حركت اردوي سالارالدّوله بهطرف ساوه
از طرف شاهزاده دستور حركت داده شد و از طريق "شرّا" بهسوي ساوه راه افتادند. در اينجا باز تكرار ميكنيم كه دستگاه محمّدعليميرزا در تهران مشروطيّت را يك كانون خطر براي استقلال مملكت و عامل تجزيه ايران معرفي و مبلّغين مزدور شاهزاده به نظرعليخان كه در برابر سرداران ايل بختياري حساسيّت كامل داشت چنين وانمود كرده بودند كه بختياريها با كمك امپراتوري انگلستان بر آن سرند كه زير لواي مشروطهخواهي بر دولت و كشور ايران استيلا يابند؛ به همين جهت پيش از حركت اردو، سرداراكرم دستور داد دو تن از خوشنويسان لرستان اين جملات را روي كاغذ آورده و پس از تكثير بين سپاهيان و رجال سرشناس آن نواحي توزيع و منتشر سازند.
متن نامه تا آنجايي كه بهخاطر معمّرين مانده بدين قرار بوده: « برادران عزيز و سروران گرامي ايلات لرستان، كلهر و كردستان! آنچه را كه من بخواهم به عرض برسانم خود بهتر ميدانيد. اكنون بر قاطبه مردم روشن شده است كه رجال بختياري سر سپردگان اجنبي و اين مزد و حقوقي كه به سواران جنگاورشان ميپردازند عموماً از خزانه بيگانه تأمين ميگردد. خداوند متعال را به ياري طلبيد و دست خائن به وطن را از مرفق قطع كنيد. اينجانب از دل و جان خادم و خدمتگزار شاه و وطن محبوبمان خواهم بود و دوش به دوش برادران غيور خود ميجنگم.»
نظرعلي
اردوي عظيم سالارالدّوله - كه بعضي از مورخين تعداد آن را تا شصت هزار هم گفتهاند- روز هشتم ماه رمضان سال 1329ق. برابر با دوازدهم تیرماه 1290 ش. پس از آن پيروزي درخشان كه ذكر آن گذشت بهسوي ساوه حركت كرد. بارها دستههايي از دهات و قصبات اطراف حضور شاهزاده دادخواهي ميكردند و چاره بيدادگريهاي افراد سپاهي را ميخواستند، بدون اينكه نتيجهاي عايد آنها بشود. در اين مورد گناه از شاهزاده بود زيرا كسي كه فرمان بسيج يك اردوي بيست هزار نفري را صادر ميكند بايد به تغذيه لباس و مواجب آنها هم بيانديشد. چند بار نزديك بود بين سرداراكرم و داوودخان كلهر به كدورت بكشد، ولي هر بار دخالت علياكبرخان فرزند داوودخان مانع از آن ميگشت. در ملاير قشوني همراه سالارالدّوله بود كه فاقد ديسيبلين نظامي و با تاكتيكهاي جنگي آشنايي نداشت. هر دسته از گوشهاي آمده بودند؛ از لرستان نظرعليخان و از پشتكوه غلامشاهخان، از كردستان سرداررشيد، از كلهر داوودخان، از كرمانشاه معاونالملك و معاونالرعايا، از همدان عليرضاخان گروسي، از ايلات افشار عبدالباقيخان افشار و عبّاسخان چناري و غيره، اين سرداران با هر مشقّت و زحمتي بود جلو زيادهرويهاي افراد را ميگرفتند. سرداررشيد كردستاني هم كم و بيش در تلاش حفظ ظاهر بود، امّا دار و دسته كلهر، سنجابي، كلخاني و محال همجوار، تعدّي و دستدرازي به مردم بيگناه را به حدّ اشباع رسانيده بودند. ميگويند: يكي از تفنگچيهاي كلهر آشيانه گنجشكي را با جوجههاي تازه از تخم درآمده آن از شاخه درخت كنده و آن را روي دست گرفته فرياد ميزد:« هاي بلبلهكان وَ زا و زاتيلان« (هان اين يك بلبل است با نوزادانش) توقّف طولانی چنين افرادي با چنان روحيّات و احساس و درك مسايل به مدّت زياد اساساً و مخصوصاً پس از كسب آن پيروزي، اشتباه و دور از احتياط بوده است. اين توقّف در قبال اردويي هفتجوش و بيمواجب را ميتوان اوّلين اشتباه سالارالدّوله و نخستين غفلت سرداران اردو دانست. پانزده روز توقّف بيهوده اين سپاه، فرصت گرانبهايي بود تا از آن طرف دولت و مجاهدين بختياري در مركز بهدست و پا افتند و در رفع بلايي كه ميرفت نازل گردد بكوشند. دولتي كه نه پول در خزانه داشت و نه آه در بساط، در همان مدّت توانست بر اثر جدّيت و كوشش مستر شوستر آمريكايي وجوهي تهيه و نيرويي را گرچه اندك ولي مجهّز به ميدان نبرد گسيل دارد.
سرعت عمل و غافلگيري را نظرعليخان در تمام مبارزاتش بهكار ميبست؛ ولي اكنون از اينكه اوقات بدان صورت هدر ميرفت رنج ميبرد. ثانياً، بسيار هستند كساني كه سخنان شاهزاده را كه گفته بود: اگر به نتيجه رسيدم نخستين كاري كه انجام خواهم داد از بين بردن سه تن از سران اردو است، علّت عمده تقاعد سران مورد نظر ميدانند. از برادرم، عليمحمّدخان، شنيدم كه سرداراكرم هرگاه اطراف را از بيگانگان خالي ميديد با تأسّف اظهار ميداشت كه:« نميدانم با بختياريها چه كنم كه چشم ديدنشان را ندارم وگرنه صد دختر در حرمسراي اين جوان جلف سبكسر داشته باشم يك لحظه در ترك او تأمّل نخواهم كرد، ولي ميبينم اكنون اين من هستم كه بايد به منظور سد كردن نفوذ بختياري در لرستان بجنگم نه كلهر، سنجابي، كرد و همداني، من از آن بيم دارم كه سرداررشيد و داوودخان - كه اين بيانات ابلهانه را شنيدهاند - محرمانه با دشمنان ارتباط بههمرسانند و ما را در يك موقعيّت باريك تنها بگذارند و بهدنبال كار خود بروند. در اينصورت شكست سالارالدّوله اجتنابناپذير است.«
عليرضاخان گروسي
حضرت والا سالارالدّوله با داعيه عظيمش حرفي ميزند كه بر اثر آن، اوّل چند تن از بزرگترين سرداران اردوي لرستان از جمله صيدمهديخان، مهرعليخان و رؤساي ايل حسنوند و سالار خزلي و اعظمالسّلطنه کاکاوند بهجاي ابراز فداكاري و شركت در جنگ و راندن دشمن به زندان رفته از گردونه خارج ميشوند. اين خود زياني نمايان بود كه عايد اردوي لرستان شد. از اينكه بگذرد با وجود تبراي مكرّر شاهزاده كشف گفتار نابهجا و نسنجيده زيانبخش او سه سردار بزرگ كه سه پايه از چهار ركن قائم قيام او بودند بيمناك و در خود فرو برد كه اين گوسفند پس از رهايي از چنگال گرگ، خود گرگي خواهد شد كه همه را در چنگالش خواهد فشرد. پس بايد مراقب بود و سر را عبث، دم كارد قصاب نداد و البته فرصتي لازم است تا اين آسودگي و جمعيّت خاطر را بتوان با دادن امتحانات كافي فراهم ساخت. اين فرصت كي بهدست آمد؟ همان وقتي كه در جنگ ساوه، در حالي كه سواران غيور لرستاني از هر جانب عرصه را بر دشمن تنگ كرده بودند و پيدرپي آنها را عقب ميراندند، ناگهان عليرضاخان گروسي - كه خود يكي از يلان روزگار بوده است - نزد نظرعليخان ميشتابد و با غريوي پلنگآسا فرياد ميزند: «سردار! سردار لرستان! چه ميكني؟ زود باش و برخيز كه رفقا همه رفتند آري رفتند و ما را در پشت سر خود تنها گذاشتند».
كي رفت چه ميگويي؟ آري سردار، رفتند، داوودخان كلهر، سرداررشيد، دو ستون سپاه و دو ركن اساسي و اصلي پس از جنگي سبك و ناچيز عنان مركبها را برگرداندند و بهسمت همدان، ملاير و كرمانشاه گريختند. (اگر بتوان نام آن را گريز گذاشت).
|
از امروز كاري به فردا ممان |
|
چه داني كه فردا چه آيد زمان |
جور و بيداد اردو در مدّت پانزده روز توقّف، وَبالش در مراجعت بيشتر دامن فراريان را گرفت، زيرا اردوهاي پراكنده و شكستخورده كه دشمن هم كمابيش در دنبالشان بود با چنان نفرتي از سوي مردم مواجه گرديدند كه حتي از دادن كاسهاي آب هم به آنها دريغ ميكردند.
فيالتأخير آفات
اردو حركت كرد. آنها مرتّباً پيش ميرفتند و دستههاي سواره بختياري بر اثر شكست قبلي ياراي برابري نداشت و از برابر سيل سپاهيان عقب مينشستند و بهسمت اراک و ساوه ميگريختند. آنها متوجّه شده بودند كه تاب مقاومت ندارند و سعي داشتند جريان را به تهران منعكس و از مركز طلب كمك كنند. زياد هم به كمك تهران اميدواري نداشتند، زيرا بعيد نبود هر لحظه انقلاب و شورشي در پايتخت روي دهد و مجاهدين و دولتيان را به خود مشغول كند. ولي دولت روز دهم رمضان 1329ق. برابر با چهاردهم تیرماه 1290ش. وسايل حركت يفرمخان و ماژر هارمشان آلماني با سه هزار و پانصد سوار مجاهد، سه عرّاده توپ شنيدر، يك عرّاده ماكزيم، پانصد نفر سوار بختياري تحت فرماندهي سرداربهادر و سردارمحتشم و اميرمجاهد بهسمت ساوه را ترتيب داده و آنها حركت كردند. هنگام ورود به ساوه، نظرعليخان پيشجنگ بود و عاليخان رضايي ،فرزند سرتيپخان ايتيوند، جلوتر از او به عنوان طلايهدار راه ميپيمود. عدّهاي نيز از سواران كَلخاني، كليايي و گوراني پيش ميرفتند و مراقب بودند تا اشتباهي در برخوردها روي ننمايد. اينجا نيز متوجّه نقص و ضعف فرماندهي ميشويم. فرمانده كل قوا كه ميدانست نفراتش را دستههاي چريك عشاير تشكيل ميدهند قاعده اين بود كه براي آنها اسم شب قايل شود و چند نفري را بهصورت رابط مداوم برقرار و توسّط آنها از چگونگي وضعيّت صفوف مختلف آگاهي به هم رساند. اين اطلاعات را به آگاهي كانونهاي جنگ برساند تا همه از موقع و موضع و موقعيّت همديگر مستحضر باشند. نقشههاي ترسيم شده را بهدست سرداران ايلات بسپارند تا راهنماي آنان باشد و از روي آن موقعيّت حريف را بسنجند و در فرصت مناسب بر آنها حمله كنند. اينها هيچكدام نبود؛ بسيار ساده و بهصورت كاروانهاي عادي كه چند تن كاروانچي بر آنها سرپرستي كنند طي طريق ميكردند و بر اثر همين بياطلاعي و فقدان تاكتيكهاي سپاهيگري و خصوصيّات امر نظام، بين دو دسته سواران لرستاني از يكسو و كلخاني و كلياييها از سوي ديگر، بدين خيال كه با دشمن روبهرو گرديدهاند برخوردي خونين روي داد و هر يك از دو دسته با اين پندار كه با سواران بختياري طرف ميباشند تا آخرين نفس و توانايي ايستادگي كردند. از بخت بد، هر دو دسته از نخبه سواران و سركردههاي آنها هم افرادي با شخصيّت و شجاع بودند. آنها تا روشني روز از همديگر كشتند؛ كشتاري وحشتناك و خونبار، از دسته نظرعليخان فرمانده شجاعشان، عاليخان رضايي، و عينشاه، صيدحسن سياهمنصور با تعداد كثيري از افراد بهقتل رسيدند. از دسته كليايي و كلخاني نيز حسينخان معاونلشكر- كه مردي برجسته از حوزه كرمانشاهان بود - از پاي درآمد و بايد گفت كه هر دو طرف تقريباً نابود شدند. اين پيشآمد شوم براي سالارالدّوله نقشي تعيينكننده داشت و هر كس به نوعي تطيّر ميزد. (كُل تطيّر شوم).
پس از دميدن روز، هر دو طرف ملاحظه كردند كه با دست خود دمار از روزگار خود برآوردهاند. اين جريان اسفناك آنگونه كه سالارالدّوله را متأثّر و منقلب كرد موجب خرسندي مجاهدين فراري گرديد؛ لكن سرداراكرم به سالارالدّوله پيشنهاد حركت داد و اردو به راه افتاد. اين اردو آنچنان متراكم و انبوه بود كه اينگونه تلفات اثر كمي بر جاي ميگذاشت؛ ولي از نظر كيفي تأثير نامطلوب در اذهان باقي گذاشت. مجاهدين بختياري بهسركردگي سردارظفر و سردارجنگ و اميرجنگ و ديگر سران ايل كه خود را در برابر نيروي عظيم خصم ناتوان ميديدند و به تهران هم زياد اطمينان نداشتند بنابه مَثَل معروف:
|
چون به قوّت، حريف خصم نهاي |
|
حيله و مكر را از دست مده |
با هم به مشورت پرداخته و چون از موضوع ناراحتي سرداران جنگي اردوي سالارالدّوله اطلاع داشتند به هر سه نفر آنها پيامهايي فرستادند. پيامي كه براي نظرعليخان فرستادند چنين بود: «حكم واليگري پيشكوه لرستان، پرداخت هفتاد هزار ليره طلا در برابر متاركه نبرد» آنها بهويژه در خصوص برادري لرستان و بختياري و همخوني دو ايل بزرگ سخن به ميان آوردند و تا توانستند نسبت به نظرعليخان اظهار محبّت كردند و متن نامه را (برادر خودمان) پُر كرده بود. نظرعليخان جواب داد كه: «من فردي لرستاني هستم و آقايان نيز لر هستيد و قبول اين پيشنهاد به مثابه تسليم لرستان به بختياري است.» باز تكرار ميكنم كه سالارالدّوله و دستگاه وسيع تبليغاتي او چنين بهسرداراكرم و ديگر سرداران غرب ايران تفهيم كرده بودند كه سران بختياري با عَلَم كردن لواي مشروطيّت و در تحت اين عنوان ترتيب تقسيم ايران را بين روسيه و انگلستان به اين شرط كه ولايات مركزي متعلّق به آنها باشد داده و اين طرح شوم را پذيرفتهاند. سالارالدّوله خود را با اين ترتيب در نظر آنها حامي و طرفدار استقلال و تماميّت كشور، زير چتر سلطنت قاجاريه مجسّم ساخته بود. اين تبليغات تا حدود زيادي در روح ساده و بيرياي سران عشاير اثر گذارده بود به طوريكه حاضر شدند با بذل جان و مال، وي را كه سمبل يكپارچگي ايران فرض ميشد و حافظ تاج و تخت جلوه مينمود ياري دهند و آنچنان تحت تأثير قرار گرفته بودند كه به هيچوجه به اساس كار نميانديشيدند و تا مراجعت نظرعليخان و برخورد سوم او در اشترينان اين وضع ادامه داشت كه بدان خواهيم رسيد.
همين پيشنهاد به جهت داوودخان كلهر و سرداررشيد كردستاني نيز فرستاده شد. از اينكه چنين پيامي براي نظرعليخان واصل شد در پيشگاه تاريخ جاي ترديد نيست و پاسخ هم جز اينكه شرح داده شد نبوده است؛ ولي سران سپاهيان مختلف در آن دقايق و لحظات سرنوشتساز دور از هم و هر يك در قسمتي از فرونت جنگ، نبرد ميكرده، در كنار هم نبودند تا ما بدانيم محقّقاً پاسخ دو سردار ديگر چه بوده است و همينقدر به تحقيق دانسته ميشود كه هر دو سردار در سختترين لحظات گيرودار طرفين، دست از جنگ كشيده و سريعاً عقب نشستهاند؛ حال اين عقبنشيني بر اثر فشار دشمن بوده، توپخانه يفرمخان ارمني باعث شده، وجوه فراواني به جيبها سرازير گرديده، يا يادآوري تهديد شوم سالارالدّوله فرصت را به اختيارشان گذاشته و در نتيجه اين صحنه به وجود آمده، چون بعد از آن هم هيچگاه بين نظرعليخان و دو سردار ديگر ملاقاتي دست نداده است؛ هر چه بوده و هر چه باعث سستي اردوهاي كلهر و كردستان شده داوري آن بسيار مشكل و به سينه تاريخ سپرده ميشود. آنچه بعد از دهها سال عجيب مينمايد كثرت سپاهيان فاتح سالارالدّوله و قلّت نفرات دشمن است. در اردوي سالارالدّوله توپهاي گوناگون وجود داشته كه ميتوانسته است مفيد واقع شود. يك موضوع مشكوك نيز ايجاد حيرت ميكند كه بعد از شكست شاهزاده چرا نيروي كلهر و كردستان مورد تعقيب مجاهدين قرار نگرفتند و همه نيروي آنها صرف مبارزه با نظرعليخان شد؟ راجع به شهامت و جرأت آنها هم جاي گفتگو نيست؛ زيرا هر دو سردار، شيراني شرزه بودهاند و جريان جنگهاي بيستون و قضيه درگيري با مجاهد رزمنده يارمحمّدخان كرمانشاهي كه در آتيه به طور مشروح خواهيم نوشت ثبات قدم و دلاوري هر دو را كاملاً نشان ميدهد. با اين تفصيل اينها همه از دايره فرض و گمان پاي فراتر نگذارده و نبايد زياد به آنها اطمينان كرد؛ هر چند قراين و اشارات ما را وسوسه كند.[1]
پس از شكست سردارظفر و مجاهدين بختياري، روز سوم شوال سال 1329ق. برابر با مرداد1290 ش. ناگهان اين خبر بين سپاهيان دو طرف مانند رعد صدا كرد. خبر چه بود؟ سرداربهادر و سردارجنگ با پانصد سوار مسلّح بختياري، يفرمخان ارمني با نيروي مجاهد تحت فرمان و سه عرّاده توپ شنيدر و يك عرّاده ماكزيم، ضمناً چهار هزار نفر مزدور دولتي، قدم به ميدان نبرد گذاردهاند. اكنون وضع بهكلّي عوض شده است. پس از ورود سرداربهادر و ديگران، تا آنجا كه حاضران در ميدان جنگ و مردان كهنسال تعريف ميكنند در روز سوم ماه شوال آرايش جنگي اردوهاي سالارالدّوله بدين قرار بوده است:
1. دسته پيشتاز 2. قلب سپاه 3. نيروي امدادي و پشت جبهه؛
قسمت اوّل، بهسركردگي نظرعليخان سرداراكرم حركت كرد و پس از تماس و برخورد با مجاهدين به نبرد پرداخت و موانع را به منظور رسيدن به ساوه از پيش برداشت و به پيشرَوي خود ادامه داد. قبلاً متذكّر شديم كه برابر دستور اميرجنگ والي پشتكوه در تمام مدّت جنگ غلامشاهخان و سواران لر پشتكوه با سرداراكرم اتّفاق و اتّحاد كامل داشته و دوش به دوش او ميجنگيدند.
قسمت دوم، تحت فرمان داوودخان كلهر و سرداررشيد كردستاني قرار داشت كه در آن صف مشغول پيشرَوي بوده و هنوز به نبرد ادامه ميدادند؛ لكن بهجاي اينكه صف خود را با همان آرايش قراردادي، مُمِد و پشتيبان سرداراكرم قرار دهند، كمكم سمت باختر شهر را با يك نيمدايره خفيف دور زده به طرف شمال شهر عنان كشيدند و با اين تصميم عملاً پشت جبهه لرستانيها را خالي گذاشتند كه خود اين موضوع ميتواند ايجاد شبهه كند.
قسمت سوم، زير نظر حاج عليرضاخانگروسي و عبّاسخان چناري و عبدالباقيخان افشار چاردولي همراه سواران جمعي، حركت كردند و در قفاي دو صف سپاهيان لر، كلهر و كردستان قرار گرفتند.
دسته چهارمي نيز خودبهخود به وجود آمد كه عبارت بودند از: افرادي از گوشه و كنار به خيال كسب غنايم و جمع مال، خود را داخل اردو كرده و صفي تشكيل دادند. از بخت بد، شاهزاده بهجاي حضور در رديف اوّل و نظارت مستقيم و مستمر بر ميدانهاي نبرد و صدور فرامين جنگي، آنچنان كه وظيفه هر فرمانده و سالار سپاه ميباشد خود را در ميان اين صف بيسروپاي فاقد سرپرست و پيشواي مشخّص قرار داد و اين بر اثر همان ترس و جُبن ذاتي او بود. ترسي كه همه فرصتهاي گرانبها را از دست او خارج ميساخت و عاقبت هم زمام اُمور را از كف بيكفايتش به در كرد.
|
سپهبد كه جانش گرامي بود |
|
از او ننگ خيزد نه نامي بود |
اين افراد، يعني ملتزمين ركاب فرماندهي كل، فقط مترصّد بودند صفوف جنگنده پيشين به فتوحاتي دست يابند و آنها انگلوار سهمي از غنايم يا به قول خودشان يَخْدُرمه حاصل از آن پيروزي را به دستآورند.
|
قدم بگذار در ميدان مردي |
|
زِ مردي گر بترسي كُشته گردي |
امّا شاهزاده بيش از آن جبون و ترسو بود كه بتوان حدي بر آن قايل شد. سرداراكرم در جبهه اوّل نزديك شهر به بختياريها رسيد و نبرد كه تا آن لحظه صورت پراكنده داشت شدّت گرفت. در صف مجاهدين توپهاي آماده و توپچيهاي ورزيدهاي وجود داشت و سواران بختياري نيز آزموده جنگ بودند. دسته قزاق هم با وجود فرمانده لايق خود يفرمخان، كاملاً با وظايف و مسؤوليّتشان آشنا بودند؛ ولي نيروي لرستان فقط از روحيهاي قوي و فرماندهي شجاع بهرهمند بود.
سرداراكرم در كنار باغات ساوه دستور داد چادرها را برافراشتند. او ميپنداشت با ضربشستي كه در جنگ توره بر آنها وارد آورده ميتواند به آساني مغلوبشان كند. اين موفقيّت در صورتي ميسّر بود كه صفوف دوم و سوم نيز به امداد او بشتابند و او با چنين روحيه و پنداري چادر زد. او ميخواست به دشمن نشان دهد كه از توپخانه و نيروهاي امدادي آنها بيمي ندارد. بختياريها كه در زمين باز هدف گلوله افراد لر قرار ميگرفتند بهدستور سرداربهادر و سردارجنگ از تپّه ماهورها و كاهريزها استفاده كرده، توپها را در پناه آنها سوار و تفنگچيان لرستان را آماج توپهاي خود قرار دادند. نبرد آغاز شد، تير بر دهان محمودخان اسفندياري (محمودي بالوند) اصابت كرد. محمّدرحيمخان (دوريشَكَه) زخم برداشت، محمّدقاسم كمالوند مجروح شد، كُرگُجر كاكاوند كشته شد و اسب بيصاحبش به اردو برگشت، اسب معروف نهيمان در زير ران سرداراكرم به قتل رسيد.[2]
نظرعليخان پس از مدّتي جنگهاي سنگر بهسنگر بر اسب كهيلان سوار شد و با وجود غرّش توپخانه حريف بر آنها حمله برد و بهسختي پافشاري كرد. در گرماگرم آن نبرد خونين، خبري مانند صاعقه در سرتاسر ميدان جنگ طنين انداخت. ناگهان گفته شد كه داوودخان كلهر به كلّي شكست خورده و از ميدان بهدر رفته است. اين خبر هنگامي رسيد كه سرداراكرم تمام توجّه يفرمخان و سرداربهادر را بهخود جلب كرده و هرگاه خان بزرگ كلهر از پشت سر، همانطوريكه قرار گذارده بودند پيش ميآمد مقاومت سواران لرستان تبديل به حملههاي شديدتري ميشد و اگر از سمت شمال هم سرداررشيد به نبردي جدّي ميپرداخت باز قسمت مهمي از نيروي مجاهدين مجبور بودند بار سنگين جنگ را در جبهه سرداراكرم سبك كنند؛ در نتيجه، او كار بختياريها را يكسره ميكرد و سالارالدّوله ميتوانست به پيشروي خود بهسوي تهران ادامه دهد.
نظرعليخان - كه مردي عشاير بود و خيانت را بدان صورت نميتوانست باور كند- اين خبر را دروغ پنداشته حمل بر تباني دولتيان و مجاهدين كرد تا بدانوسيله روحيه سواران را تضعيف كنند و هنوز هم به انتظار رسيدن سواران كلهر بهسركردگي داوودخان به پافشاري خود ادامه داد و سنگر را ترك نكرد؛ لكن عليرغم اين پندار، هنوز از طرف كلهرها اثري مشهود نبود و فشار بر سرداراكرم افزوني يافت. در اين بين حاج عليرضاخانگروسي - كه با سواران خود دوشبهدوش سپاهيان لرستان ميجنگيد - از سمت شمال جبهه با شتاب خود را به نظرعليخان رسانيده فرياد زد: «سردار، به چه كاري ادامه ميدهي و براي كي ميخواهي فداكاري كني؟ داوودخان ميدان را خالي كرده و رفته است.« هنوز حرف حاجي تمام نشده بود كه به او اطلاع دادند: خود شاهزاده هم بدون اينكه وارد نبرد شود از قفاي داوودخان فرار كرده است. پس از وصول اين اخبار حاجي بهسرداراكرم هشدار داد كه فوراً دست از مبارزه بكشد تا به اتّفاق عقبنشيني كنند. با اين وصف سرداراكرم از انجام پيشنهاد او سر باز زده گفت:» با همه اين گرفتاريها شما ميدانيد كه من عكس طايفه و سران ايل كلهر و كردستان فردي لر هستم و خود با چند تن از سران لر طرف ميباشم؛ اكنون نبرد بين دو قسمت از لرستان شعله كشيده است، بنابراين به هيچوجه نميتوانم در برابر سرداربهادر و ديگر سرداران بختياري رو به گريز نهم.» در اين موقع سرتاسر منطقهي ساوه از تپّه و ماهور زير سُم اسبها و غرّش توپها و دود باروت و گرد و خاك مبدّل به صحنهاي از قيامت شده بود. هياهو و هلهله و فرياد مردان، شيهه اسبها و غرّش مداوم توپخانه يفرمخان، مخصوصاً در آن هنگام بيداد ميكرد. گرد و خاك از زمين برخاسته هوا را تيره و تار ساخته بود چنانكه كس، كس را نميديد و موقعيّت به وضع غيرقابل علاجي به مخاطره افتاده بود. اخبار ناگوار يكي پس از ديگري به گوش ميخورد. سالارالدّوله، داوودخان، سردار رشيد، همه و همه پشت به ميدان نبرد كرده بودند. سرداراكرم قبلاً نميتوانست باور كند و پس از تحقّق مطلب و صحّت خبرها، گرفتار تعصّب ايلي و مسأله لر بزرگ (بختياريها) شده بود. او معتقد بود كه اين صحنهها همهاش زير سر خوانين بختياري ميباشد و آنها مملكت را به تجزيه خواهند كشاند. بر او يقين شده بود كه خان بختياري هر كجا پاي نهد دست به يغما دارد و يغماگر نميتواند مشروطهخواه و كشورمدار باشد. در اين صورت بايد جنگيد و نبايد گذاشت اين پيروزيها تبديل به شكست گردد و پاي دشمن به خاك لرستان برسد. با اين افكار باز هم جنگيد، كُشت و كُشته داد. اسب كُهيلان هم به قتل رسيد و اسبهاي ديگر. بالاخره پس از اينكه سواران گروسي و همداني ملاحظه كردند كه نظرعليخان را بوي باروت، صفير گلوله و غرّش توپخانه گيج و از خود بيخود كرده، دستهجمعي بهسوي او رفتند و بر ماديان شُميليه سوار كردند و از تيررس توپخانه بهدر بردند و در پناه خود، بنه و لوازم اردو را بر تعدادي اسب و استر، بار و از ميدان خارج نمودند.
هنگامي نظرعليخان به منظور عقبنشيني، تسليم پيشنهاد حاج عليرضاخان گروسي و ياران او شد كه او اظهار داشت: سالارالدّوله عليرغم نظر سرداراكرم خوانين زنداني حسنوند را از بند رها و مرخّص كرده است. حاجي اين خبر را آنچنان به موقع بيان داشت كه بهتر از آن نميشد فكر كرد؛ زيرا همين عمل مُمِد گفتار قبلي شاهزاده شده، سرداراكرم را بيشتر از پيش آزرده و مأيوس ساخت؛ بهطوريكه با حالت نفرت و تأسّف عنان اسب را كشيده به حمايت زخميها و نجات ياران و جمعآوري بار و بنه پرداخت. او يكي از چابكسواران را به نوبران فرستاد تا از وضع كردهاي جاف، جوانرود، كلخاني، گوراني، كليايي، سنجابي، چناري، افشار و ساير متّحدان اطلاع درستي كسب كند، ولي خود بدان صوب نرفت. در صورتيكه پس از فرار كلهر، صلاح كار در اين بود نظرعليخان كه از پشت سر خود مأيوس شده و نيروهاي كلهر را از دست داده بود با سرعت به نوبران بشتابد و در آن جبهه ضربه نهايي را با كمك افراد رشيد ايلات مزبور وارد سازد. شايد چنين نيّتي هم داشت؛ لكن كار از بنياد خراب شده بود (فرار حضرت والا). اكنون ديگر بر سرداراكرم ايرادي نبود و هرگز كسي نميگفت كه خان لرستان از برابر بختياريها گريخته است. از طرفي پس از فرار فرمانده كل و مدّعي اصلي ادامه جنگ چه محملي ميتوانست داشته باشد؟ آيا سرداراكرم شخصاً مدّعي است و منظور شخصي دارد؟
ساعتي از متاركه نبرد از طرف سرداراكرم سپري شد بدون اينكه از جانب دولتيان مورد حمله قرار گيرد و فشاري بر وي وارد گردد. همين توقّف كوتاه، موجب شد تا او زخميها را به پشت جبهه بفرستد. آفتاب در شرف زوال و هوا به تاريكي ميگراييد. سواري كه فرستاده بودند خبر آورد كه در قسمتهاي نوبران و مناطق شرقي و شمالي پس از يك درگيري شديد قدرت توپخانه دولتيان توانسته است به مقاومت كردها خاتمه دهد و از پس يك كشتار وحشتناك از دو سو، بالاخره خبر فرار شاهزاده سواران جنگي را وادار به عقبنشيني ساخته است. آنها هماكنون روي به محال خود در حال عقبنشيني هستند. با اين وضع تنها قسمتي كه سرداراكرم پس از رفتن داوودخان بدان ميانديشيد اكنون ديگر وجود نداشت و معلوم شد سران ديگر اردوي عظيم شاهزاده را نيز مرض مُسري فرار رهبر اردو و سردار ايل كلهر فرا گرفته و اين نيروي عظيم پس از تحمّل آن همه زحمت و دردسر اكنون به كلّي جنگ را باخته است.
فراريان جنگ ساوه به سه قسمت تقسيم ميشدند:
نخست: كلهر، سنجابي، كلخاني، جاف، جوانرود، كليايي، افشار، گوران بهسوي كرمانشاه؛
دوم: سواران نهاوند، خزل، ملاير، تويسركان و بروجرد بهسمت آن محال؛
سوم: سرداراكرم، غلامشاهخان پسر والي پشتكوه و عليرضاخان گروسي؛
قسمتهاي اوّل و دوم، شتابان هر يك بهسمت محال خودشان عزيمت و جنگ و مشروطيّت و سالارالدّوله از آن پس براي هيچيك از آنها مفهوم و معنايي نداشت.
كارواني زده شد اما كار اين گروه ناسَرِه شد. تلفات هر چه بود گذشت و هر رويدادي كه روي نمود تكرار آن را هرگز به مُخَيّله خود راه نميدادند. ولي سرداراكرم هدف ديگري داشت و به آيندهاي دشوارتر از گذشته ميانديشيد. او نميخواست نسبت فراري را قبول كند. ياران و همرزمانش گريختهاند. سالار بيعرضگي نشان داده و ممكن است بعداً نتوان وي را در هيچ كشمكشي ملاقات كرد؛ لكن او فردي لرستاني است كه در قبال ايل و تبارش مسؤوليّتهاي بزرگي بر عهده دارد و هرگاه به خوانين بختياري فرصت داده شود بدون ترديد، آنان دمار از روزگار مردم لرستان برخواهند آورد و به هيچچيزي ترحّم نخواهند كرد. آنگاه مسؤول و مسبب چنان عواقب شوم و ناگوار همانا شخص او خواهد بود؛ در اين صورت نبايد كار را تمام شده انگاشت.
فعلاً مردي بهنام سالارالدّوله وجود ندارد و نيرويش هم در هم شكسته، پس واجب مينمايد كه اين اردو به تهران برگردد وگرنه قضايا طور ديگر و نيّت چيز ديگر است كه نميتوان گفت جز ادامه خونريزي بهمنظور دستاندازي به جان و مال مردم بيگناه هدف ديگري دارند. با اين افكار، نامهاي نوشت و براي خوانين بختياري فرستاد و خاطرنشان ساخت كه هرگاه از همين نقطه برنگردند و نقشه ورود به لرستان را در سر بپرورانند ناچار همهجا با او برخورد خواهند داشت و مصادف خواهند گشت و او حريف از جان گذشتهاي در برابر آنان خواهد بود. بعد از ارسال نامه، سواراني را كه باقي مانده بودند جمع آورده به اتّفاق غلامشاهخان سرداراشرف و عليرضاخان گروسي بهسمت ملاير عزيمت كرد.
قبلاً متذكّر شديم كه در تمام مدّت اقامت اردو در ملاير، نظر به نظم و ترتيب محكمي كه در اردوي لرستان حكمفرما بود هيچگونه تعدي و تجاوزي نسبت به مردم شهري و دهات و قصبات آن نواحي وارد نگرديد؛ به همين جهت پس از متاركه جنگ و برگشتن سواران لرستاني از ناحيه مردم بين راه نسبت به آنها همراهي ميكردند. پس از ورود به ملاير معلوم شد حضرت والا در آن شهر متوقّف گرديده است. او پس از ورود سرداراكرم با شرمندگي به ملاقاتش شتافت و حاج سيفالدّوله را با حاج عليرضاخان گروسي - كه مورد احترام نظرعليخان بود - نزد او فرستاد و آنها را واسطه قرار داد كه ترتيبي بدهد بلكه با اتّكاء به شخصيّت او و احترامي كه صرفنظر از مسايل طايفگي نزد سرداران بختياري دارد بين آنها قراردادي منعقد گردد و وضع از آن صورتي كه هست خارج شود و نقشي در دستگاههاي مملكتي بر عهده وي واگذار كنند. در ديداري كه بهعمل آمد، سالارالدّوله مصرّاً بر فرار داوودخان كلهر تكيه كرد و گناه را بر گردن او گذارد او گفت:» پس از اينكه شما در صف اوّل قرار گرفتيد پشت سرتان سپاه كلهر قرار گرفت و من به اتّكاي سوگندهاي مؤكّد او و بدينمنظور كه قفاي كلهر را مستحكم كنم و ضمناً از ادامه مبارزه آنها اطمينان بيشتر بيابم در صف سوم مشغول جمعآوري افراد و دستجات مختلف شدم و منتظر بودم در وقت و هنگام مقتضي خود را وارد معركه نمايم امّا خانِ كلهر از پس يك رشته جنگهاي متفرّقه و كمارزش همينكه ميدان جدال گرم شد يكمرتبه با تمام افراد تحت اختيارش روي برتافته و با نحوي هراسانگيز پشت جبهه شما را ترك و با انبوه جمعيّت به من هجوم بردند و گفتند كه: علاوه بر مجاهدين بختياري و يفرمخان، مجدّداً از تهران دستههاي كثيري نفرات با توپخانه مجهّز بر صفوف سرداراكرم و سرداررشيد حمله آورده يك قسمت را اسير گرفته و قسمتهاي ديگر را در محاصره انداختهاند و بدون اينكه مجال سخن به من بدهد، خطاب به افرادش فرياد زد ميدان را ترك كنند و جان خود را نجات دهند؛ آنگاه به من گفت كه: شما نيز بايد خود را از انداختن بهدام مجاهدين و قزاقها برهانيد تا بتوانيد بار ديگر با نحوهي مؤثّرتري جنگ را تجديد نماييد.» شاهزاده با تأثّر اظهار داشت كه: «مراجعت سواران كلهر و بيانات داوودخان بهقدري هيجانانگيز بود كه تا خواستم بهخود بجنبم هشتادصدم افراد تحت فرمانم به اردوي فراري كلهر پيوستند و من وقتي متوجّه شدم كه در صورت تأمّل دو ساعت طول نخواهيد كشيد كه دولتيان سر برسند و مرا بكشند يا اسير سازند و چيزي نميگذرد كه آن تعداد قليل نيز مرا رها ميسازند بنابراين از راه اضطرار ناگزير به ترك صحنه شدم و تأسّفم بيشتر از اين است كه خان مقتدر كلهر حتّي نخواست مرا با خود ببرد و در يك نقطه امن به خويش واگذار كند.»
بدون اينكه جُبن و ترس سالارالدّوله را انكار كنيم، متوجّه ميشويم كه او اين اظهارات را از روي صداقت گفته و بياناتش جنبه ريا و فريب نداشته است. ولي آيا اين كار درستي است كه مدّعي چنين امر خطيري در آستانه پيروزي قطعي، خود را در صفوف مابعد قرار بدهد و وظيفه بُنهدارها را انجام دهد؟ آيا در صورت حضور در صف اوّل و نظارت بر صحنههاي نبرد و كسب اخبار متواتر، مجال انحرافي براي سپاهيان، بدان صفت ميسّر بود؟ آيا كسي كه تا اين اندازه به قول خود او دستخوش اضطراب ميگردد و آنچنان در بند جان خويشتن است حق دارد از ديگران متوقّع جانبازي و فداكاري باشد؟
سرداراكرم در صدد عزيمت به لرستان بود؛ ولي اصرار و خواهش زياده از حد شاهزاده و دوستان او اين تصميم را عقيم گذارد. حاج عليرضاخان گروسي و عدّهاي از خوانين و رؤساي محلي از جمله عبّاسقليخان سالارهمايون ملايري، كريمخان صارمالسّلطان بروجردي، عبدالباقيخان افشار چاردولي و ديگر رؤساي قبايل همدان و ثلاث پيشنهاد كردند كه سرداراكرم به اتّفاق سالارالدّوله سفري به همدان بروند و در تماس با رؤساي ايلات و عشاير آن حدود، ترتيب كار بسيجي عمومي از مردم آن نواحي را بدهند و از آنجا متوجّه ولايات كرمانشاه و كردستان شوند. اين سفر را نظرعليخان با اكراه پذيرفت زيرا او هر پيشنهادي را براي جلوگيري از ورود رؤساي بختياري به صفحات غرب بخصوص حوزه لرستان، ولو مطابق ذوق و سليقهاش هم نبود ميپذيرفت و اين سياست، مادام كه خيالش از ناحيه بختياريها آسوده نبود ادامه داشت و به همين مضمون هم جريان را براي خوانين مذكور تشريح كرده، به آنها نوشته و به كرّات گفته بود كه مگر بختياريها از روي جنازهام بگذرند و به لرستان قدم بگذارند و اكنون ميديد كه وجود سالارالدّوله براي تهديد سران بختياري هنوز سودمند ميباشد و لذا اين پيشنهاد را قبول نمود.[3]
سفر همدان- تاكتيكهاي نوين
32. با توجه به شخصيّت دو سردار معتبر غرب ايران، سرداررشيد و داوودخان بهتر اين است كه در اين مسايل تا آنجا كه اسناد معتبري در دست نيست قضاوت را بر عهده مرور زمان واگذار كنيم تا حكمي خلاف حقيقت صادر نشود. وظيفه ما اين است كه به شرح مطالب و وقايع عيني با مراعات امانت جزء به جزء بپردازيم و بر عهده خوانندگان است كه پژوهش بيشتري به عمل بياورند و دقايق تاريخي را روشنتر سازند.(نگارنده)
33. بد نيست نحوهي كشته شدن آن اسب بينظير را از زبان كربلايي محمّدخان بهادري طولابي - كه در صداقت شهرت كامل داشت - بشنويد:
شبي در قريه زرّينچقا چگني به اتّفاق محمّدحسينخان برادرم و تني چند از دوستان از جمله هدايتالله عسكري رئيس دادگستري لرستان مهمان محمّدخان بوديم. بهار بود و وسايل از هر حيث فراهم، پس از صرف شامي بسيار مطبوع صحبت با گفتگوهاي متفرّقه گل انداخت، اما چشم همه متوجّه آن مرد جهانديده بود و همه مخصوصاً نگارنده اين سطور از وي خواستيم تا از لابهلاي دفتر خاطراتش چند سطري بيرون كشد و با آن زبان گويا و بيان شيرين به صندوق سينه ما بسپارد. محمّدخان از خويشاوندان نيك ما بود و به غايت مورد توجّه و محبّت نظرعليخان قرار داشت و چون از آن مرد عنايت فراوان ديده بود خود را همواره مرهون او ميدانست و با نيكي از او ياد ميكرد. او گفت:
پس از اينكه سرداراكرم از آمدن داوودخان كلهر، سرداررشيد كردستاني و ساير متّحدان مأيوس شد تصميم گرفت به تنهايي با همان نيرويي كه از لرستان در اختيار داشت با نيروهاي بختياري بجنگد. در كنار تپّهاي كوچك كه از انباشتن خاكهاي يك چاه به وجود آمده بود، سرداراكرم از گُرده نهيمان فرود آمد. پس از آن به اطراف نگريست و چون چشمش به من افتاد با تأثّر گفت: روله(فرزندم)، تو هنوز بچّهاي! كي گفته است تا خود را به كشتن دهي؟ عرض كردم: سردار، كيست كه جانش از جان تو عزيزتر باشد؟ هزار مثل من تصدّق تو باد. با يك تبسّم پدرانه گفت: پس بيا جلو و دهانه نهيمان را بگير وآنرا همينجا نگهدار چون من نميتوانم در اينجا سواره بجنگم. من دهانه اسب را بهدست گرفتم و سردار در پشت آن تَل خاك به نبرد با يفرمخان و سردار بهادر و سردار ظفر پرداخت. اسب كه ميديد صاحبش پياده است مرتباً سُم بر زمين ميكوبيد و شيهه ميكشيد. در همان وقت متوجّه شدم كه اسب بر روي هر دو پا بلند شد و سپس به سختي لرزيد و سه چهار بار سر را كه بياغراق بر گردني به درازاي بيش از دو متر قرار داشت پايين و بالا برد و همانگونه كه داشتم نگاه ميكردم ديدم خون مانند فواره از بيخ گردن اسب فوران ميزند، ولي او همچنان مانند يك لخت كوه برپا ايستاده بود، تا اينكه خونها همه بر زمين ريخت و با كمال حيرت آميخته با تأثّر ملاحظه كردم كه در دَم آخر يك شيهه به همان شيوه هميشگي كشيده مانند درختي تناور از پاي درآمد و بر زمين سقوط كرد. من چه حالتي داشتم و چگونه اين ضايعه را به اطلاع سردار كه آنهمه بدان علاقهمند بود برسانم؟ در انديشهي راه چارهاي بودم و خود براي فقدان آن حيوان بينظير افسوس ميخوردم كه شنيدم سرداراكرم از ماوراي تَل خاك بدون اينكه ما را ببيند فرياد زد: فرزندم، نهيمان را چه ميشود؟ آن را كشتند؟ و اين جمله را تكرار كرد، چون مرا ساكت ديد از پشت سنگر بيرون آمده با مشاهده اسب بيهمتايش با آن سوابق خدمت، اندوهي واضح چهره مردانهاش را در هم فشرد و عباي خود را از تن بيرون كرد و پس از اينكه چند بار دست بر چشم و يال آن حيوان كشيد عبا را بر روي لاشهاش كشيد و فقط گفت: كاش فرصت كنم لااقل اين لاشه خدمت كرده را به خاك بسپارم. شايد علّت ديگري هم در مورد پوشاندن لاشه ← → نهيمان وجود داشته و آن استتار از ديد همرزمان در صحنه جدال بوده است، زيرا مشاهده آن ممكن بود در روحيه آن دلاوران اثر بگذارد كه در چنان موقعيّتي صلاح نبود.(نگارنده)
34. معجزي واليزاده راجع به جنگ ساوه در صفحه 424 جلد اوّل كتاب خود ذيل عنوان "نامه به نظرعليخان اميراشرف" چنين مينويسد: «مقدمتاً بايد بگويم كه در ميان عموم حاميان و طرفداران شاهزاده چه در نوبت اوّل كه عليه محمّدعليشاه و عليالظاهر تحت عنوان جانبداري از رژيم مشروطه كه پدرش مظفّرالدّينشاه به ملّت عطا كرده بود قيام كرد و چه در اين نوبت كه با محمّدعليشاه سوگند وفاداري ياد كرده بود و ميخواست سلطنت از دسترفته را براي وي بازستاند تنها شخص نظرعليخان اميراشرف امرايي با وي يكدل و يكرنگ بود و از صميم قلب براي موفقيّت وي ميكوشيد و ساير خوانين و سركردگان غالباً به قيد احتياط و يا به شوق غارت ← → و چپاول مردم بيچاره و بينوا آن هم توأم با دورويي و نفاق و محافظهكاري دور او را گرفته و از صميم قلب در كار او كوشا نبودند و همين محافظهكاريها بالاخره منجر به شكست سالارالدّوله شد چنان كه شرح آن بيايد.
هر گاه در پيرامون روحيات و عمليّات يكانيكان همراهان و هواخواهان و سران جيش او مطالعه و بررسي كنيم واضح ميشود كه همه عناصر اين اردو اعم از كادر فرماندهي كه عبارت از خوانين و سركردگان عشاير بودند و اعم از افراد هيچكدام صميمانه بهنفع شاهزاده كار نميكردند . يا به اميد غارتگري دنبال وي افتاده بودند و يا از ترس كه شاهزاده اسباب زحمتشان را فراهم نكند و سركردگان درجه اوّل هم دو جانبه كار ميكردند كه اگر سالارالدّوله موفقيّتي بدست آورد گردني افراخته، بگويند فاتح و گشاينده تهران ما بوديم و اگر هم شكست خورد به اولياي مركز بگويند كه ما سالارالدّوله را به بازي گرفتهايم و همراهي ما با او براي دفع شر بوده نه جنگ با دولت. مثلاً والي پشتكوه لرستان با اينكه پدر زن سالارالدّوله بود و شاهزاده ميخواست از طفيل وجود او بر تخت شاهنشاهي ايران صعود كند غلامشاهخان پسرش را با چهار صد نفر به ياري سالارالدّوله فرستاد كه اگر فاتح شد او همه كاره داماد باشد و اگر مغلوب شد به اولياي دولت بگويد پسر من بدون كسب اجازه از من با سواران خود به شاهزاده پيوسته و من راضي نبودهام. دومين هواخواه مقتدر سالارالدّوله داوودخان كلهر بود كه عموم سركردگان اردوي شاهزاده متّفقالقولند مشارٌاليه به طور محرمانه و سري با دولتيان ارتباط داشته و حتي عقيده دارند كه چون مقادير زيادي ليره از دولت گرفته بود عمداً موجبات شكست اردو را فراهم آورد. و اما خوانين و سركردگان كردستان را كه مهمترين حاميان شاهزاده بوده و قبل از همه به ياري او برخاستهاند قبلاً شناختيم كه در خانه مشيرديوان پيش از ورود سالارالدّوله جمع شده بودند و ميخواستند در مورد مخالفت يا هماهنگي با او تصميم بگيرند. تنها فرياد دستهجمعي نوكران آنها كه گفتند ما به شاهزاده تسليم ميشويم و او را ياري ميدهيم و اگر شما خلاف اين دستوري بدهيد اطاعت نخواهيم كرد موجب شد تا خوانين كردستان به محض شنيدن اين سخنان ناچار به سوي شاهزاده گرويده و نتوانند تصميم نامساعدي عليه شاهزاده و منويّات او اتّخاذ كنند و در واقع از رأي نوكران خود كه تشكيل اكثريّت را ميدادند تبعيّت كردند. راجع به خوانين جاف و عشاير مرزي ديگر احتياج به اقامه دليل و برهان نيست كه براي چه منظوري دنبال شاهزاده راه افتاده بودند.
لكن در ميان تمام اين سركردگان و گردنكشان كه در جيش سالارالدّوله بودند فقط نظرعليخان اميراشرف امرايي بدون هيچگونه ترديد و دودلي و در كمال مردانگي و شهامت و بدون ترس و بيم و واهمه از جان و دل ميكوشيد كه شاهزاده را به هدفش برساند يعني سالارالدّوله يا محمّدعليميرزا را بر تخت سلطنت ايران نشاند و به خاك لرستان برگردد.
نظرعليخان در همه كارهايش اين طور پوست كنده و صريح بود. او اهل دورويي و ترديد و دودلي نبود. با هر كس دوست بود تا آخرين رمق حيات در راه ياري او فعاليّت ميكرد و با هر كس دشمن بود تا آخرين نفس براي نابودي و فناي او كوشش ميكرد. از خصوصيّات نظرعليخان شجاعت فطري، سخاوت و حجب حياي او بود. وي به قدري شرم حضور داشت كه اگر فرضاً فحش از كسي ميشنيد سرش را پايين ميانداخت.
نظرعليخان در حكومت قبل سالارالدّوله مدّتهاي مديد با او دشمن بود و به ياغيگري با او برخاست و چند بار به اردوي شاهزاده شبيخون زد و او را به ستوه آورد كه نگارنده جريان را در شرح حال نظرعليخان نگارش داده است. اما بعد از اينكه با وساطت اشخاص با سالارالدّوله آشتي كرد و دخترش را به او داد در راه دوستي و موفقيّت او ← → از بذل جان و مال كوتاهي نداشت. چنان كه بعداً ميخوانيم كه در همين اردوكشي تنها كسي كه در مقابل بختياريان و نيروي دولتي پايداري و استقامت كرد و تا آخرين فشنگ خود را مصرف نكرد سنگر را خالي ننمود اميراشرف بود و سايرين بدون خجالت فرار كردند.»
معجزي واليزاده در صفحه 479 تحت عنوان "پايداري و شجاعت نظرعليخان اميراشرف امرايي" اين چنين ادامه ميدهد: «... در لرستان زندگاني اميراشرف با ساير رؤسا و خوانين لرستان از اين جهت فرق دارد كه ساير رؤساي لرستان هر كدام وارث اقتدارات و قيطول و املاك پدر خود بوده اند ولي اميراشرف بعد از فوت مرحوم برخوردارخان كه هدايت در متمم روضهالصفا در چند مورد از وي ياد كرده و او را به شجاعت در جبهههاي جنگ ستوده است بهواسطه صغر سن در حجر تربيت اعمامش باقرخان و قاسمخان ميرپنج قرار ميگيرد و قاسم خان مقام و منزلت و بلكه همه امتيازات ديواني او را تصاحب ميكند. اميراشرف وقتي به سن بلوغ رسيد يكي از نوكران معمولي قاسمخان بود ولي چون نظري بلند و همّتي عالي داشت با دست تهي و بدون اعوان و انصار عليه ميرپنج قيام كرد و در سايه شجاعت، رياست موروثي خويش را بدست آورد و بالاخره مرد شماره يك پيشكوه لرستان شناخته شد. با اينكه در شجاعت ضربالمثل بود و در جنگها بيباكانه خود را به قلب دشمن ميزد معهذا حتي يك بار هم مجروح نشد.
با اين كه در زندگاني پر ماجراي خويش نيمي از عمر را در ياغيگري و دربهدري گذرانيده، به محض اينكه محيط براي تجديد حيات اجتماعي او مساعد ميشد در ظرف مدّت قليلي موقعيّت نخست را بهدست ميآورد. در صورتيكه مقتضاي زندگي عشايري و ايلي در هر محلي چنان است كه اگر يك نفر خان و رئيس از گروهي خارج شد فوراً نفر ديگري جاي او را اشغال ميكند و او براي هميشه از كار ميافتد. با اينكه از نظر بنيه و اندام قامتي بالنسبه كوتاه و مزاجي ضعيف و چشماني عليل داشت و بهواسطه اعتياداتي بر سلامت مزاج خود لطمه وارد ميساخت معذالك در ميادين جنگ آن چنان استقامت و شجاعت خارقالعادهاي از خود نشان ميداد و بهطوري در مقابل گرسنگي و زحمت پايداري ميكرد كه همه را غرق حيرت ميساخت. خلاصه سوانح زندگي نظرعليخان بسيار است. او در تمام موقعي كه عينالدّوله والي لرستان بود در زير زنجير بود و چند بار عينالدّوله او را چوب زد به قسمي كه ناخنهاي دست و پاي او در زير ضربات چوبهاي بيرحمانه فراشان عينالدّوله به هوا پرتاب ميشد.
نویسنده در صفحه 482 ذيل عنوان "شروع جنگ" ادامه ميدهد:
«نظرعليخان بهمجرد ورود به كاريز فوراً سواران خود را فرمان داد كه سنگرها را ببندند. طولي نكشيد كه تمام تپّه ماهورهاي آن طرف ساوه و ناحيه كاريز به اشغال سواران نظرعليخان اميراشرف درآمد و سنگرها را در مقابل بختياريها و مجاهدين بستند و آتش جنگ شعلهور گرديد. نظرعليخان به اتّفاق پنج نفر در يك سنگر مشغول تيراندازي بودند اين پنج نفر كه با نظرعليخان در يك سنگر مقر داشتهاند نامبردگان زير بودند:" 1-سبزعلي بازوند2- ماكي رومياني3-صيدقاسم4-محمد قاسم5- كرگجر". نيروي دولتي، هم از حيث نفر و هم از لحاظ تسليحات و تجهيزات بر نيروي نظرعليخان برتري داشت زيرا آنها داراي توپهاي قلعهكوب و مسلسلهاي سبك و سنگين بودند و مخصوصاً توپهاي اطريشي كه اخيراً سپهدار ابتياع كرده بود كاملاً نيروي دولتي را تقويّت ميكرد. جنگ شروع شد و صداي شليك تفنگ و مسلسل و توپخانه صحنه رزم را به جوش آورد. آتش توپخانه قواي دولتي خيلي قوي بود و توپچيها مردانه تيراندازي ميكردند. لرستانيها قصد پايداري ← → داشتند ولي تيراندازي بهويژه فداييان يفرمخان درست به هدف ميخورد. دهشت عجيبي جنگجويان لرستاني را فرا گرفت. سواران طرهاني هميشه در مرحله اوّل خوب رشادت نشان ميدهند ولي اگر كاري از پيش نبردند ميدان را خالي ميكنند برعكس سواران و مردان دلفان كه بعد از قدري جنگ آن وقت گرم ميشوند و خوب جنگ ميكنند. دلفانيها هنوز گرم نشده بودند و طرهانيها هم در مرحله اوّل كاري از پيش نبرده و از طرفي غرّش توپها اكثريّت را كشته و آنها را به هول و هراس افكند، لذا رده اوّل سنگرها را خالي كردند و طولي نكشيد كه به همه سرايت كرد و شكست به اردو افتاد و فرار كردند. همه رفتند و فقط يك سنگر پايداري ميكرد. نيروي دولتي از پايداري اين سنگر دچار شگفتي ميشوند. خوانين بختياري ميگويند: "به خدا صاحب اين سنگر كسي غير از نظرعليخان اميراشرف امرايي نيست." و بعد كه با دوربين نگاه ميكنند ميگويند: "درست تشخيص دادهايم. نظرعليخان است. اكنون هفت نفر سوار زبده از جان گذشته ميخواهيم كه به اين سنگر يورش برده و افراد آن را كشته يا اسير كرده بياورند." هفت نفر از سواران شجاع و رزمنده بختياري كه خوانين تصديق شجاعت آنها را كردهاند آماده حركت به طرف سنگر مزبور ميشوند. از اينطرف نظرعليخان مدّتي لاينقطع ميجنگيد و با اعتيادي كه داشت چاي ننوشيده بود و لذا به ماكي رومياني ميگويد:" زود آتشي برافروز و يك استكان چاي به من بده تا بدنم گرم شود."ماكي ميگويد: "امير اين چه موقع چاي خوردن است." امير اشرف جواب ميدهد:" عذر ميار و مشغول شو." هنوز چاي حاضر نشده بود كه همراهان به وي گزارش ميدهند كه هفت نفر سوار به طرف آنها پيش ميآيند. نظرعليخان ميگويد: "من چشمم خوب كار نميكند يك استكان چاي به من بدهيد تا چاي تمام ميشود آنها هم به تيررس ميآيند." هر پنج نفر شهادت ميدهند كه هفت سوار به طرف سنگر آنها حركت ميكنند. نظرعليخان ميگويد :” يك استكان چاي براي من بريزيد .” بعد از صرف چند استكان چاي و قدري رفع خستگي و زدن چند پك به سيگار نظرعليخان تفنگ را از زمين برميدارد و در اين موقع سواران بختياري هم به تيررس او نزديك شدهاند . وي فشنگ را به لوله تفنگ برده سوار نخستين را هدف ميكند و از خانه زين سرنگون ميسازد. بعد سوار دوم و سوم خلاصه هفت نفر را چه خودشان را و چه اسبشان را ميكشد. در اين موقع هم، هوا رو به تاريكي رفته بود و سران بختياري هنوز در انتظار مراجعت هفت نفر سواران اعزامي ميباشند. در پايان موضوع پايداري نظرعليخان اميراشرف در همين حال كه قضيه فرار لرستانيان را (به استثناء سنگر اميراشرف) تصديق داريم ناگزير از ذكر اين مطلب ميباشيم كه اگر داودخان و سواران كلهر شروع به فرار از جلو اردوهاي بختياريان و مجاهدين نميكردند ساير رزمندگان و خصوصا لرستانيان به اين وضع افتضاحآميز پا به فرار نميگذاشتند و اين قدر تلفات و اسيري نميدادند ...
موقعی که امیراشرف از سنگر خود برخاست آفتاب غروب کرده بود و غیر از او و چند نفر از ملازمینش، دیاری از آن سپاه عظیم برجای نمانده بود. به قراری که نگارنده از جمعی شنیده گویا امیراشرف با وجود هزیمت لرستانیان باز هم قصد ادامه جنگ را داشته ولی با اصرار همراهان بر حذر شده که از سنگر برخیزد که بختیاریان و مجاهدین به او یورش نبرند و اسیرش نسازند.»(و)
