند.

در شجاعت‌ آنچه‌ در متن‌ كتاب‌ خوانده‌ايد فقط‌ مي‌تواند نمونه‌هايي‌ از سلحشوري‌ و شجاعت‌ او بوده‌ باشد؛ او متهوّر بود و در تمام‌ جنگ‌ها جز اين‌ هدفش‌ نبود، مرگ‌ هست‌ و بازگشت‌ نيست. شكست‌ براي‌ او مفهوم‌ خارجي ‌نداشت‌؛ زيرا پس‌ از هر شكست‌ در فاصله‌اي‌ اندك‌ با تجربه‌اي‌ بيش‌تر برمي‌گشت‌ و دشمن‌ را از ميان‌ برمي‌داشت. در دوستي‌ از هر جهت‌ استوار بود. دوستان‌ مي‌دانستند كه‌ براي‌ كي‌ و به‌ چه‌ مناسبت‌ خدمت‌ مي‌كنند و پاداش ‌مي‌گيرند و با دشمنان‌ داراي‌ گذشت‌ فراوان‌ بود ولي‌ عكس‌ پدر نامدارش‌ به‌هيچ‌وجه‌ احتياط‌ لازم‌ را از دست ‌نمي‌داد. در سخن‌ بسيار گرم‌ و كلامش‌ فوق‌ا‌لعاده‌ گيرا و مؤثّر بود به‌طوري‌كه‌ حتّي‌ مستر ويلسون‌ سفير فوق‌ا‌لعاده‌ ملكه‌ ويكتوريا به‌ اين‌ نكته‌ تصريح‌ دارد و سخن‌سنجي‌ و مجلس‌ او را مي‌ستايد.

چون‌ در متن‌ كتاب‌ خوانندگان‌ محترم‌ بر بسياري‌ ديگر از صفات‌ و شخصيّت‌ اين‌ مرد توجّه‌ خواهند كرد لذا بيش‌ از اين‌ ادامه‌ نمي‌دهد، ولي‌ مطلب‌ بسيار جالب‌ و معجزه‌آسايي‌ كه‌ در حين‌ مرگ‌ نظرعلي‌خان ‌رخ‌ داد آمدن ‌آقا شيخ‌‌حمزه از نجف‌ اشرف‌ بود. در نجف‌ يك‌ قطعه‌ زمين‌ را جد اعلاي‌ ما، ميرغضنفر، پس‌ از مراجعت‌ از اصفهان‌ و دربار شاهان‌ صفوي‌ خريداري‌ و آن‌ را وقف‌ محل‌ دفن‌ خود و بازماندگانش‌ قرار مي‌دهد. توليّت‌ اين‌ گورستان هم به‌ يكي‌ از مُلاهاي ‌نجف‌ به‌ نام‌ شيخ‌ ‌محمّد، محوّل‌ مي‌گردد و در قبال‌ دريافت‌ يك‌ مقرّري‌ سالانه‌ قرار بر اين‌ داده‌ مي‌شود كه‌ جنازه ‌هر يك‌ از اين‌ خانواده‌ را شيخ‌ مزبور يا جانشينان‌ او در اين‌ مكان‌ دفن‌ كنند. اجساد مرحومان‌ ميرغضنفر، ميركامران‌، ميرخنجر، ميرنصراله‌، توشمال‌خان‌، فتح‌اله‌خان‌، برخوردارخان‌، باقرخان‌، قاسم‌خان‌، از اولاد ميرقيصربيگ ‌به‌ ترتيب‌ به‌ نجف ‌اشرف‌ منتقل‌ و در جوار رحمت‌ مولاي‌ مردان‌ حضرت‌ علي‌بن‌‌ابي‌‌طالب‌ عليه‌السلام‌ دفن‌ شده‌اند و اما نظرعلي‌خان ‌دستور داد در گوشه‌اي‌ از آن‌ محوطه،‌ بقعه‌ مخصوصي‌ بنا كردند و به‌ شيخ‌ حمزه‌ نواده‌ شيخ‌ ‌محمّد كليد آن‌ را تحويل‌ و سپرد كه‌ آن‌ بقعه‌ را اختصاص‌ به‌ شخص‌ خود و فرزندانش‌ بدهند.

 

سردرب آرامگاه امير‌اشرف

شيخ‌ حمزه‌  متولي آرامگاه به همراه فرزندانش

 

آرامگاه خاندان غضنفري در نجف اشرف

 

اين‌ مرد در همان‌ ايّام،‌ شبي‌ در عالم‌ رؤيا مي‌بيند كه‌ نظرعلي‌خان ‌در صحن‌ مطهّر مولاي‌ پرهيزكاران‌ به‌ او برخورد كرده‌ و مي‌گويد: « آقا من‌ منتظر شما هستم‌، همين‌ فردا بامداد حركت‌ كرده‌ مستقيماً به‌ كوهدشت‌ بيا، مبادا درنگ‌ كني‌.» شيخ‌ اين‌ خواب‌ را به‌ دوستان‌ خود فاش‌ مي‌كند ولي‌ شب‌ بعد بار دگر نظرعلي‌خان ‌را مي‌بيند كه ‌ناراحت‌ است‌ و از او مي‌پرسد كه:‌» آقا! مگر چه‌ شده‌ كه‌ نزد ما نمي‌آيي‌؟ من‌ در انتظارت‌ هستم‌ فوري‌ حركت‌ كن‌.» اين ‌بار بر شيخ‌ يقين‌ مي‌شود كه‌ رؤياها صادق‌ است‌، لذا بار و بنه‌ را بسته‌ و به‌ كوهدشت‌ حركت‌ كرد؛ حال‌ چه‌ وقتي‌ وارد شد؟ درست ‌همان‌روزي‌ كه‌ اميراشرف‌ براي‌ هميشه‌ چشم‌ از جهان‌ پوشيده‌ بود و اين‌ جز رضاي‌ پروردگار نبود. همه ‌مي‌دانستند ارادت‌ آن‌ مرحوم‌ نسبت‌ به‌ سادات‌ و احترامي‌ كه‌ در حق‌ اولاد پيغمبر (ص)‌ قايل‌ بود حد و حصري ‌نداشت؛ بنابراين‌ از ديدن‌ شيخ‌ و توضيح‌ وي‌ در مورد رؤياي‌ خويش‌ در كسي‌ ايجاد شگفتي‌ و ناباوري‌ نكرد، فقط ‌موجب‌ شد تا شور و خروش‌ مردم‌ به‌ اوج‌ كمال‌ برسد و عموماً يك‌دل‌ و يك‌‌زبان‌ فرياد مي‌زدند: « اميراشرف‌ را حضرت‌ اميرالمؤمنين (ع)‌ پيش‌ خود برد.» جسد را در رودخانه‌ گُدارپهن‌ كه‌ اكنون‌ به‌ صورت‌ جوي‌ باريكي‌ از ميان‌ شهر كوهدشت‌ مي‌گذرد و آن‌ روزها رودخانه‌اي‌ پُر آب‌ و ژرف‌ بود، گذاشتند. مردي‌ در سنين‌ نزديك‌ به‌ هشتاد سال با آن‌ همه‌ ناملايمات‌ روحي‌ و جسمي‌، اعتياد به‌ مشروب‌ و ترياك‌ مي‌بايستي‌ در آن‌ لحظات‌ مبدّل‌ به‌ يك‌ اسكلت‌ شده‌ باشد، لكن‌ باور كردني‌ نيست‌ اگر بگويم‌ عضلات‌ بازوهايش‌ مانند جفتي‌ دنبل‌ به‌ چشم‌ بيننده‌ حيرت‌ و شگفتي‌ ايجاد مي‌كرد. سينه‌ داراي‌ برجستگي‌ مشخص‌ بود كه‌ از وسط‌ پستان‌ها خطي‌ مشكي‌ از موهاي‌ بلند كشيده‌ شده‌ در وسط ‌ناف‌ وسعت‌ گرفته‌ بود. موهاي‌ ساعد، بازو، پاها و شانه‌هايش‌ با درازي‌ مشخّص‌ و با رنگي‌ بسيار زيبا و خوش‌نما بيننده‌ را به‌ تحسين‌ برمي‌انگيخت‌ و براي‌ هيچ‌كس‌ چنان‌ پديده‌اي‌ باور كردني‌ نبود. در همان‌ چند روز كه‌ به‌ تغسيل‌ جنازه‌ مشغول‌ بودند و هفت‌ دسته‌ ساز و دهل‌ و نواهاي‌ عزا بر فلك‌ طنين انداخته‌ بود و كُتَل‌ها را در گردش‌ مي‌دادند، با شتاب‌ هر چه‌ تمام‌تر مأمورين‌ كافي‌ براي‌ نبش‌ قبور كساني‌ كه‌ به ‌امانت‌ گذاشته‌ شده‌ بودند عزيمت‌ و استخوان‌هاي‌ اين‌ افراد را تا آن‌جايي‌ كه‌ به‌ خاطر دارم‌ از اطراف‌ به‌ كوهدشت ‌آوردند:

1. شادروان يداله‌خان‌ سردارناصر، فرزندش،‌ كه‌ در نبرد دُم چخماخه‌ با شاه‌بختي‌ شهيد شد.

2. شادروان ‌مهرعلي‌خان،‌ فرزند خُردسال‌ ديگر او، كه‌ به‌ مناسبت‌ هواي‌ سرد كوهستان‌ها به‌ ذات‌الريه‌ مبتلا و در منزل‌ علي‌مرادخان‌ عبّاسي‌ بدرود حيات‌ گفت‌.

3. شادروان ‌ شاه‌مرادخان‌ سردارجنگ‌ كه‌ در جنگ‌ رومشكان‌ با نيروهاي‌ شاه‌‌بختي‌ به‌ شهادت‌ رسيد.

4. شادروان‌ آقارضاخان آزادبخت‌ كه‌ در سال‌ 1306‌ش. در ماديان‌رود هنگام‌ بازستاندن‌ غارت‌ از بيرانوندها كشته شد.

5. شادروان ‌محمّدقاسم‌ كمالوند كه‌ لله‌ من‌ بود و مرا چنان كه در گذشته‌ توضيح‌ دادم‌ بزرگ‌ كرده‌ بود و در ماه‌ اسفند 1307‌‌ش. به‌ دنياي‌ باقي‌ شتافت‌.

6. شادروان‌ رحيم‌ امرايي‌ فرزند كريم‌ از افراد‌ لايق‌، كه‌ به‌ اتّفاق آقارضا‌خان آزادبخت‌ هنگام‌ تعقيب‌ غارت‌گران‌ كشته ‌شد.

7. شادروان اسفنديارخان ميرشا‌ه‌قلي‌ كه‌ در نبرد دُم چخماخه‌ هم‌زمان‌ با مرحوم‌ يداله‌خان‌ سردارناصركشته‌ شد. و افراد ديگر از رؤسا و برگزيدگان‌ منطقه‌ كه‌ به‌ درستي‌ به‌ خاطر ندارم‌.

 

 

نشسته از چپ:

1. علي‌محمّد‌خان‌ امير‌اعظم 2. نظرعلي‌خان ‌امير‌اشرف 3. نصرت‌اله‌خان امير‌ارفع

ايستاده از چپ:

1. اسداله‌خان سنجابي، پسر فرهاد‌ميرزا 2. محمّد‌زكي امرايي، لله اميراعظم

3. فرهادخان رماوندي 4. برانازار كاكاوند 5. امير‌خان كمالوند پسر صيد‌قاسم

6. اسفنديارخان رماوندي 7. آقارضا‌خان آزادبخت (شهاب‌لشكر)

8. گُله (گُل‌مراد)، آبدار مخصوص امير‌اشرف

جسد نظرعلي‌خان ‌را در پارچه‌اي‌ از كتان‌ آغشته‌ به‌ موم‌ ‌پيچيدند و در سه‌ لايه‌ كتان‌ آغشته‌ به‌ موم‌ گذاردند. پس‌ از آن‌ يك‌ لايه‌ نمد فشرده‌ و قيراندود را به‌ روي‌ آن‌ كشيدند و سخت‌ و محكم‌ با طناب‌هاي‌ باريك‌ و ظريف‌ بستند؛ سپس‌ لاي‌ يك‌ لحاف‌ نازك‌ هشته‌ و آن‌ لحاف‌ را هم‌ قيراندود كردند و بعد از آن‌ جسد را در يك‌ صندوق‌ كه‌ استادان‌ ماهر در همان‌ دو سه‌ روز تدارك‌ ديده‌ بودند نهادند و تمام‌ منافذ و حتّي‌ بدنه‌ خارجي‌ صندوق‌ را قير مذاب‌ ماليدند. روز‌ سوم، ‌تمام‌ اين‌ صندوق‌ها درب‌ ديوان‌خانه‌ اميراشرف‌ همان‌ مكاني‌ كه‌ از دنيا رخت‌ بر بسته‌ بود حاضر شد و با هر صندوق‌ يك‌ نفر از فرزندان‌ يا خويشاوندان‌ متوفّي‌ آماده‌ حركت‌ شدند. پس‌ از آن‌كه صندوق‌ها را بار قاطرها كردند ساعت‌ چهار بعد‌از‌ظهر از قلعه‌ي‌ كوهدشت‌ به‌ راه‌ افتادند. جنازه‌ي‌ نظرعلي‌خان ‌در جلو بعد فرزندان،‌ آن‌گاه ‌عدّه‌اي‌ از بهترين‌ و صميمي‌ترين‌ خوانين‌ و نوكرباب‌ محل‌ به‌ رديف‌ حركت‌ كردند. تشريح‌ آن‌ منظره‌ و بيان‌ آن‌ حالت‌ و نقل‌ آن‌ رويداد براي‌ من‌ مقدور نيست‌ و امكان‌ ندارد كه‌ بتوان‌ با قلم،‌ عوالم‌ روحي‌ و عوامل‌ معنوي‌ را حتّي ‌به‌ طور اندك‌ هم‌ تجسّم‌ بخشيد. من‌ به‌ گوش‌ خود شنيدم،‌ مردي‌ از بزرگان‌ طرهان‌ به‌ نام‌ فرهاد سليمان‌بيگ ‌سرپرست‌ تيره‌ طايفه‌ اولاد كه‌ عمر خود را در خدمت‌ نظرعلي‌خان ‌سپري‌ ساخته‌ بود در آن‌ دم‌ كه‌ كاروان حامل‌ آن‌ مرحوم‌ و ديگران‌ حركت‌ مي‌كرد كنار قاطر حامل‌ جنازه‌ اميراشرف،‌ با وجود كِبَر سن‌ و بيماري‌ و ناتواني ‌تا فاصله‌ دو كيلومتري‌ قلعه‌ راه‌ افتاده‌ مرتّباً كاه‌ و كُتَل‌ روي‌ سر خود مي‌ريخت‌ و هنگامي‌ كه‌ مي‌خواست‌ او را رها كند و برگردد با ناله‌اي‌ سوزناك‌ مي‌گفت: « هان‌ اي‌ مردم‌ اينك‌ امير از ميان‌ ما رفت‌ و كساني‌ را كه‌ دوست‌ مي‌داشت نيز همراه‌ خود برد.» و به‌ راستي‌ همان‌گونه‌ كه‌ زندگي‌ اين‌ مرد استثنايي‌ بود، به‌ ترتيبي‌ كه‌ سخت‌ مايه‌‌ي اعجاب‌ و حيرت‌ خاص‌ و عام‌ شد، آن‌ زندگي‌ را چنان‌ مرگي‌ مي‌زيبد و لاغير.[3]



27. بر پشت‌ زين‌ تمام‌‌طلا به‌ منظور استقبال‌ از شاه‌ به‌ تهران‌ مي‌رود. به‌ كوهدشت‌ بنگريد كه‌ چگونه‌ در شيون‌ و زاريست‌. اين‌ها همه‌ بر اثر فقدان‌ سردار مي‌باشد. (نگارنده)

28. پريان‌، روستاي‌ سر‌سبزي‌ در هشت‌ كيلومتري‌ باختر كوهدشت است. (و)

29. بازماندگان نظرعلي‌خان: نظرعلي‌خان در طول حيات خود داراي تعداد پنچ همسر عقدي بوده است كه به شرح ذيل با اسامي فرزندان آن‌ها ذكر مي‌گردد.

1. طاووس‌خانم، دختر محمّدحسين‌خان سررشته‌دار ضروني، از ايشان دو فرزند به‌وجود آمده است: مهرعلي‌خان كه در نوجواني فوت مي‌كند و يك دختر به‌نام صاحب‌نصرت همسر امان‌اله‌خان غضنفري كه علي‌رضاخان و فتح‌اله‌خان فرزندان وي مي‌باشند. ←

→ 2. آغاسلطان، دختر كرم‌اله‌خان كاكاوند، از ايشان سه پسر و پنج دختر به شرح ذيل به‌وجود آمده است:

- علي‌محمّدخان، ايشان داراي دو همسر عقدي بوده است؛ نخست واليه‌خانم، دختر يوسف‌خان نورعلي اميربهادر كه غلام‌رضاخان، محمّدرضاخان و مهين‌دخت فرزندان وي هستند و دوم ملكه‌خانم، دختر فخيم‌السّلطنه زنگنه كه سيروس، خسرو و آمنه‌خانم از وي مي‌باشند.

- توشمال‌خان كه در جواني كشته مي‌شود.

- مهرعلي‌خان دوم كه ايشان نيز در نوجواني فوت كرده است.

- آغازيباخانم، ابتدا همسر سالارالدّوله قاجار بوده است؛ سپس با غلام‌علي‌خان بيرانوند اميرهمايون ازدواج كرده كه غلام‌رضاخان همايوني، علي داور و يك دختر به نام شمس(همسر مرتضي‌خان اعظمي و مادر دكتر هوشنگ اعظمي) را از وي داشته است. پس از كشته شدن غلام‌علي‌خان با غلام‌شاه‌خان سرتيپ‌نيا ازدواج كرده كه از وي يك دختر به‌نام ملوك‌خانم به‌وجود آمده است.

- قمرالسلطنه، ابتدا همسر علي‌اكبرخان كلهر بوده، پس از كشته شدن او به ازدواج سليمان‌خان كلهر درآمده كه او نيز كشته مي‌شود. در نهايت به ازدواج ماشاالله‌خان جهانگيري درآمده است. از وي فرزندي باقي نمانده است.

- قميله، همسر يوسف‌خان اميربهادر كه در جواني فوت مي‌كند.

- كوكب‌خانم(كوكي)، ابتدا همسر يوسف‌خان اميربهادر بوده، پس از كشته‌شدن وي به ازدواج ابراهيم‌خان رشيدي درآمده، از وي فرزندان ذيل به وجود آمده است: عزت‌اله‌خان، اردشير، آقامحمّد و سه دختر به نام‌هاي فاطمه‌خانم، گوهردولت و معصومه.

- ...خانم، همسر امان‌اله‌خان كاظمي، از ايشان فرزندي به‌وجود نيامده است.

3. آغابي‌بي‌بيگم، دختر ميرزاسيّدرضا تفرشي، از ايشان فرزندان ذيل به‌وجود آمده است:

- نصرت‌اله‌خان، داراي دو همسر عقدي بوده است؛ نخست زرين‌خانم دختر اسداله سالاري كه علي‌اكبرخان، عبّاس‌خان و سه دختر به نام‌هاي شاه‌زاده، قمر و ايران فرزندان وي هستند. دوم، شاه‌زنان دختر محمودي اسفندياري بالوند كه هوشنگ،تيمور، اردشير و توران‌خانم از وي مي‌باشند.

- يداله‌خان كه در نوجواني كشته مي‌شود.

4. آهوخانم، خواهر باقرخان اعظم‌السّلطنه كه از ايشان اين فرزندان به‌وجود آمده‌اند:

-اسداله‌خان، همسر وي جواهر نوه فرهادميرزا جلالي بوده است، حميد و چهار دختر به نام‌هاي توران، ايران، ديانا و شهناز فرزندان وي هستند.

-علي‌قلي‌خان، كه دو پسر به نام‌هاي صيدمحمّدخان و سيف‌اله و دو دختر به نام‌هاي عالم‌تاج و كشور از وي به جاي مانده است.

- يك دختر، همسر اله‌يارخان عبّاسي گراوند، كه از وي فرزندي باقي نمانده است.

5. قزي‌خانم، دختر كسعلي‌خان بيرانوند، فرزندان وي به شرح ذيل مي باشند:

- اميرغضنفر، نام همسر وي ميناخانم بوده، دو پسر به نام‌هاي حسن و محمّد و دو دختر به نام‌هاي سيما و فخرالدوله از وي باقي مانده است. ←

→- اسفنديارخان(نگارنده)، همسر وي صديقه‌خانم نوه‌ي طهماسب‌خان ميربگ، مسعود، سعيد و اسعد فرزندان وي هستند.

- محمدحسين‌خان نام همسر وي خانم فرزين اميرسليماني و يك دختر به نام خندانه از وي باقي‌مانده است.

- واليه‌خانم، همسر علي‌مرادخان گراوند، غلام‌حسين‌خان و محمّدكاظم‌خان و دو دختر به نام‌هاي سكينه و فاطمه فرزندان وي هستند.(و) ‌

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1392ساعت 7:51  توسط اسعد غضنفری  | 

وفات‌ نظرعلي‌خان ‌اميراشرف‌

در همان‌ ايّام،‌ اميراشرف‌ دچار تورّم‌ پا شد و سعي‌ پزشكان‌ در مداواي‌ او به‌ نتيجه‌ نرسيد؛ روز چهارم‌ شهريور 1308 به‌ بستر افتاد. همان‌روز به‌ اميراعظم‌ اطلاع‌ دادند كه‌ اميراشرف‌ به‌ بستر افتاده‌ و او به‌ بالين‌ پدر شتافت‌. اميراشرف‌ از او خواست‌ كه‌ فردا عصر، خود و ديگر افراد خانواده‌ و چند تن‌ از خوانين‌ كه‌ نام‌شان‌ را برد، نزد او بروند؛ ضمناً به‌ آقا سيّد‌عبدالحسين‌ عطايي شيرازي‌ اطلاع‌ داده‌ شود كه‌ نزد او برود. اميراشرف‌ جز دو بار در تمام‌ مدّت‌ عمر مبتلا به‌ بيماري‌ نشد و سر به‌ بالين‌ ناخوشي‌ نگذاشت‌. يكي‌ در زندان حشمت‌الدّوله و ديگري‌ در گيرودار جنگ‌ گريران‌ بود كه‌ در هر دو مرتبه‌ گرفتار تب‌ شديد شده‌ و تا دم‌ مرگ‌ رفته‌ بود و جز آن‌ دو نوبت‌ هيچ‌‌گاه‌ ديده‌ نشد كه‌ وي‌ دچار بيماري‌ شده‌ باشد.

دگر از مميّزات‌ او، آن‌ بود كه‌ چه‌ در اندرون‌ و چه‌ در ديوانخانه‌ (ديوِخان)‌ از متّكا و بالش‌ استفاده‌ نمي‌كرد، همواره‌ چهار‌زانو مي‌نشست‌ و عبا بر دوش‌ داشت‌، چه‌ در زمستان‌ و چه در‌ تابستان‌. او ساعت‌ ده‌ صبح از بستر خواب‌ بر‌مي‌خواست‌. پس‌ از بيداري،‌ دست‌ و رو را مي‌شست‌ و بدون‌ خوردن ‌ناشتايي‌ از خانه‌ يكي‌ از چهار زن‌ عقدي‌ كه‌ داشت‌ خارج‌ مي‌شد. پس‌ از خروج‌ به‌تدريج‌ جمع‌ زيادي‌ گِردش‌ جمع ‌مي‌شد و پشت‌ سرش‌ قرار گرفته‌ راه‌ مي‌افتادند و تا ديوانخانه‌ مي‌رسيد، اغلب‌ قريب‌ به‌ ششصد نفر پشت‌ سرش ‌مي‌افتادند. پس‌ از نشستن‌ در ديوانخانه‌ يكي‌ از نزديكان‌، مأموريّت‌ داشت‌ تا هر شخصيّت‌ معتبري‌ كه‌ معمولاً خان‌ او را مي‌شناسد را در حين‌ ورود معرفي‌ كند. پس‌ از ذكر نام‌ آن‌ شخص،‌ او سر برداشته‌ در حالي‌‌كه‌ تازه‌‌وارد را مي‌نگريست‌ اجازه‌ جلوس‌ مي‌داد و آهسته‌ مي‌گفت: « بَنْشين‌ باوَم »‌ (بنشين‌ بابام‌). بايد يادآور شد كه‌ او همواره‌ سر به زير داشت‌ و ساكت‌ و آرام‌ بود و تا ضرورتي‌ پيش‌ نمي‌آمد لب‌ به‌ سخن‌ نمي‌گشود. هر‌گاه‌ يك‌ شخصيّت‌ مهم‌ از شهرها و بلد ديگر مي‌آمد به‌ تفاوت‌ تا بيرون‌ چادر از وي‌ استقبال‌ مي‌كرد و اين‌ پيشواز در حالتي‌ بود كه‌ دست‌ها از آستين‌ عبا خارج‌ و لبه‌هاي‌ آن را به هم‌ وصل‌ مي‌كرد و پس‌ از اين‌كه‌ اندكي‌ سرش‌ خم‌ مي‌شد سلام‌ مي‌داد. لكن ‌احوال‌پرسي‌ وقتي‌ صورت‌ مي‌گرفت‌ كه‌ با مهمان‌ به‌ چادر وارد شده‌ و مي‌نشستند. اين‌ چادر، داراي‌ سه‌ پوش‌ بود بدين‌ قرار: پوش‌ زيرين‌ به رنگ‌ صورتي‌ روشن‌، پوش‌ وسطي‌ به رنگ‌ آبي‌ روشن‌ و پوش‌ بزرگ‌ به رنگ سفيد بود.

اين‌ چادر، يك ‌ديرك‌ داشت‌ به‌ ارتفاع‌ شش‌ متر در سه‌ پوش‌ و پوش‌ زيرين‌ چهار متر ارتفاع‌ داشت‌. ديرك كلاً از سه‌ قطعه‌ چوب‌ خيزران‌ ساخته‌ شده‌ بود كه‌ به‌ همديگر اتّصال‌ داشتند و محل‌ اتّصال‌ را زبانه‌ مي‌ناميدند. زيرا به‌ شكل‌ زبان‌ ساخته ‌شده‌ بود و حلقه‌اي‌ كه‌ آن‌ زبانه‌ها را در آن‌ قرار مي‌دادند به‌ نام‌ مُيوَس ‌(موبست)‌ و اين‌ موبست‌ها از نخ‌هاي‌ محكم‌ مويين‌ بافته‌ شده‌ بودند. دامن‌ چادر، مدوّر و داراي‌ برگه‌هاي‌ متعدّد متساوي‌ دور تا دور از ابريشم‌ كه‌ آن را بر حسب‌ لزوم‌ پايين‌ و بالا مي‌كشيدند. مساحت آن‌ 12×12 متر بود. يعني‌ از هر گوشه‌ تا انتهاي‌ گوشه‌ي‌ مقابل آن‌ 12 متر مي‌شد و تمام مساحت‌‌ آن‌ از فرش‌هاي‌ سرانداز، ميان‌فرش‌، كناره‌ و قاليچه‌ مناسب‌ و موزون‌ مفروش‌ مي‌شد. در سمت‌ آبدارخانه‌، دو رشته ‌قالي‌هاي‌ كناره‌، گسترده‌ مي‌شد. بين‌ قسمت‌ اصلي‌ چادر و آبدارخانه‌، يك‌ پرده‌ از كتان‌ هم‌رنگ‌ كشيده‌ شده‌ بود كه‌ دري‌ در يك‌ سمت‌ آن‌ تعبيه‌ شده‌ كه‌ از آن‌ عمله‌ي‌ خدمت،‌ رفت‌ و آمد مي‌كردند. طناب‌هاي‌ چادر عموماً از ابريشم‌ بود و در فاصله‌ هر يك‌ متر، يك‌ طناب‌ به‌ شكل‌ خاصي‌ گسترده‌ شده‌ بود، كه‌ مي‌شد آن را سهل‌ و ممتنع‌ به‌ حساب‌ آورد. زيرا در عين‌ استحكام‌ خيلي‌ آسان‌ مي‌شد آن‌ را عوض‌ كرد.

ميخ‌ها از آهن‌ ساخته‌ شده‌ بود، به‌شكل‌ مثلث‌ كه‌ از نوك‌ تا سر ميخ‌، سه‌ تيغه‌ بود و به‌ اين‌ ترتيب‌ خيلي‌ سريع‌ و آسان‌ در زمين‌ فرو مي‌رفت‌. در انتهاي‌ ديرك‌ شش‌ متري‌ يك‌ گوي‌ از نقره‌ نصب‌ شده‌ بود كه‌ مانند قنديل‌ ساخته‌ بودند و آن‌قدر بزرگ‌ بود كه‌ از مسافت‌ دور برق‌ آن‌ در خورشيد منعكس‌ مي‌شد و مي‌درخشيد به‌ طوري‌كه ‌چشم‌ را خيره‌ مي‌ساخت‌. براي‌ طناب‌ها يك‌ در ميان،‌ تيره‌هاي‌ ظريفي‌ از چوب‌ خيزران‌ باريك‌ ولي‌ محكم‌، به‌ نام‌ (پاچِلَه)‌ وجود داشت‌ كه‌ هنگام‌ لزوم‌ دامن‌هاي‌ چادر توسّط‌ آن‌ها بالا مي‌رفت‌. پاچِلَه‌ داراي‌ دو شاخه‌ بود كه ‌ريسمان‌ را نگاه‌ مي‌داشت. اين‌ چادر را در ملاقات‌ سال‌ 1911م.‌ اميراشرف‌ به‌ ويلسون‌ سفير سيّار انگليس‌ سفارش داد و او در هندوستان‌ تهيّه‌ و به‌ لرستان‌ فرستاد و تحويل‌ امير داده‌ شد. هنگام‌ حمل،‌ هشت‌ رأس قاطر به‌ زحمت‌ آن را مي‌كشيدند. ابوالفتح‌‌ميرزا سالارالدّوله‌ كه‌ داماد خان‌ لرستان‌ بود نيز يك‌ دستگاه‌ چادر سه‌ پوش‌ به‌ پدر زن‌ خود بخشيد. لكن‌ هرگز به‌‌پاي‌ اين‌ چادر نمي‌رسيد.

گفتيم‌ كه‌ سر ساعت‌ ده‌ از حرم‌سرا به‌ ديوانخانه‌ مي‌رفت‌ و در آن‌جا تنها چيزي‌ كه‌ از حيث‌ خوردني‌ها مصرف ‌مي‌شد دوغ‌ بود. جز دوغ‌، لب‌ به‌ هيچ‌ آشاميدني‌ و خوراكي‌ نمي‌زد. دوغ‌ را در مَشك‌ مي‌ريختند و در زير و روي‌ آن‌ قطعه‌هاي‌ برف‌ پيچيده‌، در (چُووير)[19] مي‌گذاشتند. اين‌ برف‌ها از كوه‌هاي‌ ‌اسبي‌كوه‌ (سفيدكوه‌) واقع در چگني با قاطر حمل‌ مي‌شد و براي‌ اين‌كه در بين‌ راه‌ ذوب‌ نشود علاوه‌ بر سرعت‌ در حركت‌، قطعات‌ مستطيل‌ شكل‌ برف‌ را كه‌ كاملاً فشرده‌ مي‌شد، ميان‌ نوعي‌ گياه‌ معطّر كه‌ نام‌ برديم‌ مي‌گذاشتند، آن‌گاه‌ با گوني‌ مي‌پيچيدند؛ چنان‌كه‌ حداقل‌ سه‌ چهارم‌ برف‌ها به‌ مقصد مي‌رسيد. غير از آنچه‌ در مجلس‌ وجود داشت‌ بساط‌ منقل‌ و وافور بود كه‌ رسم‌ آن زمان‌ ايجاب‌ مي‌كرد. اين‌ بساط‌ تا ساعت‌ چهار و پنج‌ بعد‌‌از‌ظهر گسترده‌ بود و كساني‌ بودند كه‌ در اين‌ امر شركت‌ داشتند، از جمله:‌ رضاقلي‌خان‌ نورعلي‌ ، حيات‌قلي‌خان‌ حسام‌لشكر كوشكي‌، آقامحمّد كوشكي‌، محمّدابراهيم‌خان‌ اميرمعظّم‌ كاكاوند، ابدال‌خان‌ سردارظفر رشيدي‌ و عدّه‌‌اي‌ ديگر‌. عصر در ساعت‌ معيّن‌ اين‌ بساط‌ برچيده‌ مي‌شد و او در كنار چشمه‌ و اگر هوا سرد بود در كنج‌ ديوانخانه‌ با آفتابه‌ و لگن‌ دقيقاً وضو مي‌گرفت‌ و گلبندي‌ و پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ را از خود دور مي‌ساخت‌ و سجّاده‌ را مي‌گسترد و به‌ اقامه‌ نماز مي‌ايستاد‌. نماز بسيار طولاني‌ بود و آن‌قدر ادامه‌ داشت‌ تا غروب ‌مي‌شد، نماز عصر به‌ مغرب‌ و مغرب‌ به‌ عشا مي‌پيوست‌ تا اين‌كه‌ شب‌ فرا مي‌رسيد. اين‌ موضوع‌ چنان‌ تثبيت ‌شده‌ بود كه‌ چنانچه‌ كسي‌ تا وقت‌ نماز، كاري‌ با او داشت‌ مي‌بايستي‌ آن را فيصله‌ دهد وگرنه‌ مي‌بايست‌ تا روز ديگر صبر كند.

از همه‌ خوراكي‌هايي‌ كه‌ در آشپزخانه‌‌ي مفصل‌ او طبخ‌ مي‌شد جز جوجه‌اي‌ كه‌ از آن‌ آبگوشت‌ تهيّه‌ مي‌كردند لب‌ به‌ هيچ‌ غدايي‌ نمي‌زد. پس از صرف شام شروع‌ مي‌كرد به‌ اظهارات‌ متفرّقه‌، او غالباً به بهانه‌هاي مختلف كساني‌ را مورد بي‌مهري‌ قرار مي‌داد يا خسارت‌هايي‌ وارد مي‌ساخت، لكن‌ فرداي‌ آن‌ شب‌ از ياد‌آوري‌ حركات‌ شب‌ قبل‌ ناراحت‌ مي‌گرديد و تلافي ‌مي‌كرد و انعام‌هايي‌ اعطاء مي‌نمود؛ به‌ همين‌ جهت‌ بسيار كسان‌ آرزو داشتند كه‌ در چنين‌ شب‌هايي‌ طرف‌ خشم ‌امير واقع‌ شوند، زيرا مي‌دانستند كه‌ فرادي‌ خوبي‌ در پي‌ خواهند داشت‌ و قضيه‌ به‌ سودشان‌ تمام‌ مي‌گردد.

در تمام‌ شب‌هايي‌ كه‌ اميراشرف ‌به‌ اندورن‌ مي‌رفت‌ اقوام‌ و خويشاوندان‌ درجه‌ي‌ اوّل‌ و دودمان‌ نُصِير مي‌بايستي‌ در خانه‌اي‌ كه‌ بود حضور يابند و دور و بر رئيس‌ دودمان‌ را بگيرند. شمع‌ها در لاله‌هاي‌ كريستال‌ كه ‌معمولاً نقش‌ دو شير در دو طرف‌ داشتند مي‌سوخت؛ در زمستان‌ وسط‌ خانه‌ حوض‌كرسي‌ مي‌ساختند و آن ‌گود به ابعاد‌ دو متر در دو متر با عمق‌ 25 سانتي‌متر بود؛ در ميان‌ اين‌گود مربع‌ شكل،‌ يك‌ اجاق‌ چهار گوش مربع شكل ديگري كه هر يك از اضلاعش 50 سانتي‌متر بود مي‌كندند كه‌ آن هم تقريباً 25 سانتي‌متر عمق‌ داشت‌ و ميان‌ آن‌ هيزم‌هاي‌ خشك‌ كه‌ آن‌ را زنگ‌ مي‌ناميدند مي‌ريختند و مراقب‌ بودند كه شعله‌ي آتش همواره‌ برقرار باشد و هيچ‌‌گاه‌ خاموش‌ نشود. گود بزرگ‌ حوض‌كرسي‌ و اجاق‌ را (گُور) در زبان‌ لكي‌ و در زبان‌ لري‌ (تژگاه) مي‌ناميدند كه‌ آتشگاه ‌باشد و در سمت‌ حوض‌ كرسي‌ چراغ‌هاي‌ كريستال‌ كه‌ (بارِفتِن)‌ مي‌گفتند و بسيار ارزش‌ داشت‌ توسّط‌ شمع‌هاي‌ معطّر مي‌سوخت‌ و فضاي‌ خانه‌ را روشنايي‌ مي‌بخشيد و من‌ نظير آن‌ را هرگز در اين‌ دوره‌ و زمانه‌ نديده‌ام‌.

در كنار چادر، آلونك‌ مخصوص‌ خوانندگان‌ و نوازندگان‌ بود و آن‌ها تميره (تبيره‌ يا تنبور فارسي)‌ و بلور (ني)‌ را در حد استادي، بسيار شنيدني‌ و گيرا مي‌نواختند؛ با ميكَش‌ يا كمانچه‌ و دوزَلَه‌ نيز آشنايي‌ كامل‌ داشتند. نواهايي‌ كه‌ مورد استفاده‌ قرار مي‌گرفت:‌ مير‌نوروزي‌، عليوسي‌، اركوازي‌، گوراني،‌ مور، پاوه‌ موري‌، كُركه‌ و هورَه‌ بود، ولي‌ اميراشرف‌ اشعار نظامي‌ را بعد از شاهنامه‌ بيش‌تر دوست‌ مي‌داشت. شاهنامه‌ منحصر به‌ روزها بود و شب‌ اختصاص‌ به‌ ديگر آهنگ‌ها داشت‌.

چراغ‌‌خان‌ و ميرزا‌ امرايي‌ و صِيَ ا‌‌مرايي‌ و مُلا ‌براكه‌ در واقع‌ پيشتاز نوازندگان‌ و خوانندگان‌ بودند. طبعاً بچّه‌ها نيز در اين‌ مجالس‌ شبانه‌ حضور داشتند و او از ايشان‌ مي‌خواست‌ تا از آنچه‌ مي‌دانند و ياد دارند برايش سخن بگويند يا بخوانند. يكي مثنوي بلد بود، دگري شاهنامه، سه ديگر نظامي‌گنجوي، اشعاري‌ از خواجه‌ و قطعه‌هايي‌ از گلستان‌ شيخ‌ شيراز، مخصوصاً از كتاب‌ نصاب‌‌الصبيان‌ ابونصر فراهي‌، سخن‌ مي‌گفتند و شعر مي‌خواندند؛ از ايشان‌ حساب‌ مي‌گرفت‌ و فراخور هوش‌ و استعدادشان‌ انعام‌ مي‌داد. من بارها از پدرم‌ اشرفي‌ مي‌گرفتم‌ و گاه‌ به‌ من‌ ليره‌ هم‌ مي‌داد. رسم‌ اين‌ بود كه‌ اگر بچّه‌ واقعاً از برادران ‌پيشرفتش‌ بيش‌تر بود مشت‌ او را از ليره‌ يا اشرفي‌ پُر مي‌كرد، اين‌ انعام‌ها نيز همواه‌ از‌آن‌ِ لله‌ها بود تا در حفظ‌ و تربيت‌ بچّه‌ي‌ سپرده‌ به‌ خود بيش‌تر كوشا و آگاه‌ باشند و من‌ به‌ خاطر ندارم‌ از اين‌ همه‌ مسكوك‌ يك‌ سكّه‌ به‌ مادرم ‌يا كسان‌ ديگر رسيده‌ باشد.

با تميره نواها و آهنگ‌هايي‌ كه‌ در لرستان‌ مقام‌ گويند از قبيل:‌ مالَه‌ ژيري، خَريوي‌، كَپ‌‌كَپو، رارا، سحري‌، هُوه‌هُوه‌، هَلپَر‌كَه‌، شونَه‌شَكي‌، سنگين‌سما، شالَه‌را، نقاره‌، كلام‌ و غيره‌ مي‌نواختند كه‌ بسيار دل‌انگير و گيرا بود و با اين‌ مقام‌ها كساني كه‌ خوانندگي‌ مي‌كردند مورد توجّه‌ قرار مي‌گرفتند و به‌ آن‌ها به فراخور انعام‌ داده‌ مي‌شد. اين‌ مراسم‌ در ساعت‌ دوازده‌ شب‌ خاتمه‌ مي‌يافت‌ و كم‌كم‌ عمه‌ها، خاله‌ها، برادران‌، فرزندان‌ و ديگر بستگان‌ نزديك‌تر با خداحافظي‌ و دعا براي‌ بزرگ‌ خانواده‌ به‌ سوي‌ منازل‌ خود رهسپار مي‌شدند و خود او سر ساعت‌ دوازده‌ و نيم‌ به‌ بستر مي‌رفت‌. او به هر يك‌ از خانه‌ي‌ چهار همسر خود كه‌ مي‌رفت‌، قبلاً قراولان‌ در نزديكي‌ خانه‌ چادر خود را برپا ساخته‌ به‌ پاسداري‌ مي‌نشستند و كشيك‌ مي‌دادند و همواره‌ گوش‌ به ‌فرمان‌ بودند. جز هفت‌ نفري‌ كه‌ كارشان‌ منحصر به‌ قراولي‌ در شب‌ها بود، بيست‌ نفر نيز به‌ نام‌ فراش‌، خدمت ‌مي‌كردند و مردي‌ به‌ نام‌ شاه‌نظر بر آن‌ها رياست‌ داشت‌ كه‌ او را فراش‌باشي‌ مي‌ناميدند. اين‌ شخص‌ نسبت‌ به ‌ارباب‌ خود عشق‌ مي‌ورزيد، هنوز ديده‌ و شينده‌ نشده‌ كسي‌ مانند شاه‌نظر تا آخر عمر آن چنان‌ صميمي‌ و فداكار باقي‌ بماند. البته‌ همه‌ همكاران‌ و زير دستان‌ او صميميّت‌ داشتند. لكن‌ يكي‌ شاه‌نظر فراشباشي‌ و دگري‌ گُله‌(گلمراد) كه‌ سرپرست‌ آبدارخانه‌ بود، عجيب‌ ارباب‌شان‌ را دوست‌ مي‌داشتند بلكه‌ مي‌پرستيدند. اين‌ دو تن‌ كه‌ هر دو امرايي‌ بودند وقتي‌ مي‌‌‌ديدند امير اندك‌ ناراحتي‌ دارد به‌ گريه‌ مي‌افتادند و هنگام‌ شادي‌هاي‌ او آن‌چنان‌ به‌ وجد مي‌آمدند كه‌ بيننده‌ را مبهوت‌ مي‌ساختند. روزها بدون‌ استثنا يك‌ جلد شاهنامه‌ خط‌ علي‌رضا عبّاسي‌ با تصويرهاي‌ برجسته‌ ميناكاري‌ و مُذهّب‌ روي‌ خرك‌ رحل‌ گذارده‌ شده‌ بود كه‌ آن هم‌ به‌‌نوبه‌ داستاني‌ عجيب‌ دارد.

اين‌ كتاب‌ را حسن‌خان‌ والي‌ هنگام‌ مرگ‌ به‌ رسم‌ امانت‌ به‌ ميرتيمور، رئيس‌ طايفه‌ ميرهاي‌ سيمره‌، - كه‌ سمت ‌نيابت‌ و توليّت‌ او را داشته‌ است‌ -  مي‌سپارد و مي‌گويد: من‌ به‌ اين‌ كتاب‌ علاقه‌ فراوان‌ دارم‌ و از ارزش‌ فوق‌ا‌لعاده ‌آن‌ آگاهي‌ كامل‌ دارم‌ به‌ طوري‌كه‌ مايل‌ نيستم‌ قبل‌ از تثبيت‌ والي‌گري‌ در بين‌ بچّه‌ها اين‌ كتاب‌ دست‌ به‌ دست ‌افتد. او گفت‌ كه‌: « من‌ اكنون‌ در شرف‌ مرگ‌ هستم‌ و با وجود اختلاف‌ بين‌ فرزندان‌ و ورثه‌ برايم‌ روشن‌ نيست كار بر كدام يك‌ استقرار خواهد يافت،‌ لذا از شما مي‌خواهم تا رسيدن‌ هر يك‌ از آن‌ها به‌ مسند والي‌گري‌ پشتكوه‌ اين‌امانت‌ را نگهداري‌ كني‌ و آن را به‌ كسي‌كه‌ والي‌ مي‌شود بسپاري‌.»

مير، ‌اين‌ وصيّت‌ را ناديده‌ مي‌گيرد و كتاب‌ را به‌ خود اختصاص‌ مي‌دهد تا اين‌كه بالاخره‌ خودش‌ هم‌ از دنيا مي‌رود و كتاب‌ گران‌بها به‌ دست‌ فرزند ارشدش‌ مير‌صيد‌محمّدخان‌ اشرف‌العشاير مي‌رسد و كتاب‌ در خانواده‌ ميرها بود تا اين‌كه بر اثر اختلافات‌ شديد بين‌ نظرعلي‌خان ‌و غلام‌رضا‌خان‌ والي‌ پشتكوه‌ پس‌از اردوكشي‌ عظيم‌ والي‌ و نبرد "مِلَه‌دار" و تحميل‌ خسارت‌ فراوان‌ بر طرهان‌، سلسله‌ و دلفان‌ به تلافي‌ اين‌ عمل ‌پس‌ از مراجعت‌ اردوي‌ والي‌ به‌ پشتكوه‌، نظرعلي‌خان ‌تعدادي‌ سوار مسلّح به‌ سركردگي‌ سرهنگ ‌موسي‌خان ‌حسنوند‌ كه‌ از دوستداران‌ نيرومند او بود، سر وقت‌ ميرها و ساكنان‌ سيمره‌ فرستاد و آن‌ها را به‌ باد غارت‌ گرفت‌ و در آن‌ يورش‌ يكي‌ از برادران‌ مير به‌ نام‌ ميرمحمّدقاسم‌ كشته‌ شد و از جمله‌ غنايم‌ بسيار، اين‌ كتاب‌ شاهنامه‌ نيز به دست‌ سرهنگ‌ افتاد كه‌ آن‌ را به‌ نظرعلي‌خان ‌هديه‌ كرد.

اين‌ شاهنامه‌ به‌ خط‌ علي‌رضاي‌ عبّاسي‌ بود و با استفاده‌ از مُشك‌ (ناف‌ آهوي‌ خُتن)‌ و مركّب‌ چين‌ نوشته‌ شده‌ بود به‌ طوري‌كه‌ هر وقت‌ آن‌ را مي‌گشودند رايحه‌ آن‌ فضا را اشباع‌ مي‌كرد. تمام‌ سرخط‌هاي ‌آن طلاي‌ ناب‌ مذاب‌ بود و خطوط‌ آن در زير انگشتان‌ لمس‌ مي‌شدند. كاغذ آن‌ از نوع‌ كاغذ خان‌‌بالغ‌ بود كه آن را تيرمه‌ مي‌گفتند؛ به رنگ ‌زرد روشن‌ و داراي‌ خطوط‌ مويي، مهم‌ترين‌ مميّزات‌ كتاب‌ پرده‌هاي‌ نقاشي‌ آن‌ بود كه‌ جز به‌ معجزه نمي‌شد فرض ‌كرد. متن‌ اين‌ پرده‌ها كه‌ روي‌ پوست‌ آهو نقاشي‌ شده‌ بودند برجسته‌ و از جواهر تراشيده‌ استفاده‌ شده‌ و همه‌ي‌ آن‌ها را با رنگ‌هاي ‌الوان‌ و متناسب‌ ساخته‌ بودند. به‌ خاطر دارم‌ كمندي‌ كه‌ رستم‌ برگردن‌ خاقان‌ چين‌ انداخته‌ بود و موجب‌ كنده‌ شدن‌ خاقان‌ از پشت‌ پيل‌ شده‌ بود، نقاشي‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ خاقان‌ به‌ طوري‌ كنده‌ شده‌ بود كه‌ سرش ‌پايين‌ و پاهايش‌ به‌ هوا رفته‌ و مي‌خواسته‌ است‌ زمين‌ بخورد، تاج‌ از سرش‌ به‌ فاصله‌اي‌ دورتر افتاده،‌ مقداري‌ از جواهر آن‌ به‌ واسطه‌ شكستن‌ تاج‌ در كنار آن‌ پخش‌ شده‌ بود؛ اين‌ جواهر عبارت‌ بودند: از ريزه‌هاي ‌الماس‌، ياقوت‌، پيروزه‌، عقيق‌ و غيره‌ و همه‌ آن‌ها در زير انگشت‌ برجستگي‌شان‌ احساس‌ مي‌شد. سوزن‌ كه‌ مي‌گذاشتم‌ در هر يك‌ از حلقه‌هاي‌ كمند رستم،‌ گير مي‌كرد و اين‌ كاري‌ بود غيرقابل‌ تصوّر و باور نكردني،‌ آن‌جا كه‌ بيژن‌ سر از بدن‌ هومان‌ كنده‌ و بالاي‌ جنازه‌ سردار بزرگ‌ توران‌ ايستاده‌ و چنگ‌ خود را ميان‌ زلف‌هاي‌ مقتول‌ فرو برده‌ بود آن‌چنان‌ حالتي‌ به‌ آن‌ سر بريده‌ داده‌ بودند كه‌ بچّه‌ها وحشت‌ مي‌كردند. در زير آن‌ تصوير نوشته‌ شده‌ بود:

ز بيژن‌ فزون‌ بود هومان‌ به زور

 

هنر عيب‌ گردد چو برگشت‌ هور

شاهكار آن‌ پرده‌ها، پرده‌اي‌ بود كه‌ نشان‌ مي‌داد‌ رستم‌ ديو سپيد را به‌ هلاكت‌ رسانده‌ است‌ و آن‌ به‌‌قدري ‌مهيب‌ و رعب‌انگيز بود كه‌ وصف‌ نتوان‌ كرد؛ همچنين‌ ساير پرده‌ها كه‌ همه‌ خارج‌ از متن‌ و با اين‌كه‌ همه‌ تا‌خورده‌ بودند، مع‌ذالك‌ وقتي‌ باز مي‌كردند اثري‌ از تا‌خوردگي‌ به‌ چشم‌ نمي‌خورد و اين‌ پوست‌ها طوري‌ دباغي‌ و عمل‌ آمده‌ بودند كه‌ تا‌خوردن‌ در آن‌ها اثر نمي‌گذاشت. ابياتي‌ كه‌ در آن‌ شاهنامه‌ بود من‌ هنوز در هيچ‌يك‌ از چاپ‌ها و شاهنامه‌هاي‌ خطي‌ نديده‌ام‌. براي‌ نمونه‌ چند مورد آن‌ را ذكر مي‌كنم‌، در همين‌ نبرد رستم‌ با ديو‌ سپيد ابتداي ‌داستان‌ چنين‌ شروع‌ مي‌شود:

بدو گفت‌ كاي‌ گُرد روشن‌ روان

 

دو راه‌ است‌ ز ايران‌ به‌ مازندران‌

تو زين‌ هر دو ره‌ بر كدام‌ آمدي

 

‌كز ايدر به‌ جوياي‌ نام‌ آمدي

كجا رفت‌ ارژنگ‌ سالار من‌

 

كه‌ تو آمدستي‌ به‌ پيكار من‌

بدو گفت‌ كز هفت‌‌خوان‌ آمدم

 

‌پي‌ كشتن‌ تو دوان‌ آمدم‌

سر از تن‌ بكندم‌ من‌ ارژنگ‌ را

 

به‌ خون‌ تو آغشته‌ام‌ چنگ‌ را

همچنين‌ ابياتي‌ هنگام‌ مرگ‌ رستم‌ و ناليدن‌ زال‌ زر در سوگ‌ او. مهم‌تر از آن دو، رزم‌ فرامرز با بهمن‌ و گاهِ ‌ملاقات‌ توس‌، نوذر و گيو دختري‌ زيبا روي‌ را، دختري‌ كه‌ به‌ عقد كيكاوس‌ درآمد و بعد سياووش‌ از بطن‌ او به وجود آمد. در اين‌ كتاب‌ اشعار ديگري‌ ديده‌ مي‌شد كه‌ در شاهنامه‌هاي‌ ديگر وجود نداشت‌.

براي‌ شاهنامه‌خواني‌ افرادي‌ بودند كه‌ نيكو و پُر هيجان‌ مي‌خواندند؛ ولي‌ از همه‌ آن‌ها شاخص‌تر مردي‌ بود به‌ نام ‌احمد يادگار از طايفه‌ كوليوند الشتر كه‌ صدايي‌ بسيار رسا و خوش‌طنين‌ داشت.‌ او شاهنامه‌ را در متجاوز از ده‌ لحن ‌مي‌خواند كه‌ هر يك‌ از ديگر الحان‌ كاملاً متفاوت‌ و متمايز بود. همين‌ احمد بود كه‌ همراه‌ امان‌اله‌خان‌ و عدّه‌اي ‌از خوانين‌ و رعاياي‌ ساكن‌ طرهان‌، هنگام‌ دومين‌ مسافرت‌ رضاشاه‌ و گشودن‌ تونل‌ معمولان‌ اشعاري ‌خواند و مورد توجّه‌ پهلوي‌ قرارگرفت‌. احمد به‌ تناسب‌، آهنگ‌هاي‌ رزمي ‌و بزمي‌ را هر كدام‌ به‌ جاي‌ خود مي‌خواند و شنوندگان‌ را به‌ وجد مي‌آورد.

سرنوشت‌ شاهنامه‌ مورد نظر اين‌ شد كه‌ پس‌ از عقد و ازدواج‌ عمه‌خانم‌ صاحب‌عزّت براي‌ والي‌ و متاركه‌ قطعي‌ منازعات‌ و خصومت‌هاي‌ ديرين‌ و برقراري‌ محيط‌ صلح‌ و آشتي‌ بين‌ دو سردار بزرگ‌ دو بخش‌ از لرستان‌ پشتكوه‌ و پيشكوه،‌ والي‌ ده‌ نفر شتر، بيست‌ رأس‌ گاوميش‌ و چند جلد كتاب‌هاي‌ گران‌بهاي‌ خطي‌ براي‌‌ پدرم‌ فرستاد و پس‌ از ذكر اين‌كه اين‌ شاهنامه‌ يادگار جد امجدش‌ حسن‌خان‌ بوده‌ نزد خانواده‌ سليورزي ‌جنبه‌ ميراث‌ مقدّس‌ دارد آرزوي‌ خود را براي‌ اعاده‌ آن‌ ذكر نموده‌ و انجام‌ چنين‌ كاري‌ را منّتي‌ بزرگ‌ قلمداد كرده‌ بود. ولي‌ نظرعلي‌خان ‌شترها و گاوميش‌ها را برگرداند، به عذر اين‌كه در پيشكوه‌ بيشه‌ و محل‌ مناسب‌ جهت ‌نگاهداري‌ آن‌ها وجود ندارد و دستور داد كتاب‌ گران‌قدر را توسّط‌ فرستادگان‌ والي‌ براي‌ او فرستادند. او كتاب‌هاي ‌ارسالي‌ والي‌ را پذيرفت‌ و تا آن‌جا كه‌ به‌ خاطر دارم‌ يكي‌ از آن‌ كتاب‌ها، عبارت‌ از مثنوي‌ معنوي‌ بود كه‌ با خط ‌فوق‌ا‌لعاده‌ زيبا و پُر ارزش‌ نوشته‌ شده‌ بود و جلدي‌ از مقواي‌ مُذهّب‌ داشت‌ كه‌ شايد در حال‌ حاضر همان‌ جلد مي‌تواند با بهاي‌ بسيار سنگيني‌ قيمت‌گذاري‌ شود. صورتك‌هاي‌ زيادي‌ نيز در برگ‌هاي‌ كتاب‌ ديده‌ مي‌شد كه ‌معلوم‌ بود كار استاد يا استادان‌ چيره‌ دست‌ بودند.

نظرعلي‌خان ‌دو قلعه‌ يكي‌ چهار برجي‌ تمام‌ آجر در دو طبقه‌ و دگري‌ هفت‌ برجي‌ ساخته‌ از سنگ‌ و ساروج‌ بسيار بزرگ‌ آن هم در دو طبقه‌ داراي‌ حمام‌ و حوض‌خانه‌ و دو رشته‌ اصطبل‌ وسيع،‌ اوّلي‌ در كوهدشت‌ و دگري‌ در پاي‌آستان‌ ساخت.‌ قلعه‌ كوهدشت‌ از بين‌ رفت‌ و دست‌ تطاول‌ ابناء روزگار خشتي‌ هم‌ از آن‌ برجاي ‌نگذاشت‌ و جايش‌ را هم‌ ساختمان‌ كردند، لكن‌ آثار خرابه‌ قلعه‌ پاي‌آستان‌ هنوز عظمتش‌ را در روزگاري‌ نه‌ چندان ‌دور به رخ بينندگان‌ مي‌كشد.

نظرعلي‌خان ‌به‌ باغ‌، ابنيه‌ و آباداني‌ علاقه‌ فراوان‌ داشت.‌ باغ‌ بسيار وسيعي‌ در پاي‌آستان‌ غرس‌ كرد كه‌ خيلي‌ هم‌ توسعه‌ پيدا نمود و هم‌ اكنون‌ هم‌ به‌ مردم‌ آن‌ محال‌ انواع‌ ميوه‌ها را مي‌رساند و در حدود چهل‌ هكتار زمين‌ بسيار بارآور و مستعد را در برگرفته‌ است‌. او مِلك‌ نمي‌خريد و از كسي‌ هم‌ نمي‌پذيرفت‌، زيرا همه‌ را از آن‌ خود مي‌دانست‌، نه‌ از خودي‌ كه‌ ثمر آن‌ را ضبط‌ كند، بلكه‌ رعيت‌ تأمين‌ شود و زمين آباد گردد و او در ميان‌ يك‌ ايل‌ مرفه‌ و راضي‌ همه‌ چيز دارد و اين‌ دارندگي‌ با تصاحب‌ مِلك‌ و مال‌ مردم‌ قابل‌ قياس‌ نيست‌. او بارها مي‌گفت: « يك‌ انسان‌ عاقل‌ مِلك‌ و مالي‌ را كه‌ متعلّق‌ به‌ خودش‌ مي‌باشد عنوان‌ غضب‌ رويش ‌نمي‌گذارد.» او عقيده‌ داشت‌ هر يك‌ از فرزندان كه لياقت‌ داشته‌ باشند هيچ‌گاه‌ در مضيقه‌ نمي‌ماند و آن‌هايي‌ هم‌ كه ‌نالايق‌ هستند اگر ماليه‌ جهان‌ را به‌ آن‌ها بدهند قادر به‌ نگهداري‌ آن‌ نخواهند بود و اين‌ ضرب‌المثل‌ را بارها به‌ گوش‌ خود از زبان‌ او شنيده‌ام‌ كه‌ مي‌گفت: « كُرّ خاص‌ مال‌ اَرا چَسي‌، كُرّ پيس‌ مال‌ اَرا چَسي.»‌ (فرزند لايق‌ ثروت‌ لازم‌ ندارد؛ فرزند نالايق‌ هم‌ ثروت‌ لازم ‌ندارد). درست‌ هم‌ هست،‌ زيرا اوّلي‌ درمي‌آورد و دوّمي ‌درمي‌بازد و تاريخ‌ اخير حيات‌ دودمان‌ ما اين‌ حقيقت‌ را بارها لمس‌ كرده‌ است‌.

گفتيم‌ كه‌: او دستور گرد آمدن‌ افراد خانواده‌ و چند تن‌ اشخاصي‌ كه‌ از خانواده‌ جدا نبودند داد. دو ساعت‌ از ظهر گذشته‌ زن‌ها، فرزندان‌ و ديگر افرادي‌ كه‌ دستور داده‌ بود به‌‌تدريج‌ گرد آمدند. سيّدعبدالحسين‌ عطايي‌ آن‌ روحاني عارف‌پيشه‌ بزرگ‌وار كه‌ خدايش‌ رحمت‌ كناد در مجلس‌ حضور يافت‌. سردار نامدار لرستان‌ بر بالشي‌ كه‌ هيچ‌‌گاه‌ عادت‌ نداشت‌ تكيه‌ زده‌ دست‌ها را از طرفين‌ عبا خارج‌ كرده‌ روي‌ سينه‌ گزارده‌ بود. روي‌ به‌ سقف‌ كولايي‌ كه‌ از ني‌ و جِگَن‌ ساخته‌ و شاخه‌هاي‌ بلوط‌ سايه‌اي‌ مطبوع‌ بدان‌ داده‌ بود انداخت،‌ نفسي‌ كه‌ به گوش‌ حاضران‌ رسيد از سينه‌ برآورد و اين‌ مصراع‌ شعر لري‌ را زير لب‌ زمزمه‌ كرد:

شير نر گَردِه‌ كَشي‌ ميها بَميرَه‌ (شير نر گردن‌ برافراشته‌ عزم رحلت دارد) و با همان‌ تُن‌ صدا گفت‌:

چه‌ باشد گنج‌ دنيا رنج‌ دنيا

 

نيرزد رنج‌ دنيا گنج‌ دنيا

سيّد كه‌ اُنس‌ و علاقه‌ فراوان‌ به او داشت‌ ناراحت‌ شده‌ گفت‌: « خدا نكند امير، تو ان‌شاءالله زنده‌ ميماني‌ و اين ‌آرزوي‌ همه‌ مردم‌ به‌ خصوص‌ ايل‌ وفادار خودت‌ امرايي‌ و سوري‌ مي‌باشد.» امير نظري‌ به‌ حضار انداخت. آخرين‌ فرزندش‌ محمّدحسين‌خان‌ در آن‌ موقع‌ خيلي‌ كوچك‌ بود و بازي‌ مي‌كرد و من فرزند ما‌قبل‌ آخر بودم‌ كه‌ بي‌اندازه‌ و خارج‌ از حد تصوّر به من‌ علاقه‌مند‌ بود و چون‌ من‌ هم‌ به‌ پدر علاقه ‌زياد داشتم‌ با شعور اندك‌ كه‌ خاص‌ بچّه‌هاي‌ ده‌ دوازده‌ ساله‌ است‌ احساس‌ مي‌كردم‌ كه‌ يك‌ واقعه‌‌ي ناگوار در شرف ‌وقوع‌ است‌ و از حالت‌ غم‌ گرفته‌ي‌ مجلسيان‌ متوجّه‌ غيرعادي‌ بودن‌ جلسه‌ شده‌ لذا زانو به زانوي‌ مادرم‌ نشسته‌ مترصّد بودم‌ تا چه‌ پيش‌ آيد، آيا پدر از دستمان‌ خواهد رفت‌ و ما را بي‌كس‌ و يتيم‌ خواهد گذاشت‌؟ ما برادر ديگر از مادرمان‌ داريم‌ و او دو سال‌ از من‌ بزرگتر و به‌ نام‌ اميرغضنفر‌ نياي‌ بزرگمان‌ موسوم‌ مي‌باشد. لكن‌ در آن‌ زمان اميرغضنفر نزد خالوهايش خوانين‌ بيرانوند بود و حضور نداشت‌.

فرزندان‌ ديگر همه‌ بزرگ‌ و صاحب‌عنوان ‌بودند و اين‌ ما بوديم‌ كه‌ هنوز به‌ سن‌ بلوغ‌ نرسيده‌ و راه‌ به جايي‌ نمي‌برديم،‌ به‌خصوص‌ كه‌ براي‌ ما مِلك ‌‌و ‌منالي ‌هم‌ به‌ جاي‌ نگذاشت‌. گويا در نگاهي‌ كه‌ به‌ اطراف‌ انداخت‌ همين‌ مسايل‌‌ در ذهنش‌ گذشت‌، چون‌ متوجّه‌ من‌ شد، نگاهش‌ متوقّف‌ و حالش‌ منقلب‌ گرديد و مدّتي‌ اين‌ نگاه‌ از سيماي‌ من‌ برداشته‌ نشد. بالاخره‌ با تأسّف‌ و تأثّر مجدّداً سر بالا كرد و به‌ قدر دو سه‌ دقيقه‌ ساكت همان‌‌گونه‌ به‌ سقف‌ مي‌نگريست؛ همه‌ منتظر بودند نخستين‌ كلام‌ كه‌ بر زبان‌ پدرم جاري‌ مي‌شود مربوط‌ به‌ ما باشد؛ ولي‌ به‌ زودي‌ معلوم‌ شد كه‌ همه‌ در اشتباه‌ هستند، زيرا بيانات‌ امير تا آن‌جا كه‌ به‌ خاطر دارم‌ تقريباً چنين‌ بود: « قدري‌ از گذشته‌ صحبت‌ كرد. از اين‌كه‌ مسند رياست‌ پس‌ از قتل‌ برخوردارخان‌ به‌ فرزندان‌ شادروان فتح‌اله‌خان امرايي‌ منتقل‌ شد و قدرت‌هايي‌ مانند: حشمت‌الدّوله‌ و ظل‌السّلطان‌ آن‌ها را تقويّت‌ مي‌نمودند و در سرتاسر لرستان، ‌دودمان‌هاي‌ سرشناس‌ و مردان‌ جنگي‌ پشت‌ سر آن‌ها جسورانه‌ و از روي‌ صداقت‌ خدمت‌ مي‌كردند. مدّتي‌ ساكت ‌ماند آن‌گاه‌ گفت‌: دست‌ خالي‌ و فقط‌ به اتّكاي‌ لطف‌ پروردگار متعال‌، به‌ اتّفاق ويسالي‌ و فرزندش‌ صيالي‌ عليه ‌آن‌ها قيام‌ كردم‌. حق‌ را در مركز قرار داده‌، توانستم‌ به‌ دست‌درازي‌هاي‌ والي‌ با آن‌ سپاهيان‌ منظّم‌ و نيروي‌ فوق‌العاده‌ خاتمه‌ دهم‌ و بر نيمي‌ از لرستان‌ پيشكوه‌ حكومت‌ نمايم‌ و اكنون‌ كه‌ از دنيا مي‌روم‌ از خداوند سپاسگزارم‌ كه‌ فرزندانم‌ جانشينم‌ هستند. من‌ مِلك‌ كسي‌ را غصب‌ نكردم‌ و مال ‌ ‌و‌منال‌ كسي‌ را در حيطه‌ تصرّف‌ در نياوردم،‌ شما نيز چنين‌ باشيد تا خدا از شما راضي‌ باشد.»

آن‌‌گاه‌ به‌ علي‌‌محمّدخان‌ نگريست‌ و گفت: « افراد دودمان‌ به‌ تو چشم‌ دارند بايد آن‌چنان كه من‌ رفتار كردم‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها عمل‌ كني.‌ حيات‌قلي‌خان‌ را به‌ تو مي‌سپارم‌، او برادر منصورخان‌ و خود از صميمي‌ترين‌ ياران‌ من‌ بوده‌ است‌. علي‌مرادخان‌ را لازم‌ است‌ احترام‌ كني‌ و در اعتبارش‌ بكوشي،‌ او برادر شجاعش‌ شاه‌مرادخان‌ را به‌ خاطر حفظ‌ مواريث‌ ما از دست‌ داد و اكنون‌ پير شده‌ و زنش ‌خواهرت‌ مي‌باشد.» پس‌ از سفارش‌ عدّه‌اي‌ ديگر از قبيل‌ صيد‌علي‌ كوناني‌، سام‌خان‌ گراوند، ملك‌احمد‌خان كوشكي‌، يارحسن‌ سوري‌، اميدعلي‌ امرايي‌، حتّي‌ سفارش‌ گُله‌ آبدارباشي‌ و شاه‌نظر فراش‌باشي‌ را هم‌ نمود. او گفت‌: « تا آن‌جا كه‌ جان‌ و ناموس‌ شما در خطر نباشد با دولتيان‌ درگيري‌ پيدا نكنيد، زيرا دولت‌ مسؤول‌ حفظ‌ امنيّت‌ و آسايش ‌سرتاسر مملكت‌ مي‌باشد و نبايد در يك‌ نقطه‌ او را مشغول‌ كرد، مگر اين‌كه‌ مأموريني‌ ناصالح‌ و جبّار و متجاوز شما را مجبور كند، كه‌ در اين‌ صورت‌ حفظ‌ جان‌ و ناموس‌ بر هر فرد مسلمان‌ واجب‌ است‌.»

هوا رو به‌ تاريكي‌ گذاشته‌ بود كه‌ همه‌ را مرخّص‌ كرد. علي‌‌محمّدخان‌ همچنين‌ كساني‌ مانند: حيات‌قلي‌خان،‌ صيد‌علي‌ كوناني‌ و دخترها مايل‌ نبودند او را ترك‌ كنند ولي‌ وي‌ دستور داد كه‌ تنهايش‌ بگذارند. پس‌ از آن‌كه ‌علي‌‌محمّدخان‌ و به‌ دنبالش‌ ديگران‌ با اكراه‌ برخاستند و رفتند او به‌ مادرم‌ اشاره‌ كرد كه‌ چند لحظه‌ تأمّل‌ كند، آن‌گاه‌ او را نزد خود خواند. جز مادرم‌ و من‌ كه‌ دغدغه‌ بچّه‌گانه‌ خاصي‌ داشتم‌ فقط‌  سيّدعبدالحسين‌ عطايي‌ حضور داشت‌ كه‌ با صوتي‌ بسيار دل‌نشين‌ آيات‌ قرآني‌ را تلاوت‌ مي‌كرد. مادر با نوعي‌ دلخوري‌ ماند و چون‌ همه ‌رفتند خطاب‌ به‌ مادرم‌ چنين‌ گفت‌: « مي‌دانم از اين‌كه‌ فرزندان‌ تو را يادآور نشدم‌ و درباره‌ آن‌ها چيزي‌ نگفتم ناراحت‌ شده‌اي‌ حق‌ هم‌ داري‌ ولي‌ اين‌ ظاهر قضيه‌ است‌ كه‌ تصوّر كرده‌اي‌، آنچه‌ به‌ قدر جويي‌ اثر ندارد همين‌ بيانات‌ من‌ است‌ و پس‌ از من‌ خواهي‌ ديد كوچكترين‌ فايده‌اي‌ بر آن‌ مترتّب‌ نمي‌باشد.»

مادرم‌ جواب‌ داد كه‌: « تو تا زنده‌ بودي‌ هر قدر مِلك‌ و علاقه‌ مِلكي‌ داشتي‌ همه‌ را يك‌ جا به‌ نصرت‌اله‌خان ‌بخشيدي‌ و حكومت‌ و رياست‌ را هم‌ به‌ علي‌‌محمّدخان‌ دادي‌. اگر جواهر، مسكوك‌ و نقدينه‌اي‌ هم‌ به‌ دست ‌مي‌آمد آن‌ها را بين‌ زنان بزرگترت‌ تقسيم‌ مي‌كردي‌ بدون‌ اين‌كه‌ در فكر صغيرهاي‌ من‌ باشي‌ و اكنون‌ هم‌ حتّي‌ از يك‌ سفارش‌، ولو بي‌اثر درباره‌ اين‌ بچّه‌ها مضايقه‌ داري‌ و من‌ مانده‌ام‌ كه‌ نمي‌دانم با دست‌ خالي‌ چه‌كار توانم‌ كرد، با اين‌ وجود من‌ هم‌‌اكنون‌ تو را مي‌بخشم‌ و از خداوند مي‌خواهم كه‌ در دنيا و آخرت‌ سرفراز و آسوده‌ باشي‌ و براي ‌اين‌ اطفال‌ هم‌ به‌ خدا پناه‌ مي‌برم‌. او خود بخشاينده‌اي‌ مهربان‌ است‌.» در اين‌جا پدرم‌ مطلبي‌ را بيان‌داشت‌ كه‌ پس‌ از پنجاه‌ سال‌ هنوز در گوش‌هايم‌ طنيني‌ عظيم‌ دارد او گفت‌: « من‌ اين‌ حقيقت‌ تلخ‌ را متوجّه‌ شدم‌ و پس‌ از فكر زياد به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ درباره‌ي‌ تو و فرزندان‌ كوچكم‌ بهتر اين‌ است‌ متوسّل‌ به‌ خدا شوم‌ و همين‌ كار را هم‌ كردم‌، هر‌گاه‌ پس‌ از اين‌ توسّل‌ به‌ پيشگاه‌ خداوند به‌ علي‌‌محمّدخان هم چيزي‌ مي‌گفتم‌ براي‌ پروردگار خود قايل‌ به‌ شريك‌ مي‌شدم‌ و اصالت‌ توكّل‌ و توسّلم‌ به‌ رازق‌ كل‌، مخدوش‌ و بي‌اثر مي‌شد و از بين‌ مي‌رفت‌ و تو اينك‌ برو و با خيال‌ آسوده‌ منتظر رحمت‌الهي‌ باش.»آن‌‌گاه‌ دست‌ را به‌ دعا برداشت‌ و گفت‌: «پروردگارا‌! من‌ از اين‌ شيرزن‌ رضايت‌ كامل‌ دارم‌. او در حيات‌ من‌ هم‌ رنج‌ فراوان ‌برده‌ است‌. تو او را روسفيد كن. پروردگارا! سه‌ طفل‌ نابالغ‌ خود را باز هم‌ به‌ تو مي‌سپارم،‌ تو كه‌ بر همه‌ برتري‌ و از همه‌ آگاه‌تر هستي‌!» بعد به‌ من‌ متوجّه‌ گرديد و همان‌طوري‌ كه‌ مي‌نگريست‌ ملاحظه‌ كردم‌ كه‌ با قيافه‌اي‌ گشاده‌ و متبسّم‌ اندك‌ اندك‌ پلك‌هايش‌ روي‌ هم‌ قرار گرفت‌.

سيّدعبدالحسين‌ - كه‌ در مدّت‌ گفت‌وگو ساكت‌ نشسته‌ بود - قرآن‌ را گشوده‌ شروع‌ به‌ قرائت كرد ‌و ما با تأثّر برخاستيم‌. مادرم‌ موقعي‌ كه‌ برمي‌خاست‌ سر را بلند كرده‌ با صدايي‌  اندوهناك‌ گفت:‌ « خدايا هر چند كه‌ به‌ من ‌محنت‌ زياد رسيده‌ و محبّتي‌ در خور نديده‌ام‌ ولي‌ چون‌ گناه‌ از اين‌ مرد نبوده‌ است‌ در اين‌ دَم‌ آخر او را مي‌بخشم‌ و برايش‌ بخشايش‌ خاص‌ تو را مسألت‌ دارم‌.»

                                                                                              ادامه دارد...



26. نوعي گياه خودرو. (و)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 12:25  توسط اسعد غضنفری  | 

جناب سوری عزیز ضمن تشکر از تذکر جنابعالی، این مردم قدرنشناس و حسود  در زمان حیات پدرم هم او را به عناوین مختلف تکذیب می کردند و به مصداق «ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان» نه تنها به اندازه ی سر سوزنی تشویق نبود همواره به انحاء مختلف در کارش مانع تراشی نیز می کردند . من وقتی دیوان اشعار پدرم را جهت چاپ آماده می کردم باور کن در جای جای آن نمی توانستم از ریزش اشکم جلوگیری کنم که چقدر از دوست، همشهری، فامیل و خلاصه خویش و بیگانه نالیده است. و برای خودم و همشهریانم متأسفم که چرا در زمان حیاتش او را درک نکردیم و یاری ندادیم . درطول این چند ساله که احساس تکلیف کردم که حاصل زحمات پدرم را به دست دوستداران فرهنگ و تاریخ این مرز و بوم برسانم و بالاجبار مجبور به غور و تحقیق در فرهنگ و ادبیات و تاریخ لرستان شدم و به کتابهای مختلف مراجعه می کردم در مقایسه ی نوشته های پدرم با نوشته های دیگران هر بار بیشتر و بیشتر به عظمت کار او، قلم سحارش، عمق معلومات و تسلطش بر زبان و ادبیات و تاریخ نه تنها لرستان بلکه کشور پهناور ایران، صداقت و امانتداری و قدرشناسی او ایمان آوردم. اکنون من هم که هیچ ادعایی در این موارد ندارم چه سود مادی می تواند شامل حال من شود . گلزار ادب را که در سال 1377 چاپ کردم هنوز که هنوز است بسیاری از کتابفروسی های همین خرم آباد تا چه برسد به سایر شهرها پول کتابهایی را که فروخته اند به من نداده اند در همین کوهدشت خودمان صدها جلد کتاب گلزار من به فروش رفت بدون اینکه یک ریال آن برگشت داده شود . کتاب ملاپریشان همین طور و.... این مطالب را جهت تنویر افکار جنابعالی و دوستانتان عرض کردم . ضمناً من که نمی توانم همه ی تاریخ را بروی اینترنت بگذارم هزار ماشاءاله دزدی ادبی که در این مملکت کم نیست . چند وقت پیش نام میر نوروز را در اینتر نت جستجو می کردم چون می خواهم چاپ جدیدی از آن بکنم . دیدم یک نفر تحصیلکرده ی ادبیات با کلی تعریف و تمجید از خود عین مقدمه دیوان میرنوروز نوشته ی پدرم را بدون حذف یک کلمه به نام خودش به عنوان تحقیق بروی اینترنت گذاشته است تا چه برسد به کتابی که هنوز چاپ نشده است. باری بخاطر اینکه ماجرای جنگ ساوه و قیام سالارالدوله در ادامه ی مطالب پیشین ناتمام نماند جنگ اشترینان و پایان ماجرای موسوم به جنگ ساوه را در ذیل می آورم. 

سفر همدان- تاكتيك‌هاي نوين
اردو به‌سمت همدان حركت كرد. در بين راه خبر رسيد كه يك عرّاده از توپ‌هاي شاه‌زاده با فشنگ و ابزار و لوازم كافي كه در ساوه به‌جاي مانده بود، در يكي از آبادي‌ها بلااستفاده مانده است. نظرعلي‌خان دسته‌اي از سواران را مأمور كرد و آن‌ها توپ را بدون برخورد با مقاومتي تصاحب و به اردو آوردند.
سالارالدّوله، در نزديكي‌هاي "شِوِرين" چادر زد. اين خبر به‌جاي اين‌كه مورد قبول و استقبال قرار گيرد، مردم همدان مخصوصاً شخص امير‌افخم را به تأمّل و انديشه وا داشت. او فكر مي‌كرد كه پسرش احتشام‌السّلطنه در همه اردوكشي‌هاي سالارالدّوله و مبارزه با دولتيان و مجاهدين، همكاري صميمانه داشته، اينك ورق برگشته، دولت فاتح و ياران كرمانشاهي، كلهر، كرد و سنجابي فراري و جز سرداراكرم كه نيمي از لشكريانش را از دست داده و عدّ‌ه‌اي افراد متفرّقه، كسي با او نيست و نبايد جرياني پيش آيد كه بار ديگر اين شتر درب خانه او و ساير سران همدان بخوابد. به آن‌ها اطلاع رسيده بود كه مجاهدين و بختياري‌ها با يفرم‌خان ردّ شاه‌زاده را برداشته او را دنبال مي‌كنند. بنابراين بايد كاري كرد تا تلافي مافات بشود و دنبال‌كنندگان متوجّه همدان نگردند.
امير‌افخم، ورود سالار را با عجله به ساير رؤسا و سران همدان اطلاع داد. پس از اين‌كه همه جمع شدند گفتگو در گرفت. هر يك راه و روالي به منظور امتناع از كمك و جلوگيري از توسعه عمليّات شاه‌زاده در آن نواحي ارايه دادند. پس از تبادل افكار و اظهار نظر فراوان، اين‌گونه مقرّر شد كه امير‌افخم از شاه‌زاده و همراهان او دعوت كند در باغ‌هاي مصفّاي شِوِرين به او افتخار ميزباني بدهند؛ همچنين مقداري سيورسات براي همراهان و سواران او تهيه گردد؛ ضمناً از نُخبه افراد همراه نيز علي‌حده ولي در مجاورت سالار پذيرايي به‌عمل آيد. سرِ آن‌ها را با آس‌بازي و تخته‌نرد گرم كنند؛ همين‌كه هنگام استراحت فرا رسيد؛ عدّ‌ه‌اي تفنگ‌دار وارد، سالار و سرداراكرم را يك‌جا و سران اردو را در محل ديگر دستگير و با سرعت هر چه تمام‌تر آن‌ها را به تهران گسيل دارند. با اين نقشه هم نقش گذشته زدوده و پاك مي‌شود و هم شهر و نواحي همدان از ترك‌تازي‌ها و كشمكش‌هاي مخرّب در امان خواهد ماند. بايد توجّه داشت كه امير‌افخم شخصاً با دربار خويشاوندي كرده بود و دختر مظفّرالدّين‌شاه همسر غلامرضاخان احتشام‌السّلطنه فرزندش بود.
دعوت را به‌صورت بسيار ساده و خيلي عادي به‌عمل آوردند و از شاه‌زاده خواستند تا دستور لازم به‌منظور حضور در مهماني را صادر كند. لكن سالار رد يا قبول دعوت را موكول به‌نظر سردار‌اكرم نمود. يوسف‌خان، دوريشَكَه، حيات‌قلي‌خان كوشكي و عد‌ّه‌اي ديگر سردار را از قبول آن دعوت بر حذر داشتند و گفتند: قمرالسّلطنه، عروس امير‌افخم، عمّه‌ي احمدشاه و قلباً با اوست. به‌سران همدان هم نمي‌توان اعتماد كرد ولي او نپذيرفت و گفت: ما براي انجام اُمور مهمي به اين‌جا آمده‌ايم و شرط موفقيّت هم كمك همين آقايان مي‌باشد. هرگاه اين دعوت را رد كنيم آن‌ها چگونه به ما مي‌نگرند و چطور از كساني كه تا اين اندازه در نظر ما پست و دون‌همّت جلوه كرده‌اند مي‌توان توقّع كمك داشت؟
نظرعلي‌خان مردي مجرّب و جنگي بود و بر بسياري از اُمور قبلاً توجّه پيدا مي‌نمود. او يكصد تن از سواران را انتخاب و آن‌ها را علي‌حده ملاقات و تأكيد كرد كه مقدار كمي خوراكي با خود بردارند، پياده لكن مسلّح، در گوشه‌اي از پشت ديوار باغ اميرافخم- آن‌جا كه محل پذيرايي است - خود را پنهان كنند و به دروازه باغ توجّه داشته باشند. به آن‌ها گفت هرگاه عدّ‌ه‌اي را ديديد كه از شهر به‌سوي باغ مي‌آيند و اسلحه دارند به آن‌ها هشدار بدهيد و برگردانيد. آن‌گاه با سه گلوله پي‌در‌پي ما را آگاه كنيد و چنان‌چه صداي سه تير به گوشتان خورد از چهار گوشه باغ به‌سوي ما بشتابيد. ضمناً به يوسف‌خان سپرد به عنوان اين‌كه كسالت دارد ميان نفرات بماند و مترصّد باشد تا چنان‌چه افراد مسلّح ديگري از شهر به‌سمت آن‌ها آمدند به‌كمك آن صد نفر كه ملازم قرار داده‌اند بشتابد و آن‌ها را خلع سلاح ساخته به حضور بياورد. شاه‌زاده به اتّفاق سرداراكرم، همراه با اميرافخم به‌سوي يكي از باغات شِوِرين كه قبلاً آماده كرده بودند راه افتادند. عد‌ّه‌اي ديگر به‌دستور امير در چند قدمي آن‌ها زير درختان چنار و نارون مستقر گرديدند و براي عدّ‌ه‌اي كه به پنجاه نفر مي‌رسيدند، احتشام‌السّلطنه ميزباني مي‌كرد. مهماني شاهانه و بسيار مجلّل برگزار شد. خورشيد وسط آسمان رسيده، روزي بسيار مطبوع، هوايي لذّت‌بخش و خوراكي‌هاي متنوّع و مطلوب با نوشيدني‌هاي گوناگون چيزي را كم نشان نمي‌داد. ناهار صرف شد. بساط قمار را چيدند. هر كس اهل هر چيزي بود به كثرت در اختيارش قرار مي‌گرفت. ساعت چهار بعدازظهر، سرداراكرم ملاحظه كرد اميرافخم فوق‌العاده مشوّش و ناراحت مي‌باشد. او مرتّباً از پيش آن‌ها برمي‌خاست مقداري دور مي‌شد و باز برمي‌گشت. افرادي را از نظر گذراند كه به‌صورت تكراري در رفت‌وآمد بودند و متوجّه شد كه چشم و ابرو‌هاي نوكران امير به‌كار افتاده به طور غير عادي بالا و پايين مي‌روند. لذا از شاه‌زاده خواست تا بساط تخته‌نرد با اجازه او تعطيل شود. آن‌گاه به امير‌افخم متوجّه شده گفت:« از مهمان‌نوازي شما من از جانب حضرت والا قدرداني مي‌كنم، لكن چون كارهايي فوري و فوتي در پيش داريم لازم مي‌نمايد كه به اردو برگرديم و براي بدرقه شاه‌زاده والا هم نيازي به تشريفات نيست، تنها خودتان در خدمت هستيد كفايت مي‌كند. آن‌گاه از جاي برخاست و به سالار هم اشاره كرد كه برخيزد.» امير به‌سختي جا خورد، او مي‌ديد نقشه‌اش كه بايد پاسي از شب گذشته، عملي گردد با اين تفصيل خنثي و ابتر مي‌شود؛ مع‌الوصف چار‌ه‌اي نداشت و ناچار او نيز از جاي خود برخاست. سرداراكرم گفت: كسي لازم نيست در خدمت سالار باشد و تنها شخص امير‌افخم كافي است. حضرات سر جايشان نشستند و چون مقداري راه طي شد و به درب باغ رسيدند، سرداراكرم به همراهان هم اشاره كرد كه برخاسته راه بيافتند. او دست امير‌افخم را در دست خود داشت و همان‌طوري‌كه راه مي‌سپردند گفت:« از همه نقشه‌هايت اطلاع يافته‌ام و ملاحظه مي‌كني كه ترتيب كار‌ها طوري داده شده اگر كسي بخواهد دست از پا خطا كند نصيبي جز نابودي نخواهد برد. هم‌اكنون به‌جاي تفنگ‌داران شما كه مي‌خواسته‌اند پاسي از شب سراغ ما بيايند تفنگچي‌هاي ما مستقر هستند و امّا جناب امير:
ما زِ ياران چشم ياري داشتيم
 
خود غلط بود آنچه مي‌پنداشتيم
كسي كه بويي از مردانگي برده باشد اين‌گونه با مهمانانش رفتار نمي‌كند. كافي بود فقط به حضرت والا پيشنهاد مراجعت كنيد اطمينان دارم كه مورد تأييد قرار مي‌گرفت نه اين‌كه فرزند شاه مملكت را از سفره به زير كُند و زنجير بفرستي.» امير از سخنان سرداراكرم خود را باخت و به هراس افتاد و اين ترس هنگامي تا مغز استخوانش اثر كرد كه سرداراكرم سلاح كمري خود را بيرون كشيد و سه تير پي‌درپي خالي كرد و در يك لحظه يكصد تن مرد مسلّح از چهار گوشه باغ سر رسيده و به شاه‌زاده احترام كردند. نظرعلي‌خان دست امير را ر‌ها كرد و گفت:« سزاي عمل ناجوان‌مردانه شما را خدا مي‌دهد و اكنون مي‌تواني به سلامت دنبال كار خود بروي، ما از دريافت كمك از مثل شما كساني بي‌نيازيم چون كه مرداني با داشتن چنين روحيّات هرگز منشأ اثري نخواهند بود.» بامداد روز دوم، سالارالدّوله و همراهان، محروم از همكاري مردم همدان، شِوِرين را به‌قصد لرستان ترك كردند.
 
اردوكشي بختياري‌ها به لرستان و جنگ اشترينان
سران بختياري تصميم گرفتند سالارالدّوله را تعقيب و او را كاملاً به زانو درآورند. آنان پس از رسيدن به ملاير شنيدند كه شاه‌زاده به اتّفاق نظرعلي‌خان و ديگر خوانين لرستان به همدان رفته است. اين خبر موجب گرديد تا آن‌ها از حركت به‌سمت لرستان و كرمانشاهان منصرف و به همدان بروند. سردار‌جنگ، سردار‌محتشم، سردار‌بهادر[1] و يفرم‌خان ارمني با توپ‌خانه و تجهيزات كافي از راه‌هاي ميان‌بُر حركت و پس از طي حدود نود كيلومتر به شهر همدان وارد شدند. اين اردو با تمام تجهيزات، چهارپايان و بار و بنه به شِوِرين وارد و همين‌كه اطلاع يافتند شاه‌زاده چند روز پيش مهمان اميرافخم بوده بدون تحقيق در‌باره چگونگي امر و اين‌كه غرض از آن مهماني چه بوده است به محض ورود، خانه او را به باد غارت گرفتند. سواران بختياري پس از آن به خانه‌‌هاي عبدالله‌خان ‌اميرنظام و مهدي‌خان و ساير بزرگان شهر ريخته، هر چه به ‌دستشان افتاد به تاراج بردند و در انجام اين‌گونه اعمال هيچ‌گونه عفو و اغماضي روا نداشتند. مهدي‌خان اميرتومان برادر ناصرالمُلك قراگزلو، نايب‌السّلطنه احمدشاه، و اميرافخم فرزند محمدحسين‌خان حسام‌المُلك و پسر عم ناصرالمُلك بود. قمرالسّلطنه، دختر مظفّرالدّين‌شاه، زن احتشام‌السّلطنه بود. وي جواني دايم‌الخمر و سبك‌سر بود و ارزش وجودي نداشت و ما قبلاً ذكري از او را به ميان آورديم. پس از دو روز، سردار‌ظفر و ديگر خوانين بختياري نيز به همدان وارد شدند. مدّتي اين دو اردو در آن‌جا توقّف داشتند و پس از استراحت لازم، سردار‌جنگ به تهران برگشت و چيزي نگذشت كه يفرم‌خان هم توپ‌ها را برداشته به‌صورت قهر، همدان را به مقصد تهران ترك نمود.
در‌باره علّت رنجش و ترك همكاري مشارٌالیه گفته مي‌شد، مبلغ بيست و پنج هزار تومان وجهي را كه دولت به منظور جلوگيري از سالارالدّوله به عبدالله‌خان اميرنظام همداني داده بود، اكنون يفرم‌خان مي‌خواست آن وجه را مسترد دارد ولي مواجه با امتناع عبدالله‌خان و جانب‌داري سران بختياري از او شد و موجب گرديد تا آن مرد جنگاور مجاهد، صحنه را واگذارد و ترك همكاري كند. اما سران بختياري خانه‌ي رؤسا و بزرگان همدان را بي‌رحمانه مورد تجاوز و يغماگري قرار دادند. اين رطب‌خواران حريص چگونه مي‌توانند منع رطب كنند و از چنين غنيمت نقد باد‌آورد‌ه‌اي چشم‌پوشي‌ نمايند؟ آن‌ها سراغ نمدي مي‌كردند تا از آن كلاهي بدوزند؛ اين‌گونه نمد گسترده‌ را چگونه ر‌ها مي‌سازند؟ اگر با تجاوز و غارت مخالف هستند چرا خود مبادرت به آن مي‌كنند و اگر زور و تعدّي كاري است زشت و ناپسند چگونه خود را در ارتكاب آن مختار و صاحب اختيار مي‌دانند؟ از طرفي ابتكار نبرد ساوه تا ورود يفرم‌خان همواره در دست لرستاني‌ها، كرد و كلهر بود كه كاملاً بر صحنه‌‌هاي نبرد مسلّط بودند و پيشرفت محسوس داشتند. اين توپ‌خانه يفرم‌خان بود كه همچون بلاي آسماني بر سر مهاجمين فرو ريخت و ورق‌‌ها را  زير و رو كرد و همه‌جا اثر ورود اين ارمني جسور هويدا و نيمي از دشواري‌هاي جنگ را او به سامان رسانيد. با اين سوابق و كسب افتخار چگونه مي‌توانست يك‌باره دل از ادامه اين پيروزي‌ها بر كَنَد.
 

 
عبدالله‌خان قراگزلو همداني ملقّب به اميرنظام
حقيقت امر اين است كه قتل و كشتار بي‌رحمانه سران بختياري در روز‌هاي اخير و تصرّف اموال و دارايي مردم كه هيچ محملي در توجيه آن نداشتند، مرد مجاهد بي‌غرض را گرفتار اندوه ساخت و در بحر حيرت فرو برد و چون نتوانست از ادامه آن همه فجايع و نابساماني‌ها جلوگيري كند ناچار آن‌ها را به‌حال خود گذارد و ترك همكاري كرد. پس از رفتن سردار جنگ و مسيو يفرم،‌ بقيه، بسيج سپاه كرده و از همدان به راه افتادند. اين اردو روزانه ديگر به ملاير وارد شد و به محض ورود، به خانه‌ي شاهزاده حاج سيف‌الله‌خان عضدي هجوم كرده و هر چه دستشان رسيد برداشته به يغما بردند. مي‌گفتند حاجي دخترش را براي پسر سرداراكرم نامزد كرده و اين دست‌آويزي شد كه خانه آن مرد محترم را به آتش بكشند. آن‌ها به اين‌گونه زشت‌كاري‌ها اكتفا نكرده اشياء گران‌بهايي را كه قابل حمل و انتقال نبود به ضرب چماق و سنگ خُرد و مضمحل ساختند. پس از اين رفتار ناهنجار روز ديگر شهاب‌السّلطنه، سردار‌معظّم، سالار‌مسعود، امير‌جنگ و سردار‌بهادر با دو هزار و پانصد سوار بختياري و سرهنگ صادق‌خان كوپال با سه عرّاده توپ شنيدر كوهستاني و چهار توپ صحرايي به‌سوي قصبه‌ي اشترينان حركت كردند.
پيشتر گفتيم كه: فراريان جنگ ساوه سه قسمت شدند. قسمتي كه اهل همدان، ملاير، نهاوند، خزل و بروجرد بودند به‌تدريج ضمن راهپيمايي هر يك به‌سوي خانه و ديار خود رهسپار شدند. عد‌ّه‌اي در مسير ساوه، شراء و ملایر از خطوط سمت شمال تا همدان به‌تدريج جدا مي‌شدند و دنبال كار خود مي‌رفتند. آن عدّه كه نسبتاً هم از نظر كميّت و هم از لحاظ كيفيّت اهميّت داشتند عبارت بودند از: خوانين و رؤساي ثلاث، خزل و بروجرد. اين دسته متوجّه شدند كه رزمندگان ساوه پس از يك سفر عجولانه به همدان و ملایر و غارت دارايي مردم، اكنون به طرف نهاوند و بروجرد در حركت هستند. اين موضوعي نبود كه بتوان سرسري و از روي بي‌مبالاتي در‌باره‌اش فكر كنند، زيرا اولاً در اين لشكركشي موضوع دولت يا مشروطيّت در كار نبود. دولتي‌ها به اتّفاق يفرم‌خان، قسمت عمده توپ‌خانه و وسايل جنگي را با خود برداشته به تهران مراجعت كرده‌اند و سردار‌جنگ رأس آن‌ها نيز ادامه اين مجادله را جنگ برادركشي تلقي كرده او نيز به مركز رفته و با اين اقدام از شركت در ادامه جنگ امتناع ورزيده است. خبر مي‌رسيد كه اين‌‌ها به هر شهر و دياري كه رو مي‌كنند ثمره كارشان جز نهب و غارت و ايجاد رنج و زحمت براي مردم نمي‌باشد و نهال‌هاي تلخي مي‌مانند، كه برگ و بارشان قتل و غارت و كشت و كشتار است و اينك بعد از غارت همدان و ملایر نوبت به نهاوند و بروجرد و از آن پس سرازير شدن به لرستان خواهد رسيد.
سرداراكرم كه حريف زورمند آن‌هاست در آن موقع به اتّفاق سالارالدّوله پس از ترك همدان چند روزي مهمان محمّدشريف‌خان سلگي بودند و از گردنه "وِ‌رازاوِنَه" به خاوه سرازير و در حوالي قلعه‌ "كفراج" چادر زده، نامه‌هايي به خوانين سلسله و دلفان و بالاگريوه نوشت. وي مترصّد وصول اخبار بيشتري از ناحيه سران بختياري بود چون مي‌شنيد كه آن‌ها به سه دسته تقسيم شده به‌طرف لرستان پيش مي‌آيند. به همين مناسبت به سختي در صدد فراهم آوردن نيروي كافي بود تا قبل از اين‌كه پا به خطه لرستان بگذارند با آن‌ها مواجه گردد.
 سران بروجرد و نهاوند و دوستان آن‌ها نيز بر اين مطلب واقف بودند ولي چون شخصاً قادر به جلوگيري از ورود سپاهيان بختياري نبودند نامه‌هايي براي سردار نوشته، تا ورود او پس از تبادل نظر تصميم گرفتند هر قدر ممكن مي‌شود سوار و تفنگچي جمع آورده به مقابله پردازند و براي اين كار قصبه‌ي اشترينان را ستاد عمليّات خودشان قرار دادند. آن‌ها هر كدام‌ با دار و دسته‌ي‌ خود، قبل‌ از اين‌كه بختياري‌ها فرا رسند به‌ اشترينان‌ رفته‌ و در آن‌جا اجتماع‌ كردند. در اين‌ گردهمايي‌ تنها حاج محمّدشريف‌خان سلگي شركت‌ نكرد، زيرا وي‌ جنگ‌ در فضاي‌ باز و در اختيار داشتن‌ راه‌ گريز اضطراري‌ را مي‌پسنديد. او با پنجاه‌ سوار ابوابجمع‌ در خارج‌ از اشترينان‌ و دهات‌ اطراف‌ نگران‌ اوضاع‌ بود تا چه‌ پيش‌ آيد و چه‌ بايد‌ كرد.
سران‌ بختياري‌ به‌ اشترينان‌ رسيدند و آن‌جا را دقيقاً در محاصره‌ گرفتند. از طرف‌ مدافعين‌ برج‌هايي‌ بر فراز خانه‌‌ها ساخته‌ شد و افرادي‌ مسلّح‌ در آن‌ برج‌ها سنگر گرفتند. اشترينان از هر سو هدف‌ توپ‌هاي شنيدر و توپ‌هاي صحرايي‌ قرار گرفته‌ برج‌هاي متعدّدي‌ را با خاك‌ يك‌سان‌ كردند؛ از آن‌ پس‌ خانه‌‌ها را به‌‌توپ‌ بستند؛ در نتيجه‌ ديوار‌هاي گِلي‌ تاب‌ مقاومت‌ نياورده‌ با هر گلوله‌‌ي توپ‌، خانه‌اي خراب‌ مي‌شد. عرصه‌ به‌ نوعي‌ بر مدافعان‌ تنگ‌ شد و آن‌ها‌ چار‌ه‌اي جز ترك‌ مخاصمت‌ نديدند و ناچار تفنگ‌ها را زمين‌ گذارده‌ اعلام‌ متاركه‌ كردند. ولي‌ مهاجمين‌ گوش‌ به‌ آن‌ نغمه‌ صلح‌ نداده‌ همين‌كه‌ صداي‌ صفير گلوله‌‌ها قطع‌ شد به ‌اشترينان هجوم‌ برده دست‌ به‌ غارت‌ و كشتاري‌ بي‌رحمانه‌ زدند. در آن‌ گيرودار، اسدخان سردار‌جنگ‌ خزلي‌ و صمصام‌ نهاوندي،‌ پدر مرحوم‌ شهاب،‌ و مهرعلي‌خان ظفرالسّلطان‌ به اسارت درآمدند و تلفاتي‌ سنگين‌ بر آن‌ها وارد گرديد. موقعيّتي‌ پيش ‌آمده‌ بود كه‌ كس‌، كس‌ را نمي‌شناخت. مردان‌ پير، كودكان‌ خردسال‌ و چهارپايان‌ نيز از آن‌ بلاي‌ مبرم‌ در امان‌ نماندند و بدون‌ گناه‌ از بين‌ رفتند تنها محمّدشريف‌خان سلگي از آن‌ معركه‌ مصون‌ ماند؛ زيرا چنان‌كه گفته‌ شد ماندن‌ در قصبه را جايز ندانست‌ و حق‌ هم‌ با او بود. سواران‌ يغماگر بختياري‌ وارد اشترينان شدند و آنچه‌ را كه‌ خامه‌ از شرح‌ آن‌ شرم‌ دارد مرتكب‌ گشته‌ از هيچ‌ جنايتي‌ فروگذار نكردند.
 
فاجعه‌ عبدالعلي‌خان بختياري‌
در چنان‌ هنگامه‌اي عجيب،‌ مردي‌ جوان‌ به‌نام‌ عبدالعلي‌خان سوار بر اسبي‌ كَهَرِ كوه‌پيكر دو قبضه‌ ده‌‌تير كمري‌ حمايل‌ كرده‌ و يك‌ قبضه‌ هم‌ تفنگ‌ سه‌تير كوتاه‌ در دست‌، خود را به‌ درب‌ حمام‌ رساند. او نخستين‌ كسي‌ بود كه‌ به‌ شهر وارد شد و تا درب‌ حمامي‌ كه‌ در وسط‌ قصبه‌ي‌ اشترينان‌ قرار داشت،‌ تاختن‌ گرفت. پس‌ از ورود بدان‌جا افسار اسبش‌ را به‌ درختي‌ بست‌ و داخل‌ يكي‌ از خانه‌‌ها شد. در حياط خانه‌ شش تن‌ نشسته‌ بودند و با نگراني‌ و دلهره‌ به‌سرنوشت‌ خود و مردم اشترينان مي‌انديشيدند. مرد جوان‌ به ‌آن‌ها فرمان‌ داد كه‌ به‌ همان‌ صورت‌ بنشينند و تا خاتمه‌ تفتيش‌ خانه‌ از جانب‌ او، كوچك‌‌ترين حركتي‌ ننمايند. در آن‌ خانه‌ جز مقداري‌ خواروبار كم‌‌ارزش،‌ چيز قابلي‌ وجود نداشت‌. به‌ همين‌ سبب‌ عصبي‌ و ناراحت‌ به‌ محوطه‌ حياط‌ برگشت‌ و پس‌ از يك‌ رديف‌ دشنام‌هاي زشت‌ و ركيك‌، مانند وحشيان‌ تاتار آن‌ شش‌ نفر را زير لگد گرفت.‌ آن‌‌گاه‌ ده‌‌تير كمري‌ را بيرون‌ كشيده‌ سه‌ تن‌ از آن‌ شش‌ نفر را هدف‌ گلوله‌ قرار داد و كشت.‌ پيش‌ از آن‌كه چهارمين نفر‌ را هدف‌ كند آنان كه مرگ‌ خود را معاينه‌ مي‌‌‌ديدند از جاي‌ برخاسته‌ روي‌ قاتل‌ ديوانه‌ افتادند و با مشت‌ و لگد آن‌قدر او را زدند كه‌ جان‌ متجاوزش‌ را از دست‌ بداد و به‌ سزاي‌ آن‌ همه‌ بيدادگري‌ رسيد.

 
اسماعيل‌خان ظفري (ظفرالسّلطان)
اين‌ جوان‌ را - كه‌ بعداً معلوم‌ شد از يك‌ خانواده‌ سرشناس‌ بوده‌ است - آن‌ سه‌ نفر بيچاره‌ - كه‌ انتظار چنان‌ رويداد شوم‌ را هرگز نداشتند - از بيم‌ واكنش‌ بختياري‌ها ميان‌ يونجه‌زار بيرون‌ از خانه‌ بردند و در آن‌جا مقداري‌ نفت‌ روي‌ جسدش‌ ريخته‌ به‌ آتش‌ كشيدند، بعد هم‌ افسار اسبش‌ را باز كرده‌ و‌ آن‌ را به‌ ضرب‌ سنگ‌ و چوب‌ وادار به‌ فرار ساختند تا مدركي‌ زنده‌ از پيرامونشان‌ دور شود.
مردان‌ پيش‌جنگ‌ بختياري‌ كه‌ عبدالعلي‌خان‌ را در ميان‌ خود نمي‌‌‌ديدند، به محض‌ ورود به‌ اشترينان، نخست‌ در صدد يافتنش‌ برآمدند، امّا فراوان‌ جُسته‌ و كم‌تر يافتند. پس‌ روي‌ به‌ خانه‌ حاج‌علي‌ميرزا گذارده‌ به‌ آن‌جا ريختند. عد‌ّه‌اي نيز به خانه‌ حاج‌ اكبر برادرش‌ رفتند. آن‌ها پس‌ از اين‌كه از قتل‌، غارت‌ و هتك‌ نواميس‌ مردم‌ بي‌‌گناه‌ خسته‌ شدند و ديگر چيزي‌ نمانده‌ بود تا به‌سراغش‌ بروند، منّت‌ گذارده‌ به‌ مردم‌ تأمين‌ دادند. شبي‌ كه‌ روز آن‌ هرگز براي‌ مردم‌ بي‌گناه‌ اشترينان‌ در شومي‌ و تباهي‌ نظير نداشت،‌ فرا رسيد. شبي‌ كه‌ از هر گوشه‌ي‌ قصبه‌ي‌ اشترينان‌ ناله‌ زخمي‌ها، شيون‌ زنان‌ با نعره‌ و اشتلم‌ سرمستان‌ سپاه‌ لر بزرگ‌ سكوت‌ فضا را مي‌شكافت‌ و در مغز شنونده‌ اثر مي‌كرد. چه‌ خوب‌ گفته‌ است‌ شاعر گرامي‌ عارف‌ قزويني‌:
بخت‌ يار است‌ ولي‌ بخت‌ بد آن‌جاست‌ كه‌ يار

 
هر كجا پاي‌ نهد دست‌ به‌ يغما دارد
شايد قصد داشتند روز بعد به‌ بروجرد بروند يا به‌سمت‌ نهاوند حركت‌ كنند. در هر حال‌ آن‌چه‌ از برداشت‌ كلام‌ و فحواي‌ سخن‌ هويدا بود، اين‌ سپاه‌ مجهّز به‌ توپ‌ و تفنگ‌ كه‌ با غارت‌ همدان‌، ملایر و اشترينان‌ مال‌، اشياء و نقدينه‌ زير دندانشان‌ مزه‌ كرده‌ بود به‌ هيچ‌‌وجه‌ قصد صلح‌ و صلاح‌ و مهم‌تر از همه‌ مراجعت‌ نداشتند. تنها عاملي‌ كه‌ باعث‌ ناراحتي‌ سران‌ بختياري‌ مي‌شد همانا وجود محمّدشريف‌خان سلگي سالارنظام‌ بود كه‌ در رأس‌ پنجاه‌ سوار آزموده‌ عليه‌ آن‌ها جنگ‌هاي پراكنده‌، شبيخون‌ و گرفتن‌ اسيراني‌ كه‌ به‌ منظور دريافت‌ غله‌ و آذوقه‌ به‌ مأموريّت‌ ميان‌ دهات‌ مي‌رفتند پرداخته‌ و روز و شب‌ به‌ طور مداوم‌ با عاملان‌ اردوي‌ آن‌ها مي‌جنگيد و به‌ انتظار رسيدن‌ خبر از جانب‌ سرداراكرم،‌ دلاورانه‌ و با تهوّر بر آن‌ها ضربات‌ مؤثّر وارد مي‌ساخت‌. هرگاه‌‌ بختياري‌ها مي‌خواستند به‌ انبوه‌ بر وي‌ حمله‌ كنند به‌ جبال‌ گَرّين عقب‌‌نشيني‌ مي‌كرد و بعد از سمت‌ ديگر سر‌درمي‌آورد. او نامه‌اي به‌سردار نوشت‌ و با خط‌ خود جزييات‌ وقايع‌ را مرقوم‌ داشت‌ و وضع‌ و موقعيّت‌ خود را تشريح‌ كرد و به‌دست‌ پيكي‌ تندرو به‌ خاوه فرستاد.
 
سالارالدّوله‌ كجاست‌ و سرداراكرم‌ در چه‌ موقعيّت‌ است؟‌
قبلاً مسير حركت‌ اردوي‌ سالارالدّوله‌ را متذكّر شديم‌ و گفتيم‌ كه:‌ سرداراكرم‌ اردو را از طريق‌ تويسركان‌، صحنه، خزل‌، فارسمان‌ و گردنه‌ وِرازاوِنَه‌ (گرازانه‌) به‌ دهستان‌ خاوه رساند.[2]
اين‌ اردوي‌ كوچك‌ پس‌ از رسيدن‌ به‌ قلعه‌ كفراج‌، مركز خاوه، دو روز بيشتر توقّف‌ نكردند؛ زيرا نامه‌‌هاي حاج محمّدشريف‌خان سلگي و ساير دوستان‌ و خوانين‌ نهاوند رسيده‌ از بروجرد نيز نامه‌اي ‌از طرف‌ حاجي‌ صارم‌ و نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ به ‌دست‌ سرداراكرم‌ رسيد كه‌ جريان‌ ورود بختياري‌ها به‌ اشترينان‌ و قتل‌ و غارت‌ مردم‌ بي‌گناه‌ آن‌ شهرك‌ كاملاً گزارش‌ شده‌ بود و با اين‌ تفصيل‌ جاي‌ درنگ‌ نبود.
نظرعلي‌خان پس‌ از ورود به‌ خاوه‌ سوارهايي‌ چابك‌ به‌ طرهان‌، سلسله‌، دلفان‌ و بالاگريوه‌ فرستاد و با تشريح‌ اوضاع‌ و احوال،‌ تقاضاي‌ اعزام‌ نيروي‌ كمكي‌ و شركت‌ مؤثّر در جنگ‌ با بختياري‌ها را كرد. در آن‌ مدّت‌ كم‌، رسيدن‌ افراد كافي‌ از محال‌ دور‌دست‌ امكان‌ نداشت‌. نظرعلي‌خان، بنا‌بر لزوم‌ كمك‌ فوري‌ به دوستان‌ در جلوگيري‌ از ادامه‌ لشكركشي‌هاي سران‌ بختياري‌ ناچار شد با حدود يك هزار سوار و عدّه‌ كمي‌ پياده‌ در معيّت‌ سالارالدّوله‌ از راه‌ گاماسياب‌ و نهاوند به‌سوي‌ بروجرد حركت‌ كند.
از اين‌ سو سرداران‌ بختياري‌ - كه‌ از جانب‌ سالارالدّوله‌ خيالشان‌ راحت‌ بود و راجع‌ به‌سرداراكرم‌ نيز حرف‌هاي ضد و نقيض‌ و بي ‌سر و تهي‌ از دور مي‌شنيدند- پس‌ از رفع‌ خستگي‌شان‌ از سپاه خود سان‌ ديده‌ با توپ‌هاي صحرايي‌ و مسلسل‌هاي ماگزيم‌ تصميم‌ به‌ حركت‌ به ‌طرف‌ بروجرد گرفتند. آن‌ها خود را به‌ پشت‌ ديوار شهر رسانيدند.‌ مردم‌ شهر به‌ آن‌ها پيغام‌ دادند كه‌ از ورود به‌ شهر خودداري‌ كنند، فقط‌ سران‌ بختياري‌ به‌ عنوان‌ مهمان‌ به‌ شهر بيايند و مقصود خودشان‌ را از اين‌ لشكركشي‌ها و تاخت‌‌و‌تاز‌ها بيان‌ كنند.
گفته‌ شد: در حال‌ حاضر سالارالدّوله‌اي ‌در كار نيست‌ و سواران‌ مشخّص‌ و مسلّحي‌ سر راهشان‌ را نگرفته‌ است؛‌ آن‌ها هستند و يك‌ مشت‌ مردم‌ بي‌گناه‌ كه‌ همه‌ وطن‌پرست‌ بوده‌ و ابداً در اين‌گونه‌ خراب‌كاري‌ها وارد نمي‌باشند. ولي‌ سران بختياري اين‌ پيغام‌ را با تلخي‌ پاسخ‌ دادند و بناي‌ تاخت‌و‌تاز و تظاهرات‌ خصمانه‌ گذاردند. روز ديگر به‌ محض‌ برآمدن‌ آفتاب‌، سواران‌ بختياري‌ به‌دستور رؤساي‌ مربوطه‌ از جهات‌ مختلف‌ به‌ بروجرد هجوم‌ برده‌ و حومه‌ را كه‌ وسيله‌ دفاع‌ نداشت‌ به‌ كلّي‌ تاراج‌ و شهري‌ را مورد تهاجم‌ قرار دادند كه‌ از بلاد معتبر كشور ايران‌ و يكي‌ از مناطق‌ لرنشين‌ بود كه‌ بختياري‌ نيز بدان‌ ايل‌ و همان‌ قوم‌ تعلّق‌ داشت‌. شهري‌ كه‌ مردمش‌ اكثراً در همان‌ ايّام‌ هم‌ داراي‌ سواد و معلومات‌ علمي‌ و ادبي‌ كافي‌ بوده‌ و در كار صنايع‌ ورشوكاري‌ و درودگري‌ شهرت‌ داشتند. تاخت‌‌و‌تاز و فشار به‌ مردم شهر هر لحظه‌ فزوني‌ مي‌يافت‌. پس‌ از غارت‌ و تاراج‌ حومه‌ شهر مخصوصاً "قلعه‌‌حاتم"و "چقا‌سرخر" و دهات‌ شمالي‌ سيلاخور سعي‌ داشتند هر چه‌ زودتر وارد شهر صنعتي‌ و پر بركت‌ بروجرد بشوند و آن‌‌را نيز هم‌چون‌ اشترينان‌ به‌ روزگار سياه‌ بنشانند؛ آن‌گاه‌ به‌ عنوان‌ تعقيب‌ سالارالدّوله‌ و از بين‌ بردن‌ نظرعلي‌خان به‌سوي‌ خرّم‌‌آباد رهسپار گردند.
بروجرد در آن‌ موقع‌ همواره‌ ايالت‌‌نشين‌ لرستان‌ بود. اين‌ شهر چنان‌كه گفته‌ شد افرادي‌ متمدّن‌ و با شخصيّت‌ داشت‌ و در آن‌ شهر صنعتي، پيشه‌وران،‌ بهترين ظروف‌ نقره‌، ورشو و زيبا‌‌ترين تخت‌‌خواب‌ها، ميز و مبل‌ و صندلي‌هاي محكم‌ و گران‌بها مي‌ساختند. آن‌ها مردماني‌ مرفّه‌ و داراي‌ سرمايه‌ كافي،‌ پول‌ و اعتبار بودند. مردم‌ بروجرد به‌‌خوبي‌ متوجّه‌ شده‌ بودند كه‌ سران‌ بختياري‌ عبث‌ دست‌ از سرشان‌ بر نمي‌‌دارند و يقين‌ داشتند كه‌ در صورت‌ استيلا به‌ خُرد و سالخُرد و جان‌ و شرف‌ آن‌ها ابقا نخواهند كرد. لذا بر آن‌ شدند ابتدا با تقديم‌ هدايا و اقدامات‌ دوستانه‌، مانع‌ ورودشان‌ گردند و چنانچه‌ اين‌ تصميم‌ مؤثّر نيفتاد چون‌ در هر صورت‌ خرابي‌ و نابودي‌ قطعي‌ است‌ پس‌ همان‌ بهتر كه‌ مردانه‌ هر كسي‌ با هر آلت‌ و ابزاري‌ كه‌ در اختيار دارد با ايشان‌ بجنگد و حال‌ كه‌ كشته‌ و نابود مي‌شوند بهتر است‌ كه‌ مردانه‌ به‌ استقبال‌ بلايا بروند، هر چه‌ بادا باد.
نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ و اشرف‌السّلطان ‌سلگي با محمّدشريف‌خان سابق‌الذكر در بيرون‌ شهر همكاري‌ داشتند و سران‌ بختياري‌ علاوه‌ بر همكاري‌ بزرگان‌ شهر در لشكركشي‌هاي سالارالدّوله‌ اين‌ موضوع‌ را بهانه‌ ديگري‌ قرار داده و مُصرّ براي‌ ورود به‌ شهر بودند، به‌‌ويژه‌ كه‌ سه‌ مرد جنگي‌ با نيروي‌ اندك‌ ولي‌ جسور و جنگاورشان كه روز به‌ روز بر تعداشان‌ مي‌افزود، آن‌ها مدام‌ عليه‌ مهاجمين‌ دست‌ به‌ جنگ‌هاي كوتاه‌‌مدّت‌ و عمليّات‌ ايذايي‌ مي‌زدند و همين‌ كافي‌ بود كه‌ بر نايره‌ و لهيب‌ آتش‌ خشم‌ خوانين‌ مهاجم‌ بيافزايد.
شدّت‌ عمل‌ مهاجمين‌، محاصره‌ شهر، پايداري‌ مردم‌ و مبارزات‌ دليرانه‌ سه‌ تن‌ خوانين‌ گودرزي‌ و سلگي‌ را به‌ انتظار ورود و امداد نظرعلي‌خان مي‌گذاريم‌ و چند كلمه‌ از يادداشت‌هاي مرحوم‌ محمّدولي‌خان خلعت‌بري‌ تنكابني‌ سپهسالار‌اعظم‌ كه درباره‌ يغماگري‌ و كار‌هاي خلاف‌ جوان‌مردي‌ سران‌ و سواران‌ بختياري‌ نوشته‌ است‌ به‌ منظور توجيه‌ مقاومت‌ مردم‌ و علّت‌العلل‌ تعصّب‌ نظرعلي‌خان ‌در دشمني‌ با سران‌ اين ايل‌ بزرگ‌ مي‌نگاريم‌. سپهسالار ضمن‌ يادداشت‌هاي خود در مورد جنگ‌ بختياري‌ها با ارشدالدّوله‌ چنين‌ مي‌نويسد: «حضرات‌ بختياري‌ها هم‌ بناي‌ يغماي‌ اردو و آن‌ ده‌ امام‌زاده‌ جعفر را مي‌گذارند و آن‌چه‌ مي‌خواهند مي‌كنند صبح‌ آن‌ روز او را (ارشدالدّوله‌) تير‌باران‌ كردند. الحق‌ بسيار بد كردند، سردار تسليم‌ شده‌ زخمي‌ را آدم‌ اسير كند و بكشد، قضا و قدر كار ارشدالدّوله‌ را ساخت‌ نه‌ جنگ و هنوز جنگي‌ در ميدان‌ واقع‌ نشده‌ شكست‌ نصيب‌ قواي‌ محمّدعلي‌شاه‌ شد. اگر اين‌ حضرات‌ ارمني‌ و بختياري‌ قصدشان‌ دمكرات‌‌بازي‌ باشد باز هم‌ بدتر است‌ تمام‌ ايران‌ منقلب‌ مي‌شود، تهران‌ اناثاً و ذكوراً در خطر! خداوند ترحّم‌ كند».
اين‌ عقيده‌ يكي‌ از رجال‌ بزرگ‌ سياسي‌ كشور بود كه‌ به‌ مشهودات‌ وي‌ متّكي‌ مي‌باشد. قصه‌ مداخلات‌ سران‌ بختياري‌ در اُمور سياسي‌ و جنگ‌ به‌ منظور تأمين‌ استقلال‌ و يك‌پارچگي‌ ايران‌ زير عنوان‌ دهان‌ پُر‌كن‌ مشروطيّت درست‌ تأييد شعر سعدي‌ است‌ كه‌ مي‌فرمايد:
شنيدم‌ گوسفندي‌ را بزرگي‌
 
رهانيد از دهان‌ و چنگ‌ گُرگي‌
شبانگه‌ كارد بر حلقش‌ بماليد
 
روان‌ گوسفند از وي‌ بناليد
كه‌ از چنگال‌ گُرگم‌ در ربودي
 
چو ديدم‌ عاقبت‌ گُرگم‌ تو بودي
سران‌ بختياري‌ به‌‌دنبال‌ سالارالدّوله‌ به‌ همدان‌ مي‌روند و چون‌ دستشان‌ به‌ سالار نمي‌رسد شهر را غارت‌ مي‌كنند. مي‌دانند سالار از راهي‌ غير از راه‌ ملاير، بروجرد رهسپار شده‌، مع‌هذا مانند اجل‌ معلّق‌ بر شهر ملاير نازل‌ و آن‌ را نه‌‌تنها به‌دست‌ دسته‌ يغماگر اردو مي‌سپارند بلكه‌ به‌ آتش‌ نيز مي‌كشند. هرگاه‌ اشيايي‌ به‌ واسطه‌ سنگيني‌ به‌ دردشان‌ نمي‌خورد زير ضربات‌ تبر و چماق‌ خرد و خاك‌شيرش‌ مي‌سازند.
سپس اشترينان‌ را محاصره مي‌كنند و با اين‌كه حاج‌ علي‌ميرزا و حاج‌ اكبر دو فرد محترم‌ واسطه‌ مي‌شوند كه‌ كار‌ها با صلح‌ و سلم‌ انجام‌ پذيرد و هدايايي‌ نيز تقديم‌ مي‌كنند؛ چون‌ آشتي‌ فاقد سود مادي‌ است‌ تن‌ بدان‌ نمي‌‌دهند و تمايلات‌ غارت‌گري‌ و خونريزي‌شان‌ بر سلامت‌ و عاطفه‌ انساني‌ مي‌چربد و لذا ميل‌ به‌ آن‌سو مي‌كنند آن‌هم به‌ گونه‌اي كه‌ من‌ عاجزم‌ از گفتن‌ و خلق‌ از شنيدنش‌.
مي‌گويند: در ايلغار افاغنه‌ يك‌ مرد افغاني در اصفهان‌ عدّ‌ه‌اي بي‌گناه‌ را به‌ صف‌ كرد و گفت‌ همين‌طور بايستيد تا من‌ سرتان‌ را از بدن‌ جدا كنم‌. عبدالعلي‌خان بختياري‌ هم‌ همين‌ كار را كرد مگر نه‌؟ با اين‌ تفاوت‌ كه‌ افغان‌ها با افراد لر طرف‌ نبودند تا به‌ روز عبدالعلي‌خان افتند.
سردار‌ظفر بختياري در يادداشت‌هايش‌ چنين‌ مي‌نويسد: «اردوي‌ ساوه كه‌ در قم‌ سوگند خورده‌ بودند تا جنگ‌ را خاتمه‌ ندهند دست‌ به‌ غارت‌ دراز نكنند، به‌ عهد خود وفا نكرده‌ براي‌ غارت‌ و چپاول‌ اردوي‌ باغ‌شاه‌ رفتند.»
ملاحظه‌ مي‌شود كه‌ سوگند، آن هم در صحن‌ مطهّر حضرت‌ معصومه (س)‌ را چگونه‌ فراموش‌كردند. نكته‌ اين‌جاست‌ كه‌ سردار‌ظفر صريحاً با نوشتن‌ عبارت‌ تا جنگ‌ را خاتمه‌ ندهند مرتكب‌ غارت‌ نشوند. غارت‌گري‌ را يك‌ امر عادي‌ و جايز دانسته‌ فقط‌ براي‌ ارتكاب‌ به‌ آن‌ وقت‌ مناسب‌ را توصيه‌ فرموده ‌است‌. اين‌ سردار كه‌ عمليّات‌ خود را مايه‌ سرافرازي‌ و نيك‌‌نامي‌ خانواده‌ و ايل‌ بختياري‌ مي‌داند در ادامه‌ مطالب‌ را اين‌گونه‌ دنبال‌ مي‌كند: «مرتضي‌قلي‌خان‌ و فتحعلي‌خان را با سيصد سوار بختياري‌ فرستادم‌ ملاير و ما روز ديگر حركت‌ كرديم‌ به‌محض‌ رسيدن‌ به‌ ملاير، خانه‌ حاج‌‌سيف‌الدّوله‌ را غارت‌ كردند و حتي‌ خانه‌ را آتش‌ زدند، آنچه‌ چل‌چراغ‌ و شيشه‌ و اشيايي‌ كه‌ حمل‌ آن‌ها مشكل‌ بود شكستند، به‌ من‌ هم‌ كه‌ رئيس آن‌ها بودم‌ اعتنا نكردند چون‌ ديدند كه‌ خوانين‌ را غارت‌ كردند اين‌‌ها هم‌ خواستند از غارت‌ عقب‌ نمانده‌ باشند. وقتي‌ كه‌ من‌ رسيدم‌ ملاير، هنوز خانه‌ حاج‌ سيف‌الدّوله‌ مي‌سوخت.‌»
اين‌ هم‌ نمونه‌اي از ديسيپلين‌ و نظم‌ اردو و ارزش‌ وجودي‌ فرمانده‌ آن‌ها، مضحك‌ اين‌جاست‌ كه‌ همين ‌خان‌ بزرگ‌ پس‌ از شرح‌ فجايع‌ اردوي‌ خود مي‌نويسد: « من‌ و سردار محتشم‌ رفتيم‌ خانه‌ حاج‌ سيف‌الدّوله‌» زهي‌ انصاف‌ و بزرگواري‌. سردار‌ظفر در يادداشت‌‌هاي خود مرتكب‌ اشتباهات‌ بزرگي‌ شده‌ است‌. اشتباهات‌ او راجع‌ به‌ جنگ‌ ساوه كم‌تر است‌، سفر به‌ همدان‌ و مراجعت‌ به‌ ملاير را نيز با از نظر دور داشتن‌ بعضي‌ مطالب‌ و از قلم انداختن‌ حقايقي‌ چند، باز چيزهايي‌ كه‌ نوشته‌ درخور اعتناست.‌ لكن‌ چون‌ شخصاً به‌ اشترينان‌ نيامده‌ و در ملاير تا مراجعت‌ سردار‌بهادر و امير‌جنگ اقامت گزيد، آن‌چه‌ در خصوص‌ اين‌ جنگ‌ها نوشته‌ به‌ هيچ‌‌وجه‌ اعتبار ندارد و اگر حقايقي‌ را هم‌ به‌ رشته‌ تحرير كشيده‌ است‌، آن‌چنان‌ بريده‌ و نارسا و متناقض‌ مي‌باشد كه‌ از نظر تاريخ‌ غيرقابل‌ اطمينان‌ است‌ و ناچار بايد كلاً آن‌ها را كنار گذاشت‌ و آنچه‌ را خود شاهد بوده‌ايم‌ بنويسيم‌.[3]
با محمّد‌شريف‌خان سلگي‌ سالار‌نظام‌، نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ هم‌ همكاري‌ مي‌كرد و تعرّضات پراكنده‌ و مداوم‌ آن‌ها موجب‌ شد كه‌ تا ورود سرداراكرم‌ فشار خوانين‌ بختياري‌ بر بروجرد تخفيف‌ يابد و مردم‌ بتوانند مانع‌ از ورود دشمن‌ شوند.
نامه‌‌هاي سالار‌نظام‌ و نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ به‌دست‌ نظرعلي‌خان رسيد. او شنيد كه‌ خوانين‌ بختياري‌ پس‌ از تاراج‌ قصبه‌ي‌ اشترينان‌، بر بروجرد هجوم‌ برده‌ در صدد تصرّف‌ و غارت‌ آن‌ بلد برآمده‌اند و در مقابل‌ آن‌ اردوي‌ مجهّز جز سالارنظام‌ و نصرت‌السّلطان‌ و سواران‌ جنگاورشان‌ كسي‌ وجود ندارد. او متوجّه‌ شد كه‌ غرض‌ سرداران‌ بختياري‌ تصرّف‌ شهر‌ها و بلاد لرستان‌ و دست‌اندازي‌ بر جان‌، مال‌ و ناموس‌ مردم‌ اين‌ ديار مي‌باشد. بنابراين‌ جاي‌ درنگ‌ نبود و به‌طوري‌‌كه‌ قبلاً اشاره‌ شد با هزار سوار جنگي‌ در معيّت سالارالدّوله‌ حركت‌ كرد.
مسير حركت‌ اين‌ اردو راهي‌ بود كه‌ هم‌‌اكنون‌ آن‌ را شوسه‌ كرده‌اند و از كنار نهاوند به‌سمت‌ بروجرد ادامه‌ مي‌يابد. حركت‌ اين‌ اردو را دو مسأله‌ از سرعت‌ باز داشته‌ بود. نخست،‌ به‌دست‌ آوردن‌ اطلاعات‌ بيشتري‌ از وضع‌ قواي‌ دشمن‌ كه‌ لازم‌ بود تعداد نفرات‌، سلاح‌ مورد استفاده‌ و موقعيّت‌ اردو مخصوصاً از جنبه‌ روحي‌ دانسته‌ شود. اين‌ موضوع‌ در امر سپاهي‌گري‌ واجب‌ مي‌نمود، زيرا هر چند وقت‌ كه‌ توقّف ‌سران‌ بختياري‌ ادامه‌ پيدا مي‌كرد نفرت‌ مردم‌ لرستان‌ و حس‌ تعصّب‌ آن‌ها بيشتر اوج‌ مي‌گرفت‌ و بر نفرات‌ سالار نظام‌ مي‌افزود. موضوع‌ ديگر، ورود افراد و دستجات‌ مسلّح‌ از چهار گوشه‌ لرستان‌ بود كه‌ از شنيدن‌ ورود سران‌ بختياري‌ به‌ شدّت‌ ناراحت‌ و با پيوستن‌ به‌ اردوي‌ نظرعلي‌خان آمادگي‌ خودشان‌ را به‌ منظور شركت‌ در نبردي‌ كه‌ آن‌ را جهاد طايفگي‌ مي‌دانستند اعلام‌ مي‌نمودند.
اين‌ مسايل‌ و خبر حركت‌ اردوي‌ نظرعلي‌خان به‌ سمع‌ دشمن‌ رسيد و براي‌ اين‌كه در فضاي‌ باز حومه‌ بروجرد بين‌ دو دسته‌ خصم،‌ لرستان‌ و بروجرد قرار نگيرند ناچار دست‌ از محاصره‌ شهر برداشته‌ و براي‌ مقابله‌ با حوادث‌ بعدي‌ مجدداً به‌ اشترينان‌ برگشتند و در آن‌جا توپ‌ها را سوار و با استوار كردن‌ سنگر‌ها در پشت‌بام‌ خانه‌‌هاي مخروبه‌ منتظر ماندند. چون‌ روشن‌ نبود كه‌ اردوي‌ سالارالدّوله‌ از كدام‌ سمت‌ بر آن‌ها خواهد تاخت‌.
نظرعلي‌خان با يارانش‌ كه‌ در رأس‌ آن‌ها از يوسف‌خان و ابدال‌خان نورعلي‌، ايمان‌قلي‌خان، طهماسب‌‌خان موموند،خسروخان جهانگيري‌، رستم‌خان‌ كاظمي، محمدرضاخان ايتي‌وند و برادرانش، سرهنگ‌ موسي‌خان، غلامرضا‌خان فرزند حاج‌ زينكه‌(زين‌العابدين‌خان) حسنوند، غلامعلي‌خان، شيخ‌ علي‌خان ‌(شيخه‌)، علي‌مردان‌خان و نجف‌ بيرانوند، فاضل‌خان ايلخاني‌ و شيرمحمّدخان سكوند، سام‌خان محمّدي، علي‌مرادخان، خان فرزند كِلَه و پرويزخان گراوند، محمّدرحيم‌خان ‌(دوريشَكَه‌)، حيات‌قلي‌خان، ملك‌احمدخان‌ و كاظم‌خان كوشكي‌، آقارضاخان آزادبخت، صيدعلي‌ و هاواسقلي كوناني، محمودخان (محمودي)‌ اسفندياري‌، اسداللّه‌خان سالاري‌‌، مي‌توان‌ نام‌ برد. اين اردو قبل از‌ غروب‌ آفتاب‌ از كنار نهاوندگذشت‌ و به‌ "كيكدان"‌ رسيد.
قبلاً گفتيم‌ كه‌ حسن‌خان امير‌اجلال‌ كيكداني‌ در ملاير، پيش‌ از شروع‌ جنگ‌ شبانه‌ اردوي‌ شاه‌زاده‌ را ترك‌ كرد و به‌ تهران‌ رفت‌ و اينك‌ مردم‌ "كيكَدان"‌ از ورود نظرعلي‌خان مطلع‌ و مَقدمش‌ را گرامي‌ داشتند. همان‌‍‌وقت‌ سالار‌نظام سلگي‌ و نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ كه‌ از ورود نظرعلي‌خان از پيش‌ اطلاع‌ داشتند به‌ او ملحق‌ شدند. سرداراكرم‌ از جهاد مردانه‌ و كوشش‌ مستمر آن دو اظهار امتنان‌ كرده‌ رشادت‌ و قدرت‌ پايداري آن‌ها‌ را ستود. آن‌گاه‌ مبلغي‌ وجه‌ نقد در اختيار آن‌ها‌ گذاشت‌ كه‌ براي‌ تجديد قوا مورد استفاده‌ قرار دهند و به‌ نفراتشان‌ كمك‌هايي‌ كه‌ لازم‌ مي‌نمود بنمايند.
روز بعد از رؤساي‌ دستجات‌ مختلف‌ لرستان‌، بروجرد و نهاوند كه‌ اردو را تشكيل‌ مي‌دادند خواست‌ تا به‌ چادرش‌ رفتند. پس‌ از ذكر مقدمه‌اي مبني‌ بر تشكّر و امتنان‌ قلبيش‌ از زحمات‌ و فداكاري‌هاي ياران‌ و خويشاوندان‌ گفت‌:« به‌ من‌ خبرهايي‌ رسيده‌ است‌ كه‌ سران‌ بختياري‌ و عدّ‌ه‌اي به‌نام‌ مجاهد و مشروطه‌خواه‌ پس‌ از غارت‌ همدان‌ و ملاير تحت‌ عنوان‌ دفع‌ سالارالدّوله‌ و به‌ انتقام‌ لشكركشي‌هاي حضرت‌ والا كمر به‌ قتل‌ و غارت‌ مردم‌ اين‌ ديار بسته‌ در اشترينان‌ دست‌ به ‌عمليّاتي‌ زده‌اند كه‌ از بزرگاني‌ مانند امير‌جنگ و سردار‌بهادر و صمصام‌‌ و امثال‌ آن‌ها به‌ هيچ‌وجه‌ انتظار نداشتم‌ و واقعاً متأسّف‌ هستم‌ كه‌ مرداني‌ اصيل‌ و محترم‌ از نسل‌ مردان‌ تاريخي‌ اين‌ مملكت‌ چگونه‌ چنان‌ آثار زشتي‌ از خود به‌ يادگار گذاشته‌اند. آن‌چه‌ تا اين‌ تاريخ انجام‌ داده‌اند هنوز برايشان‌ كفايت‌ نكرده‌ هم‌اكنون‌ اين‌ مردان‌ بزرگوار اردويي‌ را كه‌ جز به‌ قتل‌ و تاراج‌ مردم‌ بي‌‌گناه‌ نمي‌انديشند با توپ‌ و تفنگ‌ و ساز و برگ‌ جنگي‌ به‌سمت‌ بروجرد سوق‌ داده‌اند كه‌ من‌ متوجّه نگرديده‌ام‌ كه اين‌ رفتن‌ بروجرد جز به‌ منظور غارت‌گري‌ و مزاحمت‌ مردم‌ محترم‌ آن‌ شهر چه‌ عنواني‌ مي‌تواند داشته‌ باشد؟
مي‌گويند براي‌ اين‌كه بين‌ دو جناح‌ قرار نگيرند پس‌ از مدّتي‌ محاصره‌ و مزاحمت‌ مردم،‌ اكنون‌ دوباره‌ به‌ اشترينان‌ برگشته‌اند. شك‌ نيست‌ كه‌ اگر ما نتوانيم‌ از همين‌جا از توسعه‌ تجاوزات‌ اين‌ آقايان‌ جلوگيري‌ كنيم‌ و آن‌ها را از اشترينان‌ عقب‌ برانيم‌ با چيرگي‌ و گستاخي‌ بيشتر از پيش،‌ يك ‌‌به ‌‌يك‌ شهر و قرا و قصبات‌ بروجرد را تاراج‌ مي‌كنند آن‌گاه‌ به‌ غارت‌ و چپاول‌ ساير بلاد لرستان‌ خواهند پرداخت‌. از طرفي‌ خزانه‌ دولت‌ و نفرات‌ ورزيده‌ و ابزار جنگي‌ بدون نقص هم در اختيار دارند و هر قدر فكر مي‌كنم جز دست زدن به يك اقدام استثنايي و ابتكار جنگي چار‌ه‌اي به‌ نظرم‌ نمي‌رسد و به‌راستي‌ هم‌ نمي‌توانم‌ شاهد اين‌ همه‌ فجايع‌ باشم‌.»
نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ -كه‌ از طايفه‌ گودرزي و تبار اشتريناني‌ها بود - آزرده‌ و دل‌تنگ‌ از وقايع‌ گذشته‌ و زنداني‌ شدن‌ مردم‌ محترمي‌ مانند حاج‌ علي‌ميرزا و برادرش‌ حاج‌ علي‌اكبر، همچنين‌ مهرعلي‌خان ‌ظفرالسّلطان‌ و قتل‌ ضرغام‌السّلطنه‌ خزلي‌ با خشم‌ و نفرت‌ اظهار داشت‌ كه:‌ سردار خود مي‌داند براي‌ ما همه‌ مرگ‌ گواراتر است‌ از اين‌كه زنده‌ بمانيم‌ و ناظر سفك‌ دما و هتك‌ ناموس‌ و تاراج اموال‌ و دارايي‌ خود و بستگانمان‌ باشيم‌. هيچ‌‌يك‌ از ما در اُمور جنگي‌ تجربه‌ و ورزيدگي‌ شما را نداريم‌ و در اولويّت‌ شما در اين‌ امر ترديد به‌خود راه‌ نمي‌دهيم‌. بنابراين‌ هر پيشنهادي‌ هست‌ بفرماييد و ترديد نكنيد.
سالارنظام‌ سلگي دنبال‌ حرف‌هاي خان گودرزي‌ را گرفته‌ آن‌ها را تأييد كرد. سايرين‌ هم‌ به‌ نوبه‌ اظهار علاقه‌ و صميميّت‌ نمودند. نصرت‌السّلطان‌ گفت‌:« بر آقايان‌ اهل‌ محال‌ ثلاث‌ و بروجرد مخفي‌ نيست‌ كه‌ سرداراكرم‌ در حال‌ حاضر به‌ هيچ‌‌وجه‌ در معرض‌ مخاطره‌ نيست‌ و همانا جنبه‌ مردي‌ و مردانگي‌ و تعصّب‌ است‌ كه‌ او را از قلب‌ لرستان‌ به‌سوي‌ ما و براي‌ نجات‌ ما به‌ اين‌جا كشانده‌ است‌.» پس‌ از اين‌ گفتگو‌ها نظرعلي‌خان دست‌ به‌ يك‌ تاكتيك‌ جنگي‌ زد كه‌ هر‌گاه‌ شهود عيني‌ با صراحت‌ و قاطعيّت‌ آن‌ را تأييد نمي‌كردند ما‌ هرگز مبادرت‌ به‌ نوشتن‌ آن‌ نمي‌نموديم‌.
 
شبيخون نظرعلي‌خان به قواي بختياري در اشترينان
سرداراكرم‌ كه‌ خود را طرف‌ محبّت‌ و مورد تأييد بي ‌‌چون ‌و ‌چراي‌ دستجات‌ بروجرد و لرستان‌ مي‌‌‌ديد به‌ يك‌ عمل‌ تهاجمي‌ بسيار خطير مبادرت‌ كرد. شب‌ به‌ نيمه‌‌هاي خود نزديك‌ مي‌شد؛ شبي‌ تاريك‌ با فضايي‌ غبارآلوده‌، اردو در سه‌ فرسخي اشترينان قرار داشت‌. نظرعلي‌خان به‌ تشخيص‌ خود از بين‌ سواران‌ يكصد تن‌ مرد ورزيده‌ مسلّح‌ به‌ سلاح‌ مؤثّر و اسبان‌ تيزتك‌ انتخاب‌ كرد و قدري‌ بعد از نيمه‌‌شب‌ يعني‌ همان‌ دقيقه‌اي كه‌ مي‌خواست‌ دست‌ به‌ يك‌ قمار وحشتناك‌ بزند، خطاب‌ به‌ حاضران‌ اعم‌ از آن‌هايي‌ كه‌ با او مي‌رفتند و آن‌هايي‌ كه‌ ماندگار بودند گفت‌:
«هم‌‌اكنون‌ با اجاز‌ه‌اي كه‌ قبلاً به‌ من‌ داديد با اين‌ صد نفر سوار انتخابي‌ بر سران‌ بختياري‌ در ميان‌ اطاق‌ها و حصار‌هاي اشترينان‌ حمله‌ مي‌كنم‌؛ كار از دو حال‌ خارج‌ نيست،‌ يا مي‌توانم‌ امير‌جنگ و سردار‌بهادر و سردار‌محتشم‌ و چند نفري‌ كه‌ هستند را با يك‌ يورش‌ غافل‌گيري‌ اسير كنم‌ كه‌ در اين‌ صورت‌ غائله‌ ختم‌ و كار تمام‌ است؛ ديگر با افراد و نفرات‌ كينه‌ و نقاري‌ در كار‌ نيست‌ و يا جان‌ بر سر اين‌ كار مي‌گذارم‌ كه‌ آن هم براي‌ من‌ بسيار گواراتر است‌ از اين‌كه شاهد ترك‌تازي‌ و دست‌درازي‌ عد‌ّه‌اي بشوم‌ كه‌ تابع‌ هيچ‌ اصل‌ و اصولي‌ نيستند.
اكنون‌ از محضر شريف‌ آقايان‌ محترم‌ توقّعم‌ اين‌ است‌ كه‌ در انجام‌ اين‌ كار با همه‌ غرابت‌ و مخاطراتي‌ كه‌ در بر دارد به‌ من‌ ايرادي‌ نگيريد و اين‌ تنها خواهش‌ من‌ است‌.» محتاج‌ بيان‌ نيست‌ كه‌ اِصغاي‌ اين‌ بيانات‌ چه‌ واكنش‌هاي گوناگوني‌ برانگيخت؛ زيرا كاري‌ كه‌ پيش‌ گرفته‌ شده‌ بود با هيچ‌‌يك‌ از اصول‌ و موازين‌ عقلي‌ كه‌ مرسوم‌ سپاهي‌گري‌ است‌ وفق‌ نمي‌داد. شبيخون‌ در فن‌ سپاهي‌گري‌ جايز است؛ لكن‌ در هواي‌ باز، نه‌ در اطاق‌هاي در بسته‌ كه‌ بر فراز پشت‌‌بام‌ هر اطاق‌ سنگري‌ مملو از نگهبان‌هاي تفنگ‌ به‌دست‌ به‌ پاسداري‌ مشغول‌اند. امّا قبلاً او از هم‌رزمانش‌ قول‌ گرفته‌ بود و قول‌ و قرار مردم‌ آن‌ روزگار سخت‌تر از سنگ‌هاي خارا و شكست‌ آن‌ امري‌ بود محال‌، به‌ همين‌ جهت‌ و بيشتر به‌خاطر اين‌كه آشفته‌ و مكدّر نگردد ناچار دم‌ فرو برده‌ و خاموش‌ ماندند، سكوتي‌ كه‌ هم‌ علامت‌ رضا بود و هم‌ دليل‌ نگراني‌ سرشار آن‌ها.[4]
پاسي‌ از نيمه‌‌شب‌ گذشته‌ يكصد سوار منتخب‌، پشت‌ سر فرمانده‌ خود، به‌سوي‌ شهرك‌ اشترينان‌ با سرعت‌ هر چه‌ تمام‌تر در‌حالي‌كه‌ دو تن‌ راه‌ بلد با خود داشتند راه‌ افتادند؛ باقي‌ اردو را سردار سفارش‌ كرد كه‌ در همان‌ نقطه‌ منتظر بمانند تا نتيجه‌ كار او معلوم‌ گردد.
سواران‌ مهاجم‌ به‌ اشترينان‌ رسيدند. نظرعلي‌خان براي‌ اين‌كه مسؤوليّت‌ اين‌ عمل‌ و عواقب‌ مترتّب‌ بر آن‌ را شخصاً به‌ عهده‌ بگيرد به‌ يوسف‌خان‌ نورعلي سپرد كه‌ در آن‌جا سوار‌ها را نگاه دارد تا دستور از او برسد. آن‌‌گاه‌ كريم‌ و مهدي‌ ميرشاه‌قلي‌ را غرق‌ در اسلحه،‌ همراه‌ بَلَدي‌ با خود برد و از روي‌ پلي‌ باريك‌ كه‌ در مدخل‌ اشترينان واقع‌ بود رد شده‌ پس‌ از آن‌ از پيچ‌ كوچه‌‌ها نيز گذشت‌؛ آن‌‌گاه‌ در يك‌ ميدان‌گاهي‌ كوچك‌ جلو خانه‌ حاج‌ علي‌ميرزا توقّف‌ كرد. خوانين‌ همان‌جا بودند و او به‌ كريم‌ دستور دق‌الباب‌ داد. كريم‌ و مهدي‌ از اسب‌ها به‌ زير آمده‌ خود را دَم‌ در رساندند و دق‌الباب‌ كردند. يك‌ نفر با صداي‌ در، پيش‌ آمده‌ پرسيد: شما كي‌ هستيد؟ كريم‌ پاسخ‌ داد: آشناييم‌، بگوييد حاجي‌ شخصاً تشريف‌ بياورند. آن‌ شخص‌ برگشت‌ و به‌ حاجي‌ اطلاع‌ داد كه‌ شما را پشت‌ در مي‌خواهند. او پشت‌ در آمده‌ پرسيد: « با كي‌ كار داريد و از من‌ چه‌ مي‌خواهيد؟» در همان‌ موقع‌ نظرعلي‌خان پيش‌ آمده‌ شخصاً پاسخ‌ داد كه‌: « من‌ سردار‌اكرم‌ هستم‌، فوراً درب‌ را بگشا، چون‌ با خود يكصد سوار مسلّح‌ آورده‌ام‌ و مي‌خواهم هم‌‌اكنون‌ سران‌ بختياري‌ را دستگير كنم‌ تا غائله‌ ختم‌ شود؛ من‌ به‌پاس‌ دوستي‌ و نان‌ و نمكي‌ كه‌ با هم‌ داريم‌ اين‌ خواهش‌ را از شما مي‌كنم.»‌ ولي‌ حاجي‌ جواب‌ داد كه‌: «خانه‌ام‌ خراب‌! بالاي‌ اين‌ خانه‌ قراول‌ گذاشته‌ شده‌ آن‌ها مراقبت‌ دقيق‌ دارند‌، فرضاً هم‌ كه‌ تو وارد بشوي‌ ترديد ندارم‌ كه‌ خودت‌ هم‌ كشته‌ خواهي‌ شد، مگر از جانت‌ سير شده‌اي‌؟ زود برگرد و برو.» نظرعلي‌خان پافشاري‌ كرد و به‌ تهديد پرداخت‌. در آن‌ لحظه‌ خطرناك‌، قراول‌هايي‌ كه‌ در پشت‌ بام‌ بودند از صداي‌ نجوا و پچ‌پچ‌ پشت‌ در متوجّه‌ خطر گرديده‌ يك‌ نفر از بالاي‌ ديوار سر پيش‌ آورد كه‌ ببيند چه‌ خبر است‌ و چون‌ چشمش‌ به‌ سه‌ تن‌ سواره‌ افتاد فرياد زد: سوار كي‌ هستي؟‌ ولي‌ مهدي‌ به وي‌ مهلت‌ نداده‌ با گلوله‌ بر زمينش‌ افكند. دومي‌ را نيز كريم‌ هدف قرار داد و لاشه‌ او نيز پهلوي‌ اوّلي‌ افتاد. سواران‌ سرداراكرم‌ تفنگ‌هاي آن‌ها را برداشته‌ به‌ قاچ‌ زين‌ آويختند. بر اثر اين‌ سر و صدا و صداي‌ صفير گلوله‌ ساير نگهبانان‌ بيدار شدند و حمله‌ آغاز شد. لكن‌ سرداراكرم‌ پس‌ از خالي‌ شدن‌ گلوله‌‌ها و هياهوي‌ نگهبانان‌ و زمزمه‌ ساكنين‌ خانه‌، متوجّه‌ ‌شد كه‌ نقشه‌ عملي‌ نيست‌ و اندك‌ توقّف‌ سبب‌ نابودي‌ او و جمعي‌ ديگر خواهد گرديد. ناچار عنان‌ اسب‌ را برگردانيد و به‌ دو تن‌ همراهان‌ نيز اشاره‌ كرد كه‌ حركت‌ كنند و آن‌ها در ميان‌ شليك‌ گلوله‌‌هاي پي‌‌در‌پي‌ تعقيب‌ كنندگان‌ توانستند به‌‌سلامت‌ از ميان‌ كوچه‌‌هاي تنگ‌ و تاريك‌ دِه‌ عبور و جان‌ سالم‌ به‌ در ببرند.
عدّ‌ه‌اي از طرف‌ سران‌ بختياري‌ همان‌ لحظه‌ مأمور گشتند كه‌ نظرعلي‌خان ‌را كشته‌ يا اسير نمايند. اين‌ عدّه‌ او را تا خارج‌ از دِه‌ دنبال‌ كردند اما به‌زودي‌ متوجّه‌ شدند كه‌ دسته‌اي از سواران‌ جنگاور انتظار ورودشان‌ را دارند، لذا ناگزير به‌ مراجعت‌ شدند و جريان‌ را به‌سرداران‌ گزارش‌ دادند.[5]
با چنان‌ وضع‌ و موقعيّتي‌ بامداد همان‌ شب،‌ رؤساي بختياري‌ گرد هم‌ جمع‌ شدند و در اطراف‌ كار‌ها به‌ مشورت‌ پرداختند. آن‌ها تصميم‌ گرفتند كه‌ اسيران‌ را در مكان‌ امني‌ نگهداري‌ كنند و با توپ‌خانه‌ و هر چه‌ در حيّز قدرت‌ دارند به‌ تعقيب‌ او پردازند. در همان‌ وقتي‌ كه‌ آن‌ها مشغول‌ تدارك‌ حركت‌ به‌سمت‌ نهاوند بودند تا در آن‌جا ترتيب‌ كار‌ها را داده‌ و تدارك‌ لازم‌ را ببينند و براي‌ خواروبار و عليق‌ چهارپايان هم در مضيقه‌ نمانند اطلاع‌ يافتند كه‌ سرداراكرم‌ در سه‌‌راهي‌ ثلاث نزديك‌ دهكده‌ "كيكَدان"‌ اردو زده‌ است‌ با اين‌ وضع‌ قرار شد اردوي‌ بختياري‌ و دولتيان‌ بدان‌ سمت‌ متوجّه‌ گردند.
از آن‌ طرف‌ نظرعلي‌خان به‌ محض‌ مراجعت‌ از شبيخون‌ عجيب‌ خود به ‌سران‌ اردو خاطرنشان‌ ساخت‌ كه‌ با اين‌ عمل‌ تعرّضي،‌ تا انداز‌ه‌اي حريف‌ متوجّه‌ خطري‌ كه‌ با آن‌ مواجه‌ است‌ شده‌ است‌ لكن‌ لازمه‌ كار اين‌ است‌ كه‌ ديگر به‌ آن‌ها فرصت‌ ندهند. او گفت‌: « من‌ از دور تعرّضات‌ موضعي‌ سالارنظام‌ را مي‌شنيدم‌ و شما ديديد كه‌ همين‌ تعرّضات‌ موجب‌ نجات‌ شهر بروجرد شد؛ اينك‌ نوبت‌ آن‌ رسيده‌ است‌ تا ما نيز از توپ‌هايي‌ كه‌ در دست‌ داريم‌ ولو هم‌ ناقص‌ استفاده‌ كنيم‌ و همواره‌ ضارب‌ و متعرّض‌ ما باشيم‌ نه‌ آن‌ها» سپس‌ پيشنهاد كرد كه‌ سالارالدّوله‌ را در مكاني‌ كاملاً مطمئن‌ بگذارند و دسته‌جمعي‌ به‌ اشترينان‌ حمله‌ كنند. سواران‌ سرداراكرم‌ و خوانين‌ بروجرد و نهاوند آن‌ روز را در كيكَدان به‌ تدارك‌ جنگ‌ پرداخته‌ تفنگ‌ها را آماده‌ و نواقص‌ سلاح‌ موجود را تا آن‌جا كه‌ مقدور بود برطرف‌ كردند. آن‌‌گاه‌ اسب‌ها را تيمار و به‌ آن‌ها عليق‌ كافي‌ دادند. ظهر هم‌ ناهار مختصري‌ صرف‌ شد و دو ساعت‌ بعد‌از‌ظهر نظرعلي‌خان، سالارنظام‌، نصرت‌السّلطان‌ و ساير بزرگان‌ اردو در چادر سالارالدّوله‌ جمع‌ شده‌ قرار گذاشتند كه‌ سواران‌ را دو قسمت‌ كنند. 
سالارنظام، نصرت‌السّلطان گودرزي و يوسف‌خان نور‌علي مستقيماً از سمت شمال و سرداراكرم با بقيه همراهان، اشترينان را دور زده از سمت بروجرد حركت و قواي بختياري را با مجاهدين از دو طرف مورد حمله قرار دهند. سالار‌الدّوله را يكي از خوانين نهاوند به‌‌طوري‌‌كه كسي متوجّه شخصيّت او نگردد و ناشناس بماند به دهكده "فارسمان" برد و قرار شد پس از فراقت از كار حريفان جنگي بروند و نتايج كارها را به وي گزارش دهند.
سرداراكرم فكر مي‌كرد مجاهدين هنوز در اشترينان به‌سر مي‌برند و نقشه جنگ بر اين مبني طرح گرديد؛ ولي از قضا همان‌وقتي كه اين‌ها مشغول تدارك حمله بودند آن‌ها نيز در صدد خروج از ده و حمله بر حريف افتادند. بنابراين پس از حركت اين دو اردو، لرها در پشت برج و با‌روي اشترينان در فاصله دو كيلومتر در سمت شمال (راه ملاير) سواران سالار‌نظام و هم‌رزمان او با انبوه قواي بختياري تلاقي كردند و جنگ ساعت چهار بعدازظهر بين طرفين درگرفت. سران بختياري به تصوّر اين‌كه با همين عدّه طرف هستند فقط با تفنگ مي‌جنگيدند، ولي به زودي متوجّه شدند كه قواي اصلي كه در رأس آن‌ها خود نظرعلي‌خان قرار دارد، از سمت بروجرد در حال پيش‌روي به‌سوي اشترينان است؛ بدين جهت ناچار شدند از برابر سواران سالارنظام سلگي عقب‌نشيني كنند و به دِه برگردند و براي اين‌كه دشمن اين عقب‌نشيني را حمل بر شكست نكند قسمتي از سواران را در مقابل سالارنظام قرار دادند و عمده قوا با امير‌جنگ ، سردار بهادر و ابوالفتح سيف‌لشكر به اشترينان برگشتند. سالار‌نظام سلگي بدون توجّه به تلفات در مدّت يك ساعت تومار لشكريان دشمن را در هم پيچيد و ضمن وارد كردن تلفات سنگين آن‌ها را به هزيمت وا‌داشت و ناگزير كرد كه به‌سوي اشترينان عقب‌نشيني كنند و خود را به آن‌جا برسانند. در سمت جنوب هم سردار‌بهادر، قواي بختياري را تا حدود دو كيلومتر از دِه خارج كرده به استقبال نظرعلي‌خان شتافت و جنگي بسيار شديد و خونين بين دو حريف كه متأسّفانه هر دو خون پاك لري در رگ و جانشان فوران داشت درگرفت. نظرعلي‌خان توانست بر بختياري‌ها آن‌چنان فشاري وارد آورد كه آن‌ها نيز به‌سوي اشترينان عقب‌نشيني كنند و به‌دسته اوّلي بپيوندند و به اين ترتيب ملاحظه مي‌شود كه تا اين‌جا پيروزي از آن سواران لرستان بوده است. سردار‌ظفر كه خود در جنگ اشترينان شركت نداشته و بيشتر نوشته‌هايش جنبه حماسه‌‌سرايي دارد مع‌ذالك اعتراف مي‌كند كه « وقتي اردوي نظرعلي‌خان از دور پيدا شد رعبي در دل بختياري‌ها افتاد، در آن موقع حاج ابوالفتح سيف‌لشكر كه رشيدترين سوار بختياري بود پهلوي سردار‌بهادر ايستاده بود به ‌سردار‌بهادر رو كرده سخنان خالي از نزاكت گفتن آغاز كرد و تنها به همان سخنان اكتفا نكرده هتّاكي و بي‌حرمتي را از حد گذرانيد و سردار در جواب او گفت: شما كه خويش و ريش‌سفيد ما هستيد و رشيد و جنگاوريد اين‌گونه ترسيده‌ايد نمي‌د‌انيد چه مي‌گوييد من از ديگران چه توقّعي مي‌توانم داشته باشم»
آن‌گاه چنين افاده مي‌كند: «سالارنظام را امر كرد[6] توپ به اردوي نظر‌علي‌خان ببندد، تير اوّل در اردوي نظرعلي‌خان خورده هفت، هشت نفر به خاك افتادند، با تير دوم و سوم از يك فرسنگي اردوي نظرعلي‌خان برگشته چه به طرف بروجرد و چه به طرف كوهسار فراري و آواره شدند.»[7]
اين مطلبي است كه صرف‌نظر از اشتباهاتي كه در آن ديده مي‌شود و صرفاً دور از واقعيّت است در مورد اثر توپخانه و خساراتي كه از اين صنف بر نيروي لرستان وارد گرديده كاملاً درست است؛ زيرا قبلاً كه دو طرف با اسلحه سبك مي‌جنگيدند سواران لرستان به‌نحو محسوسي چيرگي يافته و توافق داشته‌اند و در هر دو سمت شمال‌ و جنوب‌ دشمنان‌ را وادار به‌ عقب‌نشيني‌ كردند به‌صورتي‌ كه‌ رشيدترين سرداران‌ آن‌ها دُچار بيم‌ و هراس‌ گرديده‌ است‌، ولي‌ پس‌ از نصب‌ توپ‌خانه‌ و با توجّه‌ به‌ اين‌كه سلاح‌ مجاهدين‌ كلاً سه‌‌‌تير و ده‌تير با بُرد زياد و داراي فشنگ‌ فراوان‌ بودند، اما اسلحه‌ سواران‌ لرستان‌ غالباً تفنگ‌هاي سر‌پُر سربي‌ و لوازم‌ ناقص‌ و اندك‌ بوده‌ از طرفي‌ سواران‌ بروجردي‌ سلاح‌ جنگي‌ كم‌تري‌ با خود داشته‌اند. علّت‌ اين‌ امر آن‌ بود كه‌ بروجردي‌ها عد‌ّه‌اي تفنگ‌چي‌ ورزيده‌ و مجهّز كه‌ داشتند به‌ تنگه‌ ونايي‌ فرستادند تا دهانه‌ تنگه‌ را به‌ روي‌ دشمن‌ ببندند، زيرا اين‌ مردم‌ مآل‌بين‌ از طبع‌ غارت‌گر و تمايلات‌ تاراج‌گري‌ بختياري‌ها با اطلاع‌ بودند، لذا براي‌ اين‌كه حاصل‌ يك‌ عمر كار و كوشش‌ خود و پدرانشان‌ را به‌دست‌ ايشان‌ ندهند اموال‌ و اثاثيه‌ گران‌بها و قابل‌ توجّهي‌ را كه‌ داشتند به‌ دهكده‌ ونايي‌ حمل‌ كرده‌ و دهانه‌ تنگه‌ را توسّط‌ مردان‌ جنگاور و مجهّز سد كردند. به‌ اين‌ علّت‌ و جهات‌ ديگر و براي‌ اين‌كه افراد جنگجوي‌ اردو از تيررس‌ توپ‌خانه‌ دور شوند سرداراكرم‌ دهكده‌ اشترينان‌ را دور زده‌ به‌دسته‌ سالارنظام‌ سلگي‌ پيوست‌ و بعد از مشورت‌ با ياران‌ قرار شد اردو به‌ ونايي‌ حركت‌ كند و در آن‌جا نقشه‌ يك‌ حمله‌ قاطع‌ را پياده‌ كنند. سرداراكرم‌ به‌ اتّفاق‌ سران‌ بروجرد، نهاوند و تعدادي‌ از رؤساي‌ برجسته‌ بالاگريوه‌، سلسله‌، طرهان‌ و دلفان‌ چون‌ شب‌ فرا رسيده‌ و هوا تاريك‌ شده‌ بود با راهنمايي‌ بلدي‌هاي محلي‌ به‌سوي ونايي‌ حركت‌ كردند و اردوي‌ بختياري‌ شب‌ در اشترينان‌ ماندند.
روز بعد سرداران‌ بختياري‌ براي‌ اين‌كه غافل‌گير نشوند صفوف‌ خود را مرتّب‌ كرده‌ در پناه‌ چندين‌ عرّاده توپ‌ از دهكده‌ اشترينان‌ به‌‌قصد حمله‌ بر اردوي‌ لرستان‌ به‌سوي‌ ونايي‌ رهسپار شدند. سرداراكرم‌ كه‌ اميدوار بود در ونايي از كمك‌ ساخلوي‌ آن‌جا برخوردار گردد و در صورت‌ لزوم‌ بختياري‌ها را به‌ آن‌ موضع‌ خطرناك‌ بكشاند و از دو طرف‌ به‌ محاصره‌ اندازد به‌ زودي‌ متوجّه‌ شد كه‌ تفنگ‌داران‌ ونايي‌ به‌ روي‌ ياران‌ او تيراندازي‌ كرده‌ و اظهار مي‌داشتند كه‌ بيگانه‌ براي‌ ما بيگانه‌ است‌ مي‌خواهد سرداراكرم‌ باشد يا سردار‌بهادر و با اين‌ تفصيل‌، نيك‌ پيداست‌ كه‌ قواي‌ لرستان‌ در آن‌ لحظات‌ بين‌ دو جناح‌ مخالف‌ قرار گرفته‌ و نمي‌توانست عواقب‌ كار را پيش‌بيني‌ كند.
سران‌ اردو زير چادري‌ كه‌ برافراشته‌ بودند گرد او جمع‌ شدند. اشرف‌السّلطان‌، نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌، صارم‌السّلطان‌ بروجردي‌، سالار‌نظام‌ سلگي‌، يوسف‌خان‌، خسروخان‌، رستم‌خان‌، عظيم‌خان‌، محمّدرضاخان‌، طهماسب‌‌خان‌، ايمان‌قلي‌خان‌، عزيزخان آزادبخت‌، سام‌خان محمّدي‌، دوريشَكَه‌، علي‌مرادخان و الهيارخان گراوند و ديگر بزرگان‌ اردو به‌ گفتگو نشستند كه‌ چه‌ بايد بكنند.
گفتگو زياد و پيشنهاد فراوان‌ داده‌ شد، در آن‌ ميان نصرت‌‌السّلطان‌ گودرزي‌ پيشنهاد كرد كه‌ سرداراكرم‌ موافقت‌ كند در مورد تفنگ‌چي‌هاي ونايي‌ تحقيق‌ بيشتري‌ به‌عمل‌ آيد و دانسته‌ شود كه‌ آن‌ها كي‌ هستند و به‌ چه‌ منظوري‌ تنگه‌ ونايي‌ را بسته‌اند. آيا آن‌ها را مجاهدين‌ و بختياري‌ها فرستاده‌اند يا تعلّق‌ به‌ بعضي‌ از خوانين‌ لرستان كه از نظرعلي‌خان دل‌گران‌ مي‌باشند دارند و يا اين‌كه از طرف‌ شهرنشينان‌ بروجرد مأموريتي‌ دارند؟ پس‌ از تحقيق‌ و كشف‌ حقايق‌ تكليف‌ روشن‌ مي‌گردد، زيرا از جانب‌ دشمنان‌ اگر آن‌جا را تصرّف‌ كرده‌ باشند كه‌ جنگيدن‌ با آن‌ها صلاح‌ نيست‌، چون‌ هيچ‌كس‌ با دشمن‌ نامريي‌ نمي‌تواند درگير شود و آن‌ها واقعاً در دو سمت‌ تنگه‌ مواضعي‌ غير مريي‌ دارند و ما ناچاريم‌ با تمام‌ قوّه‌ و قدرت‌ خود بر بختياري‌ها و مجاهدين‌ حمله‌ كنيم‌ بلكه‌ راهي‌ از ميان‌ آن‌ها باز كنيم‌ و جان‌ به‌در بريم‌ و يا اين‌كه آن‌قدر بجنگيم‌ تا همه‌ كشته‌ شويم‌، اين‌ پيشنهاد عاقلانه‌ را نظرعلي‌خان و ساير سران‌ اردو عموماً تأييد كردند.
نظرعلي‌خان پيشنهاد كرد كه‌ نصرت‌السّلطان‌ شخصاً اين‌ مأموريّت‌ را به‌ عهده‌ بگيرد و با نگهبانان‌ تنگه‌ هر طور شده‌ باب‌ گفتگو را بگشايد. نصرت‌‌السّلطان گودرزي‌ پس‌ از استماع‌ اين‌ سخنان‌ فوري‌ از جاي‌ خود برخاسته‌ و رهسپار ونايي‌ شد. در اين‌ موقعيّت‌ بسيار خطير، نظرعلي‌خان اظهار داشت‌ كه‌ چون‌ قواي‌ دولتيان‌ و بختياري‌ها مشغول‌ پيشرفت‌ هستند قطعاً به‌‌زودي‌ به‌ اين‌جا خواهند رسيد و اگر از پيشتازان‌ آن‌ها جلوگيري‌ نگردد به‌سوي‌ تنگه‌ رهسپار خواهند شد. در اين‌ صورت‌ نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ با آن‌ها برخورد خواهد كرد و ممكن‌ است‌ ضايعه‌ بزرگي‌ دامن‌گير گردد و ما هم‌ بين‌ دو آتش‌ توپ‌ و تفنگ‌ قرار بگيريم‌ و نابود شويم‌ با اين‌ تفصيل‌ ملاحظه‌ مي‌كنيم‌ كه‌ باز هم‌ نيازمند يك‌ اقدام‌ جدي‌ و فداكاري‌ بزرگ‌ هستيم‌ و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ با از جان‌‌گذشتگي‌ به‌ دشمنان‌ حمله‌ور شويم‌ و تا رسيدن‌ گودرزي‌ به‌ دهانه‌ تنگه‌ و برگشتن‌ او، اردو‌ي دشمن‌ را مشغول‌ بداريم‌ و مانع‌ از پيشرفتشان‌ شويم‌.
محمّدرحيم‌خان (دوريشَكَه‌) گراوند از طرف‌ سرداراكرم‌ مأمور شد كه‌ در رأس‌ يكصد سوار، هنگامي‌ كه‌ مجاهدين‌ سرازير شدند، غفلتاً بر سمت‌ چپ‌ آن‌ها يورش‌ بَرَد. سالار نظام‌ سلگي‌ با يوسف‌خان نورعلي‌ و رستم‌خان موموند نيز صد سوار با خود برداشته به‌ قصد حمله‌ بر جبهه‌ راست‌ قشون‌ دشمن‌ آماده‌ و رهسپار گرديدند. خود سرداراكرم‌ با سران‌ بروجرد و نهاوند بر قلب‌ مجاهدين‌ تاخت‌. حمله‌ به‌قدري‌ ناگهاني‌ و سخت‌ و بي‌‌باكانه‌ بود كه‌ ستون‌هاي چپ‌ و راست‌ سواران‌ بختياري‌ به‌هم‌ برآمده‌ و از دو طرف‌ به‌ قلب‌ سپاه‌ ريختند؛ در نتيجه‌ صف‌ها متلاشي‌ شد و براي‌ آرايش‌ جنگي‌ و حفظ‌ نفرات‌ خود، سران‌ بختياري‌ مقداري‌ در حدود سه‌ كيلومتر عقب‌ نشستند. گوينده‌ يعني‌ شاهد عيني‌ در اين‌جا واژه‌ فرار را به‌كار برده‌ و عقيده‌ ساير آقايان‌ معمّرين‌ لرستان‌ نيز همين‌ است‌ كه‌ چنان‌ اين‌ حمله‌ جسورانه‌ با اين‌ سرعت‌ و به‌ اين‌ زودي‌ بر سواران بختياري‌ عجيب‌ بود كه‌ كاملاً يكه‌ خورده‌ به‌ قول‌ امروزي‌ها شوكه‌ شدند و نيم‌ فرسخ‌ عقب‌نشيني‌ كردند.
اين‌ ترس‌ و توهّم‌ جز در موارد احساس‌ خطر به‌ كسي‌ دست‌ نمي‌دهد، بنابراين‌ آن‌ها ترسيدند و در نتيجه‌ فرار كردند و اگر سرداراكرم‌ به‌ همين‌ اندازه‌ قناعت‌ نمي‌كرد معلوم‌ نيست‌ اين‌ فرار ادامه‌ مي‌يافت‌ يا خير، با اين‌ وصف‌ جمله‌ عقب‌نشيني‌ را ما به‌كار مي‌بريم‌ و اين‌ عقب‌نشيني‌ فرصت‌ لازم‌ را در اختيار گذاشت‌ تا نصرت‌السّلطان گودرزي‌ بتواند به‌ سلامت‌ وارد تنگه‌ ونايي گردد. او پس‌ از ورود، خود را معرفي‌ كرد و نشاني‌ داد و تفنگچي‌ها موافقت‌ كردند تا با ايشان‌ ملاقات‌ نمايد. پس‌ از ملاقات‌ مردي‌ كه‌ عنوان‌ سر تفنگ‌چي‌ را داشت‌ نسبت‌ به‌ نصرت‌السّلطان‌ اداي‌ احترام‌ فراوان‌ كرده‌ اظهار داشت‌ كه‌ ثروتمندان‌ شهر خودتان‌ بروجرد اموال‌ و دارايي‌ گران‌بهاي خودشان‌ را اين‌جا فرستاده‌ و ما را به‌ موجب‌ كلام‌الله‌ مجيد سوگند داده‌اند كه‌ با احدي‌ جز خودشان‌ نزديك‌ نشويم‌ و نگذاريم‌ كسي‌ قدم‌ به‌ اين‌ دربند بگذارد. لكن‌ شما خود مالك‌ قسمتي‌ از اين‌ اموال‌ و دارايي‌ مي‌باشيد، مخصوصاً اشرف‌السّلطان‌ و صارم‌السّلطان‌ مقدار زيادي‌ از اين‌ ثروت‌ها را دارا مي‌باشند كه‌ چون‌ مدّتي‌ است‌ بروجرد نرفته‌ و از وضع‌ داخلي‌ خود بي‌خبر مانده‌ايد متوجّه‌ قضايا نيستيد، اكنون‌ ما نيز در اختيار شما هستيم‌ هر طور صلاح‌ مي‌دانيد همان‌‌گونه‌ رفتار خواهد شد.
نصرت‌السّلطان‌ از اين‌ موضوع‌ بسيار خرسند شد و آن‌ را به‌ فال‌ نيك‌ گرفت‌ و فوراً يك‌ نفر را با نشاني‌ كافي‌ نزد نظرعلي‌خان فرستاده‌ اطلاع‌ داد كه‌ تفنگ‌داران‌ در‌بند ونايي‌ از ياران‌ خودشان‌ هستند و از اين‌ بابت‌ جاي‌ نگراني‌ نيست‌ و مي‌توانند به‌ تنگه‌ وارد گردند. سرداراكرم‌ خرسند از اين‌ حُسن‌ تصادف‌ با سواران‌ خود حركت‌ و به‌ دربند ونايي وارد گرديده مواضع‌ مستحكمي‌ را به‌دست‌ آورده‌ در آن‌جا متوقّف‌ شد.
همان‌وقت‌ خبر رسيد كه‌ از تهران‌ مقدار فراوان‌ پول‌، خواروبار، توپ‌ و سلاح‌ جنگي‌ براي‌ دولتيان‌ و بختياري‌ها رسيده،‌ تعدادي‌ نيز سوار مجاهد به‌كمك‌ آن‌ها فرستاده‌ شده‌ است‌ و آن‌ها به‌ بختياري‌ها پيوسته‌اند. وصول‌ اين‌ خبر ممكن‌ بود موجب‌ شود نظرعلي‌خان كه‌ دربند را هم‌ در دست‌ خود داشت‌ وادار سازد ميدان‌ نبرد را به‌ حريفان‌ زورمندش‌ واگذار كند و به‌ لرستان‌ رهسپار شود و در آن‌جا چاره‌ ديگري‌ براي‌ مقابله‌ بعدي‌ بيانديشد، لكن‌ او اين‌ كار را نكرد و به‌ افراد سپاهي‌ دستور داد دو سمت‌ دربند را سنگربندي‌ كنند و همچون‌ سدي‌ محكم‌ و استوار جلوي‌ پيشرفت‌ بختياري‌ها را بگيرند و نگذارند حتّي‌ آن‌ها يك‌ قدم‌ هم‌ پاي‌ پيش‌ نهند. چون‌ با ورود نيروي‌ تازه‌‌نفس‌ براي‌ دشمن،‌ امكان‌ اين‌كه با آن‌ها بتوان‌ روبه‌رو شد با وجود توپ‌خانه‌ مجهّزي‌ هم‌ كه‌ در اختيار داشتند وجود نداشت؛‌ مي‌بايستي‌ دست‌ به‌ جنگ‌هاي پارتيزاني‌ و پراكنده‌ مخصوصاً در تنگه‌‌ها و راه‌‌هاي كوهستاني‌ زده‌ شود تا بالاخره‌ آن‌ها ستوه‌ آمده‌ و متوجّه‌ شوند كه‌ ضرر اين‌ لشكركشي‌ها به‌ مراتب‌ افزون‌تر از سود آن‌ مي‌باشد.
موقعيّت‌ دربند ونايي‌ در آن‌ ايّام‌ به‌صورتي‌ بود كه‌ با وجود معدودي‌ تفنگ‌دار قواي‌ سلم‌ و تور هم‌ قادر به‌ گذشتن‌ از آن‌ نبود. بر اساس‌ اين‌ واقعيّت،‌ سران‌ بختياري‌ و مجاهدين‌ پس‌ از حصول‌ اطلاع‌ از ورود سرداراكرم‌ به‌ آن‌جا و سنگربندي‌ در مواضع‌ مستحكم‌ آن‌ درّه‌ و اطمينان‌ به‌ اين‌كه در شرايط‌ حاضر تعقيب‌ او امكان‌پذير نيست‌ و نمي‌توانند بدون‌ تحمّل‌ تلفات‌ زياد بر وي‌ دست‌ يابند، اردو را دو نيم كرده‌ براي‌ بار سوم‌ به‌ اشترينان‌ مراجعت‌ نمودند و در آن‌دهكده‌ي ويران‌ توقّف‌ كردند. اين‌ توقّف‌ مدّت‌ دو روز ادامه‌ داشت. پس‌ از رسيدن‌ خبر مراجعت‌ دولتيان‌، سرداراكرم‌ با صواب‌ديد بزرگان‌ اردو مخصوصاً محترمين‌ بروجرد و نهاوند دستور داد اردو از دربند ونايي به‌ نهاوند حركت‌ كند و از نهاوند روز بعد به‌ قريه‌ فارسمان كه متعلّق‌ به‌ دامادش‌ سالار‌‌نظام‌ سلگي‌ بود رهسپار شدند.
اين‌ قريه‌ي‌ آباد در سمت‌ راست‌ گردنه‌ وِرازاوِنَه‌ واقع‌ و داراي‌ چشمه‌سار‌هاي زلال‌ و آب‌ فراوان‌ و باغات‌ دل‌گشاست‌. ساختمان‌هاي آن در كمركش كوه‌ گرين‌ ساخته‌ شده‌ و داراي‌ موقعيّت‌ بسيار مستحكمي‌ است‌. اين‌ قصبه‌ با دهات‌ كهريز كهريز‌ها متعلّق‌ به‌ او بود.[8]
 
انعقاد معاهده‌ي صلح بين نظرعلي‌خان و سران بختياري
جريان‌ آن‌ روز‌ها و هر چه‌ بين‌ او، دولتيان، بختياري‌ها و مجاهدين‌ گذشته‌ بود كلاً از طرف‌ سرداراكرم‌ به‌ سالارالدّوله‌ گزارش‌ و گفته‌ شد كه‌ در حال‌ حاضر صحبت‌ بر سر لحاف‌ مُلانصرالدّين‌ است،‌ يعني‌ قصد و نيّت‌ سرداران‌ بختياري‌ فقط‌ تسلّط‌ بر لرستان‌ مي‌باشد وگرنه‌ ما با كسي‌ كار نداريم‌. حضرت‌ والا در حال‌ حاضر براي‌ ما يك‌ مهمان‌ هستيد و تا هر زمان كه مايل‌ باشيد براي‌ سران‌ لرستان‌ محترم‌ و گرامي خواهيد بود. لكن‌ لرستان‌ و يك‌ فرد مسؤول‌ لرستاني‌ به‌ هيچ‌‌وجه‌ و تحت‌ هيچ‌ عنوان‌ با مشروطيّت خصومت‌ نمي‌ورزد، زيرا آن‌قدر نادان‌ نيست‌ كه‌ محاسن‌ و مزاياي‌ اين‌ رژيم‌ را كه‌ سلطنت‌ مشروطه‌ نام‌ دارد درك‌ ننمايد. سالارالدّوله‌ پرسيد او چه‌ تكليفي‌ دارد؟ و بدون‌ اين‌كه يك‌ هدف‌ خاص‌ را دنبال‌ كند چگونه‌ مي‌تواند به‌حيات‌ سياسي‌ خود ادامه‌ دهد؟
گفته‌ شد كه‌ سران‌ لرستان‌ از حضرت‌ والا دست‌‌خط‌‌هاي متعدّد دارند كه‌ به‌‌موجب‌ آن‌ها خواسته‌اند در حضورشان‌ براي‌ تثبيت‌ امر مشروطيّت و دفع‌ دشمنان‌ مشروطه‌ و ياري‌ با مشروطه‌خواهان‌ مبارزه‌ كنيم‌ و اين‌ نهال‌ نو‌رس‌ را به‌ ثمر برسانيم‌. من‌ در كرمانشاهان‌ شخصاً در مجلسي‌ كه‌ ملك‌المتكّلمين‌ رابط‌ بين‌ شما و سران‌ مشروطه‌ حضور داشت‌، بودم و اين‌ موضوع‌ را حضرت‌ والا تصديق‌ داريد كه‌ در آن‌ جلسه‌ و جلسات‌ بعدي‌ تعهّد فرموديد كه‌ از هرگونه‌ كمك‌ و معاضدت‌ دريغ‌ نورزيد. بر اين‌ اساس‌ بود كه‌ داوودخان از كلهر، سردار‌رشيد از كردستان‌ و من‌ با برادران‌ لرستاني‌ به‌ اتّفاق‌ پسر اميرجنگ والي‌ پشتكوه‌ با هم‌ عهد اتّفاق‌ بستيم‌ و با پيوندهايي‌ كه‌ بسته‌ شد به‌ آن‌ صورت‌ به‌ جنگ‌ دشمنان‌ مشروطه‌ و مخالفين‌ شاه‌ ايران‌ رفتيم‌، ولي‌ خيلي زود متوجّه‌ شديم‌ كه‌ آن‌ هدف‌ مقدّس‌ فراموش‌ شده‌ و نقشه‌ جز آن‌ است‌ كه‌ مي‌پنداشتيم،‌ زيرا حضرت‌ اقدس‌ والا به‌‌زودي‌ خود را كسي‌ كه‌ قانون‌ او را خلع‌ كرده‌ قلمداد ، مشروطه‌ را نفي‌ كرده‌ و از آن‌ تبرّا فرموديد به‌صورتي‌ كه‌ مردم‌ شبحي از هرج‌‌و‌مرج‌ و خودسري‌ كه‌ از افرادي‌ فرومايه‌ تشكيل‌ شده‌ است‌ در پيش‌ چشم‌ خود مشاهده‌ مي‌كردند.
اكنون‌ محمّدعلي‌‌ميرزا از كشور خارج‌ شده‌، مجلس‌ سيماي‌ خود را به‌‌خوبي‌ رو نموده‌ و بر همين‌ اساس‌ ملاحظه‌ فرموديد كه‌ رسوايي‌ها بار آمد و چگونه‌ آن‌ سپاه‌ گران‌ توسّط يك‌ دسته‌ مجاهد و يك‌ مرد ارمني‌ متلاشي‌ گرديد. هر‌گاه‌ در مراجعت‌ از ساوه در دولت‌آباد به‌ من‌ خبر حركت‌ قواي‌ بختياري‌ نمي‌رسيد جاي‌ بحث‌ نبود و من‌ هم‌ به‌ خانه‌ خود مي‌رفتم‌، لكن‌ ملاحظه‌ كردم‌ كه‌ از اين‌ به‌ بعد داستان‌ رنگ‌ دگر به‌خود گرفته‌ و اكنون‌ ما با‌ برادران‌ لر بزرگ‌ دست‌ در گريبانيم‌ و بايد ناظر آدم‌كشي‌ها و غارت‌گري‌هاي افراد هم‌‌خون‌ و هم‌طايفه‌ خودمان‌ باشيم‌ و به‌ عنوان‌ مردمي‌ مغلوب‌، دم‌ بر نياورده‌ و ناظر باشيم،‌ كه‌ البته‌ وقوع‌ چنين‌ امر جز با مرگ‌ همه‌ سرداران‌ غيور لر امكان‌پذير نمي‌باشد. حال‌ در گيرودار اين‌ مسايل،‌ كوچك‌‌ترين فتوري‌ در امر دفاع‌ از هرگونه‌ تجاوز و تعدّي‌ از ناحيه‌ هر شخص‌ يا اشخاص‌ انجام نخواهد شد. ولي ‌حضرت‌ والا خود فرزند شاهنشاه‌ مبرور هستيد كه‌ سال‌ها بر ما حكومت‌ داشته‌ و داماد ارجمند من‌ مي‌باشيد بايد به‌ عرض‌ برسانم‌ كه‌ هر چند مدّت‌ تصميم‌ بر توقّف‌ در حوزه‌ لرستان‌ داشته‌ باشيد بر همه‌ ما واجب‌ است‌ كه‌ مَقدم‌ شما را عزيز و گرامي‌ بداريم‌.
مذاكره‌ بين‌ شاه‌زاده‌ نگون‌‌بخت‌ كه‌ علناً در معرض‌ ستيز روزگار بود و در اين‌مورد از برادر مخلوعش‌ چيزي‌ كم‌ نداشت‌ با سرداراكرم‌، با خبر ورود يك‌ نفر از خوانين‌ و سران‌ بختياري‌ از اشترينان‌ به‌ حضور نظرعلي‌خان قطع‌ شد و او از چادر سالارالدّوله‌ به‌ منظور پذيرفتن‌ فرستاده‌ خارج‌ گرديد و در چادر خود دستور داد او را حاضر نمايند.
فرستاده‌ به ‌سردار گفت كه‌:‌ « رؤساي‌ اردوي‌ اشترينان‌ با توجّه‌ به‌ اين‌كه آن‌ها نيز لر هستند بيش‌ از اين مايل‌ به‌ ادامه‌ اين‌ وضع‌ نبوده‌ و از شما مي‌خواهند يك‌ يا دو نفر از سران‌ اردو كه‌ فهميده‌ و مورد وثوق‌ باشند به‌ اشترينان‌ بفرستيد تا با هم‌ گفتگو كنيم‌ و ترتيب‌ رفع‌ مشكلات‌ داده‌ شود.»
سرداراكرم‌، سران‌ اردو را جمع‌ كرد و پيام‌ سران‌ بختياري‌ را با آن‌ها در ميان‌ گذاشت‌ و با اكثريت‌ آرا دو نفر، حاج‌ محمّد‌شريف‌خان سلگي( سالارنظام)‌ ‌ و نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ انتخاب‌ گرديدند. نظرعلي‌خان پيش‌ از حركت‌ آن‌ها از رؤساي‌ ايلات‌ و سركردگان‌ شهري‌ خواست‌ تا هر‌گونه‌ پيشنهاد و نظريّاتي‌ دارند اظهار كنند، لكن‌ آن‌ها به‌ اتّفاق،‌ خود سرداراكرم‌ را مسؤول‌ و به‌ او اختيار كامل‌ دادند كه‌ هر طور صلاح‌ مي‌داند با مجاهدين‌ وارد گفتگو شود و كار‌ها را به‌ نتيجه‌ برساند.
پس‌ از ورود دو نفر نام‌بردگان‌ بالا از طرف‌ سران‌ بختياري‌ و دولتيان‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها كمال‌ احترام‌ و محبّت‌ به‌عمل‌ آمد و مذاكره‌ شروع‌ شد. از آن‌ تاريخ‌ تا‌كنون‌ سال‌ها‌ سپري‌ شده‌ و لذا جزييات‌ مذاكره‌ را چنان‌كه بايد كسي‌ به‌خاطر ندارد، اما نتيجه‌ آن‌ گفتگو در هر حال‌ اين‌ شد كه‌ رؤساي‌ بختياري‌ و مجاهدين‌ جنگ‌ را متاركه‌ كنند؛ زنداني‌ها را ر‌ها سازند؛ در بروجرد نصرت‌السّلطان‌ گودرزي‌ و در نهاوند حاج‌ محمّدشريف‌خان سلگي‌ سالارنظام‌ نيابت‌ حكومت‌ را با دريافت‌ مواجب‌ ديواني‌ به‌ عهده‌ بگيرند. از حاج‌ علي‌ميرزا گودرزي‌ كه‌ خسارت‌ كلّي‌ بر او وارد شده بود‌ دل‌جويي‌ لازم‌ به‌عمل‌ آيد و جبران‌ خسارت‌ وارده‌ بر دهكده‌ اشترينان‌ از جانب‌ دولت‌ صورت‌ بگيرد و اميراصلان‌خان سردار‌جنگ‌ به‌ رياست‌ ايل‌ خِزِل منصوب‌ گردد.
سران‌ بختياري‌ پس‌ از عقد قرارداد فقط‌ يك‌ شب‌ در بروجرد توقّف‌ كرده‌ و روز بعد با ابراز محبّت‌ برادرانه‌ از شهر خارج‌ گرديدند. در مورد شخص‌ سرداراكرم، وي‌ كماكان‌ در مسند پدرانش‌ قرار داشته‌ باشد و از تهران‌ درخواست لقب‌ با مدال‌ خدمت‌گزاري‌ و تقديرنامه‌ موشّح‌ به‌ امضاء همايوني‌ برايش‌ پيشنهاد گردد. در مقابل‌، سرداراكرم‌ بپذيرد كه‌ از حمايت‌ سالارالدّوله‌ و عمال‌ و طرفداران‌ پادشاه‌ مخلوع‌ خودداري،‌ در بسط‌ اعتلاي رژيم‌ سلطنت‌ مشروطه‌ مانند سرداران‌ ايل بزرگ‌ بختياري‌ و رؤساي‌ لر بزرگ‌، بذل‌ همّت‌ و مجاهدت‌ كند.
اين‌ مواد و مطالب‌ مورد تصديق‌ و تأييد هر دو طرف‌ قرار گرفت‌ و در ذيل‌ دو جلد قرآن‌ مجيد ثبت‌ و به‌ امضاي‌ جعفرقلي‌خان‌ سرداربهادر (سردار اسعد سوم‌) و اميرجنگ بختياري از يك‌ طرف‌ و نظرعلي‌خان سرداراكرم‌ از سوي‌ ديگر رسيد.
سردار‌بهادر، يك‌ قبضه‌ تفنگ‌ ده ‌تير مكنزي‌ با پانصد فشنگ‌ توسّط‌ سالار‌نظام‌ براي‌ نظرعلي‌خان ‌فرستاد و دو نفر از سران‌ برجسته‌ بختياري‌ مأموريّت‌ يافتند كه‌ از طرف‌ آن‌ها با نظرعلي‌خان و خوانين‌ لرستان‌ و بروجرد روبوسي‌ كنند و قول‌ هرگونه‌ همكاري‌هاي لازم‌ را براي‌ آينده‌ بدهند. از جانب سرداراكرم‌ نيز يك‌ رأس‌ اسب‌ از نژاد‌ كُهيلان‌ به‌سردار بختياري‌ اهدا‌ شد و قضايا بدين‌‌گونه‌ پايان‌ پذيرفت‌.
 
ميزباني نظرعلي‌خان از سالارالدّوله در كوهدشت
سرداراكرم‌، پس‌ از خاتمه‌ غائله‌ بزرگ‌ - كه‌ در لرستان‌ به‌ جنگ‌ ساوه معروف‌ است‌ - با تشكّر فراوان‌ از سران‌ ايلات و طوايف‌ لرستان كه در آن‌ اردو بودند؛ خواست‌ به‌ منازل‌ خودشان‌ برگردند و خود مدّتي‌ براي‌ رفع‌ خستگي‌هاي روحي‌ و جسمي‌ در ارتفاعات‌ "فارسمان"‌ و "گرين"‌، با عدّ‌ه‌اي از خوانين‌ و نوكر‌باب‌ طرهان‌، سلسله‌ و دلفان ‌كه به همراه‌ داشت‌ به‌ شكار پرداخت‌.‌ طولي‌ نكشيد كه‌ به‌ اتّفاق‌ سالارالدّوله‌ از گرين سرازير و پس‌ از توقّفي‌ كوتاه‌ در طايفه‌ سنجابي‌ به‌ كوهدشت‌ عزيمت‌ نمودند.
در طرهان‌، مدّت‌ چهل‌ شبانه‌روز با بهترين و محترمانه‌‌‌ترين وجه‌ از سالارالدّوله‌ پذيرايي‌ كرد. همه‌‌ روزه‌ براي‌ شكار به كشماهُر، رومشكان و چياآهوان‌ كوهدشت‌ مي‌رفتند و به‌ صيد‌افكني‌ مي‌پرداختند و يا در زير چادر بزرگ ‌پوش‌ تخته‌نرد بازي‌ مي‌كردند. هنوز مردان‌ سال‌خورده‌ طرهان‌، سلسله‌، دلفان‌ و بالاگريوه‌ به‌خاطر دارند كه‌ شاه‌زاده‌ محض‌ تفريح‌ و تفرّج‌ با سرداراكرم‌ و ساير بزرگان‌ محل‌ يك‌ قطعه‌ چوب‌ نوك‌‌تيز كه‌ در گويش‌ لري‌ (بيلَكان) نامند برمي‌داشتند و در همواري‌هاي كوهدشت‌ از مَرغ‌هاي ريگ‌زار، قارچ‌ دُمبَلان‌ بيرون‌ مي‌آوردند. معروف‌ است‌ كه‌ در يافتن‌ قارچ‌، حضرت‌ والا بر ديگران‌ پيشي‌ مي‌گرفت‌ و بيشتر مي‌يافت‌. روزي‌ به‌سرداراكرم‌ مي‌گويد كاش‌ در اُمور سياسي‌ هم‌ اين‌‌چنين‌ خوش‌شانس‌ بوديم‌.

 
از راست: محمّدميرزا شمس‌المُلك‌، جعفرقلي‌خان سرداربهادر بختياري (سرداراسعد سوم)
 

 
محمّدتقي‌خان اسعدبختياري اميرجنگ (ضياءالسّلطان)
 
شاه‌زاده پس‌ از حدود چهل‌ شبانه‌روز كه از اقامتش در كوهدشت مي‌گذشت؛ چون‌ به‌ طور قطع‌ متوجّه‌ شد كه‌ پدر زنش‌ حاضر نيست‌ عليه‌ مشروطيّت و سلطنت‌ قانوني‌ احمدشاه‌ كوچك‌‌ترين كمك‌ و همگامي‌ با او بنمايد كم‌تر در اين‌باره به‌ گفتگو داشت.
مدّتي‌ از اين‌ مقدمه‌ گذشت‌ تا اين‌كه سالارالدّوله‌ به‌ نظرعلي‌خان ضمن‌ اظهار قدرداني‌ از تحمّل‌ آن‌ سلسله‌ ناراحتي‌ها و استقبال‌ از مرگ‌ و نيستي‌ گفت‌: از ما بخت‌ برگشته‌ است، زيرا به‌ روشني‌ مي‌بينم‌ كه‌ رشته‌‌هاي مستحكم‌ چگونه‌ با سهولت‌ بريده‌ مي‌شود؛ اين‌ خواست‌ قضا و قدر است‌؛ همين‌قدر احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ بيش‌ از اين‌ وجود من‌ در اين‌ نواحي‌ نه‌ به‌ مصلحت‌ شماست‌ و نه‌ به‌سود خودم‌، ميل‌ ندارم‌ از جنبه‌‌هاي مردانگي‌ و غيرت‌ شما سوء‌استفاده‌ بيشتر بنمايم‌. بنابراين‌ از شما تقاضا دارم‌ شمشير جواهر نشان‌ و يك‌ قطعه‌ تمثال‌ بزرگ‌ كه‌ از جدّ بزرگوارم‌ ناصرالدّين‌شاه‌ به‌ من‌ رسيده‌ و چادر بزرگ‌ ابريشمي‌ با مقداري‌ اسباب‌ و اثاثيه‌ گران‌بها كه‌ هست‌ دستور دهيد در يك‌ جاي‌ محفوظ‌ نگهداري‌ كنند، هرگاه‌ بعداً وضعي‌ پيش‌ آمد كه‌ تجديد ديداري‌ بشود من‌ آن‌ها را خواهم‌ گرفت‌ و در غير اين‌ صورت‌ از شما عزيزتر كسي‌ را سراغ‌ ندارم‌ و همان‌ بهتر كه‌ از آن‌ شما باشد. سپس‌ از سرداراكرم‌ خواست‌ تا او را توسّط‌ سواران‌ مورد اعتمادش‌ به‌ كرمانشاهان‌ هدايت‌ كنند و به‌ آن‌ شهر برسانند.
امتناع‌ سرداراكرم‌ و اصرار سالارالدّوله‌ هم‌ در مورد اثاثيه‌ و هم‌ در امر رفتن‌ شاه‌زاده‌ فراوان‌ بود كه‌ نوشتن‌ آن‌ اظهارات‌ اسف‌بار دال‌ بر بي‌وفايي‌ دنياي‌ دني‌ را بيهوده‌ و ملال‌انگيز مي‌دانم. سرداراكرم، يوسف‌خان نورعلي‌ را با تعدادي‌ سوار مسلّح‌ در اختيار شاه‌زاده‌ گذارده‌ و شخصاً تا هُليلان‌ همراه‌ او رفت‌. در هُليلان‌ طبق‌ درخواست‌ سرداراكرم‌ نامه‌اي براي‌ مادرش‌ نوشت‌ و از او خواست‌ تا آغازيبا خانم‌ صبيه‌ سرداراكرم‌ را كه‌ زنش‌ بود در صورت‌ مراجعه‌ فرستادگان‌ پدر به‌ جهت‌ ديدار به‌ لرستان‌ اعزام‌ دارد. اين‌ كار را نظرعلي‌خان بعداً انجام‌ داد و چند تن‌ مَحرم‌ به‌ تهران ‌فرستاد و آن‌ها به‌ عشرت‌آباد رفتند و دختر را با خود آوردند. سالارالدّوله‌ از رودخانه‌ سيمره‌ عبور كرده و در معيّت‌ يوسف‌خان نورعلي به‌ سلامت‌ وارد كرمانشاهان‌ گرديد.
داستان‌ جانگداز معروف‌ به‌ جنگ‌ ساوه بدين‌ترتيب‌ به‌ پايان‌ رسيد، عدّ‌ه‌اي از افراد پيش‌‌جنگ‌ و فداكار از بين‌ رفتند، قتل‌ و غارت‌ و مردم‌‌آزاري‌ دود از دماغ‌ بسياري‌ افراد بي‌گناه‌ در‌آورد‌، ولي اتّخاذ‌ يك‌ سياست‌ مدبّرانه‌ از طرف‌ نظرعلي‌خان با پشتوانه‌ تهوّر و فداكاري‌ او و همكاران‌ وفادارش‌ توانست‌ لرستان‌ را از اين‌كه صحنه‌ كشمكش‌هاي بعدي‌ بشود و بليّاتي‌ را كه‌ بر سر مردم‌ كرمانشاهان‌ آمد و موجب‌ يك‌ سلسله‌ كشتار و خرابي‌هاي وحشتناك‌ گرديد تحمّل‌ كند بر حذر و محفوظ‌ داشت‌.
از اين‌ پس‌ كار‌هاي سالارالدّوله‌ در صفحات‌ غرب‌ كشور مو به‌ مو دنبال‌ خواهد شد؛ آنچه‌ در مورد جنگ‌هاي ساوه نوشته‌ شد از زبان‌ و حافظه‌ معمّرين‌ معتبر لرستان‌ مأخوذ شده‌ ولي‌ در اين‌ مورد مورخين‌ نامدار و نويسندگان‌ محقّق‌ و سران‌ بختياري‌ يادداشت‌هايي‌ از خود باقي‌ گذاشته‌اند كه‌ بدون‌ كم‌و‌كاست‌ آن‌ها را نيز به‌ منظور آگاهي‌ بيشتر خوانندگان‌ درج‌ مي‌كنيم،‌ سپس‌ دلايل‌ خود را در رد يا قبول‌ آن‌ها به‌ نظر علاقه‌مندان‌ به‌ تاريخ‌ كشورمان‌ مي‌رسانيم.
 
اظهار نظر مورّخان‌ و نويسندگان درباره‌ي‌ جنگ‌هاي ساوه‌ و اشترينان‌
«نظرعلي‌خان لرستاني‌ تمام‌ تپّه‌ماهور‌هاي سمت‌ ساوه‌ را گرفته‌ و با اردوي‌ سردارظفر و سردار‌جنگ‌ با كمال سختي‌ مي‌جنگيد. داوودخان كلهر، پسر والي‌ پشتكوهي‌، سواران‌ همداني‌ و كردستاني‌، پسران‌ ظهيرالملك‌ كرمانشاهي‌ و حاج‌ علي‌رضاخان گروسي‌ با پنج‌ عرّاده‌ توپ‌ هفت‌ سانتي‌متري‌ اتريشي‌ با اردوي‌ بندگان،‌ بناي‌ جنگ‌ را گذاردند. دو ساعت‌ و نيم‌ نايره‌ جنگ‌ در اشتعال‌ بود. يپرم، جعفرقلي، سردارظفر و سردار‌جنگ چنين تلگراف كردند: نظرعلي‌خان با سپاهيانش‌ به‌ نوبران‌ نيامد. از قراري‌ كه‌ تمام‌ دهات،‌ نظرعلي‌خان و سپاهيانش‌ را ديده‌ بودند، گفته‌ بود تمام‌ سواران‌ مرا كشتند و گرفتند بقيه‌ سوار لجن‌ به‌ سر گرفته‌ بودند. لجن‌ به‌ سر گرفتن‌ علامت‌ مردن‌ و يا كشته‌ شدن‌ يكي‌ از رؤساي‌ ايل‌ است‌ كه‌ يا از پسران‌ نظر[9]كشته‌ شده‌ و يا برادر و داماد داوودخان كشته‌ شده‌ است‌.»[10]

 
ابوالفضل‌ميرزا، عضد‌السّلطان

35. ايشان بعداً لقب سردار‌اسعد را از پدر به ارث بردند. (نگارنده)
36. ورود سالارالدّوله‌ به‌ كنگاور را به‌ اتّفاق‌ نظرعلي‌خان- در سال‌ 1335 خورشيدي كه‌ مأموريّتي‌ در آن‌جا داشتم -‌ شادروان‌ فرج‌الله‌خان‌ ساري‌اصلان‌ به‌ تفصيل‌ برايم‌ شرح‌ داد. او خاطراتي‌ از ‌ پدرم‌ داشت‌ و هنگام‌ صحبت‌ به‌ جاي‌ نظرعلي‌خان همه‌ را "نَظَه"‌ ادا مي‌كرد و هر موقع‌ كه‌ نام‌ مي‌برد جمله‌ خدايش‌ بيامرزاد را بدان‌ مي‌افزود؛ از جمله‌ خاطرات‌‌ فرج‌الله‌خان كه‌ هنوز هم‌ من‌ مردي‌ بدان‌ سخاوت‌ و بزرگواري‌ نديده‌ام‌ چنين‌ بود. او فرمود: نظر به‌ عنايت‌ و محبّت‌ پادشاهان‌ قاجاريه‌ نسبت‌ به‌ پدرم‌ امان‌الله‌‌خان‌ و شخص‌ خودم‌ وظيفه‌ داشتم‌ كه‌ از شاه‌زاده‌ بلافصل و ‌  سومين‌ فرزند مظفّرالدّين‌‌شاه‌، سالارالدّوله‌ حتي‌المقدور حق‌ خدمت‌گزاري‌ را به‌ جاي‌ بياورم‌ و اين‌ خدمت‌ را وقتي‌ به‌ سرحدّ كمال‌ رسانيديم‌ كه‌ شخصيّت‌ كم‌‌نظير "نَظَه‌" با ما برخورد نمود و با او آشنا شديم‌. آن‌ مرد كه‌ در شجاعت‌ معروفيّت‌ كلّي‌ داشت،‌ در سخاوت‌ نيز همتا نداشت.‌ كيست‌ ادعا كند كه‌ در اين‌ دو صفت‌ به‌ پاي‌ او تواند رسيد؟ چه‌ خوش‌ محضري‌ داشت‌، هرگز جز بر حسب‌ لزوم‌ و احتياج‌ لب‌ به‌ گفتار نمي‌گشود. هيچ‌‌گاه‌ نسبت‌ به‌ اشخاص‌ كلامي‌ ناپسند خاطر آن‌ها به‌ كار نمي‌برد. موقر و با فراست‌ بود. او مايل‌ بود هر چه‌ زودتر اردو را از كنگاور حركت‌ دهد و چون‌ نسبت‌ به‌ من‌ علاقه‌ فراواني‌ پيدا كرده‌ بود، احساس‌ كردم‌ نمي‌خواهد مزاحمتي‌ از لحاظ‌ مخارج‌ اردو به‌ ما تحميل‌ گردد. لكن‌ من‌ از او خواستم‌ چنين‌ فكري‌ نكند چون‌ در آن‌ سال‌ نعمت‌ فراوان‌ و انبار‌ها از غله‌ انباشته‌ بود. روز‌ها در حضور شاه‌زاده‌ تخته‌نرد بازي‌ مي‌كرديم‌ و شب‌ها برگ‌هاي آس‌ به‌ ميان‌ مي‌آمد.
تعداد نفرات‌ اردو را ساري‌اصلاني‌ ششصد تن‌ ذكر كردند. روزي‌ آن‌ بزرگوار‌ مرا به‌ تپّه‌اي برد كه‌ نامش‌ كارخانه‌ مي‌باشد و گفت:‌ در همين‌جا سالارالدّوله‌ و مرحوم‌ "نَظَه" چادر زده‌ و ديگر سران‌ اردو در اطراف‌، خيمه‌ زده‌ بودند. او از نظم‌ و ترتيب‌ محكم‌ و استواري‌ كه‌ بر اردو حكم‌‌فرما بود سخن‌ گفت.‌ همچنين‌ از سواران‌ لرستاني‌ كه به‌ فرماندهي‌ يوسف‌خان نورعلي‌ سال‌ها بعد به‌ كنگاور آمدند و نيرو‌هاي روس‌ و انگليس‌ را تار و مار كردند و حضور شولمان‌ آلماني‌ در معيّت يوسف‌خان به‌ خوبي‌ ياد مي‌فرمود، كه‌ چگونه‌ سپاهيان‌ مجهّز و انبوه‌ دو ابر قدرت‌ دنياي‌ آن‌ روز را فقط‌ در سايه‌ ايمان‌ و حب‌ وطن‌ با تهوّري‌ عجيب‌ به سختي‌ شكسته‌ و اين‌ ناحيه‌ را از لوث‌ وجودشان‌ پاك‌ كردند و جان‌ و هستي‌ مردم‌ را با مردانگي‌ نجات‌ دادند. در اين‌جا من‌ به‌ نيكي‌‌هاي آن‌ مرد نيك‌انديش‌ بزرگوار مي‌انديشم‌ و بر آن‌ همه‌ فتوّت‌ و رادمردي‌ كه‌ تهي‌دستي‌ ‌ اواخر عمر هم‌ نتوانسته‌ بود خللي‌ بر آن‌ وارد سازد درود مي‌فرستم‌. خدايش‌ بيامرزد. (نگارنده)
37. دو برادر نگارنده،‌ علي‌محمّدخان اميراعظم‌ و نصرت‌الله‌خان امير‌ارفع‌، كه‌ اوّلي‌ تا آخرين‌ مراحل‌ اين‌ سفر جنگي‌ طولاني‌ و دومي‌ تا حركت‌ اردو‌هاي سالارالدّوله‌ از ملاير به‌ سوي‌ منطقه‌ ساوه‌ همراه‌ پدر بوده‌اند، داستان‌ اين‌ مسافرت‌ را از اوّل‌ تا به‌ آخر هر يك‌ جداگانه‌ براي‌ من‌ نقل‌ كرده‌اند و بر گفته‌ي آنان كه از نظر مقام‌ و موقعيّتشان‌ حجّت‌ و مورد اعتماد مي‌باشد تصديق‌ و تأييد ميراسفنديارخان تيمورپور (شهاب‌السّلطان‌)، بزرگ‌ و رئيس طايفه‌ مير‌هاي صيمره‌ و آقايان‌ الهيارخان عباسي‌ و حيات‌قلي‌خان‌ خسروي‌ گراوند دو گواه‌ عيني‌ هرگونه‌ شك‌ و ترديد را از ميان‌ مي‌برد. (نگارنده)
38. سال‌ 1316 خورشيدي‌ - كه‌ ‌ حاج‌ محمّدشريف‌خان سلگي سالارنظام‌ به‌ منظور سركشي‌ و ديداري‌ از خويشاوندان‌ به خرّم‌‌آباد آمده‌ بود - در خانه‌ نصرت‌الله‌خان اميرارفع برادرم‌ با او ملاقات‌ كردم‌ و شب‌ها مخصوصاً گفتگوي‌ فراوان‌ راجع‌ به‌ گذشته‌‌ها بين‌ آن‌ها طرح‌ مي‌شد كه‌ خوشبختانه‌ در اغلب‌ آن‌ جلسات‌ من‌ هم‌ حضور داشتم‌ و خيلي‌ از آن‌ها را به‌ ياد دارم‌. واليه‌‌خانم، دختر حسيني‌ كاكاوند، كه از‌ صاحب‌نصرت‌ عمّه‌ نگارنده‌ بود،  نظرعلي‌خان در همان‌ ايّام‌ به‌ عقد ازدواج‌ سالار درآورده‌، بنابراين‌ او داماد ما و فرزندانش‌ پسرعمّه‌‌هاي ما مي‌باشند، از جمله‌ حرف‌هايي‌ كه‌ حاجي‌ سالار گفت‌ اين‌ جملات‌ درست در خاطرم‌ مانده‌ است‌. او گفت‌: «در آن‌ لحظه‌ كه‌ سردار‌اكرم‌ تصميم‌ گرفت‌ بر سران‌ بختياري‌ هجوم‌ ببرد دهان‌ همه‌ ما از حيرت‌ و وحشت‌ باز ماند، زيرا اين‌ يك‌ قمار بدون‌ بُرد و يك‌ نواي‌ شوم‌ مرگبار بود كه‌ مانند پُتك‌ بر مغز حاضران‌ فرود آمد؛ ولي‌ قدرت‌ كلام‌ او چنان‌ در ما اثر كرد كه‌ هر‌گونه‌ حبّ‌ خويشاوندي‌ و علاقه‌ فردي‌ را تحت‌الشعاع‌ خود قرار داد، آن‌چنان كه حتّي‌ يك صدا به‌ اعتراض‌ برنخاست‌؛ در حالتي‌ كه‌ دل‌ها همه‌ از ناراحتي‌ و اضطراب‌ شور مي‌زد.»(نگارنده)
39. حاج سالار‌نظام‌ تعريف‌ مي‌كرد كه‌: « از سواران‌ اردوي‌ نظرعلي‌خان حتّي‌ يك‌ نفر وجود نداشت‌ كه‌ آن‌ سفر را سفر آخرت‌ او نداند و باور كند كه‌ بار ديگر امكان‌ ديدار او دست‌ بدهد. روي‌ همين‌ اصل‌ هنگام‌ دمدمه‌‌هاي سحر كه‌ سه‌ چابك‌‌سوار را مشاهده‌ كرديم‌ ديگر مسأله‌ فتح‌ و شكست‌ و چگونگي‌ كار به‌ هيچ‌وجه‌ مطرح‌ نبود آن‌چه‌ بدان‌ علاقه‌ و عشق‌ مي‌ورزيديم‌ حيات‌ شخص‌ نظرعلي‌خان ‌بود كه‌ خوشبختانه‌ از چنين‌ دام‌ خطرناكي‌ نجات‌ يافته‌ بود، غريقي‌ بود كه‌ قدم‌ به‌ ساحل‌ سلامت‌ گذاشت‌.» او تعريف‌ مي‌كرد: « كه‌ اگر چه‌ سردار‌اكرم‌ به‌ آن‌ نتيجه‌اي كه‌ مي‌خواست‌ نرسيد، لكن‌ اثر روحي‌ عظيمي‌ به‌ جاي‌ گذاشت‌. او بر سركردگاني‌ در ميان‌ ديوار‌هاي مستحكم‌ قلعه‌ حمله‌ور شد كه‌ هنوز نمي‌دانستند كجاست‌ و غالباً بر آن‌ بودند پسر برخوردارخان‌ امرايي به‌ خاطر مردم‌ بروجرد و ثلاث‌ هرگز خود را به‌ خطر نخواهد انداخت‌ و به‌ موقعيّت‌ خويش‌ خواهد انديشيد. اينك‌ ملاحظه‌ مي‌كردند كه‌ با حريفي‌ طرف ‌هستند كه‌ در راه‌ حفظ‌ شرافت‌ ايلي‌ و مراعات‌ دوستي‌ از مردن‌ نمي‌هراسد. آن‌ها به‌ اين‌ فكر افتادند كه‌ نظرعلي‌خان با اين‌ تهوّر و چابكي‌ در مناطق‌ باز با آن‌ها سخت‌تر خواهد جنگيد.»(نگارنده)
40. منظور سرهنگ صادق‌خان كوپال است و با سالارنظام سلگي اشتباه نشود. (نگارنده)
41. خاطرات سردار‌ظفر بختیاری، به نقل از کتاب خاطرات سیّد علی‌محمّد دولت‌آبادی ، انتشارات ایران و اسلام، چاپ اوّل 1362، صص 185و186. (و)
42. نگارنده در سال‌ 1338 خورشيدي - كه‌ سمت‌ رياست‌ راه‌‌هاي بروجرد و ثلاث‌ را داشتم -‌ با داروگري‌ رئيس حساب‌داري‌ اداره‌ و رئيس دفتر به‌ دعوت‌ پسر عمه‌ام‌ آقاي‌ جهان‌شاه‌خان سلگي‌ فرزند ارشد حاج سالارنظام سلگي به‌ آن‌جا رفتيم‌ و چند روزي‌ از مواهب‌ طبيعت‌ و محبّت‌ خويشاوندان‌ لذّت‌ برديم‌. عمّه‌خانم‌ واليه‌ در آن‌ موقع‌ هنوز در قيد حيات‌ بود و به‌ خاطر ما همان‌ موقع‌ كلّيه‌ رجال‌ اداري‌ و غير ‌اداري‌ شهر نهاوند و قضبات‌ اطراف‌ را همان‌جا به‌ نهار و شام‌ دعوت‌ كردند كه‌ بسيار مجلل‌ و درخور چنان‌ بزرگ‌زاد‌ه‌اي بود. آري‌ بوي‌ گل‌ را از كه‌ جوييم‌؟ از گلاب‌، خداوند آن‌ رفتگان‌ را همگي‌ بيامرزد(نگارنده)
43. قبلاً نوشته‌ شد كه‌ عالي‌خان ا‌يتي‌وند طلايه‌دار اردوي‌ سالارالدّوله‌ اشتبا‌هاً به‌ قتل‌ رسيد. وي‌ از بهترين جنگاوران‌ اردوي‌ نظرعلي‌خان بود.(نگارنده)
44. احمد كسروي، تاريخ 18 ساله آذربايجان، چاپ دوازدهم، انتشارات امیرکبیر، تهران 1378،  ص 192 و 193.(و)
  
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1392ساعت 17:24  توسط اسعد غضنفری  | 

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

 

 

 

 

 

پيش‌گفتار

 

سرزمين پهناور لرستان با وجود دارا بودن گذشته‌اي پر‌بار و تأثير‌گذار در تاريخ كشور عزيزمان ايران، به علل مختلف فرهنگي‌، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و‌... از مزيّت داشتن تاريخي جامع و كامل بي‌بهره بوده است. شايد عدّه‌ي كساني كه در طول ساليان گذشته در اين ديار با پشتوانه‌ي علمي و ادبي كافي، همّت كرده، دست به قلم برده و آثاری به وجود آورده‌اند به تعداد انگشتان يك دست نيز نمي‌رسد‌؛ كه آن‌ها نيز به علّت كژي‌ها‌، كوتاهي‌ها و حسادت‌ها چه از جانب مسؤولين امر و چه بي‌قدري محيط حاصل از فقر فرهنگي، نتوانسته‌اند آثاري درخور مُداقه و قابل اعتناء به منصه‌ي ظهور برسانند‌.

قلّت اشخاص اهل‌قلم و علاقه‌مند از یک‌سو و دشواری ثبت وقايع و حفظ اسناد و مدارك، ناشی از زندگی عشایری و کوچ‌نشینی مردم لرستان از سوی دیگر، موجب مغفول ماندن بسیاری از رخدادها و سير حوادث گذشته و به وجود نيامدن تاريخي مستند و قابل اعتناء در اين ديار شده است؛ به‌طوري‌كه علاقه‌مندان به دانستن رخ دادهای گذشته‌ی این سرزمین را از دست‌يابي به تاريخي منحصر و مستند محرو‌م کرده است.

مؤلّف اين كتاب‌، نه به پشتوانه‌ي تحصيلات كلاسيك و علم‌اندوزي از مراكز آموزشي،‌ بلكه به سبب هوش و استعداد ذاتي و عشق و علاقه‌ي مفرط به شهر و ديار و ايل و تبار خود و نیز در اثر مطالعه‌ي بسيار و جهد بليغ و سير در متون ادب و تاريخ كهن اين سرزمين، از عنفوان جواني و به اقتضای موقعيّت‌هاي اجتماعي و خانوادگي، تفحّص و تجسّس در زمينه‌هاي مختلف فرهنگي (‌تاريخ‌، ادبيات، فولكلور‌، لغت و ‌...‌) را وجهه‌ي همّت خود قرار داده در ثبت و ضبط آنچه كه مربوط به لرستان و قوم لر‌، مشاهده مي‌كرده‌، مي‌شنيده و مي‌خوانده، اقدام نموده است.

اینک حاصل عمر او، چندين مجلّد كتاب با‌‌ارزش در زمينه‌هاي مختلف فولكلور‌، آداب و رسوم‌، لغت‌نامه لُري و لَكي‌، ادبیات و تاريخ است‌.

كتاب حاضر، تاريخي است براي نسل‌هاي آينده‌، كتابي زنده و ملموس با حکایت‌های مهیّج و چهره‌پردازي‌هاي زيبا كه با قلمي روان و نثري سليس، ناشي از طبع حساس و ذوق لطيف نويسنده به رشته‌ي تحرير كشيده شده است‌. مندرجات كتاب يا ناشي از مشاهدات نويسنده بوده كه طي ساليان طولاني با دقّت تمام بر روي كاغذ آمده است ‌و يا اطلاعاتي است كه با كنجكاوي و وسواس بسيار از اشخاص آگاه که خود در متن حوادث بوده‌اند كسب مي‌كرده، يا نقل‌قول‌هايي است از كتاب‌هاي مختلف و اسنادي كه با وجود کمبود منابع و مآخذ و دشواري دسترسي به آن‌ها و نیز عدم حمايت‌هاي مادي و معنوي لازم، تماماً با کوشش و پشتکار خارق‌العاده به دست آورده است‌.

چنان‌كه ذكر شد، نويسنده از سال‌هاي دور، تأليف چنين كتابي را مَد ‌نظر داشته و با دلبستگي و علاقه‌ي تمام به تهيه‌ي ملزومات آن همّت گمارده و البته براي اين كار از موقعيّت‌هاي شغلي، مناسبات اجتماعي و خانوادگي خود استفاده‌ي بهينه كرده است‌. قلم روان و طبع حساس شاعرانه مؤلّف، مزيد بر علّت بوده كه با استفاده از مواد و امكانات موجود، توانسته است گذشته‌ي فراموش شده‌ي نياكان‌مان را پيش چشم آيندگان مجسّم و محسوس سازد. شايد اين كتاب آخرين فرصتي باشد كه بسياري از وقايع و حوادث و داستان‌هاي مردمان گذشته‌ي اين ديار خصوصاً در قرن اخیر، از دل خاك بيرون آمده و زواياي تاريك و مبهم آن زنده و در اختيار خوانندگان قرار گيرد‌.

واضح و مبرهن است كه نوشتن سرگذشت افراد و دودمان‌ها با وجود عصبيّت‌ها و اختلافات ايلي و طايفگي در لرستان، به‌گونه‌اي كه كسي را نرنجاند و طايفه‌اي را به واكنش وا‌ندارد امري بسيار مشكل و شايد غير‌ممكن است و هيچ مورّخي نمي‌تواند مدّعي شود كه به طور تمام و كمال، احساسات و عواطف خود را در قلمش دخالت نداده است؛ ولي نويسنده اين كتاب در اوج احساسات و هنگامي‌كه در مورد قهرماني‌هاي نزديك‌ترين كسانش قلم مي‌زند، هيچ‌گاه از دايره‌ي انصاف و بيان واقعيّت دور نمي‌شود و اين حُسني است كه در كم‌تر مورّخي ديده شده است. او تمام كوشش خود را به كار برده كه تا حدّ ممکن و با استفاده از نوشته‌هاي مورّخين و اسناد موجود و تحقيق از كساني كه خود در متن حوادث، نقش تأثير‌گذار داشته‌اند، واقعيّات را به دور از حُبّ و بغض به رشته‌ي تحرير بكشد‌.

 «يكي تاريخ مي‌نوشت‌، واقعه‌اي در نظرش اتّفاق افتاد‌، دوستان در ملاقات مختلف روايت كردند‌. كتاب خودش را در آتش انداخت‌، گفت‌: همه‌ي روايات از اين قبيل است‌. از طرف ديگر گفته اند‌: دروغي نيست كه از راستي بنيان نگرفته باشد‌.

مُلاي [رومي] ‌گويد‌:

  كي دروغي قيمت آرد ني ز راست   اندر عالم هر دروغي از راست خاست» [1]

 حُسن ديگر كتاب كه آن را از ديگر تواريخ ممتاز مي‌نمايد‌، آوردن داستان‌هاي جالب از رشادت‌ها‌، جانبازی‌ها، ایل‌مداری و تعصّبات طایفگی، جنگ و گريزها و ذكر رفتار و منش انسان‌ها‌، آداب و رسوم و اعتقادات‌، همچنين اسامي مكان‌هاي جغرافيايي به تفصيل و مشروح است‌. خواننده چنان محو قلم روان و نثر شيواي نويسنده مي‌شود كه خود را در سال‌هاي گذشته و متن حوادث و رويدادها احساس مي‌كند؛ به طوري‌كه گاه تميز مرز ميان داستان و تاريخ براي خواننده مشكل مي‌شود.

متن كتاب به سه بخش تقسيم گرديده است. بخش اوّل، شامل لرستان از ماقبل تاريخ تا زمان سلسله‌ي قاجاريه كه تمام و كمال توسّط مؤلّف از متون كهن و نوشته‌هاي مورّخين گذشته استخراج گرديده است‌. نويسنده آنچه را كه در خصوص لرستان و قوم لر در منابع مختلف يافته ‏به رشته‌ي تحرير كشيده است؛ به گونه‌اي كه خواننده مي‌تواند به سهولت به اطلاعات ذي‌قيمتي از تاريخ كهن لرستان دست‌رسي پيدا كند‌. كتاب‌نامه‌‌اي كه در انتهاي كتاب آورده شده، خود به خوبي گوياي كوششي است كه با وجود قلّت منابع و مآخذ در زمان تأليف كتاب توسّط مؤلّف صورت گرفته است‌.

بخش دوم كتاب كه ارزشي به مراتب افزون‌تر دارد و بيش‌تر منظور نظر مؤلّف بوده است؛ شامل تاريخ معاصر لرستان از عصر مشروطيّت و سلطنت پهلوي اوّل تا ماجراي كودتاي 1332 شمسي، به‌خصوص تاريخ دودمان غضنفری و حيات پُر ماجراي نظرعلي‌خان اميراشرف كه بيش‌ترين و تأثيرگذارترين نقش را در تاريخ سده‌ي اخير لرستان داشته است، مي‌باشد. در اين قسمت علاوه بر مطالعه‌ي داستان‌هاي شيرين و جذاب، خواننده به بسياري از نكات مغفول تاريخ كه تا‌كنون در هيچ كتاب ديگري نخوانده است آگاهي حاصل مي‌كند‌.

به جرأت مي‌توان گفت كه: در هيچ كتابي قيام‌هاي سالارالدّوله، فرزند مظفّرالدّين‌شاه، و تلاش وي براي رسيدن به تاج و تخت قاجاريه و داستان جنگ‌هاي ساوه، اشترينان، بيستون و ماجراي كشته شدن يپرم‌خان ارمني و يارمحمّدخان كرمانشاهي - كه بخش اعظمي از تاريخ مشروطيّت ايران را شامل مي‌شود- چنان‌كه در اين كتاب آمده است، به تفصيل و به طور مستند نوشته نشده است.

اغلب نويسندگان غير لُر، چهره‌اي منفي از مردم لرستان- خصوصاً در سده‌ي اخير- ترسيم كرده‌اند و اغلب از ايشان به عنوان اشرار، متمرّد، غارتگر و ضد مشروطه ياد شده است. متأسّفانه اندك نويسندگان لُر نيز تحت تأثير اين نوشته‌ها نتوانسته‌اند چهره‌ي واقعي و مثبت مردم لرستان را نمايان سازند. خواننده، پس از مطالعه‌ي اين كتاب متوجّه خواهد شد كه بر خلاف آنچه تاكنون مي‌پنداشته، خطه‌ي لرستان مملو از مردان وطن‌پرست، شجاع و سخي بوده كه اگر سياست‌هاي نادرست حكام قاجار و پهلوي نبود مي‌توانستند منشاء اثرات ماندگار در كشور عزيزمان ايران باشند. علاوه بر شخصيّت‌هاي تاريخي مانند شجاع‌الدّين خورشيد، شاهوردي‌خان و علي‌مردان‌خان والي، در سده‌ي اخير به چهره‌هايي برخورد مي‌كنيم كه جان شيرين در جهت دفاع از كيان مملكت بر سر دست گرفتند ولي چهره‌ي آن‌ها در تاريخ اين مرز و بوم مخدوش نمايانده شده و يا گمنام مانده‌اند. كساني مانند توشمال‌خان، فتح‌الله‌خان، برخوردارخان، نظرعلي‌خان، علي‌محمّدخان و ... كه حضور مثبت و تأثيرگذار آن‌ها در تاريخ اخير سرزمين لرستان در اين كتاب به‌خوبي نشان داده شده است.

 شهادت توشمال‌خان و شجاعت‌هاي برخوردارخان امرايي در مبارزه با نيروهاي استعمارگر بريتانيا در مرزهاي جنوبي كشور، نقش نظرعلي‌خان اميراشرف به عنوان فرمانده‌ي قواي لرستان و همكاري وي با مشروطه‌طلبان- علي‌رغم كمك‌هاي قبلي به دامادش، فرزند مظفّرالدّين‌شاه،- و نجات لرستان از فجايعي كه در كرمانشاهان به وقوع پيوست؛ ماجراهاي حكومت نظام‌السّلطنه و خدمات نظرعلي‌خان به مهاجرين و نبرد با نيروهاي روس و انگليس، مبارزات بي‌امان با حكومت‌هاي مستبدانه‌ي شاه‌زادگان قاجار، مانند حشمت‌الدّوله و عين‌الدّوله و سالارالدّوله و ممانعت از دست‌درازي‌هاي واليان پشتكوه و سران ايل بزرگ بختياري به لرستان، همه و همه نشان‌دهنده‌ي روح وطن‌پرستي، آزادي‌خواهي و ايل‌مداري اين دودمان است كه در اين بخش كتاب به‌طور مستدّل و مستند به قلم كشيده شده است.

     عنوان بخش سوم كتاب "جغرافياي لرستان" مي‌باشد كه توضيح مختصري در ابتداي آن بخش داده شده است. خوانندگان محترم را به مطالعه‌ي آن توصيه مي‌كند.

در نوشته‌های پدرم به جمله‌ای برخورد کردم که تمام آنچه را كه در قلبم می‌گذرد و نمی‌توانم آن را به‌روی کاغذ بیاورم در این یک جمله یافتم: «‌خوانندگان این تاریخ می‌دانند که من در انجام کارهایم تنها و منفرد بوده‌، علاوه بر این‌که همکاری ندارم از جهاتی مورد بُخل و حسد و حتّی کینه‌ورزی‌های آن‌هایی که پایه و مایه‌ای چندان ندارند نیز قرار دارم‌. بنابراین هرگاه کم و کسری مشاهده می‌فرمایند توقع اغماض و چشم‌پوشی داشته‌، همین‌قدر مردی پیر، بیمار و بی یار و یاور را که جز عنایات لایتناهی پروردگار‌، کسی را همراه و همکار و موافق و خلاصه مشوّق خود نمی‌بیند مورد عنایت و محبّت خود قرار دهند».

 به خاطر خدشه وارد نشدن به اصالت کتاب و قلم نویسنده و این‌که همان‌گونه که در بالا از قول نویسنده اشاره شد او در انجام کارهایش تنها بوده و هیچ‌کس کوچک‌ترین سهمی در به‌‌انجام رساندن تألیفات او نداشته است؛ ترجیح دادم که پس از مرگ، شریکی برای او نتراشیده و ویراستاری کتاب را خودم به انجام برسانم؛ بنابراین با مراجعه به کتب مختلف و صرف وقت زياد، نهایت سعی خود را کرده‌ام تا کتاب کم‌ترین غلط را از نظر شکلی و املائی و اصول کتابت داشته باشد. انتظار دارم در صورت مشاهده‌ی هرگونه اشکال در ویراستاری کتاب، خوانندگان فرهيخته به‌دیده‌ی اغماض نگريسته از راهنمايي‌هاي خود اين‌جانب را بي‌نصيب نگذارند.    

آدرس دقيق منابع و مآخذ به‌صورت زيرنويس حتي‌الامكان نوشته شده‌اند كه با توجّه به فقر كتاب و كتاب‌خانه در خرّم‌آباد بهتر از اين براي من مقدور نبود. تعدادی عكس و سند كه مؤلّف در طول حيات خود گردآوري كرده و با دقّت و وسواس خاص همه‌ي اسناد را بازخواني كرده بودند - كه خود كاري نو و كم سابقه می‌باشد - به ارزش کتاب به مراتب افزوده‌اند. اکثریّت قریب به اتّفاق  اسناد و عکس‌ها از گنجینه‌ی گردآوری شده توسّط خود مؤلّف بوده که توسّط ایشان بازخوانی شده بودند و من سعی کرده‌ام اصل اسناد را همراه با متن بازخوانی شده‌ی آن‌ها در کتاب بیاورم. نوشته‌هايي كه بر روي برخي عكس‌ها و اسناد مشاهده مي‌شود خط خود مؤلّف است كه موضوع سند و شخصيّت‌هاي عكس را معرفي كرده است. متأسّفانه اصل تعداد قلیلی از اسناد به علّت دست به‌دست شدن در طول زمان مفقود شده و يا از حيّز انتفاع ساقط شده بودند که به ناچار فقط متن بازخوانی شده توسّط خود مؤلّف، در کتاب آورده شده است. همچنین تعدادی عکس از رجال عصر قاجار و پهلوی به کتاب افزوده گرديده است. زيرنويس‌هايي كه اين‌جانب به اصل كتاب افزوده‌ام با علامت«(و)» و زيرنويس‌هايي كه مربوط به متن اصلي كتاب بوده‌اند با علامت«(نگارنده)» مشخّص شده‌اند.

     لازم است از مادرم که سال‌ها تنها مونس و همراه پدرم بودند و اکنون نیز در چاپ آثار پدرم مرا از لحاظ مالی کمک می‌کند و همسرم خانم دکتر هنگامه غضنفری که همواره مشوّق من در تلاش برای به انجام رساندن آثار پربار پدرم هستند، سپاسگزاری نمایم‌.

‌از جناب آقای سیّد‌یدالله ستوده، مدیر محترم انتشارات شاپور‌خواست، که از عكس‌ها و اسنادي كه در اختيار اينجانب گذاشتند، هم‌چنين از راهنمايي‌هاي ايشان، در تصحيح كتاب استفاده‌ي بسيار شد؛ و از فرزند ايشان آقاي سيّدعرفان ستوده كه با دقّت و وسواس خاص صفحه‌آرايي كتاب را به انجام رساندند، متشكّرم.

در پايان خداوند منّان را شاکرم كه توانستم با وجود همه‌ي كاستي‌ها و مشقّت‌هاي ناشي از عدم تخصّص كافي و مشكلات چاپ و نشر كتاب‌، گامي ديگر در جهت نشر تاريخ و فرهنگ اين مرز و بوم برداشته و اكنون پس از بيست سال كه‌ از درگذشت پدرم مي‌گذرد، به يكي ديگر از آرزوهاي به خاك رفته‌ي او جامه‌ي عمل بپوشانم‌.

 

 خرّم‌آباد لرستان- ارديبهشت ماه 1391 شمسي

اسعد غضنفري



1. نقل از كتاب خاطرات و خطرات ( مخبرالسلطنه هدايت).

 

800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-bidi-font-family:"Traditional Arabic";} table.MsoTableGrid {mso-style-name:"Table Grid"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-unhide:no; border:solid windowtext 1.0pt; mso-border-alt:solid windowtext .5pt; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-border-insideh:.5pt solid windowtext; mso-border-insidev:.5pt solid windowtext; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-bidi-font-family:"Traditional Arabic";}

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1392ساعت 13:59  توسط اسعد غضنفری  | 

ضمن تشکر از خوانندگان عزیزی که نوشته های این وبلاگ را دنبال و به آنها مرحمت دارند لازم دانستم مطالبی را به عرض برسانم.

 اول اینکه من قصد ندارم تمام کتاب را روی وبلاگ بگذارم. دیگر اینکه متأسفانه هنوز کشور ما به آن رشد فرهنگی نرسیده و شرایط آن مهیا نیست که نویسندگان کتابهای خود را بروی اینترنت قرار دهند خصوصاً اگر کتاب هنوز منتشر نشده باشد بنابراین من فقط برای آشنایی علاقمندان به نوشته های پدرم و سبک و سیاق آثار او وظیفه ی خود دانستم گهگاه اثری از او را چه شعر و چه نثر بروی اینتر نت قرار دهم تا انشاءالله بتوانم آنها را به زیوز طبع آراسته و منتشر کنم. شش سال بروی کتاب تاریخ کار کرده و توانسته ام اسناد و عکسهایی به آن اضافه و تا حد امکان به صورت آبرومندی آن را برای کسب مجوز به تهران فرستاده ام.   متأسفانه پروسه صدور مجوز طولانی شد و پس از حدود هشت ماه مجوز جلد اول چند روز پیش آمده، استخراج فهرست نمایه ها و مشکلاتی که در انتشارات و چاپخانه و هزینه های سرسام آور چاپ و غیره بماند. دیوان اشعار پدرم آماده ی ارسال به چاپخانه است. اکنون دارم روی کتاب نادرنامه که اشعاری به گویش لکی در شرح جنگهای نادر شاه افشار است کار می کنم . بعد کتاب دیوان میرنوروز که خواهان بسیاری دارد را می خواهم تجدید چاپ کنم و کارهای دیگر که با زندگی کارمندی و مشغله های بسیار دیگر و عدم تخصص کافی و عدم حمایت های  لازم  و ناراستی ها و منفعت طلبی ها و غیره و غیره « تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل»

در جواب خواننده ای که خواهان کتاب در خصوص تاریخ لرستان هستند باید به عرض برسانم که متأسفانه لرستان خصوصاً غرب لرستان از لحاظ نویسنده بسیار فقیر بوده است و اگر آن را مثلاً با همین بروجرد مقایسه کنیم می بینیم که در حد صفر می باشد و آن هم بر میگردد به فرهنگ غرب لرستان که هیچگاه به اهل قلم بها داده نشده است. من خود شاهد بوده ام که پدرم چه زجرها یی از اهالی و مسئولین فرهنگی خرم آباد متحمل می شد که  سراسر اشعارش از  گله و شکایت از آنها مستور است. بنابراین تنها کتبی را که در زمینه ی تاریخ لرستان به طور انحصاری می توان نام برد یکی تاریخ مرحوم علی محمد ساکی و دیگری تاریخ مرحوم معجزی والی زاده است و برخی نویسندگان جوان هم کتبی دارند که بطور مختصر گوشه هایی از تاریخ لرستان را در بر می گیرد مانند سعادت خودگو و آقای بیرانوند و دیگران که می توانید مطالعه کنید. کتبی مانند تاریخ ایل پاپی و بالاگریوه  که به نظر من ارزش چندانی ندارند.متأسفانه کتابهای بسیاری در این چند ساله در خرم آباد چاپ شده که فاقد محتوا و ارزش ادبی و تاریخی هستند که این نیز خود ضربه ای است به فرهنگ لرستان که عده ای بدون داشتن سواد و اطلاعات کافی به خود اجازه ی نوشتن و انتشار آنرا می دهند و علت آن هم کمبود آثار با ارزش در این منطقه می تواند باشد. البته این نظر من است .

  بنا بر این خواننده ی علاقمند باید از کتابهای نویسندگان غیر لر استفاده کند که آنها هم بیشتر از دید خود قلم زده اند و چهره ی خوبی از لرستان ترسیم نکرده اند . شما را به مطالعه ی مقدمه ای که اینجانب بر تاریخ غضنفری نوشته ام و اصلاح شده ی آن را دوباره بروی وبلاگ قرار می دهم توصیه می کنم.

کتابهای ذیل اگر موفق به تهیه ی آنها بشوید مفید هستند:

تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس تألیف محمود محمود- شرح حال رجال ایران نوشته مهدی بامداد- یادداشتهای سردار ظفر بختیاری- اسناد مکاتبات فرمانفرما و نظام السلطنه گردآوری منصوره اتحادیه- تاریخ مشروطه و تاریخ هجده ساله آذربایجان کسروی- تاریخ مشروطه ملک زاده- خاطرات امیراحمدی و اسناد شاه بختی- خاطرات علی اکبر خان سردار مقتدر -  ناسخ التواریخ قاجاریه- یادداشتهای مستشارالدوله- حیات یحیی نوشته ی دولت آبادی گلگون کفنان،  کتابهایی که محققین کرمانشاهی مثل اردشیر کشاورز و مخمدعلی سلطانی نوشته اند، تاریخ مردوخ و تاریخ بدلیسی  و بسیاری کتب دیگر

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1392ساعت 12:0  توسط اسعد غضنفری  | 

حركت اردوي سالار‌الدّوله به‌طرف ساوه

از طرف‌ شاه‌زاده‌ دستور حركت‌ داده‌ شد و از طريق‌ "شرّا" به‌سوي‌ ساوه راه‌ افتادند. در اين‌جا باز تكرار مي‌كنيم‌ كه‌ دستگاه‌ محمّدعلي‌‌‌ميرزا در تهران‌ مشروطيّت را يك‌ كانون‌ خطر براي‌ استقلال‌ مملكت‌ و عامل‌ تجزيه‌ ايران‌ معرفي‌ و مبلّغين‌ مزدور شاه‌زاده‌ به‌ نظرعلي‌خان كه‌ در برابر سرداران‌ ايل‌ بختياري‌ حساسيّت‌ كامل‌ داشت‌ چنين‌ وانمود كرده‌ بودند كه‌ بختياري‌ها با كمك‌ امپراتوري‌ انگلستان‌ بر آن‌ سرند كه‌ زير لواي‌ مشروطه‌خواهي‌ بر دولت‌ و كشور ايران‌ استيلا يابند؛ به‌ همين‌ جهت‌ پيش‌ از حركت‌ اردو، سرداراكرم‌ دستور داد دو تن‌ از خوش‌‌نويسان‌ لرستان‌ اين‌ جملات‌ را روي‌ كاغذ آورده‌ و پس‌ از تكثير بين‌ سپاهيان‌ و رجال‌ سرشناس‌ آن‌ نواحي‌ توزيع‌ و منتشر سازند.

متن‌ نامه‌ تا آن‌جايي‌ كه‌ به‌خاطر معمّر‌ين‌ مانده‌ بدين‌ قرار بوده:‌ « برادران‌ عزيز و سروران‌ گرامي‌ ايلات‌ لرستان‌، كلهر و كردستان‌! آنچه‌ را كه‌ من‌ بخواهم‌ به‌ عرض‌ برسانم‌ خود بهتر مي‌دانيد. اكنون‌ بر قاطبه‌ مردم‌ روشن‌ شده‌ است‌ كه‌ رجال‌ بختياري‌ سر سپردگان‌ اجنبي‌ و اين‌ مزد و حقوقي‌ كه‌ به‌ سواران‌ جنگاورشان‌ مي‌پردازند عموماً از خزانه‌ بيگانه‌ تأمين‌ مي‌گردد. خداوند متعال‌ را به‌ ياري‌ طلبيد و دست‌ خائن‌ به‌ وطن‌ را از مرفق‌ قطع‌ كنيد. اين‌جانب‌ از دل‌ و جان‌ خادم‌ و خدمت‌گزار شاه‌ و وطن‌ محبوبمان‌ خواهم‌ بود و دوش‌ به‌ دوش‌ برادران‌ غيور خود مي‌جنگم‌.»

نظرعلي

اردوي‌ عظيم‌ سالارالدّوله‌ - كه‌ بعضي‌ از مورخين‌ تعداد آن‌ را تا شصت‌ هزار هم‌ گفته‌‌اند- روز هشتم‌ ماه‌ رمضان‌ سال‌ 1329ق. برابر با دوازدهم تیرماه 1290 ش. پس‌ از آن‌ پيروزي‌ درخشان كه ذكر آن‌ گذشت‌ به‌‌سوي‌ ساوه حركت‌ كرد. بار‌ها دسته‌هايي‌ از دهات‌ و قصبات‌ اطراف‌ حضور شاه‌زاده‌ دادخواهي‌ مي‌كردند و چاره‌ بي‌دادگري‌هاي افراد سپاهي‌ را مي‌خواستند، بدون‌ اين‌كه نتيجه‌اي عايد آن‌ها بشود. در اين‌ مورد گناه‌ از شاه‌زاده‌ بود زيرا كسي‌ كه‌ فرمان‌ بسيج‌ يك‌ اردوي‌ بيست‌ هزار نفري‌ را صادر مي‌كند بايد به‌ تغذيه لباس‌ و مواجب‌ آن‌ها هم‌ بيانديشد. چند بار نزديك‌ بود بين‌ سرداراكرم‌ و داوودخان‌ كلهر‌ به‌ كدورت‌ بكشد، ولي‌ هر بار دخالت‌ علي‌اكبرخان فرزند داوودخان مانع‌ از آن‌ مي‌گشت‌. در ملاير قشوني‌ همراه‌ سالارالدّوله‌ بود كه‌ فاقد ديسيبلين‌ نظامي‌‌ و با تاكتيك‌هاي جنگي‌ آشنايي‌ نداشت‌. هر دسته‌ از گوشه‌اي آمده‌ بودند؛ از لرستان‌ نظرعلي‌خان و از پشتكوه غلامشاه‌خان، از كردستان‌ سردار‌رشيد، از كلهر داوودخان، از كرمانشاه‌ معاون‌الملك‌ و معاون‌الرعايا، از همدان‌ علي‌رضاخان گروسي،‌ از ايلات‌ افشار عبدالباقي‌خان افشار و عبّاس‌خان‌ چناري‌ و غيره‌، ‌اين سرداران‌ با هر مشقّت‌ و زحمتي‌ بود جلو زياده‌‌روي‌هاي افراد را مي‌گرفتند. ‌سردار‌رشيد كردستاني‌ هم‌ كم ‌‌و ‌بيش‌ در تلاش‌ حفظ‌ ظاهر بود، امّا دار و دسته‌ كلهر، سنجابي‌، كلخاني‌ و محال‌ هم‌جوار، تعدّي‌ و دست‌‌درازي‌ به‌ مردم‌ بي‌‌گناه‌ را به‌ حدّ اشباع‌ رسانيده‌ بودند. مي‌گويند: يكي‌ از تفنگچي‌هاي كلهر آشيانه‌ گنجشكي‌ را با جوجه‌‌هاي تازه‌ از تخم‌ درآمده‌ آن‌ از شاخه‌ درخت‌ كنده‌ و آن‌ را روي‌ دست‌ گرفته‌ فرياد مي‌زد:« ‌هاي بلبله‌كان‌ وَ زا و زاتيلان‌« (هان‌ اين‌ يك‌ بلبل‌ است‌ با نوزادانش‌) توقّف طولانی‌ چنين‌ افرادي‌ با چنان‌ روحيّات‌ و احساس ‌و درك‌ مسايل‌ به‌ مدّت‌ زياد اساساً و مخصوصاً پس‌ از كسب‌ آن‌ پيروزي،‌ اشتباه و دور از احتياط‌ بوده‌ است.‌ اين‌ توقّف‌ در قبال‌ اردويي‌ هفت‌‌جوش‌ و بي‌‌مواجب‌ را مي‌توان اوّلين‌ اشتباه‌ سالارالدّوله‌ و نخستين‌ غفلت‌ سرداران‌ اردو دانست. پانزده‌ روز توقّف‌ بيهوده‌ اين‌ سپاه‌، فرصت‌ گران‌بهايي‌ بود تا از آن‌ طرف‌ دولت‌ و مجاهدين‌ بختياري‌ در مركز به‌دست‌ و پا افتند و در رفع‌ بلايي‌ كه‌ مي‌رفت‌ نازل‌ گردد بكوشند. دولتي‌ كه‌ نه‌ پول‌ در خزانه‌ داشت‌ و نه‌ آه‌ در بساط، در همان‌ مدّت‌ توانست‌ بر اثر جدّيت‌ و كوشش‌ مستر شوستر آمريكايي‌ وجوهي‌ تهيه‌ و نيرويي‌ را گر‌چه‌ اندك‌ ولي‌ مجهّز به‌ ميدان‌ نبرد گسيل‌ دارد.

سرعت‌ عمل‌ و غافل‌گيري‌ را نظرعلي‌خان در تمام‌ مبارزاتش‌ به‌‌كار مي‌بست؛ ولي‌ اكنون‌ از اين‌كه اوقات‌ بدان‌ صورت‌ هدر مي‌رفت‌ رنج‌ مي‌برد. ثانياً، بسيار هستند كساني‌ كه‌ سخنان‌ شاه‌زاده‌ را كه‌ گفته‌ بود: اگر به‌ نتيجه‌ رسيدم‌ نخستين‌ كاري‌ كه‌ انجام‌ خواهم‌ داد از بين‌ بردن‌ سه‌ تن‌ از سران‌ اردو‌ است‌، علّت‌ عمده‌ تقاعد سران‌ مورد نظر مي‌دانند. از برادرم، علي‌محمّدخان، ‌ شنيدم‌ كه‌ سرداراكرم‌ هر‌گاه‌ اطراف‌ را از بيگانگان‌ خالي‌ مي‌‌‌ديد با تأسّف‌ اظهار مي‌داشت كه‌:« نمي‌دانم با بختياري‌ها چه‌ كنم‌ كه‌ چشم‌ ديدنشان‌ را ندارم‌ و‌گر‌نه‌ صد دختر در حرمسراي‌ اين‌ جوان‌ جلف‌ سبك‌سر داشته‌ باشم‌ يك‌ لحظه‌ در ترك‌ او تأمّل‌ نخواهم‌ كرد، ولي‌ مي‌بينم‌ اكنون‌ اين‌ من‌ هستم‌ كه‌ بايد به‌ منظور سد كردن نفوذ بختياري‌ در لرستان‌ بجنگم‌ نه‌ كلهر، سنجابي‌، كرد و همداني،‌ ‌من‌ از آن‌ بيم‌ دارم‌ كه‌ سردار‌رشيد و داوودخان - كه‌ اين‌ بيانات‌ ابلهانه‌ را شنيده‌اند - محرمانه‌ با دشمنان‌ ارتباط‌ به‌‌هم‌رسانند و ما را در يك‌ موقعيّت‌ باريك‌ تنها بگذارند و به‌‌دنبال‌ كار خود بروند. در اين‌‌صورت‌ شكست‌ سالارالدّوله‌ اجتناب‌‌ناپذير است.‌«

 

علي‌رضاخان گروسي

 

حضرت‌ والا سالارالدّوله‌ با داعيه‌ عظيمش‌ حرفي‌ مي‌زند كه‌ بر اثر آن‌، اوّل‌ چند تن‌ از بزرگ‌‌ترين سرداران‌ اردوي‌ لرستان‌ از جمله‌ صيدمهدي‌خان‌، مهرعلي‌خان و رؤساي‌ ايل‌ حسنوند و سالار خزلي‌ و اعظم‌السّلطنه کاکاوند به‌جاي‌ ابراز فداكاري‌ و شركت‌ در جنگ‌ و راندن‌ دشمن‌ به‌ زندان‌ رفته‌ از گردونه‌ خارج‌ مي‌شوند. اين‌ خود زياني‌ نمايان‌ بود كه‌ عايد اردوي‌ لرستان‌ شد. از اين‌كه بگذرد با وجود تبراي‌ مكرّر شاه‌زاده‌ كشف‌ گفتار نابه‌جا و نسنجيده‌ زيان‌‌بخش‌ او سه‌ سردار بزرگ‌ كه‌ سه‌ پايه‌ از چهار ركن‌ قائم‌ قيام‌ او بودند بيم‌ناك‌ و در خود فرو برد كه‌ اين‌ گوسفند پس‌ از رهايي‌ از چنگال‌ گرگ‌، خود گرگي‌ خواهد شد كه‌ همه‌ را در چنگالش‌ خواهد فشرد. پس‌ بايد مراقب‌ بود و سر را عبث‌، دم‌ كارد قصاب‌ نداد و البته‌ فرصتي‌ لازم‌ است‌ تا اين‌ آسودگي‌ و جمعيّت‌‌ خاطر را بتوان‌ با دادن‌ امتحانات‌ كافي‌ فراهم‌ ساخت‌. اين‌ فرصت‌ كي‌ به‌دست‌ آمد؟ همان‌ وقتي‌ كه‌ در جنگ ساوه، در حالي كه سواران‌ غيور لرستاني از هر جانب‌ عرصه‌ را بر دشمن‌ تنگ‌ كرده‌ بودند و پي‌در‌پي‌ آن‌ها را عقب‌ مي‌‌راندند، ناگهان‌ علي‌رضاخان گروسي‌ - كه‌ خود يكي‌ از يلان‌ روزگار بوده‌ است‌ - نزد نظرعلي‌خان مي‌شتابد و با غريوي‌ پلنگ‌آسا فرياد مي‌زند: «سردار! سردار لرستان!‌ چه‌ مي‌كني‌؟ زود باش‌ و برخيز كه‌ رفقا همه‌ رفتند‌ آري‌ رفتند و ما را در پشت‌ سر خود تنها گذاشتند».

كي‌ رفت‌ چه‌ مي‌گويي‌؟ آري‌ سردار، رفتند، داوودخان كلهر، سردار‌رشيد، دو ستون‌ سپاه‌ و دو ركن‌ اساسي‌ و اصلي‌ پس‌ از جنگي‌ سبك‌ و ناچيز عنان‌ مركب‌ها را برگرداندند و به‌سمت همدان‌، ملاير و‌ كرمانشاه‌ گريختند. (اگر بتوان‌ نام‌ آن‌ را گريز گذاشت).

از امروز كاري‌ به‌ فردا ممان‌

 

چه‌ داني‌ كه‌ فردا چه‌ آيد زمان‌

جور و بيداد اردو در مدّت‌ پانزده‌ روز توقّف،‌ وَ‌بالش‌ در مراجعت‌ بيشتر دامن‌ فراريان را گرفت‌، زيرا اردو‌هاي پراكنده‌ و شكست‌‌خورده‌ كه‌ دشمن‌ هم‌ كمابيش‌ در دنبالشان‌ بود با چنان‌ نفرتي‌ از سوي‌ مردم‌ مواجه‌ گرديدند كه‌ حتي‌ از دادن‌ كاسه‌اي آب‌ هم‌ به‌ آن‌ها دريغ‌ مي‌كردند.

 

في‌التأخير آفات‌

اردو حركت‌ كرد. آن‌ها مرتّباً پيش‌ مي‌رفتند و دسته‌‌هاي سواره‌ بختياري‌ بر اثر شكست‌ قبلي‌ ياراي‌ برابري‌ نداشت‌ و از برابر سيل‌ سپاهيان‌ عقب‌ مي‌نشستند و به‌سمت‌ اراک‌ و ساوه مي‌گريختند. آن‌ها متوجّه‌ شده‌ بودند كه‌ تاب‌ مقاومت‌ ندارند و سعي‌ داشتند جريان‌ را به‌ تهران‌ منعكس‌ و از مركز طلب كمك‌ كنند. زياد هم‌ به ‌كمك‌ تهران‌ اميدواري‌ نداشتند، زيرا بعيد نبود هر لحظه‌ انقلاب‌ و شورشي‌ در پايتخت‌ روي‌ دهد و مجاهدين‌ و دولتيان‌ را به ‌خود مشغول‌ كند. ولي‌ دولت‌ روز دهم‌ رمضان‌ 1329ق. برابر با چهاردهم تیرماه 1290ش. وسايل‌ حركت‌ يفرم‌خان‌ و ماژر هارم‌شان‌ آلماني‌ با سه‌ هزار و پانصد سوار مجاهد، ‌سه ‌عرّاده توپ‌ شنيدر، يك‌ عرّاده‌ ماكزيم‌، پانصد نفر سوار بختياري‌ تحت‌ فرماندهي‌ سرداربهادر و سردارمحتشم‌ و اميرمجاهد به‌سمت‌ ساوه را ترتيب داده‌ و آن‌ها حركت‌ كردند.‌ هنگام‌ ورود به‌ ساوه، نظرعلي‌خان پيش‌جنگ‌ بود و عالي‌خان رضايي‌ ،فرزند سرتيپ‌خان ايتي‌وند، جلوتر از او به‌ عنوان‌ طلايه‌‌دار راه‌ مي‌پيمود. عدّ‌ه‌اي نيز از سواران‌ كَلخاني‌، كليايي‌ و گوراني‌ پيش‌ مي‌رفتند و مراقب‌ بودند تا اشتباهي‌ در برخورد‌ها روي‌ ننمايد. ‌اين‌جا نيز متوجّه‌ نقص‌ و ضعف‌ فرماندهي‌ مي‌شويم. فرمانده‌ كل‌ قوا كه‌ مي‌دانست‌ نفراتش‌ را دسته‌‌هاي چريك‌ عشاير تشكيل‌ مي‌‌دهند قاعده‌ اين‌ بود كه‌ براي‌ آن‌ها اسم‌ شب‌ قايل‌ شود و چند نفري‌ را به‌‌صورت‌ رابط‌ مداوم‌ برقرار و توسّط‌ آن‌ها از چگونگي‌ وضعيّت‌ صفوف‌ مختلف‌ آگاهي‌ به ‌هم‌‌ رساند. اين‌ اطلاعات‌ را به‌ آگاهي‌ كانون‌هاي جنگ‌ برساند تا همه‌ از موقع‌ و موضع‌ و موقعيّت‌ همديگر مستحضر باشند. نقشه‌‌هاي ترسيم‌ شده‌ را به‌دست‌ سرداران‌ ايلات‌ بسپارند تا راهنماي‌ آنان‌ باشد و از روي‌ آن‌ موقعيّت‌ حريف‌ را بسنجند و در فرصت‌ مناسب‌ بر آن‌ها حمله‌ كنند. ‌اين‌‌ها هيچ‌‌كدام‌ نبود؛ بسيار ساده‌ و به‌صورت‌ كاروان‌هاي عادي‌ كه‌ چند تن‌ كاروانچي‌ بر آن‌ها سرپرستي‌ كنند طي‌ طريق‌ مي‌كردند و بر اثر همين‌ بي‌‌اطلاعي‌ و فقدان‌ تاكتيك‌هاي سپاهي‌گري‌ و خصوصيّات‌ امر نظام‌، بين دو دسته‌‌ سواران‌ لرستاني‌ از يك‌‌سو و كلخاني‌ و كليايي‌ها از سوي‌ ديگر، بدين‌ خيال‌ كه‌ با دشمن‌ روبه‌رو گرديده‌‌اند برخوردي‌ خونين‌ روي‌ داد و هر يك‌ از دو دسته‌ با اين‌ پندار كه‌ با سواران‌ بختياري‌ طرف‌ مي‌باشند تا آخرين‌ نفس‌ و توانايي‌ ايستادگي‌ كردند. از بخت‌ بد، هر دو دسته‌ از نخبه‌ سواران‌ و سركرده‌‌هاي آن‌ها هم‌ افرادي‌ با شخصيّت‌ و شجاع‌ بودند. آن‌ها تا روشني‌ روز از همديگر كشتند؛ كشتاري‌ وحشتناك‌ و خون‌بار، از دسته‌ نظرعلي‌خان فرمانده‌ شجاعشان،‌ عالي‌خان رضايي‌، و عين‌شاه‌، صيدحسن‌ سياه‌منصور با تعداد كثيري‌ از افراد  به‌قتل‌ رسيدند. از دسته‌ كليايي‌ و كلخاني‌ نيز حسين‌خان‌ معاون‌‌لشكر- كه‌ مردي‌ برجسته‌ از حوزه‌ كرمانشاهان بود - از پاي‌ درآمد و بايد گفت‌ كه‌ هر دو طرف‌ تقريباً نابود شدند. اين‌ پيش‌آمد شوم‌ براي‌ سالارالدّوله‌ نقشي‌ تعيين‌كننده‌ داشت‌ و هر كس‌ به‌ نوعي‌ تطيّر مي‌زد. (كُل‌ تطيّر شوم‌).

پس‌ از دميدن‌ روز، هر دو طرف‌ ملاحظه‌ كردند كه‌ با دست‌ خود دمار از روزگار خود برآورده‌اند. اين‌ جريان‌ اسفناك‌ آن‌گونه‌ كه‌ سالارالدّوله‌ را متأثّر و منقلب‌ كرد موجب‌ خرسندي‌ مجاهدين‌ فراري‌ گرديد؛ لكن‌ سرداراكرم‌ به‌ سالارالدّوله‌ پيشنهاد حركت‌ داد و اردو به‌ راه‌ افتاد. اين‌ اردو آن‌چنان‌ متراكم‌ و انبوه‌ بود كه‌ اين‌گونه‌ تلفات‌ اثر كمي‌ بر جاي‌ مي‌گذاشت‌؛ ولي‌ از نظر كيفي‌ تأثير نامطلوب‌ در اذهان‌ باقي‌ گذاشت‌. مجاهدين‌ بختياري‌ به‌سركردگي‌ سردار‌ظفر و سردار‌جنگ‌ و امير‌جنگ‌ و ديگر سران‌ ايل‌ كه‌ خود را در برابر نيروي‌ عظيم‌ خصم‌ ناتوان‌ مي‌‌‌ديدند و به‌ تهران هم زياد اطمينان‌ نداشتند بنا‌به‌ مَثَل‌ معروف:

چون‌ به‌ قوّت، حريف‌ خصم‌ نه‌اي

 

حيله‌ و مكر را از دست‌ مده‌

با هم‌ به‌ مشورت‌ پرداخته‌ و چون‌ از موضوع‌ ناراحتي‌ سرداران‌ جنگي‌ اردوي‌ سالارالدّوله‌ اطلاع‌ داشتند به‌ هر سه‌ نفر آن‌ها پيام‌هايي‌ فرستادند. پيامي‌ كه‌ براي‌ نظرعلي‌خان فرستادند چنين‌ بود: «حكم‌ والي‌گري‌‌ پيشكوه‌ لرستان‌، پرداخت‌ هفتاد هزار ليره‌ طلا در برابر متاركه‌ نبرد» آن‌ها به‌ويژه‌ در خصوص ‌برادري‌ لرستان‌ و بختياري‌ و هم‌خوني‌ دو ايل‌ بزرگ‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آوردند و تا توانستند نسبت‌ به‌ نظرعلي‌خان اظهار محبّت‌ كردند و متن‌ نامه‌ را (برادر خودمان)‌ پُر كرده‌ بود. نظرعلي‌خان جواب‌ داد كه‌: «من‌ فردي‌ لرستاني‌ هستم‌ و آقايان‌ نيز لر هستيد و قبول‌ اين‌ پيشنهاد به‌ مثابه‌ تسليم‌ لرستان‌ به‌ بختياري است.» باز تكرار مي‌كنم‌ كه‌ سالارالدّوله‌ و دستگاه‌ وسيع‌ تبليغاتي‌ او چنين‌ به‌سرداراكرم‌ و ديگر سرداران‌ غرب‌ ايران‌ تفهيم‌ كرده‌ بودند كه‌ سران‌ بختياري‌ با عَلَم‌ كردن‌ لواي‌ مشروطيّت و در تحت‌ اين‌ عنوان‌ ترتيب‌ تقسيم‌ ايران‌ را بين‌ روسيه‌ و انگلستان‌ به‌ اين‌ شرط‌ كه‌ ولايات‌ مركزي‌ متعلّق‌ به‌ آن‌ها باشد داده‌ و اين‌ طرح‌ شوم‌ را پذيرفته‌اند. سالارالدّوله‌ خود را با اين‌ ترتيب‌ در نظر آن‌ها حامي‌ و طرفدار استقلال‌ و تماميّت‌ كشور، زير چتر سلطنت‌ قاجاريه‌ مجسّم‌ ساخته‌ بود. اين‌ تبليغات‌ تا حدود زيادي‌ در روح‌ ساده‌ و بي‌رياي‌ سران‌ عشاير اثر گذارده‌ بود به ‌طوري‌‌كه‌ حاضر شدند با بذل‌ جان‌ و مال،‌ وي‌ را كه‌ سمبل‌ يك‌پارچگي‌ ايران‌ فرض‌ مي‌شد و حافظ‌ تاج‌ و تخت‌ جلوه‌ مي‌نمود ياري‌ دهند و آن‌چنان‌ تحت‌ تأثير قرار گرفته‌ بودند كه‌ به‌ هيچ‌‌وجه‌ به‌ اساس‌ كار نمي‌انديشيدند و تا مراجعت‌ نظرعلي‌خان و برخورد سوم‌ او در اشترينان‌ اين‌ وضع‌ ادامه‌ داشت‌ كه‌ بدان‌ خواهيم‌ رسيد.

همين‌ پيشنهاد به‌ جهت‌ داوودخان كلهر و سردار‌رشيد كردستاني‌ نيز فرستاده‌ شد. از اين‌كه چنين‌ پيامي‌ براي‌ نظرعلي‌خان واصل‌ شد در پيش‌گاه‌ تاريخ‌ جاي‌ ترديد نيست‌ و پاسخ‌ هم‌ جز اين‌كه شرح‌ داده‌ شد نبوده‌ است‌؛ ولي‌ سران‌ سپاهيان‌ مختلف‌ در آن‌ دقايق‌ و لحظات‌ سرنوشت‌ساز دور از هم‌ و هر يك‌ در قسمتي‌ از فرونت‌ جنگ،‌ نبرد مي‌كرده‌، در كنار هم‌ نبودند تا ما بدانيم‌ محقّقاً پاسخ‌ دو سردار ديگر چه‌ بوده‌ است‌ و همين‌قدر به‌ تحقيق‌ دانسته‌ مي‌شود كه‌ هر دو سردار در سخت‌‌ترين لحظات‌ گيرودار طرفين، دست‌ از جنگ‌ كشيده‌ و سريعاً عقب‌ نشسته‌اند؛ حال‌ اين‌ عقب‌‌نشيني‌ بر اثر فشار دشمن‌ بوده‌، توپ‌خانه‌ يفرم‌خان ارمني‌ باعث‌ شده‌، وجوه‌ فراواني‌ به‌ جيب‌ها سرازير گرديده‌، يا يادآوري‌ تهديد شوم‌ سالارالدّوله‌ فرصت‌ را به‌ اختيارشان‌ گذاشته‌ و در نتيجه‌ اين‌ صحنه‌ به‌ وجود آمده،‌ چون‌ بعد از آن هم هيچ‌‌گاه‌ بين‌ نظرعلي‌خان و دو سردار ديگر ملاقاتي‌ دست‌ نداده‌ است؛ هر چه‌ بوده‌ و هر چه‌ باعث‌ سستي اردوهاي كلهر و كردستان شده‌ داوري‌ آن‌ بسيار مشكل‌ و به‌ سينه‌ تاريخ‌ سپرده‌ مي‌شود. آنچه‌ بعد از ده‌‌ها سال‌ عجيب‌ مي‌نمايد كثرت‌ سپاهيان‌ فاتح‌ سالارالدّوله‌ و قلّت‌ نفرات‌ دشمن‌ است‌. در اردوي‌ سالارالدّوله‌ توپ‌هاي گوناگون‌ وجود داشته‌ كه‌ مي‌توانسته‌ است مفيد واقع‌ شود‌. يك‌ موضوع‌ مشكوك‌ نيز ايجاد حيرت‌ مي‌كند كه‌ بعد از شكست‌ شاه‌زاده‌ چرا نيروي‌ كلهر و كردستان‌ مورد تعقيب‌ مجاهدين‌ قرار نگرفتند و همه‌ نيروي‌ آن‌ها صرف‌ مبارزه‌ با نظرعلي‌خان شد؟ راجع‌ به‌ شهامت‌ و جرأت آن‌ها هم‌ جاي‌ گفتگو نيست؛ زيرا هر دو سردار، شيراني‌ شرزه‌ بوده‌اند و جريان‌ جنگ‌هاي بيستون و قضيه‌ درگيري‌ با مجاهد رزمنده‌ يارمحمّدخان كرمانشاهي كه‌ در آتيه‌ به‌ طور مشروح‌ خواهيم‌ نوشت‌ ثبات‌ قدم‌ و دلاوري‌ هر دو را كاملاً نشان‌ مي‌دهد. با اين‌ تفصيل‌ اين‌‌ها همه‌ از دايره‌ فرض‌ و گمان‌ پاي‌ فراتر نگذارده‌ و نبايد زياد به‌ آن‌ها اطمينان‌ كرد؛ هر چند قراين‌ و اشارات‌ ما را وسوسه‌ كند.[1]

پس‌ از شكست‌ سردار‌ظفر و مجاهدين‌ بختياري‌، روز سوم‌ شوال‌ سال‌ 1329ق. برابر با مرداد1290 ش. ناگهان‌ اين‌ خبر بين‌ سپاهيان‌ دو طرف‌ مانند رعد صدا كرد. خبر چه‌ بود؟ سردار‌بهادر و سردار‌جنگ‌ با پانصد سوار مسلّح‌ بختياري‌، يفرم‌خان ارمني‌ با نيروي‌ مجاهد تحت فرمان‌ و سه‌ عرّاده‌ توپ‌ شنيدر و يك‌ عرّاده‌ ماكزيم‌، ضمناً چهار هزار نفر مزدور دولتي‌، قدم‌ به‌ ميدان‌ نبرد گذارده‌اند. اكنون‌ وضع‌ به‌كلّي‌ عوض‌ شده‌ است‌. پس‌ از ورود سردار‌بهادر و ديگران‌، تا آن‌جا كه‌ حاضران‌ در ميدان‌ جنگ‌ و مردان‌ كهنسال‌ تعريف‌ مي‌كنند در روز سوم‌ ماه‌ شوال‌ آرايش‌ جنگي‌ اردو‌هاي سالارالدّوله‌ بدين‌ قرار بوده‌ است‌:

1. دسته‌ پيشتاز 2. قلب‌ سپاه‌ 3. نيروي‌ امدادي‌ و پشت‌ جبهه‌؛

قسمت‌ اوّل‌، به‌سركردگي‌ نظرعلي‌خان سرداراكرم‌ حركت‌ كرد و پس‌ از تماس‌ و برخورد با مجاهدين‌ به‌ نبرد پرداخت‌ و موانع‌ را به‌ منظور رسيدن‌ به‌ ساوه از پيش‌ برداشت‌ و به‌ پيش‌رَوي‌ خود ادامه‌ داد. قبلاً متذكّر شديم‌ كه‌ برابر دستور اميرجنگ والي‌ پشتكوه‌ در تمام‌ مدّت‌ جنگ‌ غلام‌شاه‌خان و سواران‌ لر پشتكوه‌ با سرداراكرم‌ اتّفاق‌ و اتّحاد كامل‌ داشته‌ و  دوش‌ به‌ دوش‌ او مي‌جنگيدند.

قسمت‌ دوم‌، تحت‌ فرمان‌ داوودخان كلهر و سردار‌رشيد كردستاني‌ قرار داشت‌ كه‌ در آن‌ صف‌ مشغول‌ پيش‌رَوي‌ بوده‌ و هنوز به‌ نبرد ادامه‌ مي‌دادند؛ لكن‌ به‌جاي‌ اين‌كه صف‌ خود را با همان‌ آرايش‌ قراردادي،‌ مُمِد و پشتيبان‌ سردار‌اكرم‌ قرار دهند، كم‌كم‌ سمت‌ باختر شهر را با يك‌ نيم‌‌دايره خفيف‌ دور زده‌ به‌ طرف‌ شمال‌ شهر عنان‌ كشيدند و با اين‌ تصميم‌ عملاً پشت‌ جبهه‌ لرستاني‌ها را خالي‌ گذاشتند كه‌ خود اين‌ موضوع‌ مي‌تواند ايجاد شبهه‌ كند.

قسمت‌ سوم،‌ زير نظر حاج‌ علي‌رضاخان‌‌گروسي‌ و عبّاس‌خان چناري‌ و عبدالباقي‌خان افشار چاردولي‌ همراه‌ سواران‌ جمعي‌، حركت‌ كردند و در قفاي‌ دو صف‌ سپاهيان‌ لر، كلهر و كردستان‌ قرار گرفتند.

دسته‌ چهارمي‌ نيز خود‌به‌خود به‌ وجود آمد كه‌ عبارت‌ بودند از: افرادي‌ از گوشه‌ و كنار به‌ خيال‌ كسب‌ غنايم‌ و جمع‌ مال،‌ خود را داخل‌ اردو كرده‌ و صفي‌ تشكيل‌ دادند. از بخت‌ بد، شاه‌زاده‌ به‌جاي‌ حضور در رديف‌ اوّل‌ و نظارت‌ مستقيم‌ و مستمر بر ميدان‌هاي نبرد و صدور فرامين‌ جنگي،‌ آن‌چنان كه وظيفه‌ هر فرمانده‌ و سالار سپاه‌ مي‌باشد خود را در ميان‌ اين‌ صف‌ بي‌سر‌و‌پاي‌ فاقد سرپرست‌ و پيشواي‌ مشخّص‌ قرار داد و اين‌ بر اثر همان‌ ترس‌ و جُبن ذاتي‌ او بود. ترسي‌ كه‌ همه‌ فرصت‌هاي گران‌بها را از دست‌ او خارج‌ مي‌ساخت‌ و عاقبت‌ هم ‌‌زمام‌ اُمور را از كف‌ بي‌‌كفايتش‌ به‌ در كرد.

سپهبد كه‌ جانش‌ گرامي‌ بود

 

از او ننگ‌ خيزد نه‌ نامي‌ بود

اين‌ افراد، يعني‌ ملتزمين‌ ركاب‌ فرماندهي‌ كل،‌ فقط‌ مترصّد بودند صفوف‌ جنگنده‌ پيشين‌ به‌ فتوحاتي‌ دست‌ يابند و آن‌ها انگل‌‌وار سهمي‌ از غنايم‌ يا به‌ قول‌ خودشان‌ يَخْدُرمه‌ حاصل‌ از آن‌ پيروزي را‌ به ‌دست‌آورند.

قدم‌ بگذار در ميدان‌ مردي

 

زِ مردي‌ گر بترسي‌ كُشته‌ گردي‌

امّا شاه‌زاده‌ بيش‌ از آن‌ جبون‌ و ترسو بود كه‌ بتوان‌ حدي‌ بر آن‌ قايل‌ شد. سرداراكرم‌ در جبهه‌ اوّل‌ نزديك‌ شهر به‌ بختياري‌ها رسيد و نبرد كه‌ تا آن‌ لحظه‌ صورت‌ پراكنده‌ داشت‌ شدّت‌ گرفت‌. در صف‌ مجاهدين‌ توپ‌هاي آماده‌ و توپچي‌هاي ورزيد‌ه‌اي وجود داشت‌ و سواران‌ بختياري‌ نيز آزموده‌ جنگ‌ بودند. دسته‌ قزاق‌ هم‌ با وجود فرمانده‌ لايق‌ خود يفرم‌خان، كاملاً با وظايف‌ و مسؤوليّتشان‌ آشنا بودند؛ ولي‌ نيروي‌ لرستان‌ فقط‌ از روحيه‌اي قوي‌ و فرماندهي‌ شجاع‌ بهره‌‌مند بود.

سرداراكرم‌ در كنار باغات‌ ساوه دستور داد چادر‌ها را برافراشتند. او مي‌پنداشت‌ با ضرب‌‌شستي‌ كه‌ در جنگ‌ توره‌ بر آن‌ها وارد آورده‌ مي‌تواند به‌ آساني‌ مغلوبشان‌ كند. اين‌ موفقيّت‌ در صورتي‌ ميسّر بود كه‌ صفوف‌ دوم‌ و سوم‌ نيز به امداد او بشتابند و او با چنين‌ روحيه‌ و پنداري‌ چادر زد. او مي‌خواست‌ به‌ دشمن‌ نشان دهد كه‌ از توپ‌خانه‌ و نيرو‌هاي امدادي‌ آن‌ها بيمي‌ ندارد. بختياري‌ها كه‌ در زمين‌ باز هدف‌ گلوله‌ افراد لر قرار مي‌گرفتند به‌دستور سردار‌بهادر و سردار‌جنگ‌ از تپّه‌ ماهور‌ها و كاه‌ريز‌ها استفاده كرده، توپ‌ها را در پناه آن‌ها سوار و تفنگ‌چيان لرستان را آماج توپ‌هاي خود قرار دادند. نبرد آغاز شد، تير بر دهان محمودخان اسفندياري‌ (محمودي‌ بالوند) اصابت‌ كرد. محمّدرحيم‌خان (دوريشَكَه‌) زخم‌ برداشت، محمّدقاسم كمالوند مجروح شد، كُر‌گُجر كاكاوند كشته شد و اسب بي‌صاحبش به اردو برگشت، اسب‌ معروف‌ نهيمان در زير ران‌ سرداراكرم‌ به‌ قتل‌ رسيد.[2]

نظرعلي‌خان پس‌ از مدّتي‌ جنگ‌هاي سنگر به‌‌سنگر بر اسب‌ كهيلان‌ سوار شد و با وجود غرّش‌ توپ‌خانه‌ حريف‌ بر آن‌ها حمله‌ برد و به‌سختي‌ پافشاري‌ كرد. در گرماگرم‌ آن‌ نبرد خونين،‌ خبري‌ مانند صاعقه‌ در سرتاسر ميدان‌ جنگ‌ طنين‌ انداخت‌. ناگهان‌ گفته‌ شد كه‌ داوودخان كلهر به‌ كلّي‌ شكست‌ خورده‌ و از ميدان‌ به‌در رفته‌ است‌. اين‌ خبر هنگامي‌ رسيد كه‌ سرداراكرم‌ تمام‌ توجّه‌ يفرم‌خان و سردار‌بهادر را به‌‌خود جلب‌ كرده‌ و هرگاه‌ خان بزرگ‌ كلهر از پشت‌ سر، همان‌‌طوري‌‌كه‌ قرار گذارده‌ بودند پيش‌ مي‌آمد مقاومت‌ سواران‌ لرستان‌ تبديل‌ به‌ حمله‌‌هاي شديدتري‌ مي‌شد و اگر از سمت‌ شمال‌ هم‌ سردار‌رشيد به‌ نبردي‌ جدّي‌ مي‌پرداخت‌ باز قسمت‌ مهمي‌ از نيروي‌ مجاهدين‌ مجبور بودند بار سنگين‌ جنگ‌ را در جبهه‌ سرداراكرم‌ سبك‌ كنند؛ در نتيجه‌، او كار بختياري‌ها را يك‌سره‌ مي‌كرد و سالارالدّوله‌ مي‌توانست‌ به‌ پيش‌روي‌ خود به‌‌سوي‌ تهران‌ ادامه‌ دهد.

نظرعلي‌خان - كه‌ مردي‌ عشاير بود و خيانت‌ را بدان‌ صورت‌ نمي‌توانست باور كند- اين‌ خبر را دروغ‌ پنداشته‌ حمل‌ بر تباني‌ دولتيان‌ و مجاهدين‌ كرد تا بدان‌وسيله‌ روحيه‌ سواران‌ را تضعيف‌ كنند و هنوز هم‌ به‌ انتظار رسيدن‌ سواران‌ كلهر به‌سركردگي‌ داوودخان‌ به‌ پافشاري‌ خود ادامه‌ داد و سنگر را ترك‌ نكرد؛ لكن‌ علي‌رغم‌ اين‌ پندار، هنوز از طرف‌ كلهر‌ها اثري‌ مشهود نبود و فشار بر سرداراكرم‌ افزوني‌ يافت‌. در اين‌ بين‌ حاج‌ علي‌رضاخان‌گروسي‌ - كه‌ با سواران‌ خود دوش‌‌به‌دوش‌ سپاهيان‌ لرستان‌ مي‌جنگيد - از سمت‌ شمال‌ جبهه‌ با شتاب‌ خود را به‌ نظرعلي‌خان ‌رسانيده‌ فرياد زد: «سردار، به‌ چه‌ كاري‌ ادامه‌ مي‌دهي‌ و براي كي مي‌خواهي فداكاري‌ كني‌؟ داوودخان ميدان‌ را خالي‌ كرده‌ و رفته‌ است.‌« هنوز حرف‌ حاجي‌ تمام‌ نشده‌ بود كه‌ به‌ او اطلاع‌ دادند: خود شاه‌زاده‌ هم‌ بدون‌ اين‌كه وارد نبرد شود از قفاي‌ داوودخان فرار كرده‌ است‌. پس‌ از وصول‌ اين‌ اخبار حاجي‌ به‌سرداراكرم‌ هشدار داد كه‌ فوراً دست‌ از مبارزه‌ بكشد تا به‌ اتّفاق‌ عقب‌نشيني‌ كنند. با اين‌ وصف‌ سرداراكرم‌ از انجام‌ پيشنهاد او سر باز زده‌ گفت:‌» با همه‌ اين‌ گرفتاري‌ها شما مي‌دانيد كه‌ من‌ عكس‌ طايفه‌ و سران‌ ايل‌ كلهر و كردستان‌ فردي‌ لر هستم‌ و خود با چند تن‌ از سران‌ لر طرف‌ مي‌باشم؛ اكنون‌ نبرد بين‌ دو قسمت‌ از لرستان‌ شعله‌ كشيده‌ است‌، بنابراين‌ به‌ هيچ‌‌وجه‌ نمي‌توانم‌ در برابر سردار‌بهادر و ديگر سرداران‌ بختياري‌ رو به‌ گريز نهم‌.» در اين‌ موقع‌ سرتاسر منطقه‌ي‌ ساوه از تپّه‌ و ماهور زير سُم‌ اسب‌ها و غرّش‌ توپ‌ها و دود باروت‌ و گرد و خاك‌ مبدّل‌ به‌ صحنه‌اي از قيامت‌ شده‌ بود. هياهو و هلهله‌ و فرياد مردان‌، شيهه‌ اسب‌ها و غرّش‌ مداوم‌ توپ‌خانه‌ يفرم‌خان، مخصوصاً در آن‌ هنگام‌ بيداد مي‌كرد. گرد و خاك‌ از زمين‌ برخاسته‌ هوا را تيره‌ و تار ساخته‌ بود چنان‌كه كس‌، كس‌ را نمي‌‌‌ديد و موقعيّت‌ به‌ وضع‌ غيرقابل‌ علاجي‌ به‌ مخاطره‌ افتاده‌ بود. اخبار ناگوار يكي‌ پس‌ از ديگري به‌ گوش‌ مي‌خورد. سالارالدّوله‌، داوودخان‌، سردار رشيد، همه‌ و همه‌ پشت‌ به‌ ميدان‌ نبرد كرده‌ بودند. سرداراكرم قبلاً نمي‌توانست باور كند و پس‌ از تحقّق‌ مطلب‌ و صحّت‌ خبر‌ها، گرفتار تعصّب‌ ايلي‌ و مسأله‌ لر بزرگ‌ (بختياري‌ها) شده‌ بود. او معتقد بود كه‌ اين‌ صحنه‌‌ها همه‌اش‌ زير سر خوانين‌ بختياري‌ مي‌باشد و آن‌ها مملكت‌ را به‌ تجزيه‌ خواهند كشاند. بر او يقين‌ شده‌ بود كه‌ خان بختياري‌ هر كجا پاي‌ نهد دست‌ به يغما دارد و يغماگر نمي‌تواند مشروطه‌‌خواه‌ و كشور‌مدار باشد. در اين‌ صورت‌ بايد جنگيد و نبايد گذاشت‌ اين‌ پيروزي‌ها تبديل‌ به‌ شكست‌ گردد و پاي‌ دشمن‌ به‌ خاك‌ لرستان‌ برسد. با اين‌ افكار باز هم‌ جنگيد، كُشت‌ و كُشته‌ داد. اسب‌ كُهيلان هم به‌ قتل‌ رسيد و اسب‌هاي ديگر. بالاخره‌ پس‌ از اين‌كه سواران‌ گروسي‌ و همداني‌ ملاحظه‌ كردند كه‌ نظرعلي‌خان را بوي‌ باروت‌، صفير گلوله‌ و غرّش‌ توپ‌خانه‌ گيج‌ و از خود بي‌‌خود كرده‌، دسته‌‌جمعي‌ به‌‌سوي‌ او رفتند و بر ماديان‌ شُميليه‌ سوار كردند و از تيررس‌ توپ‌خانه‌ به‌‌در بردند و در پناه‌ خود، بنه‌ و لوازم‌ اردو را بر تعدادي‌ اسب‌ و استر، ‌بار و از ميدان‌ خارج‌ نمودند.

هنگامي‌ نظرعلي‌خان به‌ منظور عقب‌‌نشيني،‌ تسليم‌ پيشنهاد حاج‌ علي‌رضاخان گروسي‌ و ياران‌ او شد كه‌ او اظهار داشت:‌ سالارالدّوله‌ علي‌رغم‌ نظر سرداراكرم‌ خوانين‌ زنداني‌ حسنوند را از بند رها و مرخّص‌ كرده‌ است‌. حاجي‌ اين‌ خبر را آن‌چنان‌ به‌ موقع‌ بيان‌ داشت‌ كه‌ بهتر از آن‌ نمي‌شد فكر كرد؛ زيرا همين‌ عمل‌ مُمِد گفتار قبلي‌ شاه‌زاده‌ شده‌، سرداراكرم‌ را بيشتر از پيش‌ آزرده‌ و مأيوس‌ ساخت‌؛ به‌طوري‌‌كه‌ با حالت‌ نفرت‌ و تأسّف‌ عنان‌ اسب‌ را كشيده‌ به‌ حمايت‌ زخمي‌ها و نجات‌ ياران‌ و جمع‌آوري‌ بار‌ و ‌بنه‌ پرداخت‌. او يكي‌ از چابك‌‌سواران‌ را به‌ نوبران‌ فرستاد تا از وضع‌ كرد‌هاي جاف‌، جوان‌رود، كلخاني‌، گوراني‌، كليايي‌، سنجابي‌، چناري‌، افشار و ساير متّحدان‌ اطلاع‌ درستي‌ كسب‌ كند، ولي‌ خود بدان‌ صوب‌ نرفت.‌ در صورتي‌كه‌ پس‌ از فرار كلهر، صلاح كار در اين بود نظرعلي‌خان كه از پشت سر خود مأيوس شده و نيرو‌هاي كلهر را از دست‌ داده‌ بود با سرعت‌ به‌ نوبران‌ بشتابد و در آن‌ جبهه‌ ضربه‌ نهايي‌ را با كمك‌ افراد رشيد ايلات‌ مزبور وارد سازد. شايد چنين‌ نيّتي‌ هم‌ داشت؛‌ لكن‌ كار از بنياد خراب‌ شده‌ بود (فرار حضرت‌ والا). اكنون‌ ديگر بر سرداراكرم‌ ايرادي‌ نبود و هرگز كسي‌ نمي‌گفت كه‌ خان‌ لرستان‌ از برابر بختياري‌ها گريخته‌ است‌. از طرفي‌ پس‌ از فرار فرمانده‌ كل‌ و مدّعي‌ اصلي‌ ادامه‌ جنگ‌ چه‌ محملي‌ مي‌توانست‌ داشته‌ باشد؟ آيا سرداراكرم‌ شخصاً مدّعي است‌ و منظور شخصي‌ دارد؟

ساعتي‌ از متاركه‌ نبرد از طرف‌ سرداراكرم‌ سپري‌ شد بدون‌ اين‌كه از جانب‌ دولتيان‌ مورد حمله‌ قرار گيرد و فشاري‌ بر وي‌ وارد گردد. همين‌ توقّف‌ كوتاه،‌ موجب‌ شد تا او زخمي‌ها را به‌ پشت‌ جبهه‌ بفرستد. آفتاب‌ در شرف‌ زوال‌ و هوا به‌ تاريكي‌ مي‌گراييد. سواري‌ كه‌ فرستاده‌ بودند خبر آورد كه‌ در قسمت‌هاي نوبران‌ و مناطق‌ شرقي‌ و شمالي‌ پس‌ از يك‌ درگيري‌ شديد قدرت‌ توپ‌خانه‌ دولتيان‌ توانسته‌ است‌ به‌ مقاومت‌ كرد‌ها خاتمه‌ دهد و از پس‌ يك‌ كشتار وحشتناك‌ از دو سو، بالاخره‌ خبر فرار شاه‌زاده‌ سواران‌ جنگي‌ را وادار به‌ عقب‌نشيني‌ ساخته‌ است‌. آن‌ها هم‌اكنون‌ روي‌ به‌ محال‌ خود در حال‌ عقب‌نشيني هستند. با اين‌ وضع‌ تنها قسمتي ‌كه‌ سرداراكرم‌ پس‌ از رفتن‌ داوودخان بدان‌ مي‌انديشيد اكنون‌ ديگر وجود نداشت‌ و معلوم‌ شد سران‌ ديگر اردوي‌ عظيم‌ شاه‌زاده‌ را نيز مرض‌ مُسري‌ فرار رهبر اردو و سردار ايل‌ كلهر فرا گرفته‌ و اين‌ نيروي‌ عظيم‌ پس‌ از تحمّل‌ آن‌ همه‌ زحمت‌ و دردسر اكنون‌ به‌ كلّي‌ جنگ‌ را باخته‌ است‌.

 فراريان‌ جنگ‌ ساوه به‌ سه‌ قسمت‌ تقسيم‌ مي‌شدند:

نخست‌: كلهر، سنجابي‌، كلخاني،‌ جاف‌، جوان‌رود، كليايي‌، افشار، گوران‌‌ به‌سوي‌ كرمانشاه‌؛

دوم‌: سواران‌ نهاوند، خزل، ملاير، تويسركان و بروجرد  به‌سمت‌ آن‌ محال؛

سوم‌: سرداراكرم‌، غلام‌شاه‌خان پسر والي‌ پشتكوه‌ و علي‌رضا‌خان‌ گروسي‌؛

قسمت‌هاي اوّل‌ و دوم‌، شتابان‌ هر يك‌ به‌سمت‌ محال‌ خودشان‌ عزيمت‌ و جنگ‌ و مشروطيّت و سالارالدّوله‌ از آن‌ پس‌ براي‌ هيچ‌‌يك‌ از آن‌ها مفهوم‌ و معنايي‌ نداشت‌.

كارواني‌ زده‌ شد اما كار اين‌ گروه‌ ناسَرِه‌ شد. تلفات‌ هر چه‌ بود گذشت و هر رويدادي‌ كه‌ روي‌ نمود تكرار آن‌ را هرگز به‌ مُخَيّله‌ خود راه‌ نمي‌دادند. ولي‌ سرداراكرم‌ هدف‌ ديگري داشت‌ و به آيند‌ه‌اي دشوارتر از گذشته‌ مي‌انديشيد. او نمي‌خواست‌ نسبت‌ فراري‌ را قبول‌ كند. ياران‌ و هم‌رزمانش‌ گريخته‌اند. سالار بي‌عرضگي‌ نشان‌ داده‌ و ممكن‌ است‌ بعداً نتوان‌ وي‌ را در هيچ‌ كشمكشي‌ ملاقات كرد؛ لكن‌ او فردي‌ لرستاني‌ است‌ كه‌ در قبال‌ ايل‌ و تبارش‌ مسؤوليّت‌هاي بزرگي‌ بر عهده‌ دارد و هرگاه‌ به‌ خوانين‌ بختياري‌ فرصت‌ داده‌ شود بدون‌ ترديد، آنان‌ دمار از روزگار مردم‌ لرستان‌ بر‌خواهند آورد و به‌ هيچ‌چيزي‌ ترحّم‌ نخواهند كرد. آن‌‌گاه‌ مسؤول‌ و مسبب‌ چنان‌ عواقب‌ شوم‌ و ناگوار همانا شخص‌ او خواهد بود؛ در اين‌ صورت‌ نبايد كار را تمام‌ شده‌ انگاشت‌.

فعلاً مردي‌ به‌نام‌ سالارالدّوله‌ وجود ندارد و نيرويش‌ هم‌ در هم‌ شكسته،‌ پس‌ واجب‌ مي‌نمايد كه‌ اين ‌اردو به‌ تهران‌ برگردد وگرنه‌ قضايا طور ديگر و نيّت‌ چيز ديگر است‌ كه‌ نمي‌توان‌ گفت‌ جز ادامه‌ خونريزي‌ به‌‌منظور دست‌اندازي‌ به‌ جان‌ و مال‌ مردم‌ بي‌گناه‌ هدف‌ ديگري‌ دارند. با اين‌ افكار، نامه‌اي نوشت‌ و براي‌ خوانين‌ بختياري‌ فرستاد و خاطر‌نشان‌ ساخت‌ كه‌ هر‌گاه‌ از همين‌ نقطه‌ برنگردند و نقشه‌ ورود به‌ لرستان‌ را در سر بپرورانند ناچار همه‌جا با او برخورد خواهند داشت‌ و مصادف‌ خواهند گشت‌ و او حريف‌ از جان‌ گذشته‌اي در برابر آنان‌ خواهد بود. بعد از ارسال‌ نامه‌، سواراني‌ را كه‌ باقي ‌‌مانده‌ بودند جمع‌ آورده به‌ اتّفاق‌ غلام‌شاه‌خان سردار‌اشرف و علي‌رضاخان‌ گروسي‌ به‌سمت‌ ملاير عزيمت‌ كرد.

قبلاً متذكّر شديم‌ كه‌ در تمام‌ مدّت‌ اقامت‌ اردو در ملاير، نظر به‌ نظم‌ و ترتيب‌ محكمي‌ كه‌ در اردوي‌ لرستان‌ حكم‌فرما بود هيچ‌‌گونه‌ تعدي‌ و تجاوزي‌ نسبت‌ به‌ مردم‌ شهري‌ و دهات‌ و قصبات‌ آن‌ نواحي‌ وارد نگرديد؛ به‌ همين‌ جهت‌ پس‌ از متاركه‌ جنگ‌ و برگشتن‌ سواران‌ لرستاني‌ از ناحيه‌ مردم‌ بين‌ راه‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها همراهي‌ مي‌كردند. پس‌ از ورود به‌ ملاير معلوم‌ شد حضرت‌ والا در آن‌ شهر متوقّف‌ گرديده‌ است‌. او پس‌ از ورود سرداراكرم‌ با شرمندگي‌ به‌ ملاقاتش‌ شتافت‌ و حاج سيف‌الدّوله‌ را با حاج علي‌رضاخان‌ گروسي‌ - كه‌ مورد احترام‌ نظرعلي‌خان بود - نزد او فرستاد و آن‌ها را واسطه‌ قرار داد كه‌ ترتيبي‌ بدهد بلكه‌ با اتّكاء به‌ شخصيّت‌ او و احترامي‌ كه‌ صرف‌‌نظر از مسايل‌ طايفگي‌ نزد سرداران‌ بختياري‌ دارد بين‌ آن‌ها قراردادي‌ منعقد گردد و وضع‌ از آن‌ صورتي‌ كه‌ هست‌ خارج‌ شود و نقشي‌ در دستگاه‌هاي مملكتي‌ بر عهده‌ وي‌ واگذار كنند. در ديداري‌ كه‌ به‌عمل‌ آمد، سالارالدّوله‌ مصرّاً بر فرار داوودخان كلهر تكيه‌ كرد و گناه‌ را بر گردن‌ او گذارد او گفت:‌» پس‌ از اين‌كه شما در صف‌ اوّل‌ قرار گرفتيد پشت ‌‌سرتان‌ سپاه‌ كلهر قرار گرفت‌ و من‌ به‌ اتّكاي‌ سوگند‌هاي مؤكّد او و بدين‌منظور كه‌ قفاي‌ كلهر را مستحكم‌ كنم‌ و ضمناً از ادامه‌ مبارزه‌ آن‌ها اطمينان‌ بيشتر بيابم‌ در صف‌ سوم‌ مشغول‌ جمع‌آوري‌ افراد و دستجات‌ مختلف‌ شدم و منتظر بودم‌ در وقت‌ و هنگام‌ مقتضي‌ خود را وارد معركه‌ نمايم‌ امّا ‌خانِ كلهر از پس‌ يك‌ رشته‌ جنگ‌هاي متفرّقه‌ و كم‌‌ارزش‌ همين‌‌كه‌ ميدان‌ جدال‌ گرم‌ شد يك‌‌مرتبه‌ با تمام‌ افراد تحت‌ اختيارش‌ روي‌ برتافته‌ و با نحوي‌ هراس‌انگيز پشت‌ جبهه‌ شما را ترك‌ و با انبوه‌ جمعيّت‌ به‌ من‌ هجوم‌ بردند و گفتند كه:‌ علاوه‌ بر مجاهدين‌ بختياري‌ و يفرم‌خان، مجدّداً از تهران‌ دسته‌‌هاي كثيري‌ نفرات‌ با توپ‌خانه‌ مجهّز بر صفوف‌ سرداراكرم‌ و سردار‌رشيد حمله‌ آورده‌ يك‌ قسمت‌ را اسير گرفته‌ و قسمت‌هاي ديگر را در محاصره‌ انداخته‌اند و بدون‌ اين‌كه مجال‌ سخن‌ به‌ من‌ بدهد، خطاب‌ به‌ افرادش‌ فرياد زد ميدان‌ را ترك‌ كنند و جان‌ خود را نجات‌ دهند؛ آن‌گاه‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌: شما نيز بايد خود را از انداختن‌ به‌دام‌ مجاهدين‌ و قزاق‌ها برهانيد تا بتوانيد بار ديگر با نحوه‌ي‌ مؤثّرتري‌ جنگ‌ را تجديد نماييد.» شاه‌زاده‌ با تأثّر اظهار داشت‌ كه‌:       «مراجعت‌ سواران‌ كلهر و بيانات‌ داوودخان به‌‌قدري‌ هيجان‌انگيز بود كه‌ تا خواستم‌ به‌خود بجنبم‌ هشتاد‌صدم‌ افراد تحت‌ فرمانم‌ به‌ اردوي فراري‌ كلهر پيوستند و من‌ وقتي‌ متوجّه‌ شدم‌ كه‌ در صورت‌ تأمّل‌ دو ساعت‌ طول‌ نخواهيد كشيد كه‌ دولتيان‌ سر برسند و مرا بكشند يا اسير سازند و چيزي‌ نمي‌گذرد كه‌ آن‌ تعداد قليل‌ نيز مرا ر‌ها مي‌سازند بنابراين‌ از راه‌ اضطرار ناگزير به‌ ترك‌ صحنه‌ شدم‌ و تأسّفم‌ بيشتر از اين‌ است‌ كه‌ خان مقتدر كلهر حتّي‌ نخواست‌ مرا با خود ببرد و در يك‌ نقطه‌ امن‌ به‌ خويش‌ واگذار كند.»

بدون‌ اين‌كه‌ جُبن‌ و ترس‌ سالارالدّوله‌ را انكار كنيم،‌ متوجّه‌ مي‌شويم كه‌ او اين‌ اظهارات‌ را از روي‌ صداقت‌ گفته‌ و بياناتش‌ جنبه‌ ريا و فريب‌ نداشته‌ است.‌ ولي‌ آيا اين‌ كار درستي‌ است‌ كه‌ مدّعي‌ چنين‌ امر خطيري‌ در آستانه‌ پيروزي‌ قطعي‌، خود را در صفوف‌ مابعد قرار بدهد و وظيفه‌ بُنه‌‌دار‌ها را انجام‌ دهد؟ آيا در صورت‌ حضور در صف‌ اوّل‌ و نظارت‌ بر صحنه‌‌هاي نبرد و كسب‌ اخبار متواتر، مجال‌ انحرافي‌ براي‌ سپاهيان‌، بدان‌ صفت‌ ميسّر بود؟ آيا كسي‌ كه‌ تا اين‌ اندازه‌ به‌ قول‌ خود او دست‌خوش‌ اضطراب‌ مي‌گردد و آن‌چنان‌ در بند جان‌ خويشتن‌ است‌ حق‌ دارد از ديگران‌ متوقّع‌ جان‌‌بازي‌ و فداكاري‌ باشد؟

سرداراكرم‌ در صدد عزيمت‌ به‌ لرستان‌ بود؛ ولي‌ اصرار و خواهش‌ زياده‌ از حد شاه‌زاده‌ و دوستان‌ او اين‌ تصميم‌ را عقيم‌ گذارد. حاج‌ علي‌رضاخان گروسي‌ و عدّ‌ه‌اي از خوانين‌ و رؤساي‌ محلي‌ از جمله‌ عبّاس‌قلي‌خان سالارهمايون ملايري‌، كريم‌خان صارم‌السّلطان بروجردي‌، عبدالباقي‌خان افشار چاردولي‌ و ديگر رؤساي‌ قبايل‌ همدان‌ و ثلاث‌ پيشنهاد كردند كه‌ سرداراكرم‌ به‌ اتّفاق‌ سالارالدّوله‌ سفري‌ به‌ همدان‌ بروند و در تماس‌ با رؤساي‌ ايلات‌ و عشاير آن‌ حدود، ترتيب‌ كار بسيجي‌ عمومي‌ از مردم‌ آن‌ نواحي‌ را بدهند و از آن‌جا متوجّه‌ ولايات‌ كرمانشاه‌ و كردستان‌ شوند. اين‌ سفر را نظرعلي‌خان با اكراه‌ پذيرفت‌ زيرا او هر پيشنهادي‌ را براي‌ جلوگيري‌ از ورود رؤساي‌ بختياري‌ به‌ صفحات‌ غرب‌ بخصوص‌ حوزه‌ لرستان،‌ ولو مطابق‌ ذوق‌ و سليقه‌اش‌ هم‌ نبود مي‌پذيرفت‌ و اين‌ سياست،‌ مادام‌ كه‌ خيالش‌ از ناحيه‌ بختياري‌ها آسوده‌ نبود ادامه‌ داشت‌ و به‌ همين‌ مضمون‌ هم‌ جريان‌ را براي‌ خوانين‌ مذكور تشريح‌ كرده‌، به‌ آن‌ها نوشته‌ و به‌ كرّات‌ گفته‌ بود كه‌ مگر بختياري‌ها از روي‌ جنازه‌ام‌ بگذرند و به‌ لرستان‌ قدم‌ بگذارند و اكنون مي‌ديد كه وجود سالارالدّوله براي تهديد سران بختياري هنوز سودمند مي‌باشد و لذا اين پيشنهاد را قبول نمود.[3]

 

 

سفر همدان- تاكتيك‌هاي نوين



32. با توجه‌ به‌ شخصيّت‌ دو سردار معتبر غرب‌ ايران‌، سردار‌رشيد و داوودخان‌ بهتر اين‌ است‌ كه‌ در اين‌ مسايل‌ تا آن‌جا كه‌ اسناد معتبري‌ در دست‌ نيست‌ قضاوت‌ را بر عهده‌ مرور زمان‌ واگذار كنيم‌ تا حكمي‌ خلاف‌ حقيقت‌ صادر نشود. وظيفه‌ ما اين‌ است‌ كه‌ به‌ شرح‌ مطالب‌ و وقايع‌ عيني‌ با مراعات‌ امانت‌ جزء به‌ جزء بپردازيم‌ و بر عهده‌ خوانندگان‌ است‌ كه‌ پژوهش‌ بيشتري‌ به‌ عمل‌ بياورند و دقايق‌ تاريخي‌ را روشن‌تر سازند.(نگارنده)

 

33. بد نيست‌ نحوه‌ي‌ كشته‌ شدن‌ آن‌ اسب‌ بي‌نظير را از زبان‌‌ كربلايي‌ محمّدخان بهادري‌ طولابي‌ - كه‌ در صداقت‌ شهرت‌ كامل‌ داشت‌ - بشنويد:

شبي‌ در قريه زرّين‌چقا چگني‌ به‌ اتّفاق‌ محمّدحسين‌خان برادرم‌ و تني‌ چند از دوستان‌ از جمله‌ هدايت‌الله‌ عسكري‌ رئيس دادگستري‌ لرستان‌ مهمان‌‌ محمّدخان‌ بوديم.‌ بهار بود و وسايل‌ از هر حيث‌ فراهم‌، پس‌ از صرف‌ شامي‌ بسيار مطبوع‌ صحبت‌ با گفتگو‌هاي متفرّقه‌ گل‌ انداخت‌، اما چشم‌ همه‌ متوجّه‌ آن‌ مرد جهان‌ديده‌ بود و همه‌ مخصوصاً نگارنده‌ اين‌ سطور از وي‌ خواستيم‌ تا از لابه‌لاي‌ دفتر خاطراتش‌ چند سطري‌ بيرون‌ كشد و با آن‌ زبان‌ گويا و بيان‌ شيرين‌ به‌ صندوق‌ سينه‌ ما بسپارد. محمّدخان از خويشاوندان‌ نيك‌ ما بود و به‌ غايت‌ مورد توجّه‌ و محبّت‌ نظرعلي‌خان قرار داشت‌ و چون‌ از آن‌ مرد عنايت‌ فراوان‌ ديده‌ بود خود را همواره‌ مرهون‌ او مي‌دانست‌ و با نيكي‌ از او ياد مي‌كرد. او گفت‌:

پس‌ از اين‌كه سرداراكرم‌ از آمدن‌ داوودخان كلهر، سردار‌رشيد كردستاني‌ و ساير متّحدان‌ مأيوس‌ شد تصميم‌ گرفت‌ به‌ تنهايي‌ با همان‌ نيرويي‌ كه‌ از لرستان‌ در اختيار داشت‌ با نيروهاي‌ بختياري‌ بجنگد. در كنار تپّه‌اي كوچك‌ كه‌ از انباشتن‌ خاك‌هاي يك‌ چاه‌ به‌ وجود آمده‌ بود، سرداراكرم‌ از گُرده‌ نهيمان‌ فرود آمد. پس‌ از آن‌ به اطراف‌ نگريست‌ و چون‌ چشمش‌ به‌ من‌ افتاد با تأثّر گفت‌: روله(فرزندم)‌، تو هنوز بچّه‌اي‌! كي‌ گفته‌ است‌ تا خود را به‌ كشتن‌ دهي‌؟ عرض‌ كردم‌: سردار، كيست‌ كه‌ جانش‌ از جان‌ تو عزيزتر باشد؟ هزار مثل‌ من‌ تصدّق‌ تو باد. با يك‌ تبسّم‌ پدرانه‌ گفت:‌ پس‌ بيا جلو و دهانه‌ نهيمان‌ را بگير وآن‌را همين‌جا نگهدار چون‌ من‌ نمي‌توانم‌ در اين‌جا سواره‌ بجنگم‌. من‌ دهانه اسب‌ را به‌دست‌ گرفتم‌ و سردار در پشت‌ آن‌ تَل‌ خاك‌ به‌ نبرد با يفرم‌‌خان و سردار‌‌ بهادر و سردار‌‌ ظفر پرداخت‌. اسب‌ كه‌ مي‌‌‌ديد صاحبش‌ پياده ‌است‌ مرتباً سُم‌ بر زمين‌ مي‌كوبيد و شيهه‌ مي‌كشيد. در همان‌ وقت‌ متوجّه‌ شدم‌ كه‌ اسب‌ بر روي‌ هر دو پا بلند شد و سپس‌ به‌ سختي‌ لرزيد و سه‌ چهار بار سر را كه‌ بي‌‌اغراق‌ بر گردني‌ به‌ درازاي ‌بيش از دو متر قرار داشت‌ پايين‌ و بالا برد و همان‌گونه‌ كه‌ داشتم‌ نگاه‌ مي‌كردم‌ ديدم‌ خون‌ مانند فواره‌ از بيخ‌ گردن‌ اسب‌ فوران مي‌زند، ولي‌ او همچنان‌ مانند يك‌ لخت‌ كوه‌ برپا ايستاده‌ بود، تا اين‌كه خون‌ها همه‌ بر زمين‌ ريخت‌ و با كمال‌ حيرت‌ آميخته‌ با تأثّر ملاحظه‌ كردم‌ كه‌ در دَم‌ آخر يك‌ شيهه‌ به‌ همان‌ شيوه‌ هميشگي‌ كشيده‌ مانند درختي‌ تناور از پاي‌ درآمد و بر زمين‌ سقوط‌ كرد. من‌ چه‌ حالتي‌ داشتم‌ و چگونه‌ اين‌ ضايعه‌ را به‌ اطلاع‌ سردار كه‌ آن‌‌همه‌ بدان‌ علاقه‌مند بود برسانم‌؟ در انديشه‌‌ي راه‌ چار‌ه‌اي بودم‌ و خود براي‌ فقدان‌ آن‌ حيوان‌ بي‌‌نظير افسوس‌ مي‌خوردم‌ كه‌ شنيدم‌ سرداراكرم‌ از ماوراي‌ تَل‌ خاك‌ بدون‌ اين‌كه ما را ببيند فرياد زد:  فرزندم‌، نهيمان‌ را چه‌ مي‌شود؟ آن‌ را كشتند؟ و اين جمله را تكرار كرد، چون‌ مرا ساكت‌ ديد از پشت‌ سنگر بيرون‌ آمده‌ با مشاهده‌ اسب‌ بي‌‌همتايش‌ با آن‌ سوابق‌ خدمت‌، اندوهي‌ واضح‌ چهره‌ مردانه‌اش‌ را در هم‌ فشرد و عباي‌ خود را از تن‌ بيرون‌ كرد و پس‌ از اين‌كه چند بار دست‌ بر چشم‌ و يال‌ آن‌ حيوان‌ كشيد عبا را بر روي‌ لاشه‌اش‌ كشيد و فقط‌ گفت‌: كاش‌ فرصت‌ كنم‌ لااقل‌ اين‌ لاشه‌ خدمت‌ كرده‌ را به‌ خاك‌ بسپارم‌. شايد علّت‌ ديگري‌ هم‌ در مورد پوشاندن‌ لاشه‌ ←  → نهيمان‌  وجود داشته‌ و آن‌ استتار از ديد هم‌رزمان‌ در صحنه‌ جدال‌ بوده‌ است‌، زيرا مشاهده‌ آن‌ ممكن‌ بود در روحيه‌ آن‌ دلاوران‌ اثر بگذارد كه‌ در چنان‌ موقعيّتي‌ صلاح‌ نبود.(نگارنده)

34. معجزي والي‌زاده راجع به جنگ ساوه در صفحه 424 جلد اوّل كتاب خود‏‏‏‏‏‎‎‏ ذيل عنوان "نامه به نظرعلي‌خان اميراشرف" چنين مي‌نويسد: «مقدمتاً بايد بگويم كه در ميان عموم حاميان و طرفداران شاه‌زاده چه در نوبت اوّل كه عليه محمّدعلي‌شاه و علي‌الظاهر تحت عنوان جانب‌داري از رژيم مشروطه كه پدرش مظفّرالدّين‌شاه به ملّت عطا كرده بود قيام كرد و چه در اين نوبت كه با محمّد‌علي‌شاه سوگند وفاداري ياد كرده بود و مي‌خواست سلطنت از دست‌رفته را براي وي باز‌ستاند ‏ تنها شخص نظرعلي‌خان اميراشرف امرايي با وي يك‌دل و يك‌رنگ بود و از صميم قلب براي موفقيّت وي مي‌كوشيد و ساير خوانين و سركردگان غالباً به قيد احتياط و يا به شوق غارت ←  → و چپاول مردم بيچاره و بي‌نوا آن هم توأم با دورويي و نفاق و محافظه‌كاري دور او را گرفته و از صميم قلب در كار او كوشا نبودند و همين محافظه‌كاري‌ها بالاخره منجر به شكست سالارالدّوله شد ‏ چنان كه شرح آن بيايد.

هر گاه در پيرامون روحيات و عمليّات يكان‌يكان همراهان و هواخواهان و سران جيش او مطالعه و بررسي كنيم واضح مي‌شود كه همه عناصر اين اردو اعم از كادر فرماندهي كه عبارت از خوانين و سركردگان عشاير بودند و اعم از افراد هيچكدام صميمانه به‌نفع شاه‌زاده كار نمي‌كردند . يا به اميد غارتگري دنبال وي افتاده بودند و يا از ترس كه شاه‌زاده اسباب زحمتشان را فراهم نكند و سركردگان درجه اوّل هم دو جانبه كار مي‌كردند كه اگر سالار‌الدّوله موفقيّتي بدست آورد گردني افراخته، بگويند فاتح و گشاينده تهران ما بوديم و اگر هم شكست خورد به اولياي مركز بگويند كه ما سالارالدّوله را به بازي گرفته‌ايم و همراهي ما با او براي دفع شر بوده نه جنگ با دولت. مثلاً والي پشتكوه لرستان با اينكه پدر زن سالارالدّوله بود و شاه‌زاده مي‌خواست از طفيل وجود او بر تخت شاهنشاهي ايران صعود كند‏‏‏ غلام‌شاه‌خان پسرش را با چهار صد نفر به ياري سالارالدّوله فرستاد كه اگر فاتح شد ‏ او همه كاره داماد باشد و اگر مغلوب شد به اولياي دولت بگويد پسر من بدون كسب اجازه از من با سواران خود به شاه‌زاده پيوسته و من راضي نبوده‌ام. دومين هواخواه مقتدر سالارالدّوله داوودخان كلهر بود كه عموم سركردگان اردوي شاه‌زاده متّفق‌القولند مشارٌاليه به طور محرمانه و سري با دولتيان ارتباط داشته و حتي عقيده دارند كه چون مقادير زيادي ليره از دولت گرفته بود ‏ عمداً موجبات شكست اردو را فراهم آورد. و اما خوانين و سركردگان كردستان را كه مهمترين حاميان شاه‌زاده بوده و قبل از همه به ياري او برخاسته‌اند ‏ قبلاً شناختيم كه در خانه مشيرديوان پيش از ورود سالارالدّوله جمع شده بودند و مي‌خواستند در مورد مخالفت يا هماهنگي با او تصميم بگيرند. تنها فرياد دسته‌جمعي نوكران آن‌ها كه گفتند ما به شاه‌زاده تسليم مي‌شويم و او را ياري مي‌دهيم و اگر شما خلاف اين دستوري بدهيد اطاعت نخواهيم كرد‏ موجب شد تا خوانين كردستان به محض شنيدن اين   سخنان ناچار به سوي شاه‌زاده گرويده و نتوانند تصميم نامساعدي عليه شاه‌زاده و منويّات او اتّخاذ كنند و در واقع از رأي نوكران خود كه تشكيل اكثريّت را مي‌دادند ‏ تبعيّت كردند. راجع به خوانين جاف و عشاير مرزي ديگر احتياج به اقامه دليل و برهان نيست كه براي چه منظوري دنبال شاه‌زاده راه افتاده بودند.

لكن در ميان تمام اين سركردگان و گردنكشان كه در جيش سالارالدّوله بودند ‏ فقط نظرعلي‌خان اميراشرف امرايي بدون هيچگونه ترديد و دودلي و در كمال مردانگي و شهامت و بدون ترس و بيم و واهمه از جان و دل مي‌كوشيد كه شاه‌زاده را به هدفش برساند يعني سالارالدّوله يا محمّدعلي‌ميرزا را بر تخت سلطنت ايران نشاند و به خاك لرستان برگردد.

نظرعلي‌خان در همه كارهايش اين طور پوست كنده و صريح بود. او اهل دورويي و ترديد و دودلي نبود. با هر كس دوست بود تا آخرين رمق حيات در راه ياري او فعاليّت مي‌كرد و با هر كس دشمن بود تا آخرين نفس براي نابودي و فناي او كوشش مي‌كرد. از خصوصيّات نظرعلي‌خان شجاعت فطري‏، سخاوت و حجب حياي او بود. وي به قدري شرم حضور داشت كه اگر فرضاً فحش از كسي مي‌شنيد سرش را پايين مي‌انداخت.

نظرعلي‌خان در حكومت قبل سالارالدّوله مدّت‌هاي مديد با او دشمن بود و به ياغي‌گري با او برخاست و چند بار به اردوي شاه‌زاده شبيخون زد و او را به ستوه آورد كه نگارنده جريان را در شرح حال نظرعلي‌خان نگارش داده است. اما بعد از اينكه با وساطت اشخاص با سالارالدّوله آشتي كرد و دخترش را به او داد در راه دوستي و موفقيّت او ← → از بذل جان و مال كوتاهي نداشت. چنان كه بعداً مي‌خوانيم كه در همين اردوكشي تنها كسي كه در مقابل بختياريان و نيروي دولتي پايداري و استقامت كرد و تا آخرين فشنگ خود را مصرف نكرد سنگر را خالي ننمود اميراشرف بود و سايرين بدون خجالت فرار كردند.»

معجزي واليزاده در صفحه 479 تحت عنوان "پايداري و شجاعت نظرعلي‌خان اميراشرف امرايي" اين چنين ادامه مي‌دهد: «... در لرستان زندگاني اميراشرف با ساير رؤسا و خوانين لرستان از اين جهت فرق دارد كه ساير رؤساي لرستان هر كدام وارث اقتدارات و قيطول و املاك پدر خود بوده اند ولي اميراشرف بعد از فوت مرحوم برخوردارخان كه هدايت در متمم روضه‌الصفا در چند مورد از وي ياد كرده و او را به شجاعت در جبهه‌هاي جنگ ستوده است به‌واسطه صغر سن در حجر تربيت اعمامش باقرخان و قاسم‌خان ميرپنج قرار مي‌گيرد و قاسم خان مقام و منزلت و بلكه همه امتيازات ديواني او را تصاحب مي‌كند. اميراشرف وقتي به سن بلوغ رسيد يكي از نوكران معمولي قاسم‌خان بود ولي چون نظري بلند و همّتي عالي داشت با دست تهي و بدون اعوان و انصار عليه ميرپنج قيام كرد و در سايه شجاعت، رياست موروثي خويش را بدست آورد و بالاخره مرد شماره يك پيشكوه لرستان شناخته شد. با اينكه در شجاعت ضرب‌المثل بود و در جنگ‌ها بي‌باكانه خود را به قلب دشمن مي‌زد مع‌هذا حتي يك بار هم مجروح نشد.

با اين كه در زندگاني پر ماجراي خويش نيمي از عمر را در ياغي‌گري و در‌به‌دري گذرانيده، به محض اينكه محيط براي تجديد حيات اجتماعي او مساعد مي‌شد در ظرف مدّت قليلي موقعيّت نخست را به‌دست مي‌آورد. در صورتي‌كه مقتضاي زندگي عشايري و ايلي در هر محلي چنان است كه اگر يك نفر خان و رئيس از گروهي خارج شد فوراً نفر ديگري جاي او را اشغال مي‌كند و او براي هميشه از كار مي‌افتد. با اينكه از نظر بنيه و اندام قامتي   بالنسبه كوتاه و مزاجي ضعيف و چشماني عليل داشت و به‌واسطه اعتياداتي بر سلامت مزاج خود لطمه وارد مي‌ساخت مع‌ذالك در ميادين جنگ آن چنان استقامت و شجاعت خارق‌العاده‌اي از خود نشان مي‌داد و به‌طوري در مقابل گرسنگي و زحمت پايداري مي‌كرد كه همه را غرق حيرت مي‌ساخت. خلاصه سوانح زندگي نظرعلي‌خان بسيار است. او در تمام موقعي كه عين‌الدّوله والي لرستان بود در زير زنجير بود و چند بار عين‌الدّوله او را چوب زد به قسمي كه ناخن‌هاي دست و پاي او در زير ضربات چوب‌هاي بي‌رحمانه فراشان عين‌الدّوله به هوا پرتاب مي‌شد.

 نویسنده در صفحه 482 ذيل عنوان "شروع جنگ" ادامه مي‌دهد:

«نظرعلي‌خان به‌مجرد ورود به كاريز فوراً سواران خود را فرمان داد كه سنگرها را ببندند. طولي نكشيد كه تمام تپّه ماهورهاي آن طرف ساوه و ناحيه كاريز به اشغال سواران نظرعلي‌خان اميراشرف درآمد و سنگرها را در مقابل بختياري‌ها و مجاهدين بستند و آتش جنگ شعله‌ور گرديد. نظرعلي‌خان به اتّفاق پنج نفر در يك سنگر مشغول تيراندازي بودند اين پنج نفر كه با نظرعلي‌خان در يك سنگر مقر داشته‌اند نامبردگان زير بودند:" 1-سبزعلي بازوند2- ماكي رومياني3-صيدقاسم4-محمد قاسم5- كرگجر". نيروي دولتي، هم از حيث نفر و هم از لحاظ تسليحات و تجهيزات بر نيروي نظرعلي‌خان برتري داشت  زيرا آن‌ها داراي توپ‌هاي قلعه‌كوب و مسلسل‌هاي سبك و سنگين بودند و مخصوصاً توپ‌هاي اطريشي كه اخيراً سپهدار ابتياع كرده بود كاملاً نيروي دولتي را تقويّت مي‌كرد. جنگ شروع شد و صداي شليك تفنگ و مسلسل و توپ‌خانه صحنه رزم را به جوش آورد. آتش توپ‌خانه قواي دولتي خيلي قوي بود و توپچي‌ها مردانه تيراندازي مي‌كردند. لرستاني‌ها قصد پايداري ← → داشتند ولي تيراندازي به‌ويژه فداييان يفرم‌خان درست به هدف مي‌خورد. دهشت عجيبي جنگجويان لرستاني را فرا گرفت. سواران طرهاني هميشه در مرحله اوّل خوب رشادت نشان مي‌دهند ولي اگر كاري از پيش نبردند ميدان را خالي مي‌كنند برعكس سواران و مردان دلفان كه بعد از قدري جنگ آن وقت گرم مي‌شوند و خوب جنگ مي‌كنند. دلفاني‌ها هنوز گرم نشده بودند و طرهاني‌ها هم در مرحله اوّل كاري از پيش نبرده و از طرفي غرّش توپ‌ها اكثريّت را كشته و آن‌ها را به هول و هراس افكند، لذا رده اوّل سنگرها را خالي كردند و طولي نكشيد كه به همه سرايت كرد و شكست به اردو افتاد و فرار كردند. همه رفتند و فقط يك سنگر پايداري مي‌كرد. نيروي دولتي از پايداري اين سنگر دچار شگفتي مي‌شوند. خوانين بختياري مي‌گويند: "به خدا صاحب اين سنگر كسي غير از نظرعلي‌خان اميراشرف امرايي نيست." و بعد كه با دوربين نگاه مي‌كنند مي‌گويند: "درست تشخيص داده‌ايم. نظرعلي‌خان است. اكنون هفت نفر سوار زبده از جان گذشته مي‌خواهيم كه به اين سنگر يورش برده و افراد آن را كشته يا اسير كرده بياورند." هفت نفر از سواران شجاع و رزمنده بختياري كه خوانين تصديق شجاعت آن‌ها را كرده‌اند آماده حركت به طرف سنگر مزبور مي‌شوند. از اين‌طرف نظرعلي‌خان مدّتي لاينقطع مي‌جنگيد و با اعتيادي كه داشت چاي ننوشيده بود و لذا به ماكي رومياني مي‌گويد:" زود آتشي برافروز و يك استكان چاي به من بده تا بدنم گرم شود."ماكي مي‌گويد: "امير اين چه موقع چاي خوردن است." امير اشرف جواب مي‌‌‌‌دهد:" عذر ميار و مشغول شو." هنوز چاي حاضر نشده بود كه همراهان به وي گزارش مي‌دهند كه هفت نفر سوار به طرف آن‌ها پيش مي‌آيند. نظرعلي‌خان مي‌گويد: "من چشمم خوب كار نمي‌كند يك استكان چاي به من بدهيد تا چاي تمام مي‌شود آن‌ها هم به تيررس مي‌آيند." هر پنج نفر شهادت مي‌دهند كه هفت سوار به طرف سنگر آن‌ها حركت مي‌كنند. نظرعلي‌خان مي‌گويد :” يك استكان چاي براي من بريزيد .” بعد از صرف چند استكان چاي و قدري رفع خستگي و زدن چند پك به سيگار نظرعلي‌خان تفنگ را از زمين برمي‌دارد و در اين موقع سواران بختياري هم به تيررس او نزديك شده‌اند . وي فشنگ را به لوله تفنگ برده سوار نخستين را هدف مي‌كند و از خانه زين سرنگون مي‌سازد. بعد سوار دوم و سوم خلاصه هفت نفر را چه خودشان را و چه اسبشان را مي‌كشد. در اين موقع هم، هوا رو به تاريكي رفته بود و سران بختياري هنوز در انتظار مراجعت هفت نفر سواران اعزامي مي‌باشند. در پايان موضوع پايداري نظرعلي‌خان اميراشرف در همين حال كه قضيه فرار لرستانيان را (به استثناء سنگر اميراشرف) تصديق داريم ناگزير از ذكر اين مطلب مي‌باشيم كه اگر داودخان و سواران كلهر شروع به فرار از جلو اردوهاي بختياريان و مجاهدين نمي‌كردند ساير رزمندگان و خصوصا لرستانيان به اين وضع افتضاح‌آميز پا به فرار نمي‌گذاشتند و اين قدر تلفات و اسيري نمي‌دادند ...

موقعی که امیراشرف از سنگر خود برخاست آفتاب غروب کرده بود و غیر از او و چند نفر از ملازمینش، دیاری از آن سپاه عظیم برجای نمانده بود. به قراری که نگارنده از جمعی شنیده گویا امیراشرف با وجود هزیمت لرستانیان باز هم قصد ادامه جنگ را داشته ولی با اصرار همراهان بر حذر شده که از سنگر برخیزد که بختیاریان و مجاهدین به او یورش نبرند و اسیرش نسازند.»(و)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:31  توسط اسعد غضنفری  | 

    يورش‌ دوم‌ سالارالدّوله‌ و جنگ‌ ساوه، 1329 ق.

شاه‌زاده‌ ابوالفتح‌‌ميرزا سالارالدّوله‌ بار ديگر در سال‌ 1329 هجري‌ قمري‌ برابر با 1290 شمسي به‌ حكومت‌ كردستان‌ و كرمانشاه‌ منصوب‌ و سفری به‌ خرّم‌‌آباد کرد. اين‌ جوان ‌جاه‌‌طلب‌ هر بار به‌ شكلي‌ باعث‌ خرابي‌ و نابساماني‌هايي‌ مي‌گرديد. او در خرّم‌‌آباد توقّف‌ كوتاهي‌ كرده‌ به‌ كرمانشاهان‌ رهسپار شد، لكن‌ در حين‌ حركت،‌ نامه‌اي براي‌ نظرعلي‌خان ‌فرستاد كه‌ مطالبي‌ را عنوان‌ كرده‌ خواسته‌ بود با صميميّت‌ بيشتر اين‌‌بار رؤساي‌ ايلات‌ و طوايف‌ لرستان‌ را از همه‌ مناطق‌ دعوت‌ به‌ همكاري‌ كند و در نقطه‌اي مشخّص‌ گرد آيند. نوشته‌ بود:

من‌ اكنون‌ به‌ كرمانشاه‌ مي‌روم‌ و چون‌ رؤساي‌ بزرگ‌ ايلات‌ كرد، كلهر، سنجابي‌ و مردم‌ كرمانشاه‌ عموماً وعده‌ي‌ همكاري‌ داده‌اند لذا به‌زودي‌ با اردويي‌ عظيم‌ و ابزار كار از كرمانشاهان‌ به‌ مقصد نهاوند يا همدان‌ حركت‌ و مسير خود را قريباً مشخّص‌ خواهم‌ كرد. وي‌ از نظرعلي‌خان ‌خواسته‌ بود در اين‌ اردوكشي‌ ابراز فعاليّت‌ كند و در چند جاي‌ نامه‌ از سردار تجليل‌ به‌‌عمل‌ آورده‌ مخصوصاً نوشته‌ بود، درست‌ است‌ كه‌ نيمي‌ از مردم‌ كشورمان‌ را هم‌‌اكنون‌ تحت‌ سلطه‌ خود دارم،‌ لكن‌ سردار بايد بداند كه‌ اميد سپاه‌ و سپهبد بدوست‌. سالارالدّوله‌ نظير نامه‌ي‌ سردار‌اكرم‌ را براي‌ والي‌ پشتكوه‌ نيز نوشته‌ بود همچنين‌ براي‌ رؤساي بزرگ‌ ايلات و‌ عشاير مخصوصاً باقرخان اعظم‌السّلطنه، صید مهدی‌خان‌حسنوند، غلام‌علي‌خان، علي‌مردان‌خان، شيخ‌علي‌خان بیرانوند ، فاضل‌خان ايلخاني‌ سكوند، حسن‌خان (حسن‌ گدا) و چند نفر ديگر از رؤساي‌ بالاگريوه‌ اين‌‌كار را به‌ انجام‌ رسانيده‌ بود.

واضح‌ است‌ كه‌ نظرعلي‌خان از دريافت‌ اين‌ نامه‌ و خبر ورود اين‌ مرد جاه‌طلب‌ به‌ صحنه‌ سياست‌ به‌ سختي‌ ناراحت‌ شد؛ او مدّتي‌ سر به‌ جيب‌ تفكّر فرو برده‌ به‌‌خود مشغول‌ شد و ناچار بدون‌ اين‌كه تمايلي‌ به‌ اين‌ كار داشته‌ باشد دستور داد رؤساي‌ سرشناس‌ طرهان‌، سلسله‌ و دلفان‌ به‌‌‌تدريج‌ حضور يافته‌، نامه‌اي نيز براي‌ بیگلربیگی‌ و سران‌ دست‌‌اندر‌كار سياست‌ خرّم‌‌آباد فرستاده‌ آن‌ها را هم‌ دعوت‌ كرد و پس‌ از مدّتي‌ از خرّم‌‌آباد چند تن‌ از سردمداران‌ به‌ اتّفاق‌ بیگلربیگی‌، از سلسله‌: صيدمهدي‌خان‌، مهرعلي‌خان و سرهنگ‌ موسي‌خان حسنوند- از دلفان‌: باقرخان، محمّدابراهيم‌خان از طایفه‌ی کاکاوند- يوسف‌خان، ابدال‌خان‌،‏‏‏ رشيدخان از طایفه‌ی نورعلی- رستم‌خان كاظمي‌، طهماسب‌خان، خاني‌ جهانگيري‌ به اتّفاق فرزندانش خسروخان و ماشاءالله‌خان از طايفه‌ي میربگ- محمّدرضاخان ایتی‌وند به اتّفاق برادرانش فرزندان سرتيپ‌خان- از طرهان‌: علي‌مراد‌خان‌، سام‌خان، الهيارخان، محمدرحيم‌خان (دوريشكه)‌ از طایفه گراوند- حيات‌قلي‌خان كوشكي، عزيزخان آزادبخت، چراغعلي‌خان و غلام‌رضا‌خان آدينوند و كدخدايان‌ امرايي و سوري‌ عموماً در گُل‌گُل جمع‌ شده‌ و به‌ مذاكره‌ پرداختند.

سالارالدّوله‌ وضع‌ تهران‌ را مغشوش‌! شاه‌ را فراري‌! مشروطه‌ را در شرف‌ زوال‌ قلمداد كرده‌ و نوشته‌ بود كه‌ اگر اين‌بار هر چه‌ زودتر چاره‌‌انديشي‌ نشود نه‌ از شاه‌ و نه‌ مشروطه‌ و نه‌ از استقلال‌ و تماميّت‌ ارضي كشور اثري‌ باقي‌ نخواهد ماند و روي‌‌هم‌رفته‌ نه‌ شنگل‌ بماند نه‌ خاقان‌ چين‌. اين‌ها اُموري‌ خُرد و آسان‌ نبودند كه‌ بتوان‌ پيش‌ خود جعل‌ نمود و مردم‌ را بدان‌ وسيله‌ اغفال‌ كرد. از اين‌كه شاه‌ با مشروطيّت در‌افتاده‌ بود هم‌ ترديدي‌ وجود نداشت‌ و مداخلات‌ دولت‌هاي خارجي‌ نيز امري‌ محرز بود. براي‌ چاره‌‌جويي‌ در اين‌ زمينه‌ هم‌ چه‌ شخصي‌ مي‌توانست‌ بيشتر از فرزند شاه‌ صلاحيّت داشته‌ باشد؟ ذكر اين‌ نكته‌ بسيار بجاست‌ كه‌ سالارالدّوله‌ در سفر‌هاي پيشين‌ خود به‌ لرستان‌ و غرب‌ كشور، آن‌ طوري‌ كه‌ بعد‌ها در طي‌ رويداد‌هاي بزرگ‌ نشان‌ داد هنوز جُبن و ترس‌ ذاتي‌ و جِبِلي‌ خود را بروز نداده‌ بود.

اردوكشي‌ مهم‌ او قضاياي‌ نهاوند به‌ سال‌ 1325ق. بود كه‌ بدون‌ پرداختن‌ به‌ جنگ‌ و خونريزي‌ صحنه‌ عمليّات، با ميانجي‌گري‌ ظهيرالدّوله‌ و سران‌ قراگوزلو و نظرعلي‌خان و داوودخان بدل‌ به‌ صلح‌ و آشتي‌ شد و غير از آن‌ جباني‌ شاه‌زاده‌ مجالي‌ براي‌ خودنمايي‌ نيافته‌ بود. بنابراين‌ سردار‌اكرم‌ و ديگر سران‌ عشاير نتوانستند دليلي‌ بر رد پيشنهاد او بيابند و عذري‌ بياورند. به هر صورت‌ تصميم‌ گرفته‌ شد نامه‌هايي‌ به‌ نواحي‌ تابعه‌ بنويسند و از رؤساي‌ ايلات‌ بخواهند تا با تجهيزاتي‌ كه‌ در اختيار دارند در روز معيّن‌ به‌ خاوه‌، سنجابي‌ و نورعلي‌ بروند و خود نيز پس‌ از تدارك‌ كار‌ها به‌ آن‌ها بپيوندد.

 

 

رديف جلو از راست: مهدی‌خان کوليوند، نظرعلی‌خان حسنوند، صيدمهدی‌خان حسنوند، مهرعلی‌خان سرتيپ سگوند، علي‌محمّدخان حسنوند، حسين‌قلي‌خان كرم‌علي

 

نشسته: سردارظفر بختياري

اكنون‌ به‌ اين‌ تلگراف‌ محمّد‌علي‌شاه‌ در يك‌ فاصله‌ كوتاه‌ از ورود شاه‌زاده‌ به‌ كرمانشاه‌ توجّه‌ فرماييد:

از: آستارا، به‌: سن‌ پطرزبورغ، بغداد و كرمانشاهان‌

برادر عزيزم‌ سالارالدّوله‌ من‌ با شش هزار سوار بلباس‌ و تركمن‌ براي‌ تهران‌ آمدم‌ و شما هم‌ خيلي‌ زود خودت‌ را به‌ دروازه‌ تهران‌ برسانيد. ابداً به‌ اردوي‌ تئاتر تهران‌ اعتنا نكنيد همه‌ با هم‌ سه‌ هزار بختياري‌ و غيره‌ است.‌ هر چه‌ زودتر خودت‌ را برسان‌ چون‌ كه‌ دير رسيدن‌ شما مي‌تواند شكست‌ بزرگي‌ به‌ اردوي‌ ما برساند.

محمّدعلي‌‌شاه‌ قاجار  1329ق.‌

پاسخ‌ سالارالدّوله‌

از: كرمانشاهان‌، به‌: بغداد، سن‌ پطرزبورغ‌ و استرآباد به‌ اردوي‌ شاهنشاهي‌

بنده‌ هم‌ با بيست‌ و پنج‌ هزار عشاير جاف‌، كردستان‌، كلهر، سنجابي‌، پشتكوه‌ والي‌ و افواج‌ كردستان، كرمانشاهان‌ و گروس‌ در كرمانشاه‌ هستم،‌ انتظار نظرعلي‌خان ‌و قواي‌ لرستان‌ را دارم‌. همدان را هم‌ تصرف‌ نموده‌ام‌، در همين‌ دو سه‌ روز به‌ خواست‌ خداوندي‌ و اقبال‌ بي‌زوال‌ شاهنشاهي‌ به‌ جانب‌ تهران‌ حركت‌ خواهم نمود كه‌ در آن‌جا خاك پاي‌ همايوني‌ را با يك‌ دنيا مسرّت‌ و شادماني‌ بوسيده‌ در مقابل‌ تخت‌ شاهنشاهي‌ گردن‌ چاكري‌ خم‌ نمايد.

سالارالدّوله‌ 1329 ق‌

روز 12 شعبان‌ باز اين‌ تلگراف‌ واصل‌ شد:

تلگراف‌ شما به‌ من‌ رسيد از مندرجاتش‌ خيلي‌ خوش‌وقت‌ شدم؛‌ قوه‌ تهران‌ خيلي‌ حقيرتر است‌ از آنچه‌ شما تصوّر كنيد؛ چون‌ مقصود ما گرفتن‌ تهران‌ است‌ شما بايد هر چه‌ مي‌توانيد زودتر قشونتان‌ را بفرستيد براي‌ گرفتن‌ تهران‌، قشون‌ تهران‌ اكنون‌ در ايوان‌ كيف‌ است‌ از اين‌ سبب‌ با عجله‌ بياييد چون‌ دير رسيدن‌ شما مي‌تواند به‌ كلّي‌ كار ما را خراب‌ كند.

محمّدعلي‌‌شاه‌ 1329 ق‌

باز روز 13 شعبان‌ 1329 اين‌ تلگراف‌ از استرآباد به‌ سالارالدّوله‌ رسيد:

 

برادر عزيز سالارالدّوله‌

اردوي‌ خود را دو قسمت‌ بكنيد، يك‌ قسمت‌ را به‌ دروازه‌ همدان‌ و قسمت‌ ديگر را به‌ دروازه‌ شاه‌عبدالعظيم‌ برسانيد، خودتان‌ در شاه‌عبدالعظيم‌ منتظر من‌ باشيد، من‌ هم‌ علاوه‌ بر شش هزار سوار سابق‌، هشت هزار سوار تركمن‌ حاضر دارم‌، از سه‌ خط به‌ دروازه‌ قزوين‌، يوسف‌‌آباد، دروازه‌ دو‌لاب‌ مي‌فرستم‌.

محمّدعلي‌‌شاه‌ قاجار  1329 ق‌

خبرهايي‌ نيز جسته‌ و گريخته‌ به‌ شاه‌زاده‌ مي‌رسيد كه‌ مؤيّد تلگراف‌ برادر تاج‌دارش‌ بود و مي‌پنداشت‌ اكنون‌ كه‌ چرخ‌ زمان‌ به‌سود پادشاه‌ مخلوع‌ به‌ گردش‌ درآمده‌ او نيز سهمي‌ بزرگ‌ در كسب‌ اين‌ موفقيّت‌ها احراز كند و حقي‌ بر گردن‌ برادر پيدا نمايد. بنابراين‌ در صدد برآمد يك‌ نفر را به‌جاي‌ خودش‌ در شهر كرمانشاهان‌ قائم‌مقام‌ كند و براي‌ حصول‌ اين‌ مقصود ياد برادر كهتر خود، شاه‌زاده عضد‌السّلطان،‌ افتاد كه‌ در اين‌ اوان‌ در آستانه‌ شاه‌‌زند اراك‌ مي‌زيست‌. او با داوودخان كلهر و نماينده‌ي‌ نظرعلي‌خان ‌مذاكره‌ و پيشنهاد كرد كه‌ آن‌ها ترتيب‌ ملاقات‌ با عضد‌السّلطان‌ و حركت‌ دادن‌ او را از اراك‌ ظرف‌ دو هفته‌ به‌ كرمانشاهان‌ بدهند تا وي‌ برادر را در آن‌جا نايب‌ خويش‌ قرار دهد و با اطمينان‌ خاطر به‌‌سوي ‌هدف‌ بزرگش‌ روانه‌ شود. لكن‌ آن‌ها عذر خواستند و علّت‌ آن‌را وجود انبوه‌ سواران‌ مجاهد و بختياري‌ و مزدوران‌ دولت‌ در سرتاسر خطوط‌ قلمداد نمودند. شاه‌زاده‌ پس‌ از مذاكرات‌ زياد انجام‌ اين‌ امر خطير را بر عهده‌ مردوخ امام‌جمعه‌ كردستان‌ محول‌ كرد و اقدام‌ به‌ اين‌ امر را از وي‌ خواست‌.

امام‌‌جمعه‌ براي‌ اجراي‌ دستور شرايطي‌ پيشنهاد كرد، همه‌ي‌ آن‌ها مورد موافقت‌ واقع‌ و پس‌ از تأمين‌ وسايل‌ لازم‌ و تهيه‌ نيازمندي‌هاي كافي‌ فرداي‌ آن روز يعني‌ روز 14 شعبان‌ 1329 ق.‌ با احمد مؤيّدالوزرا و دوازده‌ سوار مسلّح‌ به همراه‌ خود راه‌ ملاير و اراك‌ را پيش‌ گرفت‌. مسافرت‌ آن‌ مرد دانشمند توأم‌ با پيش‌آمدهايي‌ بوده‌ است‌ كه‌ با نوشته‌‌هاي ما ملازمه‌ دارد، او مي‌نويسد:

«در بين‌ راه‌ همه‌جا اظهار داشتيم‌ كه‌ از طرف‌ سالارالدّوله‌ آمده‌ايم‌ تا با تماس‌ با قوام‌السّلطنه‌ و سردار‌جنگ‌ بختياري‌ در اراك‌ آمده‌ قرار في‌‌ما‌بين‌ سالارالدّوله‌ و دولت‌ را بدهند تا از جنگ‌ و اردوكشي‌ جلوگيري‌ شود، تا رسيديم‌ به‌ دولت‌‌آباد ملاير، راهگذري‌ خبر داد كه‌ پانصد سوار اميرمفخّم‌ بختياري‌ آن‌جاست‌؛ سپس‌ قريب‌ پنجاه‌ سوار به‌ ما تاختند و ما به‌ كوه‌ پناه‌ برديم‌ تا رسيديم‌ به‌ قلّه‌‌ي‌ كوه‌ متوجّه‌ شديم‌ كه‌ احمد‌ميرزا با فرزندش‌ نيستند، يك‌ ساعت‌ از شب‌ گذشته‌ سياهي‌ سواران‌ را ديديم‌ كه‌ برگشتند و رفتند و ما از كوه‌ پايين‌ آمده‌ شاه‌زاده‌ را ديديم‌ كه‌ به‌ انتظار نشسته‌، كيفيّت‌ را پرسيديم‌ گفت‌: همين‌ كه‌ شما زديد به‌ كوه،‌ اسب‌ من‌ نتوانست‌ بالا برود ناچار ميان‌ باغي‌ پياده‌ شدم‌ و اسبم‌ را به‌ درختي‌ بستم‌ و سرداريَم را وارونه پوشيدم‌، يكي‌ از سواران‌ پهلوي‌ من‌ آمده‌ گفت‌ اين‌ سواران كه بودند؟

گفتم‌ سواران‌ نظرعلي‌خان ‌بودند، شما را كه‌ از دور ديدند به‌ اين‌ گمان كه از اردوي‌ سالارالدّوله‌ هستيد واهمه‌ كردند و به‌ كوه‌ زدند، اين‌ را كه‌ گفتم‌ خبر برد به‌ سايرين‌ و آن‌ها از تيراندازي‌ دست‌ كشيده‌ و رفتند، روز 17 شعبان‌ به‌ قريه‌ آستانه‌ رسيديم‌ و شاه‌زاده‌ عضد‌السّلطان‌ را حاضر كرديم‌ كه‌ با ما بيايد.»[1]

 امام‌ مردوخ‌ در اين‌ مسافرت‌ حامل‌ تأمين‌‌نامچه‌اي از طرف‌ شاه‌زاده‌ سالارالدّوله‌ براي‌ اميرمفخّم‌ بختياري‌ نيز بوده‌ كه‌ به‌ اين‌ بيت‌ پايان‌ مي‌يافت‌:

برخيز و بيا كه‌ ما تُراييم

 

بيگانه‌ مشو كه‌ آشناييم

سران نامداری که از کرمانشاه همراه با سالارالدوله به طرف نهاوند حرکت کردند عبارت بودند از:

از كلهر: داوودخان‌ سردارمظفّر، علي‌اكبرخان سردارجنگ‌ فرزند داوودخان.‌

از سنجابي‌: شيرخان صمصام‌الممالك‌، قاسم‌خان سردار‌ناصر، علي‌اكبرخان سردار مقتدر.

از كليايي‌: امان‌الله‌خان فتح‌السّلطان‌، امام‌قلی‌خان سردار‌اشرف، حسین‌قلی‌خان سردار امجد.

از كردستان‌: عبّاس‌خان سردار‌رشيد، سلیمان‌خان شرف‌المُلک، حسین‌خان مظفّرالسّلطنه.

از كرمانشاه‌: اكبرخان، حسين‌خان، حسن‌خان معاون‌المُلك.‌

از گروس‌: علي‌رضاخان گروسي.‌

از افشار: عبدالباقي‌خان افشار چاردولي‌، عبّاس‌خان‌ چناري‌.

از اورامان: جعفرسلطان، کریم‌بیگ.

از گوران: حسین‌خان سردار‌منصور.

از کرند: اسمعیل‌خان سالار‌افخم.

از ماهي‌دشت‌: اكبّرخان خمان‌، نعمت‌الله‌خان شيباني‌، عبدالله‌خان ضيغم‌‌لشكر،  حسن‌خان‌ فراش‌باشي‌، شهبازخان و كساني‌ ديگر از شهر‌ها و روستا‌ها كه‌ مجموع‌ سواران‌ زير فرمان‌ آن‌ها را در حدود چهارده هزار نفر تخمين‌ زده‌اند. اين‌‌ها در خدمت‌ سالار اواخر بهار 1390 ش. 1329 ق.  از کرمانشاه‌ به‌ مقصد نهاوند حركت‌ كردند تا در آن‌جا به‌ اردوي‌ لرستان‌ بپيوندند.

 

خوانين دلفان

از راست: سهراب‌خان، نجف‌قلي‌خان، ابراهيم‌خان كاكاوند، خسروخان موموند،

مرادعلي‌خان موموند، حبيب‌الله‌خان كاكاوند، مهرعلي‌خان كاكاوند

غلام‌رضاخان ‌اميرجنگ والي‌ پشتكوه‌ نيز غلام‌شاه‌خان فرزند خود را با حدود سیصد و پنجاه سوار و تفنگچی مستقيماً به‌ دلفان‌ نزد نظرعلي‌خان فرستاد.

 

تلاقي‌ دو اردو در نهاوند

هنگام‌ حركت‌ اردو، شاه‌زاده‌ سالارالدّوله‌ پيكي‌ تندرو با يك‌ نامه‌ به‌ لرستان‌ فرستاده‌ به‌ نظرعلي‌خان ‌اطلاع‌ داد تا او هم‌ از لرستان‌ به‌ صوب‌ نهاوند حركت‌ كند. نظرعلي‌خان ‌در آن‌ ايّام‌ كه‌ سران‌ برجسته‌ ايلات‌ از اطراف‌ به‌كرمانشاهان‌ آمده‌ و در نقاط‌ اطراف‌ شهر متمركز مي‌شدند تا در روز معيّن‌ متّفقاً در خدمت‌ شاه‌زاده‌ حركت‌ كنند، همان‌طور که قبلاً گفته شد، دستور داد خسروخان كاظمي‌ و ميرزا سلطان‌علي‌ معين‌‌دفتر، دو خوش‌نويس‌ ممتاز، نامه‌هاي دوستانه‌اي به‌صورت‌ بخش‌نامه‌ براي‌ سران‌ سرشناس‌ ايلات‌ لرستان‌ نوشته‌ و توسّط‌ شاطر‌هاي ورزيده‌ ارسال‌ و از آن‌ها تقاضا نمود به‌ خاوه عزيمت‌ و در قلعه‌ كفراج‌ به‌ او بپيوندند. اين‌ اردو تا آن‌جا كه‌ از حافظه‌ پيران‌ سال‌خورده‌ لرستان‌ شنيده‌ شده‌ به‌ قرار ذيل‌ بوده‌اند:

از پشتكوه‌: غلام‌شاه‌‌خان پسر والي‌ با يكصد و پنجاه سوار و دويست پياده.

از طرهان‌: نظرعلي‌خان ‌سردار‌اكرم- سام‌خان محمدي‌، حسين‌قلي، علي‌‌مرادخان، الهيارخان، قهرمان‌، منوچهر، پرويز، محمّد‌رحيم‌خان (دوريشكه‌)، ناصر از طایفه گراوند-  حيات‌‌قلي‌خان، كاظم‌خان و ملك‌احمد از طايفه‌ي كوشكي- چراغ‌علي‌‌خان، خانلر‌خان و علي‌مرادخان از طایفه آدينوند- صيدعلي‌، ايمان‌قلي‌خان‌،  امام‌علي ‌(ايمه‌)، علي‌‌شاه‌، حاجه‌، جهان‌، جعفرخان از طایفه کونانی- عزيزخان و آقارضا آزادبخت- كريم و مهدي ميرشاه‌قلي- يارحسن‌ خاصي‌، صيدعلي‌ قره‌ليوند، محمّدولي‌، اميدعلي‌، نصور، عزيزعلي‌، رستم‌خان، صف‌قلي‌، علي‌محمّد، رشیدخان، بگََه‌، از تيره‌‌هاي امرايي و سوري- مرادعلي ‌(مرالي‌) شفقت‌، كُر‌گُجَر، حيات‌ عَمَر، ملك‌احمد، محمّدقلي‌، رضا، مهدي‌بگ، كاظم‌، حاتم‌، كرمي‌، نامدار، خسرو، حاجي‌ها، مري‌خان، عزيزالله‌ از طایفه‌ چگني‌- ابراهيم‌خان شیراوند‌- محمّدخان، رستم‌‌خان (روسي‌)، خان‌بابا‌خان از طایفه طولابی.

از بيرانوند: شيخ‌علي‌خان(شيخه) ، علي‌مردان‌خان ‌، ميرزاخان، نجف‌، غلام‌علي‌خان‌(خُله‌)، ولي‌الله‌خان (وَلكَه‌)، سّلطان‌‌محمّدمراد، عزيزخان‌ سپهوند، محمّدعلي‌خان (مَمدَه‌)، شيرمحمّدخان (شيره‌). 

از سكوند: شير‌محمّدخان، فاضل‌خان ايلخاني‌، محمّدحسين‌خان، محمّد‌حسن‌، حسن‌، حسين‌ و خانجان‌، سه‌ تن‌ پسران‌ گداخان‌.

از پاپي‌: حسين‌قلي‌خان، احمدخان، صيدمحمّدخان‌.

از جودكي‌: مرادخان، علي‌مرادخان، عبّاس‌خان‌، جهانگيرخان‌.

از خرّم‌‌آباد: آقاربيعا، بیگلربیگی، حبيب‌الله‌خان‌‌ كمالوند (يُمن‌المُلك‌)،  حبیب‌الله‌خان ديوان‌بيگي‌، حاج سيف‌الله‌خان و سردارخان از والي‌زاده‌‌ها- ميرشيخ‌‌علي و ميرغيضي‌ از ساكي‌ها.

از سلسله‌: صيد‌مهدي‌خان امیرالعشایر و پسرانش مهرعلي‌خان و حسين‌خان، عزيزخان صادقي، علي‌محمّدخان، سرهنگ ‌موسي‌خان، سهراب‌ برادر او، حاج زین‌العابدین‌خان (حاج‌ زينَكَه)‌، صيدميرزا يوسفوند، عزيز، چنگيز كوليوند، حسين‌قلي‌ منصوريان‌، تشمال‌، مره‌، قلي‌، احمدخان، محمّدخان، منصورخان، كسعلي‌، فيض‌الله‌، حيات‌، رضا، برخوردار (بخي‌)، خانكه‌، كريم‌خان، نجف‌، خاني‌، هرمز چاواري‌، محمّدقلي‌، حبيب‌الله‌خان‌، شرف‌علي‌.

از دلفان‌: طهماسب‌‌خان، ايمان‌‌قلي‌خان‌، خسرو‌خان ، ماشاالله‌خان،  جهانگیر‌خان (خان) جهانگیری، احمدخان، ملك‌علي ‌(معروف‌ به مله‌)، قاسم‌، درويش‌خان، رستم‌خان، خسرو‌خان، امان‌الله‌خان کاظمی و خانكه‌ از طایفه میربگ.

از كاكاوند: باقرخان‌ اعظم‌السّلطنه‌، ابراهيم‌خان اميرمعظّم‌، حبيب‌الله‌خان‌، سهراب‌، جافر، علي‌، عيسي‌، غلام‌، شاه‌مراد، ميرزاعلي‌، ميرزاكريم‌، بيران‌، ميرزاجان‌، طهماسب‌، صيدجعفر، خدامراد، ساقي‌، محمّدخان، محمّد، برانازار، اجاق‌، كمربيگ‌، قاضي‌، اسد‌خان‌.

ازخاوه: اسدالله‌خان‌ سالاري‌، حاجي‌، آزادخان، شاه‌قلي‌، حيات‌.

از ايتي‌وند: سرتيپ‌خان‌، عالي‌خان، محمّدرضاخان، علي‌رضاخان، ملك‌نيازخان، غلام‌رضاخان‌، كريم‌خان، امان‌الله‌خان، (اين‌ هفت‌ تن‌ فرزندان‌ سرتيپ‌خان‌ بوده‌اند)  عظيم‌خان، فرج‌الله، جمعه‌، نظه‌.

از نورعلي‌: يوسف‌خان، امام‌قلی‌خان، صحبت‌الله‌خان، ابدال‌خان‌، رشيدخان، غلام‌رضا خان.

از بروجرد و نهاوند نيز اين‌ افراد در خاوه به‌ اردوي‌ سرداراكرم‌ پيوستند:

از  بروجرد: محمّد‌خان امير‌امنع‌ ياراحمدي‌، سالار‌نصرت‌، نصرت‌السّلطان‌، حاج علي‌ميرزا و حاج‌ اكبر گودرزي‌، خسروخان دهكردي‌، صارم‌السّلطان‌، حاج‌ سردار.

از نهاوند: مهرعلي‌خان، ابراهيم‌خان ظفرالسّلطان‌، صمصام‌، شهاب‌السّلطان‌، محمّدشريف‌خان سلگي ‌(سالارنظام‌)، خدادادخان، درويش‌، حسن‌خان سالار، سالار بابا قاسمي‌، اسدالله‌ سردار‌جنگ‌، فتح‌علي‌خان و لطف‌علي‌خان (لِفَه‌).

 

 

ايستاده از چپ: حاج‌سالار، محمّدحسين‌ميرزا زمانيان، ابراهيم‌خان ظفرالسّلطان نهاوندي،

حاج نظام، جهانگير‌ميرزا، اسماعيل‌خان ظفرالسّلطان، سلطان يوسف‌ميرزا حاج‌انتظام

 

تعداد اين‌ جمعيّت‌ را در حدود پنج‌ هزار نفر نوشته‌اند. اين‌ اردو مدّت‌ چهار شبانه‌روز در خاوه و گچينه‌ و سنجابي‌ پذيرايي‌ شدند تا سواران‌ دور دست‌ ايلات‌ لرستان هم خود را برسانند. پس‌ از اين‌كه همگي‌ وارد شدند به‌دستور سرداراكرم‌ از خاوه‌ و اطراف‌ گرد آمده‌ و از راه‌"وِرازاوِنَه‌" از كوه‌ گرين‌ (گرون‌) بالا رفته‌ و به‌ قريه"تويانَه‌" سرازير و در نقطه‌اي بين‌ شهر نهاوند و قصبه‌"فارسمان" خيمه‌‌ها را برافراشتند. پس‌ از مدّتي‌ اطلاع‌ رسيد كه‌ سالار با نيروهايش‌ وارد مي‌گردد.

نظرعلي‌خان ‌براي‌ استقبال،‌ اقدامات‌ لازمه‌ را به‌عمل‌ آورد. پنج‌ هزار سوار مسلّح‌ هر دسته‌ و گروهي‌ زير نظر رئيس مربوطه‌ به‌‌تدريج‌ در زميني‌ وسيع‌ كنار رودخانه‌ گاماسياب‌ گرد آمده‌ طبق‌ سنن‌ خاص، پنج‌ نفر يساول‌ به‌نام‌هاي صيد‌قاسم‌، محمّد‌قاسم‌ كمالوند، الفت‌ صادقي‌، علي‌شاه‌ كوناني‌ و منصور‌ِ علي‌خان صف‌‌ها را آراستند. دو نفر شيپورچي‌ به‌نام‌هاي علي‌ و جمعه‌ قرعلیوند در وقت‌ معيّن‌ نگران‌ ميدان‌ بودند.

دو نفر طبال‌ موسوم‌ به‌ علي‌صفر و علي‌كرم‌ دَليجه‌‌اي‌، دوال‌‌ها را در دست‌ گرفته‌ مرتّباً با تفاوت‌ زماني‌ كم،‌ شيپورچي‌ها را كمك‌ مي‌كردند. پس‌ از حركت‌ اردو، كار طبال‌ها مداوم‌ و شيپورچيان‌ تا ورود به‌ مركز ستاد ساكت‌ بودند. ده‌ نفر شاطر زير نظر منصور با گرز‌هاي نقره‌ پيشاپيش‌ اردو در حركت‌ بودند. يساول‌ها از گوشه‌ و كنار، برابر صفوف‌ سواران‌ مراقب‌ انتظام‌ سپاه‌ بودند و جولان‌ مي‌دادند و اگر فلان كَهَرسوار يا راكب‌ فلان‌ اسب‌ كِرِند و سفيد از هر سو تخلّفي‌ مرتكب‌ مي‌شد با نعره‌ي« كهرسوار آرام»‌، او را متوجّه‌ مي‌نمود. ابدال‌ شهبازي‌ با سرپرستي‌ پنجاه‌ نفر آشپز ماهر و يكصد تن‌ مطبخي‌ لحظه‌‌اي فرصت‌ را در نحوه‌ بهتر پختن‌ اغذيه‌ و تنوع‌ هر چه‌ بيشتر از دست‌ نمي‌داد. پنجاه‌ رأس‌ قاطر پيوسته‌ از اطراف‌ خواربار تهيه‌ و به‌ انبار اردو منتقل‌ مي‌ساختند‌ و براي‌ تهيه‌ عليق‌ چهارپايان‌ نيز پنجاه‌ قاطردار همواره‌ در تكاپو بودند.

گُله ‌(گل‌مراد) آبدارباشي‌ نيز با وظيفه‌ خود آشنا بود و با كارگران‌ زير فرمان،‌ شربت‌ و چاي‌ تازه‌ در اختيار مي‌گذاشت‌. اين‌ پيش‌‌باز در قريه‌ "كهريز‌كهريز‌ها"، بيست‌ كيلومتري‌ شمال‌ شهر نهاوند صورت‌ گرفت‌ و در آن‌جا دو اردوي‌ بزرگ‌ با هم‌ تلاقي‌ كردند. تعداد نفرات‌ اردوي‌ شاه‌زاده‌ را در تاريخ‌ها مختلف‌ نوشته‌اند و حقيقت‌ آن‌ است‌ كه‌ با اردوي‌ سرداراكرم‌ جمعاً حدود نوزده‌ هزار سوار و تفنگچي مجهّز در اختيار او قرار داشته‌ است‌.

درباره‌ كثرت‌ اردوي‌ شاه‌زاده‌ نقل‌ مي‌كنند كه‌: خرگوشي‌ از ميان‌ ني‌زار‌هاي كنار رودخانه‌ خارج‌ شده‌ با مشاهده‌ آن‌ همه‌ جمعيّت،‌ شروع‌ به‌ دويدن‌ مي‌كند اما از هر سو مواجه‌ با سپاهيان‌ مي‌گردد و راه‌ را بسته‌ مي‌بيند؛ ناچار پس‌ از مدّتي‌ دويدن‌ خسته‌ و تسليم‌ مي‌شود. اين‌ موضوع را‌ آن‌ روز‌ها به‌ فال‌ نيك‌ گرفتند لكن‌ عد‌ّه‌اي هم‌ بر آن‌ بودند كه‌ خرگوش‌ حيواني‌ است‌ ضعيف‌ و اسارت‌ آن‌ ميمنت‌ ندارد. جاي‌ حيرت‌ است‌ كه‌ اين‌ سپاه‌ نوزده‌ هزار نفري‌ را براي‌ مدّت‌ دو هفته‌ مهرعلي‌خان ظفرالسّلطان‌، شهاب‌السلطان و خدادادخان‌ پذيرايي‌ كردند؛ لكن‌ چون‌ من‌ شخصاً با آن‌ بزرگان‌ آمد و رفت‌ داشته‌ام‌ اين ‌موضوع‌ را تأييد مي‌كنم‌.

 اين‌ اردو‌ها مدّت سه‌ روز در نهاوند توقّف‌ داشته‌ مقداري‌ اسلحه‌ و لوازم‌ از شهر‌هاي خرّم‌‌آباد‌، بروجرد، نهاوند و نواحي‌ هم‌جوار تهيه‌ و تا توانستند در اين‌ زمينه‌ اقدام‌ كردند. سپس‌ فرمان‌ حركت‌ صادر و شيپورچي‌ها در شيپور دميدند. اردو فاصله‌ بين‌ نهاوند و ملاير را با سرعت‌ پيمود و در ملاير هر سركرد‌ه‌اي در رأس‌ ابواب جمع‌ خود در نقاط‌ مختلف‌ خيمه‌‌ها را برافراشتند و پارك‌ حاج‌سيف‌الدّوله‌ به شاه‌زاده‌ اختصاص‌ يافت‌.

وضع‌ اردويي‌ نامنظّم‌ چريكي‌ به‌طور يقين‌ از حيث‌ آذوقه‌ و عليق‌ نمي‌تواند تابع‌ يك‌ قاعده‌ و نَسَق‌ منظّم‌ باشد. به‌ اين‌‌گونه‌ دسته‌جات‌ گاه‌ وسيله‌ اعاشه‌ دست‌ مي‌دهد گاه‌ هم‌ مي‌شود كه‌ دُچار كمبود مي‌گردند. در ملاير دو سه‌ روزي‌ كه‌ گذشت‌ مزاحمت‌ دسته‌‌هاي مختلف‌ عشاير كم ‌‌و ‌بيش‌ شروع‌ و براي‌ تأمين‌ معاش‌ و تهيه‌ عليق‌ براي‌ چهارپايان‌ غالباً سوار‌ها به‌ دهات‌ اطراف‌ ملاير مي‌رفتند و ايجاد مزاحمت‌ مي‌كردند. به‌ همين‌ جهت‌ رؤساي طوايف‌ و كدخدايان‌ دهات‌ ترجيح‌ مي‌دادند شخصاً در تأمين‌ مايحتاج‌ اردو پيش‌‌قدم‌ شوند، مقدار لازم‌ خواربار و كاه‌ و جو فراهم‌ آورده‌ به‌ شهر مي‌بردند و بين‌ آن‌هايي‌ كه‌ در مضيقه‌ بودند توزيع‌ مي‌كردند.

جمعيّت‌ به‌قدري‌ زياد بود كه‌ شهر و حومه‌ و حتّي‌ دامنه‌ جبال‌ اطراف‌ را نيز در بر گرفته‌ به‌صورت‌ متراكم‌ چادر زده‌ بودند؛ ولي‌ افراد هر ايل‌ در يك‌ نقطه‌ مشخّص‌ متمركز بودند. سالارالدّوله‌ كه‌ مدّعي‌ امري‌ بدان‌ عظمت‌ بود، ضمناً مي‌خواست‌ مشروطيّت را در نطفه‌ خفه‌ كند، جواني‌ بود بسيار سبك‌مغز، سطحي‌ و كم‌‌ظرفيّت‌ و ترسو. او كه‌ با تمام‌ وجود متّكي‌ به‌سردار‌اكرم،‌ ‌داوودخان و سردار‌رشيد بود و نقطه‌ قدرت‌ و ابزار پيشرفتش‌ منحصر به‌ اين‌ سه‌ تن‌ بود در همان‌ شب‌ و‌رود به‌ ملاير پس‌ از آن‌كه‌ دَمي‌ تَر كرده‌ بود در جلسه‌اي با حضور صيدمهدي‌خان، مهرعلي‌خان حسنوند، حسن‌خان‌ سالار خزلي و باقرخان اعظم‌السّلطنه،‌ به‌ گفتگو نشسته‌ ضمن‌ طرح‌ يك‌ سلسله‌ مطالب‌ بيهوده از روي‌ سادگي‌ و خامي‌ اظهار داشت‌ كه:‌ پيروزي‌ من‌ قطعي‌ است‌ و شما بايد بدانيد كه‌ به‌ محض‌ استقرار در مسند پادشاهي‌ نخستين‌ اقدامي‌ كه‌ به‌عمل‌ خواهم‌ آورد اعدام‌ سه‌ تن‌ كساني‌ است‌ كه‌ ميل‌ ندارم‌ يك‌ ساعت‌ پس‌ از اخذ نتيجه‌ زنده‌ بمانند و چون‌ حسن‌خان‌ اسامي‌ آن‌ سه‌ تن‌ را پرسيد با صراحت‌ جواب‌ داد كه‌: آن‌ها نظرعلي‌خان، داوودخان و سردار‌رشيد كردستاني‌ مي‌باشند و سپس افزود كه‌ البته‌ در مقابل،‌ نسبت‌ به‌ شما‌ها عنايات‌ و محبّت‌ مخصوص‌ خواهم‌ داشت‌.

اين‌ اظهارات‌ به‌ مضمون‌ (كُلُّ‌ سِرَّ جاوَزَالاِثنينِ شاعَ‌)‌ براي‌ مدّتي‌ در پرده‌ استتار نماند و به‌‌گوش‌ سرداران‌ نام‌برده‌ رسيد. گفته‌ مي‌شود كه:‌ شنيدن‌ چنان‌ تهديدي‌ در آن‌ موقعيّت‌ حساس‌ از ناحيه‌ كسي‌ كه‌ مي‌بايد براي‌ موفقيّتش‌ جان‌ فدا كنند، زيان‌ فراوان‌ به‌بار آورد. براي‌ اين‌كه شاه‌زاده‌ آن‌ اردوي‌ عظيم‌ را تحت‌ عنوان‌ دفاع‌ از سلطنت‌ پادشاه‌ منصوب‌ كه‌ مورد تهديد مشروطه‌خواهان‌، بختياري‌ها و عدّ‌ه‌اي ديگر از رجال‌ بزرگ‌ و موجّه‌ كشور قرار گرفته‌ است‌ بسيج‌ كرده‌ و به‌سران‌ اين‌ اردو گفته‌ بود كه‌ سلطنت‌ در خطر است‌ و مي‌خواهند شاه‌ ايران‌ را از ميان‌ بردارند و اساس‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ را واژگون‌ كنند؛ لكن‌ اكنون‌ كه‌ خود را در مسند قدرت‌ انگاشت‌ مدّعي‌ سلطنت‌ شده‌ در صدد قيام‌ عليه‌ شاه‌ و دولت‌ افتاده‌ بود. در اين‌ صورت‌ چه‌ تفاوتي‌ بين‌ او و مشروطه‌‌طلبان مي‌توانست باشد؟ دگر اين‌كه براي‌ هر جنبند‌ه‌اي حفظ‌ جان‌ واجب‌ عيني‌ است‌ چگونه‌ مي‌توانستند‌ براي‌ كسي‌ كوشش‌ كنند كه‌ مترصّد فرصت‌ است‌ تا آن‌ها را پس‌ از رفع‌ احتياج‌ نابود سازد؟

واكنش‌ هر يك‌ از سه‌ سردار نام‌‌برده‌ نحو‌ه‌اي خاص‌ خود داشت‌ و در برابر استماع‌ چنان‌ تهديدي‌ هر يك‌ به‌ نوعي‌ عمل‌ كردند. ما از اقدامات‌ دو نفر سران‌ كردستان‌ و كلهر اطلاعی نداریم، ولي‌ نظرعلي‌خان پس‌ از شنيدن‌ حرف‌هاي سالارالدّوله‌ دستور داد بزرگان‌ اردوي‌ خودش‌ در چادر او حضور يابند و مطلب‌ را با آن‌ها در ميان‌ گذاشت‌ تا نظر خود را ابراز دارند. رأي‌ اكثريّت‌ بر آن‌ قرار گرفت‌ كه‌ صيدمهدي‌خان حسنوند با همراهان‌ او توقيف‌ شوند. با انجام‌ اين‌ عمل‌ انتشار آن‌ بيانات‌ را كاري‌ تعمّدي‌ جلوه‌ داده‌ گفته‌ شد كه‌ اين‌ چند نفر با انتشار چنين‌ جعليّاتي‌ مي‌خواسته‌اند سران‌ برجسته‌ اردوي‌ شاه‌زاده‌ را از ادامه‌ خدمت‌ باز دارند و در موقعيّتي‌ بسيار دقيق‌ و حساس‌ رشته‌ اُمور را از هم‌ بُگسَلند.

اين‌‌ راه‌ حل‌، نسبتاً مناسب‌ با اوضاع‌ بود و جز اين، يا مي‌بايد اين‌ سه‌ سردار ترك‌ خدمت‌ كنند و بي‌ سروصدا به محال خود برگردند يا عليه سالارالدّوله علناً دست به شورش بزنند. ترك خدمت و قيام‌ بر ضد كسي‌ كه‌ درباره‌اش‌ قول‌ و قرارهايي‌ داده‌ بودند و تمام‌ اميدش‌ به‌ ياري‌ آن‌ها بود هرگاه‌ به‌ حساب‌ ناجوان‌مردي‌ هم‌ گذارده‌ نمي‌شد در انظار ممكن‌ بود حمل‌ بر جُبن‌ و هراس‌ از حريفان‌ بختياري‌ گردد و اين‌ همان‌ نكته‌اي بود كه‌ مخصوصاً نظرعلي‌خان از آن‌ احتراز كامل‌ داشت‌. از سويي‌ اين‌ احتمال‌ نيز مي‌رفت‌ كه‌ كسي‌ باورش‌ نشود فرزند مظفّرالدّين‌شاه‌ و مدّعي‌ تاج‌ و تخت‌ كشور شاهنشاهي،‌ واقعاً چنين‌ اظهاراتي‌ آن‌هم در محضر جمعي‌ خوانين‌ بدون‌ مسؤوليّت‌ بر زبان آورده باشد. سردار‌اكرم‌ دستور داد تا صيدمهدي‌خان‌ و همراهان‌ همچنين‌ ديگر خوانين‌ و سردسته‌‌هاي اردوي‌ لرستان‌ در چادر او حضور يابند؛ چون‌ خبر آورده‌ بودند كه‌ لطف‌علی‌خان‌ اميرمفخّم‌ و مرتضی‌قلی‌‌خان صمصام‌‌ بختياري‌ حركت‌ كرده‌ و براي‌ شروع‌ به‌ جنگ‌ پيش‌ مي‌آيند و لازم‌ بود در اين‌ باب‌ با آقايان‌ مشورت‌هايي‌ به‌عمل‌ آيد. صيدمهدي‌خان‌ -كه‌ مردي‌ زيرك‌ بود- در بدو ورود اثر كدورت‌ از طرز نگاه‌ و برداشت‌هاي سرد از طرف‌ سردار‌اكرم‌ را احساس‌ كرد و متوجّه‌ شد كه‌ مسايلي‌ در كار و از طرف‌ او سخن‌‌پراكني‌هايي‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. در همان‌ لحظه‌ سردار‌اكرم‌ خطاب‌ به‌ حضار گفت:‌ از آن‌ سو محمّدعلي‌‌شاه و بختياري‌ها، قواي‌ دولتي‌ و يفرم‌خان ارمنی با مجاهدين‌ آذربايجاني‌ مجهّز به‌ توپ‌خانه‌ و وسايل‌ جنگي‌ در حال‌ حركت‌ به‌سوي‌ ما هستند و هدف‌ مستقيم‌ آن‌ها نابودي‌ چند تن‌ رجالي‌ است‌ كه‌ دست‌ معاضدت‌ و همكاري‌ براي‌ سالار دراز كرده‌اند و حاضرند تا از جان‌ و مال‌ خود بگذرند تا وي‌ را در نيل‌ به‌ هدف‌هايش‌ ياري‌ دهند؛ ولي‌ از طرفي‌ مي‌بينيم‌ افرادي‌ مغرض‌ و بي‌‌مسؤوليّت‌ در گوشه‌ و كنار گِرد هم‌ مي‌نشينند نقشه‌ جور مي‌كنند و سَم‌پاشي‌ و دروغ‌‌پراكني‌ راه‌ مي‌اندازند‌ و اين‌ حرف‌هاي نسنجيده‌ ممکن است به‌دسته‌بندي‌هاي خطرناك منجر‌ شود و اين‌ همان‌ قضيه‌ كوسه‌ و ريش‌ پهن‌ مي‌باشد كه‌ در اين‌ وضع‌ خاص‌ با عقل‌ سليم‌ جور در‌نمي‌آيد.

مهرعلي‌خان فرزند ارشد صيدمهدي‌خان‌ كه‌ در آن‌ موقع‌ لقب‌ سالار‌امجد را داشت‌ از صف‌ حاضران‌ سر برداشت‌ و پرسيد:« اين‌هايي‌ كه‌ مي‌فرماييد چه‌ كساني‌ هستند؟»  نظرعلي‌خان با تلخي‌ پاسخ‌ داد: شما و پدرتان‌ و همراهان‌ هستيد. آن‌‌گاه‌ دستور داد آن‌ها را به‌ زندان‌ انداختند. صيد‌علي‌ كوناني‌ و محمّدقاسم‌ كمالوند، صيدمهدي‌خان‌، مهرعلي‌خان و ساير ياران‌ آن‌ها را از مجلس‌ خارج‌ و به‌ چادري‌ كه‌ اختصاص‌ به‌ زندانيان‌ موقّت‌ اردو داشت‌ بردند و به‌ زنجير كشيدند. ناراحتي‌ سه‌ سردار بزرگ‌ سپاه‌ از شنيدن‌ چنان‌ مطالبي‌ فراوان‌ بود و عكس‌العمل‌ آن‌ براي‌ شاه‌زاده‌ اگر در همان‌ حين‌ نشان‌ داده‌ نشد بعداً به‌صورتي‌ نامطلوب‌ خودنمايي‌ كرد؛ زيرا بعد از آن‌ و پس‌ از به‌ زندان‌ رفتن‌ رؤساي‌ ايل‌ حسنوند هيچ‌‌كس‌ در سبك‌سري‌ و كم ‌خِرَدي‌ سالارالدّوله‌ ترديد نكرد؛ جز يك‌ مرد ابله‌ ممكن‌ نيست‌ كسي‌ بدان‌ صورت‌ تيشه‌ به‌ ريشه‌ بخت‌ و اقبال‌ خود بزند و افراد كاملاً مؤثّر را از خود برنجاند و مأيوس‌ سازد.

پس‌ از حبس‌ نام‌بردگان،‌ حسين‌خان فرزند ديگر صيدمهدي‌خان توانست‌ از اردو بگريزد و به‌ لرستان‌ برگردد. سردار‌اكرم‌ دستور داد خسرو‌خان جهانگيري‌ موموند زنداني‌ها را به‌ همان‌ صورت‌ زنجير كرده،‌ ضمن‌ نامه‌اي به‌ حضور شاه‌زاده‌ ببرد. او علّت‌ اين‌ عمل‌ را به‌‌صورتي‌ كه‌ اتّفاق‌ افتاده‌ بود گزارش‌ داد و نوشت‌ كه‌ در نيل‌ به‌ مقصود بزرگي‌ كه‌ در پيش‌ است‌ وجود و حضور اين‌‌گونه‌ افراد خلاف‌ مصلحت‌ و تنبيه‌ آن‌ها واجب‌ مي‌نمايد. ‌

سالارالدّوله‌ با اين‌كه مي‌دانست‌ سبب‌ وقوع‌ اين‌ حادثه‌ ناگوار واكنش‌ اظهارات‌ خود او مي‌باشد و باطناً مايل‌ به‌ ادامه‌ حبس‌ آقايان‌ نبود، ناچار دستور داد آنان‌ را با تشريفاتي‌ به‌ زندان‌ افكندند. حسن‌خان اميراجلال‌ كيكداني‌ با تعدادي‌ سواران‌ ابوابجمع،‌ همان‌ وقت‌ از اردوي‌ سالارالدّوله‌ خارج‌ شد. او به‌ تهران‌ رفته‌ خود را به‌ مجاهدين‌ رسانيد.[2]

جنگ سالار‌الدّوله با اميرمفخّم بختياري در تنگ توره

اميرمفخّم‌ و صمصام‌ بختياري‌ - كه‌ به‌دستور دولت‌ از سمت‌ اراک‌ با دو هزار سوار آزموده‌ و چند عرّاده توپ‌ به‌ منظور نبرد با سالارالدّوله‌ حركت‌ كرده‌ بودند - در تاريخ‌ ششم‌ رمضان‌ سال‌ 1329ق. مطابق با دهم تیر‌ماه 1290ش. به‌ قريه‌ شاه‌زند رسيدند. سالارالدّوله‌ پس‌ از دريافت‌ اين‌ خبر، نظرعلي‌خان‌ و داوودخان كلهر را به‌ عنوان‌ پيش‌‌جنگ‌ تعيين‌ و اين‌ دو متّفقاً به‌ صوب‌ اراک‌ رهسپار شدند. در پشت‌ تنگ ‌توره‌ دو سپاه‌ با همديگر تلاقي‌ و در يك‌ نبرد خونين‌ درگير شدند. سپاهيان‌ لر و كلهر در اين‌ معركه‌ كاملاً به‌ پيروزي‌ رسيدند و قواي‌ بختياري‌ و متّحدين‌ آن‌ها به‌ كلّي‌ شكست‌ خورده‌ و تار‌و‌مار شدند. در پايان‌ جنگ‌ معلوم‌ شد به‌واسطه‌ پافشاري‌ و استقامت‌ فريقين‌ افراد زيادي‌ به‌‌قتل‌ رسيده‌اند و سپاهيان‌ فاتح‌ هزيمت‌ يافته‌گان‌ را تا نزديكي‌ اراك‌ دنبال‌ كردند. در اين‌ جنگ‌ خونين‌ محمّدرحيم‌خان گراوند (دوريشَكَه‌) آن‌ روز به‌ پرچم‌دار سپاه‌ دشمن‌ حمله‌ کرده، پس‌ از قتل‌ او پرچم‌ را به‌دست‌ آورده‌ به‌ غنيمت‌ برد. توپ‌هاي دشمن‌ نيز به‌دست‌ سواران‌ كلهر افتاد. با احراز اين‌ پيروزي‌ توسّط‌ دو سردار سپاه‌ غرب‌ آن‌ها به‌ ملایر برگشتند و نتيجه‌ را به‌ سالارالدّوله‌ گزارش‌ دادند. فرداي‌ آن‌ روز پرچم‌ را به‌ نظرعلي‌خان تسليم‌ كردند. در اين‌جا باز به‌ يكي‌ ديگر از اشتباهات‌ شاه‌زاده‌ بر مي‌خوريم‌ و آن‌ فرستادن‌ غلام‌رضا‌خان احتشام‌السّلطنه،‌ پسر امير‌افخم‌ قراگزلو همداني، ‌است‌ كه‌ براي‌ بار دوم‌ نظرعلي‌خان را از وي‌ مأيوس‌ و مكدّر ساخت‌ و در نظر ديگر سركردگان‌ اردو صورت‌ نامطلوبي‌ پيدا كرد تا آن‌جا كه‌ براي‌ بار دوم‌ سردار‌اكرم‌ ناگزير به‌ واكنش‌ گرديد. احتشام‌السّلطنه‌ ذاتاً جواني‌ سبك‌سر و جلف‌ بود مضافاً در شُرب‌ مُسكرات‌ هم‌ افراط‌ مي‌كرد.

مادام‌ كه‌ اين‌‌گونه‌ افراد نادان‌ تحت‌ كنترل‌ اولياي‌ مربوطه‌ باشند كم‌تر حُمق‌ جِبِلي‌ را به‌ نمايش‌ مي‌گذارند و لذا كم‌تر مردم‌ دور‌دست آن‌ها را به‌ جلافت‌ مي‌شناسند؛ امّا هنگامي‌ كه‌ به آن‌ها كار و مأموريّتي‌ مراجعه‌ كردند با به‌كار گرفتن‌ طبيعت‌ ذاتي،‌ هم‌ خود را بر سر زبان‌ها مي‌اندازند و هم‌ موجب‌ ناراحتي‌ ديگران‌ مي‌گردند. سالارالدّوله‌ كه‌ شنيده‌ بود سواران‌ اردوي‌ سردار‌اكرم‌ پرچم‌ دشمن‌ را به‌ غنيمت‌ گرفته‌اند بدون‌ اين‌كه مجالي‌ بدهد تا خود سردار آن‌ را به‌ حضور بفرستد در صدد دريافت‌ آن‌ برآمد و در انتخاب‌ فرستاده‌ هم‌‌ دقّت‌ كافي‌ ننمود.‌ او به‌ احتشام‌السّلطنه‌ دستور داد به‌ اردوي‌ سردار‌اكرم‌ برود و پرچم‌ را از او مأخوذ دارد. اين‌ جوان‌ عجول،‌ سوار بر اسب‌ به‌ اتّفاق‌ دو نفر از افراد خود شتابان‌ به‌ اردوي‌ نظرعلي‌خان رفت‌ و پس‌ از ورود به‌ درب‌ چادر بدون‌ اين‌كه پياده‌ شود و آدابي‌ به‌جاي‌ آورد پيام‌ شاه‌زاده‌ را ابلاغ‌ كرد.

سردار متحيّر از طرز ورود مرد جوان‌ گفت:‌ «آقا چرا نمي‌فرماييد؟ بفرماييد! شما از سوي‌ حضرت‌ والا آمده‌ايد و بايد مظهر ادب‌ باشيد.» پس‌ از اين‌كه مرد جوان‌ از اسب‌ فرود آمد باز با عجله‌ و سرسري‌ گفت‌:« من‌ براي‌ بردن‌ پرچم‌ آمده‌ام‌؛ دستور دهيد فوراً آن‌ را به‌ من‌ تسليم‌ كنند و معطل‌ نكنند.» سردار‌اكرم‌ با اندكي‌ ناراحتي‌ گفت‌:« آقاي‌ محترم‌! ملاحظه‌ مي‌كنيد اكنون‌ شب‌ است؛‌ وانگهي‌ اين‌ پرچم‌ را يك‌ تن‌ از دلاوران‌ اردوي‌ من‌ به‌ بهاي خطر جاني‌ به‌ غنيمت‌ گرفته‌، او كار‌هاي مهم‌تري‌ نيز انجام‌ داده‌ و بنابراين‌ بر من‌ واجب‌ است‌ شخصاً چنين‌ مرد فداكار را ضمن‌ تشريفات‌ خاص،‌ خدمت‌ شاه‌زاده‌ بفرستم‌ و او را حضوراً معرفي‌ كنم‌ و اين‌ لازمه‌ي‌ اُمور سپاهي‌گري‌ است‌. هنوز اوّل‌ كار است‌ و ما مشكلات‌ فراواني‌ داريم‌ كه‌ توسّط‌ همين‌ افراد جسور و از خود گذشته‌ بايد از پيش‌ برداشته‌ شود.» مرد جوان‌ بدون‌ تأمّل‌ پاسخ‌ داد:« زياد حرف‌ نزنيم‌، شاه‌زاده‌ خودش‌ همه‌ را مي‌شناسد و نيازي‌ به‌ معرفي‌ نمي‌باشد.» آن‌گاه‌ به‌سوي‌ پرچم‌ هجوم‌ برد.‌ به‌‌واسطه‌ چنين‌ پيروزي‌ بزرگ،‌ عصر آن‌ روز، يعني‌ همان‌ لحظه‌اي كه‌ آن‌ جوان‌ با آن‌ شيوه‌ نابخردانه‌ نزد نظرعلي‌خان آمد؛ زير آن‌ چادرپوش بزرگ‌ و اطراف‌ خيمه‌‌هاي اردوي‌ لرستان‌ تا مسافت‌ دور از افراد سپاهي‌، شهري‌ و مردم‌ اطراف‌ شهر موج‌ مي‌زد.

روزي‌ بسيار بزرگ‌ و فتحي‌ فوق‌ا‌لعاده‌ نمايان‌ بود. فرياد هلهله‌ شادي،‌ زمين‌ و زمان‌ را به‌ لرزه‌ انداخته‌ هر گوشه‌ دسته‌‌هاي گوناگون‌ با آهنگ‌هاي هيجان‌انگيز ساز و دهل‌ و دف‌ و ني‌ به‌ رقص‌ پرداخته‌ و بر دو سردار پيروزمند درود و تهنيّت‌ مي‌فرستادند و براي‌ سلامتي‌ آن‌ها و سركردگان‌ شادباش مي‌گفتند. در چادر‌ سردار‌اكرم‌ صف‌هاي متراكمي‌ به‌ رديف‌ نشسته‌ و ايستاده‌ بودند و احمد يادگار دلفاني،‌ آن‌ شاهنامه‌‌خوان‌ بي‌‌نظير، مانند غرّش‌ رعد شروع‌ به‌ خواندن‌ كرد. از رستم‌ سخن‌ گفت،‌ به‌ البرز كوه‌ رفت‌ و كي‌قباد را براي‌ تصاحب‌ تاج‌ و تخت‌ بي‌صاحب‌ ايران‌ با خود آورد و بر تخت‌ نشاند.

 

 

از راست: رشيد ياسمي، معاون‌الملك، علي‌اكبرخان سردار‌مقتدر سنجابي، مرآت‌السّلطان جهانسوز، علي‌خان اعظم زنگنه (اميركل)، قاسم‌خان سردارناصر سنجابي، حسين‌خان سالارظفر سنجابي

 

پدرم‌ آن‌ گزين‌ مهان‌ سر به‌سر

 

كه‌ خوانند او را همي‌ زال‌ زر

مرا گفت‌ رو تا به‌ البرز كوه

 

قباد گزين‌ را ببين‌ با گروه‌

به‌ شاهي‌ بر او آفرين‌ كُن‌ يكي

 

مكُن‌ پيش‌ او بر درنگ‌ اندكي‌

بگويَش‌ كه‌ گُردان‌ تو را خواستند

 

سر تخت‌ شاهي‌ بياراستند

برآمد خروش‌ از دل‌ زير و بَم‌

 

فراوان‌ بشد شادي، اندوه‌ كم‌

كه‌ شاهي‌ چو شه‌ كي‌قباد از جهان

 

نباشد كس‌ از آشكار و نهان‌

همي‌دون‌ ببودند يك‌ هفته‌ شاد

 

به‌ بزم‌ و به رامش‌ بر كي‌قباد

‌به‌هشتم‌ بياراسته‌ تخت‌ عاج

 

بياويختند از بر عاج‌، تاج‌

بياريد پس‌ گفت‌ جام‌ نبيد

 

به‌ ياد تهمتن‌ به‌ لب‌ بركشيد

تمهتن‌ همي‌دون يكي‌ جام‌ مي

 

بخورد، آفرين‌ كرد بر شاه‌ كِي‌

به‌ شاهي‌ به‌ تخت‌ اندر آمد قباد

 

همان‌ تاج‌ شاهي‌ به‌سر بر نهاد

 

صداي‌ پر طنين‌ احمد با اشعاري‌ كه‌ مناسب‌ آن‌ بزم‌ و آن‌ برهه‌ از زمان،‌ انتخاب‌ شده‌ بود موي‌ بر تن‌ شنوندگان‌ راست‌ مي‌كرد. در چنين‌ بحبوحه‌اي، ناگهان‌ جواني‌ سرزده‌ وارد شود و از جانب‌ كسي‌ كه‌ آن‌ همه‌ فداكاري‌ و شور و شادي‌ به‌خاطر او انجام‌ مي‌گرفت‌ چنين‌ حركات‌ جنون‌آميزي‌ از خود نشان‌ دهد محيط‌ چه‌ وضعي‌ به‌خود خواهد گرفت‌ و بازتابش‌ چه‌ خواهد بود؟ پس‌ از آن‌ هجوم‌ جسورانه‌ و رفتار نسنجيده‌ احتشام‌السّلطنه‌، نظرها يك‌ مرتبه‌ متوجّه‌ سردار‌اكرم‌ شد. محمّدرحيم‌خان  با گردن‌ افراشته‌ در برابر رهبر رزم‌آزماي‌ خود ايستاد و با چشماني‌ كه‌ به‌ خون‌ نشسته‌ بود با ناراحتي‌ قبضه‌ شمشير را در مشت‌ خود مي‌فشرد؛ متوجّه‌ نگاه‌ تند سرداراكرم شد و دانست‌ كه‌ او نبايد در اين‌ موضوع‌ مداخله‌ كند و بايد منتظر باشد كه‌ واكنش‌ سردار چه‌ خواهد بود. نگاه‌ نظرعلي‌خان از محمّدرحيم‌خان برگشت‌ و متوجّه‌ جوان‌ مهاجم‌ شد. او مانند يك‌ شاهين‌ كه‌ بر شكارش‌ حمله‌ور شود دست‌ برد و از زير فرش‌ يك‌ قبضه‌ هفت‌تير بيرون‌ آورد و درحالي‌كه‌ مي‌غرّيد و شيطان‌ را لعنت‌ مي‌كرد به‌‌سوي‌ احتشام‌السّلطنه‌ هجوم برد‌. كساني‌ كه‌ نظرعلي‌خان را ديده‌اند از جمله‌ نگارنده‌ متوجّه‌ هستند كه‌ آن‌ مرد، پر‌حوصله،‌ خوددار و كم‌‌حرف‌ بود. شايد در تمام‌ مدّت‌ روز اگر سؤالي‌ از او نمي‌كردند يك‌ كلمه‌ حرف‌ نمي‌زد. اما همين‌ مرد بردبار و متين،‌ هنگامي‌ كه‌ خشم‌ بر او چيره‌ مي‌شد و به‌‌ندرت‌ اين‌ كار صورت‌ مي‌گرفت‌ مانند دريا به‌ تلاطم‌ مي‌افتاد و چون‌ پلنگ‌ مي‌غرّيد. موي‌ بر اندامش‌ راست‌ مي‌شد و چشمانش‌ همچون‌ دو مشعل‌ فروزان‌ در چشم‌خانه‌ مي‌درخشيد. با توجّه‌ به‌ آن‌ همه‌ حُسن‌نيّت‌ و كسب‌ چنان‌ پيروزي‌ بزرگ‌، آن‌گاه‌ اعزام‌ اين‌‌چنين‌ مرد نابخرد و‌ در نتيجه‌ی‌ آن‌ حركات‌ و اظهارات‌ دور از نزاكت‌ بلكه‌ خصمانه،‌ اين‌ حالت‌ بر او عارض‌ شد و چنان‌كه‌ گفتيم‌ دست‌ به‌ قبضه‌ هفت‌تير برد و به‌ طرف‌ فرزند اميرافخم‌ روي‌ آورد و در‌حالي‌كه‌ به‌ شدّت‌ ناراحت‌ بود لوله‌ سلاح‌ را متوجّه‌ او كرد. آن‌ مرد جبان‌ را چنان‌ بيمي‌ عارض‌ گرديد كه‌ كاملاً خود را باخت‌ و شتابان‌ روي‌ به‌ گريز نهاد و در ميان‌ انبوه‌ جمعيّت‌ گم‌ شد.

 وي‌ مرتّباً اظهار ندامت‌ مي‌كرد و از كردار خود پوزش‌ مي‌خواست‌ و كساني‌ كه‌ در آن‌ موقع‌ حضور داشتند از طرز رفتار و حركات‌ فرستاده‌ حضرت‌ والا و بعد آن‌ نحوه‌ پشيماني‌ و پريشان‌حاليش،‌ گرفتار يأس‌ شدند و ناراحت‌ از وضعي‌ كه‌ پيش‌ آمده‌ بود از سردار تقاضا كردند كه‌ از تنبيه‌ آن‌ جوان‌ خودداري‌ كند و جريان‌ را با خود سالارالدّوله‌ در ميان‌ بگذارد؛ شايد از عواقب‌ وخيمي‌ كه‌ از بروز نظاير اين‌‌گونه‌ اقدامات‌ حساب‌ نشده‌ به‌بار خواهد آمد توجّه‌ پيدا كند و قدري‌ بيشتر خود را كنترل‌ نمايد. احتشام‌السّلطنه‌ پس‌ از دسته‌‌گلي‌ كه‌ به‌ آب‌ داده‌ بود با هول‌ و هراس‌ عجيبي‌ نزد سالار برگشت‌ و قضايا را شرح‌ داد. سالارالدّوله‌ در انديشه‌ فرو رفت‌ و با تلخي‌ احتشام‌ را سرزنش‌ نمود و گفت:‌ «كجا رواست‌ با كسي‌ كه‌ با چنان‌ صداقت‌ و صميميّت‌ مي‌جنگد اين‌‌گونه‌ تلافي‌ كرده‌ و رفتار كنيم‌؟»

او فرمان‌ داد فردا اوّل‌ وقت‌ ترتيب‌ ديدار با سردار‌اكرم‌ را برايش‌ فراهم‌ سازند؛ ولي‌ آيا مردي‌ كه‌ مدّعي‌ سلطنت‌ بر يك‌ كشور مي‌باشد نمي‌داند كه‌ رسالت‌ يك‌ مرد سفيه‌ دايماً مست‌ نتيجه‌اي جز اين‌ در بر نخواهد داشت‌. براي‌ نظرعلي‌خان اوضاع‌ صورت‌ خاصي‌ پيدا كرده‌ بود. او مي‌انديشيد براي‌ كي‌ مي‌جنگد، اين‌ همه‌ فداكاري‌ براي‌ چيست‌؟ شاه‌، كشور، مشروطيّت، ملّت‌، آخر براي‌ كدام‌ هدف‌؟ شاه‌ كه‌ در تهران‌ نشسته‌ است؛‌ محمّدعلي‌‌‌ميرزا را از كشور اخراج‌ كرده‌اند؛ مشروطيّت را هم‌ كه‌ شخص‌ پادشاه‌ قبول‌ دارد و برادران‌ بختياري‌ نيز آن‌ را تأييد و تقويّت‌ مي‌كنند. كشور را هم‌ اگر خطري‌ تهديد كند همين‌ جنگ‌هاي برادر‌كشي‌ است‌ كه‌ او خود گوشه‌اي از آن‌ را گرفته‌ و تقويّت‌ مي‌كند؛ تازه‌ بايد مترصّد هم‌ باشد كه‌ حضرت‌ والا پس‌ از نيل‌ به‌ پيروزي‌ قطعي‌ نخستين‌ كارش‌ تنبيه‌ و دمار او ‌باشد. ولي‌ او دست‌ كمك‌ و معاضدت‌ به‌ فرزند پادشاه‌ داده‌ بود؛ از طرفي‌ او را به‌دامادي‌ و در نتيجه‌ به‌ فرزندي‌ خود پذيرفته‌ بود. همه‌ي‌‌ دل‌گرمي‌ شاه‌زاده‌ به‌ او بود؛ لذا چگونه‌ مي‌توانست‌ يك‌‌باره‌ طردش‌ كند و رهايش‌ سازد؟ اما‌ نبايد او را ر‌ها كرد و اين‌ خلاف‌ روح‌ جوان‌مردي‌ است‌. كاري‌ است‌ شده‌ و چاره‌ هم‌ ندارد. او شب‌ را با اين‌ خيالات‌ به ‌روز آورد و بامدادان كه سران‌ سپاه‌ به‌ حضورش‌ آمدند پيش‌آمد روز قبل‌ را با آن‌ها در ميان‌ گذاشت‌ و هر دو جانب‌ قضيه‌ را شرح‌ داد و در خاتمه‌ گفت‌: « اكنون‌ منتظرم‌ تا شما آقايان‌ نظرات‌ خودتان‌ را بيان‌ بفرماييد كه‌ چه‌ بايد كرد؟» حُضار هر يك‌ چيزي‌ گفتند و ضمن‌ اظهار اطمينان‌ به‌ رهبري‌ او اظهار داشتند كه‌ همه‌ حاضر هستيم‌ رأي‌ تو را به‌كار بنديم‌. ما همه‌ به‌ شاه‌زاده‌ قول‌ و قرارهايي‌ داده‌ايم‌ و سوگندهايي‌ خورده‌ايم‌ كه‌ او را ياري‌ كنيم،‌ لكن‌ هر‌گاه‌ شما ناراحت‌ باشي‌ و از همكاري‌ دست‌ برداري،‌ اردوي‌‌ پيشكوه‌ لرستان‌ خود‌به‌‌خود پراكنده‌ خواهد شد؛ زيرا هيچ‌‌كس‌ مانند شما مورد قبول‌ همه‌ نيست‌ و اين‌‌بار سنگين‌ رهبري‌ را نمي‌تواند به دوش بگيرد؛ بنابراين‌ هر‌گونه‌ صلاح‌ مي‌دانيد عمل‌ كنيد؛ لكن‌ سخني‌ را ما بايستي‌ ناگفته‌ نگذاريم‌ و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ خدمت‌ به‌ حضرت‌ والا حكم‌ يك‌ بذر‌افشاني‌ ديم‌ دارد و نمي‌توان‌ با خاطري‌ مطمئن‌ در كار او انديشيد و ايمان‌ داشت‌.

غلام‌شاه‌خان فرزند والي‌ پشتكوه‌ نيز بيان‌ داشت‌ كه‌ آقايان‌ محترم‌ تا آن‌جا كه‌ لازم‌ بود مطالب‌ را ابراز داشتند و همه‌ آن‌ها مورد تأييد و تصديق‌ من‌ هم‌ مي‌باشد، ولي‌ اين‌كه فرمودند اردوي‌ لر‌ پيشكوه،‌ صحيح‌ نبود، زيرا ما هم‌ كه‌ از لرستان‌ پشتكوه‌ هستيم‌ سرنوشتمان‌ با آقايان‌ پيوند ناگسستني‌ دارد و ما هم‌ به‌ لياقت‌ و كارداني‌ سرداراكرم‌ ايمان‌ داريم‌ و از او كاملاً پيروي‌ خواهيم‌ كرد. تنها نگراني‌ كه‌ داريم‌ اين‌گونه‌ رفتار است‌ كه‌ گاه‌‌به‌گاه‌ از جانب‌ سالارالدّوله‌ ظاهر مي‌گردد و معتقدم‌ كه‌ بهتر است‌ بگوييم‌ جداً مأيوس‌ هستيم‌‌. مبارزان‌ جنگ‌ اخير انتظار داشتند پاداش‌ درخوري‌ دريافت‌ كنند؛ لقب‌ بگيرند و تشويق‌ بشوند ولي‌ اكنون‌ مي‌بينند كه‌ در انظار ديگر سپاهيان‌ تحقير هم‌ مي‌شوند و با اين‌ روحيه‌ ناراحت‌كننده لازم‌ مي‌نمود كه‌ از طرف‌ سرداراكرم‌ يك‌ قدم‌ اساسي‌ برداشته‌ شود تا اعاده‌ حيثيّت‌ شده‌ باشد، در غير اين‌صورت‌ ممكن‌ بود وضع‌ غير قابل‌ پيش‌بيني‌ پيش‌ بيايد و كار به‌جاي‌ باريك‌ بكشد.

 

از راست: نجف‌قلي‌خان صمصام‌السّلطنه بختياري، نصيرخان سردارجنگ بختياري

سرداراكرم‌ صلاح‌ در آن‌ ديد كه‌ تحقير شاه‌زاده‌ را با تحقير او جبران‌ كند و جز اين‌ هيچ‌گونه‌ عملي‌ كه‌ كافي‌ به‌‌جهت‌ اعاده‌ وضع‌ عادي‌ باشد وجود نداشت‌. او در اين‌ زمينه‌ با غلام‌شاه‌خان‌ فرزند والي‌ پشتكوه‌، ، فاضل‌خان‌ سكوند، شيرمحمّدخان سكوند، ميرزا رحيم‌خان چاغروند (بیگلربیگی) و خوانين طرهان و دلفان‌ مشورت‌ كرد و همه‌ به‌ اتّفاق‌‌آراء نظر دادند كه‌ چون‌ بعد از اظهاراتي‌ كه‌ سالارالدّوله‌ نزد صيدمهدي‌خان كرد نمي‌بايستي‌ تظاهر به‌ بي‌‌مهري‌ از جانب‌ او تكرار شود و در عوض‌ حق‌ اين‌ بود كه‌ عمل‌ لغو اوّليه‌ را به‌ نحو مطلوب‌ جبران‌ نمايد، لذا بعيد نيست‌ كه‌ اين‌ مخمصه‌ به‌صورت‌هاي مختلف‌ تكرار گردد. بنابراين‌ چاره‌ اين‌ است‌ كه‌ سپاهيان‌ لرستان‌ پشتكوه‌ و پيشكوه‌ چادر‌ها را برچينند و هر كس‌ به‌سوي‌ ايل‌ و طايفه‌ خود رهسپار شود و در اين‌ صورت‌ است‌ كه‌ حضرت‌ والا متوجّه‌ اتّحاد و يك‌پارچگي‌ ما خواهد شد و بيش‌ از پيش‌ شخصيّت‌ و نفوذ سرداراكرم‌ را ادراك‌ خواهد كرد. اين‌ پيشنهاد پذيرفته‌ شد و صداي‌ ل‌ها از هرسو‌ بلند شد و دستور داده‌ شد كه‌ جمعيّت‌ آماده‌ حركت‌ به‌سوي‌ لرستان‌ شوند.

اين‌ خبر به‌ سالارالدّوله‌ رسيد. شاه‌زاده‌ كه‌ خود ماجرا مي‌آفريد مضطرب‌ شد و اكبرخان معاون‌الرعايا و حسن‌خان معاون‌لشكر را به‌ حضور طلبيده‌ تني‌ چند از محارم‌ و نزديكان‌ برجسته‌ خود را با يك‌ جلد كلام‌الله‌ مجيد نزد نظرعلي‌خان فرستاد. آن‌ها پس‌ از ورود، پيام‌ شاه‌زاده‌ را به‌ نظرعلي‌خان ابلاغ‌ كردند و گفتند كه:‌ شاه‌زاده‌ از اين‌ پيش‌آمد به‌ شدّت‌ نگران‌ است‌ و آن‌ را ناشي‌ از جواني‌ و ناپختگي‌ احتشام‌السّلطنه‌ مي‌داند و سوگند ياد كرده‌ است‌ كه‌ به‌ هيچ‌‌وجه‌ من‌الوجوه‌ نيّت‌ توهين‌ در بين‌ نبوده‌ است‌ و گفته‌ است‌ كه‌ چگونه‌ مي‌شود به‌سردار بزرگي‌ كه‌ چشم‌ چراغ‌ اردو مي‌باشد، بتوان‌ توهين‌ روا داشت‌. آن‌ها از سردار تقاضا كردند خواهش‌ ايشان‌ را بپذيرد و از حركت‌ به‌سوي‌ لرستان‌ صرف‌نظر كند، ضمناً او را به‌ صرف‌ ناهار در حضور سالار دعوت‌ كردند. از طرفي‌ معاون‌لشكر نزد  فاضل‌خان سكوند كه‌ نزد سرداراكرم‌ احترام‌ و نفوذ فراوان‌ داشت و گرامي‌ بود رفته‌ او را وادار كرد تا نزد سردار واسطه‌ شود و با اين‌ ترتيب‌ توانستند او را از حركت‌ به‌ لرستان‌ باز دارند.

او پس‌ از انصراف‌ به‌ اتّفاق‌ آقايان‌ نزد سالارالدّوله‌ رفت‌ و در اين‌ ملاقات‌ شاه‌زاده‌ بيان‌ داشت‌ كه:‌ من‌ همه‌ اميدم‌ بر بازوان‌ تواناي‌ تو و سواران‌ فداكار لرستاني‌ است‌ و نبايد اين‌گونه‌ رويداد‌ها براي‌ شما ايجاد سوءتفاهم‌ كند. سرداراكرم‌ جواب‌ داد كه‌: اين‌ پرچم‌ آسان‌ به‌دست‌ نيامده‌ و تا آن‌ در اهتزاز بود دشمن‌ به‌ جنگ‌ ادامه‌ مي‌داد. من‌ تصميم‌ داشتم‌ كه‌ ضمن‌ يك‌ تشريفات‌ ویژه و چشم‌گير كه‌ مردم‌ اين‌ نواحي‌ مشاهده‌ كنند آن‌را حضورتان‌ بفرستم‌ و‌گرنه‌ مرا با پرچم‌ دولتي‌ چه‌ نيازي‌ هست‌؛ ضمناً حضرت‌ والا توجّه‌ داشته‌ باشند كه‌ توپ‌خانه‌ اردوي اميرمفخّم بختياري را نيز سواران لرستان از كار انداختند و با اين تصوّر كه توپ‌خانه‌ي از كار افتاده‌ ارزشي‌ ندارد آن را بر جاي‌ گذاشتند و اين‌ موضوع‌ را همه‌ مي‌دانند. بالاخره‌ موضوع‌ پرچم‌ به‌ اين‌ ترتيب‌ منتفي‌ و احتشام‌السّلطنه‌ حضوراً از سرداراكرم‌ عذر‌خواهي‌ كرد و با هم‌ روبوسي‌ نمودند.

داوودخان كلهر نيز حضور والاحضرت‌ رفت‌ و گفت‌: در كسب‌ پيروزي‌ فرزند ارشدش‌ علي‌اكبرخان‌ نقش‌ عمد‌ه‌اي داشته‌ و از شاه‌زاده‌ خواست‌ تا به‌ منظور تشويق‌ پسرش‌ لقبي‌ شايسته‌ اهدا گردد، در ضمن از سرداراكرم‌ بخواهد دخترش‌ را به‌ عقد ازدواج‌ علي‌اكبرخان درآورد و سالار هر دو تقاضاي‌ خان كلهر را عملي‌ ساخت‌ و با اعطای لقب‌ با نظرعلي‌خان در‌باره‌ ازدواج‌ دخترش با فرزند داوودخان وارد مذاكره‌ و توانست‌ رضايت‌ پدر را جلب‌ و طي‌ تشريفاتي‌ قرار نامزدي‌ آن‌ها را گذاشتند. انجام‌ مراسم‌ عروسي‌ اين‌ زوج‌ بعداً در گُل‌گُل طرهان‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ بدان‌ خواهيم‌ رسيد. همان‌روز بنا‌بر پيشنهاد نظرعلي‌خان نظر به‌ تهوّري‌ كه‌ در جنگ‌ از عبدالله‌خان قوچه‌اي مشهود افتاده‌ بود به‌وي‌ لقب‌ ضيغم‌‌لشكر دادند.[3]

همچنين‌ يوسف‌خان به‌ لقب‌ سالارسلطان‌، محمّدرحيم‌خان، ضرغام‌‌لشكر، لقب‌ گرفتند و مبلغ‌ دو هزار ليره‌ به‌ هر يك‌ از دو سردار سپاه‌ فاتح‌ لرستاني‌ و كلهر پرداخت‌ شد تا بين‌ لشكريان‌ تقسيم‌ گردد. در اين‌جا بي‌تناسب‌ نيست‌ ‌گفته‌ شود كه‌ شاه‌زاده‌ به‌ منظور دل‌داري‌ سرداراكرم‌ عد‌ّه‌اي از خويشاوندان‌ قاجار را در پارك‌ حاج‌ سيف‌الدّوله جمع‌ كرد، ‌تحت‌ اين‌ عنوان كه در صورت‌ پيروزي‌ قطعي‌ نظرعلي‌خان كه‌ پدر زن‌ او مي‌باشد و مردي‌ است‌‌ لايق‌ قطعاً بر قسمت‌هاي هم‌جوار لرستان‌ نيز نفوذ خواهد يافت‌ و به‌ رعايت‌ حُسن‌ هم‌جواري‌ صلاح‌ مي‌داند كه‌ بين‌ خانواده‌ حاج سیف‌الدّوله‌ با سرداراكرم‌ نيز يك‌ پيوند نزديك‌ صورت‌ گيرد و اين‌ موضوع‌ براي‌ طرفين‌ كاملاً به‌ صرفه‌ مي‌باشد و در تأمين‌ امنيّت‌ اين‌ محال‌ اثر كلّي‌ دارد. اين‌ پيشنهاد را همه‌ تأييد كردند و قرار شد سالارالدّوله‌ دستور دهد اين‌ موضوع‌ با سرداراكرم‌ در ميان‌ گذارده‌ شود.

سرداراكرم‌ اساساً با اين‌ ازدواج‌ موافقت‌ كرد، ولي‌ قرار بر اين‌ شد كه‌ پس‌ از روشن‌ شدن‌ كار‌هاي نظامي‌ و سياسي‌ در مراجعت‌ از طرف‌ او دختر حاج سيف‌الدّوله‌ به‌ جهت‌ نصرت‌الله‌خان امير‌ارفع،‌ فرزند سردار، خواستگاري‌ و عمل‌ نامزدي‌ انجام‌ پذيرد. ما مي‌دانيم‌ كه‌ سفر جنگي‌ سالارالدّوله‌ به‌ علل‌ گوناگون ‌كه‌ همه‌ را خود او موجب‌ بود با شكست‌ و ناكامي‌ مواجه‌ گرديد؛ لكن‌ چنان‌كه‌ در صفحات‌ آتي‌ ملاحظه ‌خواهيد كرد نظرعلي‌خان با سران‌ بختياري‌ در اشترينان‌ آشتي‌ كرد و در نتيجه‌ اين مصالحه، بروجرد و نهاوند نيز جزو منطقه‌ نفوذ او قرار گرفت‌ و او حاج‌ محمّدشريف‌خان سالار‌نظام ‌سلگي را در نهاوند به‌ نيابت‌ خود تعيين‌ و نصرت‌الله‌خان پسرش‌ را به‌خاطر انجام‌ همين‌ قرابت‌ در بروجرد گذاشت‌ و به‌ غلام‌علي‌خان بيرانوند وكالت‌ داد تا موضوع‌ نامزدي‌ و آن‌گاه‌ عقد دختر حاج‌ سيف‌الدّوله‌ عضدي‌ را دنبال‌ كنند. آن‌ها مسافرت‌هايي‌ به‌ ملاير انجام‌ دادند و كار نامزدي‌ را تمام‌ كردند و قرار شد سر فرصت‌ از جانب‌ سرداراكرم‌ عمل‌ عروسي‌ انجام‌ گيرد. اين‌ موضوع‌ كاري‌ انجام‌ يافته‌ بود تا آن‌جا كه‌ در همان‌ اوقات‌ يكي‌ از شاه‌زادگان كه از حاجي‌ دل‌خور و به‌صورت‌ قهر به تهران‌ رفته‌ بود نامه‌اي به‌ او نوشته‌ بود كه‌ علاوه‌ بر جنبه‌ سنديّت‌ تاريخي‌ مضموني‌ شيرين‌ و طنزي‌ ظريف‌ را در بر داشت او نوشته‌ بود: بعدالعنوان؛‌»شنيده‌ام‌ كه‌ دختر به‌ نظر داد‌ه‌اي من‌ نيز اگر برگردم‌ يا سر مي‌دهم‌ يا دختر به‌ نظر مي‌دهم ‌...» لكن‌ اين‌ پيوند مناسب‌ انجام‌ نشد و علل‌ آن‌ را بيشتر به‌ خواست‌ خداوند و تقدير الهي‌ بايد نسبت‌ داد.

 



29. محمّد مردوخ كردستاني، تاريخ كرد و كردستان و توابع، چاپ دوم 1353، ج 2، ص 286. (و)

30. حسن‌خان اميراجلال‌ بعدها كه‌‌ به‌ لرستان‌ آمد، علْت‌ ترك‌ سالارالدّوله‌ را بيشتر از ساير جهات‌ همين‌ موضوع‌ بيان‌ مي‌داشت و مي‌گفت: « پس‌ از شنيدن‌ اين‌ حرف‌ در سخافت‌ رأي‌ و ناداني‌ شاه‌زاده‌ برايم‌ جاي‌ شك‌ و ترديد باقي‌ نماند و سعي‌ كردم‌ تا خودم‌ را بيهوده‌ در گرداب‌ مهالك‌ نياندازم‌ و همين‌ كار را هم‌ كردم‌.» (نگارنده)

31. نگارنده‌ هنگامي‌ كه‌ در سنوات‌ 1341 تا 1344 خورشيدي با سِمَت‌ رئيس اداره‌ راه‌ شوسه‌ ايلام‌ در پشتكوه‌ بودم‌ پسر مرحوم‌ ضيغم‌لشكر را كه‌ تراب‌خان نام‌ داشت‌ ديدار كردم‌ او مباشرت‌ راه‌ شوسه‌ گيلان‌‌غرب‌ را بر عهده‌ داشت‌ و تابع‌ اداره‌ راه‌ ايلام‌ بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 8:44  توسط اسعد غضنفری  | 

همدمي

 

دُردانه‌‌اي كه يافت نگردد به هر يَمي

 

باشد كلام دلكش ياران همدمي

بنشست گَرد تفرقه بر گلشن وجود

 

اي ابر مُشكبار صفا كن تو با نَمي

رنگ شباب و رونق ايام خوشدلي

 

بنشست‌ و خاست‌ بر گل‌ عمرم‌ چو شبنمي

از آنچه در جواني و پيري گذشته بود

 

ما مانده‌ايم و سايه‌ي افكار درهمي

اي آن‌كه مال داري و اهمال مي‌كني

 

سر باز مي‌زني زِ اصول مسلّمي

بيني چو رنجه‌خاطري از رنج روزگار

 

در راه التيام قدم نه، ولو كمي

احسان و دستگيري ابناء آدمي

 

نيكو وظيفه‌اي است كه زيبد زِ آدمي

ايثار جان اگر نتواني زبان گشاي

 

دينارت ‌اَر كه ‌نيست‌ كرم كن به ‌درهمي

نوشي اگر مجال فتد احتياط كن

 

جان را مدار رنجه زِ عيش فراهمي

لبريز ساغرم زِ مي مهر مرتضي است

 

يك‌ جرعه زين زلال نبخشم به‌ عالمي

امرایيا به دفع الم كوش و مي بنوش

 

آن‌ كيست كز زمانه ندارد به دل ‌غمي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 11:12  توسط اسعد غضنفری  | 

با تشكر از آقايان كوليوند و ياراحمدي كه همواره مرا در ادامه اين راه تشويق مي كنند.

 از تذكر آقاي كوليوند ممنونم؛ فکر می کنم ابوالوفا در شمال غرب کوهدشت باشد ولی در چند جای دیگر هم دیده ام که در شرق کوهدشت ذکر شده باید مطمئن شوم. ولی بابا حبیب در منطقه سرکن عبدولی در شرق رومشگان قرار دارد.

در مورد چاپ تاريخ هم مدت شش ماه است كه براي كسب مجوز، آن را به وزارت خانه فرستاده ام و منتظر صدور مجوز هستم. اميدوار بودم امسال در بيستمين سالروز درگذشت پدرم ان را منتشر كنم كه نشد . اميدوارم سال آينده توفيق انتشار آن را داشته باشم. اين كتاب همانگونه كه در مقدمه‌ي آن شرح داده ام مملو است از داستان هاي شيرين و جذاب از قهرماني ها، جنگ و گريزها و ماجراهاي خواندني كه با قلمي سحار به رشته ي تحرير درآمده و كساني كه  در اين مدت هفت سالي كه مشغول ويرايش ان بوده ام كتاب را جسته و گريخته در انتشارات شاپور خواست ديده اند متفق القولند كه كتابي است شايد در تاريخ‌نگاري سراسر ايران زمين در نوع خود كم نظير و همانطور كه اقاي ياراحمدي گفته اند فيلم ها از آن مي شود ساخت . شايد در آينده ي نزديك اين اتفاق بيفتد. به اميد خدا! همچنين از آقايان امرايي و كرمي و ابراهيمي تشكر مي‌كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 9:26  توسط اسعد غضنفری  | 

شبيخون رومشكان و كشته شدن شاه‌مراد‌خان سالار‌جنگ

 شب‌ فرا رسيد! شاه‌مرادخان‌ به‌ اصرار مي‌خواست‌ همان‌‌موقع‌ بر خصم‌ هجوم‌ بَرَد. سام‌خان‌ محمّدي‌‌گراوند معروف به (‌بِرا) و ملك‌احمد‌خان كوشكي‌ مخالف‌ بوده‌ و منتظر رسيدن‌ چريك‌هاي‌ كمكي ‌بالاگريوه‌، بين‌ آن‌ها بر سر همين‌ موضوع‌ بگومگو درگرفت‌ و بالاخره‌ سام‌خان‌ با حالت‌ تعرّض‌ برخاسته‌ بر اسب ‌نشست‌ و گفت:‌ «ياالله سوار شويد تا برويم‌ و ببينيم‌ خدا چه‌ مي‌خواهد و تقدير چيست‌؟»

آن‌ها از نقطه‌ "باوه‌حُوي" (بابا‌حبيب)‌ به‌"تنگ‌ بِرَه‌" سرازير شدند و قدم‌ به‌ همواري‌ رومشكان‌ گذاشتند. علي‌محمّدخان‌ با تعدادي‌ از سواران،‌ در صف‌ دوم‌ قرار داشتند و بقيه‌ با سرعت‌ مشغول‌ پيش‌رَوي‌ به‌ سمت‌ چغابل ‌شدند. شاه‌مرادخان‌ هنگامي ‌به‌ چغابل‌ رسيد كه‌ آفتاب‌ سرزده‌ بود. آفتابي‌ كه‌ همان‌ روز مي‌بايستي‌ لاشه‌ پيل‌وار سردار جنگ‌جو را در ميدان‌ نبرد در چنگال‌ دشمناني‌ كه‌ از استماع‌ اسمش‌ در هراس‌ مي‌شدند ببيند و مشاهده‌ كند.

هوا آن‌چنان‌ روشن‌ بود كه‌ گرگ‌ از ميش‌ و دوست‌ از دشمن‌ به‌ خوبي‌ تشخيص‌ داده‌ مي‌شد و با اين ‌تفصيل،‌ اسم‌ شبيخون‌ بر اين‌ نبرد مفهومي ‌نداشت.‌ نخستين‌ كساني‌ كه‌ به‌ منظور حفظ‌ جان‌ امان‌الله‌خان‌ و محمود‌خان‌ در آن‌ هنگامه‌ فداكاري‌ كردند خانواده‌ شهبازي‌ها، (عبّاس‌، رضا‌علي‌، شيخ‌‌حسن‌، شيخ‌حسين‌ و حسين‌قلي) بودند. پس‌ از آن‌ها دليجه‌اي‌ها، علي‌‌صفر، عزيزمراد و همراهان‌، سپس‌ خوانين‌ رشيدي‌ (ابدال‌خان، ابراهيم‌خان، رشيدخان) و بالاخره ‌اللهيارخان‌ عبّاسي‌، پرويز و غلام‌رضاخان آدينوند و ايمان‌قلي‌خان‌ كوناني‌. اين‌ها چادر امان‌الله‌خان‌ را احاطه‌ كرده‌ و به ‌تيراندازي‌ و دفاع‌ پرداختند. سواران‌ علي‌محمّدخان‌ كه دير جنبيده‌ بودند و روز روشن‌، آن‌ها را دريافته‌ بود كماكان‌ به ‌حملات‌ خود ادامه‌ دادند و در اتّخاذ اين‌ روش‌ تقريباً ناچار بودند؛ حساب‌ها درست‌ از كار در‌نيامده‌ بود و ميدان‌ خالي كردن هم‌ به‌ اين‌ آساني‌ كار مردان‌ جنگي‌ نبود.

در اين‌ هنگامه‌ مرگ‌ و زندگي،‌ ابتدا اسب‌ مؤمن‌علي‌ از نوكران‌ علي‌محمّدخان‌ كشته‌ شد و تفنگش‌ به دست رضا‌علي ‌‌شهبازي افتاد. بزرگترين‌ نكبتي‌ كه‌ دامن‌‌گير سواران‌ علي‌محمّدخان‌ شد اين‌ بود كه‌ فشنگ‌ در لوله‌ تفنگ‌ شاه‌مرادخان‌ گير كرد، اگر نه،‌ به هر ترتيبي‌ بود هدف‌ خودش‌ را كه ‌قتل‌ امان‌الله‌خان‌ بود دنبال‌ مي‌كرد و اي‌ بسا كه‌ به‌ نتيجه‌ هم‌ مي‌رسيد و ليكن‌:

نه‌ بر آرزو رفت‌ گَردان‌ سپهر

 

از آزادگان‌ پاك‌ ببريد مهر

شاه‌مرادخان،‌ مدّتي‌ سعي‌ كرد تا تفنگي‌ به‌‌دست‌ آورد و همين‌ مدّت‌ توانست‌ ورق‌ كارزار را برگرداند. او ملاحظه‌ كرد كه‌ شكست‌ خورده‌، محمّد‌قاسم‌ كمالوند از فراز تپّه‌ چغابل‌ مرتّباً باران‌ گلوله‌ بر سواران‌ علي‌محمّدخان‌ مي‌ريخت.‌ در آن هنگامه، محمّد‌حسن‌ كوناني‌ فرزند محمّد كه‌ اسمش‌ در اين‌ كتاب‌ فراوان‌ آمده‌ به‌ حمله‌ پرداخت‌ و با هلهله‌ و گاله‌ مي‌كوشيد تا از شكست‌ قطعي‌ جلوگيري‌ كند كه‌ در چنان‌ لحظه‌ي‌ حساس‌، تيري‌ به‌ اسبش‌ خورد و او را بر زمين‌ زد. وي‌ به‌ علي‌محمّدخان‌ وفادار بود.

محمّد‌قلي‌خان‌ غضنفري‌ از طرفداران‌ امان‌الله‌خان‌ به‌ محمّدحسن‌ رسيده پشت‌ گردنش‌ را محكم‌ گرفت‌ و خواست‌ دستگيرش‌ نمايد. ولي‌ محمّد‌حسن‌ با تيري‌ كه‌ بر زانويش ‌زد او را نقش‌ زمين‌ ساخت.‌ عدّه‌اي‌ ديگر به‌ همين‌ منظور خود را به‌ اين‌ مرد جنگي‌ رسانيدند، ولي‌ سبزه‌ كوناني‌ از بني‌ اعمام‌ وي شتابان‌ به امدادش‌ رسيده‌ او را از ميدان‌ به‌در برد. در چنين‌ موقعي‌ كه‌ دولتيان‌ در تعقيب‌ سواران‌ عشاير بودند، اميراعظم‌ شخصاً به‌ دفاع‌ پرداخت‌ و در همواري‌ پشت‌ چغابل‌ جلو آنان‌ را سد كرد. اسب‌ علي‌بگ‌ از سواران‌ امان‌الله‌خان‌ را كشت‌ و رشادتي‌ تام‌ و تمام‌ از خود نشان‌ داد. اسب‌ غلام‌شاه‌‌خان‌ فرزند يوسف‌خان‌ امير‌بهادر‌ تير خورد و توسّط‌ سواران‌ گراوند زير نظر اللهيار‌خان‌ اسير گرديد، او هيجده سال بيش‌تر نداشت .

شاه‌مرادخان‌ جلو سربازان‌ و قواي ‌عشاير كمكي‌ آن‌ها را به نوبه‌ گرفت. حيدر‌علي‌خان گراوند زخم‌‌دار شد. عزيزخان‌ خسروي‌ عمو‌زاده‌ غلام‌رضاخان‌ آدينوند به قتل‌ رسيد. براي‌ فرار از مسؤوليّت‌ و حوادث‌ بعدي‌ پس‌ از اين‌كه‌ هجوم‌ مهاجمين‌ به‌ نتيجه‌ نرسيد و دولتي‌ها دست‌ به‌ تفنگ‌ شدند و دوست‌ و دشمن‌ معلوم‌ شد، همه‌ مردم‌ رومشكان‌ سواي‌ معدودي‌، عليه‌ فرزند نظرعلي‌خان ‌و كسانش‌ به‌ جُنب‌ و جوش‌ افتادند. هر كسي‌ سعي‌ مي‌كرد خودي‌ را در نظر دولتيان‌ خدمت‌گزار بشناساند. اردوي‌ دولتي‌ و سواران‌ امان‌الله‌خان‌ در دنبال‌ سواران‌ عشاير به‌ راه‌ افتادند و بر آن‌ها هجوم‌ بردند كه ‌براي‌ بار دوم‌ علي‌محمّدخان‌ شخصاً عنان‌ مركب‌ را كشيده‌ با شدّت‌ مبادرت‌ به‌ جنگ‌ كرد و با فداكاري‌ جلو پيشرفت‌ سواران‌ خصم‌ را گرفت‌. فرزند ارشد نظرعلي‌خان ‌در آن‌ جنگ‌ استقامتي‌ نشان‌ داد كه‌ دوست‌ و دشمن‌ دندان‌ حيرت‌ گَزيدند و معاينه‌ نبردهاي‌ نظرعلي‌خان ‌را به چشم‌ ديدند. او محكم‌ دهانه‌ "تنگ‌بِرَه‌" را گرفته‌ بود. شاه‌مرادخان‌، سام‌خان‌، ملك‌احمدخان و چند تن‌ از سواران‌ دلاور به‌ او پيوستند و نقطه‌ مقاومت‌ قوي‌تر شد، سبزه‌ كوناني‌ نيز در حالي‌كه‌ محمّد‌حسن‌ را به‌ ترك‌ داشت‌ فرا رسيد.

اميراعظم‌ فوراً ماديان‌ نويرَك‌ نامي ‌را كه‌ از سواران‌ دست‌ دوم‌ بود گرفته‌ به‌ محمّد‌حسن‌ داد و به‌ سبزه‌ گفت: ‌نويرَك‌ را از ميدان‌ خارج‌ كن‌ كه‌ كشته‌ نشود، آن‌گاه‌ نزد من‌ برگرد. علي‌صفر‌دليجه‌اي كه‌ لله برادر علي‌محمّدخان‌ بود هم ‌ارباب‌ قديم‌ و حق‌ نان‌ و نمك‌ را ترك‌ كرده‌ با اسلحه‌ي‌ دوست‌ نزد دشمن‌ رفت‌ و با ارباب‌ قديم‌ به‌ نبرد پرداخت.‌ او مي‌خواست‌ به‌ شخص‌ اميراعظم‌، يعني‌ ولي‌‌نعمت‌ بلاواسطه‌اش‌ صدمه‌اي‌ برساند و اگر بشود او را از ميان ‌بردارد. ولي‌ از قضا هدف‌ تير علي‌محمّدخان‌ واقع‌ و گلوله‌، فكين‌ او را متلاشي‌ كرد و به‌ اين‌ ترتيب‌ از ميدان‌ نبرد خارج‌ شد. شاه‌مرادخان،‌ جنگ‌ را تا ارتفاعات‌ بابا‌‌حبيب‌ ادامه‌ داد. بعد از اين‌كه‌ از گردنه‌ سرازير شدند و مقداري ‌هم‌ از شيب‌ گردنه را‌ طي‌ كردند ناگهان‌ مانند كسي‌ كه‌ فرمان‌ قضا بر آن‌ نازل‌ شده‌ باشد گفت:‌ « بگذاريد كه‌ برگردم‌ و اين‌ سه‌ گلوله‌اي‌ كه‌ برايم‌ باقيمانده‌ را براي‌ دشمن‌ خالي‌ كنم‌.» برادرش‌ علي‌مرادخان كه از وي‌ بزرگتر بود خواست‌ ممانعت‌ كند لكن‌:

نبشته‌ چنين‌ بود و بود آنچه‌ بود

 

نداند كسي‌ راز چرخ‌ كبود

و مرد دلاور بي‌نظير، در آن‌ دمدمه‌ آخر طعمه‌ هلاك‌ شد. او اسب‌ قِرَه‌‌كهر را به جولان‌ درآورد و از سربالايي‌ بابا‌ بالا رفت‌، سه‌ گلوله‌ را يكي‌ پس‌ از ديگري‌ براي‌ دشمنان‌ خالي‌ كرد و براي‌ اين كه‌ از همان‌ راه بر‌گردد عنان ‌اسبش‌ را بگردانيد و نيش‌ ركاب‌ بر بغل‌ آن‌ آشنا ساخت‌. اسب‌ در حال‌ چرخش‌ بود كه‌ ناگهان:‌

ناگه‌ ز كمين‌‌گوشه‌ يكي‌ سخت‌ كماني‌

 

تيري ز قضا و قدر انداخت‌ بر او راست‌

بر بال‌ عقاب‌ آمد آن‌ تير جگر دوز

 

از عالم‌ عِلويش‌ به‌ سفليش‌ فرو‌كاست‌

چون‌ نيك‌ نظر كرد پَر خويش‌ در آن‌ ديد

 

گفتا ز كه‌ ناليم،‌ از ماست‌ كه‌ بر ماست‌

آري‌ مرد جوان‌ شجاع‌ و رشيد، قرباني‌ حق‌كشي‌ها، كينه‌ها، لجاج‌ها و نارسايي‌هاي‌ محيط‌ خود شد و آن كه‌ او را كشت‌ هم‌ از نزديكان‌ خود او بود. از او بود هر آنچه‌ بر سر او رفت‌. تير، برگردن‌ او خورده،‌ كتف‌ و گردن‌ را به‌ كلّي‌ متلاشي كرده‌ بود، فقط‌ او توانست‌ سر اسب‌ را برگرداند و در حدود سيصد متر سرازيري‌ را بپيمايد. در سمت‌ چپ‌ بقعه‌ به‌ فاصله‌ پنجاه‌ متر، از فراز زين‌ بر سطح‌ زمين‌ درغلتيد. او تنها يك‌ كلمه‌ بر زبان‌ راند و گفت:‌ «عَلَه[1]‌هَنگتِم»‌ (علي‌ تير خوردم) و خاموش‌ شد و با مرگ‌ او ستون‌ فقرات‌ قدرت ‌علي‌محمّدخان‌ درهم‌ شكست‌.[2]

پس‌ از شهادت‌ شاه‌مرادخان سالار جنگ - چون‌ من‌ او را شهيد مي‌دانم- برادرش‌ علي‌مرادخان‌ و ساير كسان‌ بر بالين‌ او رسيده‌ اسبش‌ را بردند. لكن‌ نتوانستند خودش‌ را همراه‌ ببرند. نخستين‌ كسي‌ كه‌ از اردوي‌ دولتي‌ بالاي‌ سرش ‌رسيد عزيزمراد رضايي‌ دليجه‌اي‌ بود. او تفنگش‌ را برداشت‌. پس‌ از چند لحظه‌ امان‌الله‌خان، ‌اللهيار‌خان‌ و ديگران‌ وارد شدند. امان‌الله‌خان‌ با خشونت‌ اظهاراتي‌ كرد كه‌ با مخالفت ‌اللهيارخان‌ مواجه‌ شد.

تگرگي‌ شديد باريدن‌ گرفت‌ كه‌ موجب‌ شد علي‌محمّدخان‌ بتواند از دسترس‌ سواران‌ خصم‌ فاصله‌ بگيرد و به‌ "تنگ‌‌ريزه"‌ و پران‌پرويز برود. اردوي‌ دولتي‌ هم‌ در رومشكان‌ ماند، ولي‌ چون‌ توقّف‌ اردوي اميراعظم در آن‌جا صلاح‌ نبود لذا به‌ طرف‌ آبادي‌ كدخدا موسي‌ اكبري جودكي‌ حركت‌ نمودند. اين‌ كدخدا نهايت‌ محبّت‌ و مراقبت‌ را درباره‌ مهمانان‌ معمول‌ داشت‌. روز بعد از آن‌جا به‌ راه‌ افتادند تا به‌ دادآباد بالاگريوه‌ رسيدند. علي‌محمّدخان‌ مدّتي‌ به‌ همين‌ صورت‌ وقت‌ مي‌گذارند تا اين‌كه‌ از سوي‌ سران‌ بالاگريوه‌ به‌ او پيشنهاد شد به‌ سمت ‌هُرو بروند. اما سام‌خان‌ محمّدي‌ اين‌ پيشنهاد را نپسنديد، لذا بار ديگر به‌ طرهان‌ برگشتند تا به‌ رودخانه‌ كشكان‌ رسيدند. آب‌ كشكان‌ به‌ خاطر بارندگي‌هاي ‌فراوان‌ بالا آمده‌ بود و عبور از آن‌ مشكل‌ بود تا اين‌كه‌ گُداري‌ در "زوران‌‌تَل"‌ يافتند و توانستند از آب‌ عبور كرده و به‌ خانه‌ محمّد‌شاه‌ پسر علي‌شاه‌ زيودار صادقي‌ رئيس‌ طايفه‌ مذكور رسيدند. در آن‌جا مردم‌ زيودار وي‌ را به‌ غار "ليتَنجاو" و "رستم‌كُش"هدايت‌ كردند.

اين‌ غار دو كوره‌ راه‌ دارد كه‌ چنانچه‌ دو نفر تفنگدار از آن‌ نگهباني‌ كند غيرقابل‌ تسخير مي‌باشد. مدّت‌ پنج‌ شبانه‌روز از طرف‌ محمّدشاه‌ نسبت‌ به‌ علي‌محمّدخان‌ و شصت‌ و چهار تن‌ سوارانش‌ پذيرايي‌هاي‌ گرم‌ و صميمانه‌ به‌ عمل‌ آمد. از طرف ‌اللهيارخان‌ توسّط‌ مردي‌ به‌ نام‌ محمّدرحيم‌ بلوراني‌ با علي‌مرادخان‌ برادر شاه‌مرادخان‌ تماس‌ حاصل‌ شد و بالاخره‌ در رومشكان‌ آن‌ها به‌ مشورت‌ پرداخته‌ و قرار گذاشتند كه‌ علي‌‌مرادخان‌ تأمين‌ گرفته‌ خود را در كوهدشت‌ به‌ دولتيان‌ معرفي‌ نمايد و به‌تدريج با درايتي‌ كه‌ در اُمور دارد اقوام‌ و خويشاوندان‌ پراكنده‌ را گرد آورده‌ و سرپرستي‌ نمايد تا خيلي‌ در فشار نمانند. نا‌گفته‌ نماند كه‌ خواهر علي‌محمّدخان كه خواهر تني‌ نگارنده‌ مي‌باشد عيال‌ علي‌مرادخان‌ بود. آن‌ها با اندوه‌ فراوان‌ صورت‌ همديگر را بوسيدند و ملاقات‌ بعدي‌ را موكول‌ به‌ مشيّت‌ پروردگار كردند. او و سواران‌ همراهش‌ رفتند و اميراعظم‌ با ديگر همراهانش‌ باقي‌ ماندند.

علي‌مرادخان،‌ از"خُشه‌نام"سرازير و به‌ رماوند ‌عليا حركت‌ كرد. در آن‌جا چون‌ آب‌ سيمره‌ مجال‌ نمي‌داد به‌ رماوندي‌ها پيغام‌ داد و آن‌ها مقدار زيادي‌ خواربار و اثاثه‌ ضروري‌ برايش‌ فرستادند. در ساحل‌ رودخانه‌ سواراني‌كه‌ پيش‌ اميراعظم‌ مانده‌ بودند برايش‌ سوگند ياد كردند كه‌ مادام‌العمر نسبت‌ به‌ او وفادار بمانند و تحت‌ هيچ‌ عنواني‌ تركش‌ نكنند. ولي‌ در همان‌ روز كُهزاد كوناني‌ و صيدعبّاس‌ تركاشوند اسب‌ و اسلحه‌ امير را برداشته‌ نزد شاه‌‌بختي‌ رفتند. اميراعظم‌، برادرش ‌مهرعلي‌خان‌ و علي‌رضا فرزند حيات‌‌قلي‌خان‌ كوشكي‌ را به‌ خانه‌ ميرزا‌محمّدخان‌ تيمورپور به‌ سيمره‌ فرستاد. ميرزا در آن‌‌موقع‌ در تنگ‌چوبينه‌ مي‌زيست‌ و آن‌ نقطه‌ محلي‌ بسيار امن‌ و مستحكم‌ بود.

 

 

مهرعلي‌خان غضنفري

فرزند نظرعلي‌خان اميراشرف

مهرعلي‌خان‌ در سن‌ چهارده‌ سالگي‌ بسيار زيبا و خوش‌ سيما و بي‌نهايت‌ مورد محبّت‌ و علاقه‌ نظرعلي‌خان ‌بود. او با علي‌محمّدخان‌ از بطن‌ مرحومه‌ آغاسلطان،‌ دختر كرم‌الله‌خان‌ كاكاوند، بودند كه‌ ذكرش‌ در اين‌ تاريخ‌ آمده‌ است‌. پس‌ از اعزام‌ برادر، اميراعظم‌ با سام‌خان‌ و ملك‌احمد‌خان‌ و دگر همراهان‌ به سمت‌ "كَوَر" و "دَروَن‌‌سي" ‌سرطرهان‌ رهسپار شدند. اين‌ دربند چنانچه‌ دو، سه‌ نفر نگهبان‌ داشته‌ باشد لشكر سلم‌ و تور هم‌ قادر به‌ رخنه‌ در آن‌ نمي‌باشد. سام‌خان‌ به‌ طايفه‌ اطلاع‌ داد و از طرف‌ مردم‌ سيل‌ خواربار، عليق‌، فشنگ‌، وسايل‌‌ خواب‌ و امثال‌ آن‌ها سرازير شد. اميراعظم‌ تصميم‌ گرفت‌ كه ‌لااقل‌ مدّتي‌ در آن‌جا توقّف‌ كند تا با تجديد قوا به‌ راهي‌ كه‌ فرمانده‌ كل‌ قوا خواه‌ و ناخواه‌ پيش‌ پايش‌ گذارده‌ است ‌ادامه‌ دهد.

امام‌قلي‌خان‌ گراوند و ملك‌احمد‌خان‌ كوشكي‌ مأمور نگهداري‌ راه‌هاي‌ كوه‌ شدند و ديگران‌ با فراغت‌ خاطر در ستيغ‌ كوه‌ به‌ انتظار رسيدن جواب‌ نامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي ‌ ميرزا‌محمّدخان‌ توقّف‌ كردند. علي‌محمّدخان‌ قبلاً اهل‌‌بيت ‌و منسوبان‌ نزديك‌ خود را كلاً به‌ هُليلان‌ نزد ايمان‌قلي‌خان‌ اسفندياري‌ بالوند برده‌ و اينك‌ در يك‌ نقطه‌ امن ‌سُكنا‌ گزيده‌ و به‌ انتظار نشست‌.

در چنين‌ موقعيّت‌ بسيار حساس‌ كه‌ سرنوشت‌ علي‌محمّدخان‌ و دودمان‌ نظرعلي‌خان ‌دچار جزر و مدي ‌بس‌ هولناك‌ شده‌ و روزگار برگ‌هاي‌ سياه‌ خود را يكي‌ پس‌ از ديگري‌ عليه‌ اين‌ خانواده‌ بر زمين‌ مي‌زد و سيماي ‌كريهش را به تناوب نشان‌ مي‌داد، فرمانده‌ كل‌ قوا ضمن‌ لشكر‌كشي‌ها و كشت‌ و كشتارهاي‌ بي‌رحمانه‌اي‌ كه‌ حاصل ‌اين‌ تاكتيك‌ لجوجانه‌ بود، دستور داد در تعقيب‌ نامه‌ شماره‌ 1535 بيستم‌ آذر ماه‌ 1306شمسي. نامه‌ ديگري‌ شديدتر از آن‌به‌ حكومت‌ عشايري‌ طرهان به‌ اين‌ مضمون‌ نوشته‌ نسخه‌هاي‌ بسياري‌ از آن‌ را براي ‌كلّيّه‌ سران‌ سرشناس‌ خوانين‌، كدخدايان‌ و مؤسّسات‌ وابسته‌ به‌ دستگاه‌ ارسال‌ داشتند و با اين‌ عمل‌ راه‌ هرگونه‌ اميد به‌ گشايش‌ را مسدود ساخت‌. مضمون‌ نامه‌ چنين‌ بود:

[دستورالعمل سرتيپ محمّد ذكريا شاه‌بختي به حكومت عشايري طرهان[3]]

2026 - 19 / 11 / 1306

حكومت‌ عشايري‌ طرهان‌، راپورت‌ 171 شما ملاحظه‌ شد. در موضوع‌ و علّت‌ مأموريّتي‌ كه‌ فعلاً به‌ شما محول‌ شده‌ است‌ و لزوم‌ انجام‌ آن‌ به‌ اسرع‌ وقت‌ و با نهايت‌ جديّت‌ ديگر هيچ‌ محتاج‌ به‌ تذكّر نمي‌دانم. همين‌قدر بدانيد من ‌علي‌محمّد‌خان و همراهانش‌ را از شما زنده‌ يا كشته‌ شده‌ مي‌خواهم.

 

 

فرماندهي‌ لشكر غرب‌ و قواي‌ اعزامي‌ به‌ لرستان‌ سرتيپ‌ شاه‌‌بختي‌

 



21. علي‌مرادخان برادر بزرگتر شاه‌مرادخان.

22. در رثاي‌ اين‌ مرد شجاع‌ ثابت‌ قدم‌ و فداكار، نصرت‌الله‌خان‌ امير ‌ارفع برادر نگارنده‌ ابياتي‌ در 66 بيت‌ به‌گويش‌ لَكي‌ سروده‌ كه‌ ارزش‌ دارد چند بيت‌ آن‌ را به‌ يادگار در اين‌ دفتر ثبت‌ كنيم‌. اين‌ چكامه‌ به‌ طور كامل‌ در كتاب‌ گلزار ادب‌ لرستان‌ چاپ‌ گرديده‌ است‌:

وِي‌ وِيانِم‌ رو، وِي‌ وِيانم‌ رو

 

خانا ژِي‌ دردَه،‌ وِي‌ ويانِم‌ رو

رو پي‌ او يكتاي،‌ هم‌ يگانِم‌ رو
­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­

 

او شيرين‌ رفتار، نجيبانِم‌ رو
­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­

وَ رزم‌ مبارز حريفانِم‌ رو

 

وَ بزم‌ سر حلقه‌ ظريفانِم‌ رو

وَ بي‌كس‌ شهيد مَنه‌ي‌ خاكِم‌ رو

 

بدن ژَ زامان منكر چاكِم رو

هياهوي‌ جدال‌ روژ جنگم‌ رو

 

هر جا گالاگال‌ شُوَه‌زنگِم‌ رو

زلزله‌ ميدان‌ رومشكانم‌ رو

 

سَر داده‌ پَري،‌ ارث‌ خانِم‌ رو

روژ وَ تكاپوي‌ زِلِه‌ جنگم‌ رو

 

سردار سر‌خيل‌ دل‌ ژَ سنگِم‌ رو

رو توس‌ نوذر زره‌ پوشِم‌ رو

 

رو گيو گودرز رو شيدوشِم‌ رو

در‌ رأس‌ قُشَن‌ اميراعظم

 

‌اژ توس‌ نوذر او روژ نُوي‌ كم

وَ تنيا سنگر ويش نكرد خالي

 

تواتر قطار شَنگ مكرد خالي

وينه‌ تهمتن‌ پوس‌ بَور نه‌ تن

 

‌پَري‌ بِراوَر اهريمنان‌ من‌...

 

23. در آن هنگام حاكم عشايري طرهان،  امان‌الله‌خان سردار‌بهادر بوده است. (و)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 11:15  توسط اسعد غضنفری  | 

مطالب قدیمی‌تر